تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ثمره انتظار (فصل سوم)



اومدم از کنارش رد بشم که بازومو گرفت
-کجا ؟بیا میخوایم باهم یکم اختلاط کنیم
بازومو کشیدم ....ولی نذاشت ....بازهم کشیدم... بازهم نذاشت.... غریدم
-بزار برم ....الان عروسی تموم میشه... ولی من وتو هنوز اینجایی ...ناسلامتی خیر سرت داداش عروسی اونوقت ....بزار برم .... آشغال
میخواستم مجبورش کنم واکنش نشون بده ولی انگار که دارم با جرز دیوار حرف میزنم چنان نگاهشو رو سینه وبازوهای لختم میچرخوند که میخواستم چشمهاشو از کاسه در بیارم
همینه.... ذات همشون همینه.... همشون هیزوهرزه هستن وهمشون سرتاپاشون یه کرباسه .....
همشون به فکر خودشون هستن و....اون میل غریزی جنسی مشمئز کنندشون
دوباره نگاهش...........
اعصابم تو فرقون بود وبالا وپائین میشد ...........دستمو کشیدم ولی با همون نگاه مات ونشئه بازهم نذاشت
کش مکش ادامه داشت ووهیچ کدوم ول کن معامله نبودیم ..
-ولم کن میخوام برم ....چی از جونم میخوای؟
انگار به خودش اومد وازخیالات پلیدش دست برداشت
-من چی از جون تو میخوام یا توچی از جون من بیچاره میخوای ؟چرا همیشه باهامی؟ چرا همیشه تو ذهنمی ؟
بهم نزدیک تر شدونجوا کرد
-چرا همیشه تو فکرمی؟ تو چرا ولم نمیکنی؟
حرفاش برام عجیب بود..... چی داشت میگفت ؟من که سرم به کارخودم گرم بود وکاری باهاش نداشتم....
-من که به تو کاری ندارم .....چی کار به کارت دارم ؟من که همش دارم ازت دوری میکنم ؟همش دارم ازت فرار میکنم .....
-خوب لعنتی به خاطر همین میگم ...چرا ازم فرار میکنی ؟چرا دوستم نداری ؟
چررررررا منو نمیخوای ؟چی کم دارم ؟پول ...خونه...چیم بدددده ؟قیافم ....هیکلم ....اخلاقم....
فاصلمون به سی سانت هم نمیرسید..... با هر کلمه هم بهم نزدیکتر میشد .....جوری که مدام نفسهاش مثل فوت توی صورتم بود
-همه چیت..... من از هرچیزی که به تو مربوط میشه متنفرم ...برای اینکه نمیزاری تصمیم بگیرم ...
برای اینکه همیشه تعصب های مزخرفت رودارم تحمل میکنم...برای اینکه همیشه باید نگران باشم ......نکنه الان میثاق سر برسه وآبروی منو پیش دوستام ببره ....
از اینکه همیشه اسمم زیر رادیکال اسم تو آورده میشه ...ولم کن میثاق ....دست از سرم بردار
چرا نمیفهمی ؟چرا نمیدونی که من باید خودم انتخاب کنم ....نه کس دیگه ای ..چرا حالیت نیست؟ من آدمم .....نه یه مرغ قفسی.... که هر کی از راه رسید منو به این واون پیشکش کنه و.....برام نقشه بکشه ......یا به نام کسی بزنه
من ماشینت نیستم .....کت وشلوارت نیستم.....من واسه ات نیستم.... که به نامم بزنی .....
من آدمم ....همون جوری که تو دوست نداری به نامت بزنن ...من هم دوست ندارم.....
مگه نمیگی منو دوست داری؟ خوب بود تورو به نام فرزانه میزدن ؟
تاحالا فکرشو کردی که تو رو به اسم کسی بزنن که حالت از بچه بازی هاش بهم میخوره ومدام باهاش کل کل داری ؟
چه حالی میشدی ؟خودتو بزار جای من ....چه حسی داری؟چرا درک نمیکنی..... من وتو اصلا به دردهم نمیخوریم ...من آزادیم رو میخوام ولی تو دست وبالم رو بستی ....میخوام برای خودم بگردم ...میخوام مثل همه تفریح کنم ....عشق وحالمو کنم ....ولی تو نمیذاری ...
فکرت ...حرفات همیشه دنبال منه....چرا رهام نمیکنی میثاق؟؟ بفهم ....من نمیخوامت ...
اون یکی شونمو گرفت وکوبوندم به دیوار ....درد تو تیرهءپشتم پیچید
تو غلط میکنی که میخوای عشقو حال کنی ...تو غلط میکنی که منو نمیخوای ...مگه این تویی که باید تصمیم بگیری؟
این منم که باید تصمیم بگیرم ....کدوم دختر رو میخوام وکدوم دختر رو نمیخوام ...
حالا هم تصمیم گرفتم ......تورو میخوام و....بدست میارم ...همون جوری که همیشه همه چی رو بدست اوردم ...
-هه کورخوندی...فکر میکنی اونقدر ساده ام ؟یا بچه ؟که به حرفت گوش بدم؟
محاله بزارم ...محاله بزارم منو تصاحب کنی ...تو گوشهات فرو کن نمیزارم ...من آدمم ....آدمها رو نمیشه خرید..... نمیشه تصاحب کرد.... نمیشه بدست اورد ....
دوباره نگاه کوفتیش.....
-میدونی وقتی که حرص میخوری دوست دارم بخورمت ...میدونی وقتی عصبانی میشی.... لپهات میشه مثل دوتا سیب سرخو آدم میخواد اون لپهاروگاز بگیره؟
-چاک دهنتو ببند میثاق ..وگرنه خودم میبندم
-هه ..تو؟تو جوجه میخوای دهن منو ببندی ؟دهن منو؟میثاق احمدی رو ؟کسی که یه مدال کشوری وپنج تا مدال استانی داره ؟
تو میخوای دهن منو ببندی جوجه؟میدونی فوتت کنم باد میبرتت ؟
جدی شد وصورتش رو تو فاصلهءدوسانتی من آورد
-بیخودی بامن کل کل نکن..... اعصاب من رو هم خط خطی نکن....
من هرچیزی رو بخوام بدست مییارم حتی تورو....حتی قبل از ازدواج ....پس کاری نکن بلایی سرت بیارم که تو دنبال من موس موس کنی و....در به دردنبالم بیفتی ....که بیام عقدت کنم ....
سرخ شدم... کبود شدم .....این مردک چی داشت میگفت ؟
-گوه زیادی نخور میثاق ...به بابا میگم با یه اردنگی از این خونه پرتت کنه بیرون ....
مثل یه گاو خشمگین نفس نفس میزدم ومیخواستم لهش کنم
-اِ میخوای به دایی بگی ؟....پس اینم برو بهش بگو .....میخوام بدونم نظرش در این مورد چیه؟
داشتم جملش رو پیش خودم حلاجی میکردم که....
-اِ میخوای به دایی بگی ؟....پس اینم برو بهش بگو .....میخوام بدونم نظرش در این مورد چیه؟
داشتم جملش رو پیش خودم حلاجی میکردم که....
لباش رو گذاشت روی لبهام ...اونقدر با حرارت منو بوسید که احساس کردم فکم داره در میاد
اصلا نمیتونستم تکون بخورم ...بازم وشونه ام رو گرفته بودو با لبهاش به لبم فشار میاورد ...طعم تلخ خون وتو دهنم احساس کردم ....حتی نمیتونستم نفس بکشم
اون قدر عصبانی بودم که از سر تا پاخیس از عرق شده بودم .......هیچ احساسی از این بوسه نداشتم به جز نفرت بیش از حد ...
آخر سر از من جدا شد..... با یه لبخند پلید گفت
-میبینی ؟حالا برو به دایی بگو.... میخوام بدونم نظرش چیه که یه لب جانانه از دخترش گرفتم؟
زمزمه کردم
-آشغال ....آشغاااااااااال
گلدون کنار میز توالت رو برداشتم .......میخواستم بزنم تو سرش که ....مچ دستم رو گرفت
-آع ..آع ...آع ...بچه ها نباید از این کارهای خطرناک کنن ....مراقب خودت باش عزیزم ....
از در زدم بیرون
وای... من چی کارکردم؟بوسیدمش ؟
اصلا فکرش رو نمیکردم یه روزی بتونم قبل از زواجم ثمره رو ببوسم ...اوف چقدر عصبانی شد
با یاد اوری قیافهءقرمزش ولبهاش خنده به لبم اومد ویه جوری شدم ...یه حس خیلی خیلی خیلی خوب تو تنم بیدار شده بود
انگار که تمام این مدت این احساس رو پشت درهای قلبم زندانی کرده بودم وحالا... مثل یه زندانی زنجیر پاره کرده ....از قفس آزاد شده بود
حالا میفهمیدم که من از ته دل ثمره رو میخواستم .....با تمام وجودم میخواستمش
میخواستم برای خودم باشه...... برای خوده.... خود... خودم
این اولین بوسه نبود..... تا حالا توی خواب یا بیداری روی گونش بوسه زده بودم ....ولی این لبی که گرفتم با بقیه فرق داشت
ههههه اولین بوسهءماروباش ...به زور... اونم با این وضعیت ....
نچ ولی عجب خوشگل شده بود پدرسوخته ها.....
من نمیدونم این همه لوندی رو از کجا میاره ....
یادگردن خوش تراشش و....نوچ وای دلم ضعف رفت..... من میخوامش.... خدایا من میخوامش ....
5دقیقه منتظرش شدم ولی هنوز بیرون نیومده بود ..به در کوبیدم وگفتم
-ثمره اگه دلت نمیخواد دوباره بیام وکار ناتمومم رو تموم کنم بیا بیرون وگرنههههههههه....(آخرحرفمو کشیدم )
صدای جیغ بنفش ثمره وشکستن گلدون وصدای موبایلم همزمان تو خونه پیچید ...خندم گرفت ...آخر سر هم شکوندش ...
به دودقیقه هم نکشید که اومد بیرون
ساعت هفت ونیم بود وما تازه داشتیم راه میفتادیم
گوشیم مدام زنگ میخورد ومن اصلا حوصلشو نداشتم تا جواب بدم ...هنوز تو فاز آغوش ثمره وگرمی لبهاش بودم
داشتم از درون آتیش میگرفتم آشغال عوضی فقط منتظر بود تا سوءاستفاده کنه وازم لب بگیره همینم مونده بود که ....
به جای اینکه سرخ بشم.... سفید بشم.... وخجالت بکشم.....
کبودمیشدم وحرص میخوردم... اصلا شرم وحیای دخترونه کجا بود؟
من ثمره بودم ....کسی که دیگران ازم حساب میبردن.... کاپیتان تیم مدرسه وبچه زرنگ محلمون... کسی که با یه دادَم کلی ازم حساب میبرن.......
حالا حالا این عوضی از من زورکی لب بگیره ؟از من ؟از ثمره ؟کسی که پدر پدرسوختهءاون کسی که بخواد بهم دست درازی کنه رو درمیاره ؟
نگام به ساعت تو ماشین افتاد ویاد عروسی وامشب ذهنم رو پر کرد اَه این چه شانسیه که من دارم ؟
چرا باید امشب این جوری بشه؟چرا باید همین امشب بیاد خونمون؟ای خدا من از دست این احمق چی کار کنم ؟
خون خونم رو میخورد ...احساس میکردم تمام بدنم رو تو کوره گذاشتن ودارم سر تا پا میسوزم ...
هنوز نفس نفس میزدم ودوست داشتم اونقدر بزنمش که له بشه ..اونقدر که نفسش بالا نیاد
آشغال منو گذاشته سرکار ........منو میبوسه ؟پدرشو درمیارم .......ولی به موقعش ...
بزار به بابا بگم ......وای اخه به بابا چی بگم ؟نمیزنه له ولوردم کنه ؟
کنترل ضبط رو برداشت و............
(عاشقم عاشقم
عاشق چشماتم
دیوونه ءنگاتم
پسسسسسس
پاشو بامن برقص
هستی واسه من نفس)
خدای من .....خدای من .....یا این رو بکش ....یا باز هم این رو بکش .....
من دارم حرص میخورم واز زور فشار تمام بندهای انگشتم میلرزه ....اقا داره برای من اهنگ ملانی و الیشمس رو گوش میده
وقتی نیستی مریض و بد حالم
وقتی هستی مست وخوشحالم
..............
با اون کفشهای بلند...... پاشنه پنج سانتی که به زور اجازه شوگرفته بودم
قدم اونقدر بلند شده بود که احساس میکردم تو سرزمین ادم کوتوله ها پا گذاشتم
تا به تالار نزدیک شدیم زمزمهءمیثاق بلند شد
-شالتو بکش جلو ....سرتو میندازی پائین ویه راست میری تو ....نبینم با کسی سلام علیک کنییا ....
حیف.... حیف که عروسی خواهرش بود وگرنه تمام سروصداهاشو به جون میخریدم وازاول تا اخر با مردها سلام وعلیک میکردم....
میخواستم ببینم چه غلطی میتونه بکنه ؟
با اینکه کفشام بلند بودولی وقتی کنار میثاق راه میرفتم بازهم یه سروگردن ازم بلندتر بود...
لامصب ادم که نیست.... هیولاست ...آخه این قدو هیکل ِ که این بشر داره ....هرکسی باشه می گُرخه ....
دم تالار که رسیدیم نیش همه باز شد....
خدایی خیلی سه بود که میثاق تو عروسی تک خواهرش ساعت هشت شب رسیده ...
پسرها دور میثاق رو گرفتن ومن رو هم رد کردن سمت زنونه ....ازدر که وارد شدم کتی رو دیدم که تو جمع زنهای بزرک دوزک کرده داره هنرنمایی میکنه

الههههههههههههههی عین فرشته ها شده بود با اون طراحی روی بدن که مثل یه ساقهءرونده از روی بازوش شروع شده بود وتاروی سینش اومده بود باز بودن بیش از حد لباسش رو قشنگ جلوه میداد وبا اون تاجی که نیمیش روی سرش خوابیده بودو بقیش روی سرش وموهای فر خورده وبلوندش پخش شده بود واون لباس دکلته ای که فقط با چند تا بند ضربدری تو پشت وجلو نگه داشته میشد مثل یه هلوی پوست کنده شده بود که ادم میخواست درسته قورتش بده بیچاره شوهرش تاالان چی کشیده با این عروسک....
میثاق وعصبانیتم از میثاق واون لب گرفتن جنون امیزو دیوانه کننده وتمام انتقامی که میخواستم ازش بگیرم روگذاشتم پشت در سالن
وهمونجوری که داشتم مانتوم رو درمیاوردم رقص کنان رفتم به سمت کتی
آخ چه شبی بشه امشب... اگه گندکاری میثاق و اون لب گرفتن احمقانه نبود.....میتونستم نهایت لذت رو از این شب ببرم....
درسته که جمع فامیل ودوست نداشتم ...ولی همه میدونستن یه پای ثابت رقص وبزن وبکوب ثمره است ...
تاوارد جمعشون شدم.... صدای دست وجیغ وداد به پا شد
همون اول دست کتی رو گرفتم ومجبورش کردم یه دور بچرخه خدایی هم با اون قد واون کفشهایی که داشتم بدون اینکه بخواد یه میلیمتر هم خم بشه از زیر دستم رد شد ویه چرخ 360 درجه زد
من عاشق رقص بودم ....مخصوصا اگه همپای خوبی مثل کتی که برای خودش لعبتی شده بود داشته باشم ...
از اول تا آخر عروسی ووقت شام با هرکسی رقصیدم ...اونقدر با کتی رقصیدم وخندیدم که دیگه موقع شام رمق نداشتم از جام بلند شم ...مخصوصا که اون پاشنه های مزخرف پنج سانتی ... دهنم رو سرویس کرده بود
یه نگاه به کتی انداختم ودلم براش سوخت....... بیچاره برنامه های اصلیش برای اخر شب مونده بود ...
از شام عروسی و.........باقالی پلوی توپش و ........اون جوجه های طلایی که من بعد ازکلی وقت یه دلی از عزادراوردم و..........مجلس خداحافظی و.........بوق بوق ماشین عروس و....کاروان پشت سرشو .....رقص اخر شب تو خونهءمادرعروس ومادر دومادوووووو..........اااااااوو وووووه
خلاصه میگذرم ...
اخرشب که خسته وکوفته وخرد وخمیر رسیدم خونه .....اونقدر خسته بودم که به ثانیه نکشیده خوابم برد....
ولی همینکه صبح فردا بازنگ ساعت چشم بازکردم ....یاد بوسهءمیثاق با اون حرارت مثل یه فیلم جلوی چشمهام جون گرفت
نمیدنم تا حالا دقت کردی ؟احساسات صبح با شب یا نیمه شب فرق داره .....
اصلا تو اون لحظه یه جور دیگه بهش فکر میکردم .....
یاد نگاهش افتادم.... یه جوری بود ....خاص وعجیب ...
نه میتونستم انگ هرزه رو روش بچسبونم.... نه میتونستم بگم خیلی پاک بود ......نه هم میتونستم بگم خاطرخواهِ ....
نمیدونم ......یه جوری تلفیقی از همهءحس ها به اضافهء حس مالکیت که پررنگ ترین حس توی چشماشه
زبونم رو رو لبم کشیدم وبعد لبم رو به دندون گرفتم...
حاضربودم قسم بخورم که احساسم صدو هشتاد درجه عوض شده
انگار تمام اون خشم رو برده بودن وحالا نقطه چین های خالی رو با حس های دیگه پر میکردم ....
دیشب اونقدر ازدستش ناراحت بودم که میخواستم یه چاقو بزنم تو شکمش وخلاص......
حتی حاضر بودم به خاطر اقدام به قتل عمد تا پای چوبهءدارهم برم
-ثمره ....ثمره...... مدرست دیرشششششد
چشمم به ساعت افتاد ......وای دیر شد ......
با اینکه خستگی وکوفتگی وپادرد......امونم رو بریده بود... ولی نمیشد مدرسه رو دودر کرد .....امروز تمرین داشتیم..... باید میرفتم
از مدرسه که برمیگشتم خاصیت دیشب برگشته بود.....
میخواستم سر به تن میثاق نباشه.....
مدام باخودم نقشه میکشیدم تا پوزهءمیثاق رو به خاک بمالونم ....این بشر پاشو بیشترازگلیمش درازکرده بود
الههههههههههههههی عین فرشته ها شده بود با اون طراحی روی بدن که مثل یه ساقهءرونده از روی بازوش شروع شده بود وتاروی سینش اومده بود باز بودن بیش از حد لباسش رو قشنگ جلوه میداد وبا اون تاجی که نیمیش روی سرش خوابیده بودو بقیش روی سرش وموهای فر خورده وبلوندش پخش شده بود واون لباس دکلته ای که فقط با چند تا بند ضربدری تو پشت وجلو نگه داشته میشد مثل یه هلوی پوست کنده شده بود که ادم میخواست درسته قورتش بده بیچاره شوهرش تاالان چی کشیده با این عروسک....
میثاق وعصبانیتم از میثاق واون لب گرفتن جنون امیزو دیوانه کننده وتمام انتقامی که میخواستم ازش بگیرم روگذاشتم پشت در سالن
وهمونجوری که داشتم مانتوم رو درمیاوردم رقص کنان رفتم به سمت کتی
آخ چه شبی بشه امشب... اگه گندکاری میثاق و اون لب گرفتن احمقانه نبود.....میتونستم نهایت لذت رو از این شب ببرم....
درسته که جمع فامیل ودوست نداشتم ...ولی همه میدونستن یه پای ثابت رقص وبزن وبکوب ثمره است ...
تاوارد جمعشون شدم.... صدای دست وجیغ وداد به پا شد
همون اول دست کتی رو گرفتم ومجبورش کردم یه دور بچرخه خدایی هم با اون قد واون کفشهایی که داشتم بدون اینکه بخواد یه میلیمتر هم خم بشه از زیر دستم رد شد ویه چرخ 360 درجه زد
من عاشق رقص بودم ....مخصوصا اگه همپای خوبی مثل کتی که برای خودش لعبتی شده بود داشته باشم ...
از اول تا آخر عروسی ووقت شام با هرکسی رقصیدم ...اونقدر با کتی رقصیدم وخندیدم که دیگه موقع شام رمق نداشتم از جام بلند شم ...مخصوصا که اون پاشنه های مزخرف پنج سانتی ... دهنم رو سرویس کرده بود
یه نگاه به کتی انداختم ودلم براش سوخت....... بیچاره برنامه های اصلیش برای اخر شب مونده بود ...
از شام عروسی و.........باقالی پلوی توپش و ........اون جوجه های طلایی که من بعد ازکلی وقت یه دلی از عزادراوردم و..........مجلس خداحافظی و.........بوق بوق ماشین عروس و....کاروان پشت سرشو .....رقص اخر شب تو خونهءمادرعروس ومادر دومادوووووو..........اااااااوو وووووه
خلاصه میگذرم ...
اخرشب که خسته وکوفته وخرد وخمیر رسیدم خونه .....اونقدر خسته بودم که به ثانیه نکشیده خوابم برد....
ولی همینکه صبح فردا بازنگ ساعت چشم بازکردم ....یاد بوسهءمیثاق با اون حرارت مثل یه فیلم جلوی چشمهام جون گرفت
نمیدنم تا حالا دقت کردی ؟احساسات صبح با شب یا نیمه شب فرق داره .....
اصلا تو اون لحظه یه جور دیگه بهش فکر میکردم .....
یاد نگاهش افتادم.... یه جوری بود ....خاص وعجیب ...
نه میتونستم انگ هرزه رو روش بچسبونم.... نه میتونستم بگم خیلی پاک بود ......نه هم میتونستم بگم خاطرخواهِ ....
نمیدونم ......یه جوری تلفیقی از همهءحس ها به اضافهء حس مالکیت که پررنگ ترین حس توی چشماشه
زبونم رو رو لبم کشیدم وبعد لبم رو به دندون گرفتم...
حاضربودم قسم بخورم که احساسم صدو هشتاد درجه عوض شده
انگار تمام اون خشم رو برده بودن وحالا نقطه چین های خالی رو با حس های دیگه پر میکردم ....
دیشب اونقدر ازدستش ناراحت بودم که میخواستم یه چاقو بزنم تو شکمش وخلاص......
حتی حاضر بودم به خاطر اقدام به قتل عمد تا پای چوبهءدارهم برم
-ثمره ....ثمره...... مدرست دیرشششششد
چشمم به ساعت افتاد ......وای دیر شد ......
با اینکه خستگی وکوفتگی وپادرد......امونم رو بریده بود... ولی نمیشد مدرسه رو دودر کرد .....امروز تمرین داشتیم..... باید میرفتم
از مدرسه که برمیگشتم خاصیت دیشب برگشته بود.....
میخواستم سر به تن میثاق نباشه.....
مدام باخودم نقشه میکشیدم تا پوزهءمیثاق رو به خاک بمالونم ....این بشر پاشو بیشترازگلیمش درازکرده بود
فصل چهارم

مهمونی پاگشا
دوهفته از عروسی کتی گذشته بود که اولین مهمونی پاگشا رو بابام به عنوان بزرگتر خونواده وخان داداش بقیهءعمه ها گرفت ...
از صبح اول صبحِ روزِ جمعه مثل کوزت فداکار از من کارکشیدن وکف سابیدم ...تاساعت شیش عصر دیگه نانداشتم از جام تکون بخورم ......
بدبختی ناهار هم چیزی نخورده بودم وتناردیهءقسی القلب دوتا دونه تخم مرغ سوخته به عنوان ناهار داد که بریزم تو این شکم صاب مرده
ولی با تمام این تفاسیر فوق العاده شوخ وشنگ بودم .....بعد ازدوهفته امشب پا میداد تا دمار از روزگار میثاق دربیارم .....
اول یه نون وپنیر حسابی غازی کردم وسلانه سلانه رونهءحموم شدم .....
اون ذات پلیدم مثل هیولا بیدار شده بود ومدام نقشه میکشید
خوب اول یه دوش جانانه میتونه تمام خستگی رو پربده ....
بعدموهام رو باحوصله خشک کردم وبا طمانینه دونه به دونهءلباسهامواز نظر گذروندم....
آهان این خوبه...... لباس کرم یقه شل رو با آستین سه ربع وکمربند پهنی که دورش سوار میشد کشیدم بیرون.....
کمربندش اونقدر پهن بود که نفس ادم بالا نمی اومد ولی خوب...... امروز روز رو کم کنی بود......
شلوار جین زغالی وراسه ام رو پوشیدم ......قد بلند وهیکل اینجوری بدیش این بود که همیشه همه چی اندازم نبود
یا استین لباسم کوتاه بود یا شلوارِ لوله تفنگی نمیتونستم بخرم
هرچند که اجازهءپوشیدنش رو نداشتم ولی بالاخره اینقدر حسرتش رو نمیخوردم
لوازم ارایشم رو از تو کشو دونه دونه دراوردم وشروع کردم به ارایش......... باراولم نبود ....همیشه جوری این کارو انجام میدادم که زیاد از حد تابلو نشه..... ولی اینبار.... درصد غلظتش رو بالاتربردم .....البته هنوز هم کم وملایم بود
صبر کردم همه برسن بعد وارد بشم ...مامان چند بار تا پشت دراومد وصدام کرد ....عین خیالم نبود..... میخواستم میثاق رو درست وحسابی نقره داغ کنم
صدای زنگ واحوالپرسی عمه ملیحه اومد وبا ورودش خونه از صدای جیغ وداد بردیا وعرشیا پسرهای عمه پر شد ...بعد از ده دقیقه عمه مریم وجفت پسر هاش رسیدن
با اینکه من چشم دیدن میثاق رو نداشتم ولی اونقدر با میثم راحت بودم که حتی خود میثاق هم به رابطمون حسودی میکرد ...میثم عالی بودیه پسر فهمیده ومهربون ....
برخلاف هیکل درشت میثاق لاغرو نی قلیون بود با یه قلب فوق العاده مهربون و یه چهرهءکیوت ودوست داشتنی ....که مثل داداش نداشتم دوستش داشتم ...
صدای میثاق رو شنیدم که سراغم رو از ثمین میگرفت
بازهم اهمیت ندادم وسرجام موندم هنوز برای بیرون رفتن زود بود
ثمین اومد سراغم.... دستگیرهءدر بالا وپائین شد........ بازهم جیکم در نیومد
عمه منیره که اومد .....دیدم وقتشه که بیام بیرون .....خداروشکر که بابابزرگ مریض بود وقلبش نمیکشید که تو این مهمونیهای دورهمی شرکت کنه
دستی به لباسم کشیدم وشالم رو مرتب کردم وبا اعتماد به نفس واردشدم .....همین که درو بازکردم قیافهءبق کردهءمیثاق جلوم قد کشید ....
اول صورتش باز شد ولی همینکه نگاهش یه دور از بالا به پائین وبعد هم از پائین به بالا برگشت سگرمه هاش رفت تو هم وچپ چپ نگاهم کرد
خونه پراز هیاهو بودو صدای عمه ملیحه مدام رو مخم اسکی میکرد
-عرشیا نکن.... اون تابلورو چی کار داری؟
خرتوخری بود که بیا وببین .....
جمعیتی نبود ولی صدا به صدا نمیرسید .....ماشالله شون بشه ...انگار صد نفر ریختن تو خونه
قبل از اینکه بزارم میثاق لب باز کنه واز جاش پا بشه خودمو رسوندم به پذیرایی وبایه سلام بلند اعلام وجود کردم و
ازهمون جا دونه دونه روبوسی کردم ولپ فرشاد پسرِعمه معصومه رو که تازه رسیده بود کشیدم
نگاه غضبناک میثاق ادامه داشت ...ولی به روی خودم نیاوردم وباصدای مامان تو آشپزخونه چپیدم
-کجا بودی تا حالا ؟
-حموم
-توغلط کردی.... از لپهای گل گلیت مشخصه که همین الان از حموم دراومدی ....چه غلطی میکردی که جواب نمیدادی ؟
-آِ مامان
-مامان وزهر مار... این چه لباسیه که پوشیدی ؟میخوای دوباره صدای میثاق رو دربیاری ؟ببین خودت کِرم داری ....مدام انگولکش میکنی که واکنش نشون بده ...
برو عوض کن لباست رو... اون آرایشتم کم کن تا صداش در نیومده....
-به جهنم که درمیاد ....زیادم گیر بدید میرم تو اطاقم..... بیرون هم نمییام ....
همون موقع زنگ رو زدن وصدای داد ثمین که میگفت
(مامان کتی وشوهرش اومدن)
خداروشکر مامان با یه چشم غرهءاساسی بیخیال لباس وآرایش من شد وول کرد
کتی با اون موهای رنگ شده وابروهای قیطونی ودستهای تا آرنج پراز النگو یه خانوم تمام عیار شده بود ....بوی عروس میداد.... بوی نویی .....بوی یه زندگی شیرین ....خوشی وذوق از چشمهاش میریخت ....
لپاشو ماچیدم وجای رژلبم رو رو گونه هاش گذاشتم ...بنده خدا شوهرش سرشو بالا نکرد ....بیچاره خیلی مظلوم وسر به زیر بود
دست کتی رو گرفتم ونشوندم پیش خودم ....
-چه خفر خانومی؟ خوش میگذره؟
یه لبخند پت وپهن نشست رو لبش وابرویی قِر داد
-چرا که نه؟تو چی کار میکنی ؟امشب میخوای حسابی پدرمیثاق رو دربیاری ها .....
-من ؟من میخوام پدرشو در بیارم؟ اونه که مدام داره اذیتم میکنه....
-آخی ..هی داداش
برچسب ها: رمان ثمره انتظار - Blogfa , رمان ثمره انتظار , رمان مخصوص موبایل ثمره ی انتظار | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/19 تاریخ
کد :61042

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا