تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ثمره انتظار (فصل چهارم)



ساعت نزدیک یک نصفه شب بود که برگشتیم خونه .....داشتم روی ابرها راه میرفتم ...
تموم شد ..دوماه ِدیگه عقد کنونه .....ای ول ....
درحالی که آهنگی رو با خودم زمزمه میکردم لباسهامو دراوردم ورفتم زیر دوش
آخ خدا چقدر خوشحالم ...چاکرتم که بالاخره جورش کردی ...بالاخره تاریخ این صیغهءعقد کذایی روشن شد ..
ازحالا دارم واسهءاون روز ثانیه شماری میکنم ...ای ول دوماه وهفت روز دیگه .... پنجم فروردین تولد حضرت فاطمه (س)....خدایا شکرت
ازخوشحالی باخودم سوت میزدم وتو حموم قر میدادم
عروس چقدر قشنگه ....ایشالله مبارک امشب ....
بادست آب رو پخش میکردم ....میرقصیدم وآهنگ میخوندم ...
-میثاق ....آی میثاق ....
داد زدم ...چیه ؟
-چر اداد میزنی ؟ساعت یک نصفه شبه ...اگه تو خوش خوشانت وداری اب بازی میکنی ....مردم که به سرشون نزده ....همه گرفتن خوابیدن
دوش رو بستم وتن پوشم رو تنم کردم ...
-جانم میثم جان ؟
لبخندی زدو گفت
-خر ذوقی نه ؟
-آره والله ....اگه بدونی چه خونی به جیگرمن کرده این ثمره ...دوماه وهفت روز....
یه بشکن زدم وادامه دادم
-تمومه ....دوماه وهفت روز دیگه قراره عقدش کنم ....
-بسه ....بسه... اَه اَه اَه مردم هم اینقدر ننر ...جمع کن آب لب ولوچت رو ...
با شیطنت ابرویی بالا انداختم وگفتم
-نوچ دوست دارم ...سرخوش باشم ...آخه تو نمیدونی من چی کشیدم ؟
سرمو محکم تکون دادم وآب موهامو رو صورتش پخش کردم ...
-اَه میثاق ...خیسم کردی .....نصفه شبی خل شدیا .....
-خل نه.... بگو عاشق... بگو عاشق شدی ....
میثم خندید وگفت
-خوب بابا ....خیر سرت عاشق شدی
حالا بیا برام تعریف کن چی شد؟ ...چی کردین ؟...جام و خالی کردی؟ ...کاش امشب عروسی فرنگیس نبود اومده بودم .....اصلا بابابزرگ چی گفت؟ ....
با یاد اوری چند ساعت پیش لبخندی رو لبم نشست
-اره جات خیلی خالی بود .... جونم برات بگه .....
ما که رفتیم ....ثمره نبود.....
بابابزرگ صداش کرد وگفت یه لیوان چایی براش بریزه ....
ثمره که چایی رو آورد ...بابابزرگ از سر تا ته قیافه و ...تیپ و...لیوان چایی و...چادرو... خلاصه .....از بالا تا پائین ثمره رو ایراد گرفت .....
این چایی چرا کم رنگه ؟....چرا چادر سفید سرت نکردی ؟...چرا تو سینی چایی رو ریختی ؟....چرا قیافت عین مادرمرده هاست ؟...
منو میگی مرده بودم از خنده ..... دلم به حال ثمره بیچاره میسوخت ...
جرات نداشت جیک بزنه.... من نمیدونم بابا بزرگ با اون همه مهربونی که به من و تو.....و کل نوه ها داره..... چرا مدام سر به سر ثمره میزاره ؟
بیچاره ثمره صورتش شده بود مثل لبو....
اونقدر عصبانی بود که اگه جرات داشت یه ثانیه هم بند نمیشد ...منم صدق ِسر بابابزرگ با دل سیر نشستم ویه دورکامل سیاحتش کردم....
آم.....
کجابودم؟....آهان بعد از گیردادن ها نوبت رسید به تاریخ عقدو عروسی ....
باورت نمیشه میثم تو عرض پنج مین بابابزرگ تاریخ وزمان رو مشخص کرد واُکی رو از دایی گرفت....به خدا کوپ کرده بودم ....
اگه بهم ده میلیارد هم میدادن اینقدر خوشحال نمیشدم ...
ثمره که اصلا جیک نمیزد.... نمیدونم قبلا توجیه شده بود که حرف نمیزد .....یا از بابابزرگ میترسید ....
یعنی راستش رو بخوای.... کسی اصلا ازش نظر نخواست ....بابابزرگ خودش برید ودوخت وتن مادوتا کرد ....
میثم پوزخندی زدو گفت
-به تو که بد نگذشته.... از خدات بود همچین لباسی رو برات بدوزن وقالب تنت کنن ...بیچاره ثمره ...که هیچ کس هواشو نداره ...
-اوی استپ ...استپ ...چی داری برای خودت بلغور میکنی؟
توداداش منی یا ثمره ؟ثمره بیچارست یا من بیچاره ام که مدام دارم حرص وجوشش رو میخورم ؟....
هرکی ندونه تو که خوب میدونی از وقتی دست راست وچپش رو شناخت باهام چپ افتاد ...اصلا بامن غریبه شد
یه نفس عمیق کشیدم وهوای دلم رو که ابری شده بود عوض کردم ...
-یادته میثم؟ یادته کوچیک که بود چقدر باهاش بازی میکردم ؟یادته همیشه سوار دوچرخم میکردمش وتو باغ لواسون بابابزرگ میگردوندمش ؟...
باورت میشه هنوز که هنوزه یه وقتهایی از خدا میخوام تا ثمره رو بهم برگردونه .....مثل همون موقع ها ....
مثل همون وقتهایی که براش آلوچه ولواشک میگرفتم وهرجای خونه که بودم پیدام میکردوسهمش رو ازم میگرفت ...
نمیدونم چی شد؟ نمیدونم اون ثمره کجا رفت؟ ... که دلم اینقدر براش تنگ شده ....
برای اون خنده ها ....برای اون نگاه هایی که وقتی خوشحال میشد برقشون چشم رو میزد
میثم من داغونِ داغونم .....تو فکر میکنی برام آسونه تمام طول شب سرشو انداخت پائین وچیزی نگفت؟ حتی یه نهءخشک وخالی؟
خودمم میدونم اگه ترس از دایی وبابابزرگ نبودیه لحظه هم سر جاش بند نمیشد ....
تو فکر میکنی معنی نگاه تلخشو نمیفهمم؟ نه به خدا من با ثمره بزرگ شدم..... از مادرش بهتر میشناسمش .....
میدونم یه دنده و لجبازه ....ولی خودمو با این اروم میکنم که وقتی زنم بشه..... وقتی این صیغهءکذایی خونده بشه....
دیگه میشه محرمم ومیتونم ببوسمش ....میتونم تمام محبتم وبا عملم بهش نشون بدم....
میتونم تو بغل بگیرمش و بهش بگم که اندازهءدنیا دوستش دارم .......که هیچ کس مثل من دوستش نداره ....
خودم میبینم .....خودم میدونم..... خودم میفهمم ....ولی همه چی رو موکول کردم به بعد از صیغهءعقد......
میدونم که میتونم دلشو بدست بیارم..... فقط زنم بشه خیالم راحت بشه که مال خودمه ......اونوقته که کارمن تازه شروع میشه
-میثم از جاش بلند شدو گفت
- خدای بالا سر میدونه ثمره رومثل خواهرم دوست دارم وجز سعادت وخوشبختیش چیزی از خدا نمیخوام
فقط یه چیز رو فراموش نکن ...درسته که صیغهءعقد اونو ازنظر جسمی به تو محرم میکنه.... ولی با این اوصافی که میبینی.... فکر میکنی..... محرم دل ثمره هم باشی ؟
نگاهم به نگاهش خشک شد.... این سوال رو میدونستم و.....بارها وبارها بهش فکر کرده وبودم
فکر کرده بودم که اخر وعاقبت این ازدواج اجباری چی میشه ؟
ولی هربار با خودم میگفتم درستش میکنم .....
رابطمون رو میسازم .....کاری میکنم که خودشو خوشبخت ترین دختر دنیا بدونه ....
ولی ....ولی اگه نشد ؟اگه صد درجه بدترازالان شد چی ؟اگه دیگه حتی تو روم نگاه نکرد چی ؟اگه منو گذاشت ورفت چی ؟اگه روزی دادخواست طلاق داد چی ؟
نگاهم رو از رو میثم برداشتم...و زل زدم به توپ موتیم
یادمه خیلی کوچیک بودم که ثمره با کمک دایی این توپ رو برام خرید....
الان خیلی کهنه وقدیمی بود.... ولی بازهم مثل همون موقعها دوستش داشتم..... چون ثمرهءکوچولوی من این رو به هم داده بود
یه دفعه ذهنم پراز خاطرات خوب بچه گی شد..... پراز خنده های شیرین ثمره ....
پراز قه قه های سرخوش ثمره ....پراز بوی ثمرهء من..... ثمرهءشیرین ودوست داشتنی من ....
فرداهاو اینده رو به دست فراموشی سپردم وچسبیدم به امروز ....
به الان ......به زمانی که ثمره بشه زنم و.....من میتونم بدون هیچ دلهره ای در اغوشش بگیرم و نازشو بکشم....
اره فقط امروز مهم بود......( چو فردا اید فکر فردا کنیم

 
فصل هفتم
طغیان
ازفردای اون شب به اصطلاح بعله برون مصیبت وارده برمن شروع شد وپس لرزه های زلزلهءمیثاق پایه های زندگیمو لرزوند
صبح کلهءسحر ساعت شیش و نیم صبح بود که مش میثاق پشت در نظام گرفته بود
وقتی مامان بهم گفت که میثاق اومده دنبالم ...لقمه تو دهنم ماسید ورسما برق سه فازم پرید ....
-یعنی تا این حد موضوع جدیه ؟
اونجا بود که فهمیدم دستی دستی واز رو ندونم کاری چه بلای عظیمی رو به سرم اوردم ....
وازاونجا بود که فهمیدم عمق فاجعه بیشتراز اونیه که فکر میکردم .....
حتی دیگه نمیتونستم فاصلهءبین مدرسه وخونه رو هم تنها باشم ....سایهءمیثاق هرروز بیشتراز روزپیش روی سرم سنگینی میکردو من توان رهایی از دست این موجود متعصب رو نداشتم ...
متاسفانه تمام خونواده به اضافهءدوستانم این رفتار رودلیل برعلاقهءمیثاق به من میدونستن ........
درصورتی که من خودم رو مثل یه مرغ کرچ میدیدم که تو یه قفس بیست سانتی زندانیش کردن .....
روزهامیگذشت وآستانهءتحمل من هرروز پائین تر مییومد تا اینکه .....
هشت روزاز بعله برون گذشته بود که من طغیان کردم ...میپرسی چه جوری؟حالا برات میگم ....
ساعت نه شب بود وشام رو خورده وجمع کرده بودیم....... از اون روزهایی بود که داغون خدایی بودم ودنبال یه نفر میگشتم تا بپرم بهش ویه کنتاک اساسی کنم
توطول روز دوبار با ثمین گیس وگیس کشی کرده بودم و......سه بارهم به پروپای مامان پیچیدم و......با همه درحالت قهر به سر میبردم
ازاون شبهایی که افسردگی و.......دپسردگی و......غم و.......تنهایی و.........سرخوردگی و......درخود فروماندگی و......خلاصه هرچی که فکرشو کنی بهم فشار اورده بود
ومنتظر یه جرقه بودم........ تا هم خودم و هم طرف مقابلم رو به اتیش بکشم ..
درینگ درینگ .......ملودی تلفن بیسیمی تو خونه پیچید ....صدای بابا مییومد که با میثاق داشت احوالپرسی میکرد
چشمهام مثل یه گربه میدرخشید ....... امروز روز تلافیه ...باید نیشم رو بهش میزدم ........تا اروم میگرفتم
-اشرف ...اشرف........ به ثمره بگو بیاد میثاقه
مامان صدام کرد ....اهمیت ندادم ....دوباره ودوباره صدام کرد ...بازهم جواب ندادم ....
اومد دم در اطاقم ....
-مگه با تو نیستم ؟پاشو میثاقه....
اصلا برنگشتم که بخوام جواب بدم ....
-ثمره با توام ...
-بامن ؟مطمئنی با منی ؟من که یادم نمییاد قول وقراری با میثاق گذاشته باشم ؟برو به همون کسی که قول وقرارشو با میثاق فیکس کرده بگو....... جوابشو بده
-برگرد ببینم ....اِ بده به من اون دفترو ..درست حرف بزن بببینم چی میگی ؟جریان قول وقرار چیه؟اصلا تو امروزچته؟
صدام دودرجه بالاترو زیرتر شد
-چمه؟بگو چم نیست ؟من ادمم؟ اصلا ثمره ای هست که بخواد آدم باشه ؟
دوهفته است قول وقرارتونو گذاشتید...... نقشه هاتو نو کشیدید ومنو با سنجاق قفلی به اون میثاق بی پدرو مادر وصل کردی...
حالا میگید چمه ؟مگه نگفتی درستش میکنی ؟مگه نگفتی اون شب دندون رو جیگر بزار وچیزی نگو بعد خودم درستش میکنم ؟پس چی شد ؟همش کشک بود ....حرفِ باد هوا....
-اینجا چه خبره ؟
به خودم اومدم ....بابا با گوشی بی سیمی دم در اطاق وایساده بود وداشت با چشمهای غضبناکش به سمتم شلیک میکرد
-چیزی نیست اقا... شما بفرمائید ...
-صداشو توخونهءمن بلند کرده.... اونوقت میگی چیزی نیست ؟
رو به من کرد وادامه داد
-چته ....خونه رو گذاشتی تو سرت ؟کاه و یونجت زیاد شده ؟
خشم وغضب چشمهامو کورکرده بود ونمیذاشت فکر کنم ...
.فکر اینکه بابا......مامان نیست که باهاش دهن به دهن بزارم.....
بابا .......بابا بود ......یه مرد فوق متعصب ومتاسفانه فوق العاده عامی وبیسواد........ که نمیشد باهاش گفتمان کرد
نمیشد باهاش بحث کرد ... فقط باید بهش چشم گفت و.....اوامرشو اجرا کرد.......
ولی من .....منِ خر...... عصبانی بودم.... نفهمیدم ....چشمامو بستم ومثل یه ابله خروشیدم ....
-چمه ؟چمه؟یعنی نمیبینید ؟چشماتو نو بستید ونمیبینید که من به این ازدواج راضی نیستم ...نمیبیند که میثاق رو دوست ندارم ؟نمیخوام زنش بشم ....
رنگ بابا تو عرض ده ثانیه چنان به کبودی زد که با خودم گفتم سکته کرده
-چی میشنوم ؟غلطهای اضافی ؟گوه زیادی ؟خوبه......... نمیدونستم مار تو استینم بزرگ کردم ....
-آقا ببخشیدش شما........ ببخشیدش این بچست نفهمی کرده
-من بچم؟اگه بچم چرا دارید زورکی شوهرم میدید ؟چرا نمیزارید بچگیمو کنم ؟
-ببر صداتو دخترهءجلب ...
صدای جیغ ثمره ونعره های دایی تو گوشی مییومد ...
-الو ...الو ..دایی...الو ...کسی نمیشنوه؟
اصلا نفهمیدم چه جوری سوئیچ ماشین رو پیداکردم و....
پله ها رو سه تا یکی اومدم پائین ...
-چی شده میثاق ؟
- دایی .....دایی داره ثمره رو میکشه ...
-چی ؟صبر کن میثاق.... بزارمنم بیام .....
حتی یه ثانیه هم مکث نکردم ...
ماشین رو روشن کردم .......با یه دست گوشی رو گرفته بودم وبایه دست هم میروندم وهم دنده میدادم ...
وقتی دیدم کسی جواب نمیده ....زدم رو اسپیکر وگوشی رو انداختم رو صندلی
بوققققققق.....بوققققق...برو تروخدا ...برو... الان میکشتش ...
صدای التماس زندایی وجیغ ثمره وثمین ودادوفحشهای دایی توهم قاطی شده بود ....
-میکشمت ...هار شدی هان؟کاه ویونجت زیاد شده هان؟حالا برای من شاخ میشی ؟زنده ات نمیزارم ...
صدای جیغ ثمره قطع شده بود و فقط صدای گریهء ثمین و زندایی مییومد .....قلبم داشت وایمیستاد... ثمره.... ثمره...
اصلا نفهمیدم چه جوری دارم میرونم.... فقط میخواستم برسم تا جلوی دایی رو بگیرم ...
رسیده ونرسیده پیاده شدم ...زنگ رو زدم
پامو که روپلهءاول گذاشتم... صدای ثمین اومد
- میثاق بدو.... بابا داره ثمره رو میکشه
صدای فحش ودری وری ها ی دایی وگریه والتماس منو کشوند تو اطاق ثمره ...
دایی باکمربند به جون ثمره افتاده بود و ...ثمره ....وای ثمره ....
مثل یه تیکه گوشت لُ-خم از جاش تکون نمیخورد ...
تنها کاری که از دستم برمییومد این بود که دایی رو کشون کشون از اطاق ببرم بیرون ...چهرهءسراسر خونی ثمره از جلوی چشمام کنار نمیرفت
دایی رو اصلا نمیشد مهار کرد..... مثل یه اسب وحشی مدام دستم رو کنار میزدو میخواست بازهم بره سراغ ثمره....
سراغ ثمره ای که حتی دیگه نمیتونست از جاش حرکت کنه واز زیر کمربند دایی جون سالم به در ببره
باهاش کلنجار میرفتم واخر سرتونستم ارومش کنم ....بالاخره هر چی باشه من قوی تراز اون بودم....
بردمش تو اطاقشو و برگشتم تو پذیرایی
صدای گریهءثمین مثل نیز نیز بچه تو گوشم بود
داد زدم
-خفه شو ثمین... به جای گریه برو ببین اگه حالش بده ببریمش دکتر....
زن دایی از در اومد بیرون
-میثاق نفس نمیکشه ...اصلا ن ...
بقیهءحرف زندایی هیاهویی شد توی سرم .....نفهمیدم چه جوری خودمو به اطاقش رسوندم ....
از خون زیاد حتی نمیتونستم صورتش مثل گلش رو ببینم... دستمو گذاشتم رو نبضش .....
میزد... ولی کند واروم
-زندایی ...دوتا حوله نم دار مییارید.....
نمیدونستم ببریمش یا نه... اگه بهمون گیر میدادن......
اگه ثمره خل میشد ویه کلمه از دهنش درمیومد که بابام اینکارو باهام کرده ؟.....
چون همیشه ثمره یه بازی جدید رو میکرد... نمیتونستم پیش بینی کنم چه اتفاقی میفته ...
بلندش کردم وهمزمان با دستهای من که زیر شونش وزانوهاش میرفت ....نالش هم بلند شد ...اشک تو چشمام نشست
-جانم ....اروم باش... تموم شد خانومی ...تموم شد ....
مدام با خودم فحش میدادم اخه این وقت شب چه موقع زنگ زدن بوده ؟.....
صورتش که تمیز شد تازه چهرشو دیدم ....به زندایی گفتم بدنش رو ضد عفونی کنه وزخمهاشو پانسمان .....
نه جرات نداشتم ببرمش بیمارستان ....واقعا نمیتونستم هیچین ریسکی کنم
*****************************
این دعوا وکتک کاری باعث شد تا دوروزتب ولرز داشته باشم وتا یه هفته هم مدرسه نرم
ولی بعدش با وساطت بابابزرگ وشخص شخیص میثاق... روال زندگی از سر گرفته شد ومن راهی مدرسه شدم
تنها حسن خوبی که این اتفاق داشت این بود که میثاق دیگه دوروورم افتابی نمیشدواز کار خطیر سرویس رفت وبرگشت شدن من استعفاءداد ومنو رها کرد ...
البته خدای نکرده فکر نکنی که منو ول کرد.... نه ....فقط ایاب وذهاب رو به کل کنار گذاشت ...
خوب خدارو شکر .........
نمیدونم چند روز گذشته بود که
فصل هشتم
شُک
خوب یادمه دهم بهمن بود وروز سیاه شدن زندگی من ....
****************
ای بابا بازم دیر رسیدم ومدرسه تعطیل شده بود طبق معمول با چشم دنبالش بودم ...سمت چپ رو میگشتم اَه معلوم نیست باز کجا رفته دوباره چشم گردوندم که ....
یه لحظه چشمام گشاد شد ونفسهام مقطع وسنگین شد ...این ثمره است ؟
ثمره ویه مرد رو دیدم که تو بریدگی وایساده بودن وحرف میزدن...اونقدر این صحنه زود از جلوی چشمم گذشت که فکر کردم توهمه.....
شاید ده ثانیه یا شاید هم پانزده ثانیه طول کشید که به خودم بیام ....
اولین عکس العملم گذاشتن پام رو پدال ترمز بود ...بعد هم پیاده شدن تو اون جمعیت ...
صدای بوق ودادو فحش ماشین پشتی باعث شد یه نگاه به عقب بندازم ....
خداییش بد جایی نگه داشته بودم .....وسط ِوسط ِخیابون ...جوری که نه ماشین میتونست بیاد ....نه میتونست بره ...حق داشتن عصبانی بشن
سوارماشین شدم وتوعرض دودقیقه کنارخیابون دوبله پارک کردم ودزدگیروزدم وباچشم بین جمعیت رو میگشتم که یه موقع از دستم نپره
رسیدم به بریدگی ...ولی جز دوسه تا دخترمدرسه ای و دوسه تا پسر لات ولوت والاف کسی نبود ...نه ...اثری از اثار ثمره پیدا نمیشد ....
یعنی اشتباه دیدم ؟خطای دید بوده؟ کس دیگه ای رو به جای ثمره دیدم ؟
تصویر توی ذهنم مات بود..... ولی اونقدر خوب مشخصاتش رو یادمه که امکان نداشت اشتباه کنم ؟
آره اون قدو هیکل.... اون کولهءمشکی که همیشه یه ورکی مینداخت وارتفاعش حتی تا دم کمرش هم نمیرسید ...
نه امکان نداره کس دیگه ای غیرازثمره باشه ...
من ثمره رو مثل کف دست میشناسم ...محاله ممکنه با کسی اشتباه بگیرمش ... ولی اخه ....
دوباره صحنه مثل یه فلاش بک توی ذهنم اومد ورفت ...
دختر پسر درحال صحبت ....کوچهءخالی الان ....دختر پسر درحال صحبت ...کوچهءخالی الان
گیچ وگنگ رفتم سوار ماشین شدم ..... ناخوداگاهم به سمت خونهءدایی راه افتاد ...ولی ذهنم تو همون بریدگی واون دخترو پسر جاموند .....غیر ممکنه کسی تا این حد شبیه به ثمره باشه .....
..............
از درخونهءدایی زدم بیرون ...ثمره اونقدر عادی رفتار میکرد ....که باورم شد خطای دید داشتم وکسی دیگه ای رو به جای ثمره دیدم
هنوز ته دلم یه چیزی بهم هشدار میداد.... ولی رفتار عادی و....کاملا عادی ثمره تقریبا منو از شَک بیرون اورده بود
دوروز پراز استرس بهم گذشت
شدیدا سعی میکردم.... این فکر رو ....که ثمره رو اون روز با یه پسر درحال صحبت دیدم .....فراموش کنم .....ولی تا ذهنم خالی میشد .....اون صحنه جلوی چشمام پا میگرفت
ساعت یازده ونیم بود که زد به سرم ...باید تعقیبش کنم ......شاید اون روز ماشینم رو دیده ودر رفته
شاید....... شاید ...حرفاشون رو زده بودن وقبل از اینکه برسم تموم شده بود ...
ذهنم میگفت اطمینان داشته باشم .....ولی احساسم ...ضمیرناخوداگاهم........ دلشوره ای که به قبلم افتاده بود ..........
چنان منو از خود بی خود میکرد ....که ناخواسته باشگاه رو به دست رضا سپردم وبا موتورش راهی مدرسه شدم ...
مثل دفعهءقبل یه گوشه وایسادم وچشم انداختم تو پسرها ...این بار پسره رو میشناختم ومیتونستم زودتر پیداش کنم
ولی هرچی چشم گردوندم کسی با مشخصات پسراون روزی پیدا نکردم ....
صدای زنگ مدرسه وبعد ازاون صدای هیاهو وجیغ وداد بچه مدرسه ای ها
ثمره.... ثمره.... ثمره ...آها دیدمش ...
مثل همیشه مانتو ومقنعه پوشیده بود ونیم کت کوتاه به تن داشت .....این دفعه چهار چشمی حواسم بهش بود گمش نکنم ...
بریدگی رو رد کرد.....نفسم راحتتر بالا اومد ....
کوچهءشهید باقری.....خداروشکر اشتباه کرده بودم ....
کوچهءشهید صفاری ....یه نفس اسوده کشیدم ....
داشت میرفت سمت خونه .....
به کوچهءشهید صارمی که خونشون بود رسید ....کلاهم روجابه جا کردم که راه بیفتم.... ولی وسط راه..... دستم رو هوا موند
ثمره کوچشون رو رد کرد ....یه کوچه ...دوتا کوچه ....داشت کجا میرفت ؟
پیچید تو کوچهءسوم ....
چشمام داشت از حدقه میزد بیرون..... خدایا اینجا چه خبره ؟این دختر داره کجا میره؟
یه موتوری رو از دور تشخیص دادم که کنار درخت کاج بزرگی وایساده بود وبه خاطر همین نمیتونستم چهرش رو تشخیص بدم ...
ولی از همون فاصلهءدور هم حس شیشم لعنتیم میگفت خودشه
....همون قدو قواره ....همون هیبت ....خودشه.... همون پسری که با ثمره صحبت میکرد
باخودم زمزمه میکردم
-نرو ثمره ....نرو ...خواهش میکنم وایسا..... نزار اعتمادم ازبین بره ....نزار بیشتر از این عذابت بدم ....
ثمره از کنارش بگذر.... بروهرجایی که دوستداری....فقط برو.... خواهش میکنم واینستا.... اینجا نه.... حتی برای یه لحظه هم واینستا... ثمره ....التماس میکنم.... برو...
ولی برخلاف تمام دعاهای من..... برخلاف تمام اون چیزهایی که توی ذهنم بود.... تویه متری پسره وایساد....
سست شدم وتنم داغ شد..... استرس جاشو به یه درد شدید تو قفسهءسینم داد .....
..... من با دوچشم خویشتن دیدم که جانم میرود ......
تکیه ام رو دادم به دیوارسرخیابون .... ازاون فاصله نمیتونستم بفهمم چی میگن..... ولی ثمره رو میدیدم که مدام داره یه چیزی مثل سوال رو میپرسه
شاید روساعت پنج دقیقه هم نشد که از هم جداشدن وثمره راه اومده رو برگشت
ثمره برگشت... بدون اینکه حتی من وببینه... اخه مثل همیشه سرش پائین بود... ولی من ....
من نگاهم به ثمره بود... به اون کسی که جلوی چشمام از دست داده بودمش.... ثمره برام مرده بود
ثمره دیگه......ثمره نبود.... ثمره دیگه عشقم نبود ....یه قدهءچرکی بود که حتی نمیخواستم بهش نگاه کنم
یه دفعه به خودم اومدم... سستی ولختی دست وپام رفته بود واز اون حالت افسردگی دراومده بودم و
حالا هزاران هزار برار خشمگین تراز دفعه های قبل شده بودم ...
ثمره که رسید سرکوچه.... قد راست کردم واز کنار دیوار حرکت کردم ....
شایدیه ثانیه سر شو بلند کرد ....ولی توهمون یه ثانیه دیدم که چه جوری رنگش پرید واستاپ کرد ....
ادرنالین خونم بالا رفته بود وخشم تو وجودم زبونه میکشید
رفتم جلو .....ولی یه دفعه ای به خودم اومدم
اینجا نه میثاق ...اینجا نه ....یه جای خلوت ....یه جای خلوت که فقط خودت باشی واون ....بدون سر خر ....
-س....س...سلام
هنوز نگاهم مثل خنجرنگاهشو میدرید ...
گوشیم رو دراوردم وزنگ زدم به خونهءدایی
-سلام زن دایی
-سلام میثاق جان ...خوبی پسرم
-الحمدلله ...زن دایی ثمره بامنه ..امشب قراره بریم بیرون...... شاید شب دیر بیایم ....گفتم ازتون اجازه بگیرم
-خواهش میکنم پسرم ...اجازهءثمره دست خودته...... من به قد جفت چشمام بهت اطمینان دارم ....ثمره الان پیشته ؟
-بله زن دایی ....
-گوشی رو میدی بهش ؟
گوشی رو گرفتم به سمتش و اروم ولی با بیشترین درجهءخشمی که تو صدام بود گفتم
-هیچی نمیگی ....
با تهدید ادامه دادم
-فهمیدی؟.....
اب گلوشو قورت داد وبا سر تائیدکرد
نمیدونم زن دایی چی گفت ولی به دقیقه نکشید که گوشی تو دستم بود ...وثمره از ترس به خودش میلرزید...
حس ششم خوبی داشت ومیدونست که این بمیری ازاون تو بمیری ها نیست ....
اونقدر عصبانی بودم که حتی پای خونشم وایمیستادم
مچ دستش رو گفتم وبه سمت موتور بردمش..... کلاه کاسکت رو پرت کردم سمتش وخودم سوار شدم ...
رسیدم دم باشگاه ....کلاه کاسک وازسرش دراوردم وبه سمت ماشین اشاره کردم
ازهمون دم در داد زدم وسوئیچ رو به سمت رضا پرت کردم وسوار ماشین شدم
نمیدونم اون همه خونسردی چه جوری توی وجودم بود ...انگار که منتظر همین بودم .....منتظر اینکه یه دلیلی برای این کارم داشته باشم
انگار با این اتفاق تمام محدودیتها برداشته شده بود ومن ....میتونستم هر بلایی که بخوام سر ثمره بیارم ....
هر بلایی
فصل نهم
پاهام هنوز میلرزید وتمام بدنم میسوخت ....روی گونم... کتفم ....سینم ...
همهءتنم توی اتیشی بود که هرلحظه شعله ورتر میشد وتمومی نداشت
بین پاهام انگار سرب داغ
برچسب ها: رمان خانه - رمان ثمره انتظار(moon shine) - بلاگفا , رمان ثمره انتظار , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید , رمان مخصوص موبایل ثمره ی انتظار | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا ... , دانلود رمان های مون شاین | پاتوق رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/19 تاریخ
کد :61041

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا