تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ثمره انتظار (فصل پنجم)



فصل دهم فاجعه
دم دمای عید بود وچشمم مدام به تقویم دیواری ...پونزدهم اسفند بود وموعد عادتم ولی ....یه روز گذشته بود و روز دوم بود م ....سابقه نداشت که عقب بندازم ....همیشه سروقت وبه موقع .... دوروز ...نوچ شاید به خاطر استرسمه که اینجوری شدم ....سه روز ....خودمو تو اطاقم حبس کرده بودم ومثل دیوونه ها اطاق وگز میکردم وفقط دعا میکردم این خصوصیت کامل یه دختر برای من اتفاق بیفته ... ...شد چهارروز ....وای بر من .....وای برمن .........یه چشمم اشک بو د ویه چشمم خون ......استرس ودلشوره معدم رو به تلاطم انداخته بود...... وای برمن.... وای برمن هیچی تو معدم نمیموند .....وای برمن ......مدام حالت تهوع ......وای ......حتی فکر بچهءتوی شکم وحاملگی وابروریزیش ....وای برمن .......شب شد........ ولی نا نداشتم حتی از تو اطاقم بیام بیرون ........مامان مدام بهم چای نبات وعرق نعناءوقرص تهوع میداد.....ولی ...شب تا صبح گریه کردم.... شب تا صبح حِق زدم واز خدا شکایت کردم که این چه بلایی بود که سرم اومده ....ترس ونگرانی لحظه ای ارومم نمی ذاشت ....وای برمن ........خدایا داره چه اتفاقی میوفته ؟ دم دمای صبح تصمیم گرفتم خودمو ازاین وضعیت بلا تکلیفی دربیارم .........مرگ یه بارو شیون هم یه بار.... دیگه طاقت تحمل نداشتم بعد از مدرسه دو تا کوچه رو رد کردم وپیچیدم تو داروخانه ...یه نفس عمیق کشیدم...... خداروشکر خلوت بود رفتم سراغ فروشند ه........ تاگفتم بی بی چک .......خانومه چنان نگاهی بهم انداخت که انگار تو ملا عام دارم زنا انجام میدم .... بی بی چک رو گرفتم وبا حداکثر سرعت خودمو رسوندم به در اطاقم ...کلید رو تو قفل چرخوندم ... پاکت کوچیک طوسی رنگ رو که توی دستهام عرق کرده بود روروی میز ارایش گذاشتم ...نشستم رو تختم ونگاهم رو به اون پاکت پلمب شده که روش پراز نوشته های انگلیسی بود دوختم ... انگاربه یه بمب دست ساز نگاه میکنم که هرلحظه امادهءانفجاره .... دستور العمل استفادشو از تو کیفم کشیدم بیرون ...خیلی ساده بود .......دوخط یعنی مثبت....... یه خط اول یعنی منفی ... چشهمامو بستم........ تصمیمم رو گرفتم ......خدایا به امید تو .....جواب هرچی باشه بهتراز این همه بلاتکلیفیه ...خسته بودم از این وضعیت بلاتکلیف

***************************************
کم کم داشتم باشگاه رو تعطیل میکردم که زنگ موبایلم به صدا دراومدو با حرکت ویبرش دلم لرزید....... زنگ خونهءدایی بود که به ندرت شنیده میشد ...یه حسی قلبم رو فشرد خدا به خیر بگذرونه
-جانم دایی؟....
-میثاق....
-ثمره ؟
-اینقدر صدام عوض شده یا این تویی که دیگه منو نمیشناسی ؟
-چی شده ؟حالت خوبه ؟دایی؟ زن دایی ؟
بی حوصله جواب داد.........
-اره..... اره.... همه خوبن..... من خوبم....... ثمین خوبه....... دایی وزن داییت هم خوبن ....
. -پس چی شده ؟چه خبره ؟
-میخوام ببینمت......
اونقدر برام عجیب بود که دوباره حرفشو تکرار کردم ...
-منو میخوای ببینی ؟
-اره ......فردا صبح بعد از مدرسه بیا دنبالم باهات حرف دارم ...
-بعد از مدرسه ؟.....باشه ....
-خوبه فردا میبینمت ...
تماس قطع شد .... بدون سلام ....بدون خداحافظی... اصلا واقعا ثمره بود که زنگ زد؟ انگار که توهم زدم.... شماره رو دوباره چک کردم.... اره خونهءدایی بود ...
ساعت دوازده وبیست دقیقه دم در مدرسه حاضر به یراق وایساده بودم وچشم انتظار ثمره .... راس دوازده ونیم از مدرسه زد بیرون ....... وای خدا این دختر واقعا ثمرست ؟...اومد جلوتر ........سرش پائین بود.......... ولی اونقدر سرما وبرودت دورش رو احاطه کرده بود که من هم سِر شدم ....
-سلام ...
جلوی روم بود ......ولی انگار اصلا نمیشناختمش ....انگاریه نفر دیگه بود .....مبهوت با دهنی باز زل زده بودم بهش.... ولی اون بی خیال سوار ماشین شد وکمربندش رو بست خدایا این دختردیگه کیه؟ پس ثمرهءمن کجاست ؟..... سوار شدم....... نگاهم به نگاه سردش بود که زل زده بود به بچه های مدرسه ....به خودم اومدم ...
-کجا بریم صحبت کنیم .... -خونتتتتت.....
تو کسری از ثانیه برگشتم سمتش ...
-چیییییییییی؟
همون طور که نگاهش رو بچه ها بود دوباره گفت .....
. -بریم خونت..... همون جایی که دهم بهمن منو بردی....... یادته؟ همون جایی که سیزده تا پله میخورد .......همونجایی که یه اطاق خواب نه متری و......یه پتو و.....یه بالشت کهنه داشت ...
برگشت سمتم وبا چشمهایی که اصلا حیات نداشت ادامه دا
-همونجایی که بهم تجاوز کردی........
تیر خلاص رو شلیک کرد ....چشمهام بسته شد واسلایدهای تصویر اون روز از جلوی چشمهام عبور کرد نمیخواستم برم...... ولی ناخوداگاهم دنده دادم وماشین راه افتاد .... دم خونه ای که درست یه ماه وهیفده روز پیش اون فاجعه توش اتفاق افتاده بود وایسادم ........خواست پیاده شه ....که زمزمه کردم.....
- ثمره......
دستش رو از دستگیرهءدرورداشت ونگاه یخیش رو دوخت به من
-نرو ...ازاون روز دیگه نیومدم اینجا ....شاید ...درست نباشه ......
پوزخندی که زد... منو از خودم کشید بیرون ...
-کلید وبده
-ثمره ....اینکارو نکن ....هیچ کدوممون نمیخوایم اون روز رو تداعی کنیم خواهش میکنم ....
-کلید ...
قبل از اینکه ازفکر بیام بیرون اون رفته بود ومن مونده بودم وکول باری از شرمندگی که نمیدونستم باید چه جوری از زیر بارش جا خالی بدم .... اصلا نمیدونم چه جوری تونستم برگردم به اون خونه وپابزارم توش .......... درخونه چهارطاق باز بود واوضاع خونه همون جوری بود که رهاش کردم ....فرش جمع شده ....رد خون که حالا مثل یه خط سیاه از لبهءفرش تا دم اطاق خواب کشیده شده بود ...... چشمهام رو بستم........ واقعا تحملش برام سخت بود ...ولی ثمره..... ثمره کجابود ...... پاهام جلو نمیرفت........ نمیتونستم قدم تو این خونه بزارم ......ولی ثمره .....باید برم دنبالش ..... چشمهام رو بستم وازکنار رد خون گذشتم ...در اطاق خواب رو باز کردم ....ثمره وسط اطاق کنار یه لکهءتیره رنگ ایستاده بود ونگاهش به اون خشک شده بود ....
-ثمره ....
انگار از اون شب و......درد اون شب....... کشیدمش بیرون.......... نگاهش خالی بود .......یه نگاه تهی........ از اطاق اومد بیرون....... من هم دنبالش......... نشست روی کاناپه و پاهاش وانداخت روی هم ...احساس میکردم این دختر اون ثمرهءمعصوم من نیست ..........این دختر رو هیچ جوری نمیشناختم....... این دختر ثمره نبود .... نگاهش رو رو من چرخوند
-بشین...... نیومدم خاطره بنویسم ........اومد م باهات صحبت کنم .......
نشستم ولی نمیدونم این دلشورهءته دلم چیه......... که یه لحظه راحتم نمیذاره....... نگاهشو رو رد خون انداخت......... ولی من حتی حاضر نبودم یه بار دیگه اون قسمت رو ببینم ....دلم میخواست یه قیچی برمیداشتم وتمام اون قسمت رو از تو خونه جدا میکردم ومینداختم دور ....ولی حتی اگه اینکارو هم میکردم بازهم رد خون توی ذهنم باقی بود......
-سه هفتهءدیگه مجلس عقداِ...
گفت عقد ......نگفت عقدمون ........یا عقدم ......فقط گفت عقد ....چرا؟ ... ثمره پرید توی چرا های توی ذهنم
- چقدر تو حساب بانکیت پول داری ؟
-نمیدونم حدود چهل وسه تومن ...
-سه تومن خرده اش مال خودت ....فردا یه حساب بانکی به اسم من باز میکنی وتمام چهل تومن رو میریزی توش ...شنیدی یه حساب فقط به اسم من به مبلغ چهل میلیون تومن ....
-ثمره من که همه چیزم....
-هیسسسسس تو حرفم نپر .....
احساس میکردم کوچیک شدم ....انگار جاهامون عوض شده بود.... اون حرف میزد.....ومن گوش میدادم اون دستور میداد ومن میگفتم چشم اون حکم میکرد ومن اجرا میکردم ....اون میثاق بود ومن ثمره.........
-امشب بیا وبا بابا حرف بزن....... فردا بریم محضرو یه عقد محضری بگیریم ....بدون هل هله ......بدون دست وشادی ....یه مجلس خصوصی بدون فک وفامیل ......نمیخوام هیچ کس دیگه ای بجز خونواده هامون باشن .......سر عقدهم به عنوان مهریه دفترچهءحساب رو به هم میدی.
-ولی ما که تا سه هفتهءدیگه عقد میکنیم....... چه کاریه که به این زودی .... نگاهش رو دوباره به سمت رد خون چرخوند.........احساس کردم یه لحظه منقلب شد .... -ما میتونیم صبر کنیم ....
یه نفس کشید وچشمهاشو روهم گذاشت........
-ولی بچه ای که توی شکمه منه...... نمیتونه صبر کنه .....چون پنج هفتشه وهرروز که میگذره بزرگتر از روز قبل میشه ....
بچه؟بچه چیه؟ چی داره میگه؟ مگه میشه ؟مگه اصلا شدنیه؟ شاید داره سرکارم میزار؟ شاید داره اذیتم میکنه ؟شاید .... قبل از این که لب باز کنم برگهءازمایش رو گذاشت روی میز وسط
-این جواب ازمایشه..... میتونی بری بپرسی ...من پنج هفته است که باردارم ...
نگاهم به اون برگه خشک شده بود...... تازه داشتم از گیجی در مییومدم ...از جا بلند شد ...
-حساب بانکی رو درست کن به عنوان مهریه میخوامش... با بابا هم امشب صحبت کن.... من به مامان میگم فعلا عقد میکنیم تا این چند وقته راحت باشیم .....هرچند بی چاره نمیدونه کسی که به اندازهءچشمهاش بهش اطمینان داره دخترش رو بی سیرت کرده وحالا هم داره بابا میشه .... شب بیا وبا بابا صحبت کن به بابابزرگ هم بگو باهات بیاد.... بُرش حرف بابابزرگ از همه بیشتره ...لازم هم نیست خودتو اذیت کنی..... تو سوگلی بابابزرگی ....لب تر کنی..... کوه وبرات جابه جا میکنه .... همین فردا باید بریم محضر .....باید هرچی زودتر تمومش کنیم

راه افتاد... برگه رو تو دستم گرفتم...آره...کلمه positive رو به راحتی میتونستم ببینم...


-بجنب میثاق .......این بچه مثل تو باحوصله نیست که بخواد یه قرن بابت فکر کردن........ وقت تلف کنه ....
درو باز کرد وتو درگاهی گم شد ...من.... من داشتم بابا میشدم؟.... اونهم قبل از ازدواج ؟ثمره داشت مادر میشد؟اونهم قبل از اینکه رسما زنم بشه ؟ وای ...وای ...وای خدا ...موهامو رو چنگ زدم ....من چی کار کردم؟ ...احساس میکردم پایهءسد رو شکستم وحالا زیر اوار اون دارم له میشم ... بچه ای که شیش هفتشه ....وای برمن ....این بچه حتی مشروعیت قانونی هم نداشت ..حتی نمیشد گفت که حلال زادست.... فشار دستام روی موهام بیشتر شد ... اره این بچه یه حروم زادست.... باید از دستش راحت بشم ...ولی اول باید عقدش کنم... باید بابابا حرف بزنم ....با مامان.... مامان میدونه چی کار کنه .....من مخم هنگ کرده ....هیچی نمیفهمم.... باید به مامان بگم .... ثمره کوش... کجا رفت... ثمره ... پاشدم کلی کار برای انجام داشتم ووقتی برای انجام نداشتم ....برگهءازمایش رو چنگ زدم و درو پشت سرم بستم.. ..دم ماشین رسیدم .....چشم گردوندم ...ثمره... ثمره نبود

حتی خودمم نمیدنم چه جوری تونستم با کمک مامان وهمراهی دایی وزن دایی یه وقت برای عقد بگیرم ... خداروشکر قبلا ازمایشهامو نو داده بودیم وکاری نداشتیم .....
تو تمام مدت فکرم پیش اون بچه بود ...بچه...... بچه ای که یه وقتهایی از وجودش ......از حضورمنحوسش وحشت میکردم و........یه وقتهایی از اینکه یه موجود از گوشت وپوست منِ ........ته دلم قنج میرفت...
ساعت یه ربع به نه صبح بود که ثمره بعله رو داد ......تو جمع کسایی که از تعداد انگشتهای دست هم بیشتر نمیشد ... ثمره بله رو گفت....... ولی چشمهاش میگفت که این بله ......بلهءدلش نیست.....

=====================

توی خونه بودیم .......همون خونه.......... هرکاری کردم ثمره برنگشت به خونشون ......گفت میخواد این امشب رو اینجا بگذرونه ......دایی ناراحت بود.... ولی دیگه نمیتونست بهش حرفی بزنه .....به هر حال دیگه ثمره زن من بود...... یعنی میشد گفت تا بی نهایت زنم بود ومحرمم .....
تا سوار ماشین شدیم...... کف دستش رو جلو اورد وگفت:
-شناسنامه ودفترچه حسابم رو بده تا یادت نرفته..... شناسنامه رو برای مدرسه میخوامش ......
نمیدونم این حس چیه .....ولی ثمره کس دیگه ای شده بود .....
-خوب کجا بریم ؟
پوزخندی زد وگفت......
-مگه غیر ازاون خونهءهفتاد متری جای دیگه ای هم داری ؟
-ولی من فکر کردم ...
-امیدوارم که فکر نکرده باشی الان میریم عشق و حال و.......بعدهم یه شام تو یه رستوران شیک به عنوان شام شب نامزدی......
-برو دیگه ........فقط برو خونت ........

========================

اولین کاری که به محض رسیدن کرد......... یه دستمال برداشت و رد خون رو پاک کرد.....
فقط وایساده بودم وبا نگاهم کارهاش و زیر نظر گرفته بودم ...تو اون مانتووشال سفید شبیه یه فرشتهءمعصوم بود که غم از چشمهاش پاک نمیشد ....
ثمره بهم زل زد...... خدایا من این چشمها رو نمیشناسم......... پس ثمرهءمن کجاست ؟
-میشه صحبت کنیم ؟
نشست وزل زد به دهنم ........برام سخت بود شروع کنم .......ولی هرروز که دست دست میکردم عمق فاجعه بیشتر میشد.......
-راجع به بچه .....
گارد گرفت....... هنوز حرفی نزده گارد گرفته بود....... وای به حال گفتنش.......
-خوب ما تازه عقد کردیم........ درست نیست که نگهش داریم ......یعنی برای من وتو وقت برای بچه دار شدن زیاده .... بهتره تا بیشتر از این رشد نکرده از دستش خلاص شیم ...برات وقت دکتر جور کردم....... فردا ساعت پنج ......گفته چون سنش کمه با چند تا امپول مشکل حل میشه .....
نگاه خشمگین ثمره ادامه داشت .........ولی برخلاف چشمهاش....... لبهاش گفت ......
-باشه فردا میریم تا بکشیمش ....فردا ... آره فردا میریم .......
مثل یه ادم گنگ از جا پاشد وبعد هم تو درگاهی در اطاق گم شد ........
حتی شب هم بیرون نیومد..... تمام مدت توی اطاق بود واز اطاق بیرون نمییومد .....دوست داشتم ببرمش بیرون .......
ناسلامتی امشب اولین شب کنارهم بودنمونِ..... نه....... نه...... دومین شب کنارهم بودنمون بود ......دومین شبی که میتونستم کنارش باشم وبا کار احمقانه ام همه چی رو خراب کردم ......
غذا سفارش دادم...... بازهم بیرون نیومد ...داره چی کار میکنه ؟ نگران بودم...... یه دل شورهءمبهم تمام لحظه هامو بَزَک کرده بود ....میدونستم یه اتفاقی در شرف وقوعه ولی چی ....این حس لعنتی چی بود که دور قلبمو حصار بسته بود ....
ساعت دوازدهءشب بود که بعد از کلی حرص وجوش...... برقهارو خاموش کردم وکتم رو کشیدم دورم وخواب منو با خودش برد.........
ولی ای کاش تمام شب رو بیدار میموندم وکنار اطاق ثمره سر میکردم تا نزارم بره تا ....
صبح فردا ثمره رفته بود و.........یه نامه تنها چیزی بود که ازش باقی مونده بود .....

=====================

زمانی که به دنیا اومدم مثل همه بودم یه خدا داشتم و.........یه پدرو مادر....ولی این پدرومادر منو ارزونی تو کردن وهیجده سال با یه نخ نامرئی به تو وصل کردن .... هیچ وقت نفهمیدم این نخ نامرئی کی قراره بریده بشه و......کی قراره ازاد بشم......... مثل تموم بنده های خدا .... هیچ وقت نفهمیدم چرا این قدر تو رو دوست دارن و........ اینقدر از من متنفرن....
انگار که جای منو و تو با هم عوض شده ...........انگار که تو پسر اونهایی ومن یه غریبم ....یه وقتهایی میگم شاید چون دخترم..... شاید چون اولین بچهءحسام شده ثمره ................
میدونی چی همیشه آزارم داده وشده خورهءر وحم ....اینکه همیشه دختر خوبی بودم....... ولی تو همیشه تهدیدم کردی .....شکنجم دادی...... حبسم کردی......
ولی من بازهم خوب بودم ...خودتم میدونی که خطا نکردم.... پامو کج نذاشتم .....همیشه عالی بودم .......همیشه تک ......ولی تو مدام ومدام بالای سرم یه چماغ گرفتی وتهدیدم کردی .....برای چی رو هیچ وقت نفهمیدم .....اصلا مگه ثمره آدمه که بخواد از چیزی سر در بیاره ....
میدونی حالا کجام؟ ته خط ...مسابقهءمن تموم شده ومسابقهءبچهءتوی شکمم شروع شده ......
ولی من دیگه نمیزارم کسی مثل پدرش یا پدرم یا پدر پدرم براش تصمیم بگیره .......دیگه نمیزارم مثل من درد حبس وتهدید وشکنجه رو بکشه ...
میخوام این نخ نامرئی رو پاره کنم ......میخوام آزاد باشم وقبول کن که هوای بیرون اونقدرها هم مسموم نیست ......
منو یه عمری تو یه گوی شیشه ای حبس کردی که نکنه ........یه روزی....... یه جایی....... یه سنگی به این گوی بخوره وبشکنتش .....
ولی به جای اون یه نفر....... تو اون کارو انجام دادی ... تو به من سنگ زدی ....تو منو شکستی .... تو در مقابل دنیا ......همهءپناه من بودی....ولی یه کلام به من بگو در مقابل تو باید به کی پناه ببرم؟
دارم میرم وامیدوارم زیر بار مسئولیت من له بشی....دیگه هیچ وقت ِهیچ وقت نمیخوام ببینمت .......
دیدار به قیامت ....... مثل دیوونه ها ازجا پریدم...... رفته....... ثمره....... رفته.... یه هفته مونده به عید .....با یه بچه توی شکم رفته...... ثمرهءمن رفته....... دستم رو روی چشمهام گذاشتم .......باید فکر کنم .....حالا چی کارکنم؟
اها شاید رفته خونشون .....ساعت تازه نه صبحه..... شاید رفته خونشون..........
موبایلم رو دراوردم الو زندایی ..ثمره اونجاست ...
فصل یازدهم

تنها با خاطرات


من میرم و.......تو نمیفهمی
واسه چی از تودل بریدم
بریدن از تو یه بایده ...
نگو که عشقتو ندیدم
یه هفته گذشته بود وثمره یه قطره اب شده بود واز توی دستام لیز خورده بود
هیچ جا نبود...... هیچ جا .....صبح تا شب همه جا رو گشتم .....خونهءدوستهایی که نداشت.........
خونهءکسایی که یه وقتی ازشون خواسته بودم دور ثمره رو خط بکشن ...
چه خفتی کشیدم ودر خونهءدوستهاش رفتم ولی اونهاهم خبر نداشتن
انگار ثمره از اول هم نبود ...انگار اصلا تا حالا دختری به اسم ثمره نبوده ....
یه روز میرم ...دلم میگه نمیتونم
بخشیده بودمت ولی..... حالا دیگه نمیتونم
تمام حساب بانکی رو خالی کرده بود ودستم به هیچ جا بند نبود
اصلا نمیدونستم یه دختر هیجده ساله با یه بچه توی شکم .... تواین شهری که توش پرا زگرگه داره چی کار میکنه ؟
شبها خودمو به جای ثمره میدیدم که داره فرار میکنه ودنبال یه پناهگاه میگرده وهیچ جایی برای پنهان شدن نداره ....
یادمه چندسال پیش یه فیلم دیده بودم .........توی اون فیلم یه دختربود
که هرروز وقتی از خواب پامیشد....... میفهمید یه قاتل زنجیره ای میخواد پوست صورتش رو بکنه وبهش تجاوز کنه........
دختره هرروز فرار میکرد واخر همون روز به دست اون قاتل به شکل فجیعی کشته میشد
بازهم صبح فردا چشم باز میکرد وبازهم فرارمیکرد وبازهم کشته میشد ....
میدونی چی این فیلم شبیه من بود؟
اینکه اخر فیلم معلوم میشه که .....این دختر درواقع همون قاتل زنجیره ای بوده ......که حالا مرده وداره تاوان کارشو پس میده ........
تاوان اینکه پوست صورت اون دختر بی گناه رو کنده وبهش تجاوز کرده ...
تاوان اون قاتل این بوده که هرروز...... با فکر به این از خواب بلند میشه ........که قراره جای اون دختر باشه ومدام ترس ووحشت اون دختر رو تجربه کنه ...
زندگی من هم این بود......... مدام خودم رو جای ثمره میدیدم
مدام فکر میکردم تمام مردهای دنیا میخوان من رو همراه بچم بکشن
میثاق رو میدیدم که داره بهم تجاوز میکنه .......
میثاق رو میدیدم که توی دهنم میکوبه...........
ازخواب میپریدم وزل میزدم به تاریکی..........
ولی وقتی دوباره خوابم میبرد....... میثاق رو میدیدم که با یه خنجر میخواد بچم رو از تو شکمم بکشه بیرون ....
شبها خواب نداشتم ومدام کابوس میدیدم دیگه حتی یه لحظه هم نمی تونستم جایی غیر از خونهءخودم سر کنم
یه حسی بهم میگفت حضور ثمره اینجا بیشتره ...
یه روز میرم ...افتادی از چشم دلم
تو خیلی خوبی اما من ....زورکی عاشق نمیشم ...
هفته به ماه رسید و همگی قبول کردیم که تا وقتی ثمره نخواد نمیتونیم پیداش کنیم ....
دایی حرفی نمی زد حتی دنبال ثمره هم نمیگشت ....
موقعی که بهش گفتم ثمره فرار کرده فقط یه جمله گفت
دختری که فرار میکنه وشب رو بیرون از خونش سر میکنه دخترش نیست
واین جوری شد که به کل ثمره رو از زندگیش حذف کرد ....
قبول کارهای دایی همیشه برام سخت بود..... ولی این کارش نهایت بی رحمیش بود ....
ثمره دختر بزرگش بود اولین بچه ای که خدا بهش داده بود واونوقت خیلی راحت ازش گذشته بود .....
حالا معنی حرف ثمره رو میفهمیدم ....
(نمیدونم چرا اینقدر از من متنفرن ....شاید به خاطر اینکه اولین بچهءحسام شده...... ثمره ....)
زن دایی هم گیر کرده بود بین دوقطب احساسیش........ یکی احساس مادریش که به هیچ عنوان نمیتونست فراق دخترشو باور کنه ویکی ترس از دایی که حتی نمیتونست جلوش جیک بزنه
به خاطر همین مدام تو خودش میریخت ودم نمیزد ....
با فرار ثمره ثمین هم خونه نشین شد و.....اجازهءدرس خوندن رو ازش گرفتن ....
چشم دایی ترسیده بود وفکر میکرد مدرسه رفتن ثمره باعث فرارش شده ....
ومن این وسط ......بدون یه لحظه استراحت و.......حتی یه لحظه ارامش در به در کلانتری وبیمارستان وسردخونه بودم و
مثل یه جنازه خودمو از این ور به اون ور میکشیدم .......تا شاید ردی ازش پیدا کنم.....
ولی هرچی میگشتم کمتر پیدا میکردم ....انگار یه قطره اب شده بود ورفته بود تو دل دریا ...نبود........
ثمره هیچ جا نبود..... نه تو کلانتری ها...... نه تو بیمارستان ها .......نه حتی تو سردخونه ها .........هیچ جا .....هیچ جا نبود ....
مدام گوش به زنگ بودم..... مدام تو حول وولا ....مدام گوشم به تلفنم بود ومداوم درحال گشتن ....
شبها خسته وکوفته سرمو به امید یه لحظه اسایش ویه لحظه راحتی روی بالش میذاشتم ولی کابوس میثاق وتو دهنی هاواون خون تیره یه لحظه ارومم نمیذاشت
افتاده بودم توی یه دور ثابت.......
روزها گشتن وگشتن ودست خالی برگشتن و
شبها کابوس وکابوس ودرد بی پناهی ثمره ....
=================
یه ماه شد دو ماه...... ثمره کجایی ؟برگرد....
یادته یه روزی..... تو همین خونه .....زدی تو دهنت وگفتی غلط کردی .....گفتی گوه خوردی ......
بیا وببین من به جای .....یک بار...... بارها وبارها خودم رو شکنجه میکنم وبهت میگم ....غلط کردم ...
غلط کردم که کتکت زدم ...بی حرمتت کردم ...بی سیرتت کردم ...
بیا وببین من از کرده ام پشیمونم ...ثمره دوماهه که رفتی...... تو الان کجایی؟.....
بچم..... بچه ای که میخواستم بکشمش ......کجاست ؟
خدایا چه جوری تونستم این کارو کنم؟.........
چه طور اونقدر قسی القلب بودم که بهش گفتم بچشو....بچمو ......بکشه ؟
.شاید .......شاید....... اگه این وبهش نمیگفتم .......نمیرفت .......شاید باز هم میموند و.....کارهای احمقانه ام رو تحمل میکرد ....
مامان وبابا هرکاری کردن به خونه برنگشتم ....مدام فکر میکردم ثمره اینجاست وداره منو شماتت میکنه......
با اینکه بدترین حادثهءعمرم تو این خونه اتفاق افتاده بود ....... ولی بازهم حاضر نبودم ازش دل بکنم .........
این جا بوی ثمره رو میداد
میدونستم میخوام با موندن توی این خونه مدام خودمو شکنجه بدم....... ولی این تنهاراهی بود که ارومم میکرد.......
تمام یادگاری هاشو جمع کردم واوردم تو این خونه......
وسایلم رو کامل جمع کردم وتو همین خونه مستقر شدم ....
لباسهای ثمره رواز زندایی گرفتم وهمه رو مرتب ومنظم کنار هم چیدم ....حالا خونه شده بود یه خونهءواقعی ....
ولی دستم به سمت اطاق خواب نمیرفت و موکت قهوه ای با لک تیره مدام ازارم میداد
اخر سر هم دست به دامن میثم شدم تا اون اطاق رو از شر اون موکت منحوس خلاص کنه .....
بیچاره میثم ...اون هم پاگیرمن شده بود ....
قبلا که قرار بود عقد بمونن تا منو ثمره عقد کنیم...
بعدهم که قرار شد بعد از مجلس عقد مامجلس بگیرن..... که بازهم ثمره فرار کرد وتمام نقشه ها نقش براب شد ....
دیگه حتی روم نمیشد تو روی میثم نگاه کنم ....ولی میثم حتی به روش هم نمی یاورد که چقدر به خاطر من جلوی خونوادهءزنش خجالت کشیده ....

کم کم ناامید میشدم .........کم کم مایوس میشدم ودست از جستجوبرداشته بودم .....
انگارقبول کرده بودم که دیگه ثمره رو نمیبینم..........
انگار باورم شده بود که دیدارم با ثمره به قیامت میرسه ........از این فکر قلبم فشرده شد ........
خدایا من طاقتش رو ندارم .....طاقت دوری از ثمره رو ندارم .......حتی طاقت دوری از بچم رو هم ندارم ........
از فکر بچم یه حس خوب زیر پوستم خزید ویه لبخند محو رو لبم نشست
فکر کنم تا حالا چهارماه و
برچسب ها: رمان ثمره انتظار - Blogfa , رمان ثمره انتظار , رمان مخصوص موبایل ثمره ی انتظار | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا ... , دانلود رمان پیله ات را بگشا ( جلد دوم قتل سپندیار ) برای موبایل ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/19 تاریخ
کد :61040

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا