تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ثمره انتظار (فصل ششم)


فصل هیجدهم
نقطه سر خط

صدای گریهءیه زن توی سالن مییومد ومیپیچید ...
پلک زدم وتو همون نیم ثانیه ءپلک زدن یاد دخترم ذهنم رو پر کرد ...
دست بی جونم رو روی شکمم گذاشتم ...خالی بود ...خالی خالی ...تختِ تخت ...
خدایا بچه ام ...دخترم ...چه بلایی سرش اومده ؟
نفهمیدم با کدوم انرژی وقدرت نیم خیز شدم ...درد زیر شکمم پیچید ...ولی اصلا برام اهمیت نداشت ...نالیدم
-بچه ام ...دخترم ...کجاست؟ ...
داشتم از تخت پایئن می یومدم که سرم وپایه ءسرم وخلاصه هر چی که کنارش بود ریخت زمین وصدای مهیبش منو هم ترسوند ...پرستار هراسون اومد تو
-چی شده ؟....چرا از تخت اومدی پایئن؟ ...
-دخترم ....چه بلایی سرش اومده ؟نیستش تو شکمم نیست ...
-اروم باش ...حالش خوبه ...
-پس کجاست؟ ...دروغ میگی ...هنوز وقت زایمانم نبود ...نکنه... نکنه مرده وداری بهم الکی میگی ؟...تروخد راستشو بگو ...
دستم وگرفت وبه زور روی تخت نشوند ...
-اخه چرا اینقدر بی تابی میکنی؟میگم زنده است وصحیح وسالم ...الانم پیش مادرشوهرت توی بخش اطفاله ...
-چرا بخش اطفال؟ ...چرا بستریش کردین؟ ...به خاطر تصادف بود نه؟...یه چیزیش شده ؟...
-نه.... نه.... وای توچرا اینقدر نگرانی؟ بچه ات هشت ماهه به دنیا اومده بود.... سیستم تنفسیش مشکل داشت چند روز تو دستگاه مونده تا مشکلش حل بشه ...
-چندروز تو دستگاه مونده ؟یعنی چی ؟من که همه اش چند ساعته بی هوشم ...
پرستار لبخندی زدو گفت ...
ساعت ؟شیش روزه اینجایی ...تازه امروز صبح اوردنت تو بخش ...بروخدا رو شکر کن که عمرت به دنیا بوده... پنج روزه که تو بخش مراقبتهای ویژه ای ...
-چی؟ چرا ؟من که طوریم نیست ..
-الان که بهوش اومدی میگی طوریت نیست ...تمام مایع کیسهءابت کشیده شده بود توی ریه وقلبت..... سه روز فقط طول کشید که اب رو ساکشن کنن
به هرجهت برو خداتو شکر کن که یه جورایی از اون دنیا دیپورت شدی ...خانوم ..
حالا بخواب بزار این انژوکت بیچاره رو هم راست وریست کنم ..شوهرت خیلی وقته که بیرون منتظره میخواد بیاد خانمشو ببینه ...
شوهرم ؟...شوهرمن؟...یعنی میثاق ؟..پشت در ؟...
یه جرقه تو ذهنم زده شد ...
(ثمره انتظار ....به باباش زنگ بزنید... اگه مُردم.... باباش.... باباش نگهش داره ...اسمش میثاق احمدیه ...)
اره خودم بهشون گفتم ...خود خرم بهشون شماره دادم وای حالا چی میشه ...نکنه بُکشتم یا ...
نه فکر نکنم..... دیگه اینقدرهام سنگدل نیست که زن زائو ومخصوصا از اون دنیا برگشته رو کتک بزنه.. ..ولی بازهم میترسم ..
با صدای تقه به در نگاهم چرخید...اونقدر فکرم مشغول بود که اصلا نفهمیدم کی پرستاره رفت...
در باز شدو یکی عین میثاق ولی با یه عالم ریش وسیبیل که صورتشو به کل پوشونده بود اومد تو ...
یعنی این میثاقه ؟چرا این شکلی شده ؟چرا انقدر لاغر شده؟اصلا این دیگه کیه ؟
نگاهم از ریش وسیبیلش بالاتر اومدتا رسید به چشمهاش ..چقدر چشمهاش غمگین بود ...انگار که کلی درد توی نگاهش خوابیده ...هیچی نگفت ...
حتی سلامم نکرد.... منم نکردم .... نگاهمو ازش گرفتم ...اصلا نمیدونستم چی بگم ...
باید بگم ببخشید یا اون باید بگه ببخشید ؟من باید طلبکار باشم یا اون ؟اصلا موقعیتم رودرک نمیکردم ...
هردو اشتباه کرده بودیم ..هردو یکسان مقصر بودیم و تاوانمون روهم پس داده بودیم ...تو این ماجرا کسی سرتر از اون یکی نبود....
پرستار اومد وخون روی دستم رو پاک کرد وآنژوکت رو با ده تا چسب اضافه.... کاملا سر جاش محکم کرد ..
-کی میتونم دخترم رو ببینم ؟
-بزار یکم بهتر بشی میارنش که بهش شیر بدی .....البته اگه بتونی ودخترت قبول کنه...
میثاق توی اطاق بود.... ولی من سعی میکردم اون قسمت از اطاق رو توی ذهنم خط بزنم ...فقط وفقط دخترم مهم بود..... دختر عزیزم ...
-خانوم پرستار کسی که به من زد چی شد ؟
-بردنش بازداشگاه.... منتظر بودن به هوش بیایی ...شوهرتم که رضایت نداد ...
باشنیدن کلمهءشوهر دوباره نگاهم با نگاه افسردهءمیثاق گره خورد ...تازه داشتم نسبتم رو باهاش هیجی میکردم ...
میثاق =شوهر ثمره
حالا ثمره کیه؟خوب ثمره منم دیگه ...
پس میثاق =من
ولی من این مساوی رو دوست نداشتم ...بعداز این همه دردوغم ومصیبت بازهم رسیده بودم سر جای اولم
نقطه سر خط ...
بعد ازاون همه تنهایی ....بعد ازاون همه قولهایی که به خودم دادم ....
که اگه راهی داشتم ....ادم شم وبرگردم سر خونه زندگیم..... بازهم دوستش نداشتم ...
دلم نمیخواست جلوی مساوی من اسم میثاق باشه ...
من میثاق رو دوست داشتم ولی نه به عنوان شوهرم ....بلکه به عنوان یه همراه... یه پناه ...یه تکیه گاه ویه پسر عمه ...نه بیشتر نه کمتر ...
هرچند تو این چند وقته بیشتر از همه دلم براش تنگ شده بود..... ولی سایهءروز دهم بهمن نمیذاشت که این دل تنگی بیشتر از این خودشو نشون بده
بازهم نگاهمو ازش گرفتم..... این نگاه خیره ادم ودیوونه میکرد
فعلا وقت فکر کردن وبه دوش گرفتن این نگاه خیره نیست..... باید اول بچم رو ببینم
بعد هم اون مرد بیچاره رو ازاد کنم تا بره پیش زن وبچه اش.... اون که گناهی نداشت.... حداقل خودم میدونستم که اون تقصیر کار نیست ...
-خانوم پرستار من میخوام رضایت بدم.... اون آقا گناهی نداشت خودم حواسم پرت شد ودوئیدم تو خیابون ...
-باشه میگم بیان کارهاشو انجام بدن.... استراحت کن تا بچه تو بیارن ...
صدای قدمهای میثاق تادم پنجره رفت ودوباره سنگینی نگاهش رو قلبم مثل بختک افتاد ...
بازهم نفهمیدم کی پرستاراز اطاق بیرون رفت ..
رسید به پنچره یه نیم چرخ زد وتکیه شو داد به قاب و...... بازهم سکوت و....سکوت ....
یه سکوت دیوانه وار ....خوب اگه نمیخواست حرف بزنه اصلا برای چی اومده ؟برای چی داره منو با نگاهش له میکنه؟
خوب حرفی داری بزن این چه مدل زجر دادنه؟
ناجور معذب بودم ...این نگاه بیشتر از صدتا فحش منو ویرون میکرد ...
منتظر یه اشاره بودم ....یه متلک.... یه ازار..... ولی انگار که این میثاق برای دق دادن من اومده بود ....

ديگه داشتم کلافه ميشدم که در زدن و.....
واي خدا اين ني ني منه ؟دخترم.... پارهءتنم.....
به زور بلند شدم وگرفتمش تو بغلم ....کلي بوي مختلف توي بينيم پيچيد.... بوي بيمارستان و....بوي خودش بچگي
بوئيدمش واشکام جاري شد.... تمام اين مدت همين رو ميخواستم..... اينکه بغلش کنم ....ببوسمش و بوش کنم....
زير لب مدام ومدام شکر خدا رو ميکردم ...دستاشو تو دستم گرفتم ....نازشون کردم
واي پراز جاي سرنگ بود..... پراز لکه هاي قرمز خوني ....دلم براش کباب شد ...
پرستار بچه رو ازم گرفت وگفت
-لباستو بازکن تا ببينيم شيرت رو ميخوره ...
دستم به سمت دکمهءاولم رفت که ياد حضور مجسمهءميثاق افتادم ...
حقيقتا روم نميشد بخوام زير اون نگاه خيره که کوچکترين مسئله هم از تيرس نگاهش بيرون نميرفت به دخترم شير بدم ..
اسما شوهرم بود ولي تمام رابطهءما به همون شب کذايي خلاصه شده بود ...
نگاهم که به سمتش کشيده شد ...خودش موضوع رو گرفت
چون برگشت وبا همون سکوت خالي زل زد به درختهاي توي قاب پنجره ...
پرستار ده دقيقه اي باهام کار کردو راه وچاه رونشونم داد
خدارو شکر که دخترم شروع کرد به شير خوردن به هيچ عنوان دلم نميخواست شير خشک بهش بدم ...
داشتم دکمه هامو ميبستم که صداي تقه و...
-عمه مريم ؟
-جان عمه؟حالت خوبه ؟
گونه ام رو بوسيد ومنو تو آغوش مهربونش حل کرد ....چقدر دلم براي نوازش يه اشنا تنگ شده بود ...
اشکام دوباره جاري شد ...انگار که نه انگار من همون دختر مغروري بودم که اصلانمي دونستم معني گريه چيه ؟
-بهتري؟نميدوني تو اين چند روزه چي کشيديم ....چرا مراقب خودت نبودي دخترم ؟
سرم رو از شرم انداختم پائين ..هيچي به روم نياورد ...هيچي ....حتي يه کلمه ...صداي دخترم بلند شد ...
-نميخواين واسش اسم بزاريد ؟...
نگاهم به سمت ميثاق چرخيد.... ولي نگاه اون به دست من بود که روي دست دخترم رو نوازش ميکرد م....
-من دوست دارم اسمش رو شميم بزاريم تا نظر مادرش چي باشه ...
آخيش حرف زد ...طلسم سکوت رو شکست ...اخر سر حرف زد ...
-تو چي ميگي ثمره جان ؟شميم قشنگه ؟
-نميدونم عمه ..اصلا تا حالا اسمي مَد نظرم نبوده ......باشه ...شميم قشنگه ...
-پس منم با شميم موافقم ...فقط بايد زودتر براش شناسنامه بگيريد ....
شناسنامه ؟ولي شناسنامهءمن که اينجا نبود ...
-عمه شناسنامهءمن خونست ...بايد زنگ بزنم بيارن ...
دست بردم به سمت تلفن ...نگاه ميثاق خفن تر از قبل ادامه داشت ...
ميدونم اگه قبلا بود فوري واکنش نشون ميداد.... ولي حالا ...اوضاع خيلي بيشتر از اون که بايد تغير کرده بود ...
به آذرنوش زنگ زدم ...چقدر خوشحال شد ...ادرس رو دادم تا بياد ...تو اين فاصله عمه هم رفت تا يواشکي به مامانم خبر بهوش اومدن منو بده ...با رفتن عمه بازهم سکوت برقرار شد ...
هيچي نميگفت ..اصلا انگار نبود ...اصلا انگار با ديوار فرقي نداشت ....نميدونم چرا تا اين حد معذب بودم ....
انتظار هر چي رو داشتم الا اين سکوت .....
چرا هيچي ازم نميپرسه؟ ...چرا نميپرسه تا حالا کجا بودم؟... پيش کي بودم؟....چي کار ميکردم ؟....اصلا چرا فرار کرده بودم ....
هيچي نميگفت ...لام تا کام حرف نميزد واين منو داغون ميکرد ...هروقت ديگه اي بود تا ته توي ماجرا رو در نميارود يه لحظه هم ولم نميکرد ...
وقتي مدرسه ميرفتم ....يا وقتي جايي بودم ....محال بود بدون نظارتش بزاره کاري انجام بدم ....
ولي حالا انگار که ميخواست بهم بگه.... ديگه براش مهم نيستم... ديگه براش ارزش ندارم.... ديگه اون دختر قبلي نيستم
....وواقعا هم نبودم ...
اون ثمرهءشير و....زبر و...زرنگِ ساده ....کجا واين ثمره ءخسته ....وداغون..... که داره از تنهايي ميپوسه کجا ....
اذرنوش با شناسنامه اومد ...ميثاق حتي جواب سلامش رو هم نداد ....اون بيچاره هم يه ذره موند وبا ديدن اخلاق گند ميثاق يه بوسه رو گونهءشميم زد ورفت ....
دلم براي تنهاييم به درد اومد ...هيچ کس به فکر من نبود ...
شناسنامه رو يه سره دادم به ميثاق ...سکوت سردش همچنان ادامه داشت ...
حتي نپرسيد که اين دختر کيه ؟...چي کارست ؟...اصلا چرا شناسنامم پيششه؟.....
دلم طاقت اين همه سکوت رو نداشت و نميتونستم هدفش رو از اين کار درک کنم ...
فقط يه چيز رو ميدونستم ...بر خلاف اينکه فکر ميکردم ميثاق از اين بچه متنفره. ....
ميديدم که دوستش داره ....بهش لبخند ميزنه و....نوازشش ميکنه ...وهمين منو ميترسوند
اين همه محبت براي بچه اي که ميخواست از بين ببرتش زيادي عجيب بود ...
ميثاق رفت دنبال شناسنامه وحرص وجوش رو تو دل من کاشت ...
تا حالا فکر ميکردم چون ميثاق بچه رو نمي خواد خيلي راحت ميدتش به من ...ولي حالا ميترسيدم ....
اگه نزاره بچه ام پيشم باشه چي ؟اگه بخواد ازم بگيرتش ؟
مثل سگ پشيمون بودم که چراشمارهءميثاق رو دادم ...اتفاقات پشت سرهم رديف ميشد ومن دل نگران حضور شميم بودم ...
يه حسي بهم ميگفت ممکنه از من بگيرتش ...اين سکوت ....اين محبت ناب ..اين نگاه خفه وسنگين ...منو نگران ميکرد ...
مامور اومد وازم رضايت نامه گرفت وگفت بقيهءکارهارو باشوهرم هماهنگ ميکنه ....خب خداروشکر که اون بندهءخداهم ازاد شد ....
میثاق دم دمای غروب بايه شناسنامه توي دستش برگشت...
يه شناسنامه مثل پاسپورت که اسم من و خودش به عنوان پدرومادر شميم احمدي ثبت شده بود ..
باديدن شناسنامه کلي ذوق کردم.... ده دفعه صفحه رو از بالا تا پائين خوندم......
ولي بار يازدهم..... وقتي رسيدم به اسم پدر و.....اسم ميثاق رو ديدم.... ذوقم کور شد ...
حالا شميمِ من يه شناسنامه داشت ...حالا شده بود يه شهروند قانوني ....ولي اسم ميثاق هم توي شناسنامش بود وبا اين اسم..... ميثاق ميتونست هر کاري رو که قانون بهش اجازه ميده به عنوان پدرش انجام بده ...

عمه به میثاق گفت ...
-کی مرخصشون میکنن ؟...
-ثمره مرخصه.... شمیم هم فردا مرخص میشه .....گفتم کارهاشو بزارم برای فردا .....چه طور ؟
-از همین جا یه راست بیا خونه ءما ...وسایل شمیم رو هم باخودت بیار ...ثمره میای خونهءما یا میخوای بری خونهءخودتون ..
به عمه نگاه نکردم ...چی جواب میدادم ؟اینکه هنوز که هنوزه نمیتونم قبول کنم که کنار میثاق باشم ...
سکوتم جو بدی رو به وجود اورده بود ....من هنوز مردد بودم که بخوام این زندگی رو شروع کنم یا نه
اصلا میتونم کنارمیثاق سر کنم؟.... مخصوصا که حالا با این سکوت مزخرفش میخواست بهم ثابت کنه براش ارزشی ندارم ...
همین تردید میثاق رو شاکی کرد ...اصلا صبر نکرد تا جواب رو مز مزه کنم ... رفت بیرون وصدای کوبش در توی ساختمون پیچید ...
-ثمره جان اخه چرا لجبازی میکنی عمه ؟
چرا متوجه نیستی میثاق هم تو ....هم شمیم رو دوست داره ..تو نمیدونی تو این چند روز چی کشید ...مدام یه پاش پیش تو بود یه پاش پیش شمیم ...چرا داری به خودت واون بد میکنی؟ ..
-عمه شرمنده... ولی شما هیچی نمیدونید ...هیچی
-نه اتفاقا من همه چی رو میدونم ...همون هشت ماهه پیش بهم گفت چه اتفاقی افتاده ...ولی نگفت که بچه ای هم تو کار بوده ...این رو تازه فهمیدم ...
شماها زن وشوهرید.... تو زن عقدیش هستی ...مادر بچه اش ....با خصوصیاتی که از میثاق میشناسم میدونم که شماها رو چشمش میزاره ...
بعض کردم ..
-عمه شما میتونی بهم تضمین بدی اگه برگشتم بهم سرکوفت نزنه وبه خاطر اینکه از خونه فرار کردم شمیم رو ازم نگیره؟ ... ..میتونین تضمین بدید که دوباره کتکم نزنه وحبسم نکنه وازارم نده ؟...
خودتون که میثاق رو بهتر ازمن میشناسید ازکجا مطمئن باشم با همون اخلاقش دوباره اذیتم نمیکنه ...
-اذیتت نمیکنه ...به خدا عوض شده ...تو نمیدونی ..... اصلا تو این چندماه یه کس دیگه ای شده ...
مدام به من میگفت بزار ثمره برگرده ...قول میدم جبران کنم ..دیگه بهش گیر نمیدم ...تعصب بی جا خرج نمیکنم ...هرچی بخواد براش فراهم میکنه تا تو اسایش زندگی کنه ...
-نه عمه ....نه ...گفتنش برای شما راحته ....ولی عمل کردن بهش برای میثاق خیلی سخت تر ازاونیه که شما فکر میکنید ......
قبول دارم که میثاق عوض شده یعنی هردومون عوض شدیم ولی این نمیتونی تضمینی برای راحتی من باشه ..
ذات میثاق عوض نشدنیه ...ادمی که به همه شک داره وبه همه گیر میده هیچ وقت نمیتونه عوض بشه ...
-نه به خدا عوض شده تو نمیدونی از وقتی که اومده بیمارستان چقدر دل نگرون تو وشمیم بود ...شما ها رو خیلی دوست داره مخصوصا شمیم رو ...برگرد ثمره جان ...بزار زندگیتون سر پا بشه ...
من بهت قول میدم ....هم از طرف خودم ...هم از طرف میثاق... نمیذارم اذیتت کنه ...
سرم رو به سمت پنجره چرخوندم ...عمه نمیدونست که داره با این حرفها دلشورهءوجودم رو هرلحظه بیشتر میکنه ...
میثاق شمیم رو دوست داشت ...این از تمام حرکات ووجناتش معلوم بود ...
از دست من شاکی بود .....این هم از حرکاتش معلوم بود ...واگه برای تنبیه من میخواست از شمیم استفاده کنه واون رو ازم جداکنه ....تکلیف من چی می شد ؟
پرستار که اومد چشمهامو روهم گذاشتم ...خسته بودم نه خستهءجسمی بلکه خستهءفکری ...ذهنم اشفته ودرهم وبرهم بود ...
-دیدی مامان ....نمیخواد برگرده ..زور که نیست ...بزار هرکاری میخواد انجام بده ...من با خودم عهد کردم دیگه بهش زور نگم ...اگه نمیخواد با من زندگی کنه ...اجباری نیست ...
مطمئنا میتونه همون جوری که این چند ماه رو سرکرده بازهم سرکنه ولی قضیهءشمیم فرق داره ...اون دخترمه ...محاله بزارم با خودش ببرتش ...
-چی داری میگی میثاق ؟اگه شمیم ده روزه دختر تو اِ ...هشت ماهه که دختر ثمره است ...این چه حرفیه که میزنی؟
نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی ...نه به اون وقتی که مدام حبسش میکردی واجازه نمیدادی نفس بکشه ...نه به الان که اینقدر راحت میگی بره ....
شماها یه خونواده اید ...باید سعی کنی مثل زنجیر تو هم قفلشون کنی نه اینکه همین تار مورو هم پاره کنی وبگی برو به سلامت ...
-من نمیدونم مامان ...تجربهءاین چند ماه خیلی چیزها رو عوض کرده دیدی که با اون همه گیرو مراقبت بازهم فرار کرد ...
از توی خونهءخودم .....درست جلوی جفت چشمام ...
وقتی تونسته همچین کاری کنه ...پس بهتره زور بی خودبرای موندنش نزنم ...
شما فکر میکنی برام راحته ...با اون همه غیرت وتعصب حتی ندونم که تا حالا کجا بوده؟
فکر میکنی وَهم وخیال این چند ماه که کجا زندگی کرده وزندگیشو چه جوری میگذرونده یه لحظه راحتم میزاره ؟...
ولی نه حاضرم هر روز حرص بخورم ....هرروز نگران باشم ...ولی دیگه مجبورش نکنم کاری رو به زور انجام بده ...
یه بار گفتم ....یه بار دیگه هم میگم ...شمیم مال منه... دخترمنه ..اجازه نمیدم ازم دورش کنه ...)
میدونستم....... به خدا میدونستم که همچین اتفاقی مییوفته ...میدونستم میثاق عاشق شمیم میشه و میخواد ازم دورش کنه ...
ولی من نمیذارم... نمیذارم دخترم دست کسی که میخواست بچه اشو بکشه بیفته ...
میرم ...فرار میکنم ....همون جور که تا حالا رفتم....
میرم ونمیزارم حتی انگشتش بهش برسه ...باید برم... اگه بخوام شمیم رو داشته باشم باید برم ....وگرنه ....
یه چیز مثل روز برام روشن بود ...من به خونهءمیثاق برنمیگشتم ...بختک روز دهم بهمن همیشه روی سینه ام سنگینی میکرد...امکان نداشت بتونم با این واقعیت کنار بیام ...
نمیتونستم اون همه درد وز جر وبدتر از اون تحقیر وخاری رو فراموش کنم ...پس میرم ...دست دخترم رو میگیرم ومیبرم ..
فصل نوزدهم
نقشه

-ميثاق جان مادر من ميرم خونه ...يه سري وسائل هست ميخوام فردا با خودم بيارم ...چند روزم هست که اينجام يه حموم درست وحسابي هم نرفتم ...شکرخدا ثمره وشميم هم خوبن ...
صبح قبل از ترخيص شدن بيا دنبالم که باهاتون باشم ...ثمره هنوز خوب نشده از پس شميم برنميياد ..
باشه مامان ميخواي بيام برسونمت ....
-نه تو پيش ثمره بمون يکم باهاش حرف بزن اين بهانه هاي الکي رو هم بريز دور هم خودت ميدوني هم من تو عاشق ثمره اي ولي داري با لجبازي اونو ازخودت دورتر ميکني ....
دوباره ذهنم رفت پي نقشم ...اين که صبح قرار بود بره دنبالش بهترين فرصت بود ..
بايد برم ولي اخه چه جوري؟ من حتي نميدونستم شميم تو کدوم بخش بستريه ...
در که پشت سرشون بسته شد چشمهام رو توي حدقه چرخوندم ...بايد صبر کنم تا شميم رو براي شير دادن بيارن ...
اره همينه بايد شميم پيشم باشه شايد اونوقت بتونم از بيمارستان فرار کنم ...
هيچ وقت اون شب بلند رو فراموش نميکنم.... لامصب تموم نميشد ...تا صبح يه لحظه هم مژه نزدم .
ولي از شانس بد من شميم رو نياوردن ....ساعت شيش صبح بود که پرستار براي چکاب اومد ...
-اِ بيداري ؟حالت چه طوره ؟
-بهترم ...ممنون..... فقط نميدونم چرا دخترم رو نمييارن تاشير بدم ..فکر کنم گشنشه ...
درحال فشارخون گرفتن گفت ..
-ميگم بيارنش ..
خورشيد طلوع کردومن با چشمهايي هراسون نظاره گر چرخش عقربه هاي ساعت بودمتا شميم رو بيارن ...خوب مثل اينکه دعاهام ثمرداد ... اوردنش ...
نگاه به ساعت کردم هنوز هفت نشده بود ...فکرکنم تا ساعت هفت ديگه درها رو باز ميکنن
-خانوم پرستار شوهرم بيرونه ...
تا ده دقيقهءپيش که اين جابود مثل اينکه رفت دنبال مادرشوهرت ...
لبم خنديد ...خوبه خيلي خوبه حالا بهترين وقته ...تا پرستار رفت بلند شدم ...
سرم رو بستم واز انژوکت جدا کردم وقت نداشتم کلشو از دستم باز کنم ...ممکن بود تو اين وانفسا رگ دستمم ميبريدو اونوقت خر بيارو باقالي بار کن ....
کمد لباس رو زيرورو کردم خوبه اين لباسهامه... دستِ عمه درد نکنه همه شو شسته بود ...
شلوارمو پام کردم وچادرم رو روي سرم انداختم ...ساک رو باز کردم وبقيهءلباسهامو توش گذاشتم ...
يه جاي نرم وراحت در ست کردم .....بچه رو پيچيدم توي پتو وگذاشتمش مابين لباسها ...
خداروشکر بعد از کلي شير خوردن خوابش برده بود ...درساک رو نيمه باز گذاشتم ورفتم پشت در ...
قلبم مثل گنجشک ميزد ...دهنم خشک شده بود ودست وپام ميلرزيد .....
...
داشتم ميرفتم دنبال مامان ...ولي نميدونم چراهمينکه پامو از تو بيمارستان گذاشتم بيرون يه چيزي مثل خوره افتاد به جونم ...
نميدونم چرا بيخود نگران بودم ...نگران چي رو..... نميدونستم ...ولي ميدونستم نگرانم وقراره يه اتفاقي بيفته ...
هنوز چند کوچه تا خونه مونده بود که مثل ديونه هاي زنجيري دور زدم وتخت گاز برگشتم به سمت بيمارستان ...
مهم نيست که مامان منتظره ميتونه با اژانس بياد مهم اين بود که بايد شميم وثمره رو ميديدم تا خيالم راحت بشه ...
داشتم ميرسيدم به بيمارستان که يه زن چادري با يه ساک توي دستش از کنارم گذشت ...
نگاهم ناخواداگاه به سمتش کشيده شد ...چقدر شبيه به ثمره بود ...
هرچند صورتش ديده نميشد ولي گفته بودم که هيکل ثمره ازدور چراغ ميزد ...
اون شونه هاي پهن وقد بلند رو هر کسي نداشت ...احساسم ميگفت که اون زن ثمره است
مگه ميشه يه نفر تا اين حد شبيه به ثمرهءمن باشه اونم اينجا ؟دم بيمارستاني که ثمره بستريه ؟...
ماشين رو شل کردم ونگاهمو از اينه بهش دوختم ...
دلم ميگفت زير اون چادر ثمره است ...با ترديد ماشين رو پارک کردم ..دنبال زن راه افتادم ...همزمان شمارهءبيمارستان رو گرفتم ...
-سلام ....ميخواستم با خانوم ثمره انتظار صحبت کنم ...
-گوشي چند لحظه ...
چند ثانيه مکث ...نگاهم همچنان پي اون زن بود ...
-خانوم نعمتي مريض شمارهءهفت کجاست؟ ...
-همون که قرار بود امروز مرخص بشه ...
-اره همون ....
-نميدونم داشت به بچش شير ميداد ...چه طور؟
-نيست ....زنگ بزن نگهباني .....
ديگه گوش ندادم حالا ديگه مطمئن بودم اون ثمره است واون ساک....
واي شميم توي اون ساکه ...
دوباره با نگاهم جستجو کردم داشت ازم دور ميشد ..دوئيدم.... با اخرين توانم دوئيدم ..اگه قرار بود يه بار ديگه ثمره و شميم رو از دست بدم خودم رو هيچ وقت نميبخشيدم ...نميزاشتم ...اين بار ديگه نميذاشتم ثمره بره ....
برخلاف تمام حرفام برخلاف تمام شعارهايي که ميدادم امکان نداشت بزارم ثمره حتي يه ميليمتر از کنارم جم بخوره ...يه بار گزيده شده بودم امکان نداشت دوباراز يه سوراخ نيش بخورم ..
پيچيد تو فرعي که بازشو گرفتم ومحکم کشيدم ...چادر باز شد وچهرهءبهت زدهءثمره جلوم ظاهر شد .....
حق داشت اون همه تعجب کنه خودمم باورم نميشد که پيداش کنم کار خدا بود که به دلم انداخت ...
کلي تو دلم ذوق کردم..... احسنت به اين همه هشياري وشناخت ...
چادرش رو کنار زدم وساک رواز دستش قاپيدم ...شميم اروم وساکت روي يه مشت لباس توي ساک نيمه باز خوابيده بود ..

از خشم ميلرزيدم ... واقعا داشت بچه ام رو ميدزديد.... شميم منو..... بچه اي که تمام اميدو ارزوهام شده بود
اگه ميثاق سابق بودم همين الان يه درس درست وحسابي بهش ميدادم .....ولي اون ميثاق واقعا مرده بود ... نگاه غضبناکم رو بهش دوختم ...وغريدم ...
-تو اگه ميخواي بري ميتوي بري ....هرجايي که دوست داري ....... برام مهم نيست ولي حق نداري شميم رو با خودت ببري شميم مال منه ..دختر منه ...نميزارم با خودت ببريش ..
نميزارم يه عمر بي بابا بزرگش کني ودخترم حسرت بکشه ...اين فکر رو از سرت بيرون کن که بزارم هر غلطي که خواستي کني و...هر بلاييي که خواستی سر اين طفل معصوم بياري ...
تو ازادي.... انتخاب با خودته ... مي
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 76- رمان ثمره انتظار , رمان ثمره انتظار , رمان مخصوص موبایل ثمره ی انتظار | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا ... , دانلود رمان پیله ات را بگشا ( جلد دوم قتل سپندیار ) برای موبایل ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/19 تاریخ
کد :61038

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا