تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ثمره انتظار (فصل هفتم)



ماچ وموچ وتف مالي صورت وبغل کردن سفت وخورد شدن استخونمون ...خلاصه مراسم زيباي رو بوسي به نحو احسنت اجرا شد ....
-داري ميري؟
-اره ديگه بايد رفع زحمت کنيم
-گم شو ...بايد رفع زحمت کنيم ....(ادامو دراورد )
نفسي تازه کردو گفت ...
-دلم برات تنگ ميشه ...از يه طرف خوشحالم واز طرف ديگه ناراحت ...بازهم خدارو شکر که اشتي کرديد راستي چقدر دخترت نازه... خدابهت ببخشدش ..
-ممنون جيگر خانوم ايشالله عروسي شما ..
-اوه کو شوهر ...پيداکردي يه دونه از اون رسيده ها وترگل ورگل هاشو برام سواکن.... که تو اين وانفساي بي شوهري رو دست عزيز نترشم ...
خنديدم وگفتم
-نترس نميترشي ...ترشيده ...
يه نگاه به وسايل کردم
- اذرنوش مشماي کلفت داري که اينارو توش بچپونم...
-اره صبر کن بيارم ...
اورد وشروع کردم به بسته بندي ...احساس ميکردم حرفي ميخواد بزنه ...
-چيه اذري چي ميخواي بگي ؟
-راستش نميدونم چه جوري بگم ...خودت که وضع وحال مارو ميبيني ...درامدم ثابته ولي خرج ِ دوا درمون مامان ...
تااخرش رو خوندم ...
-خفه شو اذر.... کي از تو پول خواست ؟....اصلا بمونه پيشت .....هروقت داشتي بده ...شماها تو بدترين شرايط زندگيم که جايي براي خوابيدن نداشتم به دادم رسيديد
اونوقت بيام ادعاي پولم رو کنم ...به خدا يه بار ديگه از اين حرفها بزني کلاممون تو هم ميره ...
-اخه ...
-اخه بي اخه ...من تو رو مثل ثمين دوست دارم ..نميخوام از صبح تا شب نگران پول باشي وبه اون صاحبخونهءخير نديده التماس کني ...
بمونه پيشت ..به عنوان قرض ...هروقت داشتي پسش بده ..تازه ديگه پيش اقامونم.... خرجي ندارم خواهر
چشمهاش درخشيد
-چاکرتم ابجي ثمره
-ما بيشتر
-سوسک زير دمپائيتيم ...
-اَه اذر ....
به خدا نميدونستم چي کار کنم ...مثل خرمونده بودم تو گل
-البته بلانسبت .....اقا خره ...
يه دونه زد تو پس سرمودوئيد بيرون ..
لبخندم کمرنگ شد ...ديگه نميتونستم ببينمش ..يعني قراره چه بلايي سرم بياد؟ ....
وسايل هارو دسته کردم گذاشتم کنار ...خرده ريزهامم تو يه ساک ريختم وگذاشتم کنارشون ....تعجب نکن ....وسايلي که خريده بودم کم از يه سيسموني مجهز نداشت ....
ميثاق اماده بود قرار بود تمامشو کارگرها بار بزنن وبيارن ....
همين که از درراه پله اومديم پائين مرد صاحبخونه و مرد همسايه رو ديديم .. ..
چشمهاي مرد همسايه متعجب بود ...خوب حق داشت بهش گفته بودم شوهرم ده تاي تورو يه تنه حريفه.... باورش نشده بود فکر ميکرد قپي اومدم ....
-سلام ثمره خانوم ...اقا شوهرتون هستن ؟
-بعله اقاي ميثاق احمدي ايشون هم اقاي صيفي صاحبخونمون ....
تا اينو گفتم رنگ مرد همسايه به کل پريد.... يعني اول زرد شد...بعد کبود شد ...بعد هم سفيد ...انگار يه دفعه اي تمام خون بدنش رو کشيدن ...
ته دلم قيلي ويلي رفت حقته مردک هوس باز ....
-خوشبختم ببخشيد اين چند وقت خانمم مزاحمتون بود ...کم کم بايد رفع زحمت کنيم ....
يه نگاه مشکوک به مرد همسايه انداخت که دست پاچگيش زيادي تابلو بود ....
-شما هم همسايشون بوديد ....
-بعله من طبقهءسوم زندگي ميکنم ....بااجازتون خوشحال شدم جناب احمدي ....
تو عرض سيم ثانيه نيست شد ....خدايي مرد داشتن خيلي خوبه حداقل ادمهاي گرگ صفتي مثل اين بشر حساب کار دستشون مي يومد ....
ماشين وايساد يا خدا اينجا ديگه کجاست ؟....يه جايي خارج شهر که حتي نميدونستم کدوم سمت ميشه ...پراز درخت. ...سرد سرد ....خالي از جمعيت ....هيچ کس نبود....
يعني تا چشم کار ميکرد يه جادهءخالي و بي نام ونشون بود واثري از حيات ديده نميشد ....
بعد از سه ساعت رانندگي مستمر معلوم نبود منو تو کدوم جهنم دره اي اورده ....ادم از سکوت سردش قبض روح ميشد ....
پياده شد ودر روباز کرد ...ماشين رو برد تو...هنوز تو شوک بودم ...خدايا اينجا ديگه کجاست ؟اخر دنيا ؟چقدر خلوته ....يعني هيچ کس ديگه اي به عقلش نرسيده بخواد اينجا خونه بسازه ...يعني قراره من تواين جزيرهء متروک به تنهايي سر کنم ؟
همين که از ماشين پياده شديم دوتا زن يکي نحيف وسال خورده ويکي جوون از خونه دراومدن ....
-سلام ننه رقيه ...سلام زليخا ...
-سلام ميثاق جان ....خوش اومدي ...از صبح منتظرت بوديم ...
-نشد ننه کارم به خنس خورد دير شد ...اين خانوم مادر شميم هستن اين هم دخترم شميم ....
گفت مادر شميم حتي نگفت همسرم.... يا زنم ....يا خانوممم ...فقط گفت مادر شميم ....با اين حرفها ميخواد چي رو ثابت کنه ؟اينکه هنوز نبخشيدم ...اينکه منو ديگه نميخواد ....
-خوش اومدي مادر بفرما تو.... هوا سرده بچه مي چاد ...
توي خونه هم فرقي با بيرون نداشت يه خونهءويلايي قديمي مثل خونه هاي شمال نزديک به ده پونزده تا پله ميخورد که ميرفت تو ايوون دو تا هم اطاق داشت که پايئن پله ها جا خوش کرده بود ....
سرم از ديدن اون همه پله گيج رفت يعني من بايد اينجا زندگي کنم؟با وجود اين همه پله که ادم جرات نداره با بچه پائين بياد
مارو بردن تو همون د وتا اطاق پائيني واي خدا بيرون چقدر سرده ....ادم فريز ميشه ....
نشستم زير کرسي خدايا اين نعمت رو از ما دريغ نفرما چقدر اين زير گرم وراحته ...
ميثاق خان مثل خان هاي قديمي يه پاشو جمع کرده بود ويه پاشو دراز.... بهش حق ميدادم يه کله داشت از صبح ميروند ....
يه چند تا چايي با عطر خوشش حسابي سر حالمون اورد ...ميثاق تمام وصيتها شو کردو منو گذاشت و رفت ....
حالا من مونده بودم تو خونه اي که حتي يه دونه تلوزيون خشک وخالي هم محض نمونه توش نبود ودو تازن تنها که معلوم بود ماموريت دارن تا چهار چشمي منو بپان ....
بيچاره ميثاق چشممش ترسيده بود ووحشت داشت که شميم رو بدزدم
درحالي که نميدونست حتي اگه در خونه رو هم قفل نميکرد بازهم جلد خودش بودم ....
اون يه بار اشتباه بهم ثابت کرده بود بار ديگه اي درکار نيست.... اگه شميم رو بردارم وبرم وبازهم ميثاق پيدام کنه ديگه بايد دور شميم رو خط بکشم ...
مخصوصا که ميثاق خونهءاذرنوش رو ياد گرفته ومن ديگه جايي براي پناه گرفتن نداشتم ...
دروغ نميگم خودمم از اين همه خونه به دوشي خسته شده بودم ...دلم يا جاي دنج ويه سرپناه محکم ميخواست که بدون نگاه هاي سراسر تحقير و خيرهء مردم زندگيم رو با شميم شروع کنم ...
ديگه دوست نداشتم فرار کنم وخودم رو اوارهءکوچه وخيابون ....خيابون هاي تهران به هيچ وجه امن نبود ومن اين رو با تموم پوست وگوشتم حس کرده بودم ....
حالا که يه ماه از اون روز ميگذره تازه ميفهمم تنهايي يعني چي.... وقتايي که توخونهءاذرنوش بودم تنها نبودم ...با اذرنوش کل کل ميکردم وسرمو با عزيز وداستان هاي زمون جوونيش گرم ميکردم ...
ولي الان هيچ هم صحبتي به جز شميم ندارم ....زليخا وننه رقيه علنا منو نديد ميگيرن ...يعني حواسشون بهم هست ولي باهام حرف نميزدن....
حالا يه ماهه که تنهام ...يه ماهه که بي کسم وتنها کسم شده شميم ...دلم مرده است .....دلم غمگينه و....خودم سرخورده ...
يه ماهه که ميثاق حتي يه تلفن خشک وخالي هم نزده ومنو اينجا تنها وبي کس رها کرده ....
يه وقتهايي به خودم فحش ميدم که ادمِ حسابي فرار کردنت ديگه چي بود ؟که حالا بخواي تقاصشو پس بدي ....
ولي يه وقتهايي هم با خودم ميگم ...چاره اي نداشتم اگه قراربود صد بار ديگه هم به عقب برگردم باز هم اين کاررو انجام ميدادم ...
امروز ميثاق برگشت ولي چه برگشتني ؟صدرحمت به قديمش ...براش هيچ فرقي با چوب لباسي خونه نداشتم ...
تنها کلمات رد وبدل شده اين ها بود ...
سلام ....خوبي ....شميم چه طوره ؟..چيزي لازم نداري ؟....
همين وهمين ....والسلام ...نامه شد تمام ...
احساس ميکردم تهي شدم ازهر حس زيباي خلقت ...توي اون خونه توهم زا با دوتا خدمتکاري که از ترس سرگردوني حاضر نبودن که دو کلام باهام حرف بزنن دق ميکردم وميپوسيدم ....
ميثاق جلوي روم با شميم خوش بود ....باهاش حرف ميزد.... کلنجار ميرفت نازش ميکرد ومن هرروز بيشتراز ديروز دلم براي گذشته ها پر ميکشيد ....
يه بار ديگه هم بهت گفته بودم ...ميثاق تو نوع خودش مرد خوبي بود ....قدم اول رو من کج برداشتم وبه واسطهءاون قدم ...قدم هاي بعدي هم کج برداشته شد ....
خشت اول گر نهد معمارکج ....تا ثريا ميرود ديوار کج ....
حالا قصهءماهم شده خشت اول ...دلم ميخواست مثل سابق بهم بگه خانومم .چي دوست داري؟...ثمره جان چي دلت ميخواد ؟...
دلم براي لمس اون همه محبت زير پوستي واون همه نگاه عاشق تنگ شده بود ...
نميدونم چرا اين همه حس رو ميديدم وخودم رو به اون راه ميزدم ....ميدونستم دوستم داره اين رو همه ميدونستن ....ولي چرا خودم رو به نفهمي زدم ؟
چرا نخواستم باور کنم که ميشه با ميثاق زندگي کرد ؟چرا نخواستم به خودم بقبولونم که ميثاق هم مثل هر مرد ديگه اي يه روي خوش داره و يه روي بد ....
دلم ميخواست زمان به عقب برگرده ومن همون وقتي که دوست متين مزاحمم شد حقيقت رو راست وپوست کنده به ميثاق ميگفتم ..
واقعا اگه بهش ميگفتم ديگه هيچ کدوم اين اتفاق ها نمييوفتاد ومن هنوز داشتم با ميثاق سر چادر سر کردن کل کل ميکردم وعيش دنيا رو ميبردم ....
ما ادم ها همين هستيم ...تا وقتي که چيزي رو داريم قدرش رو نميدونيم ووقتي که از دستش ميديم اون چيز ميشه حکم کيميا وما حسرت گذشته ها رو ميخوريم....
بعداز يه هفته روزو شب وشب وروز که ميثاق کنارم بود رفت ودلم رو افسرده تر از سابق جا گذاشت ....
دلم ميخواست من هم ميتونستم باهاش برم ...دلم براي هياهوي خيابون ها ...عابرين ...رهگذرها ...تنگ شده بود ...کاش ميشد برم
دوم دي بود خوب يادمه ...شميم سه ماهه وده روزش بود که يه اتفاق عجيب افتاد ...
امروز ميثاق رو ديدم يعني همون صبح اول صبحي قيافهءنحسش رو مشاهده فرمودم ...
تعجبم از اين بود که اينجا چي کار ميکرد ...صدام کرد وگفت
-صبحونت رو بخور بيا تو مهمون خونه کارت دارم يا خدا ديگه چه خبره ؟....
حتما دوباره ميخواد امر بفرمائه وبنده هم اجرا کنم
حتما پيش خودت ميگي چه توسري خوري بودم مننننن؟
ولي دارم بهت ميگم مادر نشدي که ببيني به خاطر بچه ات حاضري همه کاري کني ...
بعد هم زير سايهءميثاق بودن زياد هم بد نبود ...يه جاي خواب واستراحت ...بدون دقدقه ء صاحبخونه ومردهاي هيز بيرون ...
باور کن وقتي تنهايي همهء اينها برات ميشه يه معضل شکنجه زا که نميتوني به تنهايي وبا دست خالي از پسشون بر بياي ...
واون وقته که کم مياري وگرگ ها دورت رو پر ميکنن وهرکدوم منتظرن يه تيکه از بدنت رو مال خودشون کنن ...
بايد تو موقعيت قرار بگيري که بفمهمي فضاي بيرون از خونه هميشه ناامنه وهميشه ترس واضطراب ازارت ميده ....
رفتم تو مهمون خونه ......ميثاق تنها نبود ...حدس بزن کي همراهش بود؟ ....خوب چون از فاميل نبوده مطمئنا نميتوني حدس بزني ...اصلا نميتوني بگي کی باهاش بوده ...
خوب بزار خودم بگم ...يه خانوم ...البته يه دختر خانوم ....
حدودا بيست وچهار ساله ...شيک پوش ...خوش هيکل ...ومتاسفانه فوق العاده زيبا ...وهاي کلاس
اصلا کلاسش کلا به ما نميخورد ...ابروهاي بالارفته از تعجبم رو اوردم پائين وبا يه لبخند گول زنک سلام کردم ....
از فضولي داشتم دق ميکردم ....اين کيه؟چي کارست ؟با ميثاق چه ميکنه؟اصلا چرا تو اين بيغوله اومده؟
-سلام ...
دخترک بلند شد ...
-سلام احوال شما
واي چه لفظ قلم ...اداهات منو کشته ..
-به مرحمت شما.... ميثاق جان معرفي نميکني ؟....
يه لبخند شيطنت اميز گوشهءلب ميثاق جا خوش کرد ....ومن خودم رو به خاطر همچين جملهءسراسر مسخره اي توبيخ کردم
اصلا خودمم نميدونم اون پسوند جان لعنتي از کجا به ته اسم ميثاق چسبيد....
ولي خوب يه جورهايي براي نشون دادن قدرت توي خونه لازم وضروري بود ....
دستش رو دراز کرد ....
-سارا محبي هستم ...پرستار بچه ...
دوباره پرش ابروهام ...
پرستار بچه ؟مگه يه بچهءسه ماهه چقدر کار داره که ده تا دست به سينه داشته باشه ...اين پرستار ِبچه مدل جديد ِ که ما نميدونستيم؟ ....
نگاهم رو صورت شوخ وشنگ ميثاق چرخيد ....خدايا حاضرم تمام داراي ام رو بدم تا يه لحظه فقط يه لحظه مغز اين بشر رو برام بشکافي ومن بدونم چه نقشهءپليدي تو سرشه ...
ميثاق در مقام جواب دادن براومد ....
-ديدم هنوز سرحال نشدي وزليخا هم از پس کارهاي تو وخونه بر نميياد ...گفتم خانوم محبي رو هم براي کمک کردن بيارم ...
-ولي ما احتياجي به ايشون نداريم ....
تمام سعي ام رو کردم که محترمانه عذرش رو بخوام ولي بازهم نشد ....
-تو اين جور فکر ميکني ولي کسي که تصميم گيرنده است منم ...
صداش رو بلند تر کرد ...
-زليخا ...زليخا ...
زليخا با بچهءتوي بغل پيداش شد ...
-شميم رو بيار پيش خانوم محبي ...از اين به بعد پرستار جديد شميم ....خانوم محبي هستن تو فقط کافيه به کارهاي خونه برسي ....
-خوشبختم خانوم محبي ...منم زليخام ...
-منم خوشبختم عزيزم ...ميتوني منو سارا صدا کني ....ميشه شميم رو ببينم ...
ته دلم ريخت ...دوست نداشتم شميم رو در اغوش بگيره ...قبل از رسيدن دستش به شميم ...شميم رواز بغل زليخا قاپيدم ...
برگشتم سمت ميثاق ...
-بايد باهات حرف بزنم همين الان وتنها ....
اخم هاي ميثاق تو هم رفت ....
-اول بچه رو بده به خانوم محبي.... بعد صحبت ميکنيم ...
-نه من شميم رو به خانوم محبي ميدم ...ونه تو حق تعين وتکليف داري ...
برگشتم به سمت زليخا ...
-يالله زليخا... خانوم محبي رو ببر تو اطاق شميم ...من ميخوام با ميثاق حرف بزنم ...
خشمم رو ريختم تو چشمام وزل زدم به ميثاق تا نه نياره ...واقعا حوصلهءناز واداشو نداشتم ...
==============
به محض اينکه محبي پاشو از در بيرون گذاشت درو پشت سرش کوبيدم ...وتير بار حرف رو دستم گرفتم ...
اين جا چه خبره؟تو اون ذهنت چي ميگذره ...ميخواي چي رو ثابت کني ...اين که صلاحيت ندارم ...اين که بي عرضم اين که هنوز بچه ام ...ولي بزار همين الان براي اولين واخرين بار بهت بگم اين بچه مال منه دختر منه ومنم مادرشم ...فراموش نکن تو اون روزهايي که ميخواستي نابودش کني اين من بودم که نجاتش دادم ....حالا اومدي وبرام ادعاي پدريت ميشه وپرستار بچه استخدام ميکني ...
صداي ميثاق هم بلند شد ...
اره ادعام ميشه ...همون قدر که تو مادرشي من پدرشم ونميذارم هر کاري که بخواي بکني ...من با خانوم محبي قرارداد يه ساله دارم ...بهت اجازه نميدم تو کارم موش بدوئوني ...
تو غلط کردي واون خانوم محبيت ...همين الان ردش کن بره تا قاطي نکردم ...
مثلا ميخواي چي کار کني ؟هان ؟بري ؟خوب برو ...من که خيلي وقته که بهت گفتم ازادي ...خودت خواستي بموني ...فکر نکن چون دوماهه اينجا موندني شدي ميتوني برام تصميم بگيري يه کلام ختم کلام ...خانوم محبي اين جا ميمونه ...وتو هم جز شيردادن تمام کارهاشو ميسپري دست اون ...شيرفهم شد ...
اونقدر عصباني بوديم که جزنفس هاي تندمون چيزي شنيده نميشد ....شميم هم متوجهءجو بد بينمون شده بود وخودش رو توبغلم گوله کرده بود ....
واقعا کاري از دستم بر نمييومد ...فعلا تمام قدرت تو دستهاي ميثاق بود ...
از حرص زياد بغض توي گلوم نشست ...با صدايي که نميتونستم لرزش رو از توش حذف کنم ...گفتم ...
-باشه هرچي که تو بخواي.... نميدونم قراره تا کي طاقت بيارم ودم نزنم ...تاکي قراره تو اين بيغوله تنها وبي کس سر کنم ....دووم بيارم ...باشه ميثاق.... همين جوري بتازون...خداي من هم بزرگه ...يه روزي جاي منو وتو عوض ميشه واون وقت زمان انتفام گرفتن منه ...
رنگش پريد ....
-ثمره ...
اشکم چکيد .... نميخواستم بشنوم ...شميم رو محکمتر تو اعوشم گرفتم وبرگشتم ...ولي دست ميثاق بازومو لمس کرد...
-به خدا بحث قلدري نيست ...تو خودتم نميدوني که تو اين چند وقته چقدر اب شدي ..به خاطر خودت اوردمش ...
باخشم برگشتم ودستم رو از تو دستش کشيدم ...
به خاطر من ...واقعا ؟خوب چرا بين اين همه ادم کسي رو اوردي که از ارايش زياد نميشه تو صورتش نگاه کرد ؟...اصلا چرا حبسم کردي که بخوام حرص بخوردم ولاغر بشم ....
بس کن ميثاق....تا کي ميخواي فکر کني که من بچه ام؟ ...از وقتي که بهم تجاوز کردي ديگه بچه نيستم ..
ميدونم ديگه برات مهم نيستم ....ديگه دوستم نداري ....ديگه منو نميخواي ...ولي اين رسمش نيست که جلوي روي من کسي رو بياري وبخواي باهاش ديت (قرار) بزاري ....
-چي داري ميگي کي با کي قراره ديت بزاره؟ ..تو اصلا ميفهمي چي ميگي ؟...
-اره خوب ميفهمم ...خوب گوشاتو باز کن ميثاق.... محاله بزارم بچه ام رو ازم بگيري ...وکس ديگه اي ر و جانشين من براي شميم کني ..
-نه مثل اينکه تو رسما مخت تعطيله ...من هر چي ميگم نره تو ميگي بدوش ...حرف زدن با تو چيزي رو عوض نميکنه ...دارم بهت ميگم ثمره اين خانوم اينجا قرارداد داره ....همين جا ميمونه وکمکت ميکنه.... پس بهتره صداشو درنياري وگرنه من ميدونم وتو ....خودت که ميدوني نتيجهء کارت چي ميشه؟ ...
-اره خوب ميدونم ...اينکه با يه تيپا بيرونم کني وبگي برو به سلامت .....ولي اينجاي قضيه رو کور خوندي من کوتاه بيا نيستم ...
ازخونه زدم بيرون يه نگاه به اسمون تيرهءبالا سرم انداختم ...خدايا خودت اين ماجرا رو بخيربگذرون...
با رفتن ميثاق وکناره گيري زليخا رسما دست تنها شدم ...ومحتاج کمک ....
سارا دختر بدي نبود.... يعني ميشه گفت براي شغل پرستاري وارد وکارامد بود ....
قلق شميم دوسوته دستش اومد وتقريبا منو از کارو زندگيم انداخت ...
احساس ميکردم با سياست وزيرکيش داره کلا منو از دور خارج ميکنه ويه جورايي شده همه کارهءخونه ....شايد هم اين نظر خيلي بدبينا نه بود..... ولي متاسفانه اين نظرم بود وکارش هم نميشد کرد ....
هرچي سعي ميکرد م با گوشه وکنايه وحرف کلفت ازارش بدم وفراريش کنم ...خم به ابرو نمي اورد ...
برام عجيب بو دچه جوري ميتونست اين همه صبور باشه؟ ....نميدونستم ميثاق چه جوري توجيحش کرده بود که حاضر بود به تنهايي.... اون هم توي ناکجا اباد ....با يه زن غرغر ولجباز مثل من.... که کم از بچه ها نداشتم سر کنه ....
باهاش لجبازي ميکردم ....شميم رو به دستش نميسپردم وسعي داشتم کارهاشو خودم انجام بدم
ولي بازهم اون بود که تمام کارها زير نظرش انجام ميشد ومن مثل يه بچه زور بي خود ميزدم ...
احساس ميکردم جاي من واون با هم عوض شده انگار که اون خانوم اين خونست ومن پرستار بچه ...
متاسفانه جز لجبازي هاي کودکانه کار ديگه اي از دستم بر نمييومد ...از ميثاق ميترسيدم وميدونستم اگه پاروي دمش بزارم حسابم با کرام الکاتبين ِ
فصل بیستم
کاسهءصبر من لبريز است
بعد از يه هفته سرو کلهءميثاق احمدي پيدا شد وعلارغم فکر من کنگر خورد و لنگر انداخت يعني بعلللللللله موندني شد...6
اوف اين ديگه خارج از تحملم بود ...وقتي راجع به شميم از سارا ميپرسيد واون با خوش رويي ودقت جوابش رو ميداد خون خونم رو ميخورد ....
هر چند همهءحرفها تو حيطهءکاري سارابود ولي بازهم چشم ديدن اون لبخند ژوکوند رو که فقط براي ميثاق پرده برداري ميشد رو نداشتم ...
ميديدم براش عشوه ميياد.... ميديدم که ميثاق بهش اهميت ميده... ميديدم که وقتش رو فقط کنار شميم وصد البته سارا سر ميکنه ودم نميزدم ....
توي خودم ميريختم واز تو اتيش ميگرفتم ....کم کم عصبي و پرخاش جو شده بودم ...حتي چشم ديدن شميم رو هم نداشتم چون وقتي ميديدمش ياد ميثاق ميفتادم که داره به سارا لبخند ميزنه ...
غر ميزدم نق ميدم ولي سارا همچنان صبور بود مثل هميشه...
ميثاق موندني شده بود وسرش رو با شميم گرم ميکرد وعملا منو از زندگي شميم به بيرون اوت کرده بود ...چون شميم يا با ميثاق بود يا با سارا ...فقط موقع شير دادن کنارم بود که اون هم بيشتر از يک يا دوساعت تو طول روز نبود ...
دلم براي روزهاي اروم گذشته تنگ شده بود ...نميدونستم هدف ميثاق چيه ...اين که منو کالا حذف کنه وسارا رو جايگزين من براي شميم کنه ...يا اينکه انتقام بگيره ...اخه تا کي ؟چقدر ؟مگه چه جرمي مرتکب شده بودم که بايد اين همه تقاص پس ميدادم ...
روز هيجدهم اومدن سارا بود شمارشش رو داشتم چون از اين بشر متنفر بودم وهرروز رو به اميد رهايي ميشمردم ...
صبح با حس خالي بودن تخت بيدار شدم ....
شميم نبود ...اينورو نگاه کن اونورو نگاه کن شميم اب شده رفته تو زمين ...نفهميدم چه جوري لباس پوشيدم ورفتم دم در اطاق سارا نبود..... ميثاق ....بازهم نبود ..
-زليخا ....زليخا.... ننه رقيه ...
-جانم مادر ...
-شميم شميم نيست ...شما نميدونيد کجاست؟
-نه مادر نميدونم؟
-زليخا چي ؟
-اون هم نيست ...
-پس شميم ...يعني چي شده ؟نکنه حالش بد شده؟چرا منو بيدار نکرديد ؟
هراسون اومدم بيرون ...نبود ....خدايا نيست ..هيچ جا نيست ...سينم بايا د شميم ري کرد ...پراز شير وسنگين
شميم کجايي مادر ؟دخترم ...مدام صداي گريه اش توي گوشم بود ...
ميخواستم ازخونه بزنم بيرون که ننه نزاشت وجلومو گرفت
-بزار برم ننه
-نميشه مادر... اقا ميثاق مياد ناراحت ميشه ...
-توروخدا بايد برم پيداشون کنم ...
-چيزي نشده مادر.... بد به دلت راه نده ...پيداشون ميشه ...
-شميم شميم کجاست ...
مثل ابر بهاري گريه ميکردم ...مدام ميترسيدم که ميثاق شميم و سارارو با خودش برده ومنو تنها گذاشته باشه ...
-ديدي ننه منو تنها گذاشت .......ديدي بي انصاف منو ول کرد ورفت ...ميثاق شميم رو برده ومنو رها کرده به امون خدا ...
-چرا همچين فکري ميکني ؟کي گفته ؟...
-دلم ميگه ننه ...دخترم وبردن ....ديگه دخترم رو نميبينم ديگه پارهءتنم رو نميبينم .... دخترم رفت من موندم با يه عالم حسرت جداييش وکلي درد وغم ...
داشتم تو بغل ننه مثل بيد ميلرزيدم وهاي هاي گريه ميکردم ...که در باز شد وميثاق وسارا وشميم خوش خوشان اومدن تو ....
از بغل ننه در اومدم بيرون ...رفتم نزديک نزديک تر ...ميثاق با ديدن صورت سراسر خيس من رنگ عوض کرد ...ولبخندش بسته شد ..
-چي شده؟
نگاهم رو از روش برداشتم ...خيلي دلخور بودم ...مخصوصا که تمام لبخند هاش مال شميم وسارا بود ....
نگاهم رو از سارا گذروندم .....رسيدم به شميم ...بغض دوباره توي گلوم نشست ....
صورتش از اون همه خوشي برق ميزد ....انگار واقعا بهش خوش گذشته بود ....در حال گريه با لبخندش لبم خنديد ....
با خودم گفتم تمومش کن ثمره بين اين همه لب خندون جايي براي چشمهاي گريون تو نيست ميثاق راهش رو از تو سواکرده ...بايد تمومش کني ...ديگه به وجود تو نيازي نيست ...چقدر ديگه بايد تحمل کني؟ بسه ته ...تا کي ميخواي تقاص پس بدي ؟.....برو ثمره اينجا ديگه جاي تونيست ...
همون طور که نگاهم به شميم بود عقب عقب رفتم ....اشکام جلوي چشمهام رو تار کرده بود ....ديگه نميتونستم تحمل کنم ...بايد تمومش ميکردم ...هرچي زجر کشيده بودم ودم نزده بودم کافي بود ...چند ماه بود که تواين خراب شده اسيرم ....کافيه برام ....بايد برم ....
نگاهم رو از شميم گرفتم وبه ميثاق دوختم ...اين دفعه نگراني تو چشماش موج ميزد
-دارم ازت ميپرسم چي شده؟
-فکر ميکرد رفتيد وتنهاش گذاشتيد ..
ديگه واينستادم بقيهءحرفهاي ننه رقيه رو بشنوم ...دوئيدم سمت اطاقم ...ديگه کافي بود ....
فصل بیست ویکم
اشتباه پس ازاشتباه
**************
دوباره گند زدم ...دوباره خراب کردم ...اشتباه پشت اشتباه ...هنوز خطاهاي
برچسب ها: رمان ثمره انتظار - Blogfa , رمان ثمره انتظار (7) - سرای رمان , دنیای رمان - رمان فصل های زرد انتظار zahra matin , رمان مخصوص موبایل ثمره ی انتظار | moon shine کاربر انجمن نودهشتیا ... , دانلود رمان پیله ات را بگشا ( جلد دوم قتل سپندیار ) برای موبایل ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/18 تاریخ
کد :60850

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا