تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رها (فصل اول)



فصل اول

رها از سرما میلرزید .
چقدر از زمستان بدش می آمد و چقدر زمستان طولانی شده بود .
اما میتوانست بوی بهار را احساس کند . حتی توی آن سرما.
رها از سرما میلرزید و از این که دستکش هایش را جا گذاشته بود ، خودش را نفرین میکرد.
در حالی که با احتیاط از رو ی زمین یخ زده عبور میکرد ، شروع کرد به شمردن . 37 روز مانده. وبعد از شر این همه سرما و برف و زمستان خلاص خواهد شد .
لب خند زد. از سرمامیلرزید.
با خودش گفت ای کاش خانه این همه به مدرسه نزدیک نبود. آن وقت دیگر پیاده نمی آمد . این همه هم سردش نمیشد.
برای چند لحظه رها احساس کرد بیش از حد میلرزد. به طوری که اگر کسی اورا ببیند ، این طور فکر میکند که او از قصد تنش را میلرزاند . لبخندش محو شد. او از سرما نمیلرزید.
شال گردنش را محکم تر دور دهانش پیچید . صدای برخورد دندان هایش به یکدیگر ، مثل صدا ی شکستن تکه یخ هایی که زیر پایش قربانی میشدند، توی گوشش پیچید.
قرچ ... قرچ ... قرچ ...
آب دهانش را قورت داد. دوباره قورت داد. باز هم همین کار را کرد اما فایده ای نداشت. اقیانوسی از بزاق دهانش را پر کرده بود . هر وقت هیجان داشت ، همین حالت را پیدا میکرد .
اقیانوسی از بزاق!
یکدفعه پایش لیز خورد ، ترسید، خیلی ترسید. احساس کرد قلبش رفته توی گلویش . فکر کرد الان است که با سر بخورد زمین ! انگاریک گلوله ی بزرگ یخ بیندازند توی قلبش، قلبش یخ زد. دستش را توی هوا چرخاند . انگار دنبال دستگیره ای میگشت .
هیچ چیزی نبود به جز یک مشت هوا.
اما به زحمت خودش را نگه داشت . از ترس به سختی نفس میکشید .تنش گز گز میکرد. با خودش گفت امروز از آن روز هایی است که همه چیز برخلاف خواسته هایش پیش خواهد رفت.
شاید نمره کم ، شاید هم دعوا با دوستان ، شاید زمین بخورد ، شاید...
وقتی به مدرسه رسید ، تقریبا 5 دقیقه مانده بود تا کلاس شروع شود . ترسش بی دلیل بیشتر شده بود و دیگر بوی بهار را احساس نمیکرد.
همه ی صندلی های کلاس پر بود . او آخرین نفری بود که وارد کلاس شد . در را پشت سرش بست و سرجایش نشست .
رهاتنها مینشست . هیچ کس کنارش نبود . خودش این طور میخواست . از نظر او هم کلاسی هایش زیاد حرف اضافه میزدند.
اما همین که نشست ، مهتاب به طرفش آمد . لب خندی زد و گفت " چطوری رها جون ؟"
- خوبم. ممنون
- پس چرا اخمات تو همه ؟
- چیزی نیس . نزدیک بود سر بخورم .
- ای وای! خدا رحم کرد! طوریت که نشد؟
- نه.
- ببین میخواستم بگم...
- مهتاب میشه لطفا لباسمو برام آویزون کنی؟
مهتاب که منظور رها را از این حرف فهمیده بود ، لباس را از او گرفت . دیگر هم برنگشت . و این اصلا رها را ناراحت نکرد.
مهتاب دختر خوبی بود، اما از هیچ نظر مثل رها نبود . اگر مهتاب را آزاد میگذاشتی ، تا ابد درمورد قیمت لباس ها ی مادرش یا رژ لبی که خیلی به رنگ چشم هایش می آمد حرف میزد . موضوعاتی که برای رها خیلی بچگانه، یا شاید هم خیلی بزرگانه بودند .
آن ها حتی در ظاهر هم هیچ تناسبی با هم نداشتند . رها جزو دختر های قد بلند کلاس بود ، چشم هایی عسلی و پوستی سبزه داشت. مهتاب قدی متوسط، پوستی سفید و چشمانی سبز داشت که رها را به یاد گربه ی همسایه می انداخت.
چند لحظه بعد معلم وارد کلاس شد .
دبیر زیست شناسی ، زنی بود سبزه با اندامی نسبتا درشت که هیچ تناسبی میان انگشتان ظریف و شکم گنده اش وجود نداشت! وقتی درس میپرسید ، هرگز به چشمان دانش آموز نگاه نمیکرد . مثل این که از نمره کم کردن خجالت میکشید!اما اگر سوالی را اشتباه جواب میدادی ، با آن صدای مردانه اش ، در حالی که سعی میکرد عصبانیتش را کنترل کند ، می گفت : "کتاب رو باز کن واز روی صفحه ی ... بخون." و بعد اضافه میکرد :" این اون چیزی بود که تو گفتی؟!"
و لبخند میزد و دوباره سمتی دیگر را نگاه میکرد. در هنگام درس دادن به شدت جدی بود و کوچک ترین رفتار ناشایستی را قبول نمیکرد.
رها از او بدش نمی آمد . اما دلش هم نمیخواست آن روز آن گونه آغاز شود.
- رهنما.
کلاس ساکت شد . رها به معلمش که از پنجره بیرون را نگاه میکرد ، خیره شد .
- رهنما.
وقتی رها خوب فکرکرد ، یادش آمد فامیلش رهنماست! بله ! او رها رهنمابود ومعلم داشت صدایش میزدو دیگر از این بد تر نمیشد!
رها دست و پایش را گم کرده بود. بار دیگر صدا با قدرت بیشتری توی کلاس پیچید .
- رهنما!
رها سر جایش ایستاد. میدانست که نمره ی کمی خواهد گرفت . این را امروز صبح ،وقتی چیزی نمانده بود که آخرین لحظات زندگی اش را بگذراند، احساس کرده بود.
میدانست امروز روز مسخره ای است . یک روز بد که...
-چند در صد از دی اکسید کربن در خون به صورت بیکربنات به شش ها منتقل میشود ؟
صدای معلم رشته ی افکارش را پاره کرد . سوال هنوز مثل زنگ توی مغزش دلنگ دلنگ میکرد . رها داشت از تعجب شاخ در میاورد. او جواب را میدانست ! مطمئن بود!اما نکند اشتباه میکند . فکراین که معلم از او بخواهد کتاب را باز کند و از رویش بخواند ... چه صحنه مضحکی!
-تقریبا 70 درصد.
-در هنگام عطسه ، زبان کوچک چه وضعیتی دارد؟
معلم هنوز به بیرون نگاه میکرد . از او نخواست کتاب را باز کند! رها سوال را درست جواب داده بود ! معجزه بود ! اما سوال بعدی؟ چی بود؟!
- ببخشید! میشه دوباره سوال رو تکرار ...
- در هنگام عطسه ، زبان کوچک چه وضعیتی دارد؟
- به سمت پایین کشیده میشود.
معلم 3 تا سوال دیگر هم پرسید و رها همه را بلد بود! وقتی سرجایش مینشست ، معلم برایش لبخند زد!
رها فهمیدکه احساسش هم میتواند به او دروغ بگوید. درس را خیلی خوب یاد گرفت .
درس آنروز درباره ی قلب و دستگاه گردش خون بود . رها بادقت به حرف های معلم درمورد دستگاه گردش مواد در ملخ ، کرم خاکی و ماهی گوش داد. برایش خیلی جالب بود !
یکی از بهترین کلاس ها ی درسش را تجربه کرد!
زنگ تفریح که شد ، بچه ها از او خواستند که با آن ها باشد ، اما رها عذر خواهی کرد و به طرف پنجره رفت . میخواست خودش تنهایی به بیرون نگاه کند .آن بیرون چه چیزی وجود دارد که معلم زیست شناسی آن همه نگاهش میکند ؟!
از پشت شیشه ها زیاد چیزی مشخص نبود . اما همان هم کفایت میکرد. رها چیزی به جز برف و یک مشت کلاغ که دیوانه وار قار قار میکردند ، پیدا نکرد.
از دست معلمش خنده اش گرفته بود .
زنگ بعدی شروع شد. فیزیک! درسی که همیشه برای رها کسل کننده ولی جالب بود ! فیزیک هیچ خلاقیتی نداشت.فقط باید اعداد را جای فرمول ها میگذاشتی. فقط باید همه چیز را اندازه میگرفتی .اما جالب بود چون توی آن کلاس فقط رها و دو نفر دیگر میتوانستند با این دید به درس نگاه کنند. این درس برای سایر بچه ها یک دیو بود!
معلم فیزیک زن لاغر و جوانی بود که حرکاتی ظریف اما سریع و محکم داشت. بهترین معلمی بود که رها در عمرش دیده بود و تنها معلمی بود که رها سعی میکرد توجهش را به خود جلب کند.
- کی میره گچ بیاره؟
- من!
- برو . فقط زود بیا.
- چشم!

رها پالتویش را برداشت و بالبخند از کلاس خارج شد . وقتی داشت پالتویش را میپوشید ، از خودش پرسید:
" چرا اینو پوشیدم ؟ مگه میرم بیرون؟ دفتر معاونا که توی مدرسه است!"و از بی دقتی خودش خندید.
دفتر معاون ها طبقه ی پایین بود . کلاس رها دو طبقه بالا تر بود .
وقتی رها از کنار کلاس های مختلف میگذشت ، میتوانست به وضوح صدای معلم ها و بچه ها را بشنود
- اگه لگاریتمشو پیدا کنین...
- اصلا شیمی یعنی تجربه! اگه...
- ببینید... اسلام اصلا مخالف آزادی و ...
- یه دور با هم از روی این شعر سعدی میخونیم...
- درضلع شمالی فلات ایران...
برای رها خیلی جالب بود. هرگز با این دید به مدرسه نگاه نکرده بود. این همه علم توی دنیا هست و تو میتوانی از آن ها استفاده کنی!ر ها قبول داشت سیستم آموزشی گاهی به شدت کسل کننده است ، اما خب میشد ازهمین هم چیز ها ی زیادی یاد گرفت .
نفهمید چطور به دفتر معاونان رسیده است .
- بفرما دخترم.
این صدای خانم غفاری بود . معاون دبیرستانی ها . زنی قد بلند و لاغر با چشمانی سبز رنگ و بینی قلمی.به عقیده ی رها ، اگر این زن یک جای دیگر به دنیا آمده بود ،حتما ملکه ی زیبایی ها میشد !
پشت یک کامپیوتر نشسته بود و داشت مطلبی را تایپ میکرد.
- سلام . گچ میخواستم.
- برو از کنار پنجره بردار.
- ممنون.
خانم غفاری حتی سرش را هم بلند نکرد اما رها با او آشنا بود . میدانست در هر شرایطی کوچکترین کار ها ی دانش آموز ها را زیر نظر دارد. رها با لبخند گچ ها را برداشت.
- خسته نباشید.
- ِفلَشِت افتاد.
- بله؟
رها با تعجب به خانم غفاری نگاه کرد. خانم غفاری به فلشی که روی زمین افتاده بود اشاره کرد.
- مال من نیس خانم!
- از جیب تو افتاد!
- از جیب من ؟ ولی مال من نیس.
معاون سرش را به طرف رها برگرداند و با تعجب گفت" دختر جون از تو جیب تو افتاد! چطور مال تو نیس؟!"
- نمیدونم! شما مطمئنین؟ آخه من همچین فلشی ندارم!
- بسم الله! دخترم از تو جیب شما افتاد رو زمین! خودم دیدم! ورش دار دیگه!اینا دیگه چجورشن!
رها از تعجب ماتش برده بود . او فقط یک فلش داشت . آن هم اصلا GB8
بود. نه 16!
با وجود آنکه رها مطمئن بود اشتباه نمیکند، باخودش گفت شاید دارد اشتباه میکند.
- بله، بله! مال منه. ببخشید اشتباه کردم.
- گفتم که! من اشتباه نمیکنم.
- بله، خسته نباشید.با اجازه.
رها هنوز متعجب بود. سر در نمیاورد. چطور چنین چیزی ممکن بود ؟ او میدانست اشتباهی پیش آمده. شاید....
- صبر کن ببینم!
صدا، رها را سر جایش کوباند.
- تو فلشت چی داری؟
نمیدانست. توی آن فلش هر چیزی میتوانست باشد. رها ترسید.
- چرا جواب نمیدی؟
رها متوجه شد چند ثانیه است بی آنکه حرفی بزند به چشم های معاون خیره شده است.نباید از چیزی بترسد. شایدواقعا فلش مال خودش باشد .
غیر ممکن بود! اما اگر واقعا این طور باشد ، او چهار تا مقاله ی علمی، چند تا عکس خانوادگی و چند تا آهنگ از خواننده ی مورد علاقه اش داشت . شاید به خاطر آن چند تا آهنگ مواخذه اش کنند . ولی نه! آنقدر ها هم سختگیر نیستند، اصلا به آن ها چه که او به چه آهنگی گوش میکند؟! رها وقتی به خودش آمد ، غفاری را دید که به سمت او میامد . تقریبا داشت میدوید.
رها دستش را توی جیبش گذاشت . محکم فلش را گرفته بود.
- چیزی توش نیس خانم. چند تا مقاله که از اینترنت گرفتم ، با یه سری عکس خونوادگی، دوتا هم آهنگ دارم.
- به من دروغ نگو، تو اون فلش چی هست که نمی خواستی معلوم بشه مال توئه؟!
- خانم به خدا راس میگم!
رها احساس کرد صدایش میلرزد. تمام وجودش میلرزید. خودش هم میدانست آن چه که گفته حقیقت ندارد، چون فلش اصلا مال او نبود! برای چند لحظه رهاباور کرد که دارد خواب میبیند.
خوابی در کار نبود.یک کابوس واقعی بود!
- در هر حالت ما باید فلش رو چک کنیم .
- شما حق ندارین!
- چی؟!
- شما اجازه ندارین بدون اجازه ی من این فلشو ببینین! چون مال منه!
- پس قبول داری مال توئه؟
- نه!من میگم...
- خانم وقت منو نگیر، سریع بده اون فلشو. مگه نمیگی چیزی توش نیس؟پس از چی میترسی؟
- از هیچی . من فقط میگم شما اجازه ندارین...
- این جا اجازه ی شمام دست ماس . در ضمن این مورد مشکوکه! این اصلا وظیفه ی ماس که مراقب کارای شما باشیم!در ضمن مگه شما نمیدونی آوردن وسایل غیر درسی به مدرسه ممنوعه ؟
- غیر درسی نیس! میگم توش مقاله ی علمی دارم! لازمه...
- حرف نباشه! سریع اون فلش رو بده!
معاون دستش را جلو آورده بود و به دست های رها نگاه میکرد .
حرفی نمانده بود، رها که دیگر نمیتوانست فرار کند! مجبور بود کاری را که از او میخواستند انجام دهد . به آرامی دستش را از توی جیبش درآورد و جسم کوچک و سردی را که در میان انگشتان لرزانش زندانی کرده بود،به معاون سپرد. سعی کرد لرزش دستانش را کنترل کند . اما نمیشد. قلبش تند تر از همیشه میکوبید.
در عرض چندثانیه فلش به کامپیوتر نصب شدو او حالا منتظر بود محتویات فلش چک شود .
اقیانوسی از بزاق!
قلب رها چنان تند میزد که میتوانست صدایش را بشنود . گرمش شده بود . پالتو یش را در آورد و در دستانش گرفت .
به این فکرکرد که تا چند دقیقه ی بعد سر کلاس فیزیک خواهد بود . در کنار معلم محبوبش . باز هم سوال ها را زود تر از همه جواب خواهد داد و باز هم نمره ی مثبت کلاس را خواهد گرفت.
.فقط باید اعداد را جای فرمول ها بگذاری.همه چیز درست میشود...
اولین چیزی که توی فلش بود، یک آهنگ بود ازخواننده ی مورد علاقه رها . رها نفسی عمیق کشید . مطمئن شد که فلش مال خودش است.
بعد یک مقاله روی صفحه ی رایانه نقش بست.رها لبخند زد.
-خانم من که گفتم..
اما این که مقاله ی او نبود! شیمی و جایگاه آن در زندگی!چه موضوع بیخودی! رها گیج شده بود ، داشت از مغزش دود بلند میشد. دوباره قلبش مثل توپ بسکتبال ورجه وورجه میکرد. پالتویش را به دست دیگر داد.
این دیگر چیست؟آن جا چکار میکند؟
رها چشم هایش را ریز کرد. نمیتوانست باور کند.
زن هیچ چیز برتن نداشت . چشم های خمارش را به رها دوخته بود و تماشایش میکرد . روی زمین دراز کشیده بود و هیچ چیز برتن...
رها سرش را برگرداند . آنچه را که میدید ، باور نداشت . رو به معاون گفت
- خانم غفاری این فلش مال من نیس! من نمیدونم از کجا افتاده تو جیب من...
معاون ، بی اعتنا به وحشت رها به کارش ادامه داد.
رها دیگر حال خودش را نمی فهمید.
فیلمی که روی صفحه ی رایانه به اجرا در آمده بود ، به حدی زننده و زشت بود که رها سرش را به طرف دیگر برگرداند. دهانش تلخ شده بود . روی صندلی نشست . رها متوجه نشد کی یک معاون دیگر هم وارد اتاق شده . فقط دید فیلم از صفحه ی رایانه محو شد.
- خانم به قرآن این فلش مال من نیس!
احساس کرد تبدیل به موجودی کوچک شده که هیچ قدرتی ندارد. هیچ کس صدایش را نمیشنود و اصلا اورا نمیبینند!
گریه اش گرفته بود . نمیدانست چکار کند.
چند لحظه ی بعد تصویر یک پسر جوان روی صفحه ی رایانه نقش بست .
پسر لبخندی برلب داشت و کنار پنجره ی خانه ای ایستاده بود . لب پنجره یک گلدان از گل های رز قرمز گذاشته بودند . پسر کراواتی قرمز را خیلی شل به گردنش بسته بود و و با دست چپش به دیوار تکیه کرده بود و به دوربین لب خند میزد .
- این پسره کیه؟
- من نمیدونم!
- جواب بده !
رها بغضش گرفته بود . نمیدانست چکارکند .
- ای خدا... بابا من به کی قسم بخورم!
معاون جدید که رها را میشناخت ،گفت " رهنما! من باورم نمیشه! آخه از تو بعیده!"
احساس کرد بایک مشت کرحرف میزد . از جایش بلند شد . داشت فریاد میزد:" خانم من که گفتم این فلش مال من نیس!"
غفاری گفت :پس مال تو نیس توجیبت چیکار میکرد ؟ فکر کردی ما... لا اله الا الله،بحث رو عوض نکن .این پسره کیه ؟
- به شما چه که کیه ؟ پسر خالمه! این دیگه ارتباطی به شما نداره !
- که پسر خالته ! وقتی گفتیم اولیات اومدن ، اون وقت معلوم میشه چیکارته!
رها چکار کرده بود ! چرا چنین اشتباهی را مرتکب شده بود ؟ در عمرش هم آن پسر را ندیده بود !

دیگر فکرش کار نمیکرد . فقط ترس بود . دستانش یخ کرده بودند .نمیدانست چکار کند. باور نمیکرد چنین اتفاقی افتاده است.
- خانم به خدا من نمیدونم این کیه! این فلش مال من نیس! باور کنین مال من نیس!
- خانم اکبری یه زنگ بزن به اولیا ی این خانم تکلیفمون روشن بشه.
و خودش سایر محتویات را بررسی کرد.
رها از اتاق بیرون رفت . دیگر طاقت نداشت . خانم اکبری میخواست مانعش شود ، اما با اشاره ی غفاری ، منصرف شد.
رها بیرون در ایستاد . میتوانست صداهارا به طور ناواضحی بشنود.
- من اصلا از این دختر انتظار نداشتم این طوری باشه!
- تازه با کمال پررویی میگه فلش مال اون نیس!
- خانم این یکی رو ببین! واقعا دارن مدرسه رو به گند میکشن!
- اه اه! چقدر خجالت آور!
- قطعش کن !...
رها داشت زجر میکشید . مثل یک خواب وحشتناک بود . هیچ راهی نداشت . کسی حرفش را باور نمیکرد.
و حالا پدر و مادرش .
نباید میگذاشت آن ها متوجه شوند . نباید میگذاشت اتفاقی بدتر بیفتد . به دفتر برگشت . رایانه روشن بود ، اما فلش را برداشته بودند.
- خانم تروخدا! خواهش میکنم! التماس میکنم به پدر ومادرم نگین ، به خدا اگه یه کم به من فرصت بدین ، نشون میدم این عکسا و فیلما مال من نیستن!
- ِا؟پسر خالتو چیکارش کنیم؟!
رها به گریه افتاده بود .
- خانم ترا خدا! لا اقل به بابام نگین! من نمیخوام!
معاون ها حتی به او نگاه هم نمیکردند . انگار او نبود . از التماس های بیخودی خسته شده بود .
ناگهان با خودش گفت اصلا برای چی باید بترسد وقتی گناهی نکرده؟ حتی اگر کسی حرفش را باور نکند ، باز هم جای بخشیده شدن دارد. حتی صاحب واقعی این فلش هم جای بخشیده شدن دارد.
کسی که سوال هایش را با سکوت جواب داده اند، کسی که کوچکترین لذتی را برایش یک گناه بزرگ تعبیر کرده اند، کسی که توی این دنیا کلی ابهام برایش ایجاد شده ، حتی گاهی انسان بودن را چندش آور تصور کرده، کسی که به حساب نیامده! جای بخشیده شدن دارد!
باید از یک راهی جواب ها را پیدا میکرده ! اصلا توی این دنیا هرروز کلی کار های کثیف میکنند، آدم میکشند، دزدی میکنند ، دروغ میگویند، خیانت میکنند... باعث همه ی این اتفاقات این فیلم ها هستند ؟
نه ! باعث همه ی این اتفاقات انسان هایی هستند که زمانی به حساب نیامنده اند، و حالا زیادی به حساب میایند.
دلش میخواست هر آنچه در ذهن دارد ،فریاد بزند .
صدای رها او را به خودش آورد :
اصلا به هرکی میخواین زنگ بزنین!
و از اتاق بیرون رفت.
- سرکلاست نمیری تا همه چی روشن شه!
رها به نقطه ای خیره شده بود . انگار که موجودی عجیب روی زمین برایش خود نمایی میکرد .
- نشنیدی چی گفتم ؟ اینقدرم کولی بازی درنیار! برگرد دفتر.
به امروز صبح فکرمیکرد. که چطور میلرزید .
و به اولین کسی که به او سلام کرد.
مهتاب...
_ دختره زده به سرش ! میگم برگرد دفتر! وایستادی چیکار میکنی؟
"مهتاب میشه لطفا لباسمو برام آویزون کنی؟"
مهتاب دیگر برنگشت!
- خانم فهمیدم ! به خدا فهمیدم !
به سمت دفتر دوید . نمیدانست با کدامشان حرف بزند . گاهی به یکی و گاهی به دیگرینگاه میکرد.
- خانم ! مهتاب... مهتاب کریمی ! اون صبح لباسمو برام آویزون کرد! اون این فلشو انداخته تو جیبم ! به خدا اون انداخته!
داشت نجات پیدا میکرد . همه چیز داشت درست پیدا میشد . پیدایش کرده بود. داشت از دست این خواب وحشتناک و این غول ها ی خواب آلود نجات پیدا میکرد .
- فکر کردی با کی طرفی رها ؟ من به اندازه ی سنت از این جور دروغا شنیدم . این طوری نمیتونی در بری.
رها هنوز مصمم بود.
- بگین بیاد اینجا. مجبورش کنین بگه! به خدا اگه شما ازش بخواین اون همه چیزو میگه!
حالا غفاری هم به آن ها پیوسته بود.
دو معاون به هم نگاه کردند. انگار داشتند با چشم هایشان حرف میزدند.
غفاری به رها نگاه کرد . لب های گوشتی اش را به هم فشرد. چشمانش پر از بی اعتمادی بود .پر از اعتماد به نفس.
-ببین منو! اگه فکر کردی میتونی سر مارو شیره بمالی ، اشتباه کردی! منو که میشناسی! همه چی زیر نظرمه.
رها زمزمه کرد:صداش کنین بیاد پایین.
فریاد زد:من دروغ نمیگم!
دوباره بیرون در ایستاده بود. دوباره قلبش تند میزد. اگر دست خودش بود ، لباس ها ی مهتاب را پاره میکرد.
شاید هم فقط نگاهش میکرد. انقدر نگاهش میکرد ، تا از خجالت سرش را پایین بیندازد.
داشت نگاهش میکرد . مهتاب با نگرانی به او خیره شده بود . نگاهش مثل نگاه مادری بود که نگران بچه ی ناتوانش است .
- چی شده رها ؟ با ما چیکار دارن؟
رها هنوز نگاهش میکرد . مهتاب به چشم هایش خیره شده بود .
- وقتی دیدیم نیومدی بالا فکر کردیم طوریت شده خدایی نکرده. خواستم بیام دنبالت ، دبیر نذاشت ... باور کن !
حالا رها گردنش را کج کرده بود و هنوز چشمانش به مهتاب خیره بودند.
مهتاب صدایش را بلند تر کرد:
- رها چرا این طوری نگام میکنی؟! ترا خدا بگو چی شده ؟ بابا قلبم اومد تو دهنم!
- رها و مهتاب .بیاین تو ببینم.
مهتاب زود تر وارد شد. رهاهنوز به جایی که او ایستاده بود نگاه میکرد.
- سلام خانم خسته نباشین .
این صدا رها را هم به داخل کشاند.
- خانم غفاری طوری شده؟
- بشین مهتاب.
مهتاب نشست.
- تو هم بشین رها .
- خب حالا بگین چی شده.
- میخوام رک حرفمو بزنم . شمام رک باشین . یادتون باشه به من کلک نمیتونین بزنین.
- خانم غفاری چی شده؟ آخه چه مسئله ایه که به من و رها مربوطه ؟
- از رها یه فلش گرفتیم .
- خب؟!
همه ساکت شدند. مهتاب با تعجب به رها نگاه کرد.
- خب که چی؟! تو فلش چی بوده؟
جوابی نیامد. رها به زمین و غفاری به مهتاب چشم دوخته بود.
- تو بگو توش چی بوده مهتاب.
- من؟ من بگم تو فلشی که شما از رها گرفتین چی بوده؟ متوجه نمیشم!
- ما همه چیزو میدونیم مهتاب ! واقعتیو بگو، اگه خودت راستشو بگی ، هیچ اتفاقی نمیفته.
- راست چی رو بگم؟ رها اینا چی میگن ؟
- مهتاب من دیدمت وقتی فلشو انداختی تو جیبم .
مهتاب نیمه لبخندی زد . نگاهش پر از سوال بود. برای رها خیلی عجیب بود که او چگونه آنقدر خون سرد است! فقط یک بی گناه میتواند این قدر خون سرد و آرام باشد! پس چرا خودش اینگونه نبود؟
- چی میگی رها ؟ من نمیفهمم چی میگی!یعنی چی؟ خانم من جدا متوجه نمیشم!
- تو جیب رها یه فلش پیدا کردیم. توش یه سری فایلای ناجور بود.میگه تو صبح این فلشو انداختی تو جیب کاپشنش.
مهتاب خشکش زده بود . به رها نگاه کرد. آنقدر نگاهش کرد تا رها سرش را پایین انداخت .
- تو دیدی من یه فلش تو جیبت انداختم ؟
رها ساکت بود.
- جواب بده رها ! من این کارو کردم؟تو واقعا همچین چیزی دیدی؟
- بیخودی خودتو به اون راه نزن مهتاب. مگه تو صبح لباسمو آویزون نکردی؟ راستشو بگو مهتاب . خواهش میکنم بگو کار تو بوده.
- چرا چرت و پرت میگی؟ دیوونه شدی؟ یکی جلوی اینو بگیره! داره تهمت میزنه! چطوری میتونی این حرفو بزنی؟ از من بدبخت تر پیدا نکره بودی که گناهاتو گردنش بندازی؟
- مهتاب دارن اخراجم میکنن! به هرچی اعتقاد داری قسمت میدم ! بگو، ترو به خدا بگو!
اشک توی چشم ها ی رها جمع شده بود . از جایش بلند شد .
- مهتاب جون مادرت بگو! من میدونم کار توئه . اینا هم میدونن ، ندیدی اولش چی گفتن بهت؟
- خانم این زده به سرش! رها نمیبخشمت بخاطر دروغایی که میگی! باور نمیکنم بتونی همچین کاری کنی...
مهتاب هم از جایش بلند شد.
- خانم این دیوونس! من از شما انتظار ندارم! آخه یعنی چی! خانم رفته گند کاری کرده حالا بدون هیچ مدرکی داره میندازدش گردن من ، شمام باور میکنین؟ بابا یه کم منطقی فکر کنین، فلش از تو جیب این پیدا شده، هیچ کس حتی خودشم ندیده من اونو بندازم تو جیبش ! حالا این وسط چطوری نتیجه گرفتین فلش مال منه؟
بله، رها صبح به من گفت خورده زمین ، ازم خواست پالتوشو براش آویزون کنم ، منم کردم. حالا من ب
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق , رمانی ها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/18 تاریخ
کد :60848

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا