تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رها (فصل دوم)



پدر بود ، مادر بود و رامین . کنار رها نشسته بودند . یک چیزی توی دست رامین بود . رها نمیفهمید چه خبر است.
بله! خواب بود! قبل از این هم رها چند بار این طوری شده بود . خواب میدید. اما میفهمید دارد خواب میبیند . مفهمید هیچ چیز واقعی نیست.
- الهی من قربونت برم رها !
مادر تنش را روی رها انداخت . رها احساس خفگی کرد . رامین سعی کرد مادر را از رها جداکند.
- مامان ! چته؟! نمیبینی حالش خرابه؟
- بهتری بابا ؟
- ممنون بابا . بهترم!
پدر سرش را برگرداند و به سمت دیگری نگاه کرد.
رها با خودش گفت این خواب نیست! واقعی است ! همه چیز خیلی طبیعی است . دلش میخواست از آن ها هم بپرسد آیا خواب میبیند یا واقعی است.
- واقعیه؟!
یکدفعه پدر سرش را به سمت رها برگرداند. مادر دهانش باز مانده بود.
وبعد صدای خنده ها ی رامین راشنید.
رامین بود که میگفت.
- هنوز منگه!
بعد به رها نگاه کرد و گفت:
- نه! دوربین مخفیه!
و دوباره خندید. بعد گفت:
- خب از آدمی که فشارش شیش روی هشت بوده ، از این بیشتر انتظار نمیره!
و رها مطمئن شد که واقعی است.
گرسنه بود . احساس میکرد توی دلش را خالی کرده اند .
- رها چیزی میخوری مادر؟
- آره .گشنمه .
- الان میرم برات یه چیزی آماده میکنم .
مادر رفت وپدر هم به دنبالش. رها دلش میخواست گریه کند . روز اول داشت تمام میشد و او هنوز هیچ راهی ... چرا!! کم کم داشت همه چیز را به خاطر می آورد. مقاله ی شیمی ! به یاد آورد داشت یک چیزی از توی یخچال برمیداشت. و بعد انگار از حال رفت.
- زندگیتو مدیون دکتر دلسوزی هستی که الان روبروت نشسته!
رها خندید. هنوز یک سال هم نشده بود که برادرش به دانشگاه میرفت. دکتر! چه پررو!
-برو بابا! یه فشار گرفتنو منم بلدم !
- رها ول کن این حرفارو . ببین فلش دست اینا نیس. باید تو مدرسه دنبالش بگردی.
- چی ؟ تو از کجا میدونی؟!
- انگار حالت خوب شد!
- جواب منو بده ! میگم تو از کجا میدونی؟
رها از جایش بلند شد.
- رها بخواب ببینم ! داری می میری! بخواب برات توضیح میدم . دختره ی خرابکار!
به زور رها را سر جایش خواباند. ادامه داد:
"باهاشون حرف زدم . گفتم این مسخره بازیا چیه راه انداختین ؟حاضرین دخترتون به این روز بیفته ولی شماها دست از این کاراتون بر ندارین؟ اصلا مگه شما دخترتونو نمیشناسین ؟ اون کودنی که من میشناسم اصلا عرضه و لیاقت همچین کارا ی با عظمتی رو نداره!..."
- رامین! احترام خودتو نگه دار.
- وسط حرفم نپر! خلاصه کلی نصیحتشون کردم !! بعدشم نقشمونو بهشون گفتم که دیگه این قدر به توی بد بخت بینوا گیر ندن.اونا هم گفتن فلش دستشون نیست. اگه رها بهش احتیاج داره ، باید از مدرسه بگیره.بنابر این ، تو فردا مستقیم میری دفترمدرسه ، میگی فلشو میخوام. بگو میخوام اسم صاحب مقاله رو نشونتون بدم . اگرم مقاله مال کس دیگه ای بود ، بیا پیش خودم ، یه فکری میکنیم. با اون دختره مهتاب هم اصلا حرف نزن. فقط معاونا. باشه؟
- خوابم میاد.
- باشه رها؟
- باشه .باشه.
میخواست از برادرش تشکر کند. اما انگار توان هیچ کاری را نداشت. خسته بود . آنقدر خسته که حتی نمیتوانست فکر کند.پلک هایش سنگین شده بودند. چشمانش را بست.
دیگر به هیچ چیز فکر نمیکرد.
- رها! رها پاشو داریم میریم . زود باش دیگه ! دیرشد! اگه دیر برسیم خیلی بد میشه ها!
- الان بیدارمیشم.
- بدو ! مردم منتظرن!
وقتی چشم هایش را باز کرد ، فقط خاک بود و خاک بود و خاک.
- این جا کجاست؟
- قبرستون.
- این جا چیکار میکنیم؟
- قراره مقالتو بخونی دیگه !
این زن کی بود؟ چقدر شبیه معاون مدرسه بود! نه... مادرش بود!... کی بود؟
رها سر یک قبر نشست. مقاله را باز کرد. اما توی هر صفحه ای که باز میکرد ، زن عریانی دراز کشیده بود و به او نگاه میکرد. چقدر شبیه خودش بود!
رها ترسید. نباید این مقاله به دست کسی بیفتد. وگرنه او را میکشند!
کسی از داخل قبر فریاد زد:
"رها ! بخون دیگه!"
دستی از قبر بیرون آمد. دست رها را محکم گرفت . آن را تکان داد.
- دیگه داری خستم میکنی!
رها فریاد زد.
- ولم کن!
- رها!
مادر بود که کنارش نشسته بود .رها خود را در آغوش مادر انداخت.
- چیزی نیس دخترم . چیزی نیس. خواب بود . تموم شد.
خواب بود . رها نمیدانست بخندد یا گریه کند . قلبش داشت از جایش کنده میشد. نفس هایش به قدری تند بود که احساس خفگی میکرد.
- چراغو روشن کن مامان.
نور چراغ چشمانش را به درد آورد.
- چیزی میخوای برات بیارم ؟ شامتم که نخوردی!
- نه . گرسنه نیستم . میشه دیگه بری؟
- نمیخوای کنارت بخوابم؟
- نه . میخوام تنها بمونم. اگه میشه برو.
- نمیترسی مامان؟
- نه! بروبیرون!
رها از لحن حرف زدن خودش تعجب کرده بود . از خواسته اش هم تعجب کرده بود. هروقت خواب بدی میدید ، سریع مادرش را صدا میکرد . اما این بار... آن دست، مال کی بود؟ ای کاش میفهمید.
تا صبح خوابش نبرد.
تا صبح داشت فکر میکرد. یک ترس عجیب ، توی تمام وجودش لنگر انداخته بود . انگار میترسید کار دیگری بکند . احساس میکرد با هر قدمی که بر دارد ، به یک کابوس واقعی نزدیک تر میشود . برایش کمی خنده دار بود. مسئله آنقدر ها هم عجیب و پیچیده نبود. یک کسی به او تهمت زده بود . نه تهمت قتل ، نه تهمت دزدی و نه تهمت ها ی وحشتناک دیگر... به او تهمت دیدن فیلم ها ی غیر مجاز زده بودند.
و البته از نظر پدر ومادرش ، دوستی با یک پسر. تهمتی که برای رها فقط در حد یک تهمت بود . اما برای خیلی از هم سن و سال هایش واقعیتی بود که اطرافیانشان با آن کنار آمده بودند.
هرچه قدر سعی کرد این حرف ها را به خود بقبولاند ، هنوز احساس میکرد با یک مشکل عجیب و حل نشدنی روبرو است.
و حالا ترس بیشترش از آینده بود. اتفاقاتی که قرار است در آینده برایش پیش بیاید و مشکلات غیر قابل پیش بینی دیگر.
تا صبح نخوابید.

داشت فکر میکرد . به خیلی قبل پیش . به شش سالگی اش.
وقتی شش سالش بود ، مادرش یک بار به او گفته بود ، خدا هر روز ، یک ثانیه را به آدم هدیه میکند. توی این ثانیه ، هر آرزویی که بکنی برآورده میشود.
بعضی وقت ها رها از خدا جایزه میگرفت .
مثلا آرزو میکرد مادرش او را به خاطر نمره ی کمش دعوا نکند . یا آرزو میکرد معلم ، آنروز مشق های اورا نگاه نکند. آرزویش برآورده میشد.
به امروز فکر میکرد ، و به آرزویش . ای کاش حرفش را باور کنند.
رها از خانه تا مدرسه را یک ریز زمزمه کرد:
"همه چی درست بشه ، همه چی درست بشه ... "
امید وار بود ثانیه اش توی همین زمان افتاده باشد.
اشکی گوشه ی چشمش نشست . دستانش را زیر بغلش برد تا شاید گرم تر شود.
وقتی رها به مدرسه رسید ، هوا سرد تر شده بود . حالا دانه های یخ زده ی برف روی زمین میریختند . ابر های سیاه ، آسمان را محاصره کرده بودند و سایه ی سردشان ، روی زمین مرده، لنگر انداخته بود .
به طرف دفتر مدرسه رفت . قدم هایش آرام اما محکم بود . حالا میتوانست همه چیز را ثابت کند .
- کجا داری میری؟
سر جایش خشک شد . صدا هنوز توی گوشش بود.
برگشت . توی چشم های مهتاب خیره شد. احساس کرد یک ترس عجیب توی چشم هایش موج میزند ، یک جور شکست .
- چیه ؟ ترسیدی؟
- آره ! از آدم بی احساسی مثل تو باید ترسید. از تو هر کار وحشتناکی بر میاد!
رها به لب ها ی دختر خیره شد . میلرزیدند . انگار داشتند خودشان ر ا برای یک دعوای حسابی آماده میکردند.
برگشت وبه راهش ادامه داد.
کسی شانه اش را گرفت.
- من بهت اجازه نمیدم بهم تهمت بزنی.
رها برگشت . لب خند زد . یک جور لبخند غمناک توی چهره اش بود .
- خیلی به درس شیمی علاقه داری . مگه نه؟
مهتاب ساکت ماند . انگار منظور رها را نفهمیده بود .
- چی میگی؟!
- نفهمیدی؟! میفهمی!
و به راهش ادامه داد. مهتاب سر جایش ایستاده بود. برای رها عجیب بود که چطور متوجه منظورش نشده .
کسی توی دفتر نبود . تصمیم گرفت به کلاس برود . وسایلش را انجا بگذارد و دوباره برگردد.
حالا مهتاب پشت سرش بود .
- رها صبر کن . چی گفتی؟ شیمی؟! چه ربطی داره ؟
- گفتم که ! میفهمی خانم مقاله نویس!
حالا به طبقه ی خودشان رسیده بودند.
- رها! وایستا!
رها با شتاب به سمت کلاس میرفت . وسایلش را روی صندلی اش گذاشت .
دوباره از کلاس خارج شد.
یک دفعه یک دست، سفت پیچید دور دستش .
- وایستا! جواب بده! چه فیلمی میخوای بازی کنی؟ هان ؟ هان؟
صدای مهتاب حالا مثل یک جور جیغ خفیف بود. یک جور فریاد ...
- دیگه داری خستم میکنی!
یکدفعه قلب رها از کار افتاد. به یاد خواب دیشبش افتاد ، و به دستی فکر کرد که از قبر بیرون آمد و دستش را محکم گرفت .
رها فریاد زد:
- ولم کن ! نمیخوام باهات حرف بزنم!
- مگه دست خودته؟ چی میخوای بری به اونا بگی؟ هان؟ جواب بده دیگه! چرا لال شدی؟
- ولم کن...
وبا یک حرکت سریع رها را از خود دور کرد .با تمام نیرویی که داشت، اورا به عقب هل داد.دیگر پشت سرش را نگاه نکرد . به راهش ادامه داد.
میدانست مهتاب هم به دنبالش میاید. تصمیم گرفت دیگر هیچ چیزی به او نگوید . معاون ها خودشان همه چیز را برایش روشن میکردند.
همه چیز ، برای همه روشن میشد.
یکدفعه سر جایش ایستاد. کسی دنبالش نبود . شاید مهتاب سر کلاس برگشته بود.
هنوز همان جا ایستاده بود که یک صدای " گروپ" پیچید توی گوشش . صدا خیلی خفیف بود . انگار از ته یک چاه در می آمد . از ته یک قبر.
و صدای جیغ وحشتناک یک نفرتوی مدرسه پیچید.
یک لحظه احساس کرد یکی از بالا یک سطل آب سرد ریخت روی سرش.
در عرض چند ثانیه ، کلاس ها خالی شدند . جمعیت به سمت پله ها هجوم آورد.
و رها ، بی اراده به جمعیت پیوست .از پله ها پایین رفت .
میدانست چی شده . مطمئن بود . اما نمیتوانست باور کند.
هر کس چیزی میگفت . سعی کرد از حرف هایشان سر در بیاورد .بین آنهمه صدا ، یکی از صدا ها پیچید توی مغزش:
"مرده ! معلومه!"
نمیتوانست روی پا ها یش بایستد . احساس کرد بند بند بدنش میلرزد. گریه اش گرفته بود .
چیزی نمیفهمید . آدم ها از کنارش رد میشدند و میگذشتند . صورت هیچ کدام را نمیدید.
معاون ها جیغ میزدند:
" برو کنار دخترم . راهو باز کنین..."
به طبقه ی اول رسید . ایستاد . دستش را از نرده گرفت. دیگر نمیتوتنست راه برود. دلش میخواست بزند توی سرش... میخواست زمین دهان باز کند، اورا قورت دهد و دوباره بسته شود.
اما انگار پاها مال خودش نبودند . انگار کس دیگری به جای او به سمت جلو قدم بر میداشت.همه ی بچه ها را کنار میزد . جلو میرفت .
از یک محدوده به بعد ، دیگر نمیگذاشتند کسی جلو تر برود.
از همان فاصله دید. رها دستش را دید. همان دستی که تا چند دقیقه ی قبل با قدرتی شگرف دستان رها را به اسارت گرفته بودند ، حالا بی اراده ، روی زمین افتاده بودند.
رها صاحب دست هارا میشناخت : "مهتاب! "
حالامهتاب آرام روی زمین دراز کشیده بود . تنها چیزی که این آرامش را بر هم میزد، دایره ای از خون بود که بالا ی سرش درست شده بود و لحظه به لحظه قطرش زیاد تر میشد!
خون مثل یک اقیانوس عظیم ، تمام وجود مهتاب را در خود غرق میکرد . زمین را چنگ میزد و پیش میرفت .
آرام روی زمین دراز کشیده بود اما رها صدا ی غیر قابل تحمل خرد شدن هر کدام از استخوان هایش را حس میکرد.
دیگر صدایی نمیشنید. انگار فریاد های معاون ها توی گلویشان خشک میشد.
ناخود آگاه ، پاهایش سست شد. بی حال رو ی زمین زانو زد. چند ثانیه ، چند دقیقه همان طوری روی زمین نشسته بودخدا میداند. همه ی اتفاقات از جلوی چشمانش عبور کردند . کی فکرش را میکرد؟!
رها هنوز گیج بود . چی شد؟ آخر او که کاری نکرد! او فقط سعی کرد مهتاب را از خودش دور کند . حتی عصبانی هم نشد! فقط ترسید!
ترسید! حالا هم ترسیده بود . آنقدر ترسیده بود که نمیتوانست نفس بکشد . انگار یک مشت باد توی صورتش سیلی میزد و راه نفس کشیدن را می بست. یک مصیبت بزرگ! هر چند رها هنوز نمیتوانست به درست درک کند یک مصیبت بزرگ یعنی چه؟
آدم کشتن یعنی چه؟!
- کار اون بود! خودم دیدم ! اون کثافت مهتابو پرت کرد!
- راس میگه خانم! منم دیدم!
رها از جایش بلند نشد . حتی سرش را هم تکان نداد . کجا را میتوانست نگاه کند؟ کجا میتوانست برود ؟ جایی جز زندان هم بود؟
انگشت های اتهام یکی پس دیگری به سویش نشانه میرفتند .اما او هیچ کاری نمیکرد . مثل آنهایی که سر قبر کسی مینشینند ، بی رمق به نقطه ای خیره نگاه میکرد.
مهتاب را کشته بود . سر یک مسخره بازی، مهتاب را کشته بود.
به چشم های مهتاب فکر کرد . به چشم های سبز مهتاب فکر کرد. وبه میله های زندان .
لنگه کفشی از پشت به سرش خورد . کسی ضجه میزد:
- اون دوست منو کشت! دوستمو کشت!وحشی! ...
باز هم چند تا سایه ی سیاه به طرفش دویدند و او را از زمین جدا کردند .
نگاهش از روی چشم های گریان مقابلش سر خورد.
از خودش پرسید بعد از این چه خواهد شد؟ چکارش میکنند؟
چند روز میشد ؟ چی شد ؟
داشت فکر کردن را به یاد می آورد . حالا میتوانست نور قرمز ماشین پلیس را به خاطر بیاورد . و لحظه ای که یکی یک دستبند سفت و سرد را به دستش بست . آن لحظه سرش پایین بود . داشت زمین را نگاه میکرد . فکری در کار نبود . زمین بود و او بود و گوشه ی یک چادر سیاه که بر سر زن کناری نشسته بود.
و یک آدم که خوابیده بود . یک ملافه ی سفید انداخته بودند رویش. ملافه نه ! کفن بود . اورا هم سوار یک ماشین کردند . و رفت به یک جای دور.
وهاله هایی از آدم های کوتاه و بلند را به یاد آورد که به دنبالش میدویدند. فقط میدویدند . مثل بچه هایی که به دنبال یک بادبادک رها شده توی آسمان بدوند ، دنبال دستان بسته ی رها میدویدند .
بدون این که عکس العملی نشان دهد سوار ماشین پلیس شد . درست مثل یک آدم مسخ شده .
حالا میتوانست به یاد بیاورد . او را بردند به یک اتاق سرد . روی دیوار یک چیز هایی نوشته شده بود .او همه شان را تار میدید. همه شان را مثل یک دایره ی خون میدید که بالا ی سر یک دختر مرده خود نمایی میکند . همه شان را مثل تفی میدید که بیاندازند توی روح آدم .مثل بغضی میدید که بنشیند گوشه ی گلو و آنقدر گلویت را قلقلک بدهد که اشکت در بیاید .
همه چیز را مثل یک طناب محکم میدید.
تو ی اتاق چند تا زن نشسته بودند . و رها چهره ی هیچ کدام را به یاد نمی آورد . سرمای آن شب را به یاد آورد که تا صبح بیدار ماند . مثل یک دیوانه . آن شب به هیچ چیز فکر نکرد. به هیچ چیز . فکرش را زنده به گور کرده بودند .
روز بعد اورا از اتاق بیرون آوردند . یک لباس دیگر تنش کردند . دستش را به یک دست دیگر قفل کردند . رفت توی یک اتاق دیگر. مادر بود و پدر . یک چیز هایی به او گفتند . مادر داشت گریه میکرد . خیلی هم بد گریه میکرد . رها دلش میخواست به او بگوید : گریه نکن ! ولی نمیتوانست . قدرتش را نداشت .
یکی جیغ زد . مادر بود ! داشت جیغ میزد . رها را از اتاق بیرون بردند . رفت به همان اتاق سرد وتو سری خورده ی قبلی . بین همان چند زن دیگر . نشست سر جایش . به زمین خیره شد . دهانش خشک شده بود .دیگر خبری از اقیانوس نبود . دهانش طعم مرگ میداد . طعم یک دنیای سیاه ووحشتناک .
بعدش چی شد ؟ شاید خوابیده باشد . شاید ! چند روز گذشت ؟ چی شد؟ چکار کرده بود؟
اصلا مگر کسی را به خاطر یک فلش می اندازند زندان؟؟ نه! حتما یک چیز دیگری هم شده ! چی شده؟ چی شده؟
- چی شده؟
اشکی از گوشه ی چشمش افتاد روی زمین . دلش میخواست بمیرد . چی شده؟ چرا این طوری شد؟
ای کاش میشد فریاد زد. نه نمیشود . دعوایش میکنند . اگر جیغ بزند دعوا میشود ! آن وقت شاید یکی بمیرد ! آره یکی مرده ! یکی را کشته بود . برای همین آن جا بود . وای ! چقدر بد شد که یکی را کشته ! کاش این طوری نمیشد .کاش این طوری نمیشد...
داشت راه میرفت . باز هم دستش را بسته بودند . یک زن هم همراهش بود . بوی عرق میداد .
رفت به یک اتاق دیگر. زن دستانش را باز کرد . چرا دستانش را باز کرد؟ نکند میخواهند اعدامش کنند ؟ نه ... زیر هجده ساله ها راکه اعدام نمیکنند . پس چرا دستش را باز کردند؟
- چرا دستمو باز میکنی؟ هان؟ ببند...
زن اعتنایی نکرد.
- ببند بهت میگم ! دستمو ببند!
زن سرش را بلند کرد .با تعجب به چشم های رها خیره شده . رها ترسید . اشک توی چشم هایش جمع شد . نمیدانست چکار کند .شاید اگر التماس کند دیگر اعدامش نکنند . صدایش میلرزید.
- ببین من باید بگم چی شده .ترو خدا بهم فرصت بدین .نه ! تروخدا !...
به هق هق افتاده بود . نشست روی زمین و زن را یه زمین انداخت .
- من نمیخواستم ! به قرآن نمیخواستم ! من فقط هولش دادم .مال من نبود اون عکسا ! مال خودش بود . از رامین بپرس ...
زن دستان رها را گرفت .
- نترس ... کسی کاریت نداره
رها یکدفعه ساکت شد . به چشم های زن نگاه کرد .زن اشک های رها را پاک کرد . او را از جایش بلند کرد . و به طرف یک صندلی برد . رها روی صندلی نشست . سرش را با دستانش گرفت . چقدر خوابش می آمد ! سرش را بلند کرد.
این مرد کیست؟ چقدر شبیه به بازیگر مورد علاقه ی اوست . دو باره سرش را پایین انداخت .
- سلام .من مقیمی هستم . وکیل شما .
دوباره مرد را نگاه کرد .
- وکیل؟ وکیل چی؟!
مرد بی آن که حرفی بزند ، رها را نگاه کرد . رها حرصش گرفت.
- وکیل چی میگم؟
- شما متهم هستی به قتل . کسی رو لازم نداری بهت کمک کنه؟
تمام مو های تنش سیخ شد . قتل ؟ قتل چی؟ کی؟
- من؟ من قاتلم؟؟
- شما خودتون چند لحظه پیش به اون خانم نگفتی یکی رو هول دادی؟
یادش آمد . یکی را هول داد. خیلی محکم . آره ! مهتاب بود . مهتاب را کشته بود . ای وای ! چقدر وحشتناک . دستش را به پیشانی اش مالید . دیگر نمیتوانست خودش را نگه دارد . اشک هایش ریختند . صورتش را با دست هایش گرفت . شروع کرد به زاری کردن . هق هق هایش حالا به یک جور ضجه شباهت داشتند.
مرد سکوت کرده بود . رها زمزمه کرد:
- حالا چیکار کنم؟
اشک هایش را پاک کرد . با پشت دست چشم هایش را مالید . نگاهش به چشم های مرد افتاد . یک حلقه ی اشک توی چشم های مرد برق میزد...
با خودش گفت چقدر این جا آزار دهنده است . سرد تر از دستبندی است که تا چند لحظه ی قبل به دستش بسته بودند .
مرد چشم هایش را با انگشت شستش فشار داد . صدایش را صاف کرد. گفت:
- میخوام از اون لحظه برام توضیح بدی. چی شد؟ چرا این کار رو کردی؟
- میگفتن من ... من که آخه ... منی که تا حالا یه بارم ... میخواستن شلاقم بزنن...
دستانش شروع به لرزیدن کردند . لب های خشکش را به هم فشار داد .
با صدایی لرزان ادامه داد:
- آخه به من میاد؟ من از این کارا کنم؟ رامین میدونه! از اون بپرسین ... مال من نبودن ! به خدا مال من نبودن ... به امام حسین مال من نبودن ...
گریه نمیگذاشت درست حرف بزند.
- گفتن من... منو داشتن اخراج میکردن! اگه اخراجم کنن من بیچاره میشم ! آقا به همین خدا من هیچ کاری نکردم!
- باشه . آروم باش...
- اگه اخراجم کنن چیکار کنم؟
- ساکت ...
- آقا شما بگو ! مگه میشه من ... منی که عاشق مادرمم... مادرم... مادرم کجاست؟
حرف های مرد را نمیشنید . به مادر فکر میکرد .دلش میخواست بپرد توی بغلش . با دست هایش دو کمرش را بگیرد ، بویش کند و دیگر تکان نخورد . دلش میخواست دوباره رگ های قلمبه شده ی دست مادرش را ناز کند . دلش میخواست آرام شود .
حرف ها ی مرد را نمیشنید . صدای گریه ی خودش را هم دیگر نمیشنید . صدای مادرم کجاست ها ی خودش را هم نمیشنید. فقط یک صدا را میشنید.
صدای برخورد یک بدن به زمین . انگار بدن را از چند طبقه هول داده بودند. چقدر فاصله کم بود . به بلندی چند ثانیه . بعد استخوان ها تکه تکه شدند . و خون ... درست مثل یک برکه ی قرمز بالا ی سر مرده جاری شد.
باز هم هاله ها ... این بار همه سیاه بودند .سیاه سیاه سیاه....
* * *
- خوبی دختر جون؟
زن به کناری اش طعنه زد: چی چی بود اسمش؟
- رها فک کنم .
- رها ... خانومی ... پاشو بینم ...
زن انگشتانش را به طرف صورت رها آورد:
- الو ... مردی؟ ده یچی بگو دیگه .
رها عصبی شد . انگشت ها ی دراز زن کلافه اش میکرد . با چشم هایی نیمه باز ، دستش را به انگشت های او کوبید.
- اِ! چرا همچین میکنی دیوانه؟! پاشو ببینم...
بی اعتنا به ناسزا های زن ، چشم هایش رابست . به حماقت خودش فکر کرد. ای کاش هیچ چیز را به یاد نمی آورد.
مثل یک خواب بود .
* * *
از ماشین پلیس که پیاده شده بود ، او را برده بودند به یک اتاق تاریک و کوچک . چند تا آدم دیگر هم آن جا بودند . و یک مرد میانسال پشت میز نشسته بود .
از او سوال هایی پرسیده بودند .سوال ها ی آزار دهنده مثل استفراغ از دهانشان بیرون میریخت .
نام ، نام خانوادگی ، این که میداند چرااین جاست یانه ، این که قبول دارد مرتکب قتل شده یا نه . ..
او جواب همه را داده بود . مثل یک آدم مسخ شده همه ی اسرار را فاش کرده بود . گفته بود که قبول میکند دوستش را از سه طبقه پرت کرده.اعتراف کرده بود که یکی را کشته . سر یک بچه بازی ... یکی را کشته .
یک خودکار به او داده بودند و یک کاغذ . بالا ی کاغذ کلماتی نوشته شده بود که به خاطر نداشت .
باید مینوشت . باید صحنه ی قاتل شدنش را توصیف میکرد . رها انشایش خیلی خوب بود . بلد بود چطور صحنه های عجیب و غریب را توصیف کند.بلد بود صحنه هایی راتوصیف کندکه باور کردنشان از سخت هم سخت تر است .
با خودکار روی کاغذ را چنگ انداخت . نمی نوشت. باز هم چنگ انداخت . بجز یک رد بی رنگ هیچ ردی نمانده بود .
شاید نباید مینوشت . شاید باید دروغ میگفت . آره ! ای کاش دروغ میگفت . ای کاش کاری را میکرد که تا به امروز نکرده بود .مردم دروغ ها را راحت تر باور میکنند .
ولی آنوقت یک چیز ... آنوقت چشم های سبز مهتاب تا آخرین نفس مثل یک طناب سخت که بپیچند دور گردنت ، زندگی را از او میگرفت . آنوقت همه ی زندگی اش جهنم میشد . جهنم تر از جهنمی که الان تویش بود .
مرد میانسال یک خودکار دیگر به او داده بود .
رهاآن لحظه ، بی هیچ معطلی همه چیز را نوشت.
چشم هایش را باز کرد. زن ها هرکدام به یک طرف رفته بودند.
به یاد مهتاب افتاد . به آخرین بار که نگاهش کرده بود فکر کرد . مهتاب ترسیده بود . چشمهای سبزش می درخشیدند .
یکی چیز هایی گفته بود . رها فقط حرکت لب هایش را به یاد داشت .
بعد رها سرش را برگردانده بود به یک طرف دیگر . نه ! قبلش مهتاب را هول داده بود .بعد سرش را برگردانده بود یک طرف دیگر.
ومهتاب از سه طبقه پرت شده بود ... و مرده بود .
رها داشت بیدار میشد . داشت از آن دنیای عجیب و غریب بیدار میشد . کم کم داشت درک میکرد که چکار کرده .
حالا که بیدار شده بود ، دلش میخواست برگردد به همان دنیای بی خبری . چون واقعیت وحشتناک تر از کابوس های شبانه اش بود .
و این نفرت غیر عادی از خودش ، داشت دیوانه اش میکرد . احساس میکرد منفور ترین آدم روی زمین است . وقتی به چشم های مهتاب فکر میکرد ، نفرتش بیشتر میشد . و چشم های مهتاب مدام جلوی چشم هایش رژه میرفتند.
تکیه اش را به دیوار داد. دستش را انداخت لابه لای موهای گره خورده اش . به زمین خیره شد .
به اشک هایش اجازه داد بریزند . اجازه داد چشم هایش برای یک آدم بی کس ، یک آدم تنها ، یک دختر بد جنس ، یک آدم کش... اجازه داد چشم های
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان پارمین - Blogfa , رمانی ها , رمان خوانها , رمانی ها , رمان هیچوقت اعتراف نکن ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/18 تاریخ
کد :60847

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا