تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رها (فصل سوم)



آفتاب درست پرت میشد وسط سرش.
شروع کرد به مالیدن شقیقه اش . به روز قبل فکر کرد. باز هم رفته بودند بودند خانه ی آقای کریمی. این سومین بار بود که در طول این هفته به خانه ی او میرفتند . دو بار اول خانواده ی کریمی نخواسته بودند آنها را ببینند.
بار سوم ... شاید دیدارشان فقط ده دقیقه طول کشیده بود . آقای کریمی با قاطعیت فریاد زده بود: من رضایت نمی دم! خود خدا هم بیاد من رضایت نمیدم.
بعد اشک توی چشم هایش حلقه زده بود.
و خانم کریمی حرف نمی زد. هیچ چیز نمی گفت . او به یک مرده ی متحرک تبدیل شده بود.
حتی به حرف های آقای مقیمی هم گوش نمی کردند .
اما رامین حتی تحمل فکر کردن به مرگ خواهرش را هم نداشت. چه برسد به این که سر خاکش بنشیند. وای ! چقدر دردناک! باید سر خاک خواهرش بنشیند!
این اتفاق نباید بیفتد.
رامین با خودش گفت: اون وقت من دیوونه میشم...
این روز ها خانه از همیشه ساکت تر بود . پدر کمتر سر کار میرفت .نمیتوانست کار کند.
مادر بیشتر اوقات یک میل بافتنی دستش بود و شال گردن می بافت . بیشتر اوقات سرش پایین بود.
سرش را که پایین میگرفت ، اشک هایش سر میخوردند روی شال گردن نیمه کاره . سرعت حرکت دست هایش بیشتر میشد. انگار مسابقه ی بافتن بود.
یک بار با پدر دعوایش شد.
- همش تقصیر تو بود.
- من؟
- آره ! تو بهش اعتماد نکردی ! تو اون شب باهاش دعوا کردی! یادت رفته از ترس تو رفت تو اتاقش قایم شد؟
- من باهاش دعوا کردم؟ تو نبودی بهش میگفتی دو روز وقت میدم برو ثابت کن بی گناهی؟ من تحت فشارش گذاشتم یا تو؟
مادر از جایش بلند شده بود. به طرف اتاق رفته بود.
- چی شد؟ باز کم آوردی میری تو اتاق؟ اون شبم همین کارو کردی! یادته؟ کجا داری میری؟!
به سمت زن دویده بود.
- تو اصلا میدونی مرضت چیه؟
در اتاق را گرفته بود تا زن آن را نبندد.
- مرضت اینه که نمیتونی حقیقتو ببینی. بیماری!
زن به چشم های مرد خیره شده بود. شاید ده ثانیه به هم خیره شده بودند . بی آنکه حرفی بزنند.
بعد زن ، در حالی که صدایش میلرزید ، گفته بود:
- می خوای بگم حقیقت چیه؟ اینکه دختر منو میخوان اعدام کنن. اینکه من دارم دیوونه میشم. راست میگی ! من بیمارم.
بعد صدایش را بلند تر کرده بود.
- و تو به جای این که یه کاری کنی، داری با من یکی به دو می کنی!
- تو شروع کردی!
- تو تمومش کن! یه کاری بکن!
مرد چشم از زن برداشته بود. دوباره جلوی تلویزیونی بود که صدایش را خفه کرده بودند.
* * *
کمی دورتر از آدم ها ، کمی دور تر از یک شهر تاریک و سردکه همه ی خنده هارا می بلعد ، رها داشت به شهری فکر میکرد که یک روز ، روی زمینش قدم میزد. شهری که که دور تر از این جا بود.
داشت به شهر فکر میکرد. دیگر حرف های زن را گوش نمی کرد.
حرف های تکراری زن کلافه کننده بود.
- دلتون میخواد جریمه بشین؟
معصومه سریع گفت:
- نه!
رها جوابی نداد. اصلا گوش نمیکرد که بخواهد جواب بدهد.
- کار سخت چطور؟ دلتون میخواد کار سخت کنین؟
معصومه دوباره گفت:
- نه !
رها هنوز سرش پایین بود.داشت به آن بیرون فکر میکرد. به نسیمی که از لا به لای میله های پنجره خودش را توی اتاق میکشاند و صورت رها را نوازش می کرد.
- صورت هم دیگر رو ببوسین تموم بشه.
با نسیم آشنا بود. بعضی روز ها توی خیابان با هم برخورد میکردند. بعضی وقت ها ، وقتی رها پنجره ی اتاقش را باز میکرد ، نسیم خودش را میانداخت توی بغل رها .
و حالا داشت یواشکی با رها قایم موشک بازی میکرد.
- زود باشین.
معصومه چند قدم جلو تر آمد.
رها هنوز سر جایش استاده بود.
زن گفت:
- رها خانم ! دختر این همه کینه ای باشه خوب نیست ها! تو هم مقصر بودی. زود باش. روی دوستتو ببوس .
کینه ای! این دیگر بی انصافی بود .
رها چند قدم جلو تر رفت . حالا دست هم را گرفته بودند . به صورت هم نگاه نمیکردند . به آرامی هم دیگر را بغل کردند.
تمام شد. معصومه دستمال خونی توی دستش را روی زمین انداخت.
توی راه ، معصومه در حالی که سعی میکرد خونسرد به نظر بیاید ، زمزمه کرد:
- یه روزی از همین روزا می میری!
رها سر جایش ایستاد. چشم هایش را به چشم های دختر دوخت . تمام بدنش از حرص می لرزید. آنقدر عصبانی بود که میتوانست با دندان هایش دختر را تکه تکه کند.
صدایش میلرزید. بغضش را قورت داد. انگشت سبابه اش را روی پیشانی دختر گذاشت. درحالی که نفس نفس میزد ، گفت:
"حوصله ی چونه زدن با تو یکی رو ندارم. اونم تو این شرایط... پس خفه شو!"
دختر با یک حرکت انگشت رها را در دستش گرفت. تا جایی که میتوانست آن را خم کرد. انگار میخواست جیغ رها رادر بیاورد. نه ! تصمیمش جدی بود . داشت انگشت رها را میشکاند. فقط یک چیز میتوانست او را منصرف کند . رها باید عذر خواهی میکرد.
رها هیچ چیز نگفت . حتی خم به ابرو هایش نیاورد. درد داشت دیوانه اش میکرد.اما هیچ چیز نگفت.
یک لحظه ، انگار دیگر طاقت نیاورد. نه از درد انگشتش ، نه !از این همه مصیبت ،از این که باید این لحظه را این طوری سپری کند ، در حالی که میتواند در کنار پدرو مادرش باشد. همه اش تقصیر خودش است . شاید هم تقصیر دیگران.شاید اصلا تقصیر همان پدر ومادر باشد.
چانه اش لرزید.چشمانش پر از اشک شد. چقدر بیچاره است!
دهانش را باز کرد . یک فریاد بلند زد. یک نعره ی واقعی! بعد به اشک هایش اجازه داد که بریزند روی صورتش .
احساس کرد درد انگشتش کمتر شده است . چشمش به معصومه افتاد.
او هم داشت گریه میکرد. انگار منظور رها را فهمیده بود. داشتند یک حرف میزدند . پس چرا باید انگشت های هم را بشکنند؟!
توی تاریکی راهرو ، هم دیگر را در آغوش گرفتند و با اشک هایشان شانه های هم دیگر را خیس کردند.
دیگر به چند ساعت قبل فکر نمیکردند . به این که دعوا چطور شروع شده بود.
توی سالن غذا خوری بودند که دعوا شروع شد. معصومه چند تا صندلی آن طرف تر از رها نشسته بود. میتوانستند حرف های هم را بشنوند.
معصومه را قبلا هم دیده بود . او هم جرمش قتل بود .
و محکوم به اعدام.
رها سرش پایین بود . داشت با سوپ آبکی و بی مزه اش بازی میکرد.
یک دفعه ، حرف ها ی یک نفر درست مثل یک سنگ سخت افتاد وسط سرش. حرف های معصومه که داشت به بغل دستی اش میگفت: می میرم . آخرش می میرم. عین یه سگ !
رها سعی کرد گوش هایش را از کار بیاندازد . نمی شد.
- دیگه همینه که هس . قسمت مام این بوده . که با یه طناب بمیریم. عینهو بی پدر و مادرا جون بدیم. همینه که هس.
حالا قلب رها تند تر از همیشه می تپید. خودش هم به مردن فکر کرده بود. شاید بعضی روز ها را با فکر اعدام شدن شب می کرد. اما این که کس دیگری این فکر های دردناک را تصدیق کند ، این دیگر خیلی وحشتناک بود .
- نه زندگیمون عین آدم بود ، نه مردنمون ، یکی نیس بگه پدر... اینم کار بود تو کردی؟آدم کشتن هم شد کار آخه دختره ی ...؟!
رها ظرفش را برداشت. از جایش بلند شد که برود.
- ببین ! اینم یکیه مثل خودم . یه .... مثل خودم !
رها دیگر تحملش تمام شده بود.
بی آنکه به دختر نگاه کند ، زیر لب گفت: صداتو ببر!
- چرا؟ واقعیته دیگه ! مگه تو هم آدم کش نیستی؟
- می گم خفه شو بهت!
این روز ها از همیشه بی ادب تر شده بود . ناسزا های بدتر از این هم می گفت. حتی بد تر از ناسزا های معصومه و بقیه. شرایط این جا اقتضا میکرد ناسزا گفتن را یاد بگیری.
- خفه که می شم ! حالا امروز نشد ، یه روز دیگه ! مهتابو یادته ؟اونم خفه شد! مرد!
رها حال خودش را نمی فهمید . به طرف دختر رفت . دلش می خواست یک کشیده بخواباند توی گوشش .
- ببین منو ! یه دفعه دیگه این طوری از مهتاب حرف بزنی، به خدا بیچارت می کنم!
دختر از جایش بلند شد. حالا صدایش میلرزید.
- بیچاره که شدم رفت! تو چرا این طوری می کنی بابا؟ خب می میریم دیگه ! فکر می کنی با گل و شیرینی اعداممون می کنن؟
- بس کن!
- بدبخت ! فکر می کنی اون بیرون چند نفر به فکرتن ؟ هان؟ می دونی وقتی اعدام بشی چند هزار نفر دورت جمع می شن؟
- بس کن میگم!
- با هر نفس که تو کم میاری اونا ده تا ایولا می گن ! دو ساعت قبل از مراسم اعدامت زیر اندازاشونو هم پهن کردن ! تخمه و آجیل و پفکاشونم فراهمه ! زن و مردو بچه و اوه! اونقدر آدم هست که دیگه نمیشه سوزن انداخت ! انگار که تئاتر رفته باشن !تو هم میشی دلقکشون!
رها دیگر نمیتوانست حرف بزند . انگار ترسیده بود. یاد صحنه ی مرگ مهتاب افتاد. از آن بالا پرت شد. بعد سیل دانش آموز ها بودند که از بالا می ریختند پایین.
-آره آبجی! این جوریه! به این می گن یه مرگ با شکوه ! باحال!در ملأ عام!
وقتی رها به خودش آمد ، دختری را روی زمین پیدا کرد که داشت از بینی اش خون می ریخت. و میزی که چپ شده بود و همه ی ظرف های رویش تکه تکه شده بودند.
با چه شدتی دختر را زده بود!
هنوز باور نمیکرد .این دومین کسی بود که توی زندان رها او را زده بود.
نفر اول هم آنجا بود . داشت نگاهشان میکرد.
می دانست الان است که نگهبان ها بیایند و اورا با خودشان ببرند. همان جا بودند .انگار آن ها هم تعجب کرده بودند.
ناگهان دختر از جایش بلند شد. به سمت رها دوید.رها قدرت تکان خوردن نداشت.یک آن با انگشت هایی استخوانی مواجه شد که داشتند به سمت سرش نشانه می رفتند. دختر با تمام قدرت مو های رها را کشید . رها شروع کرد به نعره زدن. سعی کرد دست های دختر را از خودش دور کند . فایده ای نداشت. هنوز نمیدانست دختر چکار میخواهد بکند. اما میدانست کار وحشتناکی خواهد بود.
بعد سرش کوبیده شد به میز کناری. یکی با تمام قدرت سرش را کوباند به میز کناری.
وزمزمه کرد: خوب خوردی؟
رها خندید. یک لب خند محو . فکر کرد مرده است . هیچ چیز نمیفهمید. به جز یک درد وحشتناک .هیچ چیزنمیدید. به جز یک مشت هاله ی سیاه که داشتند به طرفش میدویدند.
وقتی به هوش آمد ، توی درمانگاه زندان بود . شنید که پرستار ها به هم میگفتند چیزی نمانده بود که ضربه ی مغزی بشود.
کاش میشد. کاش ضربه ی مغزی میشد. بعدش به کما میرفت. و دیگر بر نمی گشت. قطعا دردش کمتر از اعدام شدن است.
بعد توی دفتر رییس بودند. رییس آنجا ... رییس قفس ها .
هر دو می دانستند جریمه خواهند شد. اما نشدند. این یک معجزه بود.
جریمه شدن زیاد هم جالب نبود . باید دو برابر کار میکردند . دوبرابر لباس کوک می کردند. دوبرابر لباس چرخ میکردند .
یک معجزه ی دیگر ، فقط یک معجزه ی دیگر...
رها با خودش گفت: این که خواسته ی زیادی نیست ! هست؟
معصومه هم همین فکر را میکرد . ولی او از رها نا امید تر بود.
حالا چند ساعت از آن ماجرا گذشته بود. داشتند توی حیاط قدم می زدند . خودشان هم نمی توانستند باور کنند . چند ساعت قبل میخواستند هم دیگر را بکشند وحالا داشتند باهم قدم میزدند . درست مثل دو تا دوست صمیمی.
 ببخش آبجی . به جون ننم دست خودم نی. اصلا اعصابم خط خطیه . ما قبل از زندان هم یه نمه قاطی میزدیم. دیگه ماشاالله نور علی النور شدیم!
رها از طرز صحبت دختر خنده اش گرفته بود.فقط توی فیلم ها این جور حرف زدن را دیده بود!
- واسه چی میخندیدی؟
- من ؟ نه !
کمی سکوت کردند. دختر نگاهی به سر رها کرد !
- اوخ اوخ اوخ ! یعنی رسماَ ... تو سرت ! ببخش!
- مهم نیس! منم معذرت میخوام . نباید اون طوری میکردم.
- بی خیال. تموم شد رفت.
دوباره سکوت کردند. بعد معصومه با شک پرسید:
- واسه چی این جایی؟
- قتل دیگه!
- میدونم آی کیو! منظورم اینه که خب چی شد که این طوری شد؟
رها آب دهانش را قورت داد.نمیدانست چه بگوید.
- اگه نمی خوای نگو.
رها هیچ چیز نگفت.
- میگی؟
بغضش را قورت داد. احساس کرد دلش برای مهتاب تنگ شده . چرا او را کشت؟
- نمیگی؟
ارزشش را نداشت. واقعا نمی ارزید!
- دِ بنال دیگه! دیوونم کردی!
- سر یه فلش!
- چی ؟ اون دیگه چیه؟
رهایکدفعه سرش را بلند کرد. چشمانش را به دختر دوخت . باورش نمیشد.
- فلش! نمیدونی فلش چیه؟!
- نه ! من ننم فلش بوده ! بابام فلش بوده ؟ از کجا بدونم؟
رها خنده اش گرفته بود.
- یه چیزه مثل سی دی . مثل فلاپی. اینارو که دیگه میدونی چین؟
- آره ! خب.
- یکی بهم تهمت زد فلش دارم. یعنی فلش مال خودش بود ... یعنی نمیدونم ، شایدم مال اون نبوده ، شاید من اشتباه کردم...
- چی میگی؟ زیر دیپلم حرف بزن بفهمم منم!
همه ی ماجرا را برای معصومه تعریف کرد.
معصومه چشم های درشتش را بست . به دیوار تکیه داد.
- خوبی؟
- آره .
چشم هایش را باز کرد.
- میدونی؟ یکمی مثل همیم .
- از چه نظر؟
- بی خیال. واقعا سر یه همچین موضوعی این اتفاق افتاده ؟
- آره.
- واقعا سر یه همچین چیزی ؟! انگار نه انگار داریم توی یه شهر زندگی میکنیم.
- چطور؟
- تو مدرسه ی ما از این خبرا نیست. هر کی هرکیه.
- مگه شما چیکارا میکنین؟
معصومه یک نفس عمیق کشید. کله اش را خواراند . بعد زل زد به ناخن های کثیفش.
- ما... عرضم به حضورت که ما موادبه هم میفروشیم، عرق به هم میفروشیم ، از هم دزدی میکنیم ، هم دیگرو کتک میزنیم،...
- تو مدرسه ی ما از این خبرا نبود.
- خب معلومه دیگه! تو تو مدرسه ی .... درس میخوندی ، مگه نه ؟ تو همچین مدرسه ای نباید هم از این خبرا باشه . پولتون کمه ، ننه باباتون معتادن ، چی؟
کمی مکث کرد. انگار مردد بود حرفش را ادامه دهد.
- جدیدا... یه مطب هم زده بودیم که پلمپش کردن.
- چی؟
- مطب دیگه ! طبابت میکردیم. اونم با کمترین امکانات.
- متوجه نمیشم.
- اونم کجا؟ تو توالت مدرسه. با شیلنگ! با کمترین حق ویزیت!
- من واقعا نمیفهمم تو چی میگی!
- بس که نفهمی!
رها احساس کرد دختر دلش میخواهد گریه کند. انگار داشت به زور لبخند میزد.
سرش را پایین انداخت . زمزمه کرد:
- سقط جنین دیگه!
- چی؟!
حالش داشت به هم میخورد. نمیتوانست باور کند .
- یعنی چی؟
- یعنی همین دیگه !
نمیتوانست درک کند.
معصومه داشت انگشت هایش را میشکاند . تق تق تق... و داشت یک چیز هایی میگفت . رها فقط لرزش صدایش را احساس میکرد.
- خب بعضی وقتا بچه ها یه کارایی میکردن که دیگه نمیشد جمعش کرد . به کسی هم نمیتونستن بگن . تا این که یکی از کلاس بالاترا پیداش شد ، گفت من بلدم مشکلتونو حل کنم. فقط یکم مایه میخوام .
- میشه یه جایی بشینیم؟
- آره. خوبی؟
- نه.
رها نشست روی زمین . نمیتوانست خودش را به پله ها برساند . سرش را با دست هایش گرفت.
- خلاصه دیگه . اینم یه جوریشه.
- خیلی ناجوره.
- از این که این جایی و داری واسه مرگ انتظار... ببخشید . حواسم نبود.
رها سرش را بلند کرد. داشت به سیم خاردار های دور تا دور دیوار نگاه میکرد. با خودش فکر کرد شاید هم این جا بودن از تحمل آن شرایط سخت تر نباشد.
- یه سوال بپرسم معصومه؟
- چیه؟
- تو هم ... تو هم تا حالا پیش اون دختره رفتی؟
معصومه به رها نگاه کرد. یک حلقه اشک دور چشم های سیاهش چمباتمه زده بود.
- آره.
رها هیچ چیز نگفت .نمیدانست چه بگوید.
- یعنی نه به خاطر سقط جنین .به خاطر...
- به خاطر چی؟
- میخواستم ازش یاد بگیرم . پولشو نیاز داشتم.
- یاد گرفتی؟
- یه چیزایی. یه مدت گذشت یکی از هم کلاسیا اومد گفت بهم نیاز داره . گفتم پولشو یجا ازت میگیرم ها! گفت هرچی بخوای میدم بهت . فقط شر اینو از سرم کم کن.
- چیکار کردی؟
- هیچی دیگه . بار اول با همون دختره ، اسمش شیما بود ، بار اول با اون رفتم . بعد از اون چند نفر دیگه هم اومدن سراغم...
- وایستا ببینم! بچشونو میکشتی؟!
- بچه که نه... یه نقطه ... یه بند انگشت خون.
- بسه دیگه. دیگه نمیخوام بشنوم.
رها داشت باخودش میگفت: هر بلایی که سرت بیارن ، حقته.
میخواست از جایش بلند شود. چشم هایش سیاهی رفت. هیچ چیز نمیدید. معصومه دستش را گرفت.
- چته؟
- ولم کن . میخوام برم.
- چیه؟ بدت اومد ازم ؟ خودمم از خودم بدم میاد.
- بذار برم.
- ولی یه چیزی رو فکر کردی؟ اگه من این کارو نمیکردم ، اونوقت که بدتر میشد. هیچ میدونی اگه پدراشون میفهمید چیکارشون میکرد؟هم خودشونو میکشت ، هم به قول تو بچشونو. من بهشون خوبی میکردم!
- واسه همین از خودت بدت میاد؟
- نه. من ...
رها سر جایش نشست . نمیتوانست راه برود . پاهایش بی حس شده بود.
حالش از این حرف ها به هم میخورد . اما گویی کنجکاو شده بود .
احساس بچه هایی را داشت که میخواهند یک فیلم ترسناک تماشا کنند . هم میترسند ، هم میخواهند ببینند.
- چرا گفتی مثل همیم؟
- ولش کن . تو حالت خوب نیس.
- نه . بگو.
- الان گفتی دیگه هیچی نگم !
- خب بگو چرا مثل همیم؟ فقط همینو بگو
- اونو بخوام بگم ، باید همشو تعریف کنم.
گرم بود . خیلی گرم . رها دستش را به سمت پیشانی اش برد . عرق سردی راکه روی پیشانی اش نشسته بود ، پاک کرد.
- تعریف کن.
- یه مدتی که گذشت ، یه اول دبیرستانی اومد پیشم، بهم التماس کرد، گفت هر قدر بخوام بهم پول میده ، فقط بچشو بندازم، گفت اگه این کارو نکنم ، خونوادش پرتش میکنن بیرون ، میشه آواره ی خیابونا. نمی دونم چرا ، ولی احساس خوبی نداشتم . فکر میکردم این جونشو نداره ،. قبول نکردم . هر روز میومد کلی التماس و گریه می کرد که این بچه داره بزرگتر میشه ، گندش داره در میاد ، بهش گفتم برو پیش یکی دیگه ، گفت من به تو اعتماد دارم ، میترسم بقیه برن به مامانم خبر بدن ، بیرون هم کسی رو نمی شناسم ، می ترسم. خلاصه اونقدر اصرار کرد که راضی شدم.
یک نفس عمیق کشید.
- چهار شنبه بود . زنگ آخر. معلم نداشتیم. رفتم دنبالش .
دباره سکوت کرد. رها دید که یک قطره اشک افتاد روی زمین .
- اولش مثل همیشه بود. فقط صداش نباید در میومد . چون ممکن بود کسی بشنوه.به جز ما دونفر هم داشتن بیرون کشیک میدادن. یه کی هم دم دفتر مدیر بودکه اگه چیزی شد علامت بده.
دلم براش می سوخت . خدا میدونه چه دردی داشت میکشید. دندوناش از شدت درد به هم سابیده می شدن.
یکمی که گذشت ، گفت من دیگه نمی تونم تحمل کنم . تمومش کن . گفتم خودت خواستی ، الان دیگه نمی تونم کاری بکنم . دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره . شروع کرد به جیغ زدن . نمی دونستم چیکار کنم . چند تا جیغ که زد ، از حال رفت . یهو به خودم اومدم ، دیدم دستشویی رو خون داره می بره. نمیدونستم چیکار کنم. چند تا زدم به صورتش ، جواب نمیداد . دیگه داشتم می زدمش.
جواب نداد...
حالا شانه هایش داشتند میلرزیدند . شروع کرد به هق هق کردن. رها هرچه کرد ، نتوانست به او دست بزند . یک جور چندش ، ترس ... یک چیزی بود که باعث میشد رها در دل بگوید: حالم ازت به هم میخوره.
لابه لای هق هق هایش ناله کرد:
- مرده ...بود.
رها از جایش بلند شد. دیگر نمیتوانست آن جا بنشیند . به سختی خودش را به در رساند . درست مثل مست ها بود . نمیتوانست راه برود.
داشت با خودش فکر میکرد: شاید شباهتش این است که هردوتایمان توی مدرسه آدم کشته ایم. مدرسه!
باد پاییزی ، برگ ها ی زرد را از دنیا ی بیرون ، میاورد توی حیاط زندان . برگ ها ها بوی شهر را میدادند.
رها پایش را روی برگ ها گذاشت . چشم هایش را بست . با خودش گفت : این جا محله ی خودمان است . توی راه مدرسه ... این جا پر از برگ های پاییزی است.
چشم هایش را باز کرد. آن جا حیاط زندان بود.
حالا یک ماه از خودکشی معصومه میگذشت. دو روز بعد از آشنایی با رها ، معصومه خودکشی کرده بود. درست همان طور که آن دختر توی دستشویی مدرسه مرده بود.
نگهبان ها می گفتند خون داشت دستشویی را می شست. هیچ کس نفهمید معصومه آن تیغ لعنتی را از کجا پیدا کرده بود.
بچه ها از هم می پرسیدند : چرا این کار را کرد؟ او که بالاخره می مرد!
و رها در دل میگفت : شاید دلیلش ترس از اعدام شدن بود. شاید میترسید به دست کس دیگری از این دنیا برود . آره ... هیچ کس به اندازه ی خود آدم با خودش مهربان نیست.
شاید هم عذاب وجدان دلیلش بوده . حتما یک شب دیگر نتوانسته خودش را تحمل کند . این افتضاحی که به بار آورده را... یک شب دیگر تحملش تمام شده.
برای مرگ معصومه ، رها یک قطره هم اشک نریخت . دست خودش نبود.نمی توانست برای معصومه دلسوزی کند.
شاید هم داشت برایش عادی میشد. معصومه دومین کسی بود که رفت.
نه...سومین کس بود. اولی را خود رها فرستاد.
شاید هم نمیخواسته درد از دست دادن اطرافیان را کمتر کند . بعضی غم ها باید بمانند . باید خاطره شوند . باید بنشینند گوشه ی مغزت و مدام بپر بپر کنند.
حالا تنها آشنای رها ، حمیده بود. بعضی وقت ها نگاه هایشان به هم گره می خورد . رها سریع صورتش را بر می گرداند . وقتی دوباره یواشکی به دختر نگاه می کرد ، می دید او هم دارد کار خودش را می کند. حتی یک کلمه هم با هم حرف نمی زدند . ولی بعضی وقت ها ، سر میز غذا ، یک دفعه با هم دستشان را به طرف نمکدان دراز می کردند . بعد خودشان را می زدند به آن راه . رها سریع تر نمکدان را برمی داشت و همه چیز تمام می شد.
بعضی وقت ها هم توی کارگاه خیاطی ، هر دوتایشان میرفتند سراغ یک پارچه . باز هم رها پارچه را بر می داشت و همه چیز تمام می شد.
باد موهای رها را به رقص در آورده بود. روسری اش را جلو تر کشید . موهایش را مرتب کرد. نشست روی پله ها .
سرش را به آسمان دوخت . ابرها ی سیاه ! رها عاشق این هوا بود . انگار باران داشت فریاد میزد: دارم میایم!
یکی کنارش نشست . رها ترسید . دلش نمیخواست یک نفر دیگر پیدا شود و قصه های عجیب وغریب برایش تعریف کند.
- سلام!
رها سرش را پایین آورد. به دختر نگاه کرد.
- سلام.
دختر سکوت کرد. رها با بی حوصلگی پرسید:
- کاری داری؟
دختر خندید.
- کار ؟ کار که نه.یه کم دلم گرفته.
حالا نوبت رها بود که بخندد.
- دلت گرفته؟! خیلی عجیبه! آدم مگه تو یه همچین جایی دلشم میگیره؟
حالا هر دو داشتند می خندیدند.
- من تازه اومدم این جا . چند روزی نمیشه.
صدای دختر به قدری زیبا بود که رها نتوانست جلوی خودش را بگیرد. سرش را بلند کرد و به چشم های دختر خیره شد. یک جفت چشم سیاه بادامی . درست مثل کره ای ها.
- چیه؟ چرا این جوری نگاه میکنی؟
- هیچی...
رها کمی مکث کرد.
- تا به حال کسی به این خوش صدایی ندیده بودم.
دختر لب خند زد.
- مردشور این صدا رو ببرن که هر چی می کشم از اینه.
- چطور؟
- مهم نیس.
رها یک نفس عمیق کشید. چه اشتباهی کرده بود!
دختر موهایش را از جلوی پیشانی اش کنار زد.
- میخوای بخونم؟
- این جا؟
- چی میشه؟
- میان جمعمون میکنن بابا!
دختر دوباره خندید.
- اسمت چیه؟
- رها.
- واقعا؟ اسم خواهر منم رهاست.
- اسم تو چیه؟
- صحرا.
- چه قشنگ!
- آره ! میدونم .صحرا و رها!
- وای ! چقدر قشنگه صدات!
- بخونم دیگه!
- الان نه . تو اینا رو نمیشناسی. گیر بدن دیگه ول نمیکنن.
- کی آزاد میشی؟
رها بی حرکت ماند . نمی دانست چه بگوید.
- نمیدونم. شاید هیچ وقت.
- هیچ وقت؟
هردوتایشان سرشان را پایین انداختند. صحرا آرام گفت:
- امید وارم آزاد بشی. امید وارم رضایت بدن.
- نمی دن.
- میدن! ببین.
- تو تازه اومدی این جا . من دو تا از دوستامو این جا از دست دادم. همه دارن جلوی چشمام می میرن. منم یکی مثل اونا.
- به هر حال. من دلم روشنه.
رها اشک ه
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان پارمین - Blogfa , رمان بورسیه - Blogfa , رمان یاسمین - Blogfa , رمانی ها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/18 تاریخ
کد :60846

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا