تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آنتی عشق (فصل چهارم)



چایمو یه قلپ یه قلپ خوردم.... بعد شیر خوردم... وای خدا دیگه داشتم میترکیدم.... خوب پاشو برو دیگه ... من دوست ندارم با تو جایی بیام... عجب ادم صبوریه ها...
یه نفس کشیدم و دست از عمل دلنشین خوردن کشیدم...
هامین تند بلند شد وگفت: خوب بریم؟
چه هول و ولایی هم داشت... با حرص از جام بلند شدم وگفتم: الان اماده میشم....
هامین : من تو ماشین منتظرتم....
خداجون.... چه کنه ایه این... برو منتظر عمه ات باش... هرچند عمه هم که نداری...
ناچاری مانتو وشلوارمو پوشیدم و از خاله کلی تشکر کردم و به سمت ماشین جدیدی که توی حیاط پارک شده بود رفتم. فکر کنم عمورسول این ماشین و به خاطر بازگشت غرور مندانه ی پسرش گرفته بود... سرمو تکون دادم. واقعا که ملت نون ندارن بخورن این شازده تو ماشین کمتر از صد میلیون نمیشینه... صد رحمت به پراید مهراب ... اخ یادم باشه به مهرابم زنگ بزنم.... گوشیم طبق معمول از بی شارژی احتمالا خفته بود. هرچند گوشیم دست مارال بود دیشب... تا اونجا که یادمه ...
سوار ماشین شدم و اون راه افتاد. ماشین بوی نویی میداد ... حدسم درست بود.
تا رسیدن به خونه لام تا کام هم حرف نزد... منم که کلا چیزی نداشتم برای گفتن.... حینی که ازش خواستم سر کوچه نگه داره گفتم: ممنون پسرخاله....
یه لبخندی زد وگفت: خواهش میکنم مرضیه .....
و لبخندش عمیق تر شد.
محلش نذاشتم.... حتی تعارفش نکردم که بیاد تو خونه... مرضیه و مرض! پسرک دیوانه است!!!
به سمت خونه میرفتم که یه لحظه حس کردم اونم از ماشین پیاده شد وداره پشت سرم میاد... بی توجه بهش زنگ خونه رو زدم.. اونم کنارم ایستاد.
یه نگاهی بهش انداختم... چشم سفید کجا افتاده دنبال من؟ مگه کار نداشت؟ مگه عجله نداشت؟ مگه نمیخواست بره جایی؟ بزنم خمیرش کنما ... سنگ قبرشو بشورم... پاشده اومده تو کوچه حالا ملت می بینن سه میشه عزتی گوربه گوری که اونم سنگ قبرشو شستشو شو خودم به عهده میگیرم پشت سرم حرف در میاره ...
در باز شد و من بهش نگاه کردم. اونم به من زل زده بود.
بالاخره حس مهمان نوازیم ترشح شد رو زبونم یه تعارف زدم: بفرما تو...
یه لبخند مرموزانه تحویلم داد و منو زد کنار و وارد خونه شد. میگن فرنگی ها واسشون تعارف معنا نداره .... بیا حالا خوبه همش چند سال اونجا بوده ... خاک برسرت که فرهنگ اونا رو به ایرانی جماعت که یه عمر باستانی دراز مدتی داره فروختی... تف به این همه وطن فروشیت... ای تف...
پشت سرش اومدم تو خونه مامان با هیجان تمام داشت با اون چندش روبوسی و صحبت میکرد.
بابا با دیدن من تندی اومد سمتمو محکم بغلم کرد و کلی قربون صدقه ام رفت.
الهی بگردم باباییم کلی دلش نگرون من بوده... خوب ذوق بسه ...
-بابا بیخیال ... من سیزده چهارده تا جون دارم... خیالت تخت خواب...
بابا باز پرسید: حالت خوبه؟ اخه تو که سابقه نداشتی؟
یه چشمکی بهش زدم وگفتم: حالا سابقه دار شدم.... و رو به مامانم گفتم: سلام بلاوالسلطنه... کیفت کوکه؟
مامان محل سگم بهم نذاشت داشت با اون خواهر زاده ی فرنگ رفته اش حرف میزد.

بالاخره رضایت دادن برن تو.... منم پشت سرشون درحالی که بابا دستمو گرفته بود وارد خونه شدم.
هامین روی مبل نشست و به من نگاه میکرد.
منم یه چشم غره بهش رفتم وبه سمت اتاقم رفتم. هنوز در اتاقمو نبسته بودم که مارال اومد تو اتاق و گفت: این چرا اومده؟
روی تختم نشستم وشالمو دراوردم وگفتم: چرا دیشب منو نیاوردید خونه؟
مارال: بابا حالت خیلی خراب بود.. خاله و هامینم گفتن بمونی بهتره ... آهان. ... حالا خوبی؟ خیلی نگرانت شدیم...
فدای خواهر منگولم بشم الهی... چقدر ساده دل بود.موهاشو بهم ریختم وگفتم: جیگر نگرانیتو...
مارال گوشیمو از تو جیبش دراورد وگفت: دیشب یکی هی بهت زنگ میزد.... منم چون فکر کردم شاید کار مهمی داشته جواب دادم...
چشمام سی تا شد. و البته حدسمم درست بود گوشیم دست مارال بود.
مارال با من من گفت: یه پسره بود ... یه لحظه هم منو با تو اشتباه گرفته بود...
اروم گفتم:خوب؟
مارال: تو دوست پسر داری؟
از جام بلند شدم و مانتومو دراوردم... خدایا حالا چی جوری ماست مالیش کنم؟!
از جام بلند شدم و مانتومو دراوردم... خدایا حالا چی جوری ماست مالیش کنم؟! شایدم بهتر بود به مارالم میگفتم.... یه تک سرفه کردم وگفتم: چطور؟
مارال:اون پسره خیلی نگرانت بود... همش ازم می پرسید طوریت شده که نمیتونی جوابشو بدی...
سعی کردم با یه ظاهر بی اهمیت بپرسم: خوب تو چی جوابشو دادی؟
مارال سرشو انداخت پایین وگفت: خوب گفتم حالت جالب نیست... اونم کلی نگرانت شد ... فکر کنم گریه اش هم گرفته بود... همش میترسید تصادف کرده باشی... و با یه مکث طولانی گفت: این پرایده ماشین اونه نه؟
بالاخره که چی؟ باید میگفتم یا نه؟
اروم گفتم:اره...
مارال با تعجب گفت: یعنی واقعا دوست پسر داری؟ راست میگی؟
-اووو... قتل عمد که نکردم... همکلاسیمه ... پسر خوبیه....
مارال خندید و منو کشید ورو تخت نشوند وگفت: تو رو خدا راست میگی؟
حالا خدا رحم کرده بود این مشنگ با اون مهراب مشنگ تر از خودم و خودش با مارال حرف زد ه بود.
-اره... دوستیم... همین.
مارال با هیجان گفت:خوشگله؟
یه چشمک بهش زدم وگفتم: اره ... خیلی...
مارال تند گفت: یعنی از هامینم خوشگلتره؟
ماتم برد؟ مگه هامین با اون همه ایکبیری بودن و غول بودنش یک درصد هم میتونست خوشگل باشه؟ واقعا؟ اییی... تنها صفتی که براش داشتم این بود که... که... اینکه... اممم... که... خوب... که... هیچ صفتی نداشتم.ای بی صفت همش به من میگه مرضیه.... تحفه ی نطنز...
مارال گفت: خوب اسمش چیه؟
-مهراب...
مارال باز خواست از این موجود که در ذهنش خیلی خارق العاده به نظر میومد بپرسه که تقه ای به در خورد و در باز شد.
هامین توی چهارچوب بود.
ایییییی.... این چرا دست از سر من برنمیداره....
-امری بود؟
-اشکالی داره اومدم اتاقتو ببینم؟
-نه.... بفرمایید.
اونقدر با غیظ گفتم که فهمید اما به روش نیاورد.
وارد اتاق شد و با دیدن سوغاتی هایی که برام اورده بود من هنوز حتی از توی کاغذ کادو هم درشون نیاورده بودم گفت: از اینا خوشتون نیومد؟
زوری گفتم: مرسی...
سری تکون داد وگفت: اتاق جالبیه... خوب من باید برم.... مرضیه کاری نداری؟
همچین تو نگاهش شرارت بود که یه لحظه فکر کردم همون هامین دوازده سال پیشه که به خاطر همین مرضیه گفتن با پاره اجر کوبیدم تو سرش و اون جا خالی داد واجره خورد به پیشونی ارمین که درست پشت هامین بود.... یه گوشه ی پیشونیش زخم بود ... البته حق اون نبود که جای زخم داشته باشه این هامین بی صفت که سنگ قبرشو هم حاضر نیستم بشورم باید پیشونیشو می پکوندم.
با حرص گفتم:خیر...
هامین:پس خداحافظ مرضیه... و با لبخند از مارال هم خداحافظی کرد و رفت.
دلم میخواست داد بزنم .... مرضیه و مرض.... اه ه ه ه.

مارال بی اهمیت به اینکه هامین منو به اسم شناسنامه صدا میزد گفت: خوب از مهراب ... مهراب بود اسمش؟ او ن میگفتی.....
به مارال نگاه کردم.
فهمید حوصلشو ندارم.... تند گفت: خوب بابا سگ نشو... بهش زنگ بزن.. ولی باید همشو برام تعریف کنیا.... و از اتاقم رفت بیرون.
به گوشیم نگاه میکردم... کاش هامینم مثل مهراب بود. مهراب روز اول که فهمید دوست ندارم به اسم شناسنامه صدام کنه شعور داشت و منو به میشا که اسم تو خونه ایم بود صدا میکرد... حتی یکبارم ندیدم حتی به شوخی از این نقطه ضعفم استفاده کنه ... یعنی میدونست که دوست ندارم و برای دوست نداشته هام احترام قائل بود.
هامین پسرخالم بود.... فامیل بود اما .... حالا چی میشد؟ چطوری میشد؟ قرار بود چی بشه؟
داشتم کلافه میشدم ... از اتفاقی که هنوز نیفتاده بود اما میترسیدم که کاری کنم ... میترسیدم از اینکه چطوری میتونم بدون کدورت حلش کنم... اونم با وجود هامین... حضورش ....وجودش کاملا عذاب اور بود. حرفهاش .... نوع نگاهش که هنوز هم حس میکردم پر از تحقیره و خود بزرگ بینی... اما مهراب اینطوری نبود. مهراب غریبه بود... همکلاس بود... دوست بود.... همراه بود... گاهی سنگ صبورم بود ... کمکم میکرد.... هوامو داشت .... اخ مهراب..... وای چقدر دلم برای مهراب تنگ شده.
با یه هیجان از اینکه اون دیشب نگرانم شد ه وچشماش شاید اشکی... به سمت گوشیم یورش بردم.... !
قبل از اینکه دستم بهش بخوره .... خودش زنگ زد.
فکر کردم مهرابه ... اما عسل بود.
-جانم؟
-سلام میشا جون... خوبین؟
-مرسی عسل جون... شما چطوری؟
-هستیم ... خوش میگذره؟
-جای شما خالی عسل خانم... چه کار میکنی با مسابقه...
-وای اسمشو نیار که مو به تنم سیخ میشه...
-چرا؟ تو باید اعتماد به نفس داشته باشی...
-نمیدونم.... حالا میشا جون فردا بیکاری؟
-اره... صبح اره... چطور؟
- راستش میشا جون غرض از مزاحمت .... میخواستم بیای با هام یه کم بیشتر کار کنی.... خیلی استرس دارم...
بی چک وچونه گفتم: باشه خانمی.. بذاربیام سراغت همچین حالتو جا میارم که نفهمی استرس و با چه (س) مینویسن...
عسل خندید وبعد از کمی حرف زدن و خداحافظی قطع کرد.
منم تصمیم گرفتم به جای اینکه به مهراب زنگ بزنم... برم خونه اش ویهویی سورپرایزش کنم.... اینطوری بیشتر حال میداد.
برای همین رفتم حموم و یه دست مانتوی خوشگل و برداشتم و یه کمی هم از عطری که هامین برای مارال اورده بود به خودم زدم. هرچی بود حس اینکه بخوام سوغاتی هامو باز کنم و نداشتم.شاید بعدا... ادمی که من ازش بدم میاد سوغاتیش به چه دردم میخوره؟!
از پله ها پایین اومدم.
مامان فوری گفت: کجا شال وکلاه کردی؟
-میرم بیرون ... خونه ی یکی از دوستام...
مارال مثل فنر سیخ نشست روی مبل.... یه چشم غره بهش رفتم تا سه بازی نکنه... حالا اون از کجا فهمیده بود که من میخوام برم پیش مهراب؟
بابا : دخترم هنوز حالت سرجاش نیومده ....
-بابا من خوبم.... بادمجون بم که افت نداره... و از روی میز سوئیچ ماشین وبرداشتم و بلند گفتم:
-بای بای خوشگلا....
سوار ماشین شدم و سی دی که از اتاقم اورده بودم و تو ماشین گذاشتم... ای جان... تریپ خوانندگیم هم گل کرده بود و با جیلو جون و پیت بال میخوندم و خودم و درجا تکون تکون میدادم.
خوشبختانه به ترافیک نخوردم وزود به خونه ی مهراب رسیدم...
مهراب در و برام زد و منم رفتم تو.. از حس نگرانی اولیه خبری نبود... خم شدم و کتونی هامو دراوردم.
-چیه؟ چرا اینطوری نیگا ادم میکنی... بابا میترسما....
مهراب چیزی نگفت.فقط نگاهم میکرد.
یه سلام بلند بالا تحویلش دادم وگفتم: اخماشوووو....
مهراب منو کشید سمت خودشو محکم بغلم کرد. یک لحظه مخم قفل شده بود.یعنی تا به خودم بیام بازوهاش دور کمرم بود... اما زودی به خودم جنبیدم و هولش دادم عقب و با حرص نگاهش کردم.
یه داد زدم وگفتم: تو چه غلطی کردی؟
مهراب تند گفت: ببخشید ... دست خودم نبود....
اما من هنوز مات و عصبانی داشتم بهش نگاه میکردم....
مهراب موهاشو کشید وگفت: دیروز فکر کردم مردی... فکر کردم یه بلایی سرت اومده...
اونقدر مستاصل این جمله ها رو به زبون اورد که نفسمو فوت کردم و کامل وارد خونه شدم. درست بود باهاش دست میدادم ... اما دیگه نمیذاشتم زیادتر ازحدش تجاوز کنه...یه بار دیگه هم اینطوری جو گیر شده بود و بغلم کرده بود. سرمو تکون دادم وتند گفتم: بار اخرت باشه...
مهراب: باور کن منظوری نداشتم... خوشحال شدم زنده ای...
-نه تو رو خدا... میخواستی ناراحت بشی....
مهراب یه لبخند تلخ زد ووارد خونه شدیم... به نظرم خیلی گرفته بود. لی لی کنان نشست روی مبل و از فلاکسی که روی میز بود برام توی یه لیوان به احتمال تنها یک درصد تمیز برام چایی ریخت وگفت: خوبی؟
-من اره... اما تو ؟ چی شده؟
فکرکردم شاید به خاطر حرکتش سرش داد زدم اینطوری بهم ریخته...
مهراب اروم گفت: از دیشب تا حالا دارم سکته میکنم... نمیشد یه زنگ بزنی؟ چت شده بود؟ خواهرت گوشیتو جواب داد....
-بله ... گفتش... من مگه بهت نگفتم تا خودم نبودم حرف نزنی؟
-اخه داشتم میمردم ... حالا حالت خوبه؟
با چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:
-مرسی....
مهراب یه نفس عمیق کشید وگفت: بازم معذرت میخوام... راستی... با یه صورت شاد و چشمهای خندون گفت: بابت تمیزکاری خونه مرسی... اون غذا هم خوشمزه ترین غذایی بود که تو عمرم خوردم.... بخاطر همه چی ممنون... حتا یادگاریت که روی گچ پامه....
خنده ام گرفته بود. عین بچه ها رفتار میکرد. پسره ی گنده بک... زشت...
یه نگاهی به چشمهای قرمزش انداختم... موهاشم خیس بود.
-حموم رفتی؟
-اره... سیامک کمکم کرد...
خنده ام گرفت: همسایه ها یاری کنید....
-خدا نصیب گرگ بیابون نکنه...
اروم گفت: تمام دیشب و بیدار موندم وفکر کردم چت شده بود...
-بابا هیچی به خدا...
مهراب اهی کشید وگفت: اخه تو تلویزیون نشون داد که یه پراید تو اتوبان نزدیک خونتون چپ شده ...
اخم کردم وگفتم: تو به دست فرمون من اعتماد نداری؟
-خدا اون روز ونیاره...
خنده ام گرفت واونم خندید وگفت: حالا خوبی؟
-زهرمار... چند بار میپرسی...
-کوفت... خیر سرم دارم برات پالس میفرستم...
-پالس فرستادنت تو سرت بخوره...
خندید و منم شروع کردم از دیشب وبازگشت غرور مندانه ی پسرخاله ی ... تعریف کردن... امیدوار بودم که مهراب یه راهکاری جلوم بذاره ... اما تمام مدت در سکوت و با قیافه ی درهم به حرفهام گوش میداد.
شاید باید به لیست اخلاق هاش اینم اضافه کنم که تازگی ها روی ذکور فامیلم حساس شده!!! قبلا که اینطوری نبود. حتی چند وقت پیشم که برا ش از هامین گفتم کلی مسخره بازی دراورد وخندیدیم... دیگه اخرای حرفام اینقدر چشم غره بهم رفت که از ترس اب دهنمم نمیتونستم قورت بدم وای به حال اینکه براش بگم صبح لخت مادرزاد جلوم وایستاده بود. البته یه لخت مادرزادی که باشلوارک دنیا اومده!
مهراب یه پوف کشید و منم لال شدم. خدایا علم اخلاق ورفتار این ایکس ایگرگ های ناخالص و به من بیاموز.. آمین.
چند دقیقه عصبانی بود اما من شروع کردم به مشنگ بازی در اوردن وجوک تعریف کردن که دیگه شد مهراب سابق اما ته نگاهش برام کاملا ملموس بود که یه حسی به نام حسادت داره!
در خونه ي خاله رو كه بستم موبايلم شروع كرد به زنگ خوردن ، بابا بود . همونطور كه به طرف ماشين ميرفتم جواب دادم :
_ بله بابا ؟
_ تو هنوز نرفتي بنگاه ؟ يزداني دوباره زنگ زد . كاري براش پيش اومده ميخواد قبل از اينكه بره دنبال كارش اول تو رو ببره آپارتمان و نشونت بده ...
_ آخ ... تقصير اين مامانه ديگه ، ميشا رو آويزون من كرده كه برسونمش خونه شون ...
هر چند خودم هم كم كرم نداشتم و براي اينكه بيشتر حرصشو در بيارم و نشون بدم براي رفتن تو خونه شون نيازي به تعارف اون ندارم باهاش رفتم داخل و وقت بيشتري تلف شد .
بابا خنده اي كرد و گفت :
_ حالا رسونديش ؟
_ آره الان دارم ميرم سمت بنگاه ...
_ باشه پس اگه آدرسشو پيدا نكردي بهم زنگ بزن ...
_ چشم حتما ، كاري ندارين ؟
_ نه ، خداحافظ
_ خداحافظ ...
بعد از رسيدن به بنگاه پشت سر ماشين يزداني راه افتادم ، از خيابوني كه ساختمون مورد نظر توش قرار گرفته بود خوشم اومد ، با اينكه زياد به خونه نزديك نبود اما در عوض واحد شيك و بزرگ و پرنوري بود . يزداني هم ميگفت اين يكي از بهترين موارده . با اين حال قرار شد بازم اگه مورد بهتري پيدا كرد خبرم كنه . وقتي از يزداني جدا شدم ديگه براي رفتن دنبال كارهاي مقدماتي ثبت شركت دير بود . در واقع هنوز اول راه بودم . فعلا بايد در مورد شرايط ثبت و بقيه ي مسائل اطلاعات كسب ميكردم و براي اين كار به آدرسي كه ديشب پسر يكي از دوستاي بابا كه با چند تا از دوستاش تو يه شركت ساختماني شريك بودن بهم داده بود رفتم . و تازه بعد از رفتن به اونجا و آشنايي با تجربياتشون فهميدم كه چقدر كار دارم و چقدر بايد دست تنها پيگيري و دوندگي كنم .
وقتي از شركتشون بيرون اومدم همونطور كه رانندگي ميكردم يه نگاهم هم به تابلوهاي بالاي مغازه ها بود كه چشمم به پيتزايي پرهام افتاد و با ديدن اسمش يه دفعه ياد پسري كه تو صف نونوايي ديده بودم افتادم . بدم نميومد بازم ببينمش . من كه فعلا بيكار بودم ، از پرهام هم با همون يه برخورد خوشم اومده بود . كيف پولمو در آوردم و كارتي كه بهم داده بود و از توش پيدا كردم ،
شركت بازرگاني آسايش ، واردات و صادرات انواع محصولات صنعتي
هم شماره ي ثابت داشت هم موبايل ، اما پشتش با خودكار يه شماره موبايل ديگه نوشته شده بود كه حدس زدم بايد اين يكي مال خود پرهام باشه ، پس همون شماره رو گرفتم ..بعد از چند لحظه صداي خودش تو گوشي پيچيد :
_ بله ؟
براي اطمينان پرسيدم :
_ آقا پرهام ؟
_ خودمم ، شما ؟
_ هامينم ، ميشناسي ؟
چند لحظه ساكت شد انگار داشت فكر ميكرد ، با ترديد گفت :
_ نونوايي ؟
با صداي بلند زدم زير خنده ،
_ چطور شناختي ؟...
اونم خنديد وگفت :
_ مگه تو كل زندگيم با چند تا هامين روبرو شدم كه بخوام فكر كنم تو كدومشوني ؟
_ هنوز رامسري ؟
_ نه برگشتم تهران ، چطور شد به من زنگ زدي ؟ پولات رو دستت مونده ؟
_ اگه پولام رو دستم مونده بود ميرفتم صرافي چرا به تو زنگ بزنم ؟ ... همينجوري داشتم تو خيابونا ميچرخيدم يه دفعه اي ياد تو افتادم گفتم زنگ بزنم ...
_ كار خوبي كردي داداش ، پس گفتي ميخواي منو يه ناهار دعوت كني ديگه نه ؟
زدم زير خنده و گفتم :
_ دقيقا ، ميخوام جبران اون نون سنگكه رو بكنم و از خجالتت دربيام ...
_ پس من بهت ادرس ميدم ، خودت كه فكر نكنم هنوز جايي رو بشناسي ...
_ باشه تو ادرس و بگو من ميام ، فقط ساعت چند ؟
_يه يك ساعت ديگه خوبه ؟
_ خوبه پس ميبينمت ...
به مامان تلفن زدم و خبر دادم كه واسه ناهار نميام . به نظر ميرسيد ميخواد اعتراض كنه اما داره جلوي خودشو ميگيره . از برخورد ديروز صبحم به بعد با اينكه همچنان رو قضيه ي ميشا پافشاري ميكرد اما سعي ميكرد تو موارد ديگه زياد به پرو پام نپيچه . از اين نظر راضي بودم ، چون كم كم بايد بهش حالي ميكردم كه من اون پسر نوجوون پونزده ساله كه هميشه سعي ميكرد رفت و آمداشو كنترل كنه و مواظب باشه كه مبادا با دوستاي ناباب بپره نيستم . بالاخره بايد هضم ميكرد كه من الان بيست و هفت سالمه و اين دوازده سال تو اروپا تو فريزر نبودم و مراحل رشدمو تمام و كمال طي كردم .
قبل از پرهام به رستوران رسيدم . در واقع هنوز نيم ساعت به اومدن پرهام مونده بود . براي اينكه بيكار نمونم واسه خودم كشك بادمجون سفارش دادم . يا من خيلي گشنه م بود يا كشك بادمجونه خفن خوشمزه بود ، هر چي بود داشتم ته ظرف و در مياوردم كه پرهام رسيد . هنوز نرسيده قيافه ي شوكه اي به خودش گرفت و گفت :
_ بي من ؟ ....تنها تنها ؟.... يه آبم روش ؟
از جام بلند شدم و با لبخند باهاش دست دادم ،
_ نه داداش ... تنها كه اصلا مزه نداره ، داشتم ته بندي ميكردم ...
با خنده صندلي روبروي منو عقب كشيد و همونطور كه مينشست گفت :
_ به جان خودم لهجه ت خيلي باحاله ...
اخمي كردم و گفتم :
_ دِ ...بابا جان به جون خودم منم ميتونم ( ر ) رو درست تلفظ كنم ....ببين : ررررر ......اما بس كه عادت كردم به فرانسه حرف زدن تو جمله حواسم نيست از دستم در ميره ....
پرهام در حاليكه همچنان ميخنديد گفت :
_ خيلي خوب بابا ، مگه من گفتم عمدي لهجه ميدي ؟....چه دل پري هم داره ...
_ تو كه نميدوني ، امروز از صبح كه از خواب پا شدم همه راه به راه گير ميدن به لهجه ي من ...حق دارم ديگه ...
البته منظورم از همه صرفا ميشا بود . پرهام به خنده ش خاتمه داد و گفت :
_ اوكي حق و ميدم به خودت ....همه ش مال تو ... حالا از هر چي كه بگذريم سخن دوست خوشتر است ...
و گارسون و صدا كرد ، جفتمون جوجه كباب سفارش داديم ، يعني پيشنهاد پرهام بود ، چون ميگفت جوجه كبابش حرف نداره . هنوز غذامونو نياورده بودن كه پرهام رو به من كرد و پرسيد :
_ چيكارا ميكني ؟ حالا كه برگشتي برنامه ت چيه ؟
آه عميقي كشيدم و به صندليم تكيه دادم ،
_ راستش اولي كه برگشته بودم كلي شوق و ذوق داشتم كه كارمو راه بندازم اما امروز كه رفتم دنبال كاراش و پيگيري كردم حسابي پكر شدم .
پرهام با كنجكاوي پرسيد :
_ مگه كارت چيه ؟
_ ميخواستم يه شركت ساختماني براي خودم ثبت كنم ...اما حالا نميدونم ... شايد بهتر باشه فعلا جاي ديگه اي دنبال كار بگردم ...
لبخندي گوشه ي لب پرهام نقش بست و چشاش برق زد ، چند لحظه بي حرف تو همون حالت نگاهم كرد و بعد روي ميز به طرفم خم شد و گفت :
_ دارم فكر ميكنم خدا ما رو سر راه هم قرار داده ...
با تعجب نگاهش كردم ،
_ چطور ؟!
در حاليكه چونه شو ميخاروند دوباره به صندليش تكيه داد و گفت :
_ خوب اگه راستشو بخواي منم مدتيه كه تو فكر همچين كاريم ...
متعجب گفتم :
_ مگه تو يه شركت بازرگاني كار نميكني ؟
_ چرا ، شركت پدرمه ....رشته ي خودم معماريه ، اما از همون دوره ي دانشجوييم تو شركت بابام كار ميكنم ، بعد از فارغ التحصيليم اوايل خيال داشتم شركت بابا رو ول كنم و برم دنبال كاري تو حيطه ي رشته ي تحصيلي و علاقه ي خودم ، اما بابام اجازه نميداد شركت و ول كنم ... الان شيش ماهي هست كه بابام سكته كرده و خونه نشين شده ، كاراي منم دو برابر شده ....اما ديگه ميخوام بيخيالش بشم ، ديگه ميخوام برم دنبال علاقه ي خودم ، يه ماهي هست كه پي شو گرفتم ...
_ پس شركت باباتو ميخواي چيكار كني ؟
_ معاون شركت آدم قابل اعتماد و وارديه ... كارا رو واگذار ميكنم به خودش ، شم بالايي تو اين كار داره مطمئنم شركت و بهتر از من اداره ميكنه .
چند لحظه نگاهم كرد و بعد گفت :
_ ميتوني بري به همون ادرسي كه رو كارت هست و درباره م تحقيق كني . ادرس خودت هم رد كن بياد تا من درباره ت تحقيق كنم ...
ابروهامو با تعجب دادم بالا ،
_ واسه ي چي ؟
خنده ي بلندي كرد و گفت :
_ دارم به شراكت باهات فكر ميكنم ديگه ....چرا گيج ميزني ؟
_ شراكت ؟!
سرشو آورد جلو و گفت :
_ تو شريك نميخواي ؟
تو همين لحظه غذا رو آوردن و دوتايي مشغول شديم . پرهام در حال خوردن گفت :
_ راستش من بدم نمياد باهات شريك شم . هم از فرانسه مدرك داري كه خيلي براي كار نكته ي مثبتيه . هم اينكه من نميتونم كاملا شركت بابامو ول كنم به امان معاون شركت ، اگه با تو شريك بشم همه ي كارا رو ميريزم رو سر تو و هم به شركت بابا ميرسم هم به كار مورد علاقه م .
با اين حرفش به فكر فرو رفتم ، پيشنهاد بدي نبود اما من چقدر میشناختمش؟ .به هر حال به نظرادم بدی نمیومد ... منم در لحظه تصميم گرفتم رو حرفش فكر كنم . وقتي از رستوران بيرون اومديم با هم دست داديم و قرار شد بازم همديگه رو ببينيم تا درباره ي كار صحبت كنيم . وقتي به سمت ماشينم ميرفتم اونم پشت سرم حركت كرد ، ماشينشو كنار ماشين من پارك كرده بود . در ماشينمو كه باز كردم اونم در حالي كه چند قدم اونورتر در هايونداي خودشو باز ميكرد با خنده گفت :
_ تو چرا همه چيت سفيده پسر ؟
فكر كنم منظورش از همه چيز موبايل و ماشينم بود كه سفيد بود . البته اون لب تاپم و نديده بود كه اينو ميگفت ، اما از حق نگذريم لب تاپم هم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 77- رمان آنتی عشق , دنیای رمان - رمان عشق فلفلی Pani_Moghadam , Novel.parspa.com worth $0. SEO analysis of novel.parspa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان آنتی عشق , رمان خوانها , رمان مخصوص موبایل آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/17 تاریخ
کد :60760

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا