تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آنتی عشق (فصل پنجم)



دلم میخواست بمیرم... یعنی همش تقصیر اون عسل مادر مرده بود. این دختره یه کلمه نمیتونست بگه که برادر داره... با تاپ و شلوارک ... خدایا... کاش با همون لباس کاراته میومدم بالا ... من احمق اگه اون تاپ وشلوارک و زیر لباسم نمیپوشیدم مجبور نمیشدم که اون رویی و دربیارم و با زیریه جلوی داداش نره خرش جولون بدم... خاک بر سرم کنن با این تز دادن های بیخودم.
هامین صدام کرد.
این دیگه چی از جونم میخواد. بابای من اینقدر منو چپ چپ نگاه نمیکنه که این پسره ی فرنگی ... صبر کن ببینم این تو اون خراب شده هم بقیه که از کنارش رد میشدن ومجبور میکرده که روسری سرشون کنن؟؟؟ هاااان؟
بی اهمیت به اینکه بهم اشاره کرد تا سوار ماشینش بشم سوار پراید مهراب شدم که هنوز دستم بود. خوب اون با یه پای نداشته اش چی جور میخواست رانندگی کنه؟ خوب حق بود که دست من باشه تا هر وقت که اوفش خوب بشه...
سوار شدم وهامین جلو اومد وگفت: تو واقعا نمیدونستی ؟
-چیو؟
هامین: اینکه پرهام خونه است؟
-هه...من اصلا نمیدونستم که عسل برادر داره...
هامین لبهاشو تر کرد وگفت: از بچگیتم ریلکس بودی مرضیه... یادته جلوی پسر همسایه افتادی تو استخر... بعد بلوزت گیر کرد به پله ها و پاره شد...
دنده رو خلاص کردمو گفتم: اره ... از برکات هول دادن شما بود...
خندید وگفت: هیچ وقت یادم نمیره که چطوری با اون تاپ پاره پوره جلوی من و افشین رژه رفتی... یادته چطوری گریه میکردی؟ امان از تو مرضیه...
استارت و زدم اما ماشین روشن نشد.
به هامین گفتم: همیشه همین بودی ... نه هامین! خداحافظ....
اخم هاش تو هم رفت .... خوشش نمیومد بهش بگم همین... وقتی اون به من میگفت مرضیه.... والله. دوباره استارت زدم.. اونم به سپر عروسکش تکیه داده بود و به من زل زده بود.
این لعنتی هم معلوم نبود چه مرگشه که روشن نمیشد.... ده بار استارت زدم اما انگار نه انگار...
باید به هامین میگفتم که ماشین و هول بده؟
خودم پیاده شدم.. لعنتی کوچه سربالایی بود زورم نمیرسید ماشین و جا به جا کنم.... با این حال تلاشمو کردم . هامین هم زل زده بود به من. درواقع منتظر بود که خواهش کنم بیا کمک کن ماشین و هول بدیم... عمرنات!!!
بعد کلی زور زدن ... زنگ خونه ی عسل اینا روزدم.عسل خودش جواب ایفون رو داد.
ازش خواهش کردم همراه برادرش بیان تو کوچه جلوی در...
عسل هم فوری گفت باشه ...منم یه نگاه پیروزمندانه به اون پسرک سفید پوش که خودشو شبیه این خرسای ویترینی کرده بود انداختم. خاک بر سر اخه سفید رنگ پسره؟ نه من بدونم؟ چه عروسی هم کرده خودشو... جان من قیافه رو نگاه... فدای یه وری وایستادنت...
اخی مهرابم همیشه همینجوری یه وری وایمیسه...
پرهام وعسل در وباز کردن.
پرهام با شیطنت گفت: جلوی در خونه ی ما کنگره گرفتید؟
رو بهش که بلوز طوسی و یه جین مشکی پوشیده بود وموهاشو ژل زده بود گفتم: میشه کمکم کنید ماشین روشن نمیشه...
پرهام یه نگاهی به من و یه نگاهی به هامین انداخت وگفت: هولش بدم یعنی؟
-اگه ممکنه....
پرهام باز یه نگاهی به هامین انداخت... کاملا معلوم بود تو ذهنش اینه که چرا از پسرخالم کمک نخواستم... منو بکشی بهتره تا اینکه برم به همین خان خواهش کنم... والله.
پرهام یه اهمی کرد و با عسل پشت سپر و گرفتن ... سر بالایی بود و زور اون دو تا هم خوب نمیرسید.
پرهام رو به هامین گفت: داداش تو هم بیا یه دستی بزن به این ماشین....
من به جای هامین جواب دادم : اقا پرهام ایشون ناخن هاشون میشکنه ... بیخیال شین... خالم واسه پدیکور ومانیکورش کلی خرج کرده ...
پرهام خندید و گفت: هامین دختر خالتو زودتر به ما معرفی میکردی...
هامین یه پوزخند زد وگفت: حالا هم دیر نشده... مرضیه ... پرهام... پرهام جان ... مرضیه...
و با بدجنسی به من خیره شد.
پرهام متعجب به عسل گفت: مگه نگفتی میشا؟ و رو به من گفت: حالا یه اسمم شما بگین تا سه نشه بازی نشه...
با حرص خواستم بگم مرضیه ومرض که هامین توضیح داد اسمش تو خونه میشاست ... تو اصل شناسنامه مرضیه است. منم عادت دارم ادما رو به اصلشون صدا کنم...
حیف که نمیخواستم جلوی پرهام حرف نافرم بزنم چون دیدار اول بود... وگرنه خیال نکن واست جواب ندارم هامین خان!
پرهام حین زور زدن گفت: بابا هامین اینجا شیبش خیلی تنده ... بیا کمک...
هامین لبخندی زد وگفت: بیشتر تلاش کنی حتما موفق میشی....
عسل هم با لحن خاص و نگاه میخی که به هامین داشت گفت: اره حیفه واسه لباسشونم... و رو به من گفت: وای میشا جون یه دستی به این ماشین بکش... گل شدم...
دیگه کلافه از غر غراشون ... و نذر ونیاز تو دلم با همون چند مترپیش روی لامصب روشن شد. خدا نکشتت مهراب که منو جلوی این جمع ضایع کردی منو... سنگ قبرتو بشورم بشر...
از پرهام و عسل تشکر کردم وبدون اینکه از هامین خداحافظی کنم راهمو کشیدم و رفتم .
به سمت خونه می روندم... با دیدن عرفان که سر کوچه ایستاده بود و به در خونمون زل زده بود. از رفتن مصرف شدم....
دنده عقب گرفتم که سرشو به سمتم چرخوند. یه لحظه هول شدم و ترمز کردم... دیدم داره به سمتم میاد....
دنده عقب گرفتم که سرشو به سمتم چرخوند. یه لحظه هول شدم و ترمز کردم... دیدم داره به سمتم میاد....
سرعتمو بیشتر کردم... پیچیدم توی خیابون اصلی و به سمت خونه ی مهراب راه افتادم... حوصله ام هم سر رفته بود.
مهراب با تعجب در و باز کرد.
خندیدم وگفتم: مهمون پر رو تر از من دیده بودی؟
مهراب ذوق زده گفت: تو صاحب خونه ای...
وارد خونه شدم وگفتم: ماشینت استراتش مشکل داره ها ...
مهراب به کمک عصاش سری تکون داد و گفت: یه ذره دیر روشن میشه...
سرمو تکون دادم وگفتم: اره جون خودت فقط یه ذره ...
یه خانمی از اشپزخونه بیرون اومد .... داشتم حرف میزدم که کلمه تو دهنم ماسید... اروم گفتم: سلام...
خانم لبخندی زد و گفت: سلام عزیزم...
اروم گفتم: شرمنده بد موقع مزاحم شدم...
-نه عزیزم من داشتم میرفتم... تو باید میشا باشی.... نه؟
با تته پته گفتم: بله...
خانمه که تقریبا شاید نزدیک سی و هفت هشت سالش بود اروم بغلم کرد وگفت: همونطوری هستی که مهراب ازت تعریف کرده .خانم و زیبا و دوست داشتنی... من فهیمه هستم... از اشناییت خوشبختم عزیزم...
هنوز گیج ایستاده بودم که فهیمه خانم از مهراب خداحافظی کرد و صورتشو بوسید و به من با لبخند خداحافظی تحویل داد و از خونه خارج شد.اونقدر هنگ بودم که هیچی نتونستم به زبون بیارم...
مهراب فهیمه خانم وتا دم در بدرقه کرد. با صدای بسته شدن در گفتم: این کی بود؟ اگه میدونستم مهمون داری نمیومدم...
مهراب خندید وگفت: همون بهتر که نمیدونستی...
روی مبل نشستم و مهراب رفت تا یه چایی برام بیاره...
وقتی دو تا لیوان چای جلوی من و خودش گذاشت گفت: چه خبرا؟
بی حاشیه گفتم: فهمیه خانم کی بود؟
مهراب: چطور؟
-همینجوری کنجکاو شدم....
مهراب: فکر میکنی کی باشه؟
-شاید مادرت... البته خیلی جوونه....
لبخندی زد وگفت: نه مادرم نیست....
-خواهرته؟
-نه...
-اصلا فامیلته؟
-از فامیل بهم نزدیک تره...
- پس یا خاله ات بود ... یا عمه ات...
مهراب اهی کشید وگفت: هیچ کدوم...
اونقدر کنجکاو شده بودم که مهراب هم فهمیده بود...
با نگرانی بهم نگاه میکرد و منم پر سوال به صورت مهربونش...
بعد از چند لحظه گفت: میترسم اگه بگم بری و از دست بدمت...
از حرفش خیلی یکه خوردم... با این حال خودمو نباختم و گفتم: فکر کردی منم مثل توام که پشت کنم به همه چیز و یهویی بگم تمام!
مهراب موهاشو به چنگ کشید وگفت: یه بار از سیامک خواستم بهت بگه...
اخم کردم وگفتم: ولی یادم نمیاد که سیامک راجع به تو بهم چیزی گفته باشه...
مهراب لبخندی زدو گفت: حتی صبا هم بهش اصرار کردم که راجع بهش باهات صحبت کنه ... اما هیچ کدومشون حاضر نشدن که بهت بگن... اخرشم افتاد گردن خودم...
-چیزی که مربوط به خودته رو خودت باید بهم بگی... نه صبا یا سیامک... اگه از دهن اونا میشنیدم بهم بر میخورد....
کمی ازچاییش خورد و درحالی که مستقیم زل زده بود تو چشمام گفت: قول میدی مثل اون دفعه اول جواب ندی و اول فکر کنی؟
مگه چی میخواست بگه اینقدر نگران بود؟ نکنه فهیمه خانم... به مهراب نگاه میکردم... دلم نمیخواست این دیدی که الان بهش دارم و از دست بدم. اصلا دلم نمیخواست به دلم بد راه بدم که شاید مهراب یه ذره .... یه اپسیلون از اینی که هست ... شخصیتش تو ذهنم خراب بشه...
با نگرانی به صورتش زل زده بودم وفکر میکردم چه چیزی اینقدر مهمه که مهراب بخاطرش اینطوری مچاله شده و نگرانه که ولش نکنم....
مهراب: تو حاشیه بهت بگم یا رک وصریح؟
دهنم خشک شده بود... قلبم تو گلوم بود. به زور نفس عمیق کشیدم وگفتم: هر جور خودت راحتی...
مهراب اروم وشمرده گفت: دوست دارم یهویی بهت بگم و همه چیز تموم بشه ... اما میترسم به همون سرعت تو رو از دست بدم...
لبهامو گزیدم..... نکنه فکری که تو سرم بود و قدم رو می رفت درست باشه؟
مهراب کمی سر جاش جابه جا شد وگفت: میدونی میشا...
قبل اینکه بذارم جملشو کامل کنه با یه بغضی که تو گلوم بود گفتم: تو زن داری مهراب؟ اره؟ فهیمه خانم زنت بود؟
گریم گرفته بود... مهراب زن داشت؟
مهراب پقی زد زیر خنده.... حالا نخند کی بخند... منم مبهوت زل زده بودم بهش و امیدوار بودم حدسم درست نباشه...
بعد خنده هاش گفت: دیوانه... فهیمه خانم میدونی چند سال ازم بزرگتره؟چهل و پنج سالشه.... جای مادرمه ...
دماغمو کشیدم بالا و گفتم: ولی خیلی خوب مونده... من فکر کردم سی و هفت هشت سالشه....
مهراب که هنوز ته صورتش میخندید گفت: اره...
یه نفس راحت کشیدم وگفتم: خوب...
مهراب با لبخند گفت: فکر کردی اینقدر خرم که یه خانم این سنی و بگیرم؟ اخه من که زن داشتم نمیومدم ازت خواستگاری کنم دختر خوب....
-خوب من چه میدونم...این همه مردای زن دار میرن زن میگیرن....
مهراب باز خندید و منم خنده ام گرفته بود. واقعا گاهی چه فکرا که نمیکنم....
کمی بعد مهراب اروم گفت: حالا بگم؟
-چیو؟
مهراب: ای خدا ... تازه می پرسه لیلی زن بود یا مرد....
-اهان.... اره بگو...
مهراب تو روم خندید وگفت: اماده ای؟
-اره باشمارش من شروع کن... یک .... دو... س...ه...
مهراب خندید وگفت: میشا به خدا خلی ....
-خوب بگو دیگه... زیر لفظی میخوای؟
مهراب تو چشمام خیره شد و در یک جمله گفت: چرا تا حالا ازم نپرسیدی پدر و مادرم کجان؟
یه کمی فکر کردم و بعد گفتم:
-شاید چون فکر کردم خودت باید بگی.... نه اینکه من تو زندگیت دخالت کنم...
مهراب: نمیخوای بدونی؟
-اگه خودت دوست داشته باشی بگی حتما... اگه راحت نیستی نه...
مهراب: اگه میتونی رو پیشنهاد ازدواجم فکر کنی بگم ... اگه نه... و سکوت کرد.
دستام عرق کرده بود. چقدر می پیچوند ... خوب بگو دیگه ...
یه نفس عمیق کشیدم وگفتم: اتفاقا دوست دارم که این دوستی و رابطه تهش یه سرانجام خوب داشته باشه ... اما نه به این زودی...
تو چشماش یه برق امیدواری و دیدم... شایدم ذوق کردن.... یه لبخندی بهم زد وگفت: امیدوارم بخاطر شرایطم از دست ندمت...
نفسمو به زور از دهنم بیرون فرستادم و مهراب لبهاشو خیس کرد و بعد از مکث و سکوتی که فقط صدای تیک تاک ساعت و بوق ماشینی که از پنجره ی باز اشپزخونه میومد پرش میکرد... سرشو پایین انداخت وشمرده شمرده گفت: از وقتی چشم باز کردم تو پرورشگاه بودم...!
نفسمو به زور از دهنم بیرون فرستادم و مهراب لبهاشو خیس کرد و بعد از مکث و سکوتی که فقط صدای تیک تاک ساعت و بوق ماشینی که از پنجره ی باز اشپزخونه میومد پرش میکرد... سرشو پایین انداخت وشمرده شمرده گفت: از وقتی چشم باز کردم تو پرورشگاه بودم...!

فهیمه خانم هم اونجا کار میکرد... از قدیمی های پرورشگاهه... میگفت منو یه دختر جوون هفده هجده ساله اورده داده دست فهیمه خانم و رفته... نمیدونم پدرم کیه.... مادرم کجاست.... نمیدونم نفس کشیدنم شرعی هست یا....

یه کمی مکث کرد و گفت: نمیدونم کس و کاری دارم یا نه.... خیلی ها اومدن که منو به فرزند خوندگی قبول کنن اما قسمت نشد.... تا هجده سالگی تو پرورشگاه بودم.... بعدش هم دانشگاه و درس و ورزش... با کمک فهمیه خانم و پول هایی که با بدبختی جمع کردم ووام و هزار تا دردسر تونستم اینجا رو اجاره کنم.... بعدش هم اون ماشینی که الان دستته رو هم از فهیمه خانم قسطی خریدمش... در حقم مادری کرده اما مادرم نیست... شناسنامه ام هم به نام فامیلی اونه... ولی جای دو تا اسم توش خالیه ... یه تاریخ قلابی هم ....

وسکوت کرد... یه اه اروم کشید و سرشو پایین انداخت.

خشکم زده بود... سیخ نشسته بودم... نفس عمیقی کشیدم و به چهره ی درب و داغونش نگاه کردم... تمام تعریفاتش ده دقیقه هم نشد... خودمو اماده کرده بودم برای شنیدن یه تراژدی غم انگیز... یا طلاق... فوت نابهنگام... پدر معتاد.... مادر زندونی... قاتل... یا هر چیز دیگه ای جز این. چون تنها چیزی که به فکرم نمیرسید همین بود که شاید مهراب یه بچه سرراهی باشه که هیچ خانواده ای نداره...

یا شاید ادمی باشه که تمام گزینه هایی که تو سرم در همین چند لحظه از زندگی غم انگیز مهراب ساخته بودم باشه... ادمی که به خاطر شرایطی بچه اشو میذاره پرورشگاه و... یه ادم مهربون میشه مثل مهراب.

با سوالش یه کمی جا خوردم. ازم پرسید:

-از چشمت افتادم؟

بهش نگاه کردم... اخم کرده بود. صورتش کلا اویزون بود... قیافه ی تو همی داشت.

یه تای ابرومو بالا دادم وگفتم: مگه قبلا رو چشمم بودی؟

مهراب پوفی کشید وگفت: ببخش وقتتو تلف کردم...

از جاش بلند شد که استین پیراهنشو کشیدم و تعادلشو از دست داد و پرت شد رو مبل... با تعجب زل زد به من و منم خندیدم وگفتم: مهراب جدی میشی خیلی ادم غیر قابل تحملی میشیا... الکی چرت و پرت تحویل من نده خوب؟

مهراب با یه قیافه ی نمکی ای گفت: یعنی نظرت راجع به من عوض نشده؟

-واه؟ خوب معلومه که عوض شده...

مهراب دهنش نیمه باز مونده بود.

یه ذره جدی شدم وگفتم: الان بنظرم خیلی قابل احترام تری... کسی که بدون اینکه هیچ پشتوانه ای داشته باشه درسشو خونده ... به اینجا رسیده... سالم مونده... الان خیلی جنبه های مثبت پیدا کردی.. تو خیلی بهتر از یه ادمی هستی که تنه اش به تنه ی حساب بانکی باباش گرمه...

با مکث گفتم: ... تویی و خودت... این برام خیلی ارزش داره...

کاملا تیکه وکنایه ام به اون هامین چلمن بود...بعضیا واقعا یاد بگیرن... پسره بی کس و کار خودشو به اینجا رسونده اما هامین... واقعا جای تاسف داره. اگه مهراب هم یه همچین خانواده ای داشت... فکرم ایست کرد. شاید اگه مهراب اونطوری بود از اون سمت بوم میفتاد... میشد یه ادم خوش گذرون... یا هامین ... اون اصلا ادم محکمی نیست شاید اونم... ای خدا چت زدم باز... اصلا چه کاریه که من این دو تا رو با هم مقایسه میکنم؟!

چشمم به مهراب افتاد با یه لبخند زیادی پهن که زل زده بود به من در همون حال گفت: وقتی جدی میشی خیلی بیشتر از قبل خواستنی میشی...

اخم کردم و یه لگد به زانوی سالمش زدم و آخش در اومد وگفتم: برو گمجو بچه پر رو...

و به سمت اشپزخونه رفتم... در یخچال وباز کردم وگفتم: هیچی نخریدی؟

مهراب به اشپزخونه اومد وگفت: نه بابا خریدای تو هم که تموم شد...

-جاااانم؟؟؟

مهراب خندید وگفت: میخوای چی درست کنی؟ واسه ی سوسیس بندری همه چیز دارم...

در یخچالو بستم وگفتم: تو خجالت نمیکشی علنا به من میگی برات اشپزی کنم...

مهراب در کمال پر رویی گفت: خوب تو قراره زنم بشی...

-اوه چه رویایی هستی...

مهراب خندید و گفت: بیا این پولا رو بگیر برو یه چند قلم خرید کن...

چشمام چهار تا شد...

-مهراب چقدر گشادی...

مهراب خندید و گفت: ای بابا ... من با این پای چلاغم کجا برم؟

-بزنم اون یکی هم چلاغ کنم خیال همه راحت بشه... وبه سمت جا لباسی رفتم و از تو جیبش هرچی داشت برداشتم ورفتم که خرید کنم.

یعنی اگه قرار بود زنش بشم و اینطوری ازم بیگاری بکشه سه طلاقه اش میکردم مهرابو...

قبل از اینکه از در ورودی خارج بشم دستمو گرفت وگفت: مرسی میشا...

-مهراب این لوس بازی هاتو ببر واسه فهیمه خانم... ول کن استین مانتوم پاره شد...

خندید و هولم داد بیرون و در و هم بست. از پشت در گفت: سس فرانسوی بگیر.. راستی یه بسته چیپس و ماست مسیر هم یادت نره...

واقعا این بشر چقدر پر رو بودا... !

خندیدم و وارد کوچه شدم... عین دیوونه ها تا مغازه هنوز لبخند رو لبم بود. و فکر میکردم حق ندارم که نظرمو راجع به مهراب عو ض کنم... به هیچ وجه.

اون هنوز یه دوست عزیزه واسم که جایگاهش برام ثابته و هیچ کس نمیتونه مثل اون باشه حتی صبا یا ...!
كار ثبت شركت با پرهام داشت به جاهاي خوبش ميرسيد . تقريبا هر روز توي همون آپارتماني كه يزداني برام پيدا كرده بود مشغول مصاحبه با افرادي بوديم كه با ديدن آگهي استخداممون توي روزنامه به اميد استخدام شدن ميومدن . هجوم اينهمه متقاضي كار به سمت شركت ِ هنوز راه نيوفتاده ي ما برام عجيب و جالب و در عين حال خسته كننده بود . با وجود تعداد زياد مراجعه كننده ها هنوز بعد از گذشت يك هفته نتونسته بوديم كاركنان مد نظرمون رو استخدام كنيم ، بيشترشون يا دانشجو بودن ، يا تجربه ي آنچناني نداشتن و يا مدرك معتبري نداشتن . با اينحال من معتقد بودم كه بايد از بين همينها استعدادها رو كشف كنيم .
تنها كسي رو كه از همون روزهاي اول استخدام كرده بوديم و الان مشغول به كار بود و متقاضيها رو يكي يكي داخل ميفرستاد منشي شركت بود كه دختر كاري و مودبي به نظر ميرسيد . وضعيت شركت حسابي در هم ريخته بود چون از يه طرف دكوراتورها مشغول دكور و رنگ اميزي بودن و از يه طرف هم ما مشغول مصاحبه ، به همين خاطر منشي مجبور شده بود انبوه متقاضي ها رو تو يكي از اتاقها جا بده و يكي يكي بفرستتشون توي اتاق كناريش كه من و پرهام توش لم داده بوديم تا كارگرها بتونن سالن بزرگ شركت رو زير نظر دكوراتور دكور كنن .
مدل مصاحبه كردنمون هم واسه خودش مدلي بود . من روي مبل سه نفره لم داده بودم و پاهامو روي دسته هاي مبل انداخته بودم ، پرهام هم كه ديگه بدتر از من كفشاش هم در آورده بود و پاهاشو روي عسلي بين مبلها گذاشته بود . بازم به ادب و نزاكت خودم كه وقتي ميديم يه خانومي يا مرد مسني وارد ميشه سرجام صاف مينشستم اما پرهام عين خيالش هم نبود . البته اين وسط مواظب بوديم كه توي برخورد باهاشون اونقدر جديت از خودمون نشون بديم كه اگه پس فردا استخدام شدن به خاطر شل گرفتن اينجا در آينده كارها رو شل نگيرن . در واقع فقط من بودم كه سعي ميكردم جديت به خرج بدم و پرهام فقط اون وسط با نمك ريختن پارازيت مينداخت كه البته براي منم بد نميشد چون كمتر حوصله م سر ميرفت و خسته ميشدم .
به خاطر خستگي يك هفته اي از كارها خيال داشتم صبح جمعه رو تا خود ظهر بخوابم . اما از اونجايي كه عادت به خواب زياد و راحت نداشتم ساعت 9 از خواب پا شدم و مستقيم رفتم پايين تا يه چيزي واسه خوردن پيدا كنم . هنوز همه ي پله ها رو پايين نيومده بودم كه مامان گوشي به دست رو به من كرد و گفت :
_ هامين مامان ، زن عمو فرنوشت داره واسه ناهار دعوتمون ميكنه ، ميخواد مطمئنش كنم كه تو مياي ....جايي كه قرار نداري ؟
سريع گفتم :
_ من نميتونم بيام مامان ، بايد بعد از ظهري برم جايي ...
مامان با تعجب نگاهم كرد و گفت :
_ چطور بي خبر ؟ كجا به سلامتي ؟
واضح و مبرهن بود كه اگه صاف نرم سر اصل مطلب مامان بي خيال نميشه پس ناچار گفتم :
_ قراره با ارمين بريم توچال ...
مامان انگار خيالش راحت شد چون با لبخند روشو ازم گرفت و دوباره مشغول صحبت كردن با تلفن شد .
ديشب با آرمين هماهنگ كرده بودم كه باهام بياد ، قبلش به فرهود هم گفته بودم اما اون ظاهرا كار داشت و نميتونست . نهايتا به ارمين گفتم ، دوست نداشتم كس ديگه اي غير از اين دو نفر از ترسم از ارتفاع خبر داشته باشه واسه همين چيزي به پرهام نگفتم . دوست داشتم قبل از اينكه كار توي شركت به طور رسمي شروع بشه و سرم شلوغ بشه برم توچال و پرش بانجي رو انجام بدم و به قول و قرارم با خودم عمل كنم . توي توهمات خودم تقريبا مطمئن بودم كه اگه اين ارتفاع و بپرم ديگه ترس از بلنديم واسه هميشه از بين ميره .
بعد از ناهار ، كه البته من چيزي نخورده بودم چون نميخواستم اونجا گندكاري بشه ، داشتم لباس ميپوشيدم و اماده ميشدم كه كم كم راه بيوفتيم كه از تو حياط صداي حرف زدن شنيدم ، از پنجره نگاهي به بيرون انداختم ، آرمين و فرناز و آذين بودن ....تعجب كردم كه اونا واسه چي اومدن ! احتمالا اومده بودن پيش مامان ...
اما وقتي داشتم از پله ها پايين ميرفتم صداي آذين و شنيدم كه ميگفت :
_ هر چي به سهراب اصرار كردم كه بياد قبول نكرد ، ميگفت ميخواد استراحت كنه .....آخه يه خورده هم سرما خورده ...
مامان نگاهش كرد و با شماتت گفت :
_ اگه سرما خورده پس چرا تنهاش گذاشتي ؟ برو خونه مواظبش باش ...
اذين هم با سرخوشي جواب داد :
_ اي بابا ، مگه بچه ست مامان ؟! ...استراحت ميكنه خوب ميشه ديگه ....از توچال نميشه گذشت ...
سريع با تعجب بين حرفش پريدم :
_ حالا كي ميخواد تو رو ببره توچال ؟
با خنده اومد طرفم و در حالي كه خودشو لوس ميكرد دستشو انداخت دور گردنم و گفت :
_ تو ...
نگاه گيجي به ارمين انداختم كه شونه هاشو انداخت بالا و گفت :
_به جان خودم من فقط به فرناز گفتم ...
آذين ادامه داد :
_ فرناز به من گفت ، منم زنگ زدم به ميشا و مارال گفتم ....قبول نميكردن ، كلي اصرار كردم تا قبول كردن بيان ...
خودمو با بهت روي مبل انداختم و با نگاه سرزنش كننده اي به آرمين گفتم :
_ قرارمون مردونه بود ...هر چي دختر تو فاميل داريم و خبر كردي ؟
آذين روي دسته ي مبلي كه من روش نشسته بودم نشست و با اخم گفت :
_ واه ، مردونه چيه ؟ ....كسي كه زن و نامزد داره كه مردونه نميره توچال ...
مامان هم ميونه رو گر فت و گفت :
_ راست ميگه ديگه ، خوب كردي اذين كه زنگ زدي به ميشا ...آفرين مامان ...
و در همون لحظه با به صدا در اومدن زنگ تلفن از جاش بلند شد .
دوباره نگاه عصبي مو حواله ي آرمين كردم كه قيافه ي مظلومي به خودش گرفت و گفت :
_ بابا من فقط به زن خودم گفتم ، بدون اجازه ي زنم كه نميتونم جايي برم ...ميتونم ؟
زير لبي گفتم :
_ زن ذليل ...
همون لحظه چشمم به فرناز افتاد كه داشت نگاهم ميكرد ، سريع لبخندي زدم و گفتم :
_ خوبي فرناز ؟!
با نگاه معني داري لبخند زد و گفت :
_ ممنون هامين ، تو چطوري ؟
نفس عميقي كشيدم و گفتم :
_ عالي ! بهتر از اين نميشم ...محيا كجاست ؟
_ گذاشتمش پيش مامانم ...
سري تكون دادم و رو به آرمين گفتم :
_ بانجي ماليده ....يه وقت ديگه ميريم ...
يهو اذين گفت :
_ چي چي رو ؟ من فقط به عشق اين كه پرش تو رو ببينم سهراب و با اون حالش تو خونه تنها گذاشتم ...
با كف دست به پيشوني م كوبيدم و با حرص به آرمين گفتم :
_ از س
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 77- رمان آنتی عشق , دنیای رمان - رمان عشق فلفلی Pani_Moghadam , Novel.parspa.com worth $0. SEO analysis of novel.parspa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان آنتی عشق , دانلود داستان رمان عاشقانه , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/17 تاریخ
کد :60758

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا