تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آنتی عشق (فصل ششم)



توقع داشتم صورتش تو هم بره و چندشش بشه... اما براش مهم نبود. احتمال میدادم که تا عمر داره اون ژاکت و تنش نکنه.
از فکرم خنده ام گرفت و هامین هم رفت تا یه چیزی برای تناول پیدا کنه... سرمو رو بالش پرت کردم . جلوی ندا خیلی بد خیط شدم. اون از مهمونی... اینم از الان...
ساعت از ده گذشته بود که نزدیک خونه رسیده بودیم.
از اینکه براش مزاحمت ایجاد کرده بودم وگردششو بهم زده بودم ... یه جورایی عذاب وجدان داشتم. حس میکردم باید این قراری و که بهم زده بودم و جبران میکردم.
سر کوچه با هم از تاکسی پیاده شدیم.
هامین لبخندی بهم زد وگفت: یادم باشه یه مانتو برات بخرم...
-خوب منم یه ژاکت بهت بدهی دارم...
هامین لبخندی زد وگفت: اگه رفتیم خرید جبران کن...
با نهایت پررویی گفتم: من پس فردا وقتم ازاده...
ابروهاشو بالا داد وگفت: منم که کلا وقتم ازاده... و لبخندی نثارم کرد وگفت: اتفاقا دوست دارم یه گشتی توی پاساژای تهران بزنم...
-باشه... پس فردا ساعت چند؟
هامین: عصر خوبه؟ برای شام؟
-شام؟ فکر کردم یه خرید ساده است؟
هامین:هرجور خودت راحتی...
-منهای شام.... یه خرید و یه گشت زدن ساده ... در نهایت هم یه بستنی.... فالوده شیرازی با اب لیموی فراوون...
هامین لبخند عمیقی زد... نگاهش رنگ یه خاطره ی ترش و خوش طعم و داشت.خاطره ای که سر کوچه ی ما یه بستنی فروشی باز شده بود و هر روز هر روز فالوده شیرازی میخوردیم...
هامین:روز خوبی بود.
شاید به تلافی اون خاطره و سلیقه اینو گفت. وگرنه دوندگی تو بیمارستان و بدحالی من کجاش میتونست خوب باشه.
چیزی نگفتم ودستشو به سمتم دراز کرد وگفت: شب بخیر...
دستشو گرفتم وگفتم: به خاله و عمو رسول سلام برسون... خداحافظ...
تا دم خونه رفتم... خواستم درو باز کنم که دیدم هنوز ایستاده. باز هم سرمو براش تکون دادم و اونم سوارتاکسی شد و رفت.
کلید و داخل قفل انداختم که حضور یه نفر وپشت سرم حس کردم...
با ترس سرمو به عقب چرخوندم. چهره ی منفور عرفان جلوم ظاهر شد.
با حرص گفتم: اینجا چی کار میکنی؟
عرفان: زمین خداست... وایستادم...
-اینقدر وایسا که علف زیر پات سبز بشه...
و رومو برگردوندم تا در و باز کنم که استین کاپشنمو کشید ومنو به سمت خودش چرخوند وگفت: خوش گذشت؟
-به تو ربطی داره؟
عرفان با صدای خفه ای گفت: با پسرای خوشگل موشگل بیرون میری... خوبه... خوبه.... خوش سلیقه شدی....
-به کوری چشم تو بودم... حالا هم برو رد کارت... برو تا جیغ نزدم همه ی همسایه ها بریزن سرت...
یه کمی نزدیک تر اومد و منم تو بغل دیوار بودم... دهنش بوی گندی میداد. چشمهاش زیر تاریک و روشن کوچه هم مشخص بود چقدر سرخه... با عصبانیت گفت: صدای جیغ هاتم باید قشنگ باشن...
دستهامو مشت کردم وگفتم: برو گمشو ... برو تا نزدم لهت کنم...
عرفان: تو؟ تو بزنی منو له کنی... چه کسی.... خانم کوچولو... قرعه ات به نا م منه.... نمیذارم به همین راحتی ازچنگم در بری... بالاخره خودتم کوتاه میای...
-من کوتاه بیام؟فکر کردی مغز خر خوردم که با توی مفنگی علفی باشم؟
عرفان: هر خری که این زر زرا رو کرده میخواسته منو بد نام کنه... وگرنه باباتو دوباره بفرست تحقیق...
-اره جون خودت.... از قیافه ات نشئگی می باره... اگرم دیدی بابام اومد و دنبال زندگی تو و کس و کارت گشت فقط بخاطر عزت و احترامی بود که واسه ی داییت داشت... وگرنه تو از نظر هر ادم سالم عقلی رد شده ای.. برو به فکر دوا درمون باش شاید بعد این یه فرجی شد....
عرفان با غیظ گفت: اگه جوابم کنی بدبختت میکنم...
-منو تهدید نکن... برو خودتو درست کن...
عرفان با صدای بلندی گفت: من تا تو رو نگیرم ولت نمیکنم...
-صداتو بیار پایین.. نصف شبی ابرومو بردی... برو تا زنگ نزدم پلیس بیاد جمعت کنه...
عرفان: منو از پلیس نترسون.... عین ادم اومدم خواستگاریت... چی کمتر از اون شاه پسر پوفیوزم؟
-اولا حرف دهنتو بفهم.. ثانیا... منم عین ادم بهت گفتم قصد ازدواج ندارم.... که اگرم داشته باشم با تو یکی ازدواج نمیکنم... ثالثا اون مواد لعنتی و بذار کنار واسه ی زندگی خودت ... حداقل بار دیگه که رفتی خواستگاری کس دیگه بگی که سالمی.... درستی...
عرفان با یه لحن ملتمسانه و کش دار گفت: تو با من باش ... من بخاطر تو هم که شده ترک میکنم...
دیگه ظرفیت کنترل اعصابم فیکس پر فول شده بود. هرچی من هیچی نمیگفتم ...
-بس میکنی یا نه؟ هر چی من میگم نره... این میگه بدوش....
عرفان جلوتر اومد و دستهامو گرفت و کاملا چسبوندتم به دیوار... درحالی که با دهنش به سمت لبهام میرفت با زانوم یه ضربه ی محکم به زانوش زدم و با یه حرکت دستشو پیچوندم و نقش زمینش کردم.
مرتیکه ی عوضی...
عرفان در حالی که ناله میکرد گفت: جواب این کارتو می بینی... یه لگد دیگه هم به پهلوش زدم وگفتم: بار اخرت باشه نصف شبی جلو راهم سبز میشی....
عرفان مسخره درحالی که روی زمین نشسته بود گفت: یعنی روز بیام اشکال نداره؟
کلید و توی در انداختم و دیگه محلش ندادم.
وارد خونه شدم و در وبستم. نفس نفس میزدم. دلم میخواست خرخره اشو بجوم پسره ی دیوانه ی روانی.
با دیدن بابام که داشت وضو میگرفت انگار... لبخندی زد م و به سمتش رفتم و از پشت دستهامو جلوی چشمهاش گذاشتم...
صورت بابا رو بوسیدم وگفتم: خوبی پرویز خان... چه خوش تیپ شدی...
بابا منو چرخوند و مقابل خودش نگه داشت وگفت: به به میشا خانم... خوش میگذره؟ تنها تنها خوش میگذرونی خانم خانما؟
یه لبخندی بهش زدم ودعا به جون مارال کردم که از اتفاقی که افتاده بود چیزی بروز نداده بود.
بابا پرسید: چیه؟ چرا اینقدر سرخی بابا جون؟
-هیچی بابا جون... یه خرده عصبانی شدم...
بابا: از چی بابا؟
-هیچی این راننده تاکسیه دندون گرد بود...
بابا متعجب پرسید: مگه با هامین نیومدی؟
-خوب چرا...
وای چه سوتی گنده ای... خوب مرض گرفته چرا دروغ میگی وقتی بلد نیستی؟ نمیخواستم بابا نگران بشه که یه پسر معتاد مفنگی دنبالم افتاده... وگرنه بدم نمیومد که یه تنبیه درست وحسابی بشه تا به خودش جرات نده که بیاد جلو راهم و بگیره.. اگه بابا با دایی عرفان دوستهای قدیمی نبودند الان مجبور نبودم که دروغ بگم...
یه اهم کردم وگفتم: خوب با هامین با تاکسی اومدم دیگه... حالا ولش کن بابا جون...
بابا موهامو بهم ریخت وگفت: تا منو داری غم نخور... مگه من مرده ام که تو حر ص و جوش بخوری... خودم همیشه پشتتم... یه ندا میدادی میومدم نفله اش میکردم...
-بابا دور ازچشم مامان بلبل میشی ها....
بابا خندید و گفت: امان از دست تو دختر...
و درحالی که اذان واقامه روزیر لب زمزمه میکرد لبخندی بهم زد و منم وارد خونه شدم. یه احساس بدی داشتم از دروغ مزخرفم... اصلا گناهم گردن عرفان... من نمیخواستم مامان وبابا نگران بشن... وگرنه...
چه خوب بود که بابا مثل یه کوه پشتم بود.
نفس عمیقی کشیدم وبه اشپزخونه رفتم... مامان حواسش به من نبود. یه پخ خ خ خ کردم و یه جیغ بلند بالا شنیدم و صدای قهقهه ی خودمو مارال که فضای خونه رو پر کرد.

در حاليكه توي اون تيشرت آستين كوتاه به خودم ميلرزيدم سوار تاكسي شدم . ژاكتم تن ميشا مونده بود . البته اون بيشتر از من بهش احتياج داشت چون بدجوري ميلرزيد . نگاهمو انداختم به خيابون و به فكر فرو رفتم . يكي از مهمترين كارهايي كه تو اين چند روز ميخواستم انجام بدم اين بود كه با ميشا در مورد برنامه هاي مامان در باره زندگيمون صحبت كنم و متقاعدش كنم كه اين كار شدني نيست و من تمايلي بهش ندارم . چون با شناختي كه از مامان داشتم ميدونستم كه حرف زدن باهاش فايده اي نداره . تمام ترسم از اين بود كه همونطور كه مامان گفته بود ميشا بهم علاقمند شده باشه ، اما با رفتارايي كه از ميشا ميديدم ، خصوصا امروز ، ميشد حدس زد همه ي اون حرفا نقشه هاي مامان بوده . در هر صورت امروز هم تموم شده بود و تا الان موقعيتش پيش نيومده بود كه با ميشا حرف بزنم . اما همين روزا بالاخره موقعيتش پيش ميومد . هر چند اون ترس اوليه در مورد ميشا تو من از بين رفته بود . اينكه يه دختر زشت جيغ جيغو باشه ...زشت نبود ، جيغ جيغو هم نبود اما لجباز چرا ! اخلاقش هم تعريفي نداشت اما من به طرز عجيبي از اخلاق تخسش خوشم اومده بود و موجب سرگرميم شده بود . با اين فكر خنده اي رو لبم اومد . اينقدر كيف ميداد آدم ميشا رو بچزونه ...همه ي رفتارا و حالتاش بچه گونه بود . يه لحظه فكر كردم كه اگه اين بچه بشه زنم چي ميشه ، اما با تعجب ديدم كه همچين بدم هم نمياد . در اين مورد كه از پس خونه داري و شوهر داري و بچه داري بر نمياد كه شكي نيست . قسمت جذابش فقط اينه كه زناي وحشي و يه دنده يه چيز ديگه ن .
به اينجاي افكارم كه رسيدم دوباره ياد جسيكا افتادم ، نقطه ي مقابل ميشا ! آخرين باري كه به عباس زنگ زده بودم خبري ازش نداشت . شايد بايد يه دوست دختر جديد پيدا ميكردم تا ديگه هر چي كه شد بي برو برگرد ياد جسيكا نيوفتم . اما بهترين كار براي من در حال حاضر اين بود كه حواسمو رو كار متمركز كنم . دوست داشتم وقتي كاراي شركت روبراه شد يه خونه ي كوچيك هم واسه خودم بگيرم تا كمي از زير ذره بين مامان بيام بيرون . نه فقط به خاطر اينكه دوست دختري كه هنوز نداشتمو ازش پنهون كنم . به اين دليل كه برام سخت بود بعد از اينهمه سال استقلال حالا دوباره برگردم به جايي كه مامان براي همه ي لحظه هام تصميم بگيره .
آخر شب پرهام ماشينمو برام اورد و منم ازش دعوت كردم بياد تو . مامان بهش اصرار كرد براي شام بمونه . بابا هم خيلي باهاش گرم گرفت اما بعد از رفتنش بهم گفت ميسپره امارشو در بيارن كه ببينه ريگي تو كفشش نباشه . هر چند من خودم به پرهام اعتماد داشتم اما بابا معتقد بود كه تو اين دوره زمونه آدم به چشمش هم نبايد اعتماد كنه .
موقعي كه پرهام ميخواست بره تو حياط يواشكي بهم گفت شماره ي مارال و بهش بدم . چپ چپي نگاش كردم و گفتم :
_دست وردار پرهام ...مگه نميبيني خودش دوست پسر داره ؟!
قيافه ي شكست خورده اي به خودش گرفت و بعد انگار فكر بكري به كله ش رسيده باشه سريع گفت :
_ ميگم ...اگه اسم شركتمون و بذاريم مارال ، اونوقت مارال دوست پسرشو ول ميكنه با من دوست شه ؟!
قهقهه اي زدم و گفتم :
_ خدا شفات بده پرهام ...
_به جون تو تا حالا دختري اينجوري به دلم ننشسته بود ...
_تو اول برو جواب اون دوست دختراي ديگه ت و بده بعد بيا سراغ اين يكي ...
فكر نميكردم مارال اينقدر نظر پرهام و جلب كرده باشه ، در اين كه دختر دوست داشتني اي بود و داراي پتانسيل اينكه آدمو تو يه نگاه جذب خودش كنه شكي نبود . اما به نظرم پرهام ديگه شورش كرده بود . تا خودش شخصا تو گوشيمو نگاه نكرد قانع نميشد كه شماره شو ندارم .
با رفتن پرهام منم رفتم بخوابم . البته قبلش يه اس ام اس به ميشا دادم كه :
_ سر قولي كه واسه مانتو بهت دادم هستم ، هر موقع وقت داشتي خبرم كن
در واقع خريد مانتو بهانه بود . دنبال يه فرصتي بودم كه با ميشا حرف بزنم . اينطور كه معلوم بود منتظر موندن براي جور شدن فرصت چندان نتيجه اي نداشت و بايد خودم براي ايجاد فرصت اقدام ميكردم . شك نداشتم الان وقتي اسممو رو گوشيش ببينه شوكه ميشه ، چون وقتي تو بيمارستان خواب بود شماره مو تو گوشيش سيو كرده بودم و باهاش به گوشي خودم زنگ زده بودم تا شماره ش برام بيوفته . چند لحظه بعد جواب داد :
_ منم بايد برات ژاكت بگيرم ، فردا شب خوبه ؟
اينم از موقعيت ! سريع نوشتم : خوبه ، تا فردا .... و گوشيمو سايلنت كردم چون بدجوري خوابم ميومد .
با اينكه در مورد پرش ارتفاع گند زده بودم اما نميشد گفت روز بدي داشتم . به هر حال پسر چهارده ساله نبودم كه به خاطر اصطلاحا ضايع شدن جلوي جمع خجالت زده بشم . از نظرم چندان مسئله ي حادي نبود . با هم بودنش برام قشنگ بود و اين باهم بودنه به ناكامي تو پرش ميچربيد .اون روز با همه ي استرساش ، با اين كه سرم گيج رفت ، با اينكه ميشا حالش بد شد ، با اينكه مجبور بودم چند ساعت با نگراني توي بيمارستان باشم روز بدي نبود به اين دليل كه هنوز سرمو نذاشته بودم رو بالش كه خوابم برد .
روز بعد تا عصر شركت بودم . هنوز درگير تداركات اوليه و استخدام بوديم . اما از صدقه ي سر بابا مشتريامون هنوز شركت راه نيوفتاده از راه رسيده بودن . اولين قرارداد و بستيم و قرار شد تا اماده شدن شركت كارا رو بين خودم و پرهام تقسيم كنيم و ببريم خونه انجامش بديم . و تا اخر اين هفته كاراي نيمه كاره رو تموم كنيم تا از اول هفته ي بعد شركت رسما راه بيوفته .
عصر كه برگشتم خونه با وجود خستگي قرارم با ميشا رو يادم بود . قرارمون ساعت هفت بود . سريع يه دوش گرفتمو بعد از لباس پوشيدن وقتي خيالم از تيپم راحت شد خونه رو به قصد خونه ي عمو پرويز ترك كردم . مامان وقتي فهميد با ميشا قرار دارم حسابي ذوق كرد . بيچاره نميدونست نيتم از اين قرار اينه كه كاسه كوزه شو به هم بريزم .
جلوي در خونه شون منتظر موندم و بهش اس دادم كه بياد بيرون . زياد طول نكشيد كه بدو از خونه خارج شد و اومد سوار شد . نفس زنون سلام كرد . نگاهي بهش انداختم و گفتم :
_ سلام ...چرا نفس نفس ميزني ؟ دنبالت كرده بودن ؟
در حاليكه هندزفزي شو از گوشش بيرون مياورد و ميذاشت تو كيفش گفت :
_ داشتم تو حياط بسكت بازي ميكردم ...
به قدش نميومد رشته ش بسكتبال باشه ، واسه همين پرسيدم :
_رشته ي ورزشيت چيه ؟
در حالي كه نگاهش رو قسمتي از كوچه ثابت مونده بود زير لبي گفت :
_ كاراته ...
بعدش سريع نگاهشو از كوچه گرفت و گفت :
_ حركت كن ديگه ...
با تعجب به جايي كه خيره شده بود نگاه كردم ، يه پسر 23_24 ساله ي ژيگول بود كه داشت با غيظ نگاهمون ميكرد . وقتي نگاه منو متوجه خودش ديد پوزخندي زد و با ابرو واسه ميشا خط و نشون كشيد .
_ اين كيه ؟!
_ هيچي ولش كن برو ...ديوونه ست ، مخش تاب داره ....
_ اگه مزاحمت ميشه برم سراغش ...
_ نه بابا بيكاري ؟! ....حركت كن ، خوبه همين الان بهت گفتم رشته م كاراته ست ...
ماشينو به حركت در اوردم و گفتم :
_ چه ربطي داره ؟...رشته ت كاراته ست كه باشه ، اين دليل نميشه باهاش درگير بشي ...اگه برات مزاحمت ايجاد كرد بگو تا يه فكر ديگه اي به حالش كنيم ...
_ بيخيالش ، عددي نيست ...
ديگه چيزي نگفتم و تا رسيدن به مقصد ساكت بوديم . فقط صداي ميشا كه هر چند وقت يكبار راهنمايي ميكرد كه از كدوم طرف برم سكوت و ميشكست .
با راهنمايي ميشا نزديك يه پاساژ پارك كردم . ميشا درو باز كرد كه پياده بشه اما وقتي ديد من هنوز نشستم با تعجب نگاهم كرد و گفت :
_ نميخواي پياده شي ؟!
نيم نگاهي بهش انداختم و گفتم :
_ يه دقيقه بشين ...
دوباره در و بست و سر جاش نشست و منتظر موند تا حرف بزنم ، هیچ وقت حاشیه نمیرفتم... یعنی بلد نبودم مسیر مستقیم و دور بزنم... بخاطر همین سريع رفتم سر اصل مطلب :
_ ميدونستي همه ما رو نامزد ميدونن ؟
نگاهشو دزديد ، نفس بي حوصله اي كشيد و بعد از كمي اين پا و اون پا گفت :
_ بله کاملا...
- چه خوب که میدونی...
-چطور؟
چشمامو ريز كردمو پرسيدم :
_ مثل اين كه بدت نيومده ، آره ؟!
با يه حركت ناگهاني به سمتم برگشت ، با يه اخم عميق خواست چيزي بگه ، اما سريع دهنشو بست . كاملا به سمتش چرخيدم و گفتم :
_ ببين مرضيه ، ما بايد درباره ش حرف بزنيم ...
اوپس ! اين دفعه مرضيه از دهنم پريد ، چون واسه مواقع جدي دليلي نميديم ازش استفاده كنم . الان كه وقت سر به سر گذاشتن نبود . با چشم غره ازم رو گردوند و گفت :
_ اتفاقا منم میل شدیدی دارم که راجع بهش باهاتون حرف بزنم ...بله ، بفرماييد ...ميشنوم ...
نفس عميقي كشيدم . دليلي براي طفره نميديدم چون با رفتارا و حركاتي كه تو اين مدت ازش ديده بودم حالا ديگه مطمئن بودم حرفام لطمه اي به احساسات عاشقانه ش ، طبق گفته ي مامان ، نميزنه . چون اصلا احساس عاشقانه اي در كار نبود ظاهرا .
_ راستش مامانم منو حسابي سورپرايز كرد ، اصلا انتظار نداشتم بدون اينكه چيزي بهم بگه همچين كاري كنه ..
نگاهش كردم تا تاثير حرفمو روش ببينم ، اون هم در حاليكه با گيجي بهم زل زده بود پرسيد :
_ چيكار ؟!
_ همين كه بياد خواستگاري تو ...
با چشمهاي گرد از تعجب بهم خيره شد . بعد از چند لحظه تو شوك موندن بالاخره زبون باز كرد :
_ مگه تو به خاله مستان نگفتي بياد خواستگاري ؟!
نتونستم جلوي خنده مو بگيرم و با صداي بلند زدم زير خنده ، البته عصبي بود ، مامان چرا اين كارا رو ميكرد ، جدا چرا ؟! چرا اينقدر كه رو اعمال نظر رو زندگي من تاكيد داره رو زندگي ارمين و آذين نداره...با ديدن اخم ميشا خنده مو قطع كردم و و با لبخند گفتم :
_ آخه من تو رو كجا ديده بودم كه بگم بياد خواستگاريت ؟! تو هنوز خاله مستانه تو نميشناسي ؟!
چند لحظه به فكر فرو رفت و بعد با ريز بيني نگام كرد و گفت :
_ يعني تو عاشقم نيستي ؟! ...
بازم نتونستم جلوي خنده مو بگيرم با اين تفاوت كه اينبار ميشا هم همراهيم كرد . بعد از اينكه دوتايي كلي به اين حرفش خنديديم گفت :
_ يعني من همه ي اين مدت بيخودي حرص ميخوردم ؟!
_ والا منم كمتر از تو حرص نخوردم ...
ميشا با هيجان گفت :
-تمام مدت داشتم به این فکر میکردم چطوری بگم... اخه خاله مستان همش از احساساتت میگفت... سوغاتی ها... تو اون همه رو برای اذین نیاورده بودی که برای من خریده بودی... من همش پیش خودم میگفتم چطور یه نفر بعد دوازده سال میتونه نسبت به یکی احساسی داشته باشه.... اوووف... باورم نمیشه....
و لبخندی بهم زد و منم فکر کردم نباید قضیه ی سوغاتی وبه روش بیارم که اونها اصلا مال اون نبودند. با این حال دوباره گفت: من تو این مدت چی کشیدم...
-منم کمتر از تو نکشیدم...
سري تكون داد و گفت :
_ پس باهاش حرف ميزني ؟....اصلا اگه خواستي بگو منو نميخواي ....راستش من روم نميشه به خاله بگم نه ، نميخوام فكر كنه بي چشم و روئم ، خاله بيشتر از مامان خودم بهم محبت كرده ، باهاش حرف ميزني ؟
_بايد با هم باهاش حرف بزنيم ، من تنهايي راه به جايي نميبرم ، همونطور كه تا حالا نبردم ...ميتونم مثل خيلياي ديگه راحت رو حرف مامانم حرف بزنم و رنجيدنشو به جون بخرم ، عين خيالم هم نباشه كه دلشو شيكوندم ، اما موضوع اينه كه نميخوام ازم برنجه ...نميخوام هم طوري بشه كه روابط دو تا خانواده خراب بشه ، مثلا مامان تو دلگير بشه كه چرا من دخترشو نخواستم يا مامان من دلگير بشه كه چرا تو پسرشو نخواستي ....واسه همين بهترين راه اينه كه با هم باهاشون حرف بزنيم و مخالفتمونو اعلام كنيم ....
ميشا با لبخند سري تكون داد و گفت :
_ باشه ، موافقم ... حالا كي حرف بزنيم ؟!
_ هر وقت دوباره اين بحثو پيش كشيدن باهاشون حرف ميزنيم ، فعلا كه چند روزيه خبري نيست و همه جا امن و امانه ...
با لبخند حرفمو تموم كردم و اونم با لبخند موافقتشو اعلام كرد و در حاليكه دستشو جلوم ميگرفت گفت :
_ پس قرارداد بسته شد ؟
مثل اينكه بدجوري سر ذوق اومده بود كه فهميده بود منم مثل خودش مخالفم ، خودم هم خيالم راحت شده بود كه ميشا هم حسي نداره . باهاش دست دادم و گفتم :
_ بسته شد .
موهاشو كه طبق معمول با حالت ژوليده ي قشنگي از زير روسريش بيرون اومده بود رو بيشتر به هم ريخته م ، سريع اخم بامزه اي كه در اثر اين حركتم رو صورتش شكل گرفته بود و جمع كرد و با خنده گفت:
-ترجیح میدم مثل یه برادر و دوست بدونم تو رو...
یک تای ابرومو بالا دادم وگفتم:
-يعني یه اذین دیگه صاحب شدم ؟
خندید وگفت:
- اذیت های بچگیمون همش خاطره شد ...
با تمام وجود گفتم: واقعا...
تو چشمهام نگاه کرد وگفت:خوشحالم که برگشتی... ممنون.
دماغشو با دو انگشتم فشار دادم ، با غرغر و خنده دماغشو از انگشتام دراورد و پیاده شد... منم پشت بندش پياده شدم و ماشين و قفل كردم .
به محض پياده شدن با ديدن يه نوشت افزار روبروم چشمام برق زد و با شيطنت به ميشا كه مشغول مهار كردن موهاش بود لبخند كجي زدم و دستش و گرفتم و با خودم به سمت نوشت افزار كشيدم . ميشا كه غافلگير شده بود گفت :
_ چيكار ميكني ؟! ...
بدون اينكه جوابشو بدم وارد مغازه شدم و ميشا رو هم همراه خودم وارد كردم . رو به فروشنده كه خانم نسبتا مسني بود گفتم :
_ سلام خانوم ، برچسب باربي دارين ؟!
فروشنده بعد از خوشامد گويي چند تا ورقه رو جلومون گذاشت ، منم رو به ميشا پرسيدم :
_ خوب كدومشو ميخواي ؟!
ميشا كه داشت با دهن باز از تعجب نگاهم ميكرد سرشو تكون داد و با حرص گفت :
_ الان به چه كارم مياد ؟! اون موقع كه اونقدر دوستشون داشتم زدي پارشون كردي ، حالا چيكارش كنم ؟!
بعد با نگاهي به برچسبها گفت :
_ تازه اينا فقط يه ورق برچسبه ، اون يه دفتر كامل برچسب بود ...
سعي كردم خنده مو جمع كنم ، رو به فروشنده كه با تعجب نگاهمون ميكرد گفتم :
_ دفتر كاملشو ندارين ؟! ...

فروشنده جوري نگاهشو بين من و ميشا ميچرخوند انگار به سلامت عقلمون شك داشت . لابد اولش فكر كرده بود واسه بچه مون ميخوايم ؟ با سر به ميشا اشاره كردم و سري به نشانه ي افسوس تكون دادم تا فقط به سلامت عقل ميشا شك كنه و همينم شد چون وقتي اين حركتمو ديد با لبخند سري به نشانه ي تفهيم تكون داد و رفت سمت ديگه ي مغازه و با چند دسته برچسب ديگه برگشت . جلوي ميشا گذاشتشون و جوري كه انگار داره با يه دختر بچه حرف ميزنه گفت :
_ ببين از اين خوشت نمياد عزيزم ؟!
به سختي جلوي خنده مو گرفته بودم . ميشا نگاهي بهم انداخت و وقتي منو تو اون حالت ديد پوزخندي زد و رو به فروشنده گفت :
_ چرا عزيزم همين خوبه ، شما لباس اسپايدرمن هم دارين ؟!
فروشنده بازم با همون لحنش جواب داد :
_ نه عزيزم ، اينجا كه لوازم تحريره ، شايد تو اسباب بازي فروشيا گيرتون بياد ...
ميشا هم با لبخند گفت :
_ باشه ...به نظرتون سايز ايشون هم گيرمون مياد ؟!
فروشنده با چشماي گرد شده نگاهي به قد و هيكل من انداخت و زير لب گفت :
_ شايد ... نميدونم ...
ميشا برچسبشو از رو ويترين برداشت و گفت :
_ در هر صورت مرسي...
لحظه ي آخر قبل از بيرون رفتن رو به من طوري كه فروشنده هم بشنوه گفت :
_ غصه نخور عزيزم ، قول ميدم هر جوري شده برات گير بيارم ...
با رفتن ميشا من هم بدون اينكه به چشماي خانومه نگاه كنم سريع برچسب و حساب كردم . اما صداي خانومه باعث شد دوباره سرمو بلند كنم و نگاهش كنم :
_ امان از شما جوونا ...
پول و با لبخند ازم گرفت و منم با خيال راحت از مغازه رفتم بيرون . خدا رو شكر فهميد ديوونه نيستيم . با اون جديتي كه ميشا فيلم بازي ميكرد من خودم هم باورم شده بود لباس اسپايدرمن ميخوام !
ميشا با لبخند پيروزمندانه اي به سمتم اومد و گفت :
_ پا رو دم من نذار همين خان ...
با حركتي نمايشي چرخوندمش و پشتشو نگاه كردم :
_ كجا قايمش كردي ؟...
با تعجب نگام كرد : چيو ؟!
_ دمتو ديگه ...
با مشت به بازوم كوبيد و گفت :
_ خجالت بكش ...
با قهقهه دستمو دور شونه ش حلقه كردم و به خودم فشارش دادم . حركتم واسه خودم هم ناگهاني بود ، وقتي با جسيكا بيرون مي
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 77- رمان آنتی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان آنتی عشق , رمان خوانها , رمان مخصوص موبایل آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/16 تاریخ
کد :60591

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا