تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آنتی عشق (فصل هفتم)


مخم قفل کرده بود ... چرا رفت؟ واقعا دوستش بهش زنگ زده بود؟ یا ... با صدای مارال به داخل خونه برگشتم . نفس عمیقی کشیدم.
خاله مستان پاشو روی پاش انداخت وگفت: امان از این جوونا ...
با خنده سر رشته ی بحث گرفت وگفت: ما که دیگه شناخت و تحقیق نمیخوایم.... البته سر اینکه میشا جواهر خونواده ی مودته که شکی نیست و اقا پرویز میتونن از ما تحقیق کنن...
بابا کمی سرجاش جابه جا شد وگفت: اختیار دارین مستانه خانم...
خاله مستان لبخندی زد وگفت: اصلا از همون بدو تولد ناف این دو نفر وبه اسم هم بریدن... خدا روشکر اینقدر ازمایش و غیره هم تو بچگی داشتن که بهفمیم مشکل ژنتیکی هم ندارن و نخواهن داشت... وگرنه من که بیخود اصرار نمیکردم ...نه رسول؟
عمو رسول با لبخندی سری تکون داد و خاله مستان کمی از چاییش خورد و با لبخند گفت: نه چک زدیم نه چونه طاهره میخوام دخترتو بکنم عروس خودم...
مامانم بلند خندید...
نفسم تو سینه حبس شد. حالا من چی میگفتم؟ چی داشتم بگم؟ الان باید هامین اینجا بود و همزمان سخنرانی میکردیم و توجیه و دلیل و منطق میاوردیم که من و اون به درد هم نمیخوریم... اما الان.... من دست تنها .... که معلوم نیست هامین با یه بهونه ی دروغ یا یه بهونه ی راست میدون و خالی کرده بود.
خاله مستان کنار من نشست وگفت: اخرشم میدونستم واسه ی پسر خودمی...
و در حالی که دست راستمو تو دستش گرفته بود من فکر میکردم باید مخالفت کنم... باید یه حرفی به زبون بیارم ... باید بگم نه ... یه نه دو جانبه از طرف خودم وهامین.... بگم که من و اون به تنها چیزی که فکر نمیکنیم زندگی مشترکه ... بگم که هیچ علاقه ای نیست و بگم ...
اما با احساس سرمای جسم کوچیکی تو انگشت دوم دست راستم مات و مبهوت به لبهای خاله مستان که کل میکشید خیره شدم.
مارال بلند شد شیرینی پخش کرد.
عمو رسول به سمتم اومد و پیشونیمو بوسید و درحالی که یه جعبه ی کوچیک و توی دستهام گذاشت سر جاش نشست.
مامان با چشمهای پر از اشک و لبخند نگاهم میکرد و مارال موزیک مبارکه ی منصور وگذاشت و من مبهوت فکر کردم کی جواب مثبت دادم ... یا فکر کردم هامین کجا بود؟
یا فکر کردم این یه خوابه؟ مارال با لبخند گفت: شیرینی نمیخوری عروس خانم؟
عروس؟ چه عروسی؟ این بله برون بود؟ این مراسم چی بود؟ یه لحظه حس کردم من کی ام؟ من کجام ... اینجا کجاست!!!
با کلافگی به چهره ی با محبت خاله مستان خیره شدم که با ذوق به من نگاه میکرد. لبخند های مهربون عمو رسول.... نگاه پر افتخار مادرم ... لبخند پدرم ... خوشحالی مارال و لبخندهاي اذين و آرمين و فرناز و حتي سهراب ....و صدای منصور که میخوند: اومدنت به زندگیم مبارکه...
دلم میخواست بزنم زیر گریه... هامین کدوم قبرستونی رفت؟ منو چرا تنها گذاشت... مگه من میتونستم به خاله ام که مثل مادر برام بود بگم نه .... من پسر تر گل ور گلتو که دوازده سال فرنگ رفته رو نمیخوام... بگم من هیچ شناختی از پسرخاله ای که از حرص منو مرضیه صدا میکرد و موقع رفتن تو فرودگاه بجای خداحافظی گفت: جوش روی دماغت بد ترکیبت کرده مرضیه .... ومن گریه کردم از حرفش و همه فکر کردن بخاطر رفتن اونه... ندارم.
من ... من باید یه چیزی میگفتم.... اما هیچی نگفتم... هیچی برای گفتن نداشتم...
مامان با لبخند بلند شد پیش دستی های کثیف و جمع کرد و در حالی که دوباره میوه میچرخوند عمو رسول گفت: خوب قرار عقد و عروسی هم مستانه از هولش مشخص کرده....
خاله مستانه ریسه ی قشنگی رفت وگفت: البته با اجازه ی پرویز خان....
نفسم تو سینه حبس شد.
ازا ونجایی که بابا از عمو رسول و مامان از خاله کوچیکتر بودند هیچ اظهار نظری نکردند.
خاله می برید و میدوخت و تن من میکرد... حس میکردم هامین کم اورده بود که در رفته بود... اما مگه زندگی اون نبود؟ مگه نمیخواست اونم تصمیم بگیره ... نفسمو فوت کردم.من تمام امیدم به اون بود... به اون و نخواستن ومخالفتش...
خاله از توی کیفش تقویم و دراورد وگفت: اخر ماه که تولد امام رضاست و ایشالا نامزدیتونو رسمی همین اخر ماه تو خونه ی ما برگزار میکنیم... نظرتون چیه اقا پرویز؟
بابا لبخند ی زد وگفت: من چیکاره ام ... تا خودشون چی بخوان...
کاش بابا میگفت نه... کاش میگفت زوده ... کاش میگفت دخترم نمیخواد!!!
با حرص داشتم به لباسی که زوری قرار بود تنم کنم فکر میکردم... به هامین.... به حرفهاش... به نخواستنش و به اجبار و به خاله ای که اندازه ی همه ی دنیا دوستش داشتم و نمیخواستم خم به ابروش بیاد.
حالا داشت بدون پرسیدن نظرم برام تعیین تکلیف میکرد و من حتی نمیتونستم صدام در بیاد ... یه چیزی بگم... یه حرفی بزنم.
خاله با لبخند گفت: برای بعد از عید ... ایشالا تو اردیبهشت بیست و هشتم اردیبهشت مراسم عقد و عروسیتونو راه میندازیم... تا اون موقع خودم مقدماتشو براتون فراهم میکنم... اصلا خوشم نمیاد کشش بدید ها این هامین منو میکشه ...
هامین؟ هامین وخودم تصمیم دارم بکشم... هامین کجایی ببینی چطوری دارن واسه ی زندگیمون تصمیم میگیرن... هامین کاش بودی....
به سختی ازجام بلند شدم و لیوان های خالی ا ز چای و به اشپزخونه بردم وروی صندلی نشستم.
یه انگشتر طلا سفید با کلی برلیان روش بود. ظریف بود اما شیک وسنگین... همیشه فکر میکردم حلقه ای که خواهم داشت درعین سادگی باید با شوهرم ست باشه...
نفسمو سنگین بیرون فرستادم ... موهامو محکم کشیدم... مارال بشکونم گرفتو گفت: عروس خانم ...
با حرص بخاطر حرفش بهش خیره شدم.
با خنده گفت: اوه چه خشانتی... رو به روم نشست وگفت: چیه دمغی؟
چشمهامو ریز کردم وگفتم: ولم کن مارال...
مارال: بابا امشب بله برونته .... و با خنده گفت: یاد این فیلمهایی افتادم که نشون میدن عروس با قاب عکس داماد عروسی میکنه ... و خودش روی میز از خنده پهن شد...
دلم میخواست میفتادم به جونش و موهاشو میکشیدم... از تصورش در اون وضعیت لبخندی حرصی زدم و گفتم: مارال برو بیرون...
مارال از جا بلند شد وگفت: پاشو باید بساط شام و بچینیم...
با رخوت سر پا شدم... فعلا که هیچی مشخص نیست... فردا هم روز خداست یه انگشتر که واسه تو شوهر نشده شده؟ خوب پس به جنبه های مثبت فکر کن. به اینکه با هامین همه چیز و درست میکنید و کسی هم بهش برنمیخوره و ناراحتی پیش نمیاد.
حینی که روی سالاد سس میریختم مارال اهسته زیر گوشم گفت: با مهراب چیکار میکنی؟
یه لحظه از کارم متوقف شدم .... مهراب؟ با مهراب باید چیکار میکردم...؟

حینی که روی سالاد سس میریختم مارال اهسته زیر گوشم گفت: با مهراب چیکار میکنی؟
یه لحظه از کارم متوقف شدم .... مهراب؟ با مهراب باید چیکار میکردم...؟
مارال اهسته گفت: بهتره باهاش تموم کنی... و از کنارم رد شد .... این چی میگفت؟ یعنی چی با مهراب تموم کنم؟ اصلا از این لفظ خوشم نمیومد مگه چی شروع شده بود که باید تموم میشد؟ دوستی مگه انقضا داره؟ اون میتونست همیشه یه دوست خوب باشه... و برام بمونه ... هرچند دلم نمیخواست به این فکر کنم که اون هم منو به عنوان همسر اینده اش نگاه میکنه .... اما من هنوز... هنوز نمیتونستم فکر کنم کنار خودم مردی وبپذیرم که برام بشه همه چیز... بشه همه کس... جای پدر ومادر وخواهر و دوست وبگیره ... و تشکیل زندگی بدم... این نقطه ی کور ذهنم بود.
من برای اغاز زندگی مشترک امادگی نداشتم.... برای پذیرش یه ادم که بشه نزدیک ترین فرد زندگیم امادگی نداشتم.... امادگی نداشتم خانواده داشته باشم و جز اصلی خانواده من باشم... امادگی بچه دار شدن اینده وپذیرش مسئولیت و نداشتم ... من هنوز خودمم نمیدونستم چی میخوام... و یکی از علت های مهمی که مهراب و هامین و هر کس دیگه ای و رد میکردم این بود که نقطه ی کور ذهنم حتی با یه چراغ قوه ی کم سو هم روشن نمیشد!
با صدای موبایل عمو رسول مامان از صدا زدن برای پذیرایی دست کشید و همه منتظر موندیم تا عمو رسول مکالمه اش به پایان برسه.
بعد ده دقیقه خاله تشر زد: رسول غذا از دهن افتاد...
عمو رسول فوری سر سفره نشست وعذر خواهی کوتاهی کرد.
بابا پرسید: کی بود؟
عمو رسول نفس عمیقی کشید وگفت: هامین بود…
خاله سريع پرسيد :
_ چي ميگفت رسول ؟!
عمو رسول لحظه اي اين پا و اون پا كرد و گفت :
_ حالا شامتونو بخورين ...

خاله دوباره با نگراني پرسيد :
_ طوري شده ؟ چي ميگفت ؟ چرا يه دفعه اي رفت ... امان از دست این پسر...
عمو قاشقشو گذاشت تو بشقاب و با قيافه اي در هم گفت : حق داشت بره ....
خاله پشت چشمی نازک کرد وگفت: شب به این مهمی؟ چه حقی؟
ارمین با لبخند گفت: حالا مامان بیخیال... خودش که راضی بوده با همه چیز..
راضی؟ چه رضایتی؟ نفس عمیقی کشیدم و صدای عمو رسول و که به بابا اهسته میگفت:
_ دوستش مست بوده نشسته پشت ماشين زده به يكي . هامينم واسه اينكه برا اون بد نشه خودشو جاي راننده ي ماشين به پليس معرفي كرده ...
بايد تا صبح تو بازداشتگاه بمونه تا دوستش واسش سند ببره ...
خاله حینی که با مامان حرف میزد انگار صدای عمو رو شنید چون جيغ كشيد :
_ چي ؟!!!!بازداشتگاه ؟!
عمو سريع خواست رفع و رجوع کنه اما دیر شده بود با ارامش گفت :
_ آروم باش مستانه ...
خاله مستان خیلی سریع زد زیر گریه و من براش یه لیوان اب ریختم واذین درحالی که شونه های مامان و ماساژ میداد ، گفت :
_چه جوري آروم باشم ؟ بلند شو برو بيارش بيرون ....
بابا ميونه رو گرفت :
_ راست ميگه رسول ! اينجوري كه نميشه بايد بريم براش سند بذاريم بياد بيرون ...
عمو رسول : امكانش براي امشب نيست ، و گرنه خودم سند ميذاشتم . چون كارشناس بايد بره ملك و ببينه و قيمت گذاري كنه تا بشه سند گذاشت . كارشناس هم گفتن تا فردا صبح نداريم ...
تقریبا غذا به هممون کوفت شد.
چون خاله فقط داشت گریه میکرد ومامان هم میخواست ارومش کنه ... منم این وسط فکر میکردم واسه ی کدوم دوستش میخواد چنین کاری کنه؟
یعنی هامین اینقدر برای دوستش ارزش قائل بود که بخواد بخاطرش شب و تو بازداشتگاه بمونه؟ این دوستش کی بود؟ چقدر میشناختش؟ من حاضر بودم به خاطر صبا و سیامک یا حتی مهراب یه شب بازداشت بشم؟
هرچند این قضیه اگه برای یه دختر اتفاق میفتاد کلا از خانواده به طرز رله ای به بیرون پرت میشد ... اما به هرحال.
اصلا تو ایران هامین دوست انچنانی نداشت ... جز فرهود و پرهام... که فرهود مطمئنا نبود چون اگه بود عمو میگفت... شایدم... یعی پرهام براش مشکلی پیش اومده؟
نفس عمیقی کشیدم .... پس اونقدر ها هم نشون میداد لوس و نونور نبود. نمیدونم چرا اینقدر این حرکتش برام بزرگ اومد ... یعنی خوب از هامین توقع نداشتم. شاید اگه سیامک ومهراب بودن راحت تر میتونستم قبول کنم که بخاطر هم کاری انجام میدن اما هامین!!!
در ذهنم نمیگنجید...
یعنی هامین... پسر لوس وافاده ای که دوازده سال مثلا تو فرنگ درس خونده بود میخواست شب و بخاطر کی تو بازداشتگاه بمونه؟ اونم بازداشتگاه های ایران که هیچ صفت مثبتی برای توصیف نداشت ... بازداشتگاهی که تمیز ترینشون احتمالا همون هایی بودن که توی تلویزیون نشون میدادن ... با اون شرایط که باز هم ترسناک بودن ... حالا هامین که خط اتوی شلوارش چپ و راست نمیشه میخواست یه شب اونجا بمونه بخاطر کی؟
با صدای عمو رسول که به ماما ن میگفت: بخاطر دوستش پرهامه ... اگه اون مست نبود هامین خودشو درگیر نمیکرد و اینکه هامین خودش میدونه چیکار کنه .... فهمیدم این دوست که اینقدر عزیز شده کیه ... چون از فرهود بعید بود... فرهود که از هامین بدتر بود.
تو سرم همه ی فکرها داشتن فوتبال بازی میکردن ... هامین که اخراج شده بود و تیم فکری من ده نفره بازی میکرد... خاله مستان پشت پنالتی ازدواج بود و میخواست شوت کنه تو دروازه ی زندگی من... نمیدونم هامین بازیکن اخراجی بود یا اون توپه که خاله مستان میخواست شوت کنه... یه لحظه خاله رو با بلوز وشرت ورزشی در نظر گرفتم... یه لبخند رو لبم اومد که مامان بهم تشر زد: میشا برو یه لیوان اب بیار...
خواستم برم که دیدم وسط سفره پارچ اب و لیوان مهیاست ....
خاله هنوز گریه میکرد و به پیرهن عمو رسول چنگ زده بود و هی میگفت: رسول یه کاری کن... نذار بچم تو زندون بمونه...
خاله همچین میگفت زندون که انگار هامین قتل عمد کرده ... حکمشم حبس ابد یا قصاصه ... یا تو این مایه ها...
بخاطر شرایط خاله ارمین پیشنهاد کرد به خونه برن و خودش میره سراغ هامین و اگه تونست کاری میکنه ... و کارها رو جلو میندازه ...
با اینکه جو خونه متشنج بود اما من حس میکردم این قضیه ی نامزدی اخر هفته مالیده... حداقل همین موضوع میتونست به من و هامین زمان بده که مخالفتمون رو بیان کنیم.
اما جلوی در خاله چیزی و که فکر نمیکردم در اون شرایط به زبون بیاره رو گفت: برای اخر هفته سعی میکنم همه چیز و اماده کنم...
تقریبا دوست داشتم همونجا غش کنم... امیدمو به هامین به کل از دست داده بودم... اگه اون مخالف بود حتما بیشتر پا فشاری میکرد حتما امشب وبخاطر زندگیمون میموند...
موهامو کشیدم وبدون توجه به سفره ی شام دست نخورده به اتاقم رفتم و در و روی خودم کوبیدم.
بیست دقیقه گذشته بود و کسی نیومده بود سراغم...
اینکه منو به حال خودم گذاشته بودن رضایت بخش بود. میدونستم اینکه مامان الان سراغم نیومده بخاطر ماراله که مخشو کار گرفته... خداییش بعضی وقتها خوب شاخک هاش به کار میفتاد میدونست حوصله ندارم وگرنه مامان میخواست بیاد برام یه سخنرانی شیک درباره ی چگونه زیستن واسم ارائه بده... کاش به مارال بگم چه حسی دارم...هرچند یه جورایی حس میکردم میدونه با این ازدواج مخالفم... البته عمق فاجعه رو درک نمیکرد به خیالش نه بدم میاد نه خوشم میاد بودم.
چراغ ها کم کم خاموش میشدن ومنم روی تختم دراز کشیده میشدم... انگشتر هنوز توی دستم بود.
امشب بله برونم بود ...امشب من به کسی جواب مثبت داده بودم... که هیچ تعلق خاطری بهش نداشتم.... امشب.... هرچند من چیز خاصی نگفته بودم... اما به خیالشون من جواب مثبت داده بودم... به خیالشون من راضی بودم ... من به پسرخاله ام که جز حرص واذیت کودکی هیچ چیز دیگه ای ازش نمیدونستم لابد حسی داشتم که پذیرفتم... من ...
من چیکار میکردم؟ اگه همه چیز مثل امشب پیش میرفت چه میکردم؟ چطور خودمو مجاب میکردم که با کسی زندگی کنم که هیچ حسی بهش ندارم... چطور با کسی میتونستم یه زندگی وبچرخونم .... یه خانواده .... این کلمه برام سنگین بود ... برام هضم و درکش سخت بود.... سخت بود که فکر کنم به هامینی که دلم میخواست برام پسرخاله بمونه و بیشترین رابطه ای که باهاش داشته باشم این باشه که جای خالی برادر نداشته امو برام پر کنه اما ... اما نه به عنوان شوهر... نه به عنوان همسر... نه به عنوان همراه زندگی... هامین برام هامین بود ... نه بیشتر.... حس من به هامین یه حس بود که به ارمین داشتم ... همین... نه بیشتر!
سرم داشت می ترکید... دلم میخواست بمیرم... شوخی شوخی همه چیز داشت جدی میشد ... من نمیخواستم کاش درکم میکردن که من چی میخوام... برای من چی مهمه ... من چی میخوام... خواستن من مهم نبود.
با صدای پیام گوشیم به صفحه نگاه کردم... مهراب بود...
نوشته بود: سلام گل همیشه بهار خوبی...
از اینکه گاهی معنی اسمم میشا رو توی پیام ها مینوشت حس خوبی بهم دست میداد ... فوری جواب نوشتم : راستش نه ... دروغش عالیم...
سریع پیام اومد: چی شده؟ بد خواه داری؟ بیام هلاکش کنم...
لبخندی زدم و روی تختم نشستم و نوشتم: نه همه چیز ارومه ... فقط من زیاد خوشحال نیستم...
مهراب: اخه چرا؟ نمیگی بهم...
دوست داشتم بهش بگم.. بگم زوری زوری مثل عهد درشکه دارن شوهرم مید ن اونم به کسی که هیچ میل و کشش و رغبتی به من نداره...
دوباره پیام اومد: میشا به من میگی چی شده؟ شاید بتونم کمکت کنم...
بی اراده دستهام به سمت نوشتن رفت...
انگشتهام روی صفحه کلید گوشی میچرخید...
مهراب اگه تو یه دختر خاله داشتی که به زور میخواستن بدنش به تو... تو چی کار میکردی.... قبل از اینکه انتهای جمله ام علامت سوال وبذارم ... حقیقت دو دستی کوبید تو سرم... به کی میخواستم پیام بدم؟ به مهراب؟ به مهرابی که هیچ کس و نداشت.... اخ مهراب...
بی اراده تکستی که نوشته بودمو پاک کردم ونوشتم: عزیزم من خوبم... یه کم خستم همین. شبت بخیر.. با خواب های طلایی...
پیام بعدیش اومد: میدونم خوب نیستی... ولی باشه خوب بخوابی عزیزم.... گل همیشه بهارم همیشه بهاری باش.
گل همیشه بهارم؟ یعنی من گل همیشه بهارتم مهراب؟ لبخند ناخوداگاهی رو لبم بود و یه بار دیگه پیغام و خوندم... کلمه به کلمه اش پر از احساس بود چیزی که هامین خشک هیچ وقت نمیتونست داشته باشه...
نفس عمیقی کشیدم... اگه این ماجرا جدی میشد من چی میکردم... با صدای شکستنی که از طبقه ی پایین اومد فوری از جام پریدم و پله ها رو پایین رفتم....
در یخچال باز بود و نورش کمی فضای اشپزخونه رو روشن کرده بود.
چراغ و روشن کردم که با دیدن بابا که روی زمین افتاده بود و یه لیوان اب شکسته بود جیغی کشیدم و مارال و مامان هم بیدار شدند.
به سمت بابا حمله کردم... بیهوش روی زمین افتاده بود...
دستهام می لرزید. چراغ سالن روشن شد... مارال با دیدن بابا جیغ کشید و مامان در سکوت جلوی درگاهی اشپزخونه نشسته بود.
مارال گریه میکرد و من با جیغ بابا رو صدا میزدم... ساعت سه صبح بود.
با هول از جا بلند شدم و تلفن وبرداشتم و به اورژانس زنگ زدم... همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد... لباس پوشیدنم و اومدن امبولانس و اب قندی که سعی میکردم تو حلق مامان بریزم و بس کن بس کن هایی که سر مارال داد میکشیدم...
تا به خودم بیام پشت در سی سی یو بودم ... ساعت چهار صبح بود ... صدای اذان از مسجدی که در حیاط بیمارستان بود ،میومد ومن با صورتی که از اشک و وضو خیس بود به بابای نازم که کلی دستگاه بهش وصل بود نگاه میکردم...!

با صداي نگهباني كه اسممو صدا ميزد نگاه خمار خوابمو از ديوار كثيف روبه روم گرفتم . در آهني رو با صداي گوشخراشي باز كرد . به دستام دسنبند زد و ازم خواست جلوتر از خودش حركت كنم . باورم نميشد كه تمام شبو تو اون بازداشتگاه كثيف و بد بو صبح كرده بودم . ديشب كه به پرهام كمك كرده بودم از بيمارستان در بره تا خودمو جاي راننده معرفي كنم فكر نميكردم همچين شبي رو در پيش داشته باشم . فكر ميكردم يه سند ميارن و تموم ! نميدونستم يه سند اوردن اينهمه طول ميكشه . تو اون لحظه تنها چيزي كه مغزم فرمان ميداد اين بود كه اگه پرهام با اون حالت مستش اونجا بمونه خيلي براش بدتر از اين حرفا ميشه . نميگم الان از كارم پشيمون بودم اما وحشتناك تراز اوني بود كه انتظار داشتم . كل بازداشتگاهش غير قابل تحمل بود ، از در و ديوار كثيفش گرفته تا پسري كه تا صبح از زور خماري ناله ميكرد و فحش ها و بد و بيرا ه هايي كه تا صبح بقيه نثارش ميكردن .
از راهروهاي شلوغ كلانتري رد شديم و رسيديم به همون اتاقي كه شب قبلش ازم بازجويي ميكردن . با ديدن چهره هاي آشناي پرهام و آرمين لبخندي زدم . سر و وضع پرهام حسابي به هم ريخته بود . مشخص بود اونم تا صبح نخوابيده . وقتي منو ديد سرشو انداخت پايين . انگار خجالت ميكشيد كه من به جاش رفتم بازداشتگاه .
از كلانتري كه بيرون اومديم از آرمين خواستم برگرده سر كارش و من با پرهام برميگردم خونه . ميخواستم يه كم با پرهام حرف بزنم و حال و روزش و بپرسم ، چون اين طور كه معلوم بود روبراه نبود .
تو ماشين كه نشستيم گفتم :
_ روز اول كاره ، نرفتي شركت ؟!
با صداي خش داري گفت :
- زنگ زدم گفتم امروز تعطيله ..
اينم از اولين روز كاري ما ! يه لحظه صورتشو كشيد تو هم و قفسه ي سينه شو فشار داد ، پرسيدم :
_ درد داري ؟!
_ مهم نيست ...
- اوني كه زدي بهش چطوره ؟
چند لحظه سكوت كرد و بعد بي ربط گفت :
_ هامين من شرمنده تم ...اصلا نميدونم چي بايد بگم ، ديشب حواسم سر جاش نبود و الا نميذاشتم تو خودتو بندازي تو هچل ...
حرفشو قطع كردم و گفتم :
_ بيخيال ، مهم نيست ...
چند لحظه نگاهم كرد و بعد با بغض گفت :
_ خيلي مردي ...
_ ديگه حرفشو نزن . به جاي اين حرفا حواستو جمع كن از اين به بعد وقتي زياد خوردي نشيني پشت فرمون ...
با قيافه ي نادمي گفت :
_ به خدا اين حل شه ، من ديگه غلط بكنم از اين كارا بكنم .
_ نگفتي ، تصادفيه چطوره ؟!
همونطور كه حواسش به جاده بود گفت :
_ به هوش اومده ،مشكلي نداره ...فقط پاش شكسته ...
_ به نظرت رضايت ميده كه كار به دادگاه نكشه ؟!
_ هنوز نرفتم با خانواده ش صحبت كنم .
_ من باهاشون صحبت ميكنم ...
با تعجب نگاهم كرد كه گفتم :
_ مثلا من راننده بودم ... خودم هم بايد باهاشون حرف بزنم ديگه .
نگاهش دوباره شرمنده شد :
_ كوچيكتم هامين ... به خدا نميدونم چه جوري بايد ازت تشكر كنم .
براي اينكه جو و عوض كنم خنديدم و گفتم :
_ نميخواد تشكر كني ... الان منو برسون خونه تا سريع برم خودمو اساسي بشورم و بعدش هم يه چيزي بخورم .... از ديشب تا حالا هيچي نخوردم .
منو رسوند خونه و خودش رفت . بعد از وارد شدن به خونه با تعجب ديدم كه درش قفله ، پس يعني كسي خونه نبود . عجب استقبالي ! انگار نه انگار من يه شب بازداشتگاه بودم . نگاهي به ساعت انداختم ، هنوز يازده نشده بود . ترجيح دادم اول دوش بگيرم و يه چيزي واسه خوردن پيدا كنم بعد زنگ بزنم و ببينم مامان كجاست .
در حاليكه موهامو خشك ميكردم يه سيب از يخچال برداشتم و مشغول خوردن شدم كه صداي زنگ گوشيم بلند شد . مامان بود .جواب دادم :
_ سلام مامان ، كجايي ؟!
صداي نگران مامان تو گوشي پيچيد :
_ سلام عزيز دلم ، خوبي ؟ تو كجايي ؟! از زندان آزاد شدي ؟!
اوه اوه ... زندان ! ....با خنده گفتم :
_ آره از زندان آزاد شدم ...
_ بميرم برات ، اونجا خيلي سخت بود نه ؟! ... آخه اين چه كاري بود كه كردي ؟! چرا خودتو انداختي تو همچين دردسري؟!
_ اي بابا مامان بيخيال ، يه شب كه بيشتر نبود ...
_ الان خونه اي ؟
_ آره تعجب كردم خونه خاليه ، كجايي ؟!
_ من بيمارستانم ، تو هم اگه خسته نيستي پاشو يه توك پا بيا ، ميشا الان بهت احتياج داره ، حال و روز خوبي نداره ...
چند لحظه گوشي به دست خشكم زد ، ميشا چش شده بود ؟! ....يه دفعه با صداي مامان كه اسممو صدا ميزد به خودم اومدم ، سريع و هول هولكي گفتم :
_ الان ميام ... كدوم بيمارستان ؟!
آدرس بيمارستان و كه گرفتم خودم هم نفهميدم چطوري لباس عوض كردم و سوار ماشين شدم . اصلا نميدونم چي ورداشتم پوشيدم . قلبم تو دهنم بود . چه بلايي سر ميشا اومده بود ؟ اينقدر سريع ميروندم كه چند بار نزديك بود تصادف كنم . تو اين يه شبي كه من نبودم چه اتفاقي افتاده بود ؟! ...در حين رانندگي گوشيمو بيرون اوردم تا دوباره به مامان زنگ بزنم و بپرسم حالش چطوره و چش شده ، اما به خاطر سرعت بالام نزديك بود بزنم به يكي به خاطر همين با حرص گوشي رو پرت كردم رو صندلي كناري و همه ي حواسمو دادم به رانندگي تا زودتر برسم .
با اینکه ادرس و خیلی خوب بلد نبودم و مجبور شدم چند باری بایستم و آدرس بپرسم اما خیلی زودتر از چیزی که فک
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 77- رمان آنتی عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان آنتی عشق , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان مخصوص موبایل آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar ... , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/16 تاریخ
کد :60590

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا