تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آنتی عشق (فصل نهم)



به آینه خیره شدم ...
به ارایشی که صورتمو پوشونده بود ... ابروهام هشتی و به رنگ عسلی تیره بودند .... با چشمهام همخونی کامل داشت... اما موهام هنوز خرمایی بود... تنها چیزی که تغییر نکرده بود رنگ همونا بود ... ابروهام اونقدر نازک شده بودند که رسما خودمو نمیشناختم...
به لباس دکلته ی نباتی رنگم خیره شدم... با معذبیت تمام لبه ی لباس و گرفتم و کمی بالا کشیدم اما باز به سر جای اولش برگشت.... از این لباس متنفر بودم.. انگار لخت بودم! به سرویس طلا سفید تمام برلیان ... که برقشون عین تیر میرفت تو چشمم... به موهام نگاه کردم... پشت یه تاج خیلی کوچیک فر خورده بودند و صورتمو قاب میگرفتند ... هرچند نصف بیشترش مال من نبودند چون موهام کوتاه بود اینا همه پوستیژ و اکستنشن بودن...
به سایه ی غلیظ سه رنگ مسی و دودی کرمم خیره شدم...با این سه رنگ چشمهام با تبحر خاص ارایشگر کشیدگی خاصی پیدا کرده بود و عین وزغ بیرون زده بود همه ی صورتم انگار حدقه ی چشمم بود!!! ... یه بار دیگه به ابروهام نگاه کردم... لعنتی قرینه ی قرینه بود... دلم میخواست به همه چیز چنگ بزنم... موهام درست بود ... ارایشم تکمیل بود... رژگونه ی بژ و طلایی گونه هامو برجسته کرده بود و انگار دو تا حفره دو طرف لبم کنده بودن...
با این حال نمیتونستم به چیزی ایراد بگیرم... همه چیز انگار درست بود ... مارال کفش های طلاییمو جلوم گذاشت و گفت: زود باش دیگه ...
یخ کرده بودم... به ناخن های عین گرازم نگاه کردم .. این چه وضعش بود ... حس میکردم نمیتونم به هیچ جا دست بزنم... عین افلیجها انگشتهامو از هم باز کرده بودم ... روی ناخنم هام طرح مینیاتور زده بود ... واقعا این چه وضعش بود ...!
صدای خاله مستان که گفت: وای میشا خاله چه ماه شدی قربون شکلت برم ....
و صدای اذین و فرناز ومارال که تایید میکردن ...
دوباره به اینه خیره شدم ... مزخرف بود!!!
با صدای خاله مستان و اذین وفرناز که برام کل میکشیدن یه مانتوی سفید نازک و تنم کردم و شالی که از جنس پیراهن بلندم بود تا لختی شونه هامو بپوشونه و رو سرم انداختم.درست عین یه زرافه شده بودم!
صدای جیغ ارایشگر بلند شد که گفت: چیکار میکنی موهات خراب شد....
محلش نذاشتم ... ترجیح میدادم عین یه زرافه ی نسبتا محجبه برم تو کوچه ...
با صدای خاله مستان که گفت: میشا جان اون شال و از سرت بردار موهات خراب میشه ...
با تحکم گفتم: اینطوری راحت ترم خاله... دوباره به اینه نگاه کردم... از دگمه های مانتوم فقط دو تای اولی وبسته بودم... رسما عین یه زرافه شده بودم با اون رنگ نباتی و زرد و اون کفشهای پاشنه ده سانتی!انگار پاهامو گذاشته بودم رو وتر یه مثلث قائم الزاویه ! .... لعنتی همه چیز خیلی انگار جدی بود....
با صدای مارال که گفت: بابا هامین منتظرته ... نفس عمیقی کشیدم و اروم بدون اهمیت به اونها به سمت در رفتم و به ارومی از پله ها پایین رفتم...
در ورودی وباز کردم...
با دیدن هامین که توی یه کت و شلوار شیری میدرخشید سرمو پایین انداختم و دگمه های مانتومو تا انتهاش بستم... با این حال چاک پیراهنم اونقدر بلند بود که با وجود مانتو بازم از زانو به پایین پاهام بیرون بود ...
هامین بهم نگاه کرد .... هنوز سرم پایین بود و پایین لباسمو گرفته بودم که پاهام نیفته بیرون... به سختی قدم از قدم بر میداشتم... با دیدن جوبی که حد فاصل من تا در ماشین بود یه اه عمیق کشیدم که حس کردم چیزی دور بازوم حلقه شد... با دیدن دست هامین اخم کردم و دستمو از دستش بیرون کشیدم و به سمت پلی رفتم که چند متر اونطرف تر حد فاصل جوی اب تا جدول کنار خیابون وپر میکرد...
با اون کفش ها بااون چاک بلند .... با اون سوز سرما .... با اون یه لا مانتو... با اون ارایش غلیظ... با اون صدای لعنتی تلق تلق و اون سرویس جواهری که سرماش دور گردنم و دستهام حس میکردم و مثل یه طناب دار واسم بود ... به پل اهنی رسیدم... با اولین قدمی که برداشتم اه از نهادم بلند شد... قدم دومی در کار نبود چون پاشنه ی کفشم حد فاصل جاهای خالی پل فلزی گیر کرده بود ... خم شدم تا پاشنه ی کفشم و ازاد کنم ... اما تنگی کمر لباسم که فیت تنم بود بهم اجازه نمیداد راحت باشم...
اشک تو چشمام جمع شده بود و همه چیز و تار میدیدم و در حالی که از سرما دندون هام محکم بهم میخورد... فکر میکردم این زیادی واقعیه ... یه حس عجیب غریبی بهم میگفت تا وقتی از هامین بچه دار هم بشم و بچه هامون دانشگاه هم برن همه چیز شوخی شوخی پیش میره ...
اشکم دراومده بود ... با دیدن هامین که تند تند به سمتم میومد ونرسیده بهم با نگرانی پرسید: چی شده ...
هیچ جوابی جز جاری شدن اشکهام ندادم...
هامین خم شد و پیراهنمو کمی بالا داد.... به ارومی مچ پامو گرفت.... دستهاش گرم بود و تمام تن من یخ یخ...
انگار داشت مچ و ساق پامو نوازش میکرد .... با ارامش پاشنه ی کفشمو دراورد و دستمو گرفت و کمکم کرد تا به اتومبیل برسم .... درو برام باز کرد.
از سرما داشتم یخ میکردم... هنوز می لرزیدم... سرگیجه داشتم.... سرمو به شیشه تکیه دادم... اشکهام هنوز می باریدن ... فس فسم دراومده بود ... دندونام بهم میخوردند....
با حرکت ماشین اصلا یادم رفت بگم مارال واذین و خاله هم قراربود با ما بیان... امیدوار بودم به خاطر این سهل انگاری همه چیز بهم بخوره... واین فقط در حد یک امیدواری ساده و احمقانه بود... کمربندمو با تذکر هامین بستم... دوباره سکوت کرد...
در سکوت میروند... شاید تنها صدای موجود در ماشین همون فس فس من بود و ضربه های دندونام از لرزی که دیگه حالا مطمئن بودم از سرما نیست.
با احساس درد تو معده و دلم ... شدت ریزش اشک از چشمام بیشتر شد ... و متقابلا صدای فس فسم ...
هامین با کلافگی نچی کشید وگفت: بس میکنی یا نه؟ منم به اندازه ی تو مخالفم....
بهش نگاه کردم... با کلافگی زیر لب غرغر میکرد.
با صدای زنگ گوشیم دست تو جیب مانتوم کردم.... با دیدن شماره ی مهراب نفسم تو سینه حبس شد ... ریجکتش کردم و بهش پیام نوشتم که تا چند وقت میرم مسافرت و نیستم.... در اون شرایط این بهترین دروغی بود که میتونستم بهش بگم...
برام نوشت: سفر چه وقتی؟
براش نوشتم: به مناسبت عروسیه ...
نوشت: ان شا الله عروسی هامین خانه دیگه؟
اه از نهادم بلند شد...
جوابی بهش ندادم و اونم برام نوشت: باشه عزیزم ... خوش بگذره... مراقب خودت باش.
جوابی ندادم که دوباره پیام اومد... یک جمله بود ... یک جلمه ی دو کلمه ای... دو کلمه ای که روی هم هشت حرف میشد... دوستت دارم!
نفسمو سنگین بیرون فرستادم... من داشتم چیکار میکردم.... داشتم چه غلطی میکردم... میشا یه نگاهی به خودت بنداز ... لعنتی کنار کی نشستی؟
مگه مهراب دوست پسرت نیست... مگه همونی نیست که تو بهش می بالیدی و میگفتی دوست عادی.... دوست عادی... پس چه مرگته؟... پس چرا الان لال شدی ... چرا بهش نمیگی کنار نامزد عزیزت نشستی و قراره بری محرمش بشی؟ هان... دِ بگو دیگه لعنتی... بگو نامزدیته.... بگو مسافرت نمیری... بگو .... بگو.... بگو....
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم وهامین گفت: کی بود؟
جوابشو ندادم.
با لحنی که خیلی برام مشخص نبود اما میتونستم حدس بزنم که حرصیه گفت: مهران بود درسته؟
همچنان جوابشو ندادم... حتی اشتباهش رو هم در به کاربردن اسم مهران تصحیح نکردم... مهران نه و مهراب! حتی جواب خودمم نمیدادم!
هامین با مسخره گفت: بهش نگفتی نه؟
در سکوت من همچنان ادامه داد: بهتر نبود بهش بگی که من نامزدتم... هرچند سوری اما ما امروز قراره به هم محرم بشیم... این یکی سوری و غیرسوری نیست... شوخی شوخی داره جدی میشه... میفهمی میشا؟ بهتر بود بهش میگفتی... حتی خوشحال میشدم تو مراسممون باشه ...
صدای هق هقم و خفه کردم...
هامین با حرص گفت: هر چند یکی از مخالفین صد در صد این مراسمم.... این که یکی برام تصمیم بگیره .... اما مجبورم تو رو تحمل کنم ... البته من که میخواستم همه چیز تموم بشه.... تو اصرار داشتی که تو شرایط پدرت چیزی نگیم...
حس میکردم دارم خفه میشم.... سعی کردم نفس عمیق بکشم.... سرمو به شیشه چسبوندم.... سرمای شیشه هم نمیتونست درد و سنگینی سرمو التیام ببخشه.... دنبال دگمه ای بودم تا شیشه رو پایین بکشم....
هامین با تندی گفت: من منظور کاراتو اصلا نمی فهمم... هرچند هیچ علاقه ای هم به فهمیدنش ندارم.... اما ترجیح میدم با طرف مقابلم صادق باشم... پس تا وقتی که تو شرایط اجباری و متقابل هستیم باید با هم صادق باشیم.... صداقت میشا .... اگه اون دوست پسرت بهت زنگ میزنه حرف میزنه هرچیز دیگه باید به من بگی .... فهمیدی میشا؟ این اولین قانونیه که تا بیان مخالفتمون باید در قبال هم اجراش کنیم... شنیدی چی گفتم یانه؟
دیگه نفسم بالا نمیومد...
با سرگیجه ی وحشتناکی که گیرش افتاده بودم به سختی دست سر شده امو بالا اوردم و دوتا به شیشه کوبیدم.... دلم میخواست دستگیره رو باز کنم وخودمو از اون محفظه ی تنگ و خفه بیرون پرت کنم...
با صدای هامین که دوباره گفت: نشنیدم جوابتو.... قبول کردی دیگه؟
دستمو به گلوم گرفتم... دوباره به شیشه کوبیدم...
با صدای هول هامین که فوری گفت: چی شده؟
وترمز کاملا ناگهانی ماشین ... هامین از پشت فرمون پیاده شدو به سمت من اومد و در وبرام باز کرد.... کمربندمو هم باز کرد و دستمو گرفت...

با چند تا سرفه حس کردم هوای یخ وسوزناک وارد ریه هام شد.... به لحظه نکشید که صدای بلند گریه کردنمم متعاقب نفس کشیدنم بلند شد...
صدای پوف هامین و شنیدم.... باز از سرما داشتم میلرزیدم.... حتی میدونستم که از زانو به پایین پای راستم هم بیرونه ... اما برام مهم نبود... من نباید تو این شرایط قرار میگرفتم... تنها چیزی که ازش مطمئن بودم همین بود .... همین بود که من این تصمیم های اجباری و نمیخواستم...
هامین از جاش بلند شد وبه کاپوت ماشینش تکیه داد...
حالم از خودمو زندگیم بهم میخورد.... از اینکه مجبور بودم بخاطر رضایت و خوشایند دیگران سکوت کنم... پس رضایت من چی؟ پس خوشایند من چی؟
مگه من ادم نبودم؟ مگه حق نداشتم برای خودم و زندگیم تصمیم بگیرم؟ اجبار کجای زندگیم بود؟ عین یه سرطان افتاده بود به جون اینده ام... رو دربایستی عین بختک افتاده بود روی اظهار نظرم... سلامتی پدرم.... بابای نازنینم در گروی همین اجبار بود .... میتونستم بهش بگم؟ اسمم افتاده بود رو زبونا... همسایه ها تبریک میگفتن.... خیلی وقت بود از عزتی و دار و دسته ی خواستگاراش خبری نبود اونم دست از سرم برداشته بود... حتی اون عرفان معتاد هم میدونست... همه میدونستن که من شیرینی خورده ی پسرخاله امم... همه منو مجبور کردن که تصمیم بگیرم... که راضی باشم که خوشم بیاد .... از کسی راضی باشم که رضایتمند بود ... از کسی خوشم بیاد که .... بی انصافی بود ... من نمیخواستم... من راضی نبودم.... من خوشم نمیومد... من اجبار نمیخواستم.... و تنها چیزی که نمیذاشت فکر کنم که من میتونم در اینده قید همه چیز و بزنم و با هامین مخالفت کنم همین بود که همه میدونستند ... ! چیزی و میدونستند که من نمیخواستم وتظاهر میکردم به خواستن.... این عذاب اور بود ... این که مهمترین شخص زندگیم هم باید میدونست.... مهراب هم باید زیر و بم این بازی و میدونست ولی من لال شده بودم تا دلشو نشکنم... تا از روی خودخواهی نگهش دارم.... که داشته باشمش که نمیخواستم بگم ... که من لعنتی... من احمق... من بیشعور.... چرا همون روز اول نگفتم هامین نه ... چرا هامین نگفت نه .... چرا!!! همه افتاده بودن تو زندگی من .... زندگی من ... نابود شد.... به همین راحتی.... با پس و پیش کردن زمان همه چیز داغون شد... حالا من بودم که تو رنگ نباتی یه لباس باز باید مثل یک دلقک تمام عیار نقش یک عاشق پیشه رو برای کسی بازی میکردم که تمام تقصیرات و انداخته بود گردن من و میگفت باید به قوانین محرمیتمون احترام بذارم و اجراشون کنم.... درست همون لحظه ای که از کسی که تمام مدتی که شناخته بودمش جز خوبی هیچی ازش ندیده بودم میشنوم میگه دوستت دارم... اون نامزد من نیست اما میگه دوستم داره... اون هیچ کس من نیست اما میگه دوستم داره .... اما کسیکه امروز کنارم نشسته و میخواد نامزدم باشه و تا دقایقی دیگه محرمم... حرف از قانون میزنه . از صداقت میگه... !!! این رسمش نبود... این منصفانه نبود ... این رویای من نبود ... !
نمیدونم چقدر گذشت... اروم تر شده بودم....افتاب گیر وپایین دادم.... ارایش صورتم هیچ تغییری نکرده بود... تمام امید کوچیکم به این بود که ارایشم خراب بشه وبهم بخوره... !
اما انگار از زمین و زمان با من لج کرده بودند ....
هامین مقابلم ایستاد وگفت: بهتری...
بهش نگاه کردم .... خم شد وگفت: داری یخ میزنی....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: کاش میشد همه چیز خواب باشه... تو هنوز فرانسه باشی... منم هنوز...
میون کلا مم اومد وگفت: تو هم هنوز با مهران باشی؟
بهش نگاه کردم...
پوزخندی زد وگفت: اگه فقط یه دوست معمولی بود اونم امشب تو مراسم نامزدیمون دعوت داشت .... مگه نه؟
هامین: میشا ...؟
بهش نگاه کردم...
هامین: دوستش داری؟
میدونستم منظورش مهرابه یا به قول خودش مهران.... اما گفتم: کیو؟
هامین هم میدونست من منظورشو فهمیدم با این حال گفت: مهران ؟
خنده ام گرفت... من همچین کسی و نمیشناختم...! مهرانی تو زندگی من وجود نداشت.

خنده ام گرفت... من همچین کسی و نمیشناختم...! مهرانی تو زندگی من وجود نداشت.
تو چشمهاش نگاه کردم.... سه تیغه کرده بود.... خوش تیپ شده بود ..... واقعا درا ون لباس میدرخشید... جوابشو ندادم.... فقط دستمو دراز کردم و کراواتشو کمی تنگ تر کردم .... حالا جذاب تر شده بود.
هامین لبخندی زد وگفت: توهم خوشگل شدی...
با کمی مکث به اون سمت خیابون نگاه کردم وگفتم: من دلم اب انار با گل پر زیاد میخواد...
با تعجب بهم نگاه کرد....
به رو به رو خیره شدم وگفتم: قانون شماره ی دو .... تا وقتی نامزدمی... بهش نگاه کردم وگفتم: مثل نامزدم باش! این یه قانونه دو جانبه است...
لبخند عمیقی زد که درک معنی عمیق بودنش برام سخت بود ... با دیدن ردیف دندوناش بی اراده یه لبخند محو زدم و اونم در اتومبیل وبست و به سمت اون ور خیابون رفت...
با چشمهای پر از اشک دوباره به اینه خیره شدم... سعی کردم بیشتر از این حس نکنم چقدر بدبختم که ا جازه دادم کسای دیگه برام تصمیم بگیرن!
با برگشتنش در حالی که می لرزیدم از ماشین پیاده شدم... و به کاپوت تکیه دادم...
نی و تو دهنم گذاشتم و اون مایع یخ و ترش ونمکی و به حلقم که طعم اشک میداد فرو بردم...
هنوز دلم میخواست گریه کنم... هیچ سبک نشده بودم... عصبانی نبودم .... پشیمون بودم.... از سکوتم... از حماقتم ... از صبرم.... زندگیم همه شده بود بازیچه .... شده بودم یه عروسک خیمه شب بازی که خاله ام داشت باهام بازی میکرد.... منم هیچ کاری نمیکردم... حتی سعی نکردم مخالفتمو ابراز کنم...
از بعدش میترسیدم.... از بعدی که هامین میگفت همه چیز تموم میشه .... اما نمیشد... و مطمئن بودم به همین راحتی تموم نمیشد.
در سکوت اب انارمونو خوردیم... با صدای زنگ موبایل هامین بهش نگاه کردم...
هامین: الو سلام مامان ...
-وای... من یادم رفت شماهم هستید...
-چی؟ فیلم بردار؟
-نه مامنتظر نموندیم...
-نه میشا چیزی به من نگفت...
-باشه.... چشم...
-چشم مامان...
-زود میایم...
-شما الان خونه هستید؟ بله... باشه.... فعلا.
و تماس و قطع کرد وگفت: چرا به من نگفتی اذین و مارال و مامان و هم باید با خودمون میاوردیم؟
با حرص گفتم: من اصلا تو شرایطی هستم که فکر کنم و چیزی یادم بمونه؟
هامین لبخندی زد وگفت:فیلمبردار هم قرار بود از صحنه ی خروجتون فیلم برداری کنه .... مثل اینکه ما عجله کردیم اونا رو قال گذاشتیم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خاله عصبانیه؟
هامین خندید وگفت: نه بابا ... میگفت ما رو پیچوندی که زودتر با نامزدتت بری عشق وحال...
با کلافگی بهش نگاه کردم....
هامین لبخندی زد وگفت: سوار شو بریم اتلیه....
قبل از اینکه جیغمو بشنوه لیوان پلاستیکی خالی اب انار و از دستم گرفت و به سمت سطل مکانیزه رفت و کمی بعد سوار ماشین شد و منم سوار شدم.
با حرص گفتم: کجا بریم؟
هامین یک تای ابروشو بالا داد وگفت: خوب اتلیه دیگه ... مامان وقت گرفته...
خواستم بگم باز مامان مامانت شروع شد .... که فکر کردم کمتر از خاله خاله کردن های خودم نیست.... جدی جدی خاله مستان داشت واسمون تصمیم میگرفت و من و هامین هم که ادعای استقلال و عقلمون میشد در سکوت همراهیش میکردیم... اینجور که از ظواهر امر پیدا بود واقعا باید به اسم بچه هامون فکرمیکردم!!!چون احتمال داشت که اونو هم خاله جان زحمتشو بکشه ...
یه لحظه به هامین نگاه کردم... پدرخوشتیپی میشد...!
گردنمو چپ و راست کردم وصدای ترق ترق استخونام بلند شد.... یه بار دیگه از این فکرا کردی نکردی هاااا... حالیته مرضیه خانم!
خودم به خودم برای تنبیه این فکر مزخرف گفتم مرضیه .... حالا تا میتونستم باید به خودم فحش میدادم مرضیه و مرض!
به هامین نگاه کردم و سعی کردم ذهنمو از فکر اینکه اون چه پدر خوشتیپی میشه و در کل یه شوهر خوش تیپ هم میتونه باشه پاک کنم و با غیظ گفتم: حداقل تو مسائلی که خودمون میتونیم تصمیم بگیریم که نباید زیاده روی کنیم؟
هامین: منظورت چیه؟
با حرص گفتم: الان اتلیه رفتنمون خیلی ضروریه؟ خوب ما میتونیم نریم اتلیه .... این نامزدی که واقعی نیست...
هامین: خب چرا نریم؟
با جیغ گفتم: خوب چرا بریم؟
هامین لبخند فاتحی زد وگفت: بعد مراسم یه دفتر چهل برگ برات میخرم دو صفحه مشق شب داری....
باگیجی بهش نگاه کردم و خندید و با شیطنت صداشو نازک کرد و با ادای من گفت: تا وقتی نامزدمی مثل نامزد باش.... یادت رفت؟ بیست بار از روش مینویسی...
با داد گفتم: اولش گفتی دو صفحه .... و رومو برگردوندم سمت پنجره...
هامین : هر صفحه ده خطه... دو صحفه میشه بیست خط... بیست خط هم تو هر کدومش یه جمله بنویسی میشه بیست بار.... و بلند بلند خندید.
سعی کردم لبخندم و پنهان کنم هرچند موفق شدم اما میل شدید ی به خندیدن داشتم... !
=======================

درحالیکه مانتومو به یه میخی اویزون کردم نگاه سنگین هامین و به خودم حس کردم .... به سمتش چرخیدم... یه جورایی با تحسین و ذوق نگام میکرد... انگار بار اولشه داره منو می بینه...
وبیشترین میدون دیدش دقیقا زیر گردنم بود و همینطور پایین میرفت تا سر چاک پیراهنم... دوباره از اون پایین نگاه میکردم ومیومد بالا ...
منم زل زده بودم بهش ببینم کی چشم چرونی کردنش تموم میشه که خوشبختانه فهمید و به طرزواضحی نگاهشو به یه سمت دیگه دوخت....
پوفی کشیدم و فکر کردم اسم بچه هامونو خودم انتخاب میکنم...!!! لعنتی .... این پسره جدا دیوانه شده ... خدا رحم کرد خودش بحث دوست نداشتن و این حرفها رو وسط کشید.
دختر جوونی جلو اومد وگفت: اقا داماد شما تشریف ببرید اون اتاق عکس های تکی تونو بگیرید .... منم عکس های تکی خانمتونو میگیرم...
هامین قبول کرد و دختره لبخندی بهم زد وگفت: شوهر خوشتیپیه....
و رو بهم گفت: بشین رو مبل ...
و به مبل پرنسسی بنفشی اشاره کرد ... ژست عکسهایی که میگفت بگیرم جالب بود .... کلی با ژست ها خندیدم....فکر کنم این فیگور ها رو هم بازیگرای هالی وود هم نمیگرین....
توی تمام اون ژست ها ... از یکیش خیلی زیاد خوشم اومد... اونم وقتی بود که پنکه رو که درست رو به روم بود و روشن کرد و درحالی که موهای فر شده امو رو به عقب هول میداد بهم گفت پامو از چاک پیراهنم بیرون بذارم ... به حرفهاش گوش دادم... انگشت اشاره ی دست راستمو روی لب پایینم گذاشتم و دست چپمو روی رون پای چپم...!
یه عکس تمام قدی بود... وقتی که عکس وبهم نشون داد کلی از تیپ و ژستم خر کیف شدم... موهام به حالتی که باد بهش خورده بود خیلی قشنگ رو هوا پخش بود و پیراهنم که فیت تنم بود تمام انداممو نشون میداد... کفشمم تو عکس معلوم بود .... خدایی سلیقه ی اذین حرف نداشت...
با دیدن هامین که منتظر بود تا عکس های دو نفره رو بگیریم یاد عکس های نامزدی یکی از بچه های یونی افتادم...
یه عکس بود که دختره و پسره همدیگه رو بوسیده بودن و کلا پسره تو هر حالتی داشت دختره رو می بوسید ... با این تز های دختره بعید نمیدونستم که همین حالت ها رو برای من و هامین در نظر بگیره ...
هامین جلو اومد ... اولین عکس روی همون مبل پرنسسی انداخته شد... در حالی که من روی مبل نشسته بود و هامین روی دسته ی مبل ... و جفتمون بهم نگاه میکردیم ...
ژست های بعدی هم در نزدیکی هم قرار میگرفتیم و من همش خدا خدا میکردم این دختره دیگه بیشتر از این برای خودش تز نده...
البته خیلی طول نکشید چرا که گفت : خوب اقای داماد پشت عروس خانم بایستن .... عروس خانم موهاتونو کنار بزنید ... اقا داماد پشت گردنشونو ببوسید ...
قبل از اینکه متوجه چیزی بشم هامین خودش تمام حرفهای عکاس و روم اعمال کرد ... با صدای چیلیک دوربین اصلا نفهمیدم کی پشت گردنمو بوسید ...
از سرعت عملش حرصم گرفته بود... درسته این نامزدی سوریه ... اما اومدیم و شاید یکی خواست یه دو دقیقه این عملیات طول بکشه ... اون وقت چی؟
باصدای دختر عکاس که گفت : عروس خانم روی مبل بخوابید...
با استیصال بهش نگاه کردم... بابا این کارا چیه ... بخدا این نامزدی سوریه ...
نفسمو سنگین بیرون دادم و روی مبل نشستم...
دختره داشت به هامین یه چیزایی و توضیح میداد...
تا به خودم بجنبم... هامین شونه هامو گرفت و روی مبل تقریبا پرتم کرد و کمی بعد زانوشو لبه ی مبل گذاشت و صورتشو به صورتم نزدیک کرد...
با صدای چیلیک دوربین ... در دو سه زاویه ی مختلف که دختره خودش دور خودش میچرخید و عکس مینداخت دوباره به سمتم اومد واز چاک پیراهنم استفاده کرد وزانو و پامو انداخت بیرون...
ضربان قلبم اصلا روی ریتم همیشگی نبود ... هامین هم یه جورایی شده بود ...
صدای دختره رو نمیشنیدم... فقط تو چشمهای قهوه ای هامین خیره شده بودم... نفسهاش به صورتم میخورد... داشتم عرق میکردم...
هامین نزدیکتر شده بود ... لبخندی زد و با صدای دختره که گفت: عروس خانم لبخند... وچیلیک دوربین و فلاشی که خورد به صورتهامون...
هامین هنوز تو همون حالت مونده بود...
صدای دختره اومد که گفت: عالیه ... همینطوری بمونید... عروس خانم نگاه به دست من کن...
چشمامو به سختی از هامین گرفتم و به کف دست اون دختره نگاه کردم...
ضربان قلب هامین... نفس هاش و بالا پایین شدن سینه ی ستبرش و کاملا لمس میکردم.... دستشو بالا اورد و موهامو کمی کنار زد.
دوباره بهش نگاه کردم... چشمهاش و نگاهش برام عجیب غریب بود ... این هامین با هامینی که اولین بار توی سالن خونه دیدمش فرق داشت ...
این هامین اونی نبود که بهم گفت : دوستم نداره .... این نگاه ... این ضربان تند و نفس های تندش...
لبهاشو روی لبهام گذاشت ... چشمامو بستم دیگه نمیتونستم بهش نگاه کنم ... صدای چیلیک دوربین و فلاش و حس کردم ... !
هنوز داشت منو می بوسید ...
واون دختره ی لعنتی هنوز داشت عکس میگرفت...
بعد از چند لحظه با صدای دختره که گفت: عالی بود ... مرسی... خوشبخت باشید ...
یه فشار کوچیک دیگه به لبهام داد و چشمکی ب
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 77- رمان آنتی عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان آنتی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان , گنج رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/16 تاریخ
کد :60586

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا