تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آنتی عشق (فصل دهم)



نمیدونم چه حسی تو صداش بود که باعث شد فکر کنم حالا دم اخری یادت افتاده چقدر پست و رذلی؟ تا الان که باهاش خوش میگذروندی ... به ارومی بلند شدم ... هامین دستمو گرفته بود ... صدای موزیک بلندتر شد و جمع با سوت وهلهله تشویقمون میکردن فضا برای من وهامین خالی شده بود.
هامین دستاشو دور کمرم انداخت و منم دستهامو روی شونه هاش گذاشتم... با وجود اون کفش ها باز هم تا گردنش بیشتر قدم نمیرسید.
هامین لبخندی زد و به ارومی حرکت میکردیم.... هیچ اتفاق خاصی قرار نبود توی رقص بیفته ...
هامین زیر گوشم گفت: امشب خاطره انگیزه...
-اره ...
هامین لبخندی زد وگفت: با مهراب چطوری اشنا شدی...
-مهمه؟
هامین : نه...
و سکوت کرد...
کمی بعد دوباره گفت: خیلی دوستش داری؟
-مهمه ؟
هامین اخمی کرد وگفت: اره...
-چرا برات مهمه که بدونی دخترخاله ات چقدر دوست پسرشو دوست داره....
هامین: میترسم دخترخالم اشتباه کرده باشه...
-نترس.... من نیازی به نگرانی تو ندارم...
هامین: اره نداری...
و باز سکوت کردیم.
کسی اومد شادباش داد ... اسکناس ها رو من تو جیب هامین میذاشتم تا مانع حرکت دستهام نباشن...
خیلی ناگهانی جلوی عمو رسول قرار گرفتم و عمو با خنده گفت:بذار دوزار از عروسم کاسب شم...
هامین لبخندی زد و عمو رسول دستشو رو شونه ام گذاشت و درحالی که درجا کمی خودمونو تکون میدادیم عمو گفت: پسرمو سپردم دستت....
لبخند کجی زدم وعمو خم شد وپیشونیمو بوسید و اهسته گفت:خوشبخت باشی دخترم.... هر اتفاقی که افتاد رو من حساب کن... هرچند پرویز جای خودشو داره... ولی روی منم حساب بازکن...
لبخندی زدم و اجازه دادم سکوتم مهر تایید حرفهای عمو رسول باشه... از طرف دیگه مارال و پرهام هم باهم می رقصیدن...هامین دوباره جلوم قرار گرفت.
ارمین وفرناز وسهراب و اذین هم تو حال و هوای خودشون بودن....
صداها تک وتوک میومد که میگفت: خوشبخت باشین....
نمیدونم بقیه پیش خودشون چه فکری میکردند.... ما خوشبخت میشیم؟ مایی که قرار نیست باهم باشیم؟
پوزخندی به افکارشون می زدم... پوزخندی به خودمو نمایشی که حالا به اخراش رسیده بود زدم... و به چهره ی درهم هامین خیره شدم...
ریتم اهنگ عوض شد و تند رقصی و شاد شد...
از هامین کمی فاصله گرفتم....
همه باز ریختن وسط... رقص نور و همخوانی همه باعث هیجان شده بود....
پاهام درد میکرد اما با ریتم اهنگ هنوز درجا میپریدم...
با صدای جمع که با ارکست همگی میگفتن: داماد عروس ببوس یالا... یه لحظه از حرکتم متوقف شدم... عین بازی استپ رقص درجا ایستاده بودم... خود هامین هم شوکه شده بود.
اینجا که عروسی نبود ... نامزدی بود...
همه هنوز تکرار میکردن.... صدای خاله مستان و اذین ومارال وفرناز وبیشتر ازبقیه میشنیدم... بعلاوه ی ارمین و سهراب ... مامانم به همراه بابا گوشه ای ایستاده بودند و با لبخند به ماها نگاه میکردند.
من مستاصل به هامین خیره شدم... همه منتظر حرکت اون بودند.... کمی خودشو جلو کشید.... من عقب رفتم... دوباره اومد جلو...
و صدای جمع: داماد عروس و ببوس یالا....
کاش همشون لال میشدن.... اه ه ه ...!
با نگرانی به هامین خیره شدم....
در یک لحظه ی کاملا ناگهانی به سمتم اومد.... دیگه نتونستم خودمو به موقع عقب بکشم....
هامین یه لحظه به سمت لبهام رفت اما دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت و پیشونیمو بوسید...
تو چشمهاش خیره شدم.... حس میکردم میخواد چیزی وبهم بگه اما نگفت... لبخندی بهش زدم ... فکر کنم خودشم میدونست چقدر با این کارش به اندازه ی تمام عمرم ازش ممنون شدم...!
مهمون ها راضی بودند ...
بالاخره جشن کذاییمون به پایان رسید....
بالاخره جشن کذاییمون به پایان رسید....
هامین ما رو به خونه رسوند.... به طور واضحی هیچ حرفی باهم نمیزدیم... من به تموم شدن مراسم فکر میکردم وخستگیم...
و هامین ... حس میکردم ناراحته یا چیزی اذیتش میکنه ...
با دیدن خونه امون نفس راحتی کشیدم.... دیگه جونی برام نمونده بود حتی برای فکر کردن هم انرژی نداشتم!
سرم نرسیده به بالش بیهوش شدم.
با اینکه یازده ساعت خوابیده بودم اماهنوز خسته بودم و تنم کوفته بود.... خیر سرم ورزشکار بودم...
با تمام تمرین هایی که به عسل هم داده بودم خسته تر شده بودم..... اخر هفته مسابقه داشت... در حالی که توی پیاده رو راه میرفتم... با صدای پیام گوشیم بهش نگاه کردم.
هامین بود که میگفت: ادرس مهراب وبده ...
-واسه چی؟
هامین:تحقیقات.
ایش.... حالا اینم شده کاسه ی داغ ترا زاش واسه من.
در جواب فقط ادرس و نوشتم و اینکه خطم شارژ نداره.
گوشیمو تو جیب مانتوم گذاشتم.
بیخیال ایستگاه اتوبوس شدم... خسته بودم... هنوز پاهام خوب نشده بود... حس میکردم تک تک انگشتهام تاول زده .... دیشب واقعا خسته کننده بود.
با دیدن یه پیکان درب و داغون دستمو تکون دادم ....
خوشبختانه مسیرش میخورد...
عقب سوار شدم...
خوشبختانه ترافیک حادی نبود... دوست داشتم کوچه رو هم بره داخل ولی دیگه سرکوچه پیاده شدم و حساب کردم... هنوز وارد کوچه نشده بودم که حس کردم کتفم به شدت سوخت و کمرم به دیوار اجری یه بریدگی سرکوچه خورد.
با دیدن عرفان که کیفمو کشیده بود و باعث این درد وحشتناک توی کتف و کمرم شده بود پوفی کشیدم و گفتم: باز که تو سر و کله ات پیدا شد...
مچ دست چپمو گرفته بود با بند کیفم.... تنش بوی گند عرق میداد... داشتم بالا میاوردم... با اون چهره ی ته ریش گرفته اش .
درحالی که صورتشو به صورتم نزدیک میکرد گفت: میخوام کاری باهات بکنم که تا عمر داری یادت نره... حالا جرات داری جیغ بزن...
لبهاشو به سمت لبهام برد که در یه حرکت ناگهانی با پیشونیم به دماغش زدم.... صدای آخش بلند شد... یه آپارکات بهش زدم... ولی از تک و تا نیفتاد... هنوز بند کیفم تو دستش بود...
بیخیال کیفم شدم و شروع به دویدن کردم...
اصلا حواسم نبود که سر کوچه ی خونمون بودیم... ومن به سمت خیابون دویدم... برای پشیمون شدن و برگشتن به سمت خونه خیلی دیر شده بود ...
عرفان هم دنبال میدوید و مدام دادمیزد: وایسا...
پاهام جون نداشتن اماتمام قدرتمو ریخته بودم توشون و سعی میکردم سریع تر بدودم... از تو کوچه پس کوچه ها میرفتم سعی میکردم گمم کنه... اما بهم رسید و چنگ انداخت به موهام که دم اسبی بسته بودم... و از روی روسری محکم کشیدشون... درد بدی توی سرم پیچید بی اراده سرعتم کند شد و با یه حرکت عرفان نقش زمین شدم... یه درد وحشتناک تر توی کف دستهام پیچید... با دیدن شیشه خرده هایی که روی زمین بود و خونی که از کف دستهام بیرون میزد اشک تو چشمام جمع شد.
عرفان با نفس نفس بالای سرم ایستاده بود روسریم دستش بود... لبخند گندی زد و باز دم اسبی موهامو محکم کشید و به زور بلندم کرد.
حس میکردم دیگه جونی واسم نمونده... کاش روسریم رو سرم بود ... حتی نمیدونستم کیفم کجاست... دستهامو روی دستش که محکم موهامو گرفته بود و میکشید گذاشتم ... سعی میکردم از دستش راحت بشم... درد و سوزشی که توی دستهام بود و تیر کشیدن سرم بخاطر کشیده شدن موهام... بغض کرده بودم... ولی حق نداشتم جلوی این اشغال گریه کنم.
عرفان با حرص گفت: حالا دیگه نامزد میکنی.... فکر کردی به همین راحتی میتونی از دستم در بری... کریه خندید و گفت: کوچولوی زرنگ خوب افتادی تو تله...
دست اش ولاشمو تو جیبم فرستادم و گوشیمو دراوردم وگفتم: برو گمشو تا زنگ نزدم به پلیس...
ویادم افتاد اصلا شارژ ندارم که تماس بگیرم... و چند ثانیه بعد ذهنم بهم خط داد که شماره های ضروری و میتونم بگیرم...!اما قبل از اینکه خط ذهنیمو دنبال کنم عرفان گوشیمو از دستم کشید وپرتش کرد رو زمین و دل و روده ی بیچاره اش ریخت بیرون.
تقلا میکردم... دیگه باید بیخیال ابرو میشدم و جیغ میکشیدم...
ولی کوچه اونقدر خلوت بود که حس میکردم هیچ کاری ازم برنمیاد.
عرفان دوباره صورتشو به صورتم نزدیک کرد... و گفت: فکر کردی میذارم قبل اینکه مال خودم بشی کس دیگه قرت بزنه؟؟؟ فکر کردی...
تو صورتش تف کردم و گفت: جوون... همین کارا رو میکنی که هواخواه زیاد داری...
نفسم تو سینه ام حبس شده بود از سوزش دستم و درد سرم درحال غش کردن بودم... عرفان عوضی بهم نزدیکتر شد ... قبل هر حرکتی با پام محکم به وسط پاش زدم.
منو به تمام زورش به سمتی محکم پرت کرد و پیشونیم به تیر برقی که سر کوچه بود خورد... لغزش و سر خوردن خون و روی پیشونیم حس میکردم... عرفان دولا شده بود و بهم بد وبیراه میگفت... اصلا نفهمیدم کی گریه ام گرفته بود... تلو تلو میخوردم... ولی باز شروع کردم به دویدن... سر لخت تو خیابون میدویدم.
وارد خیابون اصلی شدم... برگشتم عقب ببینم هنوز دنبالم میاد یا نه... نفس راحتی کشیدم کسی دنبالم نبود.
به جلو خیره شدم... با شنیدن صدای بوق و اخرین ضربه ای که بهم خورد حس کردم تمام بدنم خرد شد و دیگه متوجه چیزی نشدم...
چون همه چیز دربرابرم سیاه شد!
=========
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و به سقف شرکت خیره شدم... با خودم کلنجار میرفتم که بدون پلک زدن به سقف نگاه کنم... تمام دیشب و بیدار مونده بودم... حس میکردم تمام بدنم کوفته است... خسته بودم اما خوابم نمی برد یعنی تنها عاملی که فکر میکردم نمیتونست خستگیمو برطرف کنه همون خواب بود.
کمی از قهوه ی سرد شده ام مزه مزه کردم... بعد هم چشمهامو بستم... اولین تصویری که جلوی چشمم رژه میرفت چهره ی بغض کرده ی میشا بود ... لباس نباتی رنگش که با زوایای اندامش تناسب برقرار کرده بود... مدل موها و ارایشش همه چیز برای درخشیدنش کافی بود اما اون جلوی چشم من نمی درخشید ... بغض میکرد ... گریه میکرد ...
نفسمو فوت کردم...
نمیدونستم چه مرگمه... نمیدونستم چرا خسته ام... نمیدونستم چرا دارم به کسی فکر میکنم که تا دیروز ... نه دیروزم بهش فکر میکردم... فقط تلاش میکردم از ذهنم پرتش کنم بیرون ... اما هیچ وقت موفق نمیشدم.
حالا بدون هیچ تلاشی مستقیم بهش فکر میکردم اما حس میکردم اونه که داره تلاش میکنه تا من بهش فکر نکنم... خودمو درگیرش نکنم...
و البته موفق هم میشد... چون حس اینکه حقی ندارم تا بهش فکر کنم بهم چیره شده بود ... و درکنارش حس عذاب وجدان چون داشتم لحظاتی که با اون بودم و مرور میکردم ولی حق نداشتم اتفاقاتی و مرور کنم که اجباری رخ میدادن...! پس باید عذاب وجدان داشته باشم... خسته باشم... کلافه و سردر گم هم باشم... بدتراز همه اینکه ندونم باید چه کار کنم... !!!
گوشیم هنوز دستم بود... سرمو پایین انداختم ... دوباره به اسمش زل زدم... میشا... !!!
یه لحظه از ذهنم گذشت چرا تو گوشیم اسمشو مرضیه سیو نکردم.
با صدای پرهام به خودم اومدم :
_ چی تو اون گوشیه که دو ساعته زل زدی بهش ؟!
گوشی رو انداختم رو میز و به پرهام که گوشه ی اتاق داشت واسه خودش قهوه درست میکرد نگاه کردم . ترجیح داده بودم تو این زمینه سیستم اروپایی رو به کار ببندم و تو شرکتم خبری از آبدارچی نبود ، هر کی چایی یا قهوه میخواست باید خودش واسه خودش درست میکرد ، چلاق که نبودیم ! واسه تمیز کاری هم با یه شرکت نظافتی قرارداد بسته بودیم . پرهام هم با وجودی که اوایل اصرار داشت به استخدام آبدارچی حالا بعد از گذشت چند روز دیگه یاد گرفته بود چجوری باید چایی و قهوه درست کنه .
دوباره نگام کرد و گفت :
_ اونجوری نگام نکن . اندازه ی خودم درست کردم ...
و تمام محتوی قهوه ساز و حالی کرد تو لیوانش ...
وقتی سکوت منو دید در حالیکه رو مبل لم میداد با تعجب گفت :
_ چته تو ؟ زبونت سر جاشه ؟
اروم گفتم : فکر کنم اره....
پرهام سری تکون داد...
پاهامو روی میز دراز کردم و دوباره به سقف زل زدم.
باز داشتم کلنجار میرفتم تا پلک نزنم...
بچه که بودیم با میشا زیاد این بازی و میکردیم...
صدای زنگ دارش تو گوشم بود...
-تو اول پلک زدی... سوختی... سوختی...
-نه نسوختم...
-چرا من خودم دیدم که پلک زدی...
-نه نزدم...
-ولی زدی.
بعد بغض میکرد ...
منم که هیچ وقت حوصله ی گریه اشو نداشتم...
اما خودم میدونستم همیشه منم که دارم جرمیزدم...
با حرص میگفتم: اصلا بیا از اول بازی کنیم...
اون میگفت : نه ... بعد قهر میکرد و میرفت پی عروسک بازیش تنها مینشست حتی اون موقع هم میدونستم منتظره برم منت کشی...
ولی غرورم بهم اجازه نمیداد برم منتشو بکشم ... من بیخیال میشدم و میرفتم سر وقت یکی دیگه ... بعد اون بود که همیشه بدو بدو میومد وسط ومیگفت: بیا از دوباره با هم بازی کنیم...
بعد من میگفتم نه و... اون دوباره قهر میکرد. . . گریه میکرد ... بعد تنها مینشست با عروسک هاش بازی میکرد.
وقتی هم که میخواستم برم از دلش در بیارم دیگه شب شده بود و همه چیز به روز بعدش موکول میشد.
حالا که فکرشو میکنم می بینم من همیشه گریه اشو در میاوردم... بعد که تصمیم میگرفتم از دلش دربیارم شب میشد و وقتی برای دلجویی نبود...!
نفسمو فوت کردم.
تو بچگی هیچ وقت ندیدم به جز من با کس دیگه همبازی بشه... ولی من ، من احمق! ... هربار که قهر میکرد و میخواست من منتشو بکشم آخر سر تنها سر میکرد و من بودم که می رفتم دنبال یه همبازی دیگه تا لجشو دربیارم و اون بیاد طرفم و هربار میومد... اون بود که میومد سراغ من و...!
حالا هم فرقی نکرده ... من و اون داریم بازی میکنیم... اون گریه میکنه ... ازم فاصله میگیره ... فقط فرقش در اینه که منتظر من نیست تا بیام منتشو بکشم ... بیا همچنان به بازیمون ادامه بدیم...!
حالا منتظر یکی دیگه است... حالا گریه کردنش بخاطر جرزنی ها من وسط بازی نیست. حالا منتظر منت کشی من نیست...
بعد دوازده سال خیلی وقته که منتظر من نیست!!!
با صدای پرهام که با غر ولند گفت:
_ هامین اصلا شنیدی من چی گفتم؟
به قیافه ی حرصی پرهام نگاه کردم وگفتم :
_ نه نشنیدم...
_تو هیچ معلومه چته؟
بی مقدمه زمزمه کردم:
_ دیروز میشا رو بوسیدم .
لحظه ای ابروهاشو بالا انداخت و خیره نگام کرد اما بعد در حالیکه یه جرعه ی گنده از قهوه ش میخورد با بی تفاوتی گفت :
_ زحمت کشیدی .... زنته ، میخواستی نبوسی ؟!
_ تو که میدونی ، همه چی فرمالیته ست ...
_ فرمالیته یا غیر فرمالیته بوسیدیش و قیافت داره داد میزنه که دوست داری بازم اینکار و بکنی ...پس اینقدر به خودت مشق نکن که فرمالیته ست فرمالیته ست ...
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم و پشت به پرهام رو به پنجره ایستادم .
_ در هر صورت میشا کس دیگه ای رو میخواد و حتی ازم خواسته کمکش کنم تا بتونه اونو به خانواده ش معرفی کنه ... و اگه بخوایم از یه زاویه ی دیگه بهش نگاه کنیم من هیچوقت به ازدواج فکر نکردم و وقتایی هم که فکر کردم اولین چیزی که به ذهنم اومده مادر بچه هامه ... که قیافه ای که میاره تو ذهنم یکی مثل فرناز زن داداشمه ، میشا رو نمیتونم به عنوان مادر چند تا بچه تصور کنم ....
به اینجای حرفام که رسیدم با صدای بلند زدم زیر خنده ، اما چیزی نگذشت که خنده م قطع شد .
-میای خاله بازی؟
-مگه من دخترم...
-بیا دیگه... تو بشو بابا منم میشم مامان...
-باشه... پس بچه رو بده به من...
خندید و گفت:
_ بیا ... مراقبش باش تا من غذا درست کنم...
و عروسک و از دستش قاپیدم ... رو به هوتن داد زدم:
_ دست رشته... و عروسک وبه سمت هوتن پرت کردم.هوتن و ارمین و افشین همیشه اماده بودن...
میشا به سمت هوتن دوید... هوتن با خنده به ارمین پاسش داد... اون به سمت ارمین دوید... ارمین به افشین... اون بین ماها که دوره اش کرده بودیم میدوید و گریه میکرد و ماهم میخندیدم...
قدش به هیچ کدوممون نمی رسید...
اخر اون بازی با چشمهای گریون عروسکشو بیخیال میشد ... میرفت یه جا تنها برای خودش گریه میکرد ... لابد باز منتظر بود که من برم سراغش... نمیرفتم... وقتی هم که تصمیم میگرفتم برم ... شب شده بود و ...!!!
لعنتی ! الان تو ذهنم میتونستم میشا رو بعنوان یه مادر تصور کنم . و از اون مهمتر به عنوان یه زن ! نمیدونم دقیقا از کی تا حالا میشا از یه همبازی دوران بچگی برام تبدیل شده بود به یه زن خواستنی .
پرهام که حالا کنارم ایستاده بود در حالیکه با دقت قیافه ی متفکرمو زیر نظر گرفته بود گفت :
_ تو اول یه چیزیو به من بگو ، میخوایش یا نه ؟! ....هر وقت این سوالمو جواب دادی بعد میریم سر مسئله ی مامان بچه هات .
به پرهام نگاه کردم...
دوباره سوالشو تکرار کرد:
_میخوایش یا نه؟
....
-میای بازی؟
-نه... نمی بینی درس دارم؟
-بیا دیگه...
-حوصله ندارم... برو با اذین بازی کن...
-بیا دیگه...
-نمیام... اه باز که داری گریه میکنی... هی چیکار میکنی . اشکات ریخت رو مشقم... برو بیرون از اتاقم...
-ولی من میخوام با تو بازی کنم...
-من نمیخوام...
با تکون پرهام بهش نگاه کردم.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
_ میخوام ...
پرهام: چیو؟؟؟
-هان؟؟؟ میشا رو میخوام...
اینقدر این جمله رو صریح گفتم که بعدش زود اومدم چک کنم ببینم رو هوا نگفته باشم ! و این چک کردن از لبخندش شروع میشد ، دستای کوچیکش ، چشمای درشتش و حالت خوابالوی بامزه ش ، انرژی و سرزندگیش . عشق بچگی قشنگش نسبت به من و شاید مال خودم به اون !
چنگی به موهام زدم...
روز اخر رفتنم خیلی سعی کردم گریه نکنم... تو فرودگاه جلوی هیچ کس گریه نکردم... ولی وقتی سوار هواپیما شدم تا مقصد عین دیوونه ها بی صدا واسه ی خودم بغض کردم و شایدم دو سه قطره اشک ریختم... دقیق یادم نمیومد که گریه کردم یا نه ... ولی تک تک گریه های میشا یادمه... حتی اینو هم یادمه که طاقت دیدن گریه اشو نداشتم اما باز کاری از دستم برنمیومد...
من میشا رو میخواستم؟؟؟ میتونستم نخوام؟؟؟ میتونستم بخوام اما نمیتونستم داشته باشمش...
کاش هنوز بچه بودیم... در جواب تمام خواهش هاش نه نمیا وردم...
من میخواستم... اون چی؟ اونم منو میخواست؟؟؟ هنوز منو میخواست؟؟؟ من از کی میخواستمش؟
از الان... از دیروز... از وقتی که اومدم به ایران... یا از دوازده سال پیش که بلیطها رو اتیش زد و خوشحال بودم که شاید هیچ وقت از ایران نرم...! میتونم منکر این باشم که هیچ وقت حواسم بهش نبود ه ؟؟؟

که پشت همه ی دعوا ها و قهر و آشتی ها وحرصایی که از دستش میخوردم همیشه بیشتر از بقیه بازی کردن با اونو دوست داشتم ! ....و همه چیز ختم میشد به خواهش الان قلبم . معنی اینا چی میتونست غیر از این باشه که میخوامش ؟!...
بعد از یه سکوت كش دار به پرهام نگاه کردم که زل زده بود به من.
-هوم؟
پرهام:
_ اگه میخوایش پس چرا عین یه میت وایستادی جلو من؟خوب برو بهش بگو...
پوفی کشیدم وگفتم:
_ فکر کنم تو یه قسمت از حرفامو نشنیدی ، میشا کس دیگه ای رو دوست داره ...
چشماشو باریک کرد و پرسید :
_ همون پسره که اومده بود رستوران ؟
فقط سر تکون دادم . پرهام گفت :
_ چیزی که تو میخوای مهمه ...
سریع برگشتم سمتش و با تعجب گفتم :
_ خواسته ی میشا هم به اندازه ی مال من مهمه ...
_ پس میتونی بیخیالش بشی ؟
شونه ای بالا انداختم :
_ نمیدونم . فعلا که میخوام برم با این پسره آشنا شم ...
_ خوب اگه دست رو دست بذاری تا یکی زنتو ازت بگیره اونوقت من به مردونگیت شک میکنم ...
سریع به سمتش برگشتم و با قیافه ای درهم گفتم :
_ و اگه به زور پیش خودم نگهش دارم و به خواسته ی خودش اهمیتی ندم اسمشو میذاری مردونگی ؟!
برگشتم سمت پنجره و بدون اینکه منتظر جوابش باشم با کشیدن نفس عمیقی گفتم :
_ من که نگفتم میخوام دو دستی تقدیمش کنم به مهراب ....من فقط میخوام اون خودش بیاد سمتم ... نمیخوام نظر خودمو بهش تحمیل کرده باشم ...
_ ممکنه اون تصمیم اشتباهی بگیره ...
_ نمیذارم تصمیم اشتباه بگیره ...
شایدم علت همه ی این راحتیِ نسبیِ خیالم جواب قاطعی بود که میشا دیشب بهم داده بود . اینکه گفته بود اگه بعد از دوازده سال برمیگشتم و مهرابی نبود باهام ازدواج میکرد . حسم بهم میگفت میشا اونشب تو صادق ترین حالت ممکن خودش نبود و مهراب فقط ... فقط یه دوسته که ...پوفففف !
اعتماد صد در صد به این حسم نداشتم ولی باعث میشد توی این مقابله نامرئی با مهراب زیاد هم خودمو دست خالی نبینم .
من میشایی و داشتم که همیشه دوست داشت با من بازی کنه ...
مهراب چی داشت؟
میشایی که بزرگ بود. عاقل بود... تحصیل کرده بود... زیبا بود ... خواستنی بود... سرزنده بود... بالغ بود.
مهراب میشایی رو داشت که ...
لبهامو گزیدم... من بچگی میشا رو داشتم... ومهراب الان میشا رو...
احساس پاک میشا که از بچگی و خاطراتمون منشا میگیره مال من بود... پس خیلی هم دست خالی نبودم... یا
شاید هم اینا همش اعتماد به نفس زیادی و کاذب بود ! در هر صورت هر چی که بود با همه ی ادعایی که تو مهم بودن نظر میشا واسه خودم داشتم نمیتونستم راحت با اینکه بره سمت مهراب کنار بیام . موضوع این بود که میخواستمش و دیگه اصراری برای انکار این موضوع نداشتم .
مدام خاطره ی بوسیدنش تو ذهنم وول میخورد . یادم نمیاد تا حالا بوسه ای جذبم کرده باشه و نتونسته باشم تکرارش کنم ، خجالت اور بود که حالا نمیتونستم از زن شرعی خودم بیشتر بخوام . خوب از لحاظ منطقی یه سری فرقایی با رابطه های قبلیم وجود داشت ، اینجا ایران بود ، میشا دخترخاله م بود و پای کس دیگه ای هم در میون بود و البته اون با خواسته ی قلبیش باهام محرم نشده بود . اما با همه ی این تفاسیر چیزی که واضح و روشن بود این بود که میشا هیچ مخالفتی با بوسیدنم از خودش نشون نداده بود ، حتی سعی نکرده بود لباشو روی هم فشار بده تا کار و برام سخت کنه ! و من خیال نداشتم اینو بذارم به حساب شوکه بودنش . خوب به نظر من همه ی اینا نشونه بودن ، شاید میشا منو دوست داشت و همه ی این انکارها یه جور تنبیه بود برای اینکه دوازده سال گذاشته بودم رفته بودم . و البته این احتمال هم وجود داشت که من زیادی خوش خیالم و آینده خیال داره منو با عروسی میشا و مهراب سورپرایز کنه و حالمو بگیره ... میشا و مهراب ! پوزخندی زدم حتی اسم هاشون هم با هم هماهنگی داشت... لعنتي !
بعد از دوازده سال دوری از وطن... وقتی فرانسه بودم یکبار یاد خاطراتم با میشا نکردم چون میدونستم دلتنگ میشم... اما حالا هر روز از دیروز هام و مرور میکردم... واضح مرور میکردم...
تمام بازی ها... من جرزن خوبی بودم... همیشه هم برنده میشدم... حالا برنده شدنم گروی انتخاب بود... انتخاب همبازی دوران کودکیم... که دوستم داشت ... عاشقم بود... اما منتظرم نبود چون حتما تو دوازده سال فراموشم کرده بود... من نباید کم میاوردم... نباید میباختم... نباید میسوختم!
که اگر می باختم ... این باخت مسلما گرون ترین و سخت ترین باخت زندگیم محسوب میشد.
به سیم برق و یه مشت گنجشکی که روش نشسته بود نگاه کردم... سعی داشتم پلک نزنم... و صدای زنگ دار میشا که بلند توی ذهنم گفت: سوختی!!!
به سیم برق و یه مشت گنجشکی که روش نشسته بود نگاه کردم... سعی داشتم پلک نزنم... و صدای زنگ دار میشا که بلند توی ذهنم گفت: سوختی!!!
پرهام دستشو جلو صورتم تکون داد و با خنده گفت :
_ نه جدی جدی از دست رفتی ...
لحظه ای تو چشای پرهام خیره شدم و به آرومی زمزمه کردم :
_ دیگه جر نمیزنم ....حتی اگه ق
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 77- رمان آنتی عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان خوانها , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان آنتی عشق , رمان مخصوص موبایل آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar ... , دنیای رمان , گنج رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/16 تاریخ
کد :60585

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا