تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آنتی عشق (فصل یازدهم)



 خودمم...
_ ديشب خانومي به اسم ميشا مودت اوردن بيمارستان ما . اگر ممكنه هر چي سريعتر تشريف بياريد بيمارستان ِ ...
دستمو به سقف ماشين گرفتمو چشمامو بستم . نميدونستم الان بايد خوشحال باشم يا نگران . دندونامو رو هم فشار دادم تا خشممو كنترل كنم اما بالاخره هم نتونستم مهارش كنم و با صداي بلندي داد زدم :
_ديشب اوردنش ، شما الان زنگ ميزنين ؟!
صداي خانوم پشت خط عصبي شد و گفت :
_ درست صحبت كنين اقا . از ديشب بيهوش بود ، ما هيچ مدركي ازش نداشتيم . الان چند دقيقه اي هست بهوش اومده و شماره ي شما رو داد ...
بين حرفش پريدم :
_ حالش خوبه ؟!
_ حال عموميش خوبه ... اما بايد هر چه سريعتر بيايد رضايتنامه شو امضا كنيد تا جراحي بشه ...
يه لحظه نفسم حببس شد اما سريع گفتم : ادرس و بديد ...
بي توجه به مهراب كه پشت سرم بال بال ميزد در ماشين و باز كردم و سوار شدم . اما لحظه ي اخر نميدونم چرا دلم سوخت كه شيشه رو پايين دادم و گفتم :
_ حالش خوبه ....
شايد دوست نداشتم هيچ كس حتي دشمنم حالي كه من از ديشب داشتم و داشته باشه . حال افتضاحي بود .
مهراب خودشو اویزون شیشه کرد وگفت:
_میشه بهم زنگ بزنی و بگی؟
لبمو گزیدمو گفتم:
_ خواست خودش زنگ میزنه... وشیشه رو کشیدم بالا !

با اينكه به اون گفته بودم حالش خوبه اما خودم از حرفم مطمئن نبودم و بدجور استرس داشتم . قرار بود ببرنش اتاق عمل ، پس حالش زياد هم خوب نبود . تا جايي كه ميتونستم با سرعت ميروندم . بين راه به خونه ي عمو هم زنگ زدم تا از نگراني درشون بيارم و ادرس بيمارستان و بهشون دادم . بيمارستان به خونه ي عمو نسبتا نزديك بود . و من اگه يه جو عقل داشتم از ديشب ميرفتم بيمارستاناي دور و بر خونه ي عمو رو بگردم نه اطراف باشگاه و خونه ي پرهام . البته تو برنامه م بود كه بعدش برم اون اطراف و بگردم اما بايد زودتر از اينا به فكر ميوفتادم .
به محض رسيدن به بيمارستان و معرفي خودم پرستاري ازم پرسيد كه چه نسبتي با ميشا دارم و سريع برگه اي رو جلوم گذاشت و گفت بايد امضاش كنم تا ببرنش اتاق عمل ، وقتي ازش پرسيدم مشكل چيه گفت بهتره با دكترش صحبت كنين ، گويا واسه پاي راستش مشكل جدي بوجود اومده ...در حال پر كردن فرم بودم كه عمو و خاله و مامان و مارال و بقيه هم رسيدن و دور و برمو شلوغ كردن و به محض اينكه فهميدن ميشا كجاست زودتر از من رفتن سمت اورژانس . من هم بعد از امضاي فرم مسيري كه اونا رفته بودن و گرفتم و با اضطراب به اون سمت راه افتادم . با ورود به اونجا بدون توجه به بقيه كه دور تختشو شلوغ كرده بودن ، واسه خودم راه باز كرد م و سريع دستمو دور شونه هاش حلقه كردم و به خودم فشارش دادم . حتي به خودم فرصت ندادم كه قيافه ش و درست ببينم . تنها چيزي كه برام مهم بود اين بود كه چشماي عسلي قشنگش باز بود . زير گوشش با صداي گرفته اي گفتم :
_ تو كه منو كشتي ...
بوسه ي طولاني اي روي موهاش گذاشتم و سرشو دوباره گذاشتم رو بالش و پيشونيش و با انگشت شستم ناز كردم . سمت ديگه ي پيشونيش بخيه خورده بود . یه دستش تا ارنج توی گچ بود و یه دستش تا ساعد كامل باند پيچي شده بود . بين همه ي اوناي ديگه كه دور و برش بودن و هر كسي چيزي ميگفت داشت با تعجب به من نگاه ميكرد . بهش لبخندي زدم و بازومو گذاشتم بالاي سرش و خم شدم سمتش . زير لب پرسيدم :
_ خوبي ؟!
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم : دیدی پیدات کردم؟؟؟
بیحال بود. سابقه نداشت اینطوری بی حال ورنگ پریده ببینمش. زیر چشمهاش گود و کبود بود... گونه اش فرو رفته بود و چندتا خراش به جز اون بخیه روی صورتش بود . با لبخند نوك بيني شو بوسيدم كه باعث شد اخم كنه و دست باند پیچی شو بالا بیاره و اخ خودشو دربیاره ...
اروم گفتم:
_حالا مجبوری پاکش کنی تا دستت درد بگیره ؟!
با اخم بهم نگاه کرد... دوباره خم شدم و نوک بینی شو بوسیدم و با خنده گفتم:
_ جرات داری پاکش کن
دستشو با احتیاط بالا اورد و با سر انگشت بینی شو پاک کرد وابروهاشو دوبار برام بالا داد که باز ناله اش دراومد و چشمهاشو محکم روی هم فشار داد.
با ناراحتی نگاهش کردم. اخه ببین چه بلایی سر خودش اورده که هرکاری میکنه دردش میگیره! بگیرم بزنمش ... اه ...!
با استرس گفتم:
_ چرا حرف نمیزنی؟
با صدای خش داری گفت:
_ اگه تو مهلت بدی حتما !
برای اولین بار بعد از اینکه خدا دوباره بهم دادش حرف زد!افتخار داد صداشو بشنوم .
لبخندی زدم ونفس راحت تری کشیدم .
كنجكاو بودم بدونم چرا به من زنگ زده اما پرسيدم :
_ شماره مو حفظ بودي ؟ ...
_ شماره ت آسونه ....نميخواستم از بيمارستان زنگ بزنن خونه ، به خاطر بابا .
عمو با شنيدن اين حرف دستي به موهاش كشيد و پيشونيشو بوسيد . اما مشخص بود كه بهش هيجان وارد شده چون يه دستش رو قلبش بود .
تو همون لحظه دكتر وارد شد و گفت :
_ دورشو خلوت كنين . بايد منتقلش كنيم اتاق عمل ...
با شنيدن اين حرف همه هاي و هويشون شروع شد . من سريع خودمو به عمو رسوندم و دستمو رو شونه ش گذاشتم و گفتم :
_چيزي نيست . واسه استخون پاش يه مشكل كوچيك بوجود اومده ....
به هر حال واسه عمو لازم بود يه كم از حقيقتي كه پرستار در مورد پاي ميشا بهم گفته بود و پنهان كنم . بعدش از دكتر خواستم چند لحظه تنها باهاش صحبت كنم و ازش پرسيدم :
_ دقيقا مشكل پاش چيه ؟
دكتر گفت :
_اينطور كه عكس برداري ها نشون ميده نازك ني و درشت ني پاي راستش شكسته و بايد پلاتين گذاري بشه ...
_ اوه ....مشكلي براش پيش نمياد ؟ ميتونه مثل قبل راه بره ؟....
دكتربا لبخند گفت :
_ اجازه بديد اول جراحي رو انجام بديم بعد در اين مورد نظر بديم . ولي به احتمال زياد بعد از حدود يك يا دو سال ميتونه پلاك رو در بياره و مشكل خاصي نخواهد داشت .
قبل از اينكه برگرده و بره سريع با نگراني پرسيدم :
_بيهوشش ميكنيد ؟!
بازم لبخندي زد و دستشو روي شونه م گذاشت و گفت :
_ مشكلي نيست پسر جان ...
كاش من هم ذره اي از خونسردي اين دكتر و داشتم . وقتي تخت ميشا رو به سمت اتاق عمل حركت ميدادن شونه هاي خاله رو كه بدجوري داشت گريه ميكرد و گرفتم و پيش خودم نگهش داشتم و رو به ميشا كه در حالي كه دور ميشد نگاهش به من بود با لبخند چشمكي زدم . ديگه سرش كاملا برعكس شده بود تا بتونه منو ببينه . منم همونطور كه شونه هاي خاله رو گرفته بودم اروم اروم پشت سر تخت راه افتادم . اما لحظه ي اخر كه ميخواستن ببرنش پشت در ورود ممنوع نتونستم نسبت به نگاه خيره ي ميشا بي تفاوت باشم و به سمتش رفتم . چند لحظه نگاهش كردم و بعد پيشونيش و بوسيدم و گفتم : منتظرتم ... احساس راحت شدن ميكردم .
با لبخند کجی گفت: باش تا اموراتت بگذره...
خندیدم و با سر انگشت گونه اشو نوازش کردم.
اروم لبخندی زد... خیلی عمیق نبود چون میدونستم حتما صورتش خیلی درد میکنه همونی هم که زد بیشتر از استانه ی دردش بود.
اهسته گفت: نیومدم حلالم کن...
خواستم حرفی بزنم که پرستار شروع به حرکت دادن تخت کرد و میشا با همون صدا ی خش دار گفت: هامین اون عینکی که تو دوازده سالگی خریدیش و هیچ وقت گم نکردی... تو اتاقم زیر تختمه ... برش دار.
چشمام پر اشک شد...درها به روم بسته شد و گفتم : اخه دیوونه عینک فدای سرت ... تو بیا بیرون ببین چه بلایی سرت میارم!
نفس راحتی کشیدم وبا پشت دست اشکی که میخواست رو صورتم بیاد پایین و پاک کردم . خانواده نشسته بود درست نبود اين بچه بازيا !
ديگه خبري از اون خفقاني كه از ديشب همه ي وجودمو گرفته بود نبود . ميشا توي هيچ سردخونه اي نبود . ميشا حالش خوب بود . و من خيال نداشتم بذارم ديگه از جلوي چشمام دور شه . ديگه نميذاشتم . ديگه مطمئن بودم كه اگه ميشا نباشه هيچ چي ِ زندگي رو نميخوام .
به سختی پلکهای بهم چسبیدمو باز کردم... مخم الارم میداد اینجا بیمارستانه... یعنی بیمارستانه مگه این که خلافش ثابت بشه!
به مخم یه زبون درازی کردم وگفتم: پ ن پ اومدیم رستوران دو تا پیتزا سفارش بدیم!
حس میکردم چسبیدم به تخت... دلم اب میخواست... دهنم بوی بد میداد و خشک بود.
عجیب میخواستم یه کش وقوس برم و ترق ترق کمرمو بشنوم... صورتم دیگه درد نداشت... اما حس میکردم پاهام کلا حسی نداره... خواستم سرمو بالا بیارم تا ببینم چی به چیه که با وجود گردنبندی که محکم خفتم کرده بود امکان پذیر نبود... ای تو روح اون راننده. الان من نمیخوام طاق باز بخوابم. وای چه صفایی میده ادم به پهلو بخوابه یه بالش و بغل کنه زانوشو تو شیکمش جمع کنه... ای خدا ... الان من حالم اینطوری خوابیدم...!
درد نداشتم اما عجیب کوفته و کرخت بودم...
ای خدا داشتم زندگیمو میکردما...
کسی تو اتاق نبود. صدای بیب بیب همچین رو مخم اسکی میکرد میخواستم بزنم تو شیشه ی مانیتورش... بابا یه اهنگ بیانسه نشون ادم بدین این خط سبزا چیه ادم دلش میگیره...
یه ذره به کارکرد قلب ناز و خوشگلم نگاه کردم و بعد به چکیدن قطره های سرم... چشمامو بستم که دوباره بخوابم اما صدای بیب بیب نمیذاشت.
اخه اینجا بیمارستانه؟ یه زنگ نیست یه خبری یه هویی یه دادی یه آهایی... خودم که نمیتونم... اخه یه پرستار نباید واسته بالا سر من یه هات شکلات دست من بده... من الان گشنمم هست.
یعنی واقعا هیچ کدوم جز مامان و بابا و خاله و عمو رسول و ارمین وفرناز شعور اینو نداشتن که یکیشون باید پیش من بمونه یه اب دست من بده؟؟؟بجز این دسته بقیه به شدت بیشعور تشریف دارن!
ای بابا... چشمم و به در دوختم ومنتظر شدم یکی بیاد... من حتما باید بمیرم تا اینا بیان سراغم؟
با باز شدن در نیشم باز شد... یه پرستار خوشگل سورمه ای پوش اومد و تو ... ای خدا چی میشد چهارتا پرستار مرد تو این بیمارستانا کار میکردن دل ما جوونا خوش بشه... کاش من پسر بودم الان این با اون موهای مش کرده اش منو زنده میکرد. حیف هم جنستم... لبخندی بهم زد وگفت: بالاخره بیدار شدی؟
نمیتونستم جوابشو بدم دهنم خیلی خشک شده بود.
پرستار یه چیزایی و چک کرد و میخواست بره که با یه صدای کاملا خفه که خودمم نشنیدم گفتم: خانم...
نگاهم کرد وگفت: چیزی میخوای؟
به سختی گفتم:
-من گشنمه!
پرستاره خندید وگفت: عزیزم این سرم تغذیه است... تا ده ساعت نباید چیزی بخوری... بخصوص با این دیر بهوش اومدنت ... هشت ساعتش گذشته دو ساعتم روش...
اخم هام تو هم رفت وگفتم: کسی از خانواده ام ....
پرستار: چرا... همه پشت در اتاقن... ولی تو الان تو مراقبت های ویژه هستی... منتقلت کردیم بخش می بینیشون...
-کی؟
پرستار: وای وای چه عجله ای داری دختر... به زودی... الانم بهت یه مسکن زدم راحت میخوابی...
نفس عمیقی کشیدم و اون ازا تاق رفت.
الان منو ضعف میگرفت کی به دادم میرسید؟؟؟ یادم افتاد نتیجه ی عمل پامو نپرسیدم... بیخیالش فوقش یا قطعش میکنن یا فلج میشم دیگه... والله. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست... اینطوری نه مهراب منو میخواد هامینم که از اولش منو نمیخواست ... پس خیالی نیست...
حس کردم دیگه نمیتونم چشمهامو باز نگه دارم...پلکهام سنگین شدند و دیگه متوجه چیزی نشدم.
چشمامو باز کردم...
با دیدن اعجوبه ی قرن نفسمو فوت کردم...
هامین لبخندی زد و دستمو گرفت و خیلی لوس گفت: چطوری خانم خانما...
چشم غره ای بهش رفتم و جوابشو تو دلم گفتم: ایش... حالمو بهم نزن.
دستمو از دستش بیرون کشیدم که حس کردم سوختم... زخم روی دستم عجیب تیر میکشید.
هامین اخمی کرد و من یه نگاهی به اتاق کردم... جز من و خودش کسی تو اتاق نبود.
با کلافگی با صدای خش دار وگرفته ای گفتم: مامانم کوش؟
هامین شونه هاشو بالا انداخت وگفت: با اصرار من رفتن خونه.
سرمو روی بالش جابه جا کردم... زانوی پای چپم تیر میکشید... ساق پای راستمم همینطور سنگین بود و گز گز میکرد.
یه نفس عمیق دردناک کشیدم ولبمو گزیدم.
هامین اروم گفت:خوبی...
جوابشو ندادم و ادامه داد: برم پرستار و خبر کنم...
پوفی کشیدم وبا غرو لند گفتم: کی به تو گفته اینجا باشی؟
هامین دست به سینه گفت: خودم...
دلم میخواست جیغ بزنم خیلی غلط کردی!
دلم میخواست جیغ بزنم خیلی غلط کردی!
سرمو به سمت پنجره چرخوندم... از اون گردنبند خفه کننده خبری نبود.
یه حس بدی داشتم... ساق و زانوی پاهام سنگین و دردناک بود... سخت نفس میکشیدم... یعنی با هر نفس قفسه ی سینه ام تیر میکشید... حضور هامین هم بیشتر اعصابمو متشنج میکرد.
درحالی که حس کردم داره دستمو نوازش میکنه با حرص دستمو پس کشیدم و جیغم دراومد... چنان روی ساعدم سوخت که انگار اتیش گرفتم...
اشک تو چشمام جمع شده بود.
هامین با هول گفت: چته ؟
لبمو گزیدم که هامین گفت: دستت چهارده تا بخیه خورده... یه دقه اروم بخواب.
-اه ه ه ه... من نمیخوام تو اینجا باشی...
هامین ابروشو بالا دا دوگفت: مگه به خواست توئه؟
چشمهامو روی هم فشار دادم و گفتم: برو بیرون.
هامین: اینو جدی گفتی... ؟
- برو بیرون ...
هامین: میرما...
-اره برو... حوصله ی تو رو ندارم.
هامین دست به کمر ایستاد وگفت: باشه ... پس من رفتم... و خم شد و کتش وبرداشت و اروم گفتم: به سلامت...
هامین از اتاق خارج شد.
خاک بر سر جدی جدی رفت.
اصلا چه بهتر... محتاط یه کمی خودمو جا به جا کردم روی تخت ... احساس تشنگی وضعف داشت منو میکشت.
تنم کوفته و کرخت بود. پاهام درد میکرد اما میتونستم تحمل کنم... دنبال یه زنگ بودم تا پرستار و صدا کنم... هامین واقعا رفت؟
یه سایه از زیر در میدیدم... پوفی کشیدم وگفتم: مامان... مارال...
یعنی واقعا هیچ کس تو اتاق نبود؟ واقعا منو به امون هامین گذاشته بودن؟؟؟
هنوز سایه ی یه جفت پا رو اززیر در میدیدم.... خدا یه جو به این عقل نداده ... اروم صدا زدم: هامین؟
خیلی سریع در وباز کرد وگفت: بله؟
-زهرمار...
هامین دست به سینه ایستاد وگفت: تصادف کردی بی ادب شدی...
اروم دستمو بالا اوردم که پیشونیمو بخارونم اما حس میکردم ساعدم داره میسوزه... خارش پیشونیمم اعصابمو خرد کرده بود.
بد تر از همه این نگاه خیره ی هامین که میخواستم بزنم کورش کنم...
هامین لبخندی زد وگفت: ناراحتی من اینجام؟
-نمی بینی دارم از خوشحالی برات بندری میرقصم؟
هامین لبه ی تخت نشست وگفت: حال پدرت خوب نبود... منم اصرار کردم برگردن خونه عمو پرویز استراحت کنه...
با نگرانی گفتم: بابام چش بود؟
هامین: هیچی ... نگران توبودن کچل...
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم: الان یعنی تو همراه منی ؟
هامین لبخندی زد وگفت: اره...
چشمامو ریز کردم وگفتم: پس بلند شو...
هامین با تعجب بلند شد وگفت: چی شده؟
-بیا بالا سر من...
هامین با چشمهای گرد شده بالای سرم اومد و گفتم: انگشت اشاره اتو بیار بالا...
هامین: میخوای چیکار کنی؟
-هیچی میخوام خواهش کنم انگشتتو بکنی تو چشمم...
هامین مسخره گفت: فکر کردم میخوای انگشتمو بکنی تو دماغت!
از حرفش خندیدم وگفتم: بجنب دیگه مردم...
هامین با بهت گفت: انگشتمو بکنم تو دماغت؟
خندیدم وگفتم: عجب خری هستی ها... بالای ابروم رو پیشونیمو بخارون... دستم درد میکنه... بالا نمیاد.
هامین: اهان...
بهش نگاه میکردم که اروم انگشتشو روی پیشونیم کشید.
با حرص گفتم: نگفتم نازم کنی... گفتم بخارونش...
هامین یه ذره نوازششو محکم تر کرد.
-اینطوری بیشتر داری قلقلکم میدی هامین... نخواستم برو اون ور... به سختی گردنمو بالا اوردم و با بانداژ ساعدم پیشونیمو خاروندم...
===================================
هامین روی صندلی کنار تختم نشست و در سکوت زل زد به من.
نفس کلافه ای کشیدم وگفتم: چیه؟
هامین شونه هاشو بالا انداخت وگفت: هیچی...
-من گرسنمه...
هامین لبخندی زد وگفت: الان غذاتو میارم...
و از اتاق خارج شد و کمی بعد هم برگشت... غذارو روی میزی که پایین تخت بود گذاشت و تخت من و کمی بالا داد.
میزو به سمتم کشید و گفت: خودت میتونی بخوری...؟
یه دستم تا ارنج تو گچ بود... اون یکی هم که تا ارنج باز بانداژ بود.
بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم.
لبخند کجی زد وگفت: خوب نمیتونی... قاشق وتوی سوپ کرد و به سمت دهنم گرفت.
گردنمو خم کردم و خوردم. زبونم سوخت... ولی به روم نیاوردم... نمیدونم چرا نگفتم قبل اینکه اون قاشق وبذاری تو دهنم فوتش کن...
یه جوری نگام میکرد... زیر چشمهاش گود بود... ته ریشم داشت.
کلا ژولیده بود... قاشق دوم وجلو گرفت و گفتم: پنج دقیقه دیگه میخورم...
هامین: چرا؟ مگه گرسنه ات نبود؟
-حالا ده دقیقه دیگه میخورم...
زبونم داشت میسوخت ولی حرفی نزدم...
به هامین نگاه کردم...
بهم خیره شد وگفت: چیه؟
-چرا موندی؟
هامین: اینقدر حضورم عذاب اوره؟
اخم کردم وگفتم: دلیل موندنتو درک نمیکنم.
هامین موهاش و پنجه عقب فرستاد وگفت: گفتم که ...
میون حرفش پریدم وگفتم: یعنی فقط بخاطر خستگی خاله و بیماری قلبی شوهرخاله ات پیش دختر خاله ات موندی؟
هامین نگاهشو به زمین دوخت وگفت: اره... از نظر تو اشکالی داره؟
-این موندن بی منظوره مگه نه؟
هامین با یه لحن قاطع گفت: اره... کاملا بی منظوره... من فقط بخاطر خستگی خالم و بیماری قلبی شوهرخاله ام پیش دختر خاله ام موندم...!
یه نفس عمیق کشیدم که سینه ام تیر کشید...
چشمهامو بستم و سرمو روی بالشم تکیه دادم.
به سقف و دو ردیف مهتابی زل زدم وفکر کردم اره نبایدم منظوری داشته باشی... تو چه ساده ای که فکر کردی اون میتونه منظور داشته باشه ...! لابد خاله مستان ازش خواسته...
خمیازه ای کشیدو بهش نگاه کردم.
ظرف سوپ و برداشت وگفت: بیا بخور...
بی هوا گفتم: هنوز سرد نشده...
باتعجب گفت: داغ بود؟
سرمو پایین انداختم وگفت: پس چرا نگفتی؟
جوابشو ندادم... هنوز ذهنم روی اون بی منظور موندنش گیر کرده بود!
هامین خودشو جلوتر کشید وگفت: سوختی؟
بهش چشم غره رفتم و هامین قاشق وپرکرد وفوتش کرد وگفت: بیا حالا بخور دختر خوب زودتر میگفتی ...
-من نی نی کوچولوئم؟
هامین: فعلا که هستی... برات پیش بند بزنم؟
وخودش خندید.
با حرص گفتم: میدونی خیلی زشته که کسی و به این حال افتاده مسخره اش کنی!
هامین لبخند کجی زد وگفت: بابا من که دارم عین بچه ی ادم بهت غذا میدم...
-میخوام ندی...
هامین: بیا بخورش دیگه... خوشمزه است.
-تو خودت شام خوردی؟
هامین: تو نگران شام خوردن منی؟
رک گفتم: اره...
هامین لبخند محوی زد وگفت: اره خوردم. حالا بیا بخور... دیگه خیلی سرد بشه بدمزه میشه...
-فکر کردی خیلی خوشمزه است؟
هامین: دهنتو باز کن...
شکلکی دراوردمو دهنمو باز کردم... هامین قاشق قاشق میذاشت تو دهنم... !!! هم خنده ام گرفته بود هم اون سوپ بد مزه ی بیمارستانی ابکی بهم حال میداد.
یعنی می ارزید به صد تا چلو کباب... تو خوابم نمیدیدم یه روزی ازدست هامین غذا بخورم.
در اتاق باز شد... پرستار قد کوتاهی که صورت گرد و ابروهای پیوسته داشت وارد شد و با لبخند مصنوعی گفت: حالت چطوره؟
به سمتم اومد تا فشارمو بگیره ... دست بانداژ شدم درد داشت بخصوص با باد شدن فشار سنج میخواستم بمیرم...
زود کارشو تموم کرد وسرمم و دراورد وگفت: خوب بهتری... علائمت هم طبیعیه...
لبهامو ترکردم وگفتم: وضع پاهام چطوره؟
پرستاره: خدا روشکر که خوبه... مگه دکترت قبل عمل برات توضیح نداد؟
-چرا....
به جای جواب پرستار...
هامین گفت: خوشبختانه عملت خوب بوده... چهار هفته ی دیگه هم گچ پاهات باز میشه...
پرستاره سری تکون داد وبعد از چند سفارش کوتاه از اتاق خارج شد.
هامین غذامو داد و بعد از تموم شدن غذام همونجور که لبه ی تخت نشسته بود پرسید: خوب...
-خوب چی؟
هامین: نمیخوای بگی چطوری این بلا سرت اومد؟
نفس عمیقی دردناکی کشیدم و هامین گفت: اگه خسته ات میکنه الان نمیخواد بگی...
هامین روی صندلی نشست و پاهاش و دراز کرد ولم داد
هامین روی صندلی نشست و پاهاش و دراز کرد ولم داد... به من لبخندی زد وگفتم: مامان وبابام خیلی ناراحت بودن؟
هامین: توقع داشتی نباشن؟
-نمیدونم...
هامین: میدونستی اخر هفته قراره برن سفر؟
-مشهد؟؟؟
هامین : نچ... کربلا.
با تعجب گفتم: من نمیدونستم...
هامین: مثل اینکه از طرف مسجد محلتون اسمشون دراومده...قرار ه اخر هفته برن...
- عین دو تا کبوترعاشق چه خوشن واسه من...اما با اين حال بابا ميخوان پاشن كجا برن ؟ واسه بابا خوب نيست با اين حالش بره مسافرت ...
هامین خندید وگفت: خاله برات نذر کرده ... برای همین میخوان برن... برای عمو هم نذر کرده بود... به قول خاله طاهره دو تا بلا از سرتون بخیر گذشته. عمو هم ميگه نبايد به خاطر اون قيدشو بزنن .ميگه حالم خوبه .
سرمو روی بالش گذاشتم و به رو به رو نگاه کردم.
هامین اهسته گفت: میشا...
خودمو به نشنیدن زدم... نمیدونم یه مرضی بود که میخواستم دوباره صدام بزنه... اما نزد. یعنی خودمو لعنت کردم چرا نگفتم بله ... الان چی میخواست بگه؟؟؟ اصلا نگه ....
بهش نگاه کردم... داشت به من نگاه میکرد ...
-شاخ دراوردم یا دماغم دراز شده؟
هامین پوفی کشید و گفت: دیشب یه آن فکر کردم شاید مرده باشی...
خندیدم وگفتم: به ارزوت نرسیدی...
هامین اخم کرد وگفت: این چه حرفیه...
-حالا ناراحتی زنده ام؟
هامین با اخم گفت: ادامه نده...
-چرا؟ برای تو چه فرقی میکنه...
هامین:میشا بس کن...
-واقعا برات مهمه... ؟
هامین ابروهاشو بالا داد وگفت: نباید باشه؟
-تو این دوازده سال هم میشد که من بمیرم... و فکر کنم اگر خبر مرگم به گوشت میرسید عمرا فرانسه رو ول میکردی وتو مراسم ختمم شرکت میکردی!
هامین کاملا جدی گفت: تمومش کن...
پوزخندی زدم وبه سقف خیره شدم... حوصله ام سر رفته بود.
فکری تو سرم رژه میرفت... دوست داشتم به زبون بیارمش و ازش بپرسم... نمیدونم چرا اینقدر کنجکاو شده بودم... اهی کشیدم وپرسید: درد داری؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم و بدون اینکه به سوالش جوابی بدم ،گفتم: تو فرانسه دوست دختر داشتی؟
هامین یه لحظه شوک شد اما بدون هیچ فکری صریح وبدون مکث گفت: اره...
از اره ای که گفت یه جوری شدم.
نمیخواستم اینقدررک بشنوم...!!!
-خوشگل بود؟
هامین: بد نبود...
-دوستش داشتی؟
هامین: خوب اره...
لبمو گزیدم و پرسیدم: چرا باهاش ازدواج نکردی؟
هامین: برای ازدواج نمیخواستمش...
با اخم به هامین نگاه کردم وگفتم: باهاش رابطه داشتی؟
هامین شونه هاشو بالا انداخت وگفت: مهمه؟
-اره...
هامین چشمهاش برقی زد وگفت: چرا باید برات مهم باشه که پسرخاله ات که دوازده سال تو فرانسه بوده و تو رو فراموش کرده با دختری رابطه داشته یا نه؟
-تو منو دوازده سال فراموش کردی. نه من تو رو...
رومو ازش گرفتم و گفتم: نمیخوای جواب بدی اصرار نمیکنم...
هامین:چرا میپرسی؟
-از بی حرفی... حوصله ام سر رفته خوابم نمیاد...
هامین: توجیه خوبیه...
کمی تکون خوردم و هامین گفت: اسمش جسیکا بود... خوشگل بود با تربیت غرب ... همخونه بودیم.
همخونه؟ تا تهشو خوندم... !
هامین دیگه ادامه نداد... دونستن اینکه به ادامه ی بحث علاقه ای نداره کافی بود...
مدتی به سکوت گذشت... درد پا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 77- رمان آنتی عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان خوانها , رمان مخصوص موبایل آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/15 تاریخ
کد :60465

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا