تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آنتی عشق (فصل دوازدهم)



با ديدن اهي كه ميشا در اثر بلند كردن دستاش كشيد از جام بلند شدم و كنارش رو تخت نشستم و گفتم :
_ لازم نيست با اين حال و روزت فنون كاراته رو پياده كني . نميتوني آروم بگيري ؟
آهي كشيد و چشماشو بست و با حرص گفت :
_ من چه گناهي كردم كه بايد تحملت كنم ؟!
بي توجه به حرفاي چرت و پرتش زل زدم تو چشماش و گفتم :
_ فكر كردم مردي ...
_ هاااااه ....خوش به حالت شده بود آره ؟! اما فكر كردي ...من تا تو رو نذارم تو قبر نميميرم...
قيافه ي تخسش باعث شد خنده م بگيره و سري تكون بدم وبي اراده زير لب بگم :
_ ژولي ( joli = خوشگل دوست داشتني گوگولي مگولي )....
با جيغ گفت : فحش دادي ؟!....
چشمامو گرد كردم و گفتم :
_ چرا ما ايرانيا اينقدر بد بينيم ؟! به محض اينكه يه نفر با يه زبون ديگه جلومون شروع كنه به حرف زدن فكر ميكنيم داره فحش ميده ، در حاليكه اگه به يه اروپايي با زبون خودت فحش هم بدي با لبخند نگات ميكنه و سرشو برات تكون ميده ....
_ بس كه هالو ان ....
کمی نگاهم کرد وگفت : بگو چی گفتی؟
لبخندی زدم و جوابشو ندادم...
میشا با اصرار گفت: چی گفتی؟
همچنان سکوت کرده بودم . کلافه پوفی کشید.. با نگاهش منتظر معنی حرفم موند.
با حرص و فضولی بهم نگاه میکرد از حرکتش خنديدم و خودمو پرت كردم سمت ديگه ي تخت ...با جيغ گفت :
_ بلند شو از اينجا ...خجالت بكش ....
از گوشه ي چشم نگاه عاقل اندر سفيهي بهش انداختم و گفتم :
_ نميتوني يه كم متمدن باشي ؟! ... نميخورمت كه ...
بي توجه به غرغراش چشمامو بستم . نميتونست از جاش بلند شه والا بلند ميشد . بعد از كلي غر غر كردن بالاخره ساكت شد . چند لحظه كه گذشت يه دفعه با يه حركت ناگهاني چشمامو باز كردم و نگاهشو غافلگير كردم . با نيشخند نگاش كردم كه يعني : مچتو گرفتم ، منو ديد ميزني ! ....پشت چشمي برام نازك كرد و نگاهش و به سقف دوخت . به سمتش چرخيدم و به بازوم تكيه دادم ، چند لحظه زل زدم بهش و با ملايمت گفتم :
_ چند وقت پيش يه آهنگي گوش ميدادم كه يه سوالي توش مطرح شد ، فكر كنم تو جوابشو بدوني ...
با سوال نگاهم كرد و منم از فرصت استفاده كردم و چند لحظه تو چشماي قشنگش خيره شدم . براي اينكه اين لذت و ازم بگيره سريع پرسيد :
_چه سوالي ؟
خيره تو چشماش آروم گفتم :
_ توي كندوي نگاهت عسل كدوم بهشته ؟
چند لحظه با ابرويي بالا انداخته متعجب نگاهم كرد اما يه دفعه چشماشو باريك كرد وقيافه ش بد جنس شد ، با نيشخند صورتمو با نوك انگشتاش كه از باند پيچي بيرون بود هول داد عقب و گفت :
_ سعي نكن باهام لاس بزني ... خر كه نيستم ...بلند شو از اينجا هامين ...
سر جام نشستم ، پاهامو باز كردمو ارنج دستامو بهشون تكيه دادم و سرمو خم كردم پايين و در حاليكه با ريتم آرومي تكونش ميدادم فكر كردم چقدر بي جنبه شدم جديدا ! تماس انگشتاش با صورتم برام لذت بخش بود !
زل زده بودم به ملافه كه با پاي سالمش لگدي به پام زد و گفت :
_ تو يه وجب تخت چه لنگاش هم باز ميكنه ! بلند شو هامين تا جيغ نزدم .
با خنده بهش نگاه كردم و گفتم :
_ ببين منو انگولكم نكنا ميشا ....
زبونشو برام دراز كرد و با صورتش شكلك دراورد . سري تكون دادم و از جام بلند شدم و گفتم :
_ بايد برم مامان باباتو برسونم فرودگاه تا از تور جا نموندن ...
دهن كجي اي كرد و گفت :
_ تور نه و كاروان ، بهشون بگو بيان بالا از من خداحافظي كنن ...
بدون اينكه جوابشو بدم رفتم سمت در اما با بياد اوردن چيزي برگشتم سمتش و با لحني جدي گفتم :
_ وقتي برگشتم درباره ي اينكه كجا و چه جوري تصادف كردي كه وقتي اوردنت بيمارستان نه كيف و موبايل و نه روسري داشتي صحبت ميكنيم .
امروز وقتي ميخواستن از بيمارستان مرخصش كنن از پرستارا خواستم وسايلشو بهم بدن و اونا هم توضيح دادن كه وقتي اوردنش تو چه وضعيتي بوده . از همون موقع تو فكر فرو رفته بودم و اعصابم ريخته بود به هم . اما حالا يكي دو ساعتي بود كه تو شلوغي خونه اون قضيه رو از ياد برده بودم .
سرشو با اخم انداخت پايين و چيزي نگفت . چشمامو باريك كردم و يه قدم به سمتش برداشتم :
_ببينم كسي اذيتت كرده ؟...تو خوبي ؟ ....ميشا ؟ ...
سريع گفت : من خوبم ...
بي اراده نگاهي به سرتاپاش انداختم . چند قدم باقيمانده تا تخت و هم طي كردم و نشستم لبه ي تخت . با اخم زل زدم تو چشماش و گفتم :
_ نظرم عوض شد . همين الان درباره ش توضيح بده ... مگه چه اتفاقي افتاد ؟
_ من چرا بايد به تو توضيح بدم ؟!
صدامو بردم بالا و بهش توپيدم : ميشا چه اتفاقي برات افتاد ؟
داد زد : سر من داد نزن ...
_ پس مثل ادم بگو چرا موقعي كه اوردنت بيمارستان وضعيتت اونجوري بوده ...
هر دو داشتيم با داد حرف ميزديم و با غيض زل زده بوديم تو چشماي هم كه در اتاق باز شد و محيا مداد رنگي به دست اومد داخل ، دوييد طرفمون و رو به ميشا گفت :
_ بابام گفت بيام رو پات نقاشي بكشم ...
لابد آرمين فكر كرده من و ميشا داريم تو اتاق عشق و حال ميكنيم كه واسمون سر خر فرستاده .محيا رو از بين دست و پامون بلند كردم و گذاشتم رو تخت كنار پاي ميشا و گفتم :
_ نقاشي تو بكش عمو ...
و دوباره برگشتم سمت ميشا و مثل طلبكارا زل زدم تو چشماش تا جواب سوالمو بگيرم ...
اما ميشا انگار بحثمونو يادش رفت چون سرشو خم كرده بود سمت محيا و غر زد :
_ هي محيا چيكار ميكني ؟! ... رو پاي من نه ... برو رو ديوار اتاق عموت نقاشي كن...
چونه شو گرفتم و صورتشو برگردوندم سمت خودم :
_ ميشا اگه درست جوابمو ندي مجبور ميشم ببرمت پزشكي قانوني ...
میشا: چی گفتی؟
یه لحظه از حرفم پشیمون شدم ولبمو گاز گرفتم.
میشا سرخ شده بود... با حرص گفت: گفتم چی گفتی...
نگاهمو ازش گرفتم و اهسته زمزمه کردم: وقتی تو توضیح نمیدی...
میشا با فریاد جیغ داری گفت: بهت میگم الان به من چی گفتی...
بهش نگاه کردم. دندون هاشو روی هم می سایید...
میشا با داد و چشمهایی که به سرعت سرخ و عصبی شده بود گفت: اگه یه بار دیگه.... فقط یه بار دیگه...
نتونست جمله اشو کامل کنه و به شدت به سرفه افتاد..
با هول براش یه لیوان اب از پارچی که روی میز کنار تخت بود ریختم وگفتم: خیلی خوب...
دستمو زیر سرش بردم وکمی بالا اوردمشو بهش اب دادم!
خوبه یه مدت اب و دونش با منه!!!
از فکرم لبخندی زدم و میشا با حرص گفتم: بایدم بخندی...
-خیلی خوب بابا من که چیزی نگفتم... فقط گفتم اگه...
چشماشو گرد كرد و وسط حرفم داد زد :
_ خفه شو هامين ...
خودم هم از تصور چيزي كه تو ذهنم بود وحشت كرده بودم ولی این واکنش میشا نسبتا اعصابمو اروم میکرد!. آب دهنمو قورت دادم و اينبار با التماس گفتم :
_ ميشا بگو چه بلايي سرت اومده ...
با اخم و نارضايتي سرش و به سمت پنجره چرخوند و چیزی نگفت.
با لحن ملایمی گفتم:
_ میشا.-باور کن من نگرانت بودم.. میشا من فقط میخوام بدونم چه بلایی سرت اومده... من تمام این مدت فکر میکردم مردی!!! اگه تو شرایط من بودی...
اهی کشیدم وادامه دادم :
_ هرچند برات مهم نبود من چه بلایی سرم میومد اما برای من مهمه ...
سرشو به سمتم برگردوند و بهم خیره شد... ازنگاهش ترسیدم وفوری گفتم:
_ خوب مهمی دخترخاله!
پوف کلافه ای کشید و با حرص گفت :
_ هيچي بابا ... يه پسره تو كوچمونه ديوونه ست ... هميشه گير ميده بهم ...اينبار ديگه حسابي زده بود به كله ش ....تو خيابون مزاحمم شد و كيف و روسريمو هم كشيد . البته منم كلي زدمش ها ... حالا فكر نكني مثل دختراي دست و پا چلفتي وايستادم نگاش كردم !...بعد دوييدم سمت خيابون از دستش فرار كردم و خوردم به يه ماشين .... اصلا يه دفعه اي شد . خودم هم نفهميدم چي شد ....
بي اراده نفس اسوده اي كشيدم و گفتم :
_ همين ؟!
چشماشو درشت كرد :
_ يه جوري ميگي همين انگار هيچي نيست ....آش و لاش شدم . تو پام پلاتينه . يه دونه دست ندارم . ...
بهش لبخندي زدم و گفتم : اينا درست ميشه ...
اما دوباره اخمام تو هم رفت و گفتم :
_ اين پسره كيه ؟ اسم و ادرسش و بگو ...مگه الكيه كه بخواد مزاحمت بشه و اذيتت كنه ؟....اصلا تو واسه چي قبلا بهم نگفتي ؟ ...
... به سختی گردنشو بالا اورده بود و داشت به پاش نگاه میکرد...
دوباره گفتم: میشا؟
_ هان؟
-میگم چرا نگفتی؟؟؟
_ اخه هيچ پخي نبود ...
يهو داد زد :
_ هوي محيا چيكار ميكني ؟ ....
محيا هم نگاش كرد و خيلي خونسرد گفت :
_ هوي تو كلات ...
چند لحظه هر دو با تعجب خيره شديم بهش اما يه دفعه دو تايي زديم زير خنده . آرمين هر زحمتي كه فرناز تو تربيت محيا ميكشيد و با اين ادبيات قشنگش به باد فنا ميداد .
از جا بلند شدم تا برم پایین ببینم کی هست کی نیست... میشا هم به نظر خسته و خواب الود میومد...
میخواستم محیا رو ببرم تا استراحت کنه که میشا نذاشت و گفت: کاری به من نداره...
در اتاق و بستم و به دیوار تکیه دادم... اگر واقعا این پسره کاری میکرد که...
پوفی کشیدم...
دوازده سال فرانسه بودم... با فرهنگ اونجا زندگي كردم ...بعد دوازده سال برگشتم که بشم همونی که قبلا بودم...! یعنی عین همه ی مردها...
برای خودم توضیح دادم که اين حرفم به اين دليل نبود كه مثل مرداي هموطنم روي اينكه زني كه دوستش دارم قبل از من با كسي بوده باشه غيرتي شده باشم . شكي نبود كه منم مثل بقيه دوست داشتم زني كه دوستش دارم تا حالا با كسي نبوده باشه ، بالاخره منم يه مرد ايراني بودم و هر چقدر هم كه اروپا زندگي كرده باشم نميتونستم كاملا عوض بشم ، البته روي هم رفته زياد با اين قضيه مشكل نداشتم كه قبل از من با كسي بوده باشه ، چون به نظر شخصي خودم اين كار براي آشنايي و شناخت بيشتر لازم بود . هر چند ميدونستم ميشا همچين دختري نيست و ديدگاهش در اين باره هم با من فرق ميكنه . اما الان موضوع اين نبود . الان موضوع این نبود که میشا با کسی بوده یا نه . در حال حاضر فقط نگران ميشا بودم اينكه مبادا اتفاقي براش افتاده باشه و آسيبي ديده باشه و به جسم و روحش لطمه وارد شده باشه اما همه چيز و ريخته باشه تو خودش و به كسي چيزي نگفته باشه ...
با صدای مامان بهش نگاه کردم... خاله اینا میخواستن برن... شب وقت رفتنشون بود.
پله ها رو پایین رفتم تا بگم قبل از رفتن بیان بالا میشا رو ببینن..
****
موقعي كه از فرودگاه برگشتم مهراب و ديدم كه جلوي در خونه مون به پرايدش تكيه داده بود . ماشين و جلوي در خونه پارك كردم و با كلافگي رفتم به سمتش . هر چيزي كه به اين پسر مربوط ميشد اذيتم ميكرد . هنوز كاملا بهش نرسيده بودم كه طلبكارانه گفتم :
_ اينجا چيزي ميخواي ؟ ...
اونم اخماشو تو هم كشيد ، كاملا مشخص بود كه هيچكدوممون از اون يكي خوشش نمياد . با همون اخمش پرسيد :
_ ميشا حالش خوبه ؟ ...تو بيمارستان فرصت نشد درست ببينمش ...
براي اينكه شرش و هر چه سريعتر كم كنم گفتم :
_ آره خوبه ... حالا ميتوني بري ...
خواستم برگردم سمت در خونه كه سريع گفت :
_ چرا آوردنش اينجا ؟ چرا نبردنش خونه ي خودشون ؟
ظاهرا بدجوري اين قضيه كه ميشا الان خونه ي ما بود نگرانش كرده بود . چه بهتر . خواستم بگم چون اينجا خونه ي شوهرشه . اما اون قدر هم نامرد نبودم كه قضيه اي كه ميشا خودش بايد به مهراب ميگفت و بذارم كف دستش . واسه همين با نارضايتي گفتم :
_ چون كسي خونه شون نيست .
_ موبايلش چرا خاموشه ؟! .... اگه تو تصادف داغون شده ميشه لطفا اينو بهش بدي ؟
و موبايلشو گرفت به سمتم . با غيظ نگاهمو از گوشيش گرفتم و به چشماش دوختم ،
_ نيازي به اين نيست . خودم براش يكي ديگه ميخرم ... و بهتره اينقدر به پر و پاش نپيچي ، اگه دلش ميخواست خودش بهت زنگ ميزد .
نيشخندي زد و گفت :
_ معلومه كه دلش ميخواد . پس بي زحمت شماره مو بهش بده چون ميشا هيچ شماره اي رو حفظ نيست .
با اين حرف در ماشينشو باز كرد تا يه كاغذ پيدا كنه . و من در حاليكه حركاتش و زير نظر داشتم فكرم داشت حول اين مسئله دور ميزد كه ميشا هيچ شماره اي رو حفظ نيست ؟! حالا نوبت من بود كه نيشخند بزنم ، وقتي برگشت سمتم و كاغذي كه توش شماره رو نوشته بود و گرفت سمتم با حالت پيروزمندانه اي زل زدم تو چشماش و گفتم :
_ ولي شماره ي منو حفظه ...
بدون اينكه كاغذ و ازش بگيرم برگشتم و با لبخند راه افتادم سمت خونه و مهراب و مبهوت سر جاش ول كردم . يك هيچ به نفع من آقا مهراب !
****
حالا که میشا اتاقمو اشغال کرده بود بهترين فرصت بود كه خونه ي خودمو با اولين خوابم اونجا رسما افتتاح كنم . اما بي اراده ترجيح ميدادم تو همين خونه شب و بگذرونم . ميذاشتمش به پاي نگراني براي وضعيت ميشا ! ..اتاق آذین و مارال اشغال کرده بود و بقیه ی اتاقا هم روتختی رو تختشون نبود و من ترجیح میدادم روی کاناپه شب و بگذرونم تا روی یه تختی که روتختی نداشته باشه ، وسواسی نبودم ولی تمیزی واسم مهم بود . و از طرفی عمرا به مامان رو نمینداختم که ببینم رو تختیای تمیزشو کجا میذاره یا ازش بخوام برام یه روتختی بیاره ، چون دیگه حسابی از مامان ترسیده بودم ، میترسیدم بهش بگم رو تختی میخوام و اونم بگه تو اتاق خودت پیش میشا بخواب ! با توجه به رفتار اخیرش هر چیزی رو ازش انتظار داشتم .
به هر حال خیال داشتم تو هال رو کاناپه بخوابم ، نه به خاطر ملاحظه ي ميشا . به خاطر اينكه وحشتناك عذاب اور بود خوابیدن تو اتاق و نديده گرفتن ميشا و من ابدا ادم خودداري نبودم . ترجيح ميدادم روي كاناپه تو هال يا حتی روي يكي از اون تختاي بدون رو تختي بخوابم و همچین عذابی رو متحمل نشم .
بدون اينكه نيم نگاهي به ميشا كه مشغول حرف زدن با تلفن بود بندازم به سمت كمدم رفتم و شروع كردم به عوض كردن لباساي بيرونم با لباس راحتي . ميشا داد زد :
_ برو يه جاي ديگه لباساتو عوض كن .
زير لب غر زدم : ميتوني نگاه نكني ...
پوفي كشيد و دوباره مشغول حرف زدن با تلفن شد و اولين جمله ش توجهمو جلب كرد :
_ ببخشيد عزيزم ...
چند لحظه ساكت بود اما يه دفعه با صداي بلند شروع كرد به خنديدن و وسط خنده گفت :
_ نميري مهراب ...
چند لحظه دستم روي دكمه ي لباسم خشك شد . باید حدس میزدم که پیدا کردن شماره ی مهراب واسش کاری نداره . چشمامو بستم و دندونامو رو هم فشار دادم . كه اينطور ! باشه ... يك يك مساوي ! ولي فكر كردي آقا مهراب ، بازي تازه شروع شده . به طور ناگهاني نظرم عوض شد و تصميم گرفتم شب و رو تخت خودم بخوابم ! آدمي نبودم كه وايسم ببينم يكي الكي الكي شكستم بده . وجدانم بهم نهيب زد كه بازم داري جر ميزني ... اما نه ! جر نميزدم . فقط داشتم به ميشا كمك ميكردم كه از احساساتش نسبت بهم فرار نكنه . ميشا منو دوست داشت . اينو مطمئن بودم . خودش هم اعتراف كرده بود . من فقط بايد كمكش ميكردم تا قبول كنه منو بيشتر از مهراب دوست داره ! چيزي كه خودم هم ازش مطمئن نبودم .
بقيه ي لباسامو عوض كردم و با اعصابي به هم ريخته خودمو پرت كردم رو تخت و رو شكم خوابيدم . چشمامو بستم چون خيال داشتم هر چه زودتر خوابم ببره كه البته كار سختي بود . ميشا رو نميديدم اما از سكوتش حدس ميزدم دهنش يه وجب باز مونده و گوشي تلفن تو دستاش خشك شده . چند لحظه بعد صداي خداحافظيش با مهراب بلند شد و بعد صداي متعجبش كه از من پرسيد :
_ تو ميخواي اينجا بخوابي ؟!

سرمو رو بالش جابجا كردم و بدون اينكه چشمامو باز كنم در جوابش سكوت كردم . بعد از چند لحظه دركمال تعجب من با ملايمت گفت :
_ خيلي خب . من بيرونت نميكنم تو حق داري تو اتاق خودت بخوابي ...من ميرم .
بازم سعي كردم به حركتش رو تخت بي توجه باشم . اما نتونستم نسبت به صداي جيغ خفه ش كه از درد بلند شده بود هم بي تفاوت باشم . با قيافه اي در هم به سمتش چرخيدم و پايي كه از تخت بيرون گذاشته بود و دوباره گذاشتم رو تخت و و شونه هاش و با ملايمت به سمت بالش فشار دادم تا دوباره سر جاش بخوابونمش . با خشونت گفتم :
_فكر كردي داري كجا ميري ؟! ....من موقعي كه خوابم اصلا تكون نميخورم و تو هم كه نميتوني تكون بخوري . پس چشماتو ببند و مثل شبايي كه تو خونه ي بابازرگ كنار هم تو حياط ميخوابيديم بگير بخواب .
با وجود اينكه لحنم خشن بود اما تداعي اون خاطره براي ميشا باعث شد نيشش باز بشه . و همين حركت ميشا باعث لبخند خودم هم شد . فكر هر دومون داشت تو شباي تابستوني سير ميكرد كه مامان باباهامون براي عروسي يكي از فاميلا رفته بودن شيراز و ما بچه ها رو گذاشته بودن خونه ي بابابزرگ . هممون شب كه ميشد تشكامون و به رديف پهن ميكرديم تو حياط پر دار و درخت خونه ي بابابزرگ . ميشا حول و حوش هفت سالش بود و من يازده سالم بود . پشه بند نميبستيم و به همين خاطر پشه ها تا صبح كلافه مون ميكردن . با اينحال ما هر شب تو حياط ميخوابيدم . پشه ها با من زياد كاري نداشتن . اما از ميشا خيلي خوششون ميومد . به قول مامان بزرگ خون ميشا شيرين بود اما خون من تلخ بود . نميدونم طبق چه چيدماني من هميشه كنار ميشا ميخوابيدم اما هميشه يه سمتم ميشا بود و درسته كه پشه ها زياد كاري بهم نداشتن اما عوضش ميشا تا صبح لگدبارونم ميكرد .
حرفي كه زده بودم و با شيطنت تصحيح كردم :
_ با اين فرق كه تو اون موقع تا صبح همه ي فنون كاراته رو روم پياده ميكردي اما الان نميتوني ....
ميشا با خنده ي ارومي سر تكون داد و گفت :
_ يادته يه شب نصف شب از دست پشه ها بيدار شدم و تو رفتي يه برس مو آوردي و كمكم كردي خودمو بخارونم ؟
معلومه که یادم بود . با لبخند سري به نشانه ي تاييد تكون دادم و ميشا گفت :
_ ميشه الانم بري يه سيخ كباب بياري تا توي گچ پامو بخارونم ؟ خيلي مي خاره ....
قهقه اي زدم و روي پاش خم شدم و پرسيدم :
_كجاش ميخاره ؟
_زياد داخلش نميكنم . همين قسمتاي بالاييش زير گچ ميخاره ...
و صورتش و يه جوري كرد و گفت : ووووويييييي ...
دستمو گذاشتم بالاي گچشو گفتم : اينجا ؟
سري تكون داد و منم سريع همونجا رو بوسيدم و از جام بلند شدم برم براش سيخ بيارم . اما قبل از اينكه برم بيرون رو به چشماي گرد شده ي ميشا با شيطنت گفتم :
_ خوشحال نشو ، نقاشي محيا رو بوسيدم ... عكس منو كشيده ...
دروغ هم نميگفتم ! محيا موقعي كه داشت ميرفت خونه شون بهم گفت رو پاي ميشا عكس منو كشيده .
ميشا با چشماش برام خط و نشون كشيد و منم با قهقهه اي كه نميشد جلوشو گرفت از اتاق بيرون رفتم .
با اينكه سيخ و براش اوردم اما اجازه ندادم زياد داخلش كنه . چون ظاهرا بهم دروغ گفته بود كه زياد داخل نيست و همينطور داشت سيخ و كه با سرانگشتاش به سختي گرفته بود ميكرد داخل . منم سريع ازش گرفتم . چون ظاهرا ميخواست رو بخيه هاشو بخارونه . ديگه داشت اشكش بخاطر خارش پاش در ميومد اما من راضي نشدم سيخ و بهش بدم . بالاخره بعد از اينكه هر جوري بود خارشش اروم گرفت دوباره رو تخت دراز كشيدم . ميشا بعد از چند لحظه سكوت گفت :
_ من رو زمين ميخوابم .
بي حرف بالش خودمو بلند كردم و رو فرش وسط اتاق دراز كشيدم . ميشا صدام كرد :
_ هامين ؟!
جوابشو ندادم . اونم ادامه داد :
_ بابا نگفتم تو رو زمين بخوابي كه ...
بازم سكوت كردم و اونم دوباره صدام زد و وقتي ديد بازم جوابشو نميدم با حرص غر زد :
_ به جهنم ...
بعدش ديگه صدايي ازش بلند نشد و حدس ميزدم خوابش برده باشه . و من بعد از كلي كلنجار رفتن و تلاش براي خوابيدن دست از تلاش برداشتم و سر جام نشستم . براي اولين بار بعد از اينكه برگشته بودم ايران عادت دوازده ساله ي بد خوابيم برگشته بود . نفس كلافه اي كشيدم و از جام بلند شدم . چند لحظه بالاي سر ميشا ايستادم و نگاهش كردم . از وايستادن خسته شدم و لبه ي تخت نشستم . بدون اينكه لحظه اي نگاهمو از چهره ي معصوم غرق در خواب ميشا بردارم . دسته اي از موهاشو بلند كردم و گرفتم تو دستم . داشتم تحريك ميشدم و عجيب هم نبود . چون دختري كه رو تخت دراز كشيده بود دختري بود كه بي اندازه ميخواستمش . انگشتم و كشيدم رو لباش و بي هيچ مقاومتي به ارومي لباي زن شرعي مو بوسيدم ! .... و وقتي سرمو بالا اوردم ميشا غرق خواب با حالتي كه انگار در حال خوردن چيز ترشيه لباشو رو هم حركت ميداد . لبخند تلخي زدم و با سرعت از جام بلند شدم و با عجله از اتاق بيرون رفتم . خيال داشتم بدوئم . اما بعد از مسيري رو دوييدن و رسيدن به كلبه ي بابا مسكن ديگه اي توجهمو جلب كرد و بيخيال دوييدن شدم . خيال نداشتم خودمو مست كنم اما خيال داشتم اونقدر بخورم كه چهره ي ميشا از جلو چشمم محو شه . و اين محال بود . بعد از خوردن نصف بطري از اسكاچ بيست ساله ي بابا كه مطمئن بودم بابا بعد از فهميدنش كلي شاكي ميشد حالم بهتر نشد كه هيچ احساس ميكردم بدتر هم شده . از روي مبل خودمو انداختم روي زمين و به مبل تكيه دادم و با منگي زل زدم به ديوار روبروم . اين دختر چي داشت كه داشت منو ديوونه ميكرد ؟! هيچ وقت همچين روزي رو واسه خودم پيش بيني نميكردم . كه يه دختر اينقدر داغونم كنه . كه اينقدر دختري رو بخوام و منو نخواد .
شايد بايد ميرفتم اون دختر صد تومنيه رو از خيابون بلند ميكردم . من كه خونه داشتم !
لعنت بهش ! من دختر صد تومني به چه كارم ميومد ؟! من ميشا رو ميخواستم . يه قلوپ ديگه از تو بطري خوردم و بازم ادامه دادم به زل زدن به ديوار روبروم و سعي كردن براي اينكه فكرمو از هر چيزي خالي كنم .
هوا ديگه داشت روشن ميشد كه از جام بلند شدم و با كوفتگي و خستگي مفرط راه افتادم سمت ساختمون . ميخواستم برم بالشمو از اتاق بردارم و بيام رو كاناپه هال بخوابم . چون مطمئن بودم ديگه خوابم ميبره . اما در اتاقو كه باز كردم ميشا با چشماي باز گفت :
_ تو كجا رفته بودي ؟ من تشنمه ...
با اخم صورتمو تو هم كشيدمو ليوان و از ابي كه رو ميز كامپيوترم بود پر كردم و گرفتم سمتش . خودم بايد براش ميگرفتم تا بخوره چون خودش نميتونست ليوان دست بگيره . ليوانو گرفتم جلو دهنش و نگاهمو منحرف كردم سمت رو تختي ...بعد از اینکه ابشو با طمانینه تمام خورد گفت :
_ بوي چي ميدي ؟!
بالش و از رو زمين برداشتم و در حاليكه ميرفتم سمت در با خشونت گفتم :
_ بوي گو ه ....
اينبار به محض اينكه سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد در حاليكه بازي همچنان يك يك بود !
****

صبح با دو ساعت تاخیر ، ساعت 10 بیدار شدم تا برم سر کار . اما از اونجایی که همیشه برای کارام اولویت بندی داشتم و عادت داشتم همه ی کارامو به ترتیب مرتبه ی مهم بودنشون انجام بدم خیال داشتم قبل از رفتن به سر کار برم سراغ پسری که مزاحم میشا شده بوده و تکلیفشو معلوم کنم .
برای اولین بار بعد از برگشتنم توی حموم طبقه ی پایین دوش گرفتم . اما برای پوشیدن لباسام مجبور بودم برم تو اتاقم . حوله رو پیچیدم دور کمرمو همینطور غرق فکر راه افتادم سمت طبقه بالا .
فکر میکردم میشا خواب باشه اما داشت با تلفن حرف میزد . پوزخندی بهش زدم و سری با افسوس تکون دادم . اونم گوشی رو از لبش فاصله داد و با حرص گفت :
_ هامین تو راحت باش ... یه وقت رعایت منو نکنی ها ...
لباسامو برداشتم و رفتم تو حموم عوضش کنم ، بعدش دوباره برگشتم تو اتاق و در حالیکه موهامو درست میکردم و به صورتم افتر شیو و اودکلن میزدم بیتوجه به اینکه داشت با تلفن حرف میزد ازش پرسیدم :
_ اسم و آدرس این پسره رو بده ....
دوباره گوشی رو از لبش فاصله داد و با تعجب
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 77- رمان آنتی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , رمان خوانها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان آنتی عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/15 تاریخ
کد :60464

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا