تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آنتی عشق (فصل سیزدهم)



با صدای تلویزیون چشمامو باز کردم... از مارال خبری نبود... سرجام نشستم ... یه کش وقوس کوچیک اومدم و به کمک عصام... لی لی کنان به سمت تالار اندیشه یا همون مستراح رفتم...
اوه چه صورت پف کرده ای... !!!
وقتی به سختی امر واجب و انجام داد ودست ورومو شستم... مارال با یه ماکارانی تپل منتظرم بود...
سفره رو روی زمین پهن کرد وگفت: خوب خوابیدی؟؟؟
پامو کنار سفره دراز کردم و مارال عین یه مامان مهربون برام غذا کشید وگفت: راستی فردا از شر گچ دستتم راحت میشی...
کلافه پوفی کشیدم و کمی برای خودم سالاد کشیدم وگفتم: تازه فیزیوتراپیش شروع میشه...
مارال غمگین نگام کرد وگفت: ببین چه بلایی سر خودت اوردی!
زدم تو خط خل و چل بازی وگفتم: بی خیال بابا ... ماست وبده من...
مارال تو چشام زل زد وگفت: تو حالت خوبه؟
با دهن پر ماکارانی پیچ پیچی گفتم: چرا بد باشم؟
مارال خندید وگفت: خودتم حال خودتو نمیفهمی... تو خواب داشتی گریه میکردی..
سرمو تو بشقابم کردم و جوابشو ندادم... فهمید حس وحال بحث و گفتمان وندارم بیخیال شد...
به اندازه ی کافی پنچر بودم...
بعد از چند دقیقه سکوت مارال اروم گفت: پرهام دست از سرم برنمیداره...
سرمو بلند کردم... مارال فوری نگاهشو ازم دزدید... خرس گنده از من خجالت میکشید وسرخ میشد... لبخندی به خواهر کوچیکه زدم ومنتظر شدم تا ادامه ی حرفشو بزنه...
نگام نمیکرد صورتش هم یه ذره صورتی شده بود ... با لبخند گفت: هی میگه گور بابای دوست پسرت! باهاش بهم بزن...
و ساکت شد...
لبخندی زدم وگفتم:خوب؟
مارال موهاش و با حات قشنگی از جلوی چشمش کنار زد وگفت: من اخه دوست پسرندارم که...
-اهان منم که با دانشجوی...
مارال وسط حرفم پرید وگفت: چند وقت پیش اب پاکی و ریخت رو دستم...
مات نگاهش کردمو مارال خونسرد گفت: اون دنبال یه دختر با عقاید مذهبی عین خودش بود.... من نمیتونستم مثل اون باشم... میگن نامزد جدیدش سانتافه داره انداخته زیرپاش...
خفه گفتم:مارال!!!
مارال لبخند کجی بهم زد وگفت:حالا اگرروی پیشنهاد پرهام بخوام فکر کنم یا بهش جواب بدم میذاره به حساب اینکه من چون با اون طرف قبلیم بهم زدم...
اصلا دیگه نمیشنیدم... این روزا اینقدر درگیرخودم بود که یادم رفته بود خواهر باشم... برای مادرم دختر باشم... برای پدرم...
به صورت مارال نگاه کردم... اثری از پشیمونی وافسردگی تو چهره اش نبود.
دستمو دراز کردم ودستشو گرفتم...
با لبخند گفت: خیلی نسبت بهش احساس مثبت نداشتم... ولی خدایی خیلی زور داشت... واسم! بعد این همه وقت... میدونی چند تا خواستگار رو رد کردم!
بلند زدم زیرخنده وگفتم: اره دیدم همه واست صف کشیدن...
لیوان ابشو برداشت و رو صورتم خالی کرد وگفت: خفه شو.... خواستگارای من از تو بیشترن...
اب تو دهنم و تف کردم تو صورتش و گفتم: دیدم...
مارال دستشو دراز کرد و موهامو کشید وگفت: میگم خفه شو...
خندیدم ومارال جدی جدی داشت حرصشو رو موهای من خالی میکرد... درحالی که خودش هم میخندید گفت: ولی خدایی...
وسط حرفش پریدم وگفتم: کونت سوخت... بگو راحتم کن...
مارال دستهاشو مشت کرد و گفت: دِ ... میگم خفه شو....
خندیدم و بالشمو جلو کشیدم و کنارسفره ولو شدم... مارال هم سفره رو یه ذره از جلو پامون کنار کشید و تلویزیون و خاموش کرد و سرشو رو بالش کنار سرم گذاشت و ساکت دراز کشید...
جفتمون حرف نمیزدیم... پس مارال هم شکست عشقی خورده بود؟! عشق؟
مارال نفس عمیقی کشید وگفت: حالا که به پرهام جواب رد دادم... فکر نکنم دوباره پی شو بگیره...
-چرا؟
مارال: من دارم یه ساعت یاسین تو گوش خر میخونم؟
-لزومی نداره تو از ارتباطت با دوست پسر سابقت بگی...
مارال : با دروغ شروع بشه؟؟؟ نمیشه که... باید تو این جور روابط که یه ذره جدیه و شاید تهش ازدواج و زندگی مشترک باشه صادق بود!
مرسی خواهر کوچیکه...
اروم زدم تو سرش وگفتم: چه بزرگ شدی!
مارال :فعلا که پرید....
-همینه دیگه ناز میکنی باید فکر عاقبتش باشی... حالاپشیمونی؟
مارال:از چی؟؟؟
-به پرهام جواب رد دادی!
مارال:نه ... یه جورایی فعلا درست ترین کاری که کردم اینه... بعدا فکر میکرد اگر بهش جواب مثبت دادم از اون دخترای سواستفاده گرم...
حرفی نزدم... مارال اونقدربزرگ بود که چنین تصمیمات بزرگی میگرفت... شاید هم کوچیک بود من الکی بزرگش میکردم....
مارال اروم گفت: تو چطوری با مهراب بهم زدی؟
یه لحظه حس کردم نفسم بند اومد! من ومهراب... وای مهراب... حالا که فهمیده بود...
مارال درادامه ی حرفش گفت:هامین و دوست داری؟
حسی گفت: نه...
حسی هم گفت: اره خیلی...
میانگین این دو حس به اضافه ی عذاب وجدانی که نسبت به مهراب داشتم گفت: نمیدونم!
مارال دوباره پرسید: شماها از بچگی هم از هم خوشتون میومد!
حرفی نزدم...
مارال گفت: هامین هیچ وقت با من بازی نمیکرد همش با تو بازی میکرد... و خندید...
حسی که میگفت نه گفت اره...
حسی هم که میگفت اره هم همین جواب و داد... حتی اون احساس میانگین هم تایید کرد!
کلافه فکر کردم اگر دیروز ودیروز ها این سوال و مارال ازم میپرسید چه جوابی میدادم؟!
چیه... نکنه باز فیلم هوس هندستونشو کرده؟
دیروز اون همه مخالفت کردی تا امروز از میانگین احساست تازه نتیجه بگیری نمیدونی؟
چرا گذاشتی کار به اینجا بکشه... چرا حرف نزدی... چرا صدات درنیومد... چرا گذاشتی یه احساس خاموش وفراموش شده یهو جون بگیره و شعله ور بشه .... که حالا ندونی... که بدونی ووانمود کنی به ندونستن... که از سرعذاب وجدان حضور مهراب تازه ندونی!!!
سردرگم بودم...
این حس خاموش بود که باعث میشد جلوی تمام کارها سکوت کنم و دم نزنم... و خودمو پشت رودربایستی پنهون کنم تا... حرفی نزنم... پشت استقلال شخصیتی و فکریم قایم بشم وبگم من تو رودربایستی افتادم وگرنه ....!!!
با صدای خرناس مارال ... لبخند کجی روی لبم نشست... خواهر کوچیکترت ازت بزرگتره... اون میفهمه همه چیز باید صادقانه شروع بشه اما تو!!! چطور با مهراب اینکارو کردی؟!
به ارومی از جام بلند شدم... سفره رو جمع کردم... ساعت ده شب بود... ظرفها رو به سختی یه دستی شستم...
کمی تو اشپزخونه وول خوردم... چراغ هال وخاموش کردم وبه اتاق پدرو مادرم که جای خالیشون به شدت تو خونه نبودن وفریاد میزد رفتم... روی تخت نشستم و به مهراب اس ام اس دادم.
توی متن فقط نوشتم: سلام...
به ساعت زل زدم و ثانیه شمارو میشمردم تا بدونم بعد از چقدر زمان جوابمو میده... خیلی طول نکشید... همیشه گوشیش دم دستش بود...
گوشیم تو دستم لرزید و نوشت:سلام.
همین...
اهی کشیدم و نوشتم:باید باهات حرف بزنم.... ولی بعد بی اراده جملمو به میشه باهات حرف بزنم تغییر دادم!
فقط نوشت:بگو...
اونقدرلحنش سرد بود که یه لحظه لرز کردم...
تند نوشتم:الان؟
نوشت:پس کی؟
فردا ظهر بعد ا ز بازکردن گچ دستم...
نوشتم:فردا ظهر... کجا ببینمت؟
مهراب:بیا خونم...
یه لحظه حس کردم دارم منجمد میشم و مهراب نوشت: باورم نمیشه این تو باشی میشا!
انگشتهام فوری روی صفحه ی گوشی لغزید و تند تایپ کردم:چرا؟
مهراب:این رسمش نبود!
تند نوشتم: مهراب من برات توضیح میدم...
مهراب نوشت: چه توضیحی؟
با انگشتهای یخ زده ام... درحالی که حس میکردم هیچ خونی تو رگام نیست نوشتم: ولی مهراب انتخاب من تویی... باید باهات حرف بزنم... فردا می بینمت!
مهراب جوابمو دیگه نداد و انگار خودش هم همه چیز وبه فردا موکول کرد!
روی تخت دراز کشیدم... به سقف خیره شدم... پتورو روی خودم کشیدم... دنبال نور گوشیم بودم تا مهراب مثل همیشه ازم خداحافظی کنه اما نکرد...
حس بدی داشتم... کاش الان فردا بود... کاش الان همه چیز تموم شده بود... می ترسیدم... حس خفقان اوری بود و میانگین تمام این احساسات حس بد وتلخ عذاب وجدان بود!
به نیم رخ هامین نگاه کردم... از وقتی اومده بود دنبال من و باهم به بیمارستان رفتیم و من گچ دستمو باز کردم لام تا کام حرف نزده بود فقط وقتی ازش خواستم منو جایی پیاده کنه پرسید: کجا میری که گفتم خونه ی مهراب وخودش راه و سمت اپارتمان خونه ی مهراب کج کرد! بدون اینکه هیچ حرکتی توی صورتش نقش ببنده!
جلوی در نگه داشت...
باید مراعات دستمو میکردم... ولی دستم خوب بود... دو تا عصامو زیر بغلم انداختم واز ماشین پیاده شدم...
زنگ ایفون و فشار دادم...
مهراب با صدای خسته ی گفت:بله؟
اهسته توی ایفون زمزمه کردم:منم...
در با صدایی چیلیکی باز شد.
هامین با استایل خاصی به کاپوت ماشین تکیه داده بو و به من نگاه میکرد تاب نگاه کردن به چشمهاشو نداشتم...
عصامو روی سکوی جلوی در خونه گذاشتم وبا یه حرکت خودمو بالا کشیدم...
خوبی خونه ی مهراب فقط این بود که طبقه ی همکف بود!
خواستم در وببندم که مهراب گفت:بذار باز باشه...
اروم سلام کردم.... وارد خونه شدم... به دیواری تکیه دادم... حس میکردم وسایل خونه کم شدن یا نوع چیدمانشون اینطور نشون میداد! چون یه تغییراتی توش پدید اومده بود... فرصت نگاه کردن به دکوراسیون خونه رو نداشتم...
مهراب با چهره ی عصبی ای جلوم ایستاده بود...
یه پیراهن طوسی ویه جین ابی یخی پوشیده بود... قیافه اش مثل همیشه ساده بود... با این فرق که نگاهش به شدت عصبی ومغموم بود!
مهراب رو به روم ایستاد...
لبخند بی رنگی زدمو گفتم: نمیخوای بهم یه چایی بدی؟
مهراب پوزخندی زد وگفت:اومدی اینجا چایی بخوری؟؟؟
نگاهی به سرتاپام انداخت...
وزنمو روی جفت عصاهام انداخته بودم... دستهاشو تو جیبش گذاشت و دست از خیره نگاه کردنم برداشت... به سمت پنجره ای رفت که به کوچه باز میشد... اونو باز کرد و نگاهی سر سری به کوچه انداخت...
اروم زمزمه کرد: شوهرتم باهات اومده خونه ی دوست پسرت؟؟؟
حرف تند وتلخش تا مغز استخونم و سوزوند!
شوکه وخفه درحالیکه حس میکردم خشک شدم گفتم: مهــــ .... راب...
خلی سریع به سمتم چرخید... چهره اش از عصبانیت سرخ و ملتهب بود...
سخت فکشو روی هم میسایید... اینقدر این کار وواضح میکرد که حس میکردم صدای ساییده شدن دندون هاش رو روی هم میشنوم... مهراب اروم و خجالتی... عصبانیتشو ندیده بودم... هیچ وقت... این چیزی که الان بود هم جزیی از شخصیت مهربونش بود و من ...!!!
با اخم پر رنگی که منو میترسوند و رگ برجسته ی گردنش به سمتم اومد... تا اونجا که ممکن بود توی دیوار فرو رفته بودم... هیچ وقت عصبانیتشو ندیده بودم!
کمی از دیوار فاصله گرفتم و خودمو به ستونی که وسط هال خونه بود رسوندم....
مهراب جلوم ایستاد... درحالی که تند وتیز نفس های بلند و پرصدایی میکشید گفت: فقط بهم بگو... چرا...!
اروم گفتم:میشه بشینیم؟؟؟ من خیلی خستم...
مهراب:خسته ای؟
لبخند مصنوعی ای زدم وگفتم: اره... بشینیم وحرف بزنیم هان؟
مهراب چشمهاشو باریک کرد وگفت:میخوای بریم تو اتاقم؟
حرفی نزدم ... مات ومبهوت زل زدم تو چشمهاش!!! چشمهایی که در عین عصبانیت و غم ... مهربون بود و برق میزد... !!!
مهراب کمی جلوتر اومد ... دقیقا رو به روم ایستاد... نفسهاش به صورتم میخورد... بی هوا مچ دستهامو از روی استین مانتوم گرفت و منو محکم به ستون چسبوند... عصام از زیربغلم با صدای بدی به زمین خورد.... درحالی که مچ دستهام توی دستهاش بود ومن روی یه پام ایستاده بودم و از ترس قالب تهی کرده بودم و حاضر بودم قسم بخورم که رنگ پوستم با سفیدی ستون پشت سرم هیچ تفاوتی نداره ... مهراب زمزمه کرد: چیه ؟ از من می ترسی؟
اهسته لبهای سنگینمو تکون دادم وگفتم: نه.... من بهت اطمینان دارم!
مهراب خیره نگاهم کرد و گفت: منم بهت اطمینان داشتم ...
پوفی کشید... درواقع نفس داغشو روی صورتم خالی کرد...
با صدایی که ازحرص دورگه شده بود گفت: دلت به اطمینانت خوشه یا به شوهرت که تو کوچه است؟
با بغض گفتم:مهراب...
مهراب:چیه؟ مگه من دوست پسرت نیستم؟؟؟ مگه من عشقت نیستم؟ مگه نمیخوای با من باشی؟
جوابی ندادم... از پشت اشک تو صورتش زل زده بودم ... مهراب تند گفت: مگه منو انتخاب نکردی؟
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم فرود اومد وبا صدایی که به زحمت شنیده میشد گفتم:چرا...
مهراب بلند گفت:پس ازچی میترسی؟ فکر کردی من مرد نیستم؟غریزه ندارم؟ شهوت سرم نمیشه؟ باور کن پرورشگاهی ها هم....
وساکت شد ومچ دستهامو محکم تر فشار داد و گفت: چرا ترسیدی؟؟؟ مگه میخوام چیکار کنم؟ کاری که یه دوست پسر با دوست دخترش میکنه؟؟؟ مگه بده... هان؟؟؟ من و تو که حداقل قراره ازدواج داریم... اینطور نیست؟ پس هر اتفاقی هم بیفته میتونی دلتو صابون بزنی که بالاخره باهات عقد میکنم... پس چه فرقی میکنه چهارتا جمله ی عربی بینمون رد و بدل بشه یا نه... من و تو که مال همیم... اینطور نیست؟؟
تو چشمهاش خیره شدم... حلقم از طعم اشک شور شده بود...
بلند داد زد: مگه نه؟؟؟
با ترس فقط سرمو به علامت اره تکون دادم...
مهراب کمی خم شد... سرمو ازپشت توی ستون فرو کردم ... سرشو جلوتر اورد و درحالی که به سمت لبهام میرفت گفت:پس منو دوست داری؟
جوابی ندادم... مچ دستهامو بیشتر فشار داد وگفت:نشنیدم...
از ترسم ... خفه گفتم:اره...
تا به حال با این وضع ندیده بودمش... تا بحال عصبانیتشو به این شدت و حدت ندیده بودم... تا به حال عصبانیت یه مرد و اینقدر واضح ندیده بودم!
اشکام اروم اروم روی لبم غلت میزدن و طعم دهنمو شورمیکردن...
دستهام و هنوز فشار میداد... دستی که تازه گچشو چند ساعت پیش باز کرده بودم درد میکرد...
مهراب تلخ گفت: من و بیشتر دوست داری یا شوهرتو؟
چیزی نگفتم و سخت خودش در جوابش گفت:لابد... منو.... منو بیشتر دوست داری که شب نامزدیت زنگ میزنی و پیشنهاد نداده ی منو قبول میکنی!
پس از چی میترسی؟؟؟
میلیمتری با لبهام فاصله داشت... دیگه نتونستم تو چشمهاش نگاه کنم... نفسش به صورتم میخورد... چشمهامو بستم وزمزمه کردم:مهراب تو این نیستی!
مهراب داد کشید:چی نیستم؟؟؟ چی لعنتی؟؟؟ تو چی هستی؟؟؟ تو الان تو بغل دوست پسرتی... یا حداقل تو بغل کسی که انتخابش کردی... شوهرت جلوی در خونه ی عشقت منتظرته ... حالا کدوممون چیزی نیستیم که وانمود میکنیم هستیم؟؟؟ هان؟؟؟ تو یه زن شریفی ؟؟؟ یا یه زن ...
لبشو گزید و توچشمهام خیره شد وبا لحن قاطعی گفت: من میخوام عشقمو ببوسم... و مطمئنم تو هم اگر تو عشقت ثابت قدم باشی از این بوسه لذت می بری؟؟؟ اینطور نیست...
لبمو گزیدم و مهراب گفت: میخوام ببوسمت... و توهم حتما...
بلند فریاد کشیدم: نــــ مـــ یـــــ خــــــ و ا م ...
مهراب هم متقابلا داد زد: چر ا ؟؟؟ مچ دستهام داشت خرد میشد ...
-ولم کن...
دوباره بلند گفت:چرا ؟؟؟
با گریه داد زدم:ولم کن لعنتی ؟؟؟
مهراب:چرا؟؟ ازچی ترسیدی ؟؟؟ از دوست پسرت ؟؟؟ از عشقت ؟؟؟ از شوهرت؟
وسط هق هقم بریده بریده التماس کردم:ولم کن ... مهراب ... تو رو خدا .... ولم کن...
مهراب با اشفتگی گفت:مگه دارم چیکار میکنم؟
-ولم کن... خواهش میکنم!
مهراب صورتشو جلوتر اورد... از برخورد هرم نفسهاش مور مور شدم... حالم داشت بهم میخورد... سعی کردم دستهامو با وجود دردی که توی ساعت و انگشتهای سر شده ام میپیچید ازاد کنم اما نمیشد ... پامو هم نمیتونستم تکون بدم... حس میکردم انگشتام از خون نرسیدن سیاه و کبود شدن ...
دستهام به گز گز افتاده بود...
مهراب هنوز نگاهم میکرد ... لبهاش جلوی لبهام بود... از برخورد نفسش به صورتم عقم گرفته بود...
با گریه گفتم:داری منو میترسونی...
مهراب صورتشو جا به جا کرد وگفت : تو بلدی بترسی؟؟؟
با تمام وجودم جیغ کشیدم : ولم کن ... تو رو خدا...
مهراب داد بلندی سرم کشیدو گفت: تو مگه خدا میشناسی؟؟؟
صدای هامین که سر مهراب فریاد کشید : داری چیکار میکنی...
باعث شد نفس راحتی بکشم !
ولی مهراب بی توجه به حضور هامین دوباره داد زد: لعنتی... تو اگه خدا وترس حالیت بود اینقدربی شرف نبودی که با داشتن شوهر به من ابراز عشق کنی وانتخابت من باشم ...!
توچطور تونستی میشا ...
باد زد و درورودی هال به شدت بسته شد... فضا اونقدر متشنج و خفقان اور بود که از شدت ضربان قلبم به سختی نفس میکشیدم...
هامین بلند تر گفت: داری اذیتش میکنی مهراب...
مهراب : تو دخالت نکن هامین ... این مسئله بین من ومیشاست ....
مهراب درحالی که هنوز صورتش جلوی صو رتم بود و من توی ستون فرو رفته بودم بلند گفت: چرا نمیذاری؟چرا تقلا میکنی؟؟ میخوام جلوی شوهرت ...
با جیغ و زاری و التماس وسط هق هقم گفتم: ولم کن .... تو رو خدا... تو رو قران ولم کن... و با جیغ بلند تری گفتم:هامین یه کاری کن...

اما هامین فقط ایستاده بود و نگاه میکرد...
یک ثانیه ی بعد مهراب مچ دستهامو ازاد کر دو ازم فاصله گرفت...
سرجام لیز خوردمو روی زمین نشستم...
از شدت گریه و بغض وهق هق نفس کم اورده بودم... اینقدر جیغ کشیده بودم که صدام درنمیومد...
مهراب روی دسته ی مبلی نشست....
به نفس نفس افتاده بود و من به زار زدن...
صدای نفس های تندش ونفس های بغض دار من تنها صدای موجود بود... اونقدر ضربان قلبم و نفسهام بلند بود که صدای تیک تاک ساعت هم نمی شنیدم...
چند لحظه بعد درحالی که مهراب ازجاش تکون خورد ایستاد ... من خودمو از ترس جمع کردم... نمیدونم ترسم برای چی بود ... از عرفان نمی ترسیدم که حالا از مهراب... کسی که دوستم بود ...
فکرم سرانجامی نداشت مهراب با صدای بلندی گفت:پس میفهمی تعهد چیه ؟؟؟ پس میدونی شوهر داری ؟ همه ی اینا رو میدونی ومیدونستی اما بازم اینجایی؟ اره؟تو از من می ترسی... اما از خدا... چطور تونستی میشا ؟؟؟؟

هق هقمو به زور ساکت کردم... با جفت دستهاش به موهاش چنگی زد و کمی اونها رو کشید ... چند ثانیه به سکوت گذشت ... هامین بی توجه به من به اشپزخونه رفت وبا دو لیوان اب برگشت... یکی و دست مهراب داد ویکی هم جلوی پای من گذاشت .... اما بدون اینکه یک لحظه نگاهم کنه!

مهراب اهسته درحالی که ارومتر شده بود رو به هامین گفت:میشه خواهش کنم من و خانمتو تنها بذاری؟ باید باهاش حرف بزنم؟
با ترس به هامین نگاه کردم که مبادا قبول کنه و منو تنها بذاره...
هامین با دودلی به مهراب نگاه میکرد و با استیصال ایستاده بود .
مهراب با اطمینان گفت:اتفاقی نمیفته... پنجره بازه... میشا هم خوب بلده جیغ بکشه... تو هم بخاطر باز بودن در وپنجره اینجایی مگه نه؟
هامین بدون حرف از خونه خارج شد... سکوتش عصبیم میکرد... هیچ کاری نکردنش هم باعث میشد تا حس بدی داشته باشم... حس بی پناهی... دلم میخواست به یکی تکیه کنم...!
با صدای مهراب حجم متورم افکارمو پس زدم...
مهراب اروم گفت:وقتی گفتی میشا صدات کنم... فکر نمیکردم واقعا لیاقت داشتن اسم لقب فاطمه زهرا نداشته باشی... امروز بهم ثابت شد!
به سقف زل زده بودم وسعی میکردم مانع ریختن قطره های اشکی که تو چشمم بود بشم!
دوباره بینمون سکوت شد...
مهراب سکوت و شکست وگفت:اینطوریه؟پس خیانتکارم بودی!
تند تو چشماش نگاه کردم وگفتم:اگر الان اینجام بخاطر اینه که نخواستم خیانتکارباشم!
مهراب:خیانت به کی؟
با بغض گفتم: به تو...
مهراب پوفی کشید و گفت:فکر کردم منظورت خیانت به شوهرته!
با حرص گفتم:شوهرم درجریان بود!
مهراب با مسخره گفت:چه روشنفکر!!!
-بین منو هامین چیزی نیست!
مهراب تند گفت: بین من و تو بود؟؟؟ اره؟
نگاهمو اش گرفتم و دوباره تکرار کردم:باور کن بین من و هامین واقعا هیچی نیست!!!
مهراب:بخاطر همین شوهرته؟؟؟ بهت تعهد داره... بهش تعهد داری؟؟؟ بخاطر همین از بوسه ی کسی که انتخابش کردی می ترسی؟!
سرشو تکون داد و گفت:میشا... چی میگی؟؟؟
بلند گفتم:من واون فقط محرم هم هستیم....
بلند داد زد:برای چی؟محرم شدید باهم سنگ کاغذ قیچی بازی کنید؟
-مهــ... راب...
مهراب:چی؟ مهراب چی؟ تو یه زنی میشا... یه زن شوهر دار...
-من زن نیستم... اون یه صیغه ی سوری بود!
مهراب از جاش بلند شد ودستهاشو تو جیبش کرد طوری رو به روم ایستاد که سایه اش روم افتاده بود و حس خفگی بهم دست میداد.
شمرده وقاطع گفت:صیغه ی محرمیت؟ ازدواج... بالاخره که زن میشی... هامین شوهرته... بهت تعهد داره... حتی تو با تمام نادونیت به این پیوند تعهد داری!!! ولی خیانتکاری... خیانتکار که شاخ و دم نداره... تو الان نباید اینجا می بودی...
-من نخواستم به تو خیانت کنم مهراب... چرا نمیفهمی؟
مهراب داد کشید:من سگ کی باشم.... میشا به خودت نگاه کن ببین کجایی... ببین با چه منظور و معنی ای اینجایی... ببین میشا... ببین کجایی...
جلوم زانو زد وگفت: خیانت به من مهمتر بود یا به شوهرت؟ هان؟ من واجب تر بودم یا کسی که تو درقبالش تعهد داری؟ دینی... رسمی... شرعی... قانونی... عرفی!!! من نمیدونم تو پیش خودت چه فکری کردی.. ولی منصفانه نیست... وجودت... حضورت... حرفات...
اشکهامو با پشت دست پاک کردم وگفتم: من چه اشتباهی کردم؟
مهراب:اشتباه... گناه... بزرگتر از این که با من بودی؟
-من و تو که مرتکب خطایی نشدیم؟
مهراب عصبی خندید و سرشو تکون داد و با صدای خش داری گفت:خطا بزرگتر از این که تو پیوندتو شکستی... دروغ گفتی... خیانت کردی به خودت.... به هامین... به من...... به من خندیدی!!!... در جواب تمام حس واحساس من منو همراهی کردم... به من اجازه دادی به تو که یه زن شوهر داری بگم دوست دارم!!! تو انتخاب کردی وباز از انتخاب من حرف میزنی... !!! توی تلفن چه راحت منو به اسم کوچیک صدا میزنی... اینا خطا نیست؟؟؟
ببین با من و خودت چه کردی... نگاه کن... من که قبول کرده بودم فقط یه دوست باشم... یه دوست ساده... یه برادر... نامردم اگر به چشم برادری تا به دیروز وپریروز نگاهت نمیکردم! چرا اینکار و کردی؟؟؟ چرا با هممون بازی کردی؟؟؟ چطور تونستی اینقدر وقیح باشی.... کسی که بهش تعهد داری... قول و قرار داری و به منی که....
یه پاپتی... که امروز هستم وفردا نیستم... میشا تو یه زنی... یه زن مسئول! نگو نه ... نگو نیستی که ... که زن بودن اون چیزی نیست که توی ذهنته ! تو مسئولی... بودی... هستی... سوری وغیر سوری... تعهد که فرمالیته حالیش نیست؟ قول وقرار که کشک و الکی حالیش نیست! حد وسط نداره... وقتی میگی بله ... تا تهش یعنی بله... یا بله یا نه ... حد وسط نداره... داره؟!
درحالی که زانوهاشو تو شکمش جمع کرد وپیشونیشو چند لحظه روی زانوهاش گذاشت ...
اروم زمزمه کرد: برو میشا...
وسط حرفش پریدم وگفتم: مهراب...
مهراب سرشو بلند کرد ... نگام نکرد... اهسته گفت: عشق واحساسی که بین من و تو بود تموم شد... از خدا طلب بخشش کن ومتعهد باش! به کسی که باهاش دست دادی و ... برو میشا... برو... خیانت خیلی بد رنگه... خیانت که فقط به فرد نیست.... به مسئولیته.... به تعهده... به قول و قراره... شکستی میشا... برو دوباره از نوبسازش.. دروغ به من و هامین و خودت ... اگر از رو اول میدونستم...
نفس عمیقی کشید و ازجا بلند شد... پشتشو به من کرد وگفت: شوهرت هرچقدر روشنفکر و بزرگ وبخشنده باشه تو نباید خودتو بخاطر این مسئله ببخشی... برو ... به سلامت... برای جفتتون ارزوی خوشبختی میکنم... مثل یه برادر... برو به جای منم خوشبخت باش میشا...
مات و مبهوت نگاه میکردم... ذهنم قفل کرده بود...
به سختی عصام
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 77- رمان آنتی عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 , ღ آســـوده رمــان ღ - رمان آنتی عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/15 تاریخ
کد :60463

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا