تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قربانی (فصل اول)



-اصلا می دونی چیه ؟
-می دونم ... خوب می دونم .
-چی رو ؟
-اینو که آخرش کاری رو که می خوای می کنی .
-پس بالاخره فهمیدی
-این چند ساله تنها چیزی که از زندگیم فهمیدم همین بود
......
با وجود جرو بحث شدیدی که با زنش کرده بود ، مثل هرروز راس ساعت هشت صبح وارد دفتر شد . در را که باز کرد ، ناگهان سکوت فضارا در بر گرفت . همه کسانی که آن جا بودند به احترامش ایستادند . این صحنه ای بود که همیشه از آن لذت می برد . از این که این همه قدرت داشت . از این که زندگی چندین نفر به او وابسته بود .
با سر به ادای احترام کارمندانش پاسخ گفت و وارد اتاقش شد . تنها جایی که در آن احساس آرامش و قدرت می کرد . جایی که معنی واقعی زندگی اش را در آن پیدا کرده بود .
منشی اش در زد و داخل شد :
- قربان نامه هانونو آوردم خدمتتون که قبل از جلسه ی ساعت ده بهشون رسیدگی کنین . ناهار رو با تیم مذاکره کننده ی شرکت کره ای صرف می کنید . برای بعد از ظهر ساعت چهار هم جلسه ی معرفی محصول جدید بخش نرم افزارمون هست .
فکر کرد : با زهم یک روز مثل همه ی روزهای دیگه شروع شد . همش کار و کار و کار ..... ولی قبل از همه ، یک کار خیلی مهم داشت . به منشی گفت :
- آلبرت ماسلو رو بگو سریع بیاد دفترم . یه قهوه ی تلخ هم برام بیار .
منشی به خودش گفت : وای بیچاره آلبرت . امروز از اون روزاست .از قیافه اش معلومه حالش اصلا خوش نیست . فکر کنم باز با زنش دعواش شده یا دوباره پسرش یه گندی بالا آورده .
وقتی آلبرت وارد شد و قیافه ی رئیس رو دید ته دلش خالی شد :
- سلام
- سلام آلبرت . بشین ...
و دیگه چیزی نگفت . سکوت کش دار و آزار دهنده بود . بالاخره به حرف آمد :
- یادته موقعی که داشتم استخدامت می کردم چی گفتم ؟ گفتم که همه باید بدانند که کارشون در شرکت من شوخی بردار نیست . ولی الان .... فقط می تونم بگم تو از اعتماد من سوء استفاده کردی .
کد اون برنامه رو بهت دادم که ایرادهاشو پیدا کنی . ولی تو هیچ کاری براش نکرده بودی من این رو وقتی فهمیدم که در حال ارائه ی برنامه به شرکت خریدار بودم . امیدوارم بفهمی که چه حالی داشتم .
آلبرت در فکر این بود که کارش رو چه جوری توجیه کند :
- قربان ... من چند هفته روی اون برنامه کار کردم . کارم تقریبا تموم شده . فقط... فقط یادم رفت روی نسخه ی نهایی برنامه پیاده ش کنم . اگه این بار رو بتونین منو ببخشین ...
- تو اخراجی ...
تمام دلیل ها و خواهش ها و التماس های او بی اثر بود . به همین راحتی کارش را از دست داد . موقع خروج شنید :
- توی کار بعدیت دقت کن به حرف رئیست گوش بدی ... به کلمه کلمه اش...

وقتی منشی قهوه اش رو آورد ، داشت به سراغ نامه ها می رفت . نامه ها زیاد بودند . یکی را برداشت .
درخواست برای حضور در سمینار ...
- " مزخرفه "
دومی : دعوت به سخنرانی پروفسور....
- " همون حرفای تکراری "
سومی : معرفی محصولات جدید ...
چهارمی ...
سرش را میان دستانش گرفت و فشار داد :
- مدیر عامل یه شرکت معتبر شدن که به این آسونیا نیست . همه ازت توقع دارن تو همه ی سمینارا باشی . محصولی جدید در همه ی نمایشگاههای معتبر ارائه کنی . باید به روز باشی و اطلاعاتت از همه بالاتر باشه تا قبولت داشته باشن . اون هم تو این دور و زمونه که یه اشتباه کوچیک کافیه که کل تشکیلاتتو بباد بده .
دوباره به کارش ادامه داد. نامه ی دیگری برداشت .
بنظرش رسید این نامه با بقیه فرق دارد . با کمی دقت فرقش را متوجه شد . نامه از ایران بود . از روی تمبرهایش فهمید . آدرس فرستنده نداشت . دعوتنامه ای از یک شخص ناشناس .... عجیب تر از آن مناسبت دعوت بود
از او دعوت شده بود بعنوان مهمان ویژه برای شرکت در همایشی برای معرفی برگزیدگان مسابقات علمی کشور که قرار بود در تهران برگزار شود ، شرکت کند .
-مزخرفه . من به اونا چکار دارم .
با این همه نمی تونست منکر هیجانی که ازدیدن اسم کشورش در وجودش بپا شده بود باشد . بعد از هجده سال . سال هایی که با تمام وجود سعی کرده بود رشته ی تمام ارتباطات اش را با آنجا در وجودش ریشه کن کند و تقریبا هم موفق شده بود ، بازهم اسم ایران که می آمد حالش عوض می شد .
به مغزش فشار آورد تا آشنایانش را در تهران بیاد بیاورد. همه ی خانواده اش که اینجا بودند . خواهر هایش با خانواده هایشان گرچه در شهرهای مختلف ولی گه گاهی هم دیگر را می دیدند. همین اندازه هم بنظر کافی می رسید . زنش .... ، مرجان و پسرش سام .
بقیه فامیل هم آنقدر دور بودند که حتی وقتی هم ایران بود سال تا سال خبری از هم نداشتند چه برسد به اینجا . دیگه هیچ خبری از شون نداشت .
باز هم فکرش بطرف نامه رفت :
-چه کسی این دعوت نامه را فرستاده ؟ آن هم بعنوان مهمان ویژه .
به آدرس سایت همایش مراجعه کرد . آن هم کمکی نکرد. یک سری اطلاعات کلی داشت و اسامی برگزیدگان . هیچ اسمی که آشنایی را بیادش بیاورد نبود .ناگهان چشمانش روی مطلبی ثابت ماند :
-خدای من ! اینجا رو ببین
یک خواهر و برادر دوقلو با اسم های محبوبش . اسم هایی که همیشه دلش می خواست روی بچه هاش بگذارد:
سپهر محمدی از شیراز برگزیده رشته زیست شناسی
ستاره محمدی از شیراز برگزیده رشته کامپیوتر
واسامی برگزیدگان بقیه رشته ها ...
همگی برای مسابقات علمی جهانی برگزیده شده بودند .
-قابل تحسینه . حتما پدر و مادرشون خیلی براشون مایه گذاشته اند .همچین بچه هایی مایه ی افتخارن .
بیاد آورد وقتی می خواست اسم پسرش را سپهر بگذارد مرجان نگذاشته بود . آخرش هم حرف خودشو به کرسی نشونده بود :
-باید اسمی بذاریم که هم اینجا به مشکل برنخوره و مناسب باشه و هم ایرانی باشه . بنظرم بهترین اسم سام هستش . پس اسمشو سام می ذاریم .
اینجا هم مرجان برنده بود.مثل اکثر وقت ها .
چیزی در ذهنش جرقه زد . محمدی !!! . یاد شهریار افتاد . صمیمی ترین دوست دوران دانشگاهش البته فقط ترم اول . فامیلی او هم محمدی بود . از وقتی اینجا آمده بود او را ندیده بود و خبری هم از او نداشت .
پوزخندی زد .
- چه انسانهای خوشبختی پیدا می شوندکه همچین بچه هایی دارند .
یاد پسر خودش افتاد .سام شانزده سالش بود . از چهارده سالگی یا در مراکز ترک اعتیاد بود یا باید از مهمونی ها و پارتی ها جمعش می کردند . از وقتی زنش با اون آدمهای عوضی آشنا شده بود ، یک ذره آرامشی هم که در خانه پیدا می شد از دست رفته بود . سام هم ناسازگارتر شده بود .
به زندگی اش فکر کرد .
- توی لجنی که زندگی می کنم و اسمشو زندگی مشترک گذاشتم مطمئنم همچین بچه هایی مثل اون دوقلوها تربیت نمی شن .
رشته ی زندگی خانوادگی از دستش در رفته بود . زندگی عاطفیش به بن بست خورده بود . سرد سرد. مرجان هم هیچ کمکی به بهتر شدن زندگیشان نمی کرد . دلش یک رابطه ی پایدار می خواست . یک دلگرمی . شاید یک عشق.. . مثل عشقی که یک زمانی .... عشقی که طعم نابش برای همیشه در ذهنش باقی مانده بود . سرش را تکان داد . میخواست جلوی هجوم خاطره ها و افکار مزاحم را بگیرد که موفق نشد .
کلافه بود . دعوت کننده چه کسی بود و چه منظوری ازآن داشت ؟ تا نمی فهمید حاضر نبود دردسرهای گرفتن ویزا و بلیط و... را گردن بگیرد . در ایران هم فامیل نزدیکی نداشت که مکاتبه یا ارتباطی با آنها داشته باشد . الان سالها می شد که به ایران نرفته بود . دلش هم نمی خواست که برود . باید بی خیال می شد . دردسرهای شرکت و زندگی خصوصی اش بقدر کافی بزرگ بودند که تمام وقتشو به خودشون اختصاص بدهند .
- اگر هم شوخی باشه خیلی شوخی بیمزه ای بود .
با این افکار کارت دعوت راهی سطل آشغال شد و او مشغول رسیدگی به کارهای شرکتش . شرکتی که همه حتی رقبا به قابلیت های تکنولوژیکی اش اذعان داشتند . االبته با مدیریت خلاق او .
برای رسیدن به این وضعیت ، راه درازو سختی پیموده بود .از وقتی به استرالیا آمدند ، علیرغم اصرار مرجان، که دوست داشت درسشان را ادامه بدهند، بمحض گرفتن فوق لیسانسش ، تک و تنها این شرکت را تاسیس کرد . خیلی دوندگی کرد . بارها و بارها ناامیدش کردند . شب و روز کار کرد تا توانست اولین محصول شرکتش را که یک برنامه ی نرم افزاری خاص بود ارائه کند . این برنامه سرو صدای زیادی بپا کرد و ثروت و شهرت زیادی برایش بهمراه داشت . پس از آن سیل سفارشات بود که به سمت شرکت سرازیر شد . اطمینان داشت بخش نرم افزاری شرکتش بحدی قوی است که قابلیت رقابت با بهترین ها را در دنیا دارد .
هیچ چیز در زندگی اش بقدر کار کردن در شرکتش که برای ساختمان آن ازایده های بهترین معماران و مهندسان سود جسته و نشستن در اتاق کارش که بسیارشیک و مدرن طراحی شده بود به او آرامش نمی داد .
این همان چیزی بود که هجده سال پیش بخاطر رسیدن به آن همه ی دلبستگی هایش در ایران را از دست داد . با کمک عموی مرجان که سالها در استرالیا زندگی کرده بودو استاد دانشگاه بود ، هر دو توانسته بودند درس نیمه کاره شان در تهران را با بورسیه ای که از دانشگاه سیدنی گرفته بودند ادامه دهند . بورسیه ای که هر سال به بهترین دانشجو در رشته مهندسی کامپیوتر تعلق می گرفت. برای او تحصیل تا مقطع فوق لیسانس کافی بود که بتواند اولین قدم را در راه رسیدن به آرزویش بردارد .
برعکس او ، مرجان تصمیم داشت درسش را ادامه بدهد. مرجان هم موفق بود .دکترایش را گرفت . دختر باهوشی بود . حتی بچه دار شدن هم نتوانست مانع ادامه تحصیلش بشود . اگر آشنائیش با اون دوستهای خوشگذرون و بی قید وبند نبود ، شاید می توانستند باز هم تظاهر کنند در کنار هم زندگی خوبی دارند . به خاطر پسرشان . هرچند هیچ وقت نتونسته بودند رابطه ی گرمی در زندگی مشترکشون داشته باشند .
مرجان بخاطر ثروت خانواده اش همیشه از موضع بالاتر به او نگاه می کرد انگار که بگوید بخاطر من هست که تو الان اینجایی . یادت نرود. حتی این چند سال اخیر که ثروت و شهرت او بمراتب بیشتراز خانواده ی زنش شده بود ولی مرجان ذره ای در رفتارش تغییر نداده بود .
البته مرجان حق داشت . خانواده ی او در مقابل خانواده ی مرجان حرفی برای گفتن نداشتند . خانواده ای پنج نفره که تنها منبع درآمدشان حقوق بازنشستگی پدر و بزرگترین دغدغه اش سیر کردن شکم و تهیه ی پوشاک بچه ها بود ، هیچگاه نه می توانست و نه امکانات آن را داشت که ذره ای از خواسته های این پسر باهوش بلندپرواز را درک کند یا حتی اهمیتی به افکار رویا مانند او بدهد
می خواست خیلی سریع راه خود را از خانواده اش جدا کند.ولی از شانس بدش سال اول رتبه درخشانی که می خواست را بدست نیاورد . مجبور شد به اصرار پدر به سربازی برود . پدر معتقد بود خدمت سربازی هر پسری را مرد می کند و قبل از وارد شدن به اجتماع باید آن را انجام داد . تک تک لحظه هایش در این دوران در انتظاری سخت گذشت . دوران خدمت سربازی اش که تمام شد فرصت کمی برای کنکور داشت ولی آن چنان با اراده و برنامه شروع کرد که رتبه ی درخشانش دور از انتظار نبود .
بیاد داشت وقتی برغم اصرار پدر ، شهر تهران را برای ادامه ی تحصیل انتخاب کرده بود ، خانواده اش چه برخوردی داشتند :
-مسعود ! پسرم ، من آفتاب لب بومم . مادرت برات آرزو داره . خواهرات بیشتر از من به تو احتیاج دارن . کجا می خوای بری ؟ عموت قبول کرده بری پیشش تو مغازه اش کار کنی .دانشگاه شهر خودمون هم که هست . چشم هم بزنی وضعت روبراه شده .
-نمی شه بابا .من اونجا کار نمی کنم . همین مونده که زیردست اون عموی خسیس و پسرای پر مدعاش بشم . تو رو خدا منو درک کنین . اینجا تو این شهر کوچیک هیچی نیست که من بهش دلمو خوش کنم . من اینجا خفه می شم .
مادر با خوش خیالی خاص مادرانه اش به گمان این که حرف دل پسرش را فقط خودش فهمیده است گفته بود : بابا شما چرا متوجه نمی شین ؟ پسرم دلخوشی می خواد . بخاطر نجابتشه که نمی تونه بگه زن می خوام . بعد با سرخوشی ادامه داده بود :
-عزیزم قربونت برم خودم برات یه دختر می ستونم مثل ماه ... برات بچه های خوشگل میاره ...دلت هم خوش می شه . ما هم خوشحال می شیم . دیگه چی می خوای ؟
در آن لحظه مسعود کم مانده بود دیوانه شود. همیشه از هرچی عشق و عاشقی و رمانتیک بازی بود بیزار بود. :
-آخه مادر من . کی خواست زن بگیره . من کی تو این فکرا بودم . من تا به اون چیزی که می خوام نرسم فکر ازدواج رو نمی کنم . بعدش نوکرتون هستم . هر کیو شما بپسندین قبول می کنم .
چقدر دنیایش از آنها دور بود . این همه تفاوت از کجا آمده بود ؟ .چطور باید به آنها حالی کند دلش می خواهد زودتر به ان بالاها برسد. می خواست زندگی ای مثل زندگی پولدارهایی که توی فیلمها دیده بود ، بسازد . سوار ماشین های آخرین مدل شدن ، زندگی توی خونه هایی با بهترین امکانات چیزهایی بودند که می خواست با استفاده از توانایی خودش بدست آورد . البته همه ی این ها را بیشتر برای خودش می خواست ولی بهرحال چه بهتر که کمی هم به خانواده اش برسد و بتواند کمک حالشان باشد .
سرانجام در میان اشک و ناله ی مادر و دو خواهر کوچکترش و نگاه سرزنش آلود پدر به تهران آمده بود . خیلی زودتر از اونچه که فکرشو می کرد راه برایش هموار شده بود . هنوز یک سال از آمدنش به تهران نگذشته بود که فرصتی ناخواسته او را به اوج آرزوهایش پرتاب کرده بود .
ولی وقتی که به آرزویش رسیده بود و بحدی ثروتمند شده بود که بتواند پدر و مادر را زیر چتر حمایت خودش بگیرد ، نه پدری برایش مانده و نه مادری . دو خواهر کوچکترش هم که با دو برادر از همشهریانشان ازدواج کرده بودند و در آمریکا زندگی خوبی داشتند ، بی نیاز از کمک او .
مرجان تقریبا تمام دوره هاو مهمانی هایی را که با هم در آن شرکت می کردند تعطیل کرده بود و کم کم دامنه ی تفریحاتش را از مهمانی های خانوادگی به تور ها وسفرهای تفریحی ای کشانده بود که مسعود در هیچ کدامشان حضور نداشت . هرچند مسعود اصراری هم نداشت در جمع هایی باشد که هیچ کدام را نمی شناخت و مسلما شعور شان چیزی در حد همون مرجان بود .
بیشتر ترجیح می داد در کنار سام باشد .
زمانی که سام باید وارد دبیرستان می شد ، مرجان اصرار داشت او را در دبیرستان شبانه روزی ثبت نام کنند .
مسعود مخالف بود :
- تو مادرشی . اون تو سنی یه که به تو خیلی احتیاج داره . من ندیدم یک بار هم بشینی مثل یک مادر با پسرت حرف بزنی . حالا هم می خوای کلا از دستش راحت بشی ؟
مرجان با خونسردی جواب داده بود :
-سام هیچوقت منو دوست نداشته . همیشه با تو راحت تر بوده . چند بار خواستم اونم با خودم به مسافرت ببرم ولی یه جوری برخورد کرد که انگار می خوام بدترین کار دنیا رو در حقش بکنم .
-اصلا شده یکبار از خودت بپرسی اون چی ازت می خواد . شاید سام احتیاجی به مسافرت نداره . شاید دلش می خواد باهات از دوستاش ، از مدرسه اش ، از معلماش ، چی می دونم از چیزایی که براش جذاب و مهمه ، صحبت کنه . ولی تو هیچ وقت پیشش نیستی . اون خیلی تنهاست . من هم که فرصت ندارم پای حرفاش بشینم .
با این همه مرجان حرفشو به کرسی نشونده بود .
با شروع مدارس، سام را به بهترین مدرسه شبانه روزی شهر سپرد . آخر هفته ها به دیدنش می رفتند . تنها جایی که با هم بیرون می رفتند .
سام پسر حساسی بود . مسعود این موضوع را بعدها فهمید . زمانی که تمام غصه ها و عقده های فرو خورده ی پسرک تبدیل به عصیان شده بود و از او موجودی گستاخ و سرکش ساخته بود که هیچ احترامی به هیچ قانونی را پذیرا نبود . پسرک داشت خودش را نابود می کرد .
اولین تلنگر وقتی خورد که از مدرسه تماس گرفتند : سام بدلیل استعمال بیش از حد ماری جوانا در بیمارستان بستری شد. شانس آورد . بموقع بدادش رسیده بودند . با تکرار چند باره این نوع اتفاقات مجبور شد به روانپزشک مراجعه کند .دکتر بعد از چند جلسه مشاوره و صحبت با خود سام ، تاکید کرد :
-باید محیط زندگی پسرتون گرم و صمیمی باشه . سعی کنین روابط دوستانه ای بین خودتون برقرار کنین . سام بشدت احساس ناامنی می کنه . احتیاج به محبت داره ولی نشون نمی ده . جو متشنج خونه اونو به سمت مواد مخدرو کارهای پرخطر سوق میده .
و حالااو مانده با این پسر پردردسر، یک دعوتنامه عجیب و انبوه کارها ی شرکت . به خودش اومد:
-بسه دیگه . همه ی کارا مونده اونوقت نشستم فکرای بیخود می کنم .
و به کارش مشغول شدو کارت دعوت راهی سطل زباله .
دعوت نامه در بین نامه های رسیده ی روز بعد باز به چشم می خورد . تاریخ برگزاری مراسم هفته ی بعد بود.
با تکرار این دعوت بنظر می امد قصد دعوت کننده جدی است . کنجکاو شده بود و علاقه مند . معاونش را که کاملا مورد اعتمادش بود ، احضار کرد ...
شب که به خانه رسید در خانه کسی نبود . سام در مدرسه بود تعطیلاتش تقریبا از دو هفته ی دیگر شروع می شد . مرجان هم بعد از جرو بحث دیروز بارو بندیلش رو بسته بود و به مسافرت رفته بود .
روز قبل که مرجان اعلام کرده بود ، قصد رفتن به اروپا را با یک تور تفریحی دارد، مسعود تصمیم گرفته بود بی پرده و رودر رو با او صحبت کند :
-من نباید بفهمم چرا این قدر از من وسام دوری می کنی ؟ مگه تا حالا تو زندگیت کم گذاشتم ؟ یا ناراحتت کردم ؟ من که تو این چند سال به هر سازت رقصیدم . دیگه چی می خوای ؟
مرجان مستقیم به چشمانش نگاه کرده بود :
-نه . تو رفتارت... رفتار ظاهریت ... همیشه خوب بوده . جای گله برام نذاشتی . هر کی می دیدت فکر می کرد که عجب شوهر خوبی نصیبم شده یک جنتلمن به تمام معنی . فقط من خودم اینو می فهمیدم که کارات هیچ وقت مثل رفتار یک عاشق نبود . این برام یک عقده شده . این که عشق اولت نبودم یعنی اصلا عشقت نبودم . تو فقط بخاطر انتقام از خیانتی که اون در حقت کرد به طرف من اومدی ...
این اولین بار بود که مرجان در دعواهاشون بحث رو به گذشته ها می کشوند . مسعود خشمگین بود ولی از این که می دید تقریبا همه ی حرفهای مرجان درست است ، سکوت اختیار کرده بود . مرجان با لحن حق بجانبی ادامه داد :
-خودت هم می دونی زندگی مون مثل یک قرارداد بود . تو....تو فقط سعی می کردی خوب باشی . منو نرنجونی تا مجبور نشی با من برخوردی داشته باشی . تو همیشه از من فرار می کردی . تودار بودی ولی من می فهمیدم ابراز احساساتت مثل نقش بازی کردن بود . تا حالا تحمل کردم . ولی این دیگه منو ارضاء نمی کنه . خب من هم نیازهایی دارم . مجبورم برای خودم سرگرمی هایی داشته باشم . من با این جمع خوشم .
مسعود پوزخندی زد. باید از خودش دفاع می کرد :
-درسته که سارا به من وفادار نموند ولی امیدوارم یادت نرفته باشه که چه کسی اصرار کرد با هم ازدواج کنیم ..من که بارها بهت گفته بودم نمی خوام به ازدواج فکر کنم . گفته بودم که احساسی به تو ندارم .تو خودت این طور خواستی . من هم تو این مدت تمام سعیمو کردم که هیچ رفتار نامناسبی باهات نداشته باشم . این هم آخرین بارت باشه که می شنوم اون حرفای کهنه رو به میون میاری .
اما از این تفریح هایی که برای خودت دست وپا کردی ، کاملا معلومه که اون دوستای عوضیت پولهاتو دوست دارن نه خودتو . اینو هر آدم عاقلی می فهمه . می دونم می خوای بگی به من مربوط نیست . ولی یادت باشه توغیر از این که یه همسری ، مادر یه پسر نوجوون هستی . این مسئولیت خیلی سنگینی یه .
-من برای کسایی که منو دوست ندارند وقتی ندارم .
اینجا باید مسعود جواب سوالی رو می گرفت که سالیانی برایش بی پاسخ مانده بود :
-تو چی ؟ اگه منو دوست داری پس چرا این این جوری رفتار می کنی ؟ اگر هم دوست نداشتی پس چرا توی گذشته اون کارا رو برام کردی ؟ چرا منو وادار کردی اینجا بیام ؟ چرا مثل یک زلزله وسط زندگیم پیدات شد و همه چی زندگی مو بهم ریختی ؟
-اون موقع دوستت داشتم دیوونه . خیلی هم دوستت داشتم . با این که می دیدم هرکاری می کنم به چشمت نمی ام بازم ادامه می دادم . کارایی که من برات کردم کارایی بودن که فقط یک عاشق می تونه برای عشقش بکنه . مطمئن باش این که تا الان طاقت آوردم بخاطر اینه که ذره ایی از اون احساسم تا حالا باقی مونده.
مرجان این حرفها رو گفت وپشت به مسعود مشغول آرایش کردن شده بود .
مسعود نتوانست از گفتن این حرف خودداری کند :
-بخاطر احساسته یا بخاطر پول های بی زبون من که بی حساب داره خرجت می شه ؟ کی داره توی این زندگی ضرر می کنه من یا تو ...
مرجان صدایش را بلند کرد :
-چه ضرری ؟ تو که به هرچی می خواستی رسیدی . مگه آرزو نداشتی صاحب یک شرکت بزرگ بشی . پولدار بشی . همه به هوش و استعدادت ایمان بیارن . خب الان همه شونو داری . تازه یه پسر هم برات آوردم . دیگه چی می خوای .
-آره . واقعا چه پسر باکمالاتی هم تربیت کردی ... چه ثمره ی باارزشی ....
وقتی این حرف رو می زد دلش به درد آمده بود . هیچ وقت فکر نمی کرد کارش به جایی برسد که ثمره ی زندگیش ، بچه اش ... را تا این حد تحقیر کند .
شاید حق با مرجان بود . مسعود یک زمانی دقیقا همه ی چیزهایی رو می خواست که مرجان برشمرده بود . ولی چشم انداز همه ی این آرزوها همراه با .... همراه با کسی که در تمام این سالها لحظه ای یادش از خاطر مسعود نرفته بود ، بنظر زیبا و باارزش می آمد نه بدون او . این رو حالا با تمام وجودش حس می کرد . می سوخت و می ساخت و دم بر نمی آورد .
بعد از رفتن مرجان ، مسعود چند ساعتی بهت زده بود . مرجان هم مثل خودش از این زندگی ناراحت بود . ولی مسعود معتقد بود او حق ندارد ناراحت باشد . با خود زمزمه کرد :
-من داشتم زندگیمو می کردم . اون بود که خودشو بهم تحمیل کرد ، جوری که بکلی سرنوشتم عوض شد . این منم که باید ناراحت باشم . نه اون . اون که به هرچی می خواست رسیده . الان هم به برکت سگ دو زدن های من کیفش کوکه و سفرها و مهمونی هاو ریخت و پاش هاش با اون جمع عوضی برقرار .
مسعود غصه دار بود . با این که همیشه نقابی از بی تفاوتی و خونسردی به چهره داشت ولی در دلش غوغایی بود .گذشت زمان هم نتوانسته بود آتشی را که سال ها پیش در دلش روشن شده بود را خاموش کند . یاد خاطراتش که می افتاد دلش می خواست قدرت داشت تا زمان را به عقب برگرداند . مطمئن بود در این صورت دیگر اشتباهی این چنین بی معنی را مرتکب نمی شد
دیشب باز هم همان رویا رو دیدم . رویای اینکه او برگشته ، شاد و خندان . مثل اون وقتها که همیشه سرشار از انرژی بود و نگاه من به اون و فکرم همیشه همراهش بود .
این رویا هر چند وقت یکبار در زندگیش تکرار میشد . البته نه در زمان های معینی .گاهی وقتها درست وقتی که قاشق رو درون لیوان چایی صبحش هم میزد یادش می اومد که شب قبل باز هم این رویا بسراغش اومده .روزها و ماهها و سال ها با این آرزو سر کرده بود . آرزویی که تا این زمان برآورده نشده بود .
-یعنی می آد ؟ با اون دعوت نامه های بی نام و نشان که براش فرستادم بعید بنظر می رسه . ولی راهی جز این به فکرم نرسید . وای اگه بیاد ....
صدای ستاره اونو از افکارش بیرون کشید :
-مامان! مشاورمون گفته برای روز مراسم باید لباس فرم تهیه کنیم .آدرسشو هم دادن . تو هم میای یا با سپهر برم ؟
نگاهی به صورت زیبای دخترش کرد . چقدر دوستش داشت :
-سپهر هم باید لباس فرم بپ
برچسب ها: رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , عاشقان رمان , دانلود رمان روژان قربانی یک رسم | آسایا آریایی کاربر نودهشتیا (PDF و ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/15 تاریخ
کد :60462

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا