تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قربانی (فصل دوم)



مرجان با برنامه مطالعاتی دو نفره که طراحی کرده بود خودش رو به مسعود نزدیک تر کرد . بعد با کاری که در شرکت شریک پدرش برای مسعود فراهم کرد اونو نمک گیر خودش کرد . برای بعدش هم برنامه داشت .
-اون خیلی کمال گراست . صددرصد مطمئنم آرزوش اینه که همیشه از همه بالاتر باشه . این توی همه ی حرکاتش ،حرفهاش و رفتارش کاملا معلومه . اونوقت می خواد در قفس تنگ این دختره که مطمئنم از زندگی فقط یه شوهر می خواد و چند تا بچه ، بمونه . فقط من می تونم اونو به این آرزوش برسونم نه اون دختره ی دهاتی که هیچی جز یه قیافه نداره. و فقط مسعوده که می تونه منو به آرزوهام و یک عشق بی نهایت برسونه نه کس دیگه .
مرجان دچار یک عشق یک طرفه ی شدید شده بود . از تمام امکاناتش که زیاد هم بودند برای رسیدن به آن استفاده می کرد .
امتحانات پایان ترم اول برگزار شد . نتایج جالب بود .این بار مرجان نفر اول دوره شده بود . بعد مسعود و نفر سوم هم شهریار بود .
مرجان از خوشحالی روی پا بند نبود . ولی مسعود برخلاف انتظار زیاد ناراحت نشد .بعد از آشنایی با سارا برای زندگیش اولویت های دیگری تعریف کرده بود . استقلال ، زندگی مشترک و خوشحالی سارا . چند نمره کمتر و بیشتر چه فرقی داشت ؟
مسعود حس کرد توضیحی به سارا بدهکار است :
-بعد از پایان ترم اول مرجان به من پیشنهادی داد .
سارا منتظر بود . پاسخ سوالهایی که هجده سال عذابش داده بودند باید معلوم می شد .
-مرجان به من گفت :
دانشگاهی در استرالیا بورسیه ی مخصوصی برای دانشجویان سال اول رشته ی کامپیوتر که معدل بالایی دارند در نظر گرفته . من میخوام شانسمو امتحان کنم . اگه تو هم می خوای می تونیم با هم مدارکمونو براشون ارسال کنیم . تا کارهاش انجام بشه ما هم سال اولمونو تموم می کنیم . فکرشو بکن . بورسیه شدن در همچین دانشگاهی یعنی بالا رفتن از پله های موفقیت . راهی که اینجا می خواهیم چندین ساله بریم تا به جایی برسیم اونجا خیلی خیلی زودتر می رسیم .
مسعود به چشمان منتظر سارا خیره شد :
-من اصلا فکر نمی کردم همچین چیزی عملی بشه . همینجوری شوخی ای مدارکی که میخواست رو بهش دادم . به تو هم چیزی نگفتم چون اصلا فکر نمی کردم مسئله ی مهمی باشه .یا این درخواست جایی هم قبول بشه اونم در یک دانشگاه معتبر .
-تا جایی که می شناختمت همیشه کاری رو که خودت فکر می کردی درسته انجام می دادی . نظر بقیه هم برات مهم نبود .از طرف دیگه تو هیچ وقت از این که با مرجان آشنا هستی یا چه رابطه ای با هاش داشتی چیزی بمن نگفته بودی.
مسعود ساکت بود . سارا ادامه داد :
-تو حتی به شهریار هم درباره ی این بورسیه چیزی نگفتی . چرا؟ اونم حقش بود از این فرصت استفاده کنه . اون بهترین دوستت بود .
-رابطه ی من وشهریار بخاطر تو شکرآب شده بود . از وقتی تو به اون جواب رد دادی و با من دوست شدی ، شهریار از من کناره گرفت . تقریبا با هم حرف نمی زدیم .
من قبل از آشنایی با تو با مرجان برنامه ی مطالعاتی داشتیم . سرم با کار و برنامه مطالعاتی مرجان و درسهام وتو بقدری مشغول بود که فرصت سر خاروندن نداشتم .
-و به من نگفته بودی .
-شاید فکر می کردم لازم نیست .
-یعنی فکر می کردی مسئله مهمی نیست ؟
و با خود گفت : چیزی که زندگی مونو زیرورو کرد، مهم نبود؟ . ادامه داد :
-خبر داشتی که شهریار هم همون موقعها برای پذیرش اقدام کرده بود . برای فرانسه .
-نه نمی دونستم .
سارا بلند شد : برم یه چای بیارم . دوساعته که داریم حرف می زنیم .
-با این یکی موافقم . راستی بچه ها ت نمی آن ؟
-اونجوری که مجری گفت امشبو اردو هستن . احتمالا فردا صبح برگردن .
مسعود با احتیاط پرسید : شهریار چی ؟ اون نمیاد ؟
سارا در آشپزخانه بود . جوابی نداد . مسعود هم دیگه پی اشو نگرفت با این که خیلی کنجکاو بود . هیچ عکسی از شهریار در خانه نمی دید . این بر کنجکاوی اش می افزود .
خسته بود .چشمانش را بر هم گذاشت ....
با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد . به ساعت نگاه کرد . یک ساعت خوابیده بود . سارا داشت با تلفن صحبت می کرد :
-مرسی شما خوبین ؟
-...
-مراسم خیلی خوب بود . بچه ها بالاخره جواب زحمتهاشونو گرفتن .
-....
-باشه در اولین فرصت بیایید .
زیرچشمی نگاه کرد . گونه های سارا گلگون بود. لرزش صدایش طبیعی نبود .
-خوابیده . فکر کنم خسته بود . منم با حرفام خسته ترش کردم .
-...
-نه هنوز .
-...
-مرسی . شماهم مواظب خودتون باشین . می بینمتون. خدا نگهدار.
سارا بطرف مسعود برگشت . متوجه شد بیدار است . دستپاچه بود .
-چایی آوردم ولی دیدم خوابیدی . بیدارت نکردم . این دیگه سرد شده . الان می رم یکی دیگه می آرم .
مسعود نشست . با خود فکر کرد: این دیگه کی بود ؟
با این که می دانست زندگی سارا هیچ ارتباطی به او ندارد ولی باز هم به هر کسی که بنحوی با سارا نزدیک بود حسادت می کرد :
- خوب شد این مدته ازش دور بودم وگرنه با این اوضاع اگه سارا رو کنار شهریار می دیدم هیچ بعید نبود که دیوونه بشم .
باز طاقت نیاورد:این تلفن ... شهریار بود ؟
سارا گفت : نه
لحن صحبتش طوری بود که اجازه ی پرسش بیشتر را نمی داد .
سارا نشست . فنجان چای را مقابل مسعود گذاشت و پرسید:
-روزی که برای خواستگاری اومدی رو یادته ؟
این سوال هردو رو دوباره به حال وهوای اون روزها برد .
سارا و مسعود قرار گذاشته بودند فعلا هیچ کسی در دانشکده از خواستگاری خبردار نشود . بعد از امتحانات پایان ترم ، اواخر تیر ماه بود که مسعود همراه پدر و مادرش به خانه ی سارا رفتند .
قرار شده بود بعد از امتحانات ترم دوم ازدواج کنند . مسعود خودشو درکار و درس غرق کرده بود . درست قبل از امتحانات پس اندازش به حدی رسیده بود که بتواند از عهده رهن یک آپارتمان نقلی بر بیاد . با وامی هم که از محل کارش گرفته بود می توانست مراسم آبرومندانه ای برگزار کند . سارا هم که از این اوضاع مسعود و زحمتی که می کشید ، کلافه شده بود قبول کرد هرچه زودتر ازدواج کنند .
-مگه می شه یادم بره . اونقدر هیجان داشتم و دستپاچه بودم که پدرم حسابی دادش دراومده بود .
-منم همینطور . آخرش مادرم سرم دادکشید و گفت : اگه خونواده ی دوماد اینجوری ببیننت دو پا دارن دو پای دیگه هم قرض می کنن و در می رن . عروس هم اینقدر دستپاچه می شه ؟
وقتی دیدمت بنظرم بحدی خوش تیپ شده بودی که نفسم بند اومد . هیچ وقت اون صحنه یادم نمی ره .
-تو هم خیلی خوشگل شده بودی . وقتی با هم به اتاقت اومدیم تا صحبت کنیم تازه متوجه شدم که موهاتو تا بحال ندیده ام . وقتی چادر از سرت افتاد و من اون خرمن موهای مشکی رو دیدم کلی ذوق کرده بودم . مثل فرشته ها بودی.
-اون یک هفته ای که تو شهر ما بودی برام بهترین روزهای زندگیم بود .
خواستگاری خیلی خوب پیش رفته بود . پدرومادر مسعود از سارا خیلی خوششون اومده بود . زیبایی و ملاحت سارا وقتی با اخلاق دلنشینش همراه می شد هر کسی رو مجذوب می کرد . بخصوص اینکه وضع مالی پدر سارا نسبتا خوب بود امتیازاتش رو کامل می کرد .مادر مسعود مدام قربون صدقه ی سارا می رفت .
سارا از قبل با پدر و مادرش صحبت کرده بود و شرط ها و اتمام حجت هاشونو شنیده بود :
-تا حالا هرچی خواستی تا جایی که تونستیم برات فراهم کردیم . البته تو هم دختر عاقلی بودی . هیچ وقت نخواستی از آزادی هایی که داشتی سوء استفاده کنی .همیشه قانع بودی . ولی این دفعه فرق می کنه . موضوع یک عمر زندگیه . مطمئنی می تونی با این جوون که خودت هم می دونی هیچ چیزی نداره زندگی کنی ؟
-اون الان چیزی نداره ولی اونقدر با غیرت هست که در عرض شش ماه به تنهایی پول اجاره ی خونه رو جور کرده . من مطمئنم اگه با هم باشیم می تونیم خیلی زود اوضاعمونو روبراه کنیم . گرچه من همینجوری هم راضیم .
بالاخره هرجوری بود این بار هم خانواده رو راضی کرده بود . بخصوص که مسعود با ظاهر جذاب وگفتار دلنشینش خودش رو در قلب خانواده ی سارا بخصوص پدرش جا کرده بود . پدرسارا فکر می کرد اگر پسری داشت دلش می خواست مثل مسعود باشد .
رفت و آمد چند باره برای پدر و مادر مسعود سخت بود. مادرمسعود مریض بود . قرار شد همان چند روز همه ی مراسم ها انجام بشود.
فردای روز خواستگاری بعله برون هم برگزار شد .فقط دو خانواده بودند . پدرومادرها باضافه ی خواهرهای سارا با شوهرهایشان . صحبت ها انجام و قرارها گذاشته شد .
فردای اون روز پدرو مادر مسعود به شهرشون برگشتند. مادرش خیلی سرحال نبود . مشکل کلیه داشت . قرارشده بود مسعود چند روزی بیشتر اونجا بمونه تا هم یکسری خریدها روبا هم انجام بدن هم آزمایشهای قبل از عقد رو . بعد مسعود به تهران برگرده . قرارداد رهن خونه ای که پیدا کرده بود و براش بیعانه داده بود ، رو نهایی کنه .خونه رو آماده کنه تا جهیزیه ی سارا رو به اونجا ببرن . عموی سارا پیشنهاد کرد این یک هفته ای که مسعود اونجاست برای راحتیشون یک صیغه ی محرمیت یک ماهه تازمان عقد شون خونده بشه .
-وقتی صیغه ی محرمیت رو خوندند من رو ابرا بودم . فکر می کردم دیگه برای همیشه مال توام .
مادر سارا برای رعایت حد و حدودشون نکاتی رو سربسته به سارا یادآوری کرد . ولی بیشتر از اون ازش بر نمی اومد. تا حالا تو این موقعیت قرار نگرفته بود . سارا بعدها با خود فکر کرده بود :
-شاید مادرم باید برام بیشتر توضیح می داد .
رو به مسعود کرد :
-یادته چه روزهایی بود . یک هفته تمام با هم گشتیم . خرید کردن با تو خیلی خوشایند بود . برخلاف پدرم که اصلا حوصله گشتن با ماها رو در بازارها نداشت ، تو خیلی باحوصله بودی . خیلی هم با سلیقه بودی . در واقع سلیقه ات تک بود . همه ی چیزایی که اون روزا خریده بودیم رو هنوزم دارم .
مسعود بیقرار بود . کلافه بود . یادآوری قشنگترین روزهای زندگیش ، روزهایی که خیلی آسون از دست داده بودند ، بدجوری عذابش می داد .
-این روزا هیچ وقت تو زندگیم تکرار نشد .
-تو زندگی من هم .
-و روز آخر . روزی که برای آخرین بار دیدمت .
اون روز ، روزی بود که مسعود همیشه از یادآوری آن طفره می رفت .
روز آخر که مسعود خانه ی سارا بود ، غم در چشمان سارا بیداد می کرد . مسعود دستهای سارا رو گرفت . به چشماش نگاه کرد . هزاران ستاره در چشمان سارا برق می زد . مسعود بی تاب بود :
- این جوری نگام نکن عزیزم . می دونی که خودم هم دلم نمی خواد برم. می خوام کنار تو باشم . ولی صد تا کار دارم .
-خیلی دلم برات تنگ می شه مسعود .
-منم همین طور . برای همین باید سعی کنیم طاقت بیاریم که زودتر کارا رو ردیف کنیم . به آینده فکر کن عزیزم . روزهایی که کنار همیم . برای همیشه .
و بوسه ای بر گونه ی سارا رنگ صورت او را ارغوانی کرده بود .
مسعود برای ساعت پنج بعد از ظهر بلیط اتوبوس داشت . بعد از ناهار کمی استراحت کرد . بعد آماده شد تا به ترمینال برود . سارا هم می خواست با او بیاید . مسعود مخالف بود. از تنها برگشتن سارا می ترسید :
-اینجوری که موقع برگشتن تنها می شی .
-خواهش می کنم مسعود بذار بیام . با تاکسی های ترمینال برمی گردم .
مسعود هم از خدا خواسته قبول کرد . خداحافظی با پدر و مادر سارا باعث شد کمی دیر راه بیفتند. چون باید صبر می کردند پدر سارا به خانه بیاید . توی یکی از خیابونها تصادف شده بود . ترافیک بود . همین باعث شد دیر برسند . وقتی رسیدند اتوبوس بیست دقیقه ی پیش راه افتاده بود . سرویس بعدی به تهران ساعت ده شب بود . مسعود می خواست همانجا بماند تا ساعت ده . ولی سارا اصرار کرد به خانه برگردند و با هم شام بخورند.
-اگه اینجا بمونی منم پیشت می مونم اونوقت شب برگشتنم سخت تر می شه ولی اگه بیای با هم برگردیم خونه ، قول می دم شب دیگه باهات نیام اونجوری دیگه نگران نمی شی . قبول؟
مسعود از ته دل خندید : ای شیطون خوب بلدی آدمو وادار کنی حرفاتو قبول کنه . باشه بزن بریم .
وقتی رسیدند ، درخانه هیچ کس نبود . سارا تازه یادش آمد که مادرش گفته بود شب خونه ی خواهرش مهمون هستند . مادر گفته بود :
-مسعودو که رسوندی بیا خونه ی مهری . شام اونجا هستیم .
سارا که دلش می خواست تنها باشد و خاطرات شیرین این چند روز بودن در کنار مسعود رو در تنهایی خودش مزمزه کند مخالفت کرده بود :
-نه مامان خسته ام چند روزه که یه استراحت درست و حسابی نکرده ام . خودم با آژانس برمی گردم خونه . می خوام کمی بخوابم .
مادرش هم قبول کرده بود . پدرو مادر با خیال راحت به مهمانی رفته بودند.
سارا هیجان زده بود .تازه متوجه شده بود که اولین باری است که که به این شکل با هم تنها هستند . سعی می کرد با حرف زدن هیجان درونش رو تخفیف بدهد :
-منو ببخش مسعود . اصلا فکر نمی کردم اینطوری بشه . وای ... مامان غذا هم درست نکرده . ولی اشکال نداره . فکر کنم از ظهر غذا داریم . تا تو یه کم استراحت کنی من هم غذا رو داغ می کنم یه چایی هم می ذارم . زود بخوریم که دیرت هم نشه .
به مسعود که نگاه کرد متوجه شد نگاههای مسعود شکل دیگری گرفته است . هردو ساکت بودند . این لحظه برایشان فرصت نابی بود. هیچ وقت این گونه با هم تنها نبودند . عشق در فضا جاری بود . سارا هم قلبش در سینه می تپید . آن قدر عاشق بود که نتواند به خواسته ی عشقش نه بگوید .
مسعود به او نزدیک شد . در آغوش هم فرو رفتند . دو قلب عاشق در اوج جوانی ، نفس های گرم ، لب های پر از خواهش و .... .
زمانی که بخودشان آمدند باور نمی کردند چطور در لحظه ای این چنین اختیار از کف داده باشند . ولی هرچه بود هر دو با هم چشیدن اولین جام وصل را در لحظه ای رویایی تجربه کرده بودند . تجربه ای که شیرینی آن برای همیشه در خاطرشان باقی ماند .
مسعود بهت زده بود:
-سارا از من ناراحتی ؟ بخدا اصلا نفهمیدم چی شد . منو ببخش
سارا که اصلا راضی به ناراحتی مسعود نبود با وجود هراس عظیمی که در دلش سایه افکنده بود با صدای لرزانی گفت :
- اصلا مهم نیست . برای چی ببخشمت .فقط تو نبودی که . خواسته دوتایی مون بود . چیزی هم نبود . بهرحال بهم محرمیم دیگه .
می خواست قضیه رو اونقدر کوچیک و غیر مهم جلوه بده که مسعود خیالش راحت بشه و غصه نخوره .
اونقدر گفت و گفت که مسعود باورش شد که شاید واقعا مسئله ی خیلی مهمی نبوده . تازه شیرینی آن لحظه ها بدهنش مزه کرد.
بعد از رفتن مسعود بود که سارا عمق فاجعه رو درک کرد :
- خدای من ! چقدر مامان بهم هشدار داد . چطور گوش نکردم . اصلا دلم نمی خواست تا قبل از عروسی این اتفاق بیفته .
تردید بر دلش آوار شد : اگه برنگرده . اگه منو نخواد ...
شب که پدر و مادرش به خانه برگشتند ، سارا رو دیدند که با سارای چند ساعت پیش زمین تا آسمان فرق داشت . رنگ پریده با چشمانی گود رفته در گوشه ی کاناپه مچاله شده و به خواب رفته بود . آن ها با ساده دلی این حالت را بحساب دلتنگی برای نامزدش گذاشتند و از کنارش گذشتند.
مسعود بعدا بارها خود را شماتت کرده بود :
-کاش رفتن به خونه ی مرجانو از سارا پنهون نکرده بودم . شاید همونجا همه چیزبا مرجان تموم می شد .
از شروع ترم دوم مسعود با وجود تصمیم برای قطع رفت و آمد به خونه ی مرجان موفق به این کار نشد .اعتراف می کرد که تقصیر سستی خودش بود . انگار خودش هم یه جورایی به این برنامه عادت کرده بود . از زندگی پر زرق و برق آنها خوشش می اومد . این که برای هر کاری که بخوای بکنی حساب و کتاب نکنی ، برای مسعود که همیشه شاهد جرو بحث پدر و مادرش سر خریدن چیزی یا رفتن به جایی بود یا شاهد التماس های خواهرانش برای کمی پول بیشتر ، نهایت آرزو در زندگی بود .
مرجان کم کم او را با طعم این نوع زندگی آشنا کرد . گردش ، اسکی ، رستوران و برنامه های دیگه ای که چشم مسعود را به دنیای پولدارها باز کرد . مدام در گوشش از مزایای پولداری می گفت . از نکبتی که فقر ونداری بدنبال دارد . همه ی اینها را با مثالهایی که مسعود کم وبیش باهاشون آشنا بود پررنگ تر و ملموس تر می کرد .
مرجان برخلاف سارا خیلی با سیاست بود . سارا از همان نگاه اول عشق را در نگاهش ریخته بود و با تمام حرکاتش آن را فریاد می زد . ولی مرجان هیچ وقت مستقیما به مسعود ابراز علاقه نکرد . اجازه داد مسعود به خیال این که رابطه شان فقط یک دوستی ساده است از ادامه ی ارتباط با مرجان احساس خیانت به عشقش را نکند و با کمال میل به این رفت و آمدها ادامه دهد .
همین باعث می شد کم کم از سارا فاصله بگیرد .اکثر وقتهایی که با هم بودند فکرش بدنبال حساب و کتاب هایش بود . سارا با او حرف می زد و از این که می دید مسعود برخلاف قبل توجه زیادی به اوو صحبت هایش ندارد افسرده و غمگین به دامن سکوت پناه می برد. در این لحظه ها مسعود بخودش می آمد و ناراحت از این که عشقش را رنجانده است ، از او دلجویی می کرد .
با این همه مرجان اصلا فکر نمی کرد بعد از همه ی این برنامه ریزی ها ، باز هم احساس مسعود به سارا و تصمیمش برای ازدواج با او پایدار باشد . بعد از مدتها فکر کردن به نتیجه ای رسید که بنظرش بهترین راه ممکن بود : باید مسعود را از اینجا دور می کرد.
چندین بار با عمویش تماس گرفته بود . عمو قول داده بود دنبال کار پذیرششون باشه بلکه سریعتر انجام بشه .
-عمو جون برام خیلی حیاتیه . سعی کنین خیلی خیلی سریع درست بشه . باید برای ترم بعد اونجا باشیم .
و با قولی که عمویش داده بود خیالش راحت شد .
سارا رو به مسعود کرد و پرسید :
-مسعود ! چرا اینطور شد ؟ چطور به این جا رسیدیم ؟
سوالی که سارا کرد مسعود را دوباره به گذشته ها برد .به دورانی اززندگیش که مرور آن تلخ ترین حس ها رو در وجودش ایجاد می کرد .
اولین کاری که مسعود بعد از رسیدن به تهران کرد ، اجاره ی آپارتمان نقلی ای بود که قبل از رفتنش پسندیده بود . با شوق خبر رو به سارا داد:
- با اینکه چهل متره ولی نقشه اش طوریه که بنظر بزرگتر می آد . ببخش که نمی تونم الان بیشتر از این برات فراهم کنم . ولی قول می دم ....
- مسعود ! مگه بارها با هم در این موردحرف نزدیم .خودت که بهتر می دونی برای من با تو بودن مهمه . همین هم خیلی خوبه .برام از همه ی قصرا باشکوهتره . من با همه ی وجودم منتظرم زودتر کاراتو ردیف کنی .
-دیروز آپارتمانو تحویل گرفتم . یه کم تمیزکاری و رنگ می خواد . از همون دیروز شروع کردم خودم رنگش کنم . آماده که شد بهت خبر می دم . بی صبرانه منتظرت هستم .
-من هم همین طور عزیزم . راستی مسعود ! من از بابام خواستم بجای جهیزیه پولشو به خودمون بدن که با هم از تهران وسایلی مناسب اندازه ی خونه بخریم . بنظرت اینطوری بهتر نیست ؟
-آره عزیزم . هرجور که تو بگی بهتره . مواظب خودت باش . خداحافظ
-تو هم مواظب خودت باش . به امید دیدار .
این آخرین تماس مسعود با سارا بود .بعد از آن سارا هرچه منتظر ماند خبری از مسعود نشد . یک هفته تبدیل به دوهفته سه هفته و یک ماه شد .هیچ شماره تماسی هم از مسعود نداشت . حتی شماره ی خونه ی پدری مسعود رو هم نداشت .
مسعود سری تکان داد :
-شاید اگه اون موقع به مرجان زنگ نمی زدم .... همه چی عوض می شد.
بعد از تماس با سارا ، مسعود هوس کرد به مرجان هم زنگ بزند .بخاطر با هم درس خوندنشون ، یه جورایی به دیدنش عادت کرده بود . می خواست خودش خبر نامزدی با سارا رو به مرجان بگه .
مرجان از شنیدن خبر دیوانه شده بود . فقط شانس آورده بود که مسعود پیشش نبود و از پشت تلفن ، حال و روز اونو نمی دید .
مرجان با تلاش زیاد خودشو کنترل کرده بود . با خود گفت : این جوری پیش بره مسعود رو از دست می دم . باید فکر اساسی بکنم .
-مسعود اگه می شه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم .
مسعود با خوشحالی پذیرفته بود.
مرجان بلافاصله به عمویش زنگ زده بود . عمو تا صدای مرجان را شنید با خوشحالی گفت :
-عمویی خوب شد الان زنگ زدی . می خواستم خودم بهت زنگ بزنم و بگم همه ی کاراتون تموم شده . پذیرش هردوتاتون آماده است . مدارکش هم دست منه . هروقت دوست داشته باشین می تونین بیاین .
و مرجان با خوشحالی سراغ مسعود رفته بود .
مسعود که با پرسش سارا در خاطرات گذشته غرق شده بود ، سیگاری روشن کرد و گفت :
-از شنیدن حرفاش شوکه شدم . باور کن سارا ! حتی یک درصد هم احتمال نمی دادم مدارکی که چند ماه پیش دست مرجان دادم اون نتیجه رو داده باشه . مرجان آینده مو برام تصویر کرد :
-زندگی توی یک کشور جهان سوم یعنی این که همش کار کنی بدون نتیجه . مثل همه ی آدمای دور و برت . هیچی از زندگیت نمی فهمی . هیچ کار بزرگی نمی تونی بکنی . نهایتش هم اینه که زندگی مون کمی بهتر از پدرامون می شه . ولی اون طرف پراز فرصت هاست . فرصت های طلایی برای کسایی مثل تو که اینقدر با هوش و بااستعدادی . حالا که این فرصت فراهم شده ازدستش نده . شانس فقط یک بار بسراغ آدم میاد .
حرفهاش به دل مسعود می نشست ولی باز هم دغدغه ی سارا و عشقش آسوده نمی گذاشتش :
-ولی سارا چی ؟
-اتفاقا من فکر می کنم این جوری برای هم عزیز تر هم می شین . فوقش یکی دو ترمو دور از هم هستین . اون جا بعد از این که جا افتادی می تونی برای اقامت اقدام کنی . بعدش هم با سارا ازدواج می کنی و اونو به اون جا میاری
مرجان مکثی کرد و ادامه داد :
-. تازه این دوری وسیله ایه برای این که درجه ی عشق و وفاداریتونو محک بزنین . یه پیشنهاد دارم . خیلی براش واضح ننویس میخوای چکار کنی . ببین عکس العملش چیه . یعنی تا کی به پات می شینه .
-اینو که مطمئنم . سارا غیر از من به هیچ کس دیگه ای فکر نمی کنه .
-ولی من این طور فکر نمی کنم . دخترایی مثل سارا فقط به فکر این هستن که شوهر کنند یه خونه و چند تا بچه داشته باشند و به اونا برسند . زیاد فرقی براشون نمی کنه طرفشون کی باشه . این نشد یکی دیگه .
مسعود عصبانی شد :
-سارا این جوری نیست . من اینو صددرصد می دونم . حالا بهت ثابت می کنم .
و نامه ای برای سارا نوشته بود . نامه ای گنگ و مبهم بدون هیچ اشاره ای به برنامه هایی که با هم داشتند .
مرجان دقیقا حساس ترین ویژگی مسعود یعنی بلندپروازی و عشق به بهترین بودن رو هدف گرفته بود . اونقدر گفت تا مسعود قانع شد. خانه اش ، برنامه هایش برای ازدواج و زندگی با سارا برایش کمرنگ شده بود و جایش را آرزوی پرواز گرفته بود . مگر برای همین نبود که از شهرش و خانواده اش دور شده بود . این فرصت بزرگ زندگی او بود .
-سارا نمی تونی درک کنی اون روز چه حالی داشتم . مرجان دقیقا داشت حرفای دلمو می زد . تمام چیزایی رو که یک عمر آرزو داشتم وفکر می کردم با تلاش و سختی زیاد به اونا برسم رو دودستی بهم تقدیم می کرد .
این که بتونم به پدر ومادرم ثابت کنم برخلاف نظرشون چقدر زود موفق و پولدار شدم . این که بجای زیردست بودن و برای دیگران کار کردن خودم صاحب کار خودم باشم .
خیلی خواستم در برابر این وسوسه ها مقاومت کنم . حتی همونروز بهش جواب منفی دادم . ولی شب هرچی بیشتر فکر می کردم تردیدم بیشتر می شد . مرجان هفته ی دیگه حرکت می کرد . تمام مدارک منو هم آماده کرده بود . باید هرچه سریعتر جوابشو می دادم .
-با همه ی این حرفا بازم کارت درست نبود. ای
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , تاپ رمان » رمان عشق پیری , دانلود رمان روژان قربانی یک رسم | آسایا آریایی کاربر نودهشتیا (PDF و ... , رمان های کامل شده نوشته کاربران - نودهشتیا , عاشقان رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/15 تاریخ
کد :60461

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا