تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قربانی (فصل سوم)



ماجرا رو براشون گفتم .اونا بودن که ازم خواستن هرجور شده تو رو پیدا کنم و برای مراسم دعوت کنم . گفتند که خیلی دلشون می خواد برای یک بار هم که شده تو رو ببینندو ...
صدای گریه ی مسعود نگذاشت سارا ادامه بده : نگو خواهش می کنم دیگه ادامه نده ... من نمی تونم . تحملشو ندارم .
فهمیدن این موضوع که این همه سال بچه هایی داشته که از مهر پدرشون و از همه ی امکانات و امنیتی که وجود پدرپولداری مثل مسعود می تونسته براشون به ارمغان بیاره محروم بودند و با این حال این قدر خوب در کنار زنی مثل سارا تربیت شده بودند، در حالی که اونطرف دنیا ثروت سرشار او تمام و کمال در اختیار زنی هوسباز و پسری بیعار بود ، داغونش کرده بود.
سارا ساکت شد . بعد از مدتی که گریه ی مسعود آرام گرفت سارا گفت : بهتره بخوابی . فردا باید سرحال باشی . اولین برخوردت با بچه هاته . باید شاد باشی .
-میشه یکم ازشون برام بگی . اصلا آمادگی شو ندارم .باید بهم بگی چطوری باهاشون رفتارکنم .
-سپهر کپی خودته . امکان نداره یک بار نگاش نکنم و یاد تو نیفتم . مثل خودت مغرور و خیلی خیلی باهوشه . ستاره بیشتر شبیه منه ولی بازم هوشش به تو رفته . خیلی مهربونه . از همون سال های دبستان بود که متوجه هوش بالاشون شدم . خودم باهاشون کار کردم تا توی مدارس مخصوص تیزهوشان قبول شدند . دیگه من کاری باهاشون نداشتم . خودشون راه زندگیشونو مشخص کردند . زندگیشون در مطالعه و ورزش خلاصه می شه . سپهر می خواد پزشکی رو ادامه بده . آرزو داره درمان خیلی از بیماری ها رو کشف کنه . ستاره ریاضی اش فوق العاده است . رشته ی کامپیوتر رو ادامه می ده . من با وجود اونا خودمو جزو خوشبخت ترین مادرای دنیا احساس می کنم . هردو خیلی مهربونن . هیچ وقت اذیتم نکردن .
-حتما بخاطر کاری که کردم از من متنفرن .
-مطمئن باش اون دو تا بچه اونقدر مهربون هستن که تنفرهیچ وقت براشون مفهومی نداشته .
و در دل گفت : عین خود من .
ادامه داد:
-من هیچ وقت حرف بدی از تو بهشون نگفتم . بهشون گفتم که تو از وجود اونا خبر نداری . با حرفای من اونا فکر می کنند که تو حق داشتی بدنبال آرزوهات بری و بخوای زندگیتو اونجور که دوست داشتی بسازی . اونا درکت می کنن. مطمئن باش . شاید ازت دلخور باشن ولی خیلی زود باهات راه میان . در ضمن اونا فکر می کنن تمام این ثروتی که من دارم رو تو برام گذاشتی . من این جوری بهشون گفتم تا تو بعنوان یک انسان ماجراجوی متعهد و شریف در ذهنشون بمونی .
مسعود شرمنده بود . این که بچه ها شهریار رو پدرشون نمی دونند براش عجیب بود. مگه شهریار شوهر سارا نبود ؟ چند بارپرسیده بود ولی سارا جوابشو نداده بود . باید می ذاشت بوقتش جوابشو می گرفت . تا این موضوعو نمی فهمید آروم نمی شد . موضوع دیگه ای هم بود که فکرشو مشغول کرده بود :
-راستی بنظر می اد وضع مالیت فوق العاده خوبه ؟ خیلی بالاتر از خیلی آدمای دیگه . مگه چیکار می کنی ؟
سارا آهی کشید :
-هیچی . همش فقط بخاطر یک خوش شانسی یه .
بنظر می رسید بنوعی از دادن جواب طفره می رود.
سارا شستن ظرفها رو تموم کرد . چایی رو ریخت و به اتاق نشیمن آورد جایی که مسعود سر بر کاناپه گذاشته بود و چشماشو بسته بود و همون جا بخواب رفته بود .
سارا با لبخندی محزون فکر کرد :
-سریع تر از اون چیزی که فکر می کردم آروم شد . فکر می کنم مشکلات زندگی اون رو هم از جوش و خروش انداخته . وگرنه اون مسعودی که من می شناختم با شنیدن این حرفا و خبرها زمین و زمانو بهم می دوخت .
سارا بالش و ملافه ای آورد . مسعود رو روی کاناپه دراز کرد و خودش برای خوابیدن به اتاقش رفت .
صبح شده بود . مسعود بیدار شد .
احساس کرد بالای سرش جنب و جوشی در جریان است . تکانی بخودش داد
-سپهر بدو بیا ... انگار داره بیدار می شه .
چشماشو باز کرد . دو جفت چشم براق سیاه کنجکاوانه بهش زل زده بودن . خواست تکان بخورد . نتوانست . متعجب به پاهاش نگاه کرد . آه از نهادش براومد . دست و پاهاش طناب پیچ شده بودند .
پسر نزدیک تر آمد . خیلی خوش قیافه بود . با لحن بامزه ای گفت :
-تو دیگه چه جور دزدی هستی ؟ میای دزدی اونوقت می گیری رو کاناپه می خوابی . از خودت پذیرایی هم می کنی ؟
اشاره به فنجان چای و ظرف میوه روی میز کرد.
دختر در حالی که با دقت نگاهش می کرد گفت : سپهر این آقا دزده چقدر شبیه توئه .
با گفتن این جمله انگار برق هردوشونو گرفت . حالت چشماشون خصمانه شد .بهم نگاهی کردند و برگشتند که اونجا رو ترک کنند که با سارا روبرو شدند که دست به کمر ایستاده بود و نگاهشون می کرد :
-این چه کاریه ؟ این جوری از مهمونتون پذیرایی می کنین ؟ نگین که متوجه نشدین این آقا کیه ؟ زود باشین . خرابکاری تونو درست کنین . معذرت هم یادتون نره .
هردو ساکت بودند . دختر اول جلو اومد : سلام من ستاره هستم . معذرت می خوام .
مسعود لبخند زد . از همین الان عاشق این دختر شده بود .
پسربا اخم های درهم ، فقط گفت : معذرت . و شروع به بازکردن طناب ها کرد. پسرک هم جای خود را در دل مسعود باز کرد.
مسعود نفسی کشید : سلام بچه ها . من مسعودم . نمی دانست چه بگوید . سکوت را سارا شکست : خوب حالا بریم برای صبحونه . فکر کنم همتون گرسنه باشین .
سارا میز مفصلی برای صبحانه چیده بود . وقتی دید هیچ کدامشان حرفی نمی زنند مجبور شد خودش شروع کند :
-خب اردو چطور بود ؟ خوش گذشت ؟
ستاره با شوق گفت : خیلی باحال بود . بنظرم استادامون بهترین هستند. خیلی باسوادن.
سپهر حرفشو قطع کرد : توی گروه ما سه تا دختر و دو تا پسر هستن ولی ستاره تنها دختر گروهشون هست . اول نگرانش بودم ولی بعدا دیدم که هم گروهی هاش خیلی هواشو دارن خیالم راحت شد . پسرای بامعرفتی هستند. بهشون حالی کردم که اگه چپ به این آبجی مانگاه کنن با من طرفن .
ستاره خندید . سارا به زحمت سعی داشت ژست جدی بودنشو حفظ کند و نخندد.
مسعود از این همه احساس مسئولیت کیف کرد . این پسر از همین الان خودشو مرد خانواده می دید و مواظب خواهرش بود .
سارا گفت : از کی کلاساتون شروع می شه ؟
سپهر گفت : از هفته ی دیگه . سرپرستمون گفت بهتره این چند روز رو یک مسافرت بریم تا برای گذروندن یک دوره سخت آمادگی داشته باشیم .
ستاره ادامه داد : مامان میشه بریم شمال . من دلم برای اونجا خیلی تنگ شده . این چند سال آخر هم که همش تابستونا کلاس داشتیم نتونستیم بریم . الان بهترین وقته .
سپهر نگاهی به مسعود انداخت . دردلش گفت اگه این بذاره .
مسعود ساکت بود . خودش رو توی این جمع صمیمی غریبه می دید .یادش نمی اومد هیچ وقت با سام و مرجان سر میز غذا صحبت هایی به این گرمی و دلپذیری داشته باشند . سام که هیچ وقت حرف نمی زد هر سوالی رو هم فقط با اره یا نه جواب می داد .
مسعود هم ترجیح می داد با مرجان هیچ صحبتی نداشته باشد چون مطمئن بود آخر حرفهاشون حتما به یک دعوا ختم می شه . در واقع هیچ وقت حرفی با مرجان نداشت .
با نگاه پرسشگر اون سه نفر به خودش اومد .انگار سارا سوالی پرسیده بود . فهمید که مسعود حواسش نبوده
دوباره سوالش را پرسید : تو هم دوست داری با ما به شمال بیای ؟
چه می توانست بگوید ؟ بگوید که دراین لحظه بودن با آنها بزرگترین آرزوی زندگیش است ؟
-با کمال میل میام .
اون روز به آماده کردن وسایل گذشت . بچه ها از اون حالت خشک اولیه دراومده و صمیمی تر شده بودند. صحبت هاشون در مورد موضوع های ساده بود : این رو برداریم ؟ مامان بنظرت این لباس مناسبه ؟ اسکیت هامو بردارم ؟ ....
هیچ کدوم مستقیما مسعود رو مورد خطاب قرار نمی دادند . در واقع فقط سارا بود که با مسعود صحبت می کرد . سارا فکر می کرد این رفتار بچه ها تا حدودی طبیعی است : باید کم کم آماده می شدند .
صبح فردا آفتاب نزده راه افتادند .مسعود می خواست سوئیچ ماشین را از سارا بگیرد :
-سارا بذار من ماشینو برونم
سارا با خنده ای زیبا گفت :
- از بس جاده چالوس رو رفتم و برگشتم که تک تک پیچ و خم هاشو حفظم . نگران نباش .
مسعود در دل از این که سارا رو زنی قوی و متکی به خود می دید خوشحال بود :
- تو شمال جایی دارین یا ...
سارا لبخندی زد و گفت :
- نترس جای بدی نمی بریمت .
توی ماشین مسعود جلو نشست . بچه ها لحظه ای آرامش نداشتند . یکی این می گفت یکی اون . سپهر حرف می زد و ستاره می خندید . ستاره ادا در میاورد سپهر می خندید . مشاعره کردند . اسم فامیل بازی کردند . مسابقه ی پانتومیم دادند . مسعود از این متعجب بود که اطلاعات عمومی بچه ها در خیلی زمینه ها بالا بود .مسعود چندتا معما گفت . معماهایی که خودش کلی طول کشیده بود تا حلشون کنه . سپهر بحدی سریع جوابها رو پیدا کرد که مسعود متعجب شد. پیش خود فکر کرد :
-الحق که تیزهوشه .
سارا پیشنهاد کرد :
-حالا هرکدوم یکی از خاطراتمون رو تعریف کنیم . از سپهر شروع می کنیم .
سپهر فکری کرد و گفت :
- یه بار سال دوم دبیرستان بودم . به یک اردو رفته بودیم . یه باغ طرفای کرج بود . همه بچه ها دور هم جمع شدن و به بگو و بخند مشغول شدند . اون موقعها من علاقمندبه گیاه شناسی شده بودم . تنهایی مشغول گشت وگذار بودم . می خواستم از گیاهای اونجا چند نمونه کمیاب پیدا کنم . از جمع جدا شدم . همین جور رفتم و رفتم . اصلا حواسم نبود کجا می رم . بخودم که اومدم دیدم هوا تاریک شده و اصلا نمی دونم کجا هستم .موبایل هم آنتن نمی داد . صدای زوزه ی سگ می اومد . هیچی همرام نبود که بتونم آتیش روشن کنم . تنها راهی که بنظرم رسید این بود که از درخت بالا برم . اونشب تا صبح بالای درخت موندم . می ترسیدم خوابم ببره و از اون بالا سرنگون بشم . بزور خودمو بیدار نگه داشتم . صبح که کمی اطرافو گشتم دیدم بچه ها پشت تپه ی روبرو هستند . یعنی فقط کافی بود یه خورده از اون تپه بالا برم .
سارا با نگرانی پرسید :
- سپهر کی این اتفاق افتاد ؟ چرا به ما نگفته بودی ؟ نکنه همون دفعه است که بعدش آنفولانزا شدی ؟
ستاره با خنده گفت :
- حالا اونو ولش کن مامان . گذشته ها گذشته دیگه . یک شب مثل اجدادش زندگی کرده حالش جا اومده . حالا مال منو گوش کن : یادته یه روز از مدرسه اومدم همش می خندیدم ؟ هرچقدر هم پرسیدی نگفتم چیکار کردم . با بچه ها قرار گذاشتیم هر کدوم ادای یکی از معلم ها رو در بیاریم .نوبت من شد میخواستم ادای دبیرشیمی رو دربیارم . فکرکردم اونقدر بامزه این کارو می کنم که بچه ها همش می گن : دوباره دوباره . هربار هم رنگ و لعابشو بیشتر می کردم . بچه ها از خنده هر کدوم یه گوشه ولو شده بودن . یکمی مشکوک شدم . سرمو که برگردوندم دیدم دبیر شیمی وایستاده و منو نیگا می کنه . داشت می خندید . گفت : حیف که خیلی دوستت دارم وگرنه می دونستم باهات چیکار کنم .
همگی لبخند زدند .
مسعود فکر کرد : مگه میشه همچین بچه ای رو دوست نداشت .
سارا گفت :
-به به چشمم روشن . یواش یواش هنرهای مدرسه تونو رو می کنین . خوشم باشه . وادامه داد : حالا نوبتی هم باشه نوبت مسعوده .
مسعود برای این که خودشو تو دل بچه هاش جاکنه می خواست یکی از بامزه ترین خاطراتش رو تعریف کنه . شروع کرد :
-قرار بود ناظر تیمی باشم که می خواست برنامه ی کامپیوتری برای سیستم عامل لینوکس بنویسه ....
ستاره با هیجان حرف مسعود رو قطع کرد :
-وای... بابا ! .... یعنی شما هم برنامه نویس.....
نفس مسعود بند آمد . ستاره خودش هم متوجه شد چی گفته ساکت شد. مسعود دیگه طاقت خودداری نداشت :
-همیشه آرزو داشتم یه دختر داشته باشم . یه دختر خوشگل چشم سیاه با موهای مشکی . دختری که همش برام ناز کنه . بهم بگه بابا . اسمشو هم بزارم ستاره . سالها بود که اینو دلم می خواست . خبر نداشتم دختری دارم که از دختر رویاهام خیلی خیلی قشنگ تره .
آرزو داشتم پسری داشته باشم خوش قد و بالا ، باهوش و مغرور . دوست داشتم اسمشو بذارم سپهر . نمی دونستم پسری دارم که اونقدر مرد هست که جای خالی منو پر کرده و چندین ساله مواظب مادر و خواهرش هست . بچه ها منو ببخشید . من خیلی اشتباه کردم . دلم می خواد به من فرصت جبران بدین .
دستهایش را جلو آورد . هردو بچه به آغوشش خزیدند. اشک روی صورت هرچهارنفر جاری بود . سارا ماشین رو کناری نگه داشت . اجازه داد تا همگی عقده ی دلشون رو حسابی خالی کنند . بنظر می رسید بچه ها مسعود رو پذیرفته اند .
ویلایی که سارا مقابلش نگه داشت ساختمانی بسیار شیک داخل یک شهرک ساحلی با فضای سبز خیلی زیبایی بود . مسعود دیگه واقعا سورپرایز شده بود . به خود گفت :
-خریدن همچین ویلایی از هر کسی بر نمی آد .
ولی تصمیم گرفت تا موقعی که سارا خودش نخواسته تعریف کنه ، دیگه هیچ سوالی از او نکند . فعلا کنار بچه هاش خوش بود .
بعد از جابجا کردن وسایل ، مسعود به هر ترتیبی می خواست به بچه هایش نزدیک تر شود . بنظرش بچه ها هم همین خواسته رو داشتند . تمام بعد از ظهر اون روز به حرف زدن با بچه ها و گردش در محوطه ی شهرک با آنها گذشت . سارا هم در آشپزخانه مشغول بود و اونها رو آزاد گذاشته بود که همدیگررو بشناسند . پیش خودش فکر کرد :
-درست مثل یه خونواده ی واقعی شدیم . کاش این روزا تموم نشه .
بچه ها بیشتردر مورد استرالیا وزندگی در اونجا و دانشگاههاشون سوال می کردند . بنظر مسعود عجیب می اومد که این قدر تشنه ی دانستن و یادگیری و جمع آوری اطلاعات هستند : واقعا که باعث افتخارن .
بعد از خوردن شام خوشمزه ای که سارا پخته بود بحدی خسته بودند که هرکدام گوشه ای ولو شدند . سارا ظرف ها شست . از آشپزخانه که بیرون آمد و آنوضع را دید لبخندی به لب آورد . برای هر کدام یک بالش و یک پتو آورد و جای خوابشان را مرتب کرد .
صبح روز بعد کنار ساحل روی شن ها نشسته بودند .هوا عالی بود .
ستاره و سپهر کمی آن طرف تر با شن ها نقش های قشنگی طراحی می کردند . سارا و مسعود هم نگاه شان می کردند .
مسعود به نیم رخ سارا نگاه کرد و در دلش گفت : خدای من هنوزم دوستش دارم . باورم نمی شه بعد از این همه سال حالا که اون شوهر داره . حالا که من با موجودی مثل مرجان ازدواج کردم . حالا که با حماقت خودم زندگیمونو به لجن کشیدم این احساس این قدر قوی شده. ؟ می ترسم این چند روزه طاقت نیارم و راز دلم لو بره .
برای شنیدن بقیه ی ماجرا بی تاب بود . پرسید :
-سارا بعد از این که متوجه شدی بارداری چکار کردی ؟ فکر می کنم خیلی باید سخت بوده باشه ؟ شنیدنش که برای من زجر آوره. ولی باید بدونم . فکر می کنم بخاطر این بلایی که سرت آوردم اگه تا آخر عمرم هم تاوان بدم کمه .
-من هم روزای اول فکر می کردم قربانی شدم . شبها چه کابوس هایی می دیدم . می دیدم تو و مرجان با قیافه های خودتون پیشم میاین شاد وخندون و بعد که من با شما همراه می شم نقاب از صورتتون کنار میره مرجان مثل روباه می شه و تو یه گرگ وحشی و قاه قاه به من می خندین . بارها وبارها این خوابو می دیدم و هر بار خیس عرق و با ناله از خواب می پریدم . ولی کم کم آروم شدم . سعی کردم واقعیت رو بپذیرم .
-شهریار چکار کرد ؟
سارا به فکر فرو رفت : شهریار .... وای اگه شهریار نبود ...

شهریار صبح فردا پیش سارا آمد . بنظر می آمد سارا آشفته تر از حدی است که انتظارش را داشت . با احتیاط پرسید :
-تونستی تصمیم بگیری ؟
سارا مات نگاهش کرد :
-من خیلی بیچاره ام شهریار . دلم می خواد بمیرم . اگه مامان و بابا بفهمن سکته می کنن . تموم افتخارشون به اینه که عمری با آبرو زندگی کردن . حالا اگه بفهمن دختری که این همه بهش اعتماد داشتن چکار کرده .... دیگه نمی تونن سرشونو توی اون شهر بلند کنند.
شهریار فکر کرد باید تمام راههای ممکن رو بررسی کنند :
- می تونی تا بچه خیلی بزرگ نشده از شرش...
سارا تمام شب رو به بچه فکر کرده بود . به هیچ عنوان نمی توانست به از بین بردن اون فکر کنه .
-نه .... نه خواهش می کنم اینو نگو. من نمی تونم . نمی تونم یک انسانو بکشم . اونم بچه ی خودمو ...
رو به مسعود گفت :
-مسعود ! باورت می شه که نزدیک بود این بچه ها رو از بین ببرم ؟ فکرشو بکن این بچه هایی که داشتنشون آرزوی هرکسی هست ممکن بود به همین سادگی از بین برن ؟
شهریار هم به این موضوع فکر کرده بود :
-سارا من دیشب خیلی فکر کردم . اگه نخوای بچه رو از بین ببری ،تنها راهش اینه که سریعتر ازدواج کنی . خودت هم می دونی که در جامعه ی ما بچه دار شدن یک دختر بدون شوهر اصلا قابل قبول نیست .
با مکثی ادامه داد :
-فکر برگشتن مسعود رو هم با این نامه ای که برات نوشته و با عروسی اش با مرجان دیگه نکن ... اگر هم بخواد برگرده حالا حالاها حداقل تا چند سال دیگه نمی تونه . اون موقع هم فایده ای برات نداره . مشکل تو باید خیلی خیلی زود حل بشه .
سارا ساکت بود . شهریار ادامه داد :
-من دیگه دانشگاه نمیام .می خوام برم فرانسه . این ترم نشد که برم و ثبت نام کنم برای همین تا ترم دیگه بیکارم . فکراتو بکن .من هنوز سر پیشنهاد چند ماه پیشم هستم. هنوزم میخوام با تو ازدواج کنم . تو این یکی دو ماهه که اینجام اگه با هم ازدواج کنیم می تونم کارای اقامت تو رو روبراه کنم . بعدش هم با هم می ریم فرانسه .این جوری هیچ کس هم متوجه نمی شه بچه چه موقع بدنیا اومده .
دل سارا بدرد آمده بود . فکر می کرد این پیشنهاد فقط از سر دلسوزی است :
-شهریار ! از ترحم بیزارم . از این که مورد دلسوزی واقع بشم تا سرحد مرگ متنفرم . حاضرم بمیرم ولی تمی تونم این پیشنهادو قبول کنم .
-سارا باور کن از ترحم نیست که می خوام این کارو بکنم . قبلا هم بهت گفته بودم با تمام وجود دوستت دارم . حالا هم از نظر من چیزی عوض نشده . اگه حرف منو قبول نداری ،اجازه بده در عمل نشون بدم که چه کارایی می تونم برات بکنم .
-ببین شهریار ! این بچه ثمره ی عشقمه . ثمره ی احساسی که فکر نمی کنم دیگه توی زندگیم تکرار بشه . تو راست می گی ، شاید من بتونم خیلی راحت بدون این که کسی متوجه بشه این بچه رو از بین ببرم . با یکی ازدواج کنم و اصلا هم یادم نیارم که زمانی عشقی داشتم قد یه دنیا . ولی من نمی تونم شهریار . من با قلبم زندگی می کنم . اگه از یادش ببرم مثل اینه که مرده ام . تو که نمی خوای با یه مرده زندگی کنی ؟
-من این احساس تو رو تحسین می کنم . ولی قبول کن توی زندگی واقعی جای زیادی برای این حس های لطیف وجود نداره . زندگی اون بیرون اونقدر خشن وبی رحم هست که یه زن تنها با یک بچه رو راحت خورد کنه و با لذت به صدای شکستن استخونهاش گوش بده . تو طعمه ی خوبی هستی . یه طعمه ی صاف و ساده و صادق . کسایی مثل تو خیلی راحت قربانی می شن . تو یک بار از احساست صدمه دیدی من دلم نمی خواد این تجربه دوباره برات تکرار بشه .
-من به یک اصل توی زندگی معتقدم .هر چیزی در دنیا قیمتی داره . برای رسیدن به هر خواسته ی والایی باید بهاش رو داد . من بارها و بارها این اصل رو تجربه کردم . امکان نداره بدون از دست دادن ، چیزی بدست بیاری .
صدای شهریار بلند شد :
-سارا تو می دونی بهای این خواسته ات چیه ؟
-می دونم شهریار ... . بهای این بچه برای من از دست دادن امکان تحصیلم توی دانشگاه ، خانواده ام وشاید امکان تشکیل یک زندگی مشترک دیگه هست . می دونم ، خیلی بهای سنگینیه . ولی غیر از این از من ساخته نیست . هر اتفاقی ، هر بلایی سرم بیاد بازم نمی تونم خودمو راضی کنم جور دیگه ای زندگی کنم .
-باشه . من قبول می کنم . ولی حالا چکار می خوای بکنی ؟
سارا شب قبل در این مورد فکر کرده بود :
-نمی تونم انکار کنم که تو این شرایط فقط تو هستی که می تونی کمکم کنی . ولی من بخودم اجازه نمی دم این قدر خودخواه باشم که آینده و زندگی تو خراب کنم . تو یه جور دیگه می تونی کمکم کنی . حاضری اونطور که من میخوام عمل کنی ؟
-قبلا هم گفتم هر کاری بگی قبول می کنم .
-ببین ! تصمیم من اینه ....
فردای آن روز سارا به دانشگاه رفت . فرم انصراف از تحصیل را امضا کرد . ظاهرش آرام و خونسرد ولی در دل گریان بود.
همان روز به ترمینال رفت و بلیط اتوبوس گرفت . پدرو مادرش از این که دو هفته از شروع ترم نگذشته سارا برگشته درعین شادی متعجب شدند:
-کجایی دختر ؟ چرا دیگه زنگ نمی زدی ؟ خیلی نگرانت بودیم . دیگه می خواستیم خودمون شال و کلاه کنیم و به تهران بیاییم .
بیش از حد معمول تظاهر به شادی می کردند تا سارا متوجه داغی که از خرد شدن غرور دختر عزیزشان و دیدن قیافه ی زارش به دلشان نشسته بود نباشد .
سارا سعی کرد خودش را شاد نشان دهد.باید هرچه زودتر نقشه اش را اجرا می کرد :
-مامان نمی دونین چه شانسی آوردم . یکی از هم کلاسی هام ازم خواستگاری کرده .
قیافه ی مادر درهم رفت : نه دیگه . از هم کلاسیات نه ... همین جا هم چند تا خواستگار ...
سارا مهلت نداد :
-مامان باور کنین این یکی مثل مسعود نامرد نیست . قبلا هم منو میخواست .ولی خوب من به خاطر مسعود ردش کرده بودم . حالا باز پا پیش گذاشته . ماجرای مسعود رو هم می دونه . مامان .... خانواده اش خیلی پولدارن . همه ی خانواده اش فرانسه هستن . شهریارم تا یکی دو ماه دیگه اونجا می ره . باید هرچی زودتر عقد کنیم که کارای منو روبراه کنه .
-یعنی چی ؟ پس خواستگاری و مراسمای دیگه چی ؟ همین جوری که نمی شه .
-باور کنین وقت نداریم . پدر و مادرش نمی تونن به این زودی ایران بیان . اگه خوشبختی منو می خواین قبول کنین . نمی خواد به کسی هم چیزی بگین فقط خواهرام بدونن کافیه .
مادر گفته بود :
-ولی من برای عروسی تو خیلی آرزو داشتم .
پدر پرسیده بود :
-دقیقا می خوای چیکار کنیم .
-بابا ! شهریار تو تهرونه . دنبال کاراشه . شما با من بیاین تهرون . تو محضر عقد می کنیم . بعداز اون شهریار می تونه همزمان با خودش برای من هم برای پذیرش اقدام کنه .
من خودمم یکسری کار دارم . اونا رو که راست و ریس کردم میام پیش شما منتظر می مونم تا پذیرشم بیاد . باور کنین این بهترین راهه .اینو مطمئن باشین من دیگه تو این کشور نمی تونم درس بخونم و زندگی کنم .
باز پدر و مادرش کوتاه اومدند . شرایط روحی سارا طوری بود که امکان مخالفت رو بهشون نمی داد . باز مادر با اشک و آه راهیشون کرد . سارا با خود فکر کرد : انگار مادرم از بدنیا آوردن من فقط اشک و ناله نصیبش شده . هیچ وقت بچه ی حرف گوش کنی نبودم . حالا هم که دیگه دارم بدترین کار دنیا رو باهاش می کنم . خدا منو ببخشه .
فردای اون روز سارا و پدرش در تهران بودند . شهریار به استقبالشان آمد . پدر خوشحال بود از این که می دید شهریار جوان برازنده ای است . چندرروز بعد در محضر به عقد هم در آمدند . پدر توصیه ها و سفارش هایی رو که فکر می کرد لازمه به شهریار کرد . چکی رو هم که در نظر داشت هزینه ی جهیزیه ی سارا بکنه بهشون داد . مبلغش خیلی بیشتر از انتظار سارا بود .
پدر به شهرشان برگشت .
سارا در حالی که با حسرت به رفتن اتوبوسی که پدرش در آن بود نگاه می کرد گفت :
-شهریار حالم از خودم بهم می خوره . از دروغ هایی که به این بیچاره ها گفتم . از این که تو رو این قدر اذیت کردم . از این که وجودم این قدر مایه ی دردسره.
شهریار خنده ای کرد :
برچسب ها: رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 160-رمان شروع یک داستان تازه , رمان یار عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان های کامل شده نوشته کاربران - نودهشتیا , عاشقان رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/14 تاریخ
کد :60352

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا