تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قربانی (فصل چهارم)



-بله . این بچه ها هم دوقلوهستند
سارا با این که تصمیم گرفته بود به هیچ کس حقیقت زندگیش را نگوید ، ولی نمی دانست چه چیزی در وجود این زن بود که سارا دلش می خواست تمام رازهای پنهانش را به او بگوید . دلش خواست سرش رو روی شونه های اون بذاره و تمام غصه هاشو بیرون بریزه . ستاره رو به آن زن گفت : -مامان بزرگ من می شی ؟سارا برق اشک را در چشمان پیرزن به وضوح می دید :-بله عزیزم . تو عروسک کوچولوی خوشگل منی . رو به سارا کرد :-هرروز می بینمتون که با این دوتا بچه از این جا رد می شین ولی هیچ وقت باباشونو ندیدم ...-اون این جا نیست ....بعد به طور ناگهانی دست های پیرزن را گرفت :-نمی دونم چم شده . فقط اینو می دونم که دلم می خواد ساعت ها کنار شما بشینم و حرف بزنم . تا حالا پیش هیچ کس دیگه همچین احساسی نداشتم .پیرزن هم احساساتی شده بود :-هم من هم احمد .. شوهرم ... دلمون یه هم صحبت جوون و خوشگل مثل تو می خواد . راستش ... دیدن تو یاد دخترمون شقایق رو برامون زنده کرد .-الان کجاست ؟ اتفاقی براش افتاده ؟ همون لحظه احمد آقا هم با سینی با لیوان های شربت بطرفشان آمد. پیرزن ادامه داد :-اون تنها فرزند ما بود . یک دختر ظریف ، احساساتی و بسیار مهربون بود . باور نمی کنی از دیدن یه آدم مریض یا حتی یه حیوون مثل گربه یا سگ مریض تا چند روز حالش گرفته و افسرده می شد . اجمد آقا که سر میز نشست رو به زنش گفت :-نسرین ...عزیزم ... باز که شروع کردی . مگه قرارمونو یادت رفت ؟-نه یادم نرفته . فقط دیدن این خانوم جوون منو به یادش انداخت . دلم میخواد با این خانوم بیشتر آشنا بشیم .سارا رو به احمدآقا کرد :-خواهش می کنم اجازه بدین صحبت کنیم . من هم خیلی تنهام . اگه دوست داشته باشین امشب مهمون من باشین باعث افتخارم می شه . -با کمال میل . ولی به یه شرط . اجازه بدین تا موقع شام این دختر کوچولوی قشنگ پیش ما باشه . این شروع آشنایی سارا با این زن و شوهربسیار دوست داشتنی بود . آن دو هم در همان برخورد اول احساسی مثل سارا داشتند . دوست داشتند با او هم نشین و هم صحبت شوند . در مهمانی آن شب و شب نشینی هایی که شبهای بعد کنار هم داشتند سارا تا حدی با آنها آشنا شد . با زندگی پر فراز ونشیب و ماجراهای جالب تا زمان ازدواجشون ، عشقی که بعد از عروسی به هم پیدا کرده بودند . از تولد بچه شان شقایق که تنها فرزندشان شد چون بعد از او نتوانستند فرزند دیگری داشته باشند . از دوران تحصیل دخترشان در دانشکده پزشکی و عشق آتشینش با نادر ، از هم کلاسی هایش و ازدواجشان و در آخر تصادفی که منجر به مرگ هردو شون شد نسرین خانوم با چشمایی اشک آلود گفت :-برای گذروندن دوره ی طرحشون روستایی در آذربایجان رو انتخاب کردند چون به شهری که پدر و مادر نادر در اون زندگی می کردند نزدیک بود . ما هم فکر کردیم این براشون بهتره . نمی دونستیم اون جاده تبدیل به بستر ابدی شون میشه . وقتی پزشک قانونی اعلام کرد شقایق اون موقع دوماهه حامله بوده دیگه حال من و باباش قابل وصف نبوده . الان هم با این که سالها از اون روزها می گذره ولی اون داغ هیچوقت برامون کهنه نشد و نمی شه .به سارا که اشک از چشمانش روان بود نگاه کرد و ادامه داد :-ببخش عزیزم چند روز هم که اومدی استراحت کنی و غصه های خودتو فراموش کنی ما نذاشتیم . شقایق اون موقعها تقریبا سن و سال تو رو داشت . تو رو که می بینم همش فکر می کنم شقایقم پیشمه .حالش بد شده بود . به سختی نفس می کشید . احمد آقا دستپاچه شده بود . -احمد آقا زنگ بزنین یه دکتر بیاد . -داروهاش ... داروهاش رو بیار سارا به اتاق نسرین خانوم دوید . کیسه داروها رو پیدا کرد و احمد آقا با دستهایی لرزان داروهایش را داده بود . وقتی به خواب رفت سارا پرسید :-نسرین خانوم بیماری خاصی داره ؟-چی بگم دخترم . غم شقایق هردومونو از پا انداخت . سال هاست خوراکمون اشک و آهه . این اواخر دیدم حال نسرین مرتب بد می شه . دکتر هم نمی رفت آخرش به زور بردمش دکتر . سکوت کرد . وقتی شروع به حرف زدن کرد صدایش می لرزید :-بعد از کلی آزمایش و عکس و اسکن آخرش گفتند که سرطان داره .یه تومور بدخیم توی سرش . عملش هم نمی تونن بکنن بخاطر سن بالاش . فقط یکسری دارو بهش دادن . البته خودش نمی دونه . گفتند که بهتره توی خونه اش باشه و زیاد اذیتش نکنیم . من هم آوردمش این جا شاید آرامش پیدا کنه ولی می بینی که غم وغصه نمی ذارن آروم بشه . می خوام برش گردونم تهران .سارا ازشنیدن سرگذشت این دو خیلی متاثر شده بود . شبی که فردایش می خواست به شیراز برگردد به ویلای آن ها رفت تا ازشون خداحافظی کند . نسرین خانوم با شنیدن این خبر خیلی ناراحت شد :-من خیلی بهت انس گرفتم سارا جون . تو واین بچه هات درست مثل بچه و نوه ی خودم شدین . تو رو خدا منو تنها نذار . سارا نمی دانست چه بگوید . نسرین خانوم ادامه داد :-خودت گفتی که کار بخصوصی نداری . بچه هاتم که کوچیکن . بیا پیش ما . خونه مون اونقدر بزرگ هست که احساس ناراحتی نکنی . -نمی دونم چی بگم نسرین خانوم . راستش می ترسم سروصدا و شیطونی های بچه ها اذیتتون کنه . -می دونم این پیشنهاد برات غیرمنتظره بوده ولی من و احمد دیشب درموردش صحبت کردیم . وجود شما به اون خونه ی سوت و کور گرما و شور و نشاط می ده . این بچه ها هم عشق ما هستند . ما هیچ توقعی ازت نداریم . تو خونه کارگر داریم . همه ی کارا رو می کنن . رومونو زمین ننداز . ما بهتون احتیاج داریم .سارا در مقابل خواهش های این پیرزن دوست داشتنی نتوانست مخالفت کند . به زهره خانوم تلفن کرد و جریان رو گفت . و همراه با احمد آقا و نسرین خانوم راهی تهران شد . سارا رو به مسعود که با تعجب به این ماجرای عجیب گوش می کرد گفت :-خونه شون همون جای خونه ی الانم بود .منتهی اون وقتها یک خونه ی ویلایی بزرگ بود با یک باغچه خیلی قشنگ . دیگه بچه ها واقعا کیف می کردند . صیح تا شب میون درختا و گل و گیاهها می چرخیدند و باغبون و زنش هم مراقبشون بودند . این برای اونا که سه سال توی یه آپارتمان زندگی کرده بودند و بندرت بیرون می رفتند یه نعمت بود . من هم خودمو کاملا مشغول مراقبت از نسرین خانوم کردم .البته اونا ازم اینو نخواسته بودند ولی خودم اینو می خواستم . داروهاش ، رژیم غذایی اش ، فعالیت بدنی اش کاملا تحت نظر من بود . شبها که بچه ها می خوابیدند ما سه تایی دور هم می نشستیم و از هردری حرف می زدیم . خلاصه خیلی به هم انس گرفته بودیم . بنظر می رسید حال نسرین خانوم بهتر شده بود . احمد آقا یک بار که با سارا تنها بود به او گفت :-ازت ممنونم سارا . تو وبچه هات باعث شدین من و نسرین این آخر عمری واقعا احساس مادربزرگ و پدر بزرگ بودن بکنیم . از این که می بینم این قدر مراقب نسرین هستی خوشحالم تو مثل یک فرشته ی نجاتی سارا از آن همه تعریف لبخندی به لب آورد . -من کاری رو کردم که هر انسان دیگه ای جای من بود می کرد .-اصلا این طور نیست . من چند برادر و خواهر دارم که هرکدومشون چند تا بچه دارن . نسرین هم یک برادرداره . همشون هم از حال نسرین خبر دارن .این چند ماه که پیش ما هستی اصلا دیدی یه کدومشون سری به ما بزنن یا حداقل تلفنی حالمونو بپرسن ؟ ولی مطمئنم منتظرن بمحض این که خبر مرگمونو بشنون برای تقسیم ارث و میراث پیداشون می شه ...بعد مثل این که فکری به ذهنش رسیده باشه ، ساکت شد .سارا که از تصور تحقق حرفهای احمد آقا بغضش گرفته بود گفت :-این حرفا رو نزنین . من مطمئنم شما ونسرین خانوم سال ها کنار هم زندگی خواهید کرد . -مرگ حقه سارا خانوم ... ولی اینو بدون که من بعد از نسرین هیچ دلیلی برای زندگی نمی بینم . و سارا را مبهوت برجای گذاشت . چند روز بعد حال احمد آقا دگرگون بود . با بیقراری در سالن قدم می زد . تماس های زیادی داشت . تا این که ...یک روز از سارا خواهش کرد با هم به جایی بروند .سارا با من و من گفت :-ولی نسرین خانوم ...نسرین خانوم با لبخندی دلگرم کننده گفت :-برو عزیزم . این یه ساعته هیچ اتفاقی برام نمی افته . مش صفر و زینب خانوم هم مراقب من و بچه ها هستند .سارا بدون هیچ سوال دیگری پذیرفت و با احمد آقا همراه شد . دم در یک دفتر خانه ایستادند . احمد آقا در مورد علت کارش توضیح داد :-سارا جان من می ترسم اگه اتفاقی برای من و نسرین بیفتد این فک وفامیل من اذیتت کنند . تو که نمی دونی چه جور آدمهایی هستند . برای همین می خوام یه چیزی مثل قرارداد با هم امضا کنیم که نشون بده مثلا تو با یک قرارداد کاری این جا بودی . و بودن تو این جا کاملا قانونی و با رضایت قلبی ما بوده . -یعنی واقعا لازمه ؟-خیال من و نسرین این جوری راحت تره . و سارا با توجه به اعتمادی که به احمد آقا داشت ، بدون مطالعه ی متن قرارداد آنرا در دفترخانه امضا کرده بود . -وای احمد آقا واسه ی یه قرارداد چقدر امضا ازم گرفتند . فکرشو بکنید برای معامله هایی مثل خرید یا فروش هرچیزی مثل خونه و ماشین ، چقدر باید امضا بگیرند . احمد آقا بدون هیچ حرفی فقط لبخند زده بود .عید نزدیک بود . حال نسرین خانم خوب بود . روحیه اش در بالاترین درجه ای که سارا دیده بود قرار داشت . سارا به آن دو پیشنهاد کرد تعطیلات عید با هم یه شیراز بروند و مدتی در خانه ی او مهمان باشند . این پیشنهاد نسرین خانوم رو حسابی سر شوق آورد :-سارا جون گل گفتی ... من واحمد یک بار اوایل ازدواجمون توی اردیبهشت ماه بود که شیراز رفتیم . مثل یه رویا بود مثل این که گوشه ای از بهشت روی زمین اومده باشه . من که با تمام وجودم برای این سفرحاضرم .احمد آقا هم خوشحال بود از این که کسی که قبل از این باید به زور از خونه بیرونش می آوردند حالا با این همه شور وشوق اصرار به سفر می کرد. :-سارا تو واقعا فرشته ای ...سفرشان به شیراز واقعا بیاد ماندنی شد . دیدن حافظیه و سعدیه همه با هم رفتند . ولی وضع نسرین خانوم اجازه نمی داد به تخت جمشید و پاسارگاد برود . پیش زهره خانوم ماند و سارا ، احمدآقا رو برای دیدن آنجا برد . روزی که به تهران برگشتند همگی بسیار سرحال بودند . اما این خوشحالی چند هفته بیشتر طول نکشید . در طول روزهای بعد حال نسرین خانوم بدتر و بدتر شد . مجبور شدند در بیمارستان بستری اش کنند . اون هم چاره ساز نبود و در یکی از روزهای زیبای اردیبهشت نسرین خانوم چشم از جهان فروبست . احمدآقا بعد از اون ماجرا بشدت ساکت شد و در خود فرورفت . برادرها و خواهرهایش به دیدنش آمدند در مقابل دلداری های آنها ساکت ماند ولی وقتی خواهرش گفت :-راحت شد داداش . چی بود یه گوشه افتاده بود و درد می کشید مثل آتشفشان شد طوری که سارا ترسید که مبادا سکته کند :-تو یکی نمی خواد حکم صادر کنی . وقتی اون داشت درد می کشید تو کجا بودی . وقتهایی که هردومون از پا افتاده بودیم و فکر می کردیم به آخر خط زندگی رسیدیم شماها کجا بودین ؟ شد یک بار به راحتی ما فکر کنین ؟ حالا اومدین حرف از راحت شدنش می زنین . رفتار احمد آقا اونا رو ترسوند که مبادا مورد غضب قرار بگیرند.تمام فکرو ذکرشون بدست آوردن دل احمد آقا و به دنبالش مال و منال اون بود . مجبور شدند از در چاپلوسی در بیان :-نه داداش منظورم این بود که ....-نمی خوام هیچی بشنوم . و مجلس را ترک و به اتاقش پناه آورده بود .در طول روزهای بعد هم کمابیش این بحث ها پیش می آمد . کنجکاوی هایی که نسبت به حضور سارا در اون خونه می کردند او را می ترساند . تصمیم گرفته بود بعد از مراسم چهلم نسرین خانوم از آنجا برود . احمد آقا مخالفتی نداشت .-تو بخاطر نسرین اینجا بودی . ولی من هم بدجوری به تو و این کوچولوها انس گرفتم . حالا هم با این که دلم میخواد بمونین ولی هرجور که تو راحت باشی من حرفی ندارم .موقع رفتن که شد سارا از این که پیرمرد را تنها در آن خانه ی درندشت تنها می گذارد ناراحت بود .-شما تنهایی این جا چکار می خواین بکنین ؟ -نگران من نباش تنها نیستم مش صفر و زنش هستند . بالاخره یه جوری می گذرونم . تو هم خسته شدی برو به زندگیت برس . و یک چک با مبلغ بالا به دست سارا داده بود .-این چیه احمد آقا ؟ -قابلتو نداره . بالاخره این چند وقتو که اینجا بودی ... نتونستی کار کنی . گفتم شاید .... شایدلازمت بشه .سارا ناراحت شد . چک را پس داد :-ازتون انتظار نداشتم . من شما رو مثل پدر خودم می دونم اونوقت شما به من دستمزد می دین ؟-مگه یه پدر نمی تونه به دخترش ...-نه من نمی خوام روابطم با شما این جوری بشه . لحظه ی خداحافظی سخت بود . احمد آقا حتی تا فرودگاه هم نیامد .سارا تمام طول راه تا فرودگاه در فکر بود . تمام لحظه هایی که با این دو انسان خوب گذرانده بود مثل فیلمی از جلوی چشمانش می گذشت . لحظه ی سوار شدن به هواپیما بود . سارا به خود آمد :-وای من چکار دارم می کنم ...مسعود کاملا در شرح وقایع این بخش از زندگی سارا غرق شده بود . سارا رو به مسعود کرد : -باور نمی کنی مسعود . یک لحطه حس کردم احمد آقا داره صدام می زنه . حس کردم نسرین خانوم بهم می گه نرو تنهاش نذار ... و من برگشتم -این کارهای تو هم خیلی جالبه . خب بعدش چه اتفاقی افتاد ؟-وقتی به خونه رسیدم دیدم که احمد آقا مثل مرده روی تختش افتاده . از شدت تب هذیان می گفت . مرتب صدا می زد : نسرین ... اومدی ....یک هفته ازش مراقبت کردم تا حالش خوب شد . بهم گفت :-می دونستم که بر می گردی -از کجا ؟-بالاخره عمری با آمهای مختلف گذروندن این حسنو داره که آدم شناس می شی . من از همون لحظه ی اول که دیدمت فهمیدم با یکی از فرشته های خدا روی زمین طرفم . نمی دونی توی اون فاصله که شما پاتونو از خونه بیرون گذاشتین به من چی گذشت . فقط می تونم بگم اگه رفته بودی فکر نمی کنم به یه هفته نمی کشید که منم پیش نسرین می رفتم .سارا رو به مسعود گفت : -خلاصه چند ماه دیگر پیش احمد آقا موندم . حالش اصلا خوب نبود . قلبش یاری نمی کرد . کاربه بیمارستان کشید . اقوامش راحتم نمی ذاشتن ولی من تصمیم گرفته بودم تا آخرین لحظه این پیرمرد رو تنها نذارم .زیاد به نیش و کنایه هاشون محل نمی ذاشتم . دلم به اون قرارداد کذایی قرص بود . وقتی احمد آقا داشت آخرین نفسهاشو می کشید من بالای سرش بودم . اون لحظه جزو بدترین لحظه های زندگیم بود . ..-عجب روزایی گذروندی ..-بعد از فوت احمد آقا برادر و خواهرهاش جمع شدند که اموالشو تقسیم کنند . وکیلش که اومد شناختمش . همونی بود که یک بار به اتفاق احمد آقا پیشش رفته بودیم تا اون قرارداد رو امضا کنیم . وقتی وکیلش گفت که احمد آقا هیچ مال و اموالی نداره قیافه ی همشون دیدنی بود . ولی حرفای بعدی وکیل باعث شد من شوکه بشم . -یه حدسایی می زنم .-فکر کنم حدست درسته . اون چیزی که امضا کرده بودیم قرارداد کار نبود بلکه همش اسنادی بود که طبق اونا احمد آقا همه ی اموالشو بنام من کرده بود . باور نمی کنی مسعود . خونه ی تهرون ، این ویلا و یک مغازه بزرگ تو بازار که اجاره داده بودن و مبلغ اجاره اش هم خیلی بالا بود. از پس اندازش هم بعد از کسر خرج ومخارجبیمارستان و کفن ودفنش تقریبا چیزی نمونده بود که به اقوامش برسه . کارد می زدی خونشون در نمی اومد . وکیل احمد آقا صدام کرد و آدرسشو داد که برای بقیه مراحل قانونی پیشش برم . سارا از اذیت ها و آزارهایی که بعد از این ماجرا از جانب برادرها و خواهرهای احمد آقا دیده بود به مسعود چیزی نگفت . -این شد که در عرض تقریبا یکسال صاحب این ثروت شدم . البته اونموقع دست بهشون نزدم . فقط اجاره ی مغازه رو می گرفتم که خیلی راحت نیازهای زندگیمونو فراهم می کرد . کار بعدی که بعد از این ماجرا باید می کردم رفتن سراغ پدر و مادرم بود . -یعنی تا چهار- پنج سالگی بچه ها ، پدر و مادرت نمی دونستند که این نوه ها رو دارند ؟-نه . من توی این مدت طوری وانمود کردم که تو فرانسه دچار مشکل مالی شده ایم و توی یه خونه ی کوچیک زندگی می کنم و بخاطر اینه که امکان دعوتشونو به اونجا ندارم. اونا هم ازم انتظاری تداشتند . همین که فکر می کردند من دارم با شوهرم زندگی می کنم براشون کافی بود . خوشبختانه اون موقع هم تکنولوژی اون قدر پیشرفته نبود که مثل الان نشون داده بشه که شماره تماس ها از کجاست . -می تونم حدس بزنم با دیدن تو وبچه ها چه عکس العملی داشتند . حتما کلی فحش هم اونجا خوردم.-وقتی پدر و مادرم منو با بچه ها دیدند شوکه شده بودند . من تمام ماجرا رو بی کم وکاست براشون تعریف کردم . عکس العملشون شدیدتر از اونی بود که فکرشو می کردم . اولش ناراحت شدند . با من قهر کردند . بچه ها رو تحویل نگرفتند . ولی من طاقت آوردم . بهر حال تا یه حدی حق رو بهشون می دادم . با خودم به شیراز بردمشون . وقتی به شیراز اومدن و خونه و زندگی مو دیدند کمی حالشون جا اومد . ولی کلا دیگه خیلی مثل قبل با من صمیمی نیستند . حالا هم سالی یک بار به دیدنشون می رم . ولی اونا هیچ وقت این جا نمیان . اگر هم بهشون زنگ نزنم اونا هیچ وقت تماس نمی گیرن که حالی ازمن و بچه ها بگیرند . بهرحال من به همین هم قانعم . این هم بخشی از تاوان کارهام هست که باید پس بدم . -من متاسفم . رابطه ات با خانواده ات بخاطر من بهم خورده -مهم نیست من عادت کردم .-چرا تهران نموندی ؟-از تنها بودن تو اون خونه خوشم نمی اومد . از طرف دیگه فک وفامیل احمدآقا هی پیغام های تهدید می ذاشتن و ترسیدم بلایی سر بچه ها بیارن . برای همین خونه رو سپردم دست مش صفر و زینب خانوم و خودم به شیراز برگشتم .-گفتی که قبلا اون جا یه خونه ی ویلایی بوده . چه جوری به این شکل در اومد ؟-نیما رو یادته ؟ پسر خواهرم ... اون موقع که دیدیش هشت سالش بود . چند سال پیش رشته ی مهندسی ساختمان رو تموم کرد . پدرش یه سرمایه بهش داده بود که کارشو شروع کنه . من هم این زمینو بهش دادم و ازش قول گرفتم تمام سعیشو بکنه که بهترین خونه رو بسازه . الحق هم طفلکی زحمت کشید . طبقه ی اول رو که دیدی رو برای من تکواحدی درست کرد . سه طبقه ی بالا دو واحدیه . این واحد و سه تا از بالایی ها رو من برداشتم . سه تای دیگه رو که ورودی شون هم مجزاست نیما برداشت . باورت نمی شه همین چند وقته اونقدر زمین این طرفا گرون شد که با فروش یکی از واحدهاش کل سرمایه اش دوباره برگشت .-تو با واحدهات چکار کردی ؟-این که برای خودمه . دو تا از بالایی ها برای سپهر و ستاره است . یکی دیگه اش رو هم .... نمی دونم ... شاید اجاره بدم ... هنوز تصمیم نگرفتم .-خونه ی شیراز رو چکار کردی ؟-پارسال پسر زهره خانوم نامزد کرد ولی طفلک درآمدش طوری نبود که بتونه خونه ی مستقل بگیره .با پدر و مادرش زندگی می کردند . هم زهره خانم و هم عروسش سختشون بود . چند ماه پیش که مشخص شد بچه ها باید بیان تهران من هم اون خونه رو با همه ی وسایلاش در اختیارشون گذاشتم که تا وقتی که تونستند برای خودشون خونه بخرن همونجا بمونند.سارا اینو گفت و به آسمان نگاه کرد :- خورشید داره غروب می کنه . بچه ها دوست دارند غروب خورشید توی دریا رو ببینند . پاشو بیدارشون کنیم بعد هم بریم شام بیرون بخوریم .-عالیه .شب سر میز شام سارا به بچه ها گفت فردا عازم تهران هستند . اخم های ستاره در هم رفت :-مامان فقط سه روزه اینجاییم . ماهنوز دلمون می خواد اینجا باشیم -نمی شه . باید برگردیم حمید امروز زنگ زد . می خواد فردا تهران بیاد . در یک لحظه چشمهای سپهر و ستاره به جانب مسعود چرخید . می خواستند عکس العمل او را ببینند . مسعود با این که یکه خورد ولی چیزی نگفت . خیلی به خودش فشار آورد تا رفتارش را کنترل کند .سپهر گفت :-وای چه خوب . دلم براش تنگ شده . قراره برام لپ تاپ بخره و زیر چشمی به مسعود که صورتش سرخ شده بود نگاه کرد و در دلش گفت : کسی که زن وبچه هاشو ول کنه حقشه . دیگران صاحب اونها می شن وخودش هیچ کاری نمی تونه بکنه. ستاره گفت : ا...ا... اون که دفعه ی قبل هم برامون لپ تاپ خرید . -این فرق می کنه . یه نوع جدیدشه . اگه بدونی چه امکاناتی داره ... مدلشو با حمید از روی اینترنت پیدا کردیم . اونم به یه مسافر خارجی سفارش داد تا بیاره ..-پس من چی ؟-تو که می دونی اون همیشه برای هردومون چیزای شبیه هم می خره که دعوامون نشه خون خون مسعود رو می خورد . ولی ساکت ماند . فردا در طول برگشت مسعود حالش خوب نبود . بخاطر همین بقیه هم ساکت بودند . وقتی رسیدند حمید را داخل خانه دیدند . مسعود متعجب رو به سارا گفت :-این کلید خونه ت رو داره ؟-خب آره .. چون وقت رفت و آمدش هیچ وقت معلوم نبود من هم یه کلید بهش دادم . هم خودمو راحت کردم هم اونو بچه ها با سرو صدا با حمید به خوش وبش پرداختند . دو مرد به برانداز کردن هم پرداختند . حمید به نظر مسعود تقریبا هم سن وسال خودش بود . چهره ی شرقی گیرایی داشت . موهای پرپشت مشکی ، کمی لاغر و چشمهایی که پشت عینک پنهان بود . تن صدایش بسیارآرام و گیرا بود . در مجموعبالاتراز تیپ معمولی بود . ولی وقتی چشم حمید به مسعود افتاد نفس در سینه اش حبس شد خدا رو شکر کرد که رقیبش نیست چون در همان نگاه اول فهمید به هیچ عنوان یارای رقابت با او را ندارد .مسعود بحدی خوش تیپ بود و جذابیت مردانه ای داشت که حمید هم به آن اذعان داشت .حمید با خودش فکر کرد :- بیخود نیست سارا نتونسته فراموشش کنه بحدی جذابه که ناخواسته تاثیرش تا مدتها توی فکر آدم می مونه . مسعود خود را در آن جمع اضافی می دید. بچه ها با حمید سر لپ تاپ هایی که براشون آورده بود سروکله می زدند .به سارا اشاره کرد که به آشپزخانه بروند . -من دیگه می رم . -کجا ؟ -موقع تعطیلات سام هست . اگه بیاد و ببینه من نیستم ناراحت می شه . -حالا خیلی زوده . بچه ها ناراحت می شن -نه دیگه حالا که حمید آقا اومده . زیاد تنها نمی مونن سارا فهمید که مسعود چقدر از حضور حمید دلخور شده است . مسعود به اتاقش رفت . ساکش را شروع به بستن کرد . آن قدر در دلش غصه داشت که نمی دانست چکار کند . هیچ وقت فکر نمی کرد سفرش به ایران آن هم بعد از هجده سال ، کوله بار ی به این سنگینی از غصه ها ، حرف های ناگفته و خبرهای شگفت انگیز در مورد زندگیش به همراه داشته باشدد . در دیوار پشت این اتاق بچه هایش و عشق بزرگ زندگیش داشتند متعلق به کسی دیگر می شدند . بدون این که بتواند هیچ دخالتی داشته باشد . چاره ای جز رفتن نبود .وقتی همه او را ساک بدست در مقابلشان دیدند ساکت شدند . ستاره بلند شد و به طرفش رفت :-کجا می ری بابا؟با وجود حال وخیم روحی ، لبخند زد : -دارم برمی گردم استرالیا .بغض ستاره راه گلویش را بسته بود : ولی ... ولی حالا خیلی زوده . من ... میخواستم ...سپهر گفت :-نمی شه سفرتونو یه کم عقب بندازین . می خواستم یک روز شما رو به اردو مون ببرم مسعود در دل خون گریه می کرد . -نمی تونم پسرم . باید برم . همه ی کارام مونده حمید حرفی نمی زد .سارا هم ساکت بود . می دانست هیچ چیزی نمی تواند بر روی تصمیم مسعود آن هم با این وضعیت روحیش تاثیر بگذارد . فکر کرد :-تموم شد . دیگه میره و هرگز نمی بینمش . تمام وجودش چشم شده بود و مسعود را نگاه می کرد . انگار می خواست برای تمام لحظه های بی او ، قابی از تصویرش را ذخیره داشته باشد . حمید متوجه حال سارا بود . ستاره خود را به مسعود چسباند :-پس شماره تماستونو بدین . من باید باهاتون حرف بزنم . کلی سوال برنامه نویسی دارم مسعود از جیب کتش کارتی در آورد و
برچسب ها: رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , تاپ رمان , تاپ رمان » رمان لُپ های خیس و صورتی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , عاشقان رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/14 تاریخ
کد :60351

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا