تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرداب عشق (فصل اول)



هنوز با دلشوره اى كه از صبح سراغم اومده بود دست و پنجه نرم ميكردم با اینكه تمام كارام عقب افتاده بود دست و دلم به كارنمیرفت,علت اين همه سردرگمى وكلافگى رو، نمیدونستم رو حساب قرارملاقات امشب بزارم يا به انتظارحادثه و خبری بد . واسه فرار ازاين حالتِ عجيب ازپشت ميزبلند شدم .بدون اينكه نگاهى به ملكى بندازم باخوشحالى ازكنار ميزش رد شدم چون اينبارمجبورنبودم به لبخندِ مسخره بااون نگاهِ نفرت انگيزش جواب بدم اين حسِ پيروزى زياد طول نكشيد كه مجبور،به ايستادن شدم.
- خانم سپهر!
وقتى ادامه نداد فهميدم كه منتظرنگاهِ منه,به اجباربه طرفش برگشتم,با چشم وابرو اشاره اى به گوشيه تو دستش كرد وگفت:
- خانم رسولى پشتِ خطند.
- وصل كنيد اتاقم.اونجا صحبت میكنم.
خودم و به اتاق رسوندم و گوشى رو برداشتم:
- بفرما خروسِ بى محل
- سلام خانومِ بداخلاق،درسته كه شما رئيسى، اما باوركن رئيسام ميتونن خوش اخلاق باشن.گناه داره بيچاره.
-اِ...من گناه ندارم كه بايد اين همه قصدوقرض و ناديده بگيرم؟ نگفته بودى تغيير شغل دادى وشدى وكيل مدافع مردم.
لبخندِ قشنگشو حتى از پشتِ تلفن هم مى تونستم تصور كنم،تنها چهره اى كه با كمال ميل جواب لبخندشو ميدادم.
- خوب عزيزم نگفتى چيكار داشتى؟
- اى بد جنس!يه جورى حرف مى زنى هركى ندونه فكر ميكنه هرموقع كارم گيره بهت زنگ ميزنم.
- نه به خدا...اصلاً منظورم ...
- خيلى خوب،قبول.زنگ زدم مطمئن بشم كه امشب ميرى!؟
- آره گفتم كه مى رم.
- هستى بهم قول بده گه حتماً ميرى،حتى اگه آسمون به زمين اومد،حتى اگه...
- چيزى شده؟ اتفاقى افتاده؟
- اول بهم قول بده،بزار مطمئن شَم سرِ حرفت ميمونى.هستى، ما خيلى راه اومديم تا به اينجا رسيديم،هرچى ساختيم و ويرون نكن.
- شيما دلم رفت،ميگى چى شده يا نه؟
- اون برگشته يعنى داره بر ميگرده!امشب...
.
.
.
وقتی به خودم اومدم که با خشم فریاد می کشیدم:
- خانم ملكى ،وقتى ميگم نميخوام كسى رو ببينم، هيج تلفنى رو،وصل نكنيد جواب نميدم،شامل خود شما هم ميشه،حالا اومدى ميگى يكى ميخواد شمارو ببينه !؟
با تمام وجودم فرياد ميزدم،تمام بدنم ميلرزيد،با اینکه یکی دو ساعتی از تلفن شیما می گذشت ،انقدر اين خبر، غيرِمنتظره وناباورانه بود كه تا اين حد عصبى وپرخاشگرم کرده بود ،وقتى به خودم اومدم كه متوجه شدم پشتِ ملكى ايستاده و فقط نگاهم ميكنه ديگه طاقت ايستادن نداشتم رو صندلى نشستم و دستمو جلو صورتم گرفتم. صداش هميشه آرومم ميكنه حتى اگه من مخاطبش نباشم:
- لطفاً يه ليوان آب براشون بيارين.
- چشم آقا .
صداى نزديك شدن قدم هاشو احساس ميكردم، وقتي آروم شدم كه گرمى دستاشو احساس كردم.دستمو ازرو صورتم برداشت،سرشو پايين آوردوكج نگهش داشت تا بتونه ببينتم.چشمامو به زمين دوختم تا نگاه مهربونشو نبينم با همون آرامش پرسید:
- قرصتو خوردى؟
وقتى جوابشو ندادم دستمو رها كردو پشت ميز كنارم ايستاد،از تو كشو قرصمو برداشت و گذاشت تو دستم.ديگه هيچى نگفت.اين سكوت وقتى شكست كه ملكى با ليوان آب وارد اتاق شد:
- بفرماييد آقا.
- ممنون. بيا بگير بخور يه كم حالت جا بياد .
ليوان و گرفتم ورو به ملكى گفتم:
- شما ميتونيد همراه برادرتون بريد.استثناً امروزو زود تعطيل ميكنيم.
- چشم خانوم.
- خانوم ملكى؟
بدون هيچ حرفى نگاهم كرد.
- معذرت مى خوام.
لبخندى زدو رفت...
با رفتن ملكى صندلى مو به طرف خودش چرخوندو دست به سينه روبه روم ايستاد:
- فكرشم نميكردم كه وقتى عصبى ميشي انقدر ترسناك بشى.
هنوز سرم پايين بود،نميدونم ميترسم نگاهش كنم يا ازش خجالت ميكشم. ميدونستم كه ازين كارم دلگير ميشه.
طولى نكشيد كه دستشو زير چونم گذاشتو سرمو بالا آورد همزمان به طرفم خم شدو نگاهشو به چشمام دوخت:
- حالت خوبه؟
ديگه به اين كارش عادت كرده بودم ،هر موقع ميخواست سوالى بپرسه فقط به چشام نگاه ميكرد.فقط تونستم سرموتكون بدم.
با لبخندِ قشنگی گفت:
- هنوزم نميتونى دروغ بگى!
صاف ايستادو صندلي مو چرخوند،نفس عميقى كشيدو ازم فاصله گرفت:
- اومدم بگم قرار امشبمون بهم خورده.چون ميخوام برم.
از حرفش حسابى جا خوردم حدس زدم شايد از ماجرا بويى برده سرمو بالا گرفتمو نگاهش كردم كنار پنجره ايستاده بود و با بيخيالى به خيابون نگاه ميكرد،
تو چهرش نشونى از غم يا خشم وترديد نبود.ته دلم يه كم آروم گرفت به خودم جرأت دادمو پرسيدم:
- كِى ميخواى برى؟
- فردا
- فردا چه ربطى به امشب داره؟
- ربطش اينه كه...امروز تو مسافر دارى و فردا من مسافرم.
حرفش مثل يه آوار رو سرم خراب شد.تنها دليل اومدنش به اينجا،بهم زدن قرار امشب يا رفتنش چى ميتونست باشه جز برگشتنِ سامان.
اشكام بي اختيار رو صورتم چكيد . صداى دور شدن قدم هاش مجبورم كرد صداش كنم:
- سياوش!
بدون اينكه برگرده همونجا بى حركت ايستاد.
- ما هنوز حرفى نزديم كه تو تصميمِ رفتن گرفتى!
- پنج سال حرف زديم به كجا رسيديم؟
- اما...سياوش...مامانت، خانوادت ،زندگيت...
- بس كن هستى ول كن اين حرفارو! زندگيتو كن،تا كِى ميخواى جوركشِ ديگران باشى؟ تا كِى به خاطرِ اشكِ چشم ِيه مادر؟تا كِي به خاطرالتماس يه پدر؟ تا كِى به خاطر يه مشت خاطره پوچ و تو خالى؟ تا كِى واسه دل اين و اون؟خودت چى؟دلت چى؟...عشقت چى، سهم تو ازين دنيا و آدماش چيه؟هستى به خدا تو هيچى نباختى همه چى تو دستاته،تو چشات تو نگاهت تو لبخندت تو قلبت تونفست.فقط كافيه باورشون كنى.هستى زندگى كن.
هر جمله سياوش بلندتر از جمله قبلى بيان ميشد. باتمام وجودش فرياد مى زد.چند دقيقه اى به سكوت گذشت،وقتى آرومتر شد با مهربونى گفت:
فقط يادت باشه هرجا گير كردى و كم آوردى، چشمات وببند و فقط به صداى قلبت گوش كن.مطمئن باش حقيقت رو بهت مى گه.
بدون اينكه حرف ديگه اى بزنه يا اجازه حرف زدن بهم بده رفت..

كى دوساعتى مى شد كه بی توجه به اطراف رو صندلى پارك نشسته بودم، صداى خنده و بازى بچه ها توجهمو جلب كرد:
- داداشى انقدر تند تند نرو...وايسا منم بيام...
با شنيدن اسم داداشى داغ دلم تازه شد.به ياد حامد، اشك تو چشمام حلقه بست.باخودم گفتم:
- تازه دارم ميفهمم چرا انقدر واسه رفتن عجله داشتى ...نمى خواستى خورد شدنمو ببينى ؟ خيلى نامردى حامد...دلم برات تنگ شده...
- زود باش تند تر بيا،ديرمون شده مامان نگران ميشه.
با حرف پسرك ياد مامان افتادم، مطمئنم تا حالا اونم نگرانم شده از رو صندلی برخواسته و راهى خونه شدم.
لحظه اى پشت در ايستادم با خودم گفتم اگه با اين حال وروز برم مامان شك مى كنه، ونفس عميقى كشيدم ولبخندى ازسر اجبار رو لبم نشوندم.چقدر اين خونه رودوست دارم، لحظه به لحظش هر گوشش برام ياد آور خاطراتيه كه هرگز نخواستم فراموشش كنم.خاطراتى هر چند تلخ اما هنوزم از مرورشون لذت مى بردم.تو حياط كنار حوض نشستم و آبى به صورتم زدم.
- هستى...؟ اومدى دخترم؟چقدر دير كردى دلم هزار راه رفت.گوشيت چرا خاموشه؟
- سلام مامان ، ببخشيد امروز كارم يه كم طول كشيد..
سرشو از آشپزخونه بيرون آورد:
- الهى بميرم مامان حتماً خيلى ام خسته اى؟
- خدا نكنه مامان ،آره خيلى يه كم استراحت كنم حالم جا مياد.
- اول بيا غذاتو بخور بعد برو...
- نه مرسى تو شركت خوردم. مى رم اتاقم استراحت كنم .
لباسامو با كرختى عوض كردمُ رو تخت ولو شدم، چشمامو بستمو سعى كردم يه کم بخوابم كه صداى زنگ تلفن مانعم شد:
- بله؟ سلام مريم جان،...
با شنيدن اسم عمه وارفتم،پس راسته.حتماً زنگ زده خبر بده؟...
- ممنون شما خوبى؟...هستى ام خوبه...چه عجب يادى از ما كردين؟...جدى ميگى ؟به سلامتى چشم ودلت روشن چه بى خبر؟...باشه چشم بزار سعيد بياد حتماً ميايم .گفتى چه ساعتى؟...اهان باشه باشه...چشم قربانت خداحافظ.
واى خدايا حالا چه خاكى تو سرم بريزم؟ اينبار چه نقشه اى برام كشيدى؟ بازم ميخواى عذابم بدى؟چرا حالا بعد اين همه مدت، حالا كه داشتم با خودم كنار ميومدم بايد پيداش شه؟خدايا...بسه ديگه چقدر ديگه ميخواى عذابم بدى؟ تا كجا ميخواى ادامه بدى؟ بس نيست اين همه دردو رنج اين همه حسرت كافى نيست؟ وقتى رفت يه درد رو دلم گذاشت وحالا،با برگشتنش يه كوه درد.كسى كه تا بود،با بودنش با نگاهش عذابم داد و وقتى ام رفت با خاطراتى كه يه لحظه رهام نكردن به اندازه تمام عمرم حسرت خوردم ودرد كشيدم.كسى كه هنوزم از يادآورى نگاهش، يا آوردن اسمش تمام تنم مى لرزه.خدايا اين چه حسيه؟ عشق...؟ يا نفرت...؟
با يادآورى گذشته همون بغض كهنه به سراغم اومد. احساس ميكنم نياز دارم دفتر خاطراتم و يه بار ديگه ورق بزنم، با اينكه عذابم ميده و يادآورغصه هامه اما هنورم برام قشنگه.لابه لاى اين غصه ها، خاطرات تلخ وشيرينی اتفاق افتاده كه هنوزم برام لذت بخشن.خاطرات شيرين كودكى، كنار هم بودنمون،اون نگاه ها، دلشوره ديدن ونديدن، راستى چى شد؟ از كجا شروع شد؟چه اتفاقى افتاد؟
درست يادم نيست.وقتى به خودم اومدم كه واسه ديدينش لحظه شمارى ميكردم، ار حرف زدنش رفتارش لذت ميبردم و دوست داشتم واسه هميشه كنارم بمونه. وقتى ازم دور ميشد بيشتر بهش فكر ميكردم خاطرات كنار هم بودنمونو مدام مرور ميكردم.فكر ميكنم از بچگى مهرش تو دلم بود لبخندو نگاهش تو خاطرم نقش بسته بود.اگه بگم بچگى نكردم دروغ نيست از دوران كودكيم چيزى جز حسرت و محبت تو خاطرم نيست.
حسرت واسه اينكه دلم ميخواست فقط مال من بود و،نبود. و محبت، كه بين ماشده بود عادت. اين احساس پاك وقشنگ بچگانه با من بزرگ شدو جون گرفت. تا وقتى كه ديگه معنى عشق و علاقه رو ميفهميدم واين حس و باور كردم.

پنج،شش ساله بودم كه عمه مريم باما همخونه شد.وضع ماليشون زياد خوب نبود البته ماهم بهترازاونا نبوديم ولى حداقل يه خونه دو طبقه داشتيم و يه ماشين، كه هرچند قديمى بود ولى آخر هفته ها يه صفايى به دل ما ميداد.بين هردو خا نواده رابطه خوبى برقرار بود، وقتى هم لحظه ها و زندگيمون يكى شد صميمييتمون هم بيشتر شد. تنها همبازى من و حامد، سامان وسماء بودن. عمه مريم خيلى زود ازدواج كرده بود،حاصل ازدواجش با آقا رضا، دو فرزند بود، سامان عزيزدوردونه خانواده كه دو سال از حامد وچهار سال از من بزرگ تر بود، وسماء كه همسن و سال بوديم. مامان هما سامان وسماء رو مثل ما دوست داشت وهيچ فرقى بين ما نميذاشت، رابطه خوبى هم با عمه مريم داشت هردوشون مهربون و صبور بودن.خلاصه تواين سه چهار سالى كه همخونه بوديم كوچكترين اختلافى حتى بين ما بچه ها بوجود نيومد.و لحظه هاى ما فقط به خنده وبازى ميگذشت.
هر پنجشنبه هممون خونه پدرىِ مامان هما جمع ميشديم و خانواده عمه رو هم به اصرار مامان و مامان بزرگ با خودمون ميبرديم.
عمه مريم با هيچكس رفت و آمد نداشت به خاطر ازدواجش با آقا رضا از خانواده تَرد شده بود.آقا رضاعضوی از قشر متوسط جامعه بودو آقا بزرگ مخالف صد در صد اين ازدواج.با پافشارى عمه اين ازدواج صورت گرفت اما از ارث محروم شدو به دستور آقا بزرگ ديگر اعضاى خانواده باهاش قطع رابطه كردن.خانوم بزرگ مادر بابا سعيد در اثر بيمارى وقتى عمه سه ساله بوده فوت میكنه و آقا بزرگ به تنهایی بچه هارو سرو سامون میده.عمو محمود بزرگترين فرزند خانواده بعد بابا سعيد، وعمه مريم خانواده جناب سپهر بزرگ رو تشكيل ميداد.
واما خانواده كم جمعيت مامان هما.اولين فرزند خانواده دايى هادى كه تجارت ميكرد مدام درسفر بود،دو پسربه نامهاى سياوش كه درست هم سن سامان بود وعرفان كه با هم همسن وسال بوديم.زندايى ماهرخ از قشر مايه دار و تحصيل كرده جامعه كه تمام اقوامش كمتر از دكتر مهندس نبود ولى زن مهربون و خونگرمى بود،دوم سوم دبستان بودم كه بعد از فوت مادر جون به انگلستان مهاجرت كردندوفرزند دوم و آخر، مامان هما كه يه دل نه صد دل عاشق پسر همسايه ميشه که همون بابا سعیدِ خودمه وبا هم ازدواج ميكنن.
يك سال گذشته بود و وقت مدرسه رفتن من وسما رسيد.شانس آورديم وهردو تو يه كلاس افتاديم.همون سال آقارضا باوجود مخالفتهاى عمه واسه كار به خارج از كشور رفت.بعد از دو ماه اولين نامش ويه پاكت پول رسيد،نوشته بود به خاطر تسلطش به زبان انگليسى خيلى زود تو يه شركت تبليغاتى استخدام شده و حسابی از کار و درآمدش راضی بود...
سال سومى بود كه عمه باما همخونه بود وهرماه يه نامه و يه پاكت پول از طرف آقا رضا به دست عمه مى رسيد.روزها از پى هم مى گذشت و ما بزرگتر مى شديم و بيشتر مي فهميديم.بعد از هفت هشت ماه بى خبرى از عمورضا بلاخره تويه روز سرد زمستونى برگشت.
عمو رضا دست پر برگشته بود و به زودى به خونه جديدشون اسباب كشى مى كردند.بعد از سه سال و هفت هشت ماه نزديك چهار سال همخونگى ماازهم جدا شديم.خونه عمه مريم يه آپارتمان نقلى خيلى شيك بود،تقريباً دوسه روز درميون به هم سر ميزديم.روزها از پى هم مى گذشت و وضع ماليشون روز به روز بهتر مى شد،هر سرى خونشون بزرگترو فاصلشون از ما بيشتر مى شد ديدار ما هفتگى شده بود با رفتن سام و سماء وابستگى من به حامد روز به روز بيشتر مى شد ولى هنوز هم سام و سماء رو مثل قبل دوست داشتم.
سالها گذشت من دوم راهنمايى رو تموم كردم وسامان سال آخر تحصيلى رو با موفقيت پشت سر گذاشت كه سماء خبر داد كار اقامتشون درست شده و به زودى به دبى مهاجرت مى كنند.ورفتند اما قول دادند زود به زود به ما سر بزنند.
روزها و شبها به بهانه دورى سماء وتنهايى افسرده ترو غمگين تر مى شدم،همون موقع ها بود كه وابستگى مو به سماءو سامان باوركردم.
با شروع سال تحصيلى جديد من وارد دوره دبيرستان مى شدم وهمين باعث شد كمتر به سامان فكر كنم به خصوص با وجود شيما دختر خونگرمى كه تو همون روزهاى اول حسابى با هم جور شده بوديم.صميميت ما به خانواده ها هم كشيده شدورفت وآمدهاى ما روزبه روز بيشتر مى شد.خانواده رسولى تقريباً پر جمعيت بود،به جز شيما، شيدا خواهر بزرگترش كه ازدواج كرده بود دو برادر ديگر كه يكى بزرگتر و ديگرى كوچكتر از شيما بود.شاهين وشروين پسراى مودب و خوبى به نظر مى رسيدند،با شروين كه يكسال كوچكتر از من بود رابطه خوبى داشتم.شاهين پسر بزرگ خانواده كمتر تو جمع حظور داشت ومن زياد نمى ديدمش.
با اتمام سال تحصيلى و شروع تعطيلات تابستانى به ويلا كاشان دعوت شديم و با اصرار زياد شيما يك هفته اي رو به خوبى سپرى كرديم تواين مدت بيشتر با شاهين اشنا شدم پسر جالب وخوشرويى بود كمى هم شوخ طبع كه منو ياد سام مى انداخت.البته ناگفته نماند كه صداى گرمى داشت و تقريباً هر شب با صداى گيتارش سكوت سنگين شب رو مى شكست.
دو سه روزى مى شد كه به تهران برگشته بوديم و در نبود شيما حوصلم حسابى سر رفته بود كه مامان با خبر خوبش حسابى غافلگيرم كرد دوروز ديگه عمه مريم به همراه سام و سماء براى تعطيلات به ايران برمى گشتند، اونم بعد از دو سال.
ازخوشحالى تمام اين دو روز رو تو تميز كردنِ خونه به مامان كمك كردم.بلاخره روز موعود رسيد و ما براى استقبال به فرودگاه رفتيم،هرچى به ساعت فرود هواپيما نزديكتر مى شد اضطراب ودلشوره من هم بيشتر مى شد.تو دلم غوغايى بود و من متعجب ازين حس نا آشنا و غريب براى ديدين عزيزترين ها لحظه شمارى مى كردم بلاخره هواپيما دبى نشست و بعد چند دقيقه مسافرا بيرون اومدند ومن بعد از كلى چشم چشم كردن عمه مريم رو ديدم و دست تكون دادم اما متوجه من نشد بلافاصله پشت سرش سامان ظاهر شدو منو ديد. خدايا اين همون سامِ، سامِ من؟ چقدر تغيير كرده بود،صورتش چاق و هيكلش پرتر شده بود.قد بلند و جذاب چهره اى كه مى تونست توجه هر دخترى رو جلب كنه.سام جلوتر رفت و عمه رو متوجه حظور ما كرد، سماء رو هم ديدم اونم زيبا تر از قبل شده بود.كمى قدبلند ترو توپولى شده بود اما چشماى درشت و خوش حالتش هنوز جلب توجه مى كرد.موهاى خوش حالت و سياهش از روسرى خوش رنگش بيرون زده بود، با ديدين من لبخند قشنگى رو لباش نشوندو برام دست تكون داد عمه هم حسابى سرحال و خوش تيپ شده بود.اول عمه مريم و در آغوش گرفتم اينبارم مثل قديم محكم بغلم كردو دو تا گونم و دو بار بوسيد در حالى كه هنوز تو آغوشش بودم گفت:
- ماشاء... چشام كف پات عمه چقدر خوشگل شدى. هزار ماشاء...چقدر بزرگ شدى،خانومى شدى واسه خودت.
سماء دستمو كشيد و با اعتراض گفت:
- ولش كن مامان خفش كردى. تموم شد اجازه بده يه چيزيشم به ما برسه.
هردو همديگرو بغل كرديم و به عادت بچگى مون جيغ خفه اى كشيديم وبا بغض اسم همو صدا زديم:
- هستى...
- سماء...
دوباره همديگرو بغل كرديم و با هم زديم زير گريه.
- اى بابا يه بار نشد ما اين هستى رو دماغو نبينيم.
با صداى سامان و خنده بلند بقيه از هم جدا شديم. در حالى كه دستشو جلو اورده بود با لحن تمسخر آميزى گفت:
با قهر ازش رو برگردوندم و باهاش دست ندادم.سماء و حامد به هم دست دادن و احوال پرسى گرمى كردند.همگى به طرف خونه ما راه افتاديم.
هوا نسبتاً گرم بود با وروردمون به خونه سامان ياد خاطرات قديمى افتاد:
- اه... يادش بخير،انگار همين ديروز بود،چه دورانايى داشتيم تو اين خونه.
بعد رو كرد به منو سماءو حامد كه كنار هم ايستاده بوديم و گفت:
- يادتونه بچه ها؟آب بازيهاى تابستونا تو حياط، لب همين حوض.
برف بازيهاى زمستونا، آدم برفيهايى كه درست مى كرديم...
حامد با خنده نزديك سام شدو محكم زد پشت كمرشو گفت:
- بله آقا ما خوب يادمونه اونى كه يادش رفته بود تو بودى نه ما، آقاى با معرفت.
از حرف به موقع داداشيم كيف كردم.دلم مى خواست بپرم ومحكم ماچش كنم كه حرف دل منو زده بود.سام با دلخورى گفت:
- نه جون تو...يادمون نرفته مگه مى شه اون دورانارو فراموش كرد ...مگه نه دماغو؟
اينبار ديگه كوتاه نيومدم كفشم و درآوردم و دنبالش كردم اونم درست مثل بچگى هاش پشت مامان هما سنگر گرفت:
- مگه دروغ مى گم.هنوزم مثل بچگى هات هروقت گريه مى كنى دماغت مى ياد.
با عصبانيت داد زدم:
- اگه راست مى گى از پشت مامانم بيا بيرون تا حاليت كنم.
مامان با اعتراض گفت:
- اين حرفا چيه دختر خجالت بكش اين جه رسم مهمون نوازيه؟
- آخه مامان ببين به من چى مى گه؟
سام دخالت كردوگفت:
- مگه دروغ مى گم؟
در حالى كه از مامان هما فاصله مى گرفت گفت:
- از قديم گفتن حقيقت تلخه.
من كه حسابى از حرفاش حرسم گرفته بود لنگه دمپايیمو به طرفش پرت كردم كه سريع متوجه شدوجاخالى داد.به شكل بامزه اى زبونشو بيرون آوردوگفت:
- هِ...هِ...دماغ سوخته مى خريم.
با اينكه از تمام شوخى هاش لذت مى بردم به نشانه قهر رومو برگردوندمو به سماء گفتم:
- بيا عزيزم بريم تو اتاق كه يه عالمه برات حرف دارم.
ساعت ها با هم حرف زديم سماء با هيجان از اونجا صحبت مى كرد به قول خودش از اونور آب،از خونه بزرگ و شيكشون، از دوستاى اونور آبيش، از پسرى كه وارد زندگيش شده بود وسماء حسابى بهش دل بسته بود.
شماها خسته نشدين؟ دو ساعته چى مى گين به هم؟ببينم نمى خواين كه تلافى دو سال نبودنتونو همين چند ساعته در بيارين؟
صداى مامان بود كه مانع ادامه حرفامون شد.
- هستى خانوم مهمونمون خستس انقدر ازش حرف نكش.فردام روز خداست.
از جام بلند شدم. دستمو رو كمرم گذاشتمو به شوخى گفتم:
- خوبه ديگه ! سه ساعته اين عزيز دوردونه از فرنگ برگشتتون داره وراجى مى كنه اونوقت به پاى ما نوشته مى شه.
سماء در حالى كه از خنده ريسه رفته بود بلند شدو گفت:
- راست مى گه زندايى ازاون موقع من دارم وراجى مى كنم.
هرسه با خنده از اتاق خارج شديم.چند ثانيه بعد حامدو سام هم به ما ملحق شدن،بعد ازدو سال دومرتبه همه دور هم جمع بوديم.
حامد رو كرد به سام و به شوخى گفت:
- يالا آق سامان فكر نكنى يه مدت نبودى باهات رودرواسى دارما نه خير، پاشو برو سوغاتى هاى منو وردار بيارتا بيرونت نكردم
كه اصلا باهات شوخى ام ندارم.
بابا با اعتراض گفت :
- حامد اين چه حرفيه خجالت بكش.
سامان به شوخى گفت:
- دايى جون شمام چه توقع هايى دارين؟حامد و خجالت؟
همه زديم زير خنده كه عمه گفت:
- پاشين پاشين ديگه خوشمزگى بسه.برين باهم اون چمدونارو وردارين بيارين،انقدر كه شماها حرف مى زنين مگه واسه آدم حواس مى زارين.
سامان و حامد بدون هيچ حرفى دستور عمه رو اطاعت كردن و با سه تا چمدون بر گشتن.
حامد با اعتراض به عمه گفت:
- ببين عمه جون اين سام هنوزم رييس بازى در مياره،هنوزم فكر مى كنه بنده نوچشمو ايشون حضرت والا پادشاه و سرور بنده.
همه اين حرفارو با ادا اصول مى گفت و همرو به خنده انداخته بود.
- اين چمدون سنگينرو داده به من تازه منتم مى زاره كه بهم لطف كرده و اين دوتا سبكارو خودش مى ياره
خواست در چمدونو باز كنه كه سماء با اعتراض گفت:
- اى... اى ... فضولى موقوف اون چمدون منه.
حامد دستاشو بالا آوردو گفت:
- تسليم، مرا عفو كنيد شاهزاده خانم.نمى دونستم خرج شما از بقيه جداست.پوزش مرا بپذيريد.
- اشكالى نداره.يك شاهزاده خانوم محترم والبته زيبا زيردستانشو مى بخشه.
حامد با دلخورى گفت:
- خجالت نكشيد،يهو بگيد نوچه هاشو.
باز همه خنديديم.عمه بلند شدو به طرف چمدونا رفت رو نه حامد گفت:
- عزيزم ما همه خرجمون سواست اين چمدونِ منه اين مالِ سام، و اون هم مال سماء.
حامد با خوشحالى دستاشو بهم زدو گفت:
- آخ جون پس سوغاتى هر كدوم جداست.چه خوش بگذره امشب.
اول عمه چمدونشو باز كرد همه سوغتى ها با وسواس خاصى كه نشونه سليقه عمه بود به زيبايى كادو شده بود.اول يه جعبه نسبتاً بزرگ به طرف بابا گرفت و گفت:
- بفرمايين مسعود جان.چيز قابلدارى نيست،ما كه هيچ جوره نمى تونيم محبتهاى شمارو جبران كنيم.اين چند ساله خيلى بهتون زحمت داديم
بابا در حالى كه تشكر كرد گفت:
- چه زحمتى شما رحمت بودى آبجى خانم.
حامد به شوخى رو ميز مى زد و شعر دست شما درد نكنه رو مى خوند،منو سماء هم با دست همراهيش مى كرديم.بعد نوبت مامان بود. عمه دوتا كادو به مامان دادو بابت تمام اين چند سال تشكر كرد مامان شرمزده گفت:
- اين حرفا چيه مريم جان،همش وظيفه بود شرمنده كردى ممنون.
بعد عمه با دوتا كادو به طرف منو حامد اومد.يكى شو داد به حامدو بعد رو به من گفت:
- اينم واسه ته تاقارى داداشم.
با اعتراض گفتم:
- عمه جون ببخشيدا من كوچكترين عضو خانوادم هستم اما كوچيك نيستم كه شما انقدر كادو كوچولو واسم آوردين .
ما
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 79- رمان مرداب عشق , رمان گل مرداب قسمت هفتم - میهن رمان , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان گل مرداب قسمت سوم - میهن رمان , تاپ رمان , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 47- رمان مرثيه ی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/14 تاریخ
کد :60348

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا