تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرداب عشق (فصل دوم)



سامان كه انگار تازه متوجه اطرافش شده بود كلافه دستى به صورتش كشيدوشرمزده گفت:
- ببخشيد يه كم خسته ام معذرت مى خوام.با تغيير رفتار سام خوشحال شدم كه تونستم تلافى كنم اما خيلى زود پشيمون شدم چون تا اخر شب حرفى نزد فقط واسه احترام به بقييه تو جمع نشست ولى تو عالم ديگه اى بود.وقتى بابا سعيد از سر كار به خونه عمه اومد نيم ساعتى نشستيم عمه به رفتنمون اعتراض كرد كه بابا گفت:- نه ديگه ايشاء... يه وقت ديگه مثل اينكه سامان جان هم نياز به استراحت داره زياد سر حال به نظر نمى رسه.- ببخشيد دايى جان شرمنده امروز حال خوشى نداشتم.- دشمنت شرمنده پسرم. گاهى اوقاتم اينجورى مى شه ديگه.ادم كه هميشه سر حال نيست.خداحافظى كرديم و به طرف خونه راه افتاديم.مامان بى مقدمه پرسيد:- حامد؟سامان يهو چش شد؟غروبى خوب بود كه؟حامد متفكرانه گفت:- اره.نمى دونم يهو چش شد.هر چى هست مربوط به تلفن غروبى مى شه.مامان بعد از كمى فكر گفت: - اره اره بعد همون تلفن بود كه دمق شد.نا خوداگاه به اون لحظه فكر كردم.وقتى من اون حرفارو مى زدم گوشى سامان زنگ خوردو به اتاقش رفت منه احمقو بگو كه فكر مى كردم به خاطر حرفاى من از كار زشتش پشيمون شده بود.به خريت خودم خنديدم.به اينكه فكر كردم حرف من واسش مهم بوده و ناراحتش كرده.تا روشن شدن هوا به سادگى و حال و روز خودم گريه كردم اونقدر كه نفهميدم كى خوابم برد.صبح از صداى تلفن چشمامو باز كردم هنوز زنگ مى خرد فهميدم كه كسى خونه نيست تا از جام بلند شم قطع شد به طرف اشپزخونه رفتم كه زنگ در به صدا درومد. مطمئن بودم كه مامان يا حامد چون دوبار زنگ زدن پشت سر هم فقط مخصوص اشناها بود.تو همين فكر بدون اينكه به در نگاه كنم بازش كردمو به طرف اشپزخونه رفتم.وقتى صدايى نشنيدم ترسيدمو به طرف در برگشتم از ديدن سامان جا خوردم . دستپاچه سلام كردم.بدون اينكه نگانم كنه يا جواب سلاممو بده با صداى بلند حامدو صدا زد.- نيستش.با لحن سردوخشكى پرسيد:- كجاست؟- نمى دونم منكه بيدار شدم نبود.تنهايى؟يه لحظه سكوت من باعث شد سر بلند كنه و نگاهمون بهم گره بخوره.- با گوشيش مشغول گرفتن شماره شد- الو حامد كجايى تو...من دم در خونتونم ...خيلى خوب منتظر مى مونم تا بياى...زود بيا دير مى شه.درو بست و وارد حياط شد - مامانتو حامد رفتن خريد تا يه ربع ديگه مى رسن. .داشتم مى رفتم تو كه پرسيد:- گريه كردى؟يه لحظه جا خوردم سر بلند كردم و متوجه نگاه پرسشگرش شدم كه در انتظار جواب بهم چشم دوخته بود- ...نه...- معلومه اول تو ايينه يه نگاه به خودت بكن بعد دروغ بگو.- فقط زيادى خوابيدم.لبخند مسخره اى تحويلم داد.از كنارم رد شدولبه حوض ايستاد خواستم برم تو كه صداى مهربونش درجا ميخ كوبم كرد:- هستى...قلبم فروريخت نمى تونستم جوابشو بدم وقتى چيزى نگفتم اينبار عصبى گفت:- با توام صدامو مى شنوى؟اب گلوم رو به سختى پايين دادمو با صداى اروم كه نمى دونم شنيد يا نه گفتم:- بله- بيا يه دقيقه بشين كارت دارم.نمى دونستم چى مى خواد بگه پر اضطراب و تشويش بودم احساس مى كردم قلبم داره مى ياد تو دهنم فكرم كار نمى كرد مثل بچه هاى حرف گوش كن سربه زير لبه تخت كنار حوض نشستم طولى نكشيد كه با فاصله كمى كنارم نشست:- مى خواستم كمكم كنى...يعنى...نمى دونم چه جورى بگم حتما سماء يه چيزايى بهت گفته.با شنيدن اسم سماء قلبم ارومتر شد- در مورد همون پسره...كامى.مى دونى سماء هنوز بچه است خيلى جيزارو نمى فهمه،همه چيرم از رو احساس و علاقه مى سنجه اون پسره عوضى اصلا به درد سماء نمى خوره مطمينم خيلى زود پشيمون مى شه...شما از بچگى با هم بزرگ شدين خودتم مى دونى كه سماء چقدر بهت احترام مى ذاره و واسه حرفات ارزش قائله...وقتى سكوت كرد گفتم :- تو مى خواى كه... من منصرفش كنم درسته؟يعنى بهش بفهمونم كه انتخابش اشتباه اره؟فقط با سر جوابمو داد با اينكه سرش پايين بود مى تونستم بفهمم چقدر كلافه و ناراحته.- سخته سامان خيلى سخته كه بخواى به كسى بفهمونى اونى كه عاشقشى يه ادم...به خصوص كه من تا حالانديدمش يا هيچ شناختى بهش ندارم، هيچ فكرشو كردى ممكنه با اين حرفا سماء ازم دلگير بشه؟ - خواهش مى كنم هستى...اون داره اشتناه مى ره كمكش كن به خاطر من ...اينكارو مى كنى؟- لحنش پر خواهش بود طاقت ديدن ناراحتيشو نداشتو لبخندى زدم و گفتم:- باشه به خاطر تو...با چشماى مهربونش لبخند قدرشناسانه اى زد:- ممنون.- سامان؟سرشو به طرفم برگردوند بدو ن اينكه نگاهش كنم گفتم :- از حرفاى ديشبم ناراحت شدى؟چشماشو به حالت مكر كردن تنگ كردو متفكرانه پرسيد؟- ديشب؟...حرصم گرفت حتى يادشم نمى يومد من چى گفتم.اخمام توهم رفت و لبو لوچم اويزون شد.- اره ناراحت شدم ولى خوب چه مى شه كرد توهم مثل سماء هنوز بچه اى خيلى چيزارو نمى فهمى.
اينبار ناراحتى مو پنهون نكردم خشمگين بهش چشم دوختم.با ديدن حالت من خنده قشنگى زدو گفت:- مى دونستى وقتى عصبانى مى شى دوست داشتنى تر مى شى؟بدون اينكه اجازه حرف زدن بده دستشو جلو اوردو بينيمو گرفت همزمان با تكون دادن دستشو بينى من با لحن مسخره اى گفت:- كوچولوى نازنازى.خواستم جوابشو بدم كه صداى زنگ دربلند شد سامان در حالى كه ريز ريز مى خنديد بلند شدو به طرف در رفت. مامان و حامد رسيدند، كلى هم خريد كرده بودند سامان وقتى مى رفت رو به مامان گفت:- مامانمو سماء تا يكى دو ساعت ديگه ميان اينجا تا باهم بريم بيرون به دايى سعيدم زنگ زدم اماده باشين كه اومديم راه بيفتيم.چند ساعت بعد عمه و سماء اومدند سماء حسابى تيپ زده بود به شوخى بهش گفتم:- چه طورى بچه مايه دار؟چقدر دير كردين؟- واى...تو هنوز آماده نشدى؟- خوب بلدى حرفو عوض كنى يا، بعدشم حالا كوتا غروب؟من به دقيقه اى اماده مى شم.عمه با حرص گفت:- ياد بگير سماء خانوم مگه همه مثل توان؟سه ساعتم كمته.بعد رو كرد به منو گفت:- واى عمه نمى دونى چه حرص دراريه يه جا بخواد بره صد مدل عوض مى كنه تا يه مدلش به دل خانوم بشينه، تازه سه ساعتم جلو ايينه با صورتش ور مى ره ديگه از دستش كلافه شدم ايندفعه ها گوشمو گرفتم توبه كه من بخوام با اين جايى برم.- خوب دييگه عمه جان بچه مايه دارا همينطوريين...سماء پريد وسط حرفمو گفت:- انقدر حرف نزن بيا برو آماده شو الانه كه سرو كله سامان و حامد پيدا شه ببينن اماده نيستيم نمى برنمونا...مانتو شلوار مشكى با روسرى سبزى كه پارسال حامد واسه تولدم خريد رو سرم كردم موهامم كج كردمو كميشو تو صورتم ريختمسنجاقكى هم كه از سامان گرفته بودم رو لاى موهام قرار دادم و يه نگاهى تو ايينه انداختم از وضعيتم راضى بودم روسرى سبز خيلى بهم ميومد به چشماى عسليم هارمونى خاصى مى داد وقتى از اتاق بيرون رفتم عمه با ديدنم بلند شدو به طرفم اومد:- ماشاء...هزار ماشا... بزنم به تخته چقدر خوشگل شدى عمه قوربون اون چشماى عسليت برم كه انقدر با حياست برم برم واست اسفند دود كنم تا چشت نكردم ماشالله... سماء هم بلافاصله بعد از عمه گفت:-چقدر روسرى سبز بهت مى ياد تو چشات سايه انداخته .واى هستى برق چشات دويست وبيست ولته بد جورى ادمو مى گيره حاضرم قسم بخورم همه پسرارو بدجور برقت مى گيره انقدر كه در جا روت ميخكوب مى شن مهره مار دارى بى شرف؟منكه دخترم دلم مى خواد بخورمت چه برسه...پريدم تو حرفش:- چقدر حرف مى زنى؟ خيلى خب من خر شدم حالا بگو ببينم چى مى خواى در اضاى اينهمه پاچه خوارى؟- اگه پسر بودم ازت مى خواستم زنم بشى اما متاًسفانه...ولى خب يه كار ديگه هم مى شه كرد؟- چه كار ديگرى سرورم؟- كه تو هميشه به من وفادار بمونى و افتخار بدى دوست و همراه شما بمونم؟هردو با خوشحالى همديگرو در اغوش گرفتيم.سماء غير از يه دوست يا دختر عمه براى من يه خواهر بود كسى كه بى دليل از ته دلم دوستش داشتمو نياز داشتم اوتم منو دوست داشته باشه تا بتونيم همیشه كنار هم بمونيم.نزديكاى غروب بود كه بابا هم رسيد بعد از چند دقيقه حامد و سامان هم رسيدند ديگه تو نيومدن و خواستن كه زودتر حركت كنيم.سام درست روبه روى در، به ماشينش تكيه داده بود نمى دونم با ديدن من يا سما كه هردو همزمان از خونه خارج شديم سوت بلندى زد و ابروهاشو به حالت خاصى بالا داد.بعد روكرد به عمه مريمو با احترام و تعظيم گفت:- اگه مريم بانو اجازه بفرمايند من و حامد به همراه دوشيزگان محترم بريم شما و زن دايى جون هم با رخش دايى جان سعيد بدرقمون كنين.عمه مريم مثل هميشه لبخند زيبايى تحويل سام داد و گفت:- برين عزيزم حسابى خوش بگزرونين ولى مواظب باشين اروم و با احتياط برون.ما هم اسكورتتون مى كنيم.سام لبجندى زدو در ماشين رو واسه منو سماء باز كرد:- افتخار مى دين؟سما لبخند زدو در حالى كه منو به طرف ماشين مى كشوند گفت:- البته مگه مى شه تقاضاى همراهى شمارو رد كرد باعث خوشحاليه.سامان نگاه محبت اميزشو همراه لبخند زيبايى كه از عمه به ارث برده بود رو به نشانه تشكر تقديم سماء كرد.حدوداً يك ساعت بعدجلو يه رستوران خيلى شيك توقف كرديم.حامد پياده شدو درو واسمون باز كرد سامان با شيطنت گفت تكراريه جناب اگه راست مىگى از خودت خلاقيت نشون بده.رستوران خيلى بزرگى بود كنار در ورودى يه ابشار مصنوعى قرار داشت كه رستوران رو به دو بخش تقسيم مى كرد يه طرفش مدرن و با ميزو صندلى هاى شيك كه مخصوص غذا خورى بودا و طرف ديگه قهوه خونه اى به سبك قديمى و سنتى تزيين شده بود.بعد از خوردن شام به اصرار سامان سرى هم به قهوه خانه رفتيم.حامد يه چيزايى سفارش دادو برگشت وقتى چايى و قليان اوردن من با اعتراض گفتم:- داداشى من كه چايى نمى خورم.حامد به شوخى گفت:- پس چى مى خورى كوچولوى نازنازى؟- بستنى، یه بستنى ميوه اى.حامد بلند شد بره كه سامان گفت:- بشين حامد جان خودم مى رم نا سلامتى هستى خانوم مهمون منه.بلند شد بره كه گفتم:- سامان؟برگشت و نگاهم كرد- زياد.لبخندى زدو بعد چند دقيقه برگشت.واسه همه خريده بود اما ظرف من از همه بزگتر بود ظرف بستنيرو به طرفم گرفت و گفت:- بفرماييد.زياد.با يه لبخند ازش تشكر كردم همه مشغول خوردن بودن كه يه دفعه نگاهم به سامان افتاد.بدون هيچ حرفى به من خيره شده بود طاقت نگاهشو نداشتم سرمو زود پايين انداختم اما سنگينى نگاهشو هنوز احساس مى كردم كه گوشى سامان زنگ خورد:- بله...سلام مرسى...شما؟...اوه ببخشيد شرمنده نشناختم،صداى گوشى حامد خيلى زياد بود همه از شنيدن صداى يه دختر تعجب كردن،كه از چشم حامد دور نموندو صداى گوشى رو كم كرد.اينكارش همه رو كنجكاوتر كرد اما من خيلى زود صدارو شناختم اما به روى خودم نياوردم.يه لحظه ترديد كردم كه شايد اون نباشه.- خوب هستيد؟خوانواده خوبن؟...با زحمتاى ما؟...ممنون به لطف شما...خواهش مى كنم...بله خونه نيستيم... بله اينجاست با منه گوشى حضورتون.گوشى رو به من داد.منم خودمو زدم به اون راه:- كيه؟- شيما خانومه.گوشى رو گرفتم:- الو...- به سلام به بى معرفت ترين خوشگل دنيا.  سلام مى دونم ببخشيد ولى...- ولى ملى نداره قبول كن كه بى معرفتى.- خيلى خوب قبول.اوه اوه چشمم روشن از كى تا حالا انقدر حرف گوش كن شدى؟ اهان فهميدم نمى تونى حرف بزنى؟- بله درست حدس زدى باهوش جان.هالا بگو ببينم كى برگشتين؟- غروبى البته هنوز خونه نرفتيم اومديم يه سرى به مادر بزرگم بزنيم انقدر زنگ زدم خونتون كسى بر نداشت حسابى نگران شدم. كلى بهت بدو بى راه گفتم كه گوشى ندارى كه يهو ياد اقا داداشت افتادم شمارشو از شاهين گرفتمو دست به كار شدم.ببينم حالا زود تند سريع بگوببينم كجايى با كى؟- اره عزيزم عمه ام برگشته باهاشون اومديم بيرون جاى شما خالى.- حدس مى زدم رقيب پيدا كردم اما فكر نمى كردم همون رقيب قبلى خودمون برگشته سلام برسون به سماء جون بگو مى رسيم خدمتشون. مى گم هستى بدم نيستا حداقل زبون تو يكى كوتاه شده.حال مى كنم لال شدى.- بله نوبت ما هم مى رسه، فرصت زياده خدمتتون مى رسيم.- نمى دونى هستى چقدر دلم مى خواست الان قيافتو مى ديدم.تازه دلمم برات خيلى تنگ شده.- تشريف بياريد؟- هستى خدايى مى زارى بيام خيلى دلم مى خواد ببينمشون به خصوص تورو.- اره عزيزم چراكه نه.دوست دارى بيا.- واقعاً؟خب بگو ببينم كجايى؟- حامد جان اسم اينجا چيه؟به جاى حامد سامان گفت:- خاطره ها رستوران خاطره ها. - به صدارو برو...بايد همون پسر عمت باشه چى بود اسمش؟...اهان سامى جون ببينم همون رستوران باهاله؟بلدم نزديكيم تا يه ربع ديگه ى بينمت.- منتظريم تشريف بياريد. شاهين و شروين هم با شيما اومدن.البته با ديدن شروين جا خوردم،اصلاً انتظار ديدنشو نداشتم تو چند روزى كه باهم كاشان بوديم صميميت خوبى بين شاهين و حامد شكل گرفته بود،همين باعث شد جمعمون خيلى زود دوستانه بشه.موقع خداحافظى مامان به عنوان جبران زحمات چند روزه كاشان خانواده رسولى رو به همراه خانواده عمه براى فردا شام دعوت كنه كه باعث خوشحالى همه به خصوص شيما شد.صبح زود بيدار شدم تا به مامان كمك كنم.همه چى خوب پيش رفت و زود اماده شد بعد از اتمام كار به اتاقم رفتم تا اماده شم.از بين سوغاتى هاى سماء يه شلوار لى با همون تى شرتى كه حرف S روى اون حك شده بود رو پوشيدم سينه ريزى ام كه عمه بهم داده بود رو انداختم سنجاقكمم رو زدم مو روسرى ابيمو كه خيلى دوسش داشتم سرم كردم.عمه مريم و سماء هم رسيدن اما از سام خبرى نبود سماء با ديدن من جيغ خفه اى زد - واى دختر محشر شدى بيا بيا بريم تو اتاق يه دستى به سرو روت بكشم ازين سادگى دربياىبا اصرار سماء آرايش خيلى كمى كردم كه واقعاً چهرمو عوض كرد. از ديدن چهرم تو آيينه ناخوداگاه لبخند زدم كه از چشم سماء دور نموند در حالى كه سعى مى كرد آروم صحبت كنه گفت:- كلك خبريه؟ امشب حال و هوات عوض شده.لبخند زدم و سرمو پايين انداختم خيلى دلم مى خواست در مورد حسم به سام با سماء صحبت كنم اما تا مى خواستم دهن باز كنم يه چيزى مانعم مى شد.تو همين فكر بودم كه يه دفعه با نيشگون سماء به خودم اومدم- هوى با توام كجايى؟مى كم چرا زودتر بهم نگفتى؟- چيرو؟- خل شدى سماء؟ مثل اينكه امشب حالت خوب نيست.- ببين هستى به من دروغ نگو كه ازت دلخور مى شم.خيلى بد جنسى يعنى اگه من ديشب شاهين و نمى ديدم چيزى بهم نمىگفتى؟حرف سما مثل يه پتك محكم تو سرم كوبيده شد خداى من همينم كم بود با يه دنيا تعجب به سماء چشم دوختم:- اشتباه مى كنى اصلاً اينطور كه تو فكر مى كنى نيست به خدا.در همين لحظه زنگ در به صدا درومد سماء به سرعت براى استقبال از خانواده رسولى از اتاق خارج شدو اجازه نداد حرفمو بزنم.شيما از ديدينم حسابى هيجان زده شده بود.برخلاف ظاهر حرفاى سماء و شيما كه همديگرو رقيب جودشون مى دونستن خيلى زود با هم گرم گرفتن همين طور عمه مريم و مهتاب خانوم مامان شيما.ومن بى حوصله و پكرمدام چشم به در، درانتظار سامان.- هستى مامان چند لحظه بيا دخترم.صداى مامان بود كه منو ازاين حال و هوا دراورد .- بيا برو ميزو بچين، شام امادست.سماء هم براى كمك اومد كه مامان اجازه نداد:- نه زندايى تو برو پيش مهمونمون خوب نيست تنها بمونه كارى نيست هستى خودش انجام مى ده. ميزو با وسواس خاصى چيدمو مامان هما هم مهمونارو سر ميز دعوت كرد.از اشپزخونه برمى گشتم كه صدا زنگ به صدا درومد مطمئن بودم كه سامان،واسه همين معطل نكردمو سريع به طرف در رفتم و بلند گفتم:- من باز مى كنم.- سلام چقدر دير كردى ؟بدون اينكه جوابمو بده سر تا پامو با نگاه گذرايى برانداز كرد وقتى يه صورتم رسيد مكسى كردو لبخند زد.- كى گفته روسرى همرنگ پيرهن من بپوشى؟با شيطنت گفتم:- كلاغا- ا...ديگه كلاغا بهت چى گفتن عسل خانوم؟با تعجب گفتم:- اما اسمِ من كه عسل نيست!- اِ... اِ... راست مى گى ببخشيد اشتباه شد.اينو گفت و سريع از كنارم رد شد منم با كمى مكس پشت سرش رفتم سلام بلندى كردو وارد شد.عمه ذوق زده سامان رو كنار خودش جا دادو گفت:- بيا پسرم كه به موقع رسيدى مادر زنت دوست داره.با اين كه از سام دلخور بودم از حرف عمه خوشم اومد تو دلم لبخندى زدمو به خودم گفتم واقعاً حرف اين قديمى هارو بايد با آب طلا نوشت مامان هما واقعاً سامان و دوست داره .بعد به خودم و فكر مسخرم خنديدم.من واسه سامان چى بودم؟ يه دختر دايى يه دوست يه همبازى اما هر لحظه ياد نگاهاى سوزاننده سامان ازارم مى داد اما باز به خودم دلدارى مى دادم كه اگه چيزى نيست پس معنى اين نگاها چيه؟ سماء و شيما تو جمع كردن سفره كمكم كردند خواستم ظرفارو بشورم كه مامان گفت:- باشه واسه بعد الان برو پيش مهمونات بعدا با هم مى شوريم.وقتى داخل سالن پذيرايى شدم با ديدن سامان و شيما كه حسابى با هم گرم گرفته بودن سر جام ايستادم عمه و سماء مدام پچ پچ مى كردن و با لبخند بهشون نگاه مى كردن.انگار يه پارچ آب يخ روم ريختن اين دومين بارى بود كه حسادتم تحريك مى شد. خواستم به اشپزخونه برگردم كه نگاه شاهين قافلگيرم كرد از سر شب حتى لحظه ورودش طرزِ نگاهش ازارم داد حسابى كلافه شده بودم سعى مى كردم متوجهش كنم كه سريع نگاهشو مى دزديد درست همون كارى كه من مقابل سام انجام مى دادم.ترجيح دادم به اشپزخونه برگردمو اينارو نبينم.مشغول شستن ظرفا بودم كه به صدايى ترسيدم.- مى شه يه ليوان آب بهم بدين؟- ه...شمايين آقا شاهين؟- ببخشيد نمى خواستم بترسونمتون. چرا تنها بزارين شيما رو صدا كنم كمكتون كنه.- نه نه ممنون نيازى نيست ما رسم ندارين از مهمونهمون كار بكشيم.- آخه خيلى زياده مخواين خودم كمكتون كنم.يه لحظه از تصور اينكه شاهين رو با دستكش و پيشبند مشغول ظرف شستن ببينم خندم گرفت.- مگه شما ظرفم مى شورين؟- نه...ولى اگه شما بخواين اينكارو مى كنم.ازش بدم اومد از نگاه تيز و لحن خاصش چندشم شد.ليوان ابى به طرفش گرفتم:- بفرماييد...چيز ديگه اى هم مى خواين اينو از قصد گفتم كه راشو بكشه و بره اما پر روتر از اين حرفا بود- بله يكى ديگه لطفاًبهش دادم مثل قبلى سر كشيد و گفت:- بازم خيلى مزه داد.يكى ديگه هم دادم بازم ليوانو به طرفم گرفت كه با تعجب نگاهش كردم-اشكالى داره؟خوب هنوز تشنمه.با خنده گفتم نه اشكالى نداره اما عجيبه...داشتيم مى خنديديم كه از ديدن سامان خنده رو لبم ماسيد- ببخشيد اومدم بگم زندايى مى گه چايى بيار...به طرزِ خاصى اول به شاهبن بعد به من نگاه كردو در همين حين گفت:- اما مثل اينكه بد موقع اومدم.شاهين بلافاصله گفت:- نخير من اومدم يه كم اب بخورم.- بله كاملاً مشخصه.حسابى جا خوردم حرف سام خيلى برام سنگين بود عصبى رو به شاهين گفتم:- بازم ميل دارين- نه ممنون.ليوانو ازش گرفتمو محكم به ميز كوبيدم.صداش موجب شد كه مامان به اشپزخونه بياد- چى بود ؟- هيچى مامان ببخشيد از دستم افتاد.- فداى سرت مامان خوبى؟- اره چيزى نشد اما دروغ گفتم سوزش عجيبى رو دستم احساس كردم كه سامان گفت:- واى چطور چيزى نيست ازدستت داره خون مى ياد.دستمو مشت كردم تا مامان نبينه اما يه چيزى بيشتر تو دستم فرو رفت و خون از دستم سرازير شد- واى هستى چيكار كردىبا خودت گفتم كه بزار با هم مى شوريم.- چيزى نيست مامان تورو خدا شلوغش نكنين الان ابروم مى ره چطور چيزى نيست دختر اين نياز به بخيه داره بزار باباتو صدا كنم بياد ببريمت...- مامان ...تورو خدا الان همه فكر مى كنن دست و پا چلفتى و نازنازيم.- اخه همينطور از دستت خون مى ره.سامان جلو اومدو دستمو گرفت:- ببينم...- لازم نكرده دكترى يا مفتش ؟در همين حين دستمو كشيدم.- يواش دستت.- به تو مربوط نيست.- درست صحبت كن اين چه طرز حرف زدنه خجالت بكش.- اشكالى نداره زن دايى از من دلخوره.اكه اجازه بدين من ببرمش درمنگاه.- من با تو هيچ جا نمى يام.- بچه بازى در نيار جون زيادى داره ازت مى ره.مامان مداخله كردو گفت من مى رم سعيدو صدا كنم با التماس گفتم :- نه ...تورو خدا ابروم مى ره.- پس لجبازى نكن و بيا با سام برو وگرنه همرو صدا مى زنما؟- خيلى خب باشه تورو خدا داد نزنين.- پس من مى رم مانتوتو بيارم. مامان در حالى كه كمك مى كرد مانتومو بپوشم رو به سام گفت:- مواظبش باش،منتظرم زنگ بزن.- حتماً خيالتون راحت. جلوتر از سام حركت كردم با چند تا قدم بلند جلو افتادو در ماشينشو برام باز كرد.يكى دوتا درمونگاه سر زديم يا بسنه بود يا پزشك شب نداشتن خون زيادى از دستم مى رفت با اينكه درد زيادى تحمل مى كردم اما به روى خودم نمى ياوردم به سامان نگاه نمى كردم اما متوجه رنگ پريده و نگاه نگرانش شدم.چند دقيقه بعد دبگه هيچى نفهميدم با درد شديدى كه رو دستم احساس كردم چشامو باز كردم تو بيمارستان بودم مرد نسبتاً مسنى تكه هاى شيشه رو از دستم بيرون مى كشيد خيلى درد داشتم اينبار خوددارى نكردمو دادم به هوا رفت، سام طرف ديگه تخت ايستاده بود و با نگرانى بهم چشم دوخته بود.صداى مهربونى گفت:- خيلى خوب ديگه داره تموم مى شه حالا مى خوام دستتو بخيه بزنم.هم از شدت درد هم از شنيدن اسم بخيه اشكم سرازير شد با التماس به مرد سفيد پوش و همزمان به دستم نگاه كردم با اولين فشار گريم بيشتر شد گرماى خاصى رو دستم احساس كردم سرمو برگشتوندم كه متوجه دست سامان شدم كه با نگرانى سعى مى كرد ارومم كنه:- حالا كه داره تموم مى شه تازه يادت افتاده گريه كنى...ديگه چيزى نفهميدم.با صداى زنگ گوشى سامان چشمامو باز كردم:- نه لازم نيست حالش خوبه...الان خوابه سرمش تا يه ساعت ديگه تموم مى شه مى يايم.نگران نباشين...چشم حتماً.در حالى كه بهش چشم دوخته بودم يه مرتبه برگشت لبخندى زدو گفت:- بيدار شدى؟...خوبى؟اصلاً ناى جواب دادن نداشتم به خاطر همين سامان فكر كرد كه ازش دلخورم سرشو پايين انداختو با خجالت گفت:- ببخشيد...همش تقصير من بود،فكر نمى كردم ناراحت بشى فقط شوخى كردم...يه شوخى مسخره.متاسفم.با حرف سامان همه چى تو ذهنم مرور شد،به ياد حرفاى سام اشك تو چشام حاقه زد سامان نزديكتر شد دستشو به صورتم نزديك كرد با دلخورى صورتمو ازش بزگشتوندم.- مى خوام برم خونه.- سرمت كه تموم شد مى ريم.- گفتم مى خوام برم الان.- خيلى خب اروم باش بزار برم به دكترت بگم اگه اجازه داد مى ريم.سامان از اتاق بيرون رفت چند دقيقه بعد پرستار خوونى وارد اتاق شد:- به سلام حال مريض خوشگل ما چه طوره؟خوبى؟با بازو بسته كردن پلكم جوابشو دادم.اينبار لبخندى زدو سرمو از دستم بيرون كشيد در حالى كه كمكم كرد بلند شم گفت:- بهت تبريك مى گم نامزدت خيلى دوست داره قدرشو بدون. از حرفش جا خوردم اما عكس العملى نشون ندادم.- ساعت چنده؟- سه، سه صبح.حالت هنوز خوب نيست خون زيادى ازت رفته مايعات زياد بخور.بيشتر مراقب خودت باش.سامان با زربه اى به در وارد شد از پرستار تشكر كرد وكمكم كرد مانتومو تنم كردم كتشو رو شونم انداختو با كرفتن بازوهام كمكم كرد ت
برچسب ها: رمان مرداب - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت سوم - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت دوم - میهن رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 79- رمان مرداب عشق , تاپ رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 47- رمان مرثيه ی عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/14 تاریخ
کد :60347

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا