تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرداب عشق (فصل سوم)



وقتى رسيديم هوا تاريك شده بود دايى به همراه خانوادش به استقبالمون اومد،ديدار مامان و دايى واقعا آدمو اخساساتى مى كرد اشك تو چشم همه حلقه بسته بوددايى و زن دايى انقدر باهام گرم حال و احوال كردند كه حس كردم تمام اين ده سال كنارم بودن وقتى نوبت سياوش شد جلو اومد چشماشو با حالت خاصى ريز كرد و همزمان سرشو خم كرد با يه لبخند چندتا كلمه انگليسى بلغور كرد كه اصلا نفهميدم بعدشم دستشو جلو آورد و من گيج و مبهوت به دستاى سياوش چشم دوخته بودم خداى من بايد چی کار میكردم ول كن نبود چشماى سياوش چرخيدو رو سامان زوم شد، بلاخره دستشو پايين آورد :
- اوه تو بايد سامان باشى
بازم رفت رو كانال دو لهجش تغيير كرد اما اينبار برعكس بار اول زياد بدم نيومد چون سامانم قشنگتر از خودش جواب تو استينش داشت سماء جلو اومدو سلام كرد
- وو شماهم بايد...دوشيزه سماء؟ درسته؟
- بله درست حدس زديد از ديدنتون خوشحالم.
به گرمى با هم دست دادن و با تعارف زندايى به جمع بقيه مهموناشون پيوستيم.چند دقيقه اى به گپ و گفت گذشت كه با ورود پرسرو صداى عده اى دختر جوان حواس همه پرت شد از استقبال گرم زن دايى حدس زدم كه از اقوامشن اما حسابى تعجب كرده بودم تا اونجا كه يادمه اقوام زن دايى متشخص و تحصيل كرده بودن اما رفتار اونا بيانگر چيز ديگه اى بود وقتى يكى يكى به سياوش معرفى شدن متوجه شدم خواهر زاده ها و برادر زاده هاى ماهرخ.
بعد از كلى آهنگ پر سرو صداو جنب و جوش بيش از حد دختر پسراى جوون به در خواست شياوش مه اهنگ ملايم كانال دويى پخش شد هر كى واسه خودش يه جفت انتخواب مى كردو به جمع رقصنده ها مى پيوست.حامد از جاش بلند شد و دستشو به طرفم دراز كرد :
- افتخار مى ديدين؟
- متاسفم، جفت خوبى انتخاب نكردى داداشى من.
دست از پا دراز تر برمى گشت كه سماء گفت:
- حامد...من نوخودى بودم؟
- خواهش مى كنم باعث افتخاره پرنسس رو همراهى كنم.
غرق تماشاى خنده و رقص سماء و حامد بودم كه دست قدرتمندى از جام بلندم كرد اين سام بود ازم تقاضاى همراهى مى كرد تا به خودم اومدم
به يه حركت منو به خودش نزديك كرد
- چى كار مى كنى سامان من بلد نيستم.
- كارى نداره عزيزم فقط اروم باش و بهم اعتماد كن.
بدون حرف ديگه اى يه دستمو تو دستش گرفت و L مانند نگهداشت دست ديگمو دور كمرش حلقه كرد دست ديگه خودشم دور كمر من حلقه شد احساس قشنگى دلمو قلقلك مى داد جرعت نگاه كردن تو چشاش و نداشتم وقتى با صداى مهربونش ازم خواست نگاهش كنم بى اختيار سرم بالا اومد و نگاهمون به هم گره خوردسامان با مهارت خاصى منو چرخوندو حالتشو عوض كرد دوتا دستامو دور كمرش بهم گره زدو دستاى خودش رو شونه هام قرار گرفت انقدر به هم نزديك بوديم كه با تمام وجود گرماى بدنشو احساس مى كردن قد من درست تا سرشونه هاى سام مى رسيد سرم مقابل شونه هاش بود دلم مى خواست بهش تكيه مى كردم وبه صداى قلبش گوش مى دادم تا شايد بتونم بفهمم توش چه خبره برق خاصى چشمام و زد زنجير نقره اى رنگى تو گردن سام بود زير پيراهنش،سرمو چرخوندم كه متوجه سياوش شدم كه با نگاه من سرى به علامت احترام تكون داد ولبخند زد نگاهمو ازش گرفتم و به طرف ديگه دوختم وقتى به سماء و حامد نگاه كردم ازينكه انقدر به سامان نزديك بودم خجالت كشيدمازش فاصله گرفتم اما انگار ناراحت شدو ازم جدا شد تا خواستم برگردم دستى مانعم شد اينبار سياوش بود كه بدون اجازه مجبورم كرده بود همراهيش كنم.سياوش سرشو خم كردو آروم گفت:
- فكر نمى كردم اين شكلى شده باشى

دوباره همون جمله مزخرف رو تكرار كرد ازينكه معنى حرفشو نمى فهميدم كفرى شدم سنگين نگاهى آزارم مى داد جرعت نگاه كردن نداشتم اما مطمئن بودم كه سامان داره نگاهمون مى كنه طاقت نياوردم با يه معذرت خواهى كوتاه ازش جدا شدم.حالم زياد خوب نبود يك سره به حياط رفتم تا نفسى تازه كنم و تا حالم بهتر شه.
- حالت خوبه چرا اينجا وايسادى؟
احساس كردم صداش عصبيه وقتى به صورت سام نگاه كردم فهميدم حدسم درست بوده چون مدام سعى مى كرد نگاهش به من نيفته.
- تو گرمه اومدم يه كم...
- مى خواستى كمتر ورجه وورجه كنى.
نگاهش كردم كاملا جدى بود.
- تومنو تو اين مخمصه انداختى اگه سر جام نشسته بودم مجبور نمى شدم با اون پسره احمق فرنگى به قول خودت ورجه وورجه كنم.
همه اين كلمات و با عصبانيت گفتم و از كنارش رد شدم.
از شب مهمونى دوروزى گذشته بود كه سماء زنگ زدو خبر داد تا آخر هفته به دبى برمى گردن.همه روزام به انتظار ديدن سامان سپرى
شد.اما دلم به اين خوش بود كه روز رفتنشون مى تونم ببينمش كه سامان زنگ زدو خبر داديه سره مى ره فرودگاه،وقتى به فرودگاه رسيديم هنوز از سام خبرى نبود.
ازمسافرين پرواز شماره ...به مقصد دبى در خواست مى شود هرچه زودتر ...
ديگه وقت رفتن بود بايد براى آخرين بار با عمه و سماء وداع مى كردم وقتى سماء رو در آغوش گرفتم بغضم تركيد و زدم زير گريه اونم حالش بهتر از من نبود.
- گريه نكن قول مى دم زود برگردم.
- كى حتما دو سال ديگه.
- نه زود خيلى زود بهم زنگ بزن دوست دارم.
- دلم برات تنگ مى شه سماء.دوست دارم.
- اى بابا بازم كه اين داره ابغوره مى گيره.
خودش بود صداى سام. وقتى نگاهش كردم لبخند به لب داشت انگار خيلى مشتاق رفتن بود يكى يكى از همه خداحافظى كرد وقتى به من رسيد نگاهم كردو اروم گفت :
- خداحافظ دماغوى من. به اميد ديدار.
با رسيدن فصل بهاروشروع سال تحصيلى حال بهترى پيدا كرده بودم گريه هاى شبونه حسرت و دورى سام بد جور خونه نشين و بى حوصلم كرده بود حتى حوصله شيما رو هم نداشتم اونم كمتر سراغمو مى گرفت انگار سرش جاى ديگه اى گرم بود، روزهاى تكرارى و كسل كننده رو به انتظار رسيدن دوازده آبان سالروز تولد سامان سپرى كردم تا به بهانه تبريك گفتن با شنيذن صداش آروم شم.ظهر موقع برگشتن به خونه شيما پاكت نامه اى بهم داد خجالت زذه گفت:
- رفتى خونه بخونش اميدوارم ما رو ببخشى.
- معلوم هست تو چته شيما خيلى مشكوك مى زنى سايت سنگين شده تحويل نمى گيرى نمى ياى نمى رى خبريه؟
- شرمنده....خداحافظ.راستى از طرف منم به سامان تبريك بگو.
- وايسا ببینم چى مى گى تو؟كجا مى رى؟
در حالى كه تند تند ازم دور مى شد دستى تكون دادو گفت:
- ناممو بخون مى فهمى.
سلامى به قشنگى عشق.به گرمى دوستيمون. هستى جون نمى دونم چى بگم و از كجا شروع كنم؟ تو اين مدت اتفاقاتى افتاد كه خودمم هنوز باورشون نكردم مثل يه خوابه. نمى دونىچقدر حامدو التماس كردم تا خودش جريانو بهت بگه اما اينبارم پيشش كم اوردم و قبول كردم خودم بهت بگم.هستى من عاشق شدم،قراره با هم فاميل شيم،خيلى خوشحالم چون تو بهترين خواهر شوهر دنيايى.
مى دونم مى دونم از من پررو تر تو دنيا نيست.اگرم باشه گير فرشته اى مثل تو نمى يُفته ولى نمى دونم از بد شاتسى تو بود يا خوش شانسى من كه در نهايت ناباورى در خواست حامد قافلگيرم كرد هستى به جرعت مى تونم بگم من خوشبخت ترين دختر روى زمينم.
يه روز خونه تنها بودم دمق و پكر روتخت ولو شده بودم كه تلفنمون زنگ خورد نمى دونى وقتى صداى سامان رو شنيدم چقدر جا خوردم حالا اون به كنار وقتى دعوتم كرد بيرون قيافم ديدنى بود صد رحمت به سر شاخ دار احساس مى كردم تو سرم درخت درومده خلاصه جات خالى هستى چه فكرا كه نكردم و چه نقشه ها كه نكشيدم وقتى حامد هم همراهش بود يه كم جا خوردم وقتى هم سامان اونقدر بى مقدمه و بى حاشيه حرفشو زد يه پارچ آب يخ كه چه عرض كنم يه اقيانوس آب يخ روم ريختن.انقدر حالم بد شد كه هردوتاشون حسابى قبض روح شده بودن به خصوص حامد.نمى رونى بيچاره صغرى كبرى چيد تا يه جورى معذرت خواهى كنه به من بى دست و پا احمق بفهمونه بى خيال اين صحبتا شم.حالا فقط خدا مى دونست كه تو دل من چى مگذشت؟از خدا كه پنهون نيست از تو چه پنهون از حامد بدم نمى يومد دروغ چرا؟ اولا خيلى تو نخش بودم اما وقتى ديدم واسم تره هم خورد نمى كنه بى خيالش شدم.تو دلم هرچى فحش بلد بودم نثار خودم كردم كه مثل دختراى چشم و گوش بسته چفت و چول بى دست و پا مرغ سعادت رو با دست خودم از قفس پروندم.هنوز از ضربه اول گيج بودم كه دوميش بردم تو كما.درست همون روزى كه عمت اينا داشتن برمى گشتن كه با اصرار زياد سامان قرار شد برم ببينمش نمى دونی وقتى گفت تو اين يه هفته چى به حامد گذشته و چى به روزش اومده جه حالى شدم.با حرفايى كه زد ديگه تصميمم قطعى شد كه خودم شخصا باهاش صحبت كنم .احساساتش انقدر پاك بود كه ساده ترين كلمات باهاش جون مى گرفتن و تو قلبم جا مى گرفتن منم پذيرفتم و اينگونه عشق آغاز شد ...
اميدوارم منو ببخشى كه الان دارم اينارو بهت مى گم.اما تو انقدر خوب و بزرگ و بخشنده اى كه مى دونم گناه مارو مى بخشى اگه چيزى نگفتم دليل بر پنهان كارى نبود و نيست خجالت مى كشيدم تو چشات نگاه كنم...
اگه منو نبخشيدى و نتونستى منو به عنوان عضو كوچيكى از خانواده خوشبختتون بپذيرى اجازه بده برات همون شيما قبلى بمونم فقط به عنوان يه دوست...

آنكه به مهر تو اميدوار است " شيما "

نامه رو تو پاكتش گذاشتم و رو تختم دراز كشيدم از شيما دلگير نبودم انقدر برام عزيز بود كه با شاديش منم شاد مى شدم اما از حامد دلخور بودم انتظار نداشتم كه چيزى رو از من پنهون كنه.تو همين فكر بودم که در اتاقم زده شد و حامد وارد اتاق شد حالت صورتش انقدر محجوب و معصومانه بود كه ناخوداگاه لبخند رو لبم نشست اما با قهر ازش رو برگردوندم.
- اى بابا تو كه الان خنديدى پس قهرت چيه؟
- ....
- اومدم منت كشى ببخشيد آبجى خانوم بگم غلط كردم خوبه آشتى مى كنى ؟
-...
با سكوت من حامد وارد اتاق شد و كنارم رو تخت دراز كشيد منكه ديدم نازم خريدار داره خودمو لوس كردم و رومو به طرف ديوار كردم
- هس...تى...،هستى جون، آجى جون قهرى؟ قهر واسه بچه هاست. گذشت از بزگتراست. نمى خواى جوابمو بدى دلم مى شكنه ها...
- اه...تو فقط دل دارى؟من آدم نيستم؟ دل ندارم؟
- الهى قربون اون دلت برم فرشته ى زندگى من، يكى يه دونه خونه،غلت بكنم من كه بخوام دل كوچولوى هستى مو بشكنم.بيا بغلم فسقلى...
ديگه دلم نيومد ناراحتش كنم دلم واسش پر مى كشيد برگشتم و خودمو تو آغوشش جا دادم:
- خوشحالم داداشى، خوشحالم كه شيما رو انتخاب كردى اون دختر خوبيه منم دوسش دارم بهم خيلى مى ياين.
- خوشحالم كه از ما دلخور نيستى .
روز بعد وقتى شيمارو ديدم حس شيطنتم گل كرد وقتى به طرفم اومد سرد باهاش برخورد كردم حسابى جاخورد و سرشو پايين انداخت دستمو زير چونش انداختمو سرشو بالا آ وردم :
- فكر نمى كردم انقدر احمق باشى...
وقتى اشكش رو گونش قلتيد دلم نيومد بيشتراز اين اذيتش كنم :
- چرا فكر كردى من مخالف اين قضيه ام احمق.
در حالى كه با مهربونى بغلش كردم گفتم:
- خوشحالم كه عشقتو پيدا كردى به خانواده سپهر خوش اومدى خانوم شيما رسولى نه نه شيما سپهر بيشتر بهت مى ياد.
- خيلى بد جنسى از ديشب چشم رو هم نذاشتم همش تو فكر اين بودم كه برخورد امروزت چه طوره؟
- خب چطور بود؟
- دور از ذهن، تو خيلى ماهى هستى.
- خيلى خب خودتو لوس نكن همه بچه ها دارن نگامون مى كنن پاشو بريم سر كلاس.
- راستى ... تبريك منو به سامان خان رسوندى؟
- نه ديروز نتونستم باهاش صحبت كنم خونه نبود ولى به سماء گفتم بهش بگه.
- امروز بزنيم بيرون؟
- متاسفم امشب مهمون داريم داييم اينا مى خوان بيان. باید برم كمك مامان.
- اوه... سياوشم مى ياد با چيزايى كه از شب مهمونى گفتى خيلى دوست دارم ببينمش.
- فكر كنم بياد مى خواى بياى خونمون؟
- واى نه همينم مونده پاشم بيام اونجا تا مامانت بيرونم كنه.
- مزخرف نگو شيما خودت مى دونى مامانم دوست داره.
- آره به مهربونى مامانت شك ندارم اما با حرفايى كه شنيدم حدس مى زنم خيلى داداش و خونوادش و دوست دارن.پس دلشون مى خواد تنها باشن.بدون مزاحم.
- خلاصه تعارف نكن اگه خواستى بياى خبرم كن سه سوته حامدو مى فرستم دنبالت.
- ممنون عزيزم اگه نظرم عوض شد حتما خبرت مى كنم.

هوا داشت كم كم تاريك مى شد كه سرو كلشون پيدا شد از اتاقم بيرون اومدمو به استقبالشون رفتم اول با دايى روبوسى كردم بعد زن دايى، انقدر سفت بغلم كرد كه عرفان با اعتراض گفت:
- مامى ...ولش كنيد خفش كرديد.
جلو اومدو دست داد:
- سلام به دوست داشتنى ترين دختر عمه دنيا.
لبخند زدم و به گرمى باهاش احوال پرسى كردم كه سياوش هم وارد شد و سلام كرد خوشبختانه اينبار دست ندادو فقط به يه احوال پرسى كوتاه و عامرانه راضى شد.
چند دقيقه اى به احوال پرسى ومرور خاطرات قديمى گذشت همه مشغول صحبت بودند كه حواسم به شيما رفت كاش قبول مى كردو مى يومد تا منم يه هم صحبت داشتم. با سوال زندايى به خودم اومدم:
- هستى جان؟ ساكتى عزيزم.ماشاء... خانوم شدى بچه كه بودى يا از ديوار راست بالا مى رفتى پا به پاى اين پسرا آتيش مى سوزوندى اصلا فكر نمى كردم انقدر آروم شده باشى.
حامد خنده بلندى كردو گفت:
- آروم؟ هستى؟ نگين كه اصلا با روحيش سازگار نيست.هنوز يخش وا نشده.كم كم راه مى يفته.انقدر سرو صدا مى كنه كه از دستش عاصى مى شين.
- واقعا؟ پس تك افتادى عزيزم.متاسفم كه من دختر ندارم عزيزم.هميشه آرزوى داشتن يه دختر خوشگل و داشتم درست مثل تو...
وقتى به دنيا اومدى مثل يه فرشته بودى من اون موقع روزاى آخرم بود. نمى دونى چقدر حسرت خوردم كه بچه اى كه تو راه داشتم دختر نبود.
عرفان به اعتراض گفت:
- مامى...
مامان هما خنديد و عرفانو بغل كرد:
- دلت مى ياد ماهرخ جون عرفان خيلى از دخترا قشنگ تره.بچم مثل اين خارجى هاست بور و سفيد.
زندايى لبخندى زدو گفت:
- راستش هما تو مهمونى هركى هستى جونو مى ديد مى پرسيد دختر شماست؟ اول تعجب مى كردم چون ما هيچ شباهتى باهم نذاريم تا اينكه به نفر از خانوما گفت آخه خيلى شبيه پسر كوچيكته.وقتى دقت كردم بهشون حق دادم...
زن دايى بلند شدو كنار من نشست،دستامو گرفت و گفت:
- همه دوستام عاشقت شده بودن هركى مى ديدت چشم مى كرد چهارتا. نمى دونى كه چقدر خريدار و خاطر خواه پيدا كردى؟ از روز مهمونى به بعد تلفن خونه يه لحظه ام ساكت نمونده.خيلى ها فكر كرده بودن دختر منه خيلى ها هم زنگ مىزدنو آدرس مى خواستن خودشون خدمت برسن.منم واسه هركدوم چهار ساعت توضيح مى دادم .مى گفتم والا ما بى اختياريم....
حالا ديگه معنى حرفاى نا مفهومشو فهميدم و با خجالت سر به زير انداختم .مامان وسط حرف زندايى پريدو گفت:
- خواهش مى كنم شما صاحب اختيارى هستى هم دختر خودتون چه فرقى داره؟خودتون كه بهتر مى دونين الان وقت اين حرفا نيست فعلا كه داره درس مى خونه ماهم حالا حالا خيال نداريم يكى يه دونه خونمونو شوهر بديم.
اينبار دايى هادى گفت:
- والا حق دارين دخترى مثل هستى تو هر خونه اى بره از درو ديوارش بركت مى باره هر كسى لايق داشتن همچين فرشته اى نيست منم جاى شما بودم حالا حالا ها كه هيچى ته آخر عمر شوهرش نمى دادم.
سياوش سكوتش و شكست و گفت:
- پس خدا رحم كرده كه ما خواهر نداريم وگرنه تا آخر عمر بايد مى موند رو دستمون.بايد شكرانه داد.
- حامد دخالت كردو گفت:
- اشتباه نكن سياوش اگه مزه داشتن خواهرو مى چشيدى روزى هزار بار از خدا به خاطر اين هديه قشنگ تشكر مى كردى.حالا چرا انقدر سرتو انداختى پايين فرشته آسمونى قلمِ پاشو مى شكونم هركى در اين خونه رو بزنه.آبجى خانوم.
با حرفاى حامد سرمو با افتخار بالا گرفتم هيچ لذتى بالاترازداشتن دلگرمى و يه پناهگاه مطمين نيست تكيه كردن به سينه هاى پهن و مردونه حامد برام قشنگ ترين لذت بود،به خصوص وقتى از كسى يا چيزى دلخور بودم فقط آغوش گرم و دست نوازشگر حامد آرامبخش دلتنگى هام بود.رابطه صميمى منو حامد براى همه باعث تعجب بود كسى تا نمى ديد باورش نمى شد كه يه دختر بيشتر از پدر مادرش به برادرش وابسته باشه.با حرف حامد لبخندى رو لبهاى زندايى نقش بست و رو به من گفت:
- ازحرفاى حامد جان معلومه كه خيلى دوست داره؟

مامان با سربلندى گفت:
- خدارو شكر رابطه حامدو هستى خيلى خوبه،تا حالا به ياد ندارم با هم دعوا يا قهر كرده باشن.همه تعجب مى كنن، كه انقدر با هم جورن.
زندايى گفت:
- فكر مى كنم به خاطر اينه كه هستى با همه دختراى اين دوره زمونه فرق داره.
عرفان خيلى جدى پرسيد: چه فرقى؟
زندايى از سوال عرفان جا خورد اما جدى تر از خودش جاب داد:
- وقتى طرز برخوردو رفتارشو با ديگران مقايسه كنين متوجه منظور من مى شين،مثلا همون شب مهمونى رفتارو برخورد هستى اصلاً با دختراى ديگه قابل مقايسه نبود.
اينبار سياوش پرسيد:
- و اين تفاوت نمى تونه به دليل نوع تربيت و فرهنگ خانواده باشه؟
زندايى اينبار لبخندى به سياوش زدو گفت:
- نه پسرم متاسفانه تو در اشتباهى،بزار برات مثال بزنم، نينا سارا سبا همه دخترايى كه تو، تومهمونى باهاشون آشنا شدى با همون فرهنگ و تربيتى بزرگ شدن كه هستى بزرگ شده شخصيتش شكل گرفته فضا همونه اما خودت متوجه شدى كه چقدر تفاوت ها پررنگ بود؟
ازينكه زندايى انقدر با دقت و با حوصله به سوال هاشون جواب مى داد لذت مى بردم انقدر دليل و برهان مى آورد تا قانشون مى كرد زندايى از طرز رفتار خواهر زاده ها و برادر زاده هاش ناراضى بود معتقد بود كه دختراى فاميلش اونطور كه بايد رفتار نكرده بودن و توقع اون رفتار و برخورد رو ازشون نداشت. سعى داشت به عرفان و سياوش كه سال ها از فرهنگشون دور بودن بفهمونه يه جامعه اسلامى چه فرهنگى رو مى پسنده.مامان به كمك زندايى رفت و در جواب سوال هاى پى در پى عرفان و سياوش گفت:
- ببينين پسرا بزارين من راحت تر بگم تا براى شما كه سالها بين افرادى زندگى كرديد كه بلند خنديدن مستقيم و مدام نگاه كردن يا همون زل زدن دخترا عادى بوده تو فرهنگ ما دختره و حجب و حياش. چيزى كه ارزش يا عيار يه دختر اصيل ايرانى رو مشخص مى كنه حيا دختره.حيا يه حجاب یه مانع يه پرده است كه باعث مى شه همه چى خوب پيش بره و سر جاى خودش قرار بگيره.ارزش ها حفظ بشه.
عرفان بى مقدمه گفت:
- مثل هستى كه به پسرا دست نمى داد بهشون زل نمى زد بلند نمى خنديد لباسش پوشيده بود و با هر كسى هم صحبت نمى شد.يا مثل الان كه وقتى ازش تعريف مى كنين با خجالت سر به زير مى ندازه و سكوت مى كنه؟
با تعجب نگاهش كردم اما كاملا جدى به بحثش ادامه مى داد . منتظر جواب سوالش بود.
زندايى به سادگى پسرش لبخند زدو گفت:
- بله پسرم هستى يه الگو مناسب و كامليه از يك دخترخوب ايرانى.
اون شب با خوبى خوشى به پايان رسيد با حرفايى كه زده شد از خودم راضى بودم و تو دلم از پدر، مادر، برادر و خداى خودم تشكر كردم كه تا حالا كج نرفتم و خطا نكردم خوشحال بودم كه مى تونستم به عنوان به دختر خوب و اصيل ايرانى با افتخار سرمو بالا بگيرم.موقع خداحافظى تا دم دربا مامان بدرقشون كرديم. سياوش در حالى كه در ماشينو باز كرده بودو آماده نشستن بود همراه چشمكى دستشو بالا آوردوانگشتاشو به نشونه خداحافظى بازو بسته كرد از تعجب شاخ دراوردم كه انقدر راحت جلو همه برخورد مى كرد خدارو شكر كردم كه بابا و حامد نبودن و فقط از خجالت مامان سر به زير انداختم.
روز بعد وقتى از مدرسه بيرون مى اومدم به صداى بوق به طرف ماشين برگشتم سياوش بود از ماشين پياده شدو دست تكون داد حسابى جا خوردم چاره اى نداشتم به طرفش راه افتادم به نشونه سلام پلكاشو به هم زدوبا لبخند به ماشينش تكيه داد وقتى بهش رسيدم سلام كردم:
- سلام شما...؟ اينجا....؟
- اومدم برسونمتون ايرادى داره؟
- نه فقط خنلى غافلگير كننده بود انتظار ديدن شمارو نداشتم.
بدون هيچ حرفى پشت فرمون نشست و درو برام باز كرد:
- بپر بالا.
از طرز صحبت كردنش از رفتارش تعجب كرده بودم اما راهى جز اطاعت كردن نداششتم تمام دختراى مدرسه ميخكوب سياوش و ماشين آخرين مدلش شده بودن.من نشستم و سياوش راه افتاد چند ثانيه بعد با دلخوری گفتم :
- كار درستىنكردين اومدين اينجا اصلا دلم نمى خواد بچه ها در موردم فكر بدى کنن با اينكه نگام كنه جمله اى انگليسى گفت وقتى متوجه نگاه پرسشگر من شد گفت:
- معلومه ميونه خوبى با زبان ندارى منظورم اين بود كه اشكال نداره عادت مى كنن.

به اين فكر مى كردم كه منظورش چى بود يعنى چى كه عادت مىكنن كه متوجه شدم از خيابونمون گذشتيم خواستم ياداورى كنم كه گفت:
I know
بلافاصله لبخند يه ورى زدو گفت:
- منظورم اينه كه....
پريدم وسط حرفش:
- اونقدرام خنگ نيستم يعنى "مى دونم" حالا مى شه بفرمايين كجا مى ريم؟
- البته مى ريم يه جاى دنج و پرفكت يه فنجون قهوه ميل كنيم البته مهمون من.
- اگه اين يه دعوته رسميه يادم نمى ياد دعوت شمارو قبول كرده باشم.
ابرويى بالا انداخت و با پوزخندى گفت:
- اونقدرام كه ماهرخ مى گفت بى زبون نيستى،تو كه نمى خواي دعوت محترمانه يه جنتلمن رو رد كنى؟.
جنتلمن رودر حالى گفت كه انگشت اشارشو به طرف خودش گرفته بود.
- متاسفانه بايد بگم بله چون ديرم شده و عجله دارم چون تا الان مامانم حسابى نگرانم شده.
- يعنىمى خواى بگى تو هر روز on timeمى رى خونه؟
- چرا فكر كردين من نبايد به موقع برم خونه؟
- آخه دخترايى تو سن و سال شما...اوه يادم اومد ماهرخ گفته شما با همه فرق دارين...اما نه اين موضوع رو تو همون برخورد اول كه شما با بى ادبى دست منو رد كردين متوجه شدم كه شما با همه فرق دارين نيازى به گفتن نبود.
- اگه من با شما دست ندادم دليلش بى احترامى به شما نبود من با شما دست ندادم چون به پسراى ديگه هم دست نمى دم شما فرقى با ديگران نداريد
- حتى با سامان؟
از حرفش جا خوردم يه لحظه ترس برم داشت با خودم گفتم نكنه چيزى فهميده باشه ما به خودم دلدارى دادمو گفتم چيرو بفهمه مگه چيزى هست غير از يه علاقه يه طرفه دوست داشتن كه جرم نيست.سياوش ترمز كردو به طرف من برگشت طورى كه انگار منتظر جواب من بود خودمو نباختم و با جديت گفتم:
- چرا فكر مى كنين بين شما و سام تفاوتى قائلم؟
سرشو به طرفم خم كرد ابروهاشو بالا دادو كجكى خنده اى كردو گفت:
- نيستين؟
خنده هاى يه ورى سياوش لپشو چال مى كرد و همين باعث جذاب تر بودنش مى شد. جذلبيتى كه مى تونست هر دخترى رو شيفته خودش كنه البته هر دخترى غير از منى كه مدت ها قبل دلمو به جذابيت هاى كسه ديگه اى باخته بودم.از نگاه سياوش متوجه شدم بهش چشم دوختم.
- چى ش
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , رمان گل مرداب قسمت سوم - میهن رمان , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان گل مرداب قسمت هفتم - میهن رمان , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان | رمان های عشقولانه , رمان عاشقانه مرداب عشق(فصل1) | رمان های عشقولانه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 41- رمان سودای عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/13 تاریخ
کد :60138

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا