تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرداب عشق (فصل چهارم)


 متنفر كه نه ...ولى خب اونجورم كه تو فكر مى كنى نيست اون فقط پسر داييمه شايدم يه دوست خوب
شيما با خنده گفت چرا نگفتى مثل يه برادر.نگفتى چون اينجورى نيست .تو از دشمنى و نفرت به دوستى رسيدى مطمئنم اگه ادامه پيدا كنه...
- بسه نمى خوام بشنوم تو اشتباه فكر مى كنى منم در موردش اشتباه مى كردم اون پسر خوبيه مهربون و با محبته با پسراى ديگه فرق داره دنبال خودنمايى و جلب توجه و ثابت كردن خودش نيست رو راست و صادقه اون واسه من فقط يه دوسته مطمئنم اونم نسبت به من همين فكرو مى كنه.
- بازم اميدوارم حق با تو باشه.
حرفاى شيما دچار ترديدم كرد به اين فكر افتادم كه بيشتر به رفتارش توجه كنم تا شايد منم بتونم مثل سياوش به درونش راه يدا كنم اما كار سختى بود.رفتار سياوش ثبات نداشت گاهى اوقات با كنايه و شوخى هاش منو مى رنجوندو بحثمون مى شد گاهى موقع هام روزاى خوبى رو بدون دعوا و مشاجره سر مى كرديم رفت وامداى ما روز به روز بيشتر مى شد ودوستى ما عميق تر، گاهى اوقات دلم مى خواست بد بينى رو كنار مذاشتمو مى تونستم با سياوش صميمى تر شم احساس مى كردم اون مى تونه دوست واقعى يا يه تكيه گاه خوبى برام باشه يكى مثل حامد اما احساس من به سياوش شبيه احساسى كه به حامد يا حتى سامان داشتم نبود، دلم مى خواست سياوشم مثل حامد سامان سماء شيما كنارم مى موندو مى تونستم حرفايى رو كه تا به حال به هيچ كدومشون نگفتم با سياوش در ميون بزارم اين حس غريب و نا شناخته اى بود.كه گاهى اوقات منو بهش نزديك مى كردو با تلنگراى شيما و تر ساز حس غريبم تر سازدست دادن و خيانت به سامان گاهى ازسيامش دورم مى كرد.
روزها و ماه ها سپرى شد صحبتاى تلفنى منو سماء ادامه داشت اون از خودشو كمرنگ شدن رابطش با كامى مى گفت منم از سياوش و درس مدرسه و شيما و حامد. نظر سماء به سياوش مثبت بود اون با اينكه با نظر شيما موافق بود اما ازين موضوع اظهار خوشحالى مى كرد.
خودمو مشغول درس و مدرسه مى كردم به بهانه سنگينى درسام كمتر تو جمع ظاهر مى شدم رابطه حامد و شيما روز به روز بيشتر و پر رنگ تر مى شد تا جايى كه حامد كمتر دانشگاه و سر كار مى رفت و بيشتر وقتشو با شيما مى گزروند .روز به روز با احساس تنهايى كسل ترو بى حوصله تر مى شدم تمام زندگى من شده بود چهار ديوارى اتاقمو درس خوندن فكر كردن حسرت خوردن سامان و ترس از نزديك شدن به سياوش.هر موقع به اين فكر مى كردم كه ممكنه با رفت و آمد ها و دوستى ما احساس سياوش به من تغيير كنه بيشتر ازش فاصله مى گرفتمو تنها تر مى شدم از خودمو احساسم مطمئن بودم چون هيچ چيزو چيچ كس نمى تونست براى من جاى سامان و پر كنه.هيچ كس حتى مامان كه بيشتر از همه كنار هم بوديم متوجه دردو رنج و تغييرات من نشدغم و غصه هاى من فقط مال خودم بودو چهار ديوارى اتاقم و
اينكه مجبور بودم با وجود غمى كه به دل داشتم بايد تظاهر به شادى و خوشحالى مى كردم تا كسى متوجه نشه اين برام از همه چى عذاب اور تر بود حتى از تنهايى و نداشتن همدل و همزبونى كه بتونم باهاش درد و دل كنم و خودمو راحت كنم ومن هر روز بيشترو بيشتر تو خودم مى شكستم. تنها بهانه لاغر شدنو زردى رنگ و روم سنگينى و فشار درسام بود وهر چى به عيد نزديك تر مى شديم انتظار من بيشتر و حالم بدتر مى شد چون سماء بهم خبر داده بود براى تعطيلات عيد به ايران برمى گردن ومن تشنه ديدار سامان با سختى روزارو شب مى كردمو شبارو روز.
درست يك روز قبل از سال تحويل براى استقبال از عمه و بچه ها به فرودگاه رفتيم.پروازشون با نيم ساعت تاخير نشست هر لحظه اضطراب من بيشتر مى شد با اينكه فقط پنج ماه گذشته بود اما بازم همشون تغيير كرده بودن سماء حسابى تپل شده بود و عمه لاغر سامانم كمى جون گرفته بود و پرتر از قبل به نظر مى رسيد.
واى خداى من انقدر از ديدنش هيجان زده بودم كه بدون اينكه متوجه بشه، بهش خيره شده بودم تا اونجا كه بهم نزديك شده بودو خيلى آروم زير گوشم اينارو زمزمه مى كرد.
- تا حالا خوشتيپ نديدى يا دلت برام تنگ شده که اينجورى نگام مى كنى ؟
منو عمه و مامانو و سماء با ماشين بابا حامدو سامان هم با آژانس به طرف خونه حركت كرديم.
سماء سرشو بهم نزديك كردو آروم در گوشم گفت:
- چقدر عوض شدى هستى! چرا انقدر لاغر و پژمرده شدى عروسك؟ مثل اينكه دورى من كار دستت داده.
عمه با اعتراض گفت:
- باز شما بهم رسيدينو پچ پچاتون شروع شد.؟
اعتراض عمه به موقع بودو کمکم کرد از زیر جواب دادن به کنجکاوی های سما نجات پیدا کنم خوشبختانه تمام مدت به خنده و شوخى گذشت و بلاخره به خونه رسيديم.
- به به بوى بهار مياد بوى عيد و عيدى .همه چى مثل قبله هيچى تغيير نكرده.
بابا جلو اومدو دستشو رو شونه سامان گذاشت:
- شما بزرگتر شدين و ما پير تر.
سماء دخالت كردو گفت:
- اختيار دارين دايى جان شما تازه اول چلچلى تونه.
سماء با لبخند ادامه داد :
- با وجود زن خوبى مثل هما خانوم شما حالا حالاها پير نمى شين.
- من موندم اگه اين سماء خانوم ما اين زبونو نداشت چه جورى مى خواست خودشو لوس كنه و زورى تو دل همه جا واكنه.
- اشتباه شده داداشه من اونى كه خودشيرين بازى در مياره و خودشو لوس مى كنه تويى نه من شيرين عسل.
سام در حالى كه به من نگاه مى كرد گفت:
- عسل خانوم كه كسى ديگست.
متوجه منظورش نشدم اين حرف سام برام يادآور روزى بود كه منو اشتباهى عسل صدا زد حرصم گرفت چون احساس كردم مى خواد اون روزو ياداورى كنه.اما ساكت موندم.مامان سعى كرد جو آروم كنه.
- بسه بچه ها شما هردوتون واسه ما عزيزو دوست داشتنين نيازى به خود شيرينى نيست حالا بهتره كمى استراحت كنين.
سماء دستمو گرفتو با هم به اتاقم رفتيم محكم بغلم كرد:
- خيلى دلم برات تنگ شده بود
- منم همينطور.
با طعنه گفت:
- اینكه معلومه حسابى از نبودنم غصه خوردى.
- خوشم مى ياد باهوشى و زود مى گيرى كه دوريت چقدر برام درد ناكه.
با حالت خاصى گفت:
- مطمئنى ؟
با خنده گفتم :
- مگه تو شك دارى؟
دل مى خواست سرمو رو شونه هاش مى ذاشتمو يه دل سير گريه مى كردم اما نمى تونستم نمى دونستم تا كى مى نوتم ساكت
بمونمو حرفى نزنم؟
- چرا انقدر لاغر شدى كو اون هستى شاد و شيطون، چرا انقدر ساكت شدى ؟ تو چطه هستى ؟
- اى بابا گير دادیا ؟لاغر شدم چون گوشتامو قرض دادم به تو كه انقدر توپولى شدى ساكت شدم چون زبونمو آقا موشه دزديده و داده به تو كه انقدر بلبل زبون شدى.
- نه بابا مثل اينكه همچينم عوض نشدى زبونت كه برگشت سر جاش.
- خب بگو ببينم از اون پسره چه خبر به كجا رسيدى ؟
- هيچى بابا گفتم كه يه چيزايى در موردش فهميدمو سه طلاقش كردم با حرفاى تو جشم و گوشم باز شد يه كم در موردش تحقيق كردم كه متوجه شدم زياد درست و حسابى نيست يه كم رابطمون سرد شد كه يه روز يه پاكت به دستم رسد باورت نمى شه چى ديدم يه عالمه عكس از اون كثافت با دختراى رنگارنگ تو چه شرايطى؟يه نامه هم توش بود كه خيلى چيزا در موردش نوشته بود اون زن داشت و بيشتر ثروتشم مال همون زن بدبختش بود كه هرروز يكى ديگه جاش قرار مى گرفت.باورم نمى شد همچين آدمى باشه وقتى اين چيزارو فهميدم خونه نشين شدم سرگرميم شد خوردن و خوابيدن حالام شدم اينى كه مى بينى.
- خوشحالم كه زود متوجه شدى لياقت تو بيشتر از ايناست

با خنده و شيطنت گفتم:
- نترس حالا حالاها وقت دارى وقت واسه ترشيدن زياده بلاخره يكى پيدا مى شه بگيرتت.
- هستى ...؟ خيلى بدجنسى وايسا مى كشمت.
سماء جيغ مى كشيد و دور اتاق دنبالم مى كرد.از صرو صداى ما همه ريختن تو اتاق...
- چيه چى شده؟
سامان با هيجان پرسيد :
- دعواتون شده حالا كى زد كى خورد؟
سماء با پوزخند به سياوش گفت:
- از كورى چشم بعضي هام هنوز مثل قبل دوستيم.شاديم و سر حال. جلو اومدو دستشو دور گردنم انداخت:
- دوست.
منم به تقليد از سماء كارشو تكرار كردمو گفتم:
- دوست وخواهر.
عمه با خوشحالى گفت:
- خب خدارو شكر ايشالا... هميشه لبتون خندونو دلتون شاد باشه.
حالا پاشين بياين عصرونه بخوريم كه همه گرسنه ايم.
سماء رو به من دستشو جلو آوردو گفت:
- بريم عزيزم.
دستمو تو دستش گذاشتمو گفتم:
- بريم .
سامان و حامدم با شيطنت اداى مارو دراوردنو پشت ما حركت كردن.
با كمك سماء سفره رو جمع كرديم. به آشپزخونه رفتم و با ظرف ميوه برگشتم سامان در حالى كه رو مبل كنار مامان مشست پرسيد:
- زندايى مگه به اين هستى نون و آب نمى دين كه شده عدد يك ببينم نكنه دختر بدى شده و تنبيهش كردين؟ نگاش كن داره مى شكنه.
با اخم نگاهش كردم.مامان گفت:
- خودتون كه مى دونين والا به خدا غذاى من سر موقع آمادست خودش به بهونه درس و كارو مشق از صبح تا شب تو اتاق پشت كامپيوتره صد دفعه بايد صداش كنى تا يه لقمه بزاره تو دهنش.
سماء به شوخى گفت:
- نه بابا زندايى جون همش به خاطر دورى منه.
بعد چشمك زد بلا فاصله سامان گفت:
- شايدم از دلتنگى من.
كب كردم از سامان اين حرفا بعيد بود اونم تو جمع با قهقه حامد و بابا از ديدن قيافه متعجب من به خودم اومدمو گفتم:
- كى من؟ از دلتنگى؟ اونم به خاطر تو؟ خيالت راحت آقاى بى مزه دل من واسه تو یكى عمرا تنگ شه، شتر در خواب بيند پنبه دانه.
عمه با خنده گفت:
- تحويل بگير سامان خان حرف حساب جواب نداره نه؟
سامان از كنار مامان بلند شدو جلو در حياط ايستاد انگار آماده فرار كردن بود:
- بله كاملا مشخصه رنگ رخساره خبر مى دهد از سر درون كوچولوى مردنى، خانوم دماغو.
گفت و پا به فرار گذاشت.ديگه طاقت نياوردمو با حرص دنبالش كردم هر چقدر دور حياط مى چرخيديم نمى تونستم بگيرمش با فكرى كه از زهنم گذشت خودمو رو زمين انداختمو داد و بيقال كردم.:
- آى اى پام، پام شكست آى آخ درد مى كنه.
با صرو صداى من همه ريختن تو حياط.سماء نزديك شدو خواست به پام دست بزنه كه بيشتر داد زدم آى دست نزن شكسته
سامان با خنده گفت: ولش كنين فيلمشه.چيزيش نشده.
سماء با عصبانيت گفت:
- كورى نمى بينى يا كر شدى ؟ الكى اين همه ناله مى كنه.
سامان مردد شد و آروم نزديك شد منكه ديدم تيرم به هدف خورده خيز برداشتم و با يه حركت گرفتمش انقدر با دست و مشت به بازوش كوبيدم كه خودم خسته شدم ولى يواش مى زدم دلم نمى يومد فقط حرصمو خالى مى كردم با خنده و حرفاش بيشتر حرصمو در مى آورد:
- همه زورت همينه جوجه كوچولوى ناز؟
- به من مى گى مردنى حاليت مى كنم من عدد يكم؟ من دماغو ام ...
حامد با خنده سعى مى كرد منو ازش جدا كنه مامان اعتراض مى كرد و منو مقصر مى دونست .
- ا ا... دختره بى حيا ولش كن ابرومونو بردى زشته.
عمه و بابا سعيد با خنده مامانو بردن تو عمه مريم گفت:
- ولشون كن دارن شوخى مى كنن بيا بريم بزار راحت باشن. بى خودى حرص نخور.
سام هنوز مى خنديد حامد به كمكش اومدو و بلندش كرد سماء هم دستشو واسه بلند كردن من جلو آورد.
- نمى خوام همتون مثل همين ولم كن فقط بلدين منو مسخره كنينو دستم بندازين از همتون بدم مى ياد.
حامد با دلخورى گفت:
- بيا بريم سماء ولش كن بزار همين جا بمونه.
از حرفش ناراحت شدم سام هنوز سر جاش ايستاده بود و اونا رفته بودن.
- پاشو لوس نشو بقيه دعوا باشه تو خونه هوا سرده.
رومو ازش برگردوندم.با لجاجت كنارم زانو زد:
- خوبه هميشه همينطورى باش شاد و شيطون وقتى ساكت و غمگينى ازت خوشم نمى ياد ، اينا همه يه شوخيه واسه ديدن شيطنت تو خوشم مى ياد كم نمى يارى اصلا دلم نمى خواد تو سرى خور باشى قوى باش. پاشو...
خيلى خب بگم ببخشيد راضى مى شى؟آشتى؟
روم نشد دستشو كه واسه بلند كردنم جلو اورده بود بگيرم بدون هيچ حرفى بلند شدم ازش دلخور نبودم اون اين كارارو كرده بود تا من سر حال شم تمام اين ازارو اذيتا برام شيرين بود بودن كنار سامان از هر يزى برام لذت بخش تر بود

وقتى چشمامو باز كردم ساعت هشت بود سال تحويل ده و بيست دقيقه بود درو جورى كه سماء بيدار نشه باز كردمو به هال رفتم عمه و مامان بيدار بودن به هر دو سلام كردم:
- به به خانوم سحر خيز سلام به روى ماه نشستت.خوبى عمه جون؟
- ممنون ببخشيد من برم صورتمو بشورم.
- هستى مامان بقيه رو هم بيدار كن كه صبحانه بخوريم وقت زيادى نمونده.
دست و صورتمو شستمو اول رفتم سراغ سماء:
- پاشو تنبل عيد شد.
- هستى تورو خدا بزار يه كم ديگه بخوا بم.
- نمى شه اگه بخوابى تا آخر سال همش خوابى پاشو مى خوايم صبونه بخوريم شكمو. بعد از ببدار كردن سماء رفتم سرغ حامد و سامان.
از ديدن سام تو اون حالت معصومانه دلم قلقلك اومد دلم مى خواست بغلش كنم يه لحظه از فكر زشتم خجالت كشيدم كه فكر بکرى از ذهنم گذشت اروم به طرف در رفتم و دستگيرشو گرفتم و محكم كوبيدم.با ديدن قيافه سامو حامد از خنده منفجر شدم بيچاره ها با صداى بسته شدن محكم در مثل جن زده ها دومتر پريدن حامد گفت:
- خدا خفت نكنه فكر كردم خونه رفت رو هوا.
به طرف سامان شدم و گفتم :
- يك هيچ به نفع من.
بعد از خردن صبونه به اصرار عمه لباساى نو پوشيديمو همه با هم سر سفره هفتسين نشستيم.بابا بلند بلند قرآن مى خوندو همه گوش مى كرديم و آرزوهامونو با خدا در ميون مى ذاشتيم. ومن اينبار براى خوشبختى حامدو شيما دعا كردم براى سياوش و پايدارى دوستيمون براى خودم . صبور بودنم براى سامان سماء عمه مامان و بابا. آرزو كردم هميشه كنار هم باشيم و در كنار هم از روزاى قشنگ زندگى لذت ببريم.
سال جديد اعلام شد. همه با خوشحالى بهم تبريك گفتن و همديگرو درآغوش گرفتن.وقتى به سامان رسيدم مثل سماء و حامد دستمو جلو بردمو تبريك گفتم اما يهو در نهايت ناباورى منو محكم بغل كردو بلند تبريك گفت بعد خيلى آروم در گوشم گفت سنجابك من يك يك مساوى شديم. منكه از حركت غير منتظرانه سامان خشكم زده بود خجالت زده سر به زير انداختم.سعى كردم به كسى نگاه نكنم حتى سماء.
فقط صداى سامان رو شنيدم كه گفت:
- به نظر شما اشكال داشت كه من آبجى كوچولوى نازمو بغلش كردم؟
عمه در حالی که سعی داشت خنده شو کنترل کنه گفت:
- بچه پررو تو بايد قبلا اجازه مى گرفتى نه الان.
مامان گفت:
- اشكال نداره ديگه همه ما مى دونيم كه سامان و هستى از بچگى با هم بزرگ شدن و مثل خواهرو برادر مى مونن همين طور حامدو سماء ما همه عضوى از يه خانواده ايم.
با خودم گفتم آيا واقعا من براى سام يه آبجى كوچولوى نازم؟تو همين فكر تلفن زنگ خورد.حامد كه انگار منتظر تلفن بود سريع به طرف تلفن رفت چند دقيقه بعد بلند گفت:
- هستى شيما خانومه.
با نگاه معنا دارى به حامد گوشى رو گرفتم و بعد از تبريك عيد و احوالپرسى كوتاهى قطع كرديم كه دو مرتبه تلفن زنگ خورد حامد اينبار با بى توجهى گفت تو اين خونه كسى با من كار نداره به من چه كه من جواب بدم.اينبار با با گوشى رو برداشت متوجه شدم كه دايى هادى پشت خطه مامان و بابا با دايى و زندايى خوش و بشى كردن و عيد رو تبريك گفتن كه مامان بلند داد زد:
- هستى بيا سياوش.
يه لحه تپش قلب گرفتم جرعت نمى كردم به سامان نگاه كنم.بلند شدمو با ترديد گوشى رو گرفتم.
- سلام...
- به به سلام ،ستاره سهيل نيستى كم پيدايى سراغى از فقير فقرا نمى گيرى؟ چيه تحويل نمى گيرى؟
- اى بابا مگه شما اجازه مى دى عيد تون مبارك ايشالا... سال خوبى داسته باشين.خانواده خوبن؟
حسابى حول كرده بودم احساس كردم همه گوش تيز كردنو دارن به حرفاى ما گوش مى دن.
- چته هستى غريبه شدى ؟ شما... داشته با شين... ماشين اين چرت و پرتا چيه؟
- بله سلام برسونيد وقت زياده ببخشيد الان نمى تونم عمه مريمم با بچه ها اينجان نمى ...
- بله حدس مى زدم سرت گرمه خوش بگذره.
واى خداى من گند زدم اصلا نمى فهميدم چى مى گم چرا اينطورى صحبت كردم اصلا چرا پاى عمه اينارو وسط كشيدم؟سياوش با دلخورى گوشى رو بدون خداحافظى قطع كرده بود منم كه اوضاع رو خيت ديدم الكى گفتم:
- بله ممنون شما هم سلام برسونيد خداحافظ.
وقتى برگشتم سامان با سياوش مشغول حرف زدن بود خيالم راحت شد كه حداقل اون ازم دلخور نيست.
روز پنجم عيد بود كه سياوش همه رو به ويلاى چالوس دعوت كرد البته كسى هم مخالفتى نكرد همه با خوشحالى استقبال كردن شاهين و شروين هم به خاطر شيما و حامد دعوت شدن.غروب روز ششم همه با هم دو ماشينه راه افتاديم شاهين با اصرار همه ماشين نياوردو با ماشين سياوش و سامان به طرف جاده حركت كرديم.هوا تاريك بود كه رسيديم پير مردى درو باز كرد وقتى پياده شديم سياوش با مهربونى مرد رو در آغوش كشيد بچه ها معرفى مى كنم ايشون مش صفرن از باغبوناى كار درست و با مرام روزگار:.
- سلام آقا خوش اومدين صفا اوردين
سياوش به اطراف نگاه كردو گفت:
- بله ايشون هم نه نه رباب همسر ايشون
پير زن با نمك و تپلى از اون سر حياط به ما نزديك مى شد.
زن با لحجه شيرين شماليش تند تند گفت:
- سلام پسرم كجايين پس مردم از دلشوره دیر كردين؟
- سلام نه نه رباب خوبى با زحمتاى من؟
- اختيار دارين چه زحمتى شما رحمتى نمى دونى چقدر خوشحال شدم وقتى خانوم زنگ زدو گفت مى خواين با دو ستاتون
بياين اون دفعه كه رفتيم ده و قسمت نشد ببينمت...
ساكت شدو به هممون نگاه كرد همه با هم سلام كرديم
- سلام به روى ماه همتون خوش امدين بفرمايين بفرمايين داخل هوا سرد و خسته اين.
سياوش جلوتر از همه وارد سالن شد:
- به به، نه نه رباب چه عطرى راه انداختى گشنم شد.
- غذا آمادست پسرم تا دستى به سرو روتون بزنيد و لباساتونو عوض كنيد سفره رو هم چيدم.
سياوش چشم بلندى كرد و دو به من گفت:
- خوشبختانه شما با اينجا آ شناييد نهنه رباب اتاق مهمونارو واسه خانوما اماده كردن.مى تونين مهموناى عزيزمون رو راهنمايى كنيد؟
- بله با كمال ميل.بچه ها بياين.
به همراه شيما و سماء به اتاق مهمونا رفتيم سه تا تخت يه نفره به اتاق اضافه شده بودلباسامونوعوض كرديم وتا برگشتيم ميز چيده شده بود.
بعد از خوردن شام علارقم اصرار زياد نه نه رباب تو شستن ضرفا كمكش كردم پير زن مهربونى بود دلم نمى نيومد با اون وزن سنگينش زياد كار كنه.با مهربونى گفتم:
- ببين نه نه رباب اگه مى خواين به ما خوشبگذره انقدر مارو خجالت ندين ما سه تا دختريم به خدا بلديم كار كنيم اگه كمك خواستين بهمون بگيد انقدرم خودتونو اذيت نكنين اين يه مدل غذا كافى بود امشب استثنا يود ما از خودمون پذيرايى مى كنيم شما زحمت نكشيد.
- پير شى دخترم چه زحمتى وظيفمه، شما چوونا ادمو سر شوق مى يارين.داشتيم از تنهايى مى مردديم خدا شما هارو رسوند.
- سياوش گفت:
- دستت درد نكنه نه نه رباب همه چى عاليه به خصوص شام خوشمزتون.اگه خسته شدى مى تونى برى استراحت كنى بچه ها از خودشون پذيرايى مى كنن .مرسى.
- اخه نه نه جون نمى شه كه شما مهمانيد.
همه به نه نه رباب اعتراض كردن خستگى از سرو روش مى باريد هركى با مهربونى يه چيزى مى گفت و اصرار مى كرد بره و استراحت كنه.

نه نه رباب هم از همه تشكر كردو شب بخير گفت و رفت.
شيما و حامد با فاصله كنار هم رو مبل سرگرم گفت و گو بودن برام تعجب آور بود كه شيما جلوى شاهين و شروين انقدر راحت با حامد برخورد مى كرد سامان و شاهين هم مشغول تماشاى تلويزيون بودن و سماء هم با عرفان و شروين سرگرم خنده و بازى.از سياوش خبرى نبود .که از تو حیاط وارد شد:
- بچه ها تو حياط آتيش درست كردم هركى پايست يالا...
حامد اولين نفر بلند شدو گفت:
- من كه پايه ام.
شيما هم بلند شدو گفت:
- رو منم حساب كنيد.
منم موافقت كردم. گفتم:منم هستم فقط بلوزم خيسه بايد عوض كنم تا شماها برين منم اومدم.
عرفان شاهين شروين سماء ازين موضوع استقبال كردن و به حياط رفتن.
وقتى از پله ها پايين اومدم سامان هنوز رو مبل لميده بود:
- مگه تو نمى ياى ؟
- نه
- چرا؟
- چون حوصله ندارم.تو برو شايد اومدم.
جلوتر رفتم با اصرار به تلويزيون چشم دوخته بود بين اونو تلوزيون قرار گرفتمو بود با حرص گفقم:
- راز بقا مى بينى ؟
از حرفم خنديد و نگاهم كرد خودمو لوس كردمو گفتم:
- پاشو ديگه...به خاطر من...
با مهربونى بهم چشم دوخته بود بلند شد و جلوم ايستاد:
- به خاطر تو.
خوشحال شدم هردو با هم به جمع پيوستيم،شيما گفت:
- اگه گفتين الان چى مى چسبه؟
سياوش گفت چون هوا سرده چايى اما اينكه كى بريزه و بياره؟...
سماء بلند شدو گفت اون با من رفتو با يه سينى چاى برگشت.
حامد گفت يه چيز ديگه ام الان خيلى حال مده اگه گفتين چى ؟
هر كى يه نظرى داد تا اينكه بلا خره خودش گفت:
- صداى گرم و رمانتيك شاهين بزن اون دست قشنگرو...به افتخارشون.
سما دخالت كردو گفت آره آقا شاهين تعريف صدا تونو خيلى شنيديم هستى و حامد گفتن هر شب تو كاشان با گيتارتون واسشون كنسرت زنده اجرا مى كردين.
با حرفاى سماء همه مشتاق شدن انقدر اصرار كردن كه بلاخره كوتاه اومد و قبول كرد بخونه.
سياوش سريع بلند شدو گفت لطفا يه لحظه صبر كنين تا من برگردم .
همه با اشتياق منتظر برگشتنش يودن كه با يه گيتار وارد حياط شد.
حامد با شيطنت گفت:
- به به به افتخار آقا سياوش.
سياوش جلو اومد گيتارو به دست شاهين دادو گفت:
- حالا شروع كن.
با اينكه قبلا صداشو شنيده بودم اما از همه مشتاق تراز دیگران منتظر شنیدن صدای گرم و دلنشینش بودم
با سکوت همه شروع كرد:
- به من بگو بى وفا حال يار كه هستى
خزان عمرم رسيد نو بهار كه هستى
احساس كردم صداش نسبت به قبل غم عجيبى داره كه آدمو بيشتر جذب مى كرد سرمو چرخوندمو به قيافه ها نگاه كردم همه تو خودشون بودن سياوش به آتيش خيره شده بود وقتى نگاهم به سامان افتاد جا خوردم و سرمو پايين انداختم اونم نگاهم مى كرد وقتى تموم شد همه با هيجان تشويقش كردن حامد به شوخى گفت:
- اى بابا شاهين توام با اين خوندنت حالمونو گرفتى آخه نگا...قيافه هارو سماء كه كم مونده بود گريه كنه سياوشم كه بد جور رفته بود تو حس سامانم كه حسابى ترش كرد شاد بيا بابا دلم گرفت.همون آهنگرو بخون كه كاشان مى خوندى.ما هم قول مى ديم دو انگشتى همراهيت كنيم اينجورى حالش بيشتره.
شاهين بدون هیچ مخالفتی با ريتم شادى شروع به نواختن كرد و با ضربش هم آوا شد:
عشق من ناز نكن عمر ما پايون مى گيره
يه روزى دست زمونه تورو از من مى گيره
وقتى تنها با تو بودن واسه من زندگيه
تورو ديدن تورو خواستن رو كى از من مى گيره
عشق من بى كسى و غم با تو پايون مى گيره
همه رگهام از حرارت نگات خون مى گيره...
وقتى به قسمتى رسيد كه دوسش داشتم ناخوداگاه چشمم چرخيدو رو سامان زوم شد خوشبختانه متوجهم ن
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان گل مرداب قسمت سوم - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت هفتم - میهن رمان , رمان گل مرداب - میهن رمان , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی - 4 , رمان گل مرداب قسمت دوم - میهن رمان , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/13 تاریخ
کد :60137

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا