تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرداب عشق (فصل پنجم)


سیاوش به گرمی دست پیر مرد رو فشرد:
- این چه حرفیه مش رحیم کاری نکردم وظیفه بود.
- پیر شی جوون من که کاری از دستم بر نمی یاد واست جبران کنم اما دعا می کنم عاقبت به خیر شی.ایشالله به آرزوی دلت برسی که منو به آرزوم رسوندی.
همزمان با این حرف به حالت خاصی یه من نگاه کرد که دستپاچه شدم زورکی لبخندی زدم و گفتم:
- چرا بعد از همسر خدا بیامرزتون ازدواج نکردین؟
- من زنمو خیلی دوست داشتم آسون به دستش نیاوردم اما اسون از دستش دادم هنوز که هنوزه نمی تونم فراموشش کنم نیست روزی که بهش فکر نکنم.
- خب چرا نمی رین با خواهرتون و دوستتون زندگی کنید؟
من با اینجا خو گرفتم دخترم بهش عادت کردم از شلوغی شهر فراری ام.دوست دارم یکی دو روز باقی عمرمو همین جا بگذرونم.پیر مرد بلند شد و گفت:
من می رم براتون یه چایی دیگه بیارم.سیاوش سریع گفت:
- مش رحیم من به هستی قول یه بستنی خوشمزه رو دادم بکی از اون سفارشیات بیار.
- ای یه چشم.
تا وقی برگشت هیچ حرفی بین ما زده نشد.
- بیا دخترم این بستنی از شیر محلی درست شده طرف دار زیاد داره امیدوارم تو هم خوشت بیاد.
- از ربابه شنیدمتعریفتو زیاد شنیدم اما الان که می بینمت می فهمم که چرا این همه خاطر خواه داری دختر.
خجالت زده سر به زیر انداختم،
- تو هم مثل سیاوش دختر خوب و دوست داشتنی هستی.
یه لحظه شیطنتم گل کرد و گفتم:
- ا ...سیاوش از کی تاحالا دختر شدی چرا مارو خبر نکردی؟
وقتی مش رحیم هم همراه من خندید سیاوش با حرص گفت:
- ه ه بی مزه میبینی مش رحیم عوض تشکر کردنشه این دخترا اصلا چشم و رو ندارن.
- ببخشدا مش رحیم،این اقا فکر کرده خیلی هنر کرده واسه یه بستنی هفت خان رستمو رد کردیم د ه هزار تا پله ر و یه نفس بالا اومدم .
- بله دیدم چقدرم به خودت فشار اوردی تا حالا سواری مجانی نداده بودییم که با وجود هستی خانوم امروز قسمتمون شد.
به من چه خودت خواستی یادم نمی یاد همچین درخواستی ازت کرده باشم،تازه هر کی ندونه فکر میکنه چندصدتا پله بوده خوبه همش پنج شش تای آخرو...
- چیه روت نمیشه بگی سواری دادی نه؟ این خری که به تو سواری داده واسه مامان جونش یه استکان اینور اونور نکرده.
- چیه انگار خیلی بهت فشار اومده حتما انتظار داری برگشتنا کولت کنم؟
- آره فکر خوبیه جبران قابل قبولیه.
- خیلی رو داری سیاوش یادم باشه از زن دایی به خاطر به دنیا آوردن تو تشکر کنم.
- یادت باشه حتما اینکارو بکنی،البته نگران نباش یادت رفت خودم یادت می اندازم.
یه لحظه از حرکت و لحن بامزه سیاوش خندم گرفت و همین نیش خند بهانه ای شد واسه قهقه مش رحیم و لبخند صدا دار سیاوش.
مش رحیم در حالی مه هنوز خنده از لبش محو نشده بود گفت:
- منو یاد خودم و اون خدا بیامرز انداختین، ما از بچگی با هم همبازی بودیم.
سیاوش گفت: ا چه جالب مثل ما.
- همش دعوا می کردیم تو سرو کله هم می زدییم
دوباره سیاوش گفت دقیقا مثل ما.
- تا اینکه فهمیدیم عاشقیم و بی قرار .
- اره اره مثل ما...
با چشم غره من هم مش رحیم حسابی خندید هم سیاوش.
منکه از حرف سیاوش حرصم گرفته بود خطاب به مش رحیم گفتم:
- البته این کاملا مشخصه که ما اصلا با همدیگه کنار نمی یایم.
اینبار مش رحیم با خنده بلندی گفت:
- درست مثل ما.
سیاوش قهقه بلندی سر دادو تشکر کرد من با دلخوری گفتم:
- ا... مش رحیم.
- ناراحت نشو دخترم شوخی کردم تازه ، مگه چه اشکالی داره که شما با هم...
سیاوش تو حرفش پریدو گفت:
- خب دیگه مش رحیم ما حسابی دیرمون شده بهتره من این امانتی رو زودتر به صاحبش برگردونم
از مش رحیم خداحافظی و به سمت خونه به راه افتادیم. بیشتر مسیر برگشت به سکوت گذشت گاهی سیاوش حرف هایی در مورد مش رحیم می زد و من فقط شنونده بودم. سر کوچمون که رسیدیم سیاوش سرعتشو کم کرد و کاملا توقف کرد وقتی نگاهش کردم گفت:
- خب نمی خوای چیزی بگی؟
- چرا خوب بود، خوش گذشت.مرسی.
- همین؟
- انتظار چیز دیگه ای داشتی؟باید چیز خاصی بگم؟
- حالا چرا انقدر عصبی؟منکه چیزی نگفتم؟
- اتفاقا اصا عصبی نیستم حالا می ری تو کوچه یا خودم برم؟
- دوباره چت شد هستی؟چیز بدی گفتم؟کار اشتباهی کردم؟خیلی برات سخته درست و حسابی تشکر کنی؟
- فکر می کنم الان اینکارو کردم اما اگه نشنیدی باشه ممنون، مرسی، مچکر خوبه یا بازم بگم؟
- نه هینا هم که گفتی انگار از سرمم زیاده اصلا فکر نمی کردم انقدر...
با عصبانیت گفتم: انقدر چی بی چشم و رو باشم اره؟
- این چه حرفیه اصلا منظورم این نبود فقط دلم می خواستم بگم...
- دیگه نمی خواد بگی فقط منو برسون خونه خسته ام، البته لطفا .
- هستی خرابش کردی فکر نمی کردم رابطه ما به این سردی باشه . برای من این دوستی...
- هه...دوستی.
- ببین هستی اگه از حرفای من یا مش رحیم ناراحت شدی اونا فقط یه شوخی بود.
- همین؟
با دیدن خنده سیاوش عصبانیتم بیشتر شد:
- کجای حرفم خنده داشت؟
- اه...هستی اینطوری نباش بابا من به همین خندیدمما خیلی شبیه همیم حتی سوالامونم شبیهه اون اول من پرسیدم همین؟ حالا تو پرسیدی همین؟ همین به همین سادگی من فقط به این همین خندیدم.
- برو بابا تو دیوونه ای.
- می دونم درست مثل تو.
- نهاشتباه نکن من یه احمقم
- اره درست مثل من.
از حرکات و رفتار سیاوش و خودم خندم گرفت هردو خندیدیم و من به خاطر رفتار بچه گانم ازش معذرت خواهی کردم.
- اصلا نیازی به معذرت خواهی تیست همش تفریح بود و شوخی.
- ممنونم خیلی خیلی بهم خوش گذشت.
- همینه خودشه،این لبخند این نگاه،این لحن گرم .دلم می خواست همون اول اینطوری ازت می شنیدم.همین.
- حالا میشه انقدر همین همین نکنی. به هر حال بابت همه چی ممنون روز خوب و به یاد موندنی بود دوست خوبم
سیاوش لبخند آرومی تحویلم داد و گفت:
- برای منم همینطور،
سیاوش حرکت کرد و داخل کوچه رو به روی خونه نگه داشت، از ماشین پپیاده شدم که گفت:
- به همه سلام برسون خدانگهدار.
- خدانگهدار.

با تردید وارد حیاط شدم فکر می کردم چشم مامان که بهم بیفته داد و فریادش شروع می شه
- سلام هستی جان اومدی مامان؟
از لحنش فهمیدم که زیاد دیر نکردم اوضاع رو به راهه به همین خاطر جواب سلامی گرم و بلند مهمونش کردم.
- خوش گذشت؟سیاوش رفت؟
- جای شما خالی بله خوب بود،سیاوشم رفت.
- خوب الحمد که خوش گذشت، تا لباساتو عوض کنی منم واست غذا گرم می کنم.
- نه مامان جونم گرسنه نیستم.ممنون.
- چرا مامان؟مگه چیزی خوردی؟
می دونستم اگه متوجه شه چیزی نخوردم ول کن نیست به همین خاطر مجبور شدم زبون به دروغ باز کنم:
- بله خوردم،الانم می رم تو اتاقم یه کم استراحت کنم حامد خونه نیست؟
- نه،از صبح که رفته دانشگاه هنوز برنگشته کم کم دارم نگران می شم همیشه این موقع دیگه خونه بود.
- نگران نباش مامان گلم،حامد حواسش به خودش هست هرجا باشه بهش بد نمی گذره.
لباسامو عوض کردمو رو تخت ولو شدم تو این فکر که حتما با شیما جایی رفته و گذر زمان رو فراموش کرده چشمام گرم شد.
وقتی چشمم باز شد اتاقم تاریک و روشن بود رو تخت جا به جا شدم و ثانیه به ثانیه امروزو تو ذهنم مرور کردم حظور سیاوش نگاهاش لبخندش یه لحظه حس خوبی تمام وجودمو دگرگون کرد از اینکه می تونستم سیاوش رو دوست داشته باشم و متل یه دوستِ خوب کنار خودم نگهش دارم احساس رضایت می کردم.تو همین افکار غوطه ور بودم که مامان با صداش بیرونم کشید:
- هستی...هنوز خوابی تنبل؟پاشو شب خوابت نمی بره ها پاشو باباتم اومده.
با شوق و ذوق از تخت پایین اومدم و با عجله خودمو به بابا رسوندم:
- سلام به عزیز ترین پدر دنیا
- سلام دوست داشتنی ترین دخمر بابا.
با شنیدن جملش بیشتر لوس شدمو خودمو تو آغوشش جا کردم.
- چه طوری هستیِ من؟خوش گذشت؟
از اینکه مامان انقدر سریع اخبارو به گوش بابا رسونده بود خندم گرفت همین لحظه مامان با سینی چای وارد پذیرایی شد و با دیدن لبخند من متوجه افکارم شد.
- اونجوری نخند وروجک از خود بابا جونت بپرس تا جوابتو بگیری.
- اِ بابا مامانو ببین داره حسودی می کنه ها. حالا راستشو بگین از ...
- سیاوش زنگ زد،گفت اگه اجازه بدین امروز هستی چند ساعتی با من باشه منم گفتم والله من بی تخسیرم باید زنگ بزنی به هما خیلی خوشم اومد ازش پسر فهمیده اییه گفت از عمه جون اجازه گرفتم خواستم ازتون اجازه بگیرم، هم در جریان باشین.
تو دلم کار سیاوشو تایید کردم که با یه تیر دو نشون زده بود هم از مامان هم از بابا اجازه گرفته بود با این کار اعتماد و احترام هردوشونو جلب کرده بود هم واسه من ارزشمند تر از قبل به حساب میومد.
- حالا هستی خانوم نگفتی امروز چطور بود؟
- خوب بود بابا جون. میشه گفت روز قشنگی بود.
- خوبه خوشحالم که اینارو می شنوم سیاوش بر خلاف اینکه چندین سال دور از آداب و رسوم و فرهنگ ایران بوده اما چیزی رو فراموش نکرده و میشه گفت خیلی عاقلانه تر از پسرای دیگه رفتار می کنه.
- منم همین نظرو دارم.
همه به طرف حامد برگشتیم که در حال پایین اومدن از پله ها بود به احترامش بلند شدم وقتی بغلم کرد بوسیدمش و کنارش نشستم.
- امروز با محبت شدی آجی کوچولو انگار باید از سیاوش تشکر کنم خیلی وقت بود خنده قشنگتو ندیده بودم.
با تعجب نگاهش کردم باورم نمی شد که سیاوش از حامد هم اجازه گرفته باشه.
- چیه؟من آدم نیستم؟تازه دعوتمم کرد.
- اولا شما صاحب اختیاری داداشی گلم،خب چرا نیمدی؟
گوشمو نزدیک دهنش کشید و زمزمه کرد شیما خجالت کشید بیاد،منم که خودت می دونی...
- چیه خواهر برادر پچ پچ می کنین؟
- وای وای بابایی می گم امشب مامان حسود شده ها مواظب خودم باشم.
هرسه با هم خندیدیم و من باز آرزو کردم این گل چهار برگ هیچ وقت پژمرده نشه.
روزها می گذشت،هر روز در اتظار خبری از سامان، دیگه حتی شنیدن صداش برام آرزو شده بود،شاید اگه سیاوش و محبت هاش نبود همون روزهای اول کم می آوردم دست کم دوروز درمیون تماس می گرفت و مدام با شوخیها و لحن با مزه اش منو به خنده می انداخت چند باری هم بعد از تعطیل شدنم از مدرسه میدیدمشالبته بدون ماشین و بدون جلب توجه آروم و آهسته بی سرو صدا می رفت و میومد..شیما هم روز به روز کسل تر می شد،رابطه اش با حامد کمتر و کم رنگ تر شده بود،طبق گفته های شیما حامد کمتر از قبل بهش زنگ می زنه و خیلی به ندرت وقت برای دیدار یا تفریح کردن داره و من مه فکر می کردم حامد در نبودش با شیما وقت گذرونی می کنه اما انگار چیزی بود که ما ازش بی خبر بودیم.
نبود سامان روزها رو برام سخت و غیر قابل تحمل کرده بود تحمل این همه دوری و بی خبری همه چیزو عذاب اور کرده بود اما خیلی وقت بود که چندین بار پیش دلم اعتراف کردم که وجود سیاوش ماننده مرحمی بود برای زخم عمیق تنهاییم.فقط لحظه هایی که با اون بودم تو حسرت نبودن و نداشتن سامان نمی سوختم حتی لحظه های زیادی به یادش نمی افتادم و بهش فکر نمی کردم آرامش واقعی رو من تو وجود سیاوش پیدا کردم هزاران بار ازین اتفاق از احساساتم ترسیدم بار ها و بارها تصمیم گرفتم ازش فاصله بگیرم.
اما احساسی در وجودم اجازه نمی داد که دوستی مثل سیاوش رو از خودم برونم یا خودمو از داشتنش بودنش در کنارم محروم کنم.حس من به سیاوش مثل حسی نبود که به سامان داشتم پس عاشقش نبودم فقط یه تکیه گاه یه همدم و یه دوست خوب.
با اتمام دومین ماه از سال جدید و با شروع خرداد ماه وارد فصل جدیدی از زندگیم شدم فصلی که سخت ترین روزها انتظارمو می کشید و من صبورانه تحمل کردم.
اون روز وقتی از مدرسه بر می گشتم سیاوش با چهره ای خندان و پر انرژی سر راهم سبز شد.
- بازم که این ماشین دختر کشتو دنبال خودت راه انداختی؟
- اولا سلام،دوما این همیشه با منه منتها به دستور جناب عالی این گوشه کنار قایمش می کردم که جلب توجه نکنه.
- و حالا امروز تصمیم گرفتی جلب توجه کنی؟
- نه خیر امروز تصمیم دارم توجه شما رو جلب کنم.
وقتی نگاه خیره منو دید خندیدو گفت:
- شوخی کردم بابا،تصمیم دارم شمارو به یک ناهار ویژه دعوت کنم البته اگه افتخار بدین...
با شیطنت گفتم:
- حتما از مامان و بابام و حامدم اجازه گرفتی مونده اوکی من بله؟
- بله،درسته حالا افتخار میدین؟
در ماشینو برام باز کردو من سوار شدم کمی جلوتر رفتیم که ایستاد:
- الان میام یه چیزی سفارش دادم باید بگیرم.
از ماشین پیاده شد قدم هاشو دنبال کردم که داخل یک گل فروشی شد و چند لحظه بعد با یک دسته گل خیلی بزرگ برگشت.
پشت فرمون نشست رو به من کردو گفت:
- تولدت مبارک عزیزم.
منکه حسابی شک زده شده بودم احمقانه پرسیدم:
- تولد من؟
- آره دیگه پس من؟یادت نبود؟تو یه همچین روزی یه هستی خانوم به هستی اضافه شد.
- وای سیاوش نمی دونم چی بگم خیلی غافلگیر کننده بود،خودم به کل فراموش کرده بودم.
- خوبه به نفع من شد که یادت نبود حالا نمی خوای اینو از من بگیری؟
- وای چرا،ببخشید حسابی هول کردم خیلی قشنگه ازت ممنونم.
حدودا سه نیم چهار بود که دسته گل به دست جلو در خونه ایستاده بودم داشتم تلاش می کردم کلید رو از تو کیفم بردارم که در باز شد.خدای من،قلبم داشت از حرکت می ایستاد باور کردنی نبود یعنی خواب نمی دیدم؟این سامان بود سامان من؟
- قصد داری همون جا وایسی؟...با توام هستی حالت خوبه؟
اونقدر از دیدن غیر منتظره سامان غافلگیر شده بودم که همونجا خشکم زده بود وقتی به خودم اومدم که دستشو به کیفم گرفتو منو تو حیاط کشید در هم پشت سرم کوبیده شد.از صدای در همه ریختند تو حیاط.
- وای هستی جونم اومدی؟
اولین نفر سماء بود که با آغوش باز و روی گشاده به استقبالم اومد.و بعد عمه مثل همیشه مهربون و دوست داشتنی.
- چه دسته گل قشنگی،مثلا می خواستیم اولین نفرایی باشیم که تولدتو تبریک میگه،همش تقصیر اون هواپیمای خیر ندیده بود که خراب شد اومدیم تورو غافلگیر کنیم خودمون غافلگیر شدیم عمه.
سماء دنباله حرف عمه مریم گفت:
- شانس با سیاوش خان یار بود چون ما همش یه ربع دیر رسیدیم اومدیم جلو در مدرسه اما دیدیم به به جا تره و بچه نیست سیاوش زرنگ تر از ما بوده...
حوصله حرفهای دو پهلو سماء رو نداشتم خودمو به عمه نزدیک تر کردمو گفتم:
- دلم براتون خیلی تنگ شده بود عمه جون،خیلی خوب کردین که اومدین.
- عمه به قربونت بره دل منم واسه شماها تنگ شده بود،چقدر خانوم شدی عمه ماشالله روز به روز خوشگل تر میشیا.
- وا مامان حرفا می زنیا همه این تغییرات، تو همین یکی دو ماهه که هستی رو ندیدی شکل گرفته؟
- یکی دو ماه که خوبه خیلی چیزا یه شبه اتفاق می افته.
تو چشمای عمه غمی بود که تا به حال ندیده بودم وقتی خوب دقت کردم احساس کردم ضعیف تر و رنجور تر از قبل به نظر می رسید انگار خیلی چیزها واسه مخفی نگهداشتن و بروز ندادن داشت کلی حرف نزدنی.در همین حین زنگ در به صدا درومد بابا با همراه حامد با کلی میوه و شیرینی وارد حیاط شدند،حامد محکم بغلم کرد و صمیمانه بهم تبریک گفت این باعث شد که دومرتبه تک تک بهم تبریک گفتند و هرکس برام آرزوی خوش بختی و موفقیت می کردند به جز سامان که از همون لحظه اول ساکت بود و فقط تماشاگر.
غروب بود که خانواده دایی هادی به جمع مهمونا پیوستن،اول از همه زن دایی خیلی صمیمانه منو به آغوش کشید و تولدمو تبریک گفت، بعد دایی و در اخر عرفان به گرمی دست داد و تبریک گفت منتظر دیدن سیاوش بودم که زندایی گفت:
- جایی کار داشت گفت ما بیایم اونم خودشو می رسونه،مگه ظهر با هم نبودین؟
- چرا،با هم بودیم.
لبخند معنادار زندایی آزارم داد وقتی هم سماء مدام تو گوشم پچ پچ می کرد از طرف دیگه قیافه بی تفاوت رفتار سرد سامان همه و همه دست به دست هم داد تا بی حوصله و از جمع جدا شدم و به حیاط پناه آوردم لبه تخت نشسته بودم که سماء کنارم نشست.
- چه زود دلت واسش تنگ شده چشم به راهشم که نشستی دیگه چه خبرا؟
- تا خواستم جواب تیکه های سماء رو بدم زنگ در به صدا درومد.صدای مامان هم مانع از ادامه حرف سماء شد
- هستی جان،درو باز کن.
لبخند قشنگ سیاوش مجبور به خندیدنم کرد با اتفاقات ظهر محبتش و روز قشنگی که باهاش داشتم،حس کردم اگه اوقات تلخی کنم در حقش ظلم کردم هیچ خودمو یه آدم بی چشم و رو نشون دادم،سیاوش روز به روزبرام عزیزتر و دوست داشتنی تر از قبل بود درست نبود که ناراحتی هام رو سر اون خالی کنم.
- سلام و تبریک مجدد.
- سلام، تشکر مجدد.
- مهمون دارین؟
- اگه تشریف بیارین تو خودتون می بینین.
- بله البته اگه شما اجازه بدین،اینجور که تو جلو در وایسادی عزرائیلم جرعت داخل شدن نداره.
با حرف سیاوش صدای خندم بلند شد:
- ای وای ببخشید بفرمایید.
با دیدن سماء گفت:
- باید حدس می زدم هیچ چیز دیدن این خانواده تورو خوشحال نمی کنه.به هر حال خوشحالم که شادو سرحالی.
- نه قبل از اومدن شما،تا الان برج زهر مار بود سلام سیاوش خان.
- سلام، سماء خانوم حال شما رسیدن به خیر.
- خیلی ممنون.رسیدنمون که به خیر نبود امیدوارم برگشتنمون به خیر بگذره.
حامد به استقبال سیاوش اومد و همگی داخل سالن شدیم که سامان از پشت سر تو گوشم زمزمه کرد:
اگه می دونستم دیدن سیاوش انقدر گل از گلت می شکفه و خنده رو لبات می شونه خودم شخصا ازش خواهش می کردم زودتر بیاد.
برگشتمو نگاهش کردم هیچ نشونه ای از خشم یا حسادت یا هرچیز دیگه ای که من دوست داشتم نبود فقط بی تفاوتی از حرفش دلم گرفت اما ترجیح دادم به خاطر سیاوش و جبران محبت های این چند وقت اخیر شاد باشم.بعد از خوردن شام و گپ و گفتی دوستانه به اصار سماء نوبت به باز کردن گادوهایی رسید که رو میز چیده شده بود.سماء جلو اومد کنار میز زانو زد و گفت:
- خب حالا از کادو کی شروع کنیم؟
- از مال من سماء جون.
- ای به چشم زن دایی عزیزم بلاخره کادو مادر پدر از مال همه مهمتره.
با دیدن پلیور دست باف که مطمئن بودم کار دست خود مامان هماست اشک تو چشام جمع شد می دونستم مدت ها سوزن دوزی کرده و چه شب ها که بی خوابی کشیده از جام بلند شم و محکم بغلش کردم
بعد از مامان سماء به سراغ بابا سعید رفت کادو بابا هم حدس می زدم از کنده کاری های دستی خودشه بابا با چوب چیزهای تزئینی زیبایی درست می کرد و کادو من قلب حکاکی شده به اسم خودم بود که معلوم بود مدت ها زمان برده به طرف بابا رفتم و خواستم دستشو ببوسم که مانع شد و منو در آغوش کشید.سماء به طرف حامد چرخید:
- حالا نوبت تواِ حامد خان.
- بله کادو من اون جعبه صورتی است.
تا سماء به طرف جعبه خم شد گفتم:
- اجازه میدی اینو خودم باز کنم؟
- البته عزیزم چرا که نه بیا خودت بازش کن.
با حوصله اروم آروم جعبه کادوپیچ شده رو بیرون کشیدم.زندایی گفت:
- معلومه حامدو خیلی دوست داریا ما داره حسیدیمون میشه.
- من همتونو دوست دارم اما حامد جایگاه خاصی تو قلبم داره یه هستی و یه داداشی.
وقتی بازش کردم حسابی تعجب کردم عرفان گفت:
- واو...چه کادویی،یه موبایل اونم آخرین و جدیدترین مدل موجود در بازار.
از خوشحالی محکم بغلش کردم مثل همیشه بنا به عادتش کمرمو چسبیدو بلندم کرد یه دور چرخیر و منو زمین گذاشت هردو گونشو بوسیدم و ازش تشکر کردم.سماء دوباره نزدیک کادوها شد و گفت:
- حالا...آهان اون کادو که خیلی بزرگ کنار دیوار چشمک می زنه خیلی کنجکاوم بدونم توش چیه مال کیه؟
- مال من قابل شمارو نداره هستی جون.
- ممنون عرفان جان زحمت کشیدی حالا چی هست؟چه بزرگه.
- اگه گفتی؟همه می تونین حدس بزنی.
عمه با خنده گفت:حتما تلویزیونه.
سامان کنار جعبه قرار گفت تکونش دادو گفت: نه مامان گلم سبکه.من می گم سرکاریه.
عرفان با جدیت گفت: منکه جرعت ندارم هستی رو بزارم سر کار.خودت چی می گی هستی؟
- منکه سردرنیاوردم اما می تونم بفهمم
نگاه پرسشگرمو به زندایی دوختم خنده شیرینی کردو گفت:
- به خدا نمی دونم خودشو سیاوش رفتن خرید
اینبار به سیاوش چشم دوختم که گفت:
- اونقدر باهوش هستی که خودت بفهمی به نظرت تو یه جعبه به این بزرگی و سبکی چی موتونه باشه جز...
- - جز....آهان فهمیدم یه عروسک بزرگ.
- آفرین.
سیاوش با همراهی بقیه تشویقم کرد و منو سماء سرگرم باز کردن جعبه از دیدن یه سگ سخید پشمالو هیجان زده به طرف عرفان رفتم.وقتی بغلش کردم سرخ شد و خجالت باور نکردنی عرفان مایه خنده همه شد.سماء به طرف سیاوش رفت و گفت:
- حالا نوبت شماست.
- سماء جان سیاوش خان کادوشونو دادن.
همزمان به دسته گل کنار سالن اشاره کردم سیاوش دست تو جیبش کردو کادویی به طرف سماء گرفت اما منو مخاطب خودش قرار داد.
- اون مقدمش بود اصل کاری اینجاست.
سماء باز با طئنه گفت:
- به به چه شود،مقدمه ای که این دسته گل باشه دیگه ببین اصل کاری چیه؟واو...محشره... فوق العادست...احسنت به سلیقتون سیاوش خان
سماء انگشتشو درون جعبه کرد و قسمتی از زنجیر طلایی رنگی رو بیرون کشید به طرف من چرخیدو زنجیرو کلی بیرون آورد یه زنجیر طلایی با یه آویز علامت اسکناس به همون رنگ، که با نگین های ریز تزیین شده بود.
- خب سیاوش خان حالا جنبه تزیینیشو در نظر بگیریم یا پیوند بین حروفشو؟
سیاوش نگاه علامت سوال دارشو به سماء دوخت.
- منظورم اینه که علامت اسکناس که جنبه تزیینی داره رو باور کنیم یا این S , H که به هم پیوند خوردن؟
سیاوش جوابی برای حرف دوپهلو سماء نداشت جز نیش خند و نگاهی معنادار.با صدای عمه توجه همه جلب شد.
- خب هستی جان بیا اینجا کنارم می خوام خودم با دست خودم بهت کادو بدم.
- چشم عمه اومدم.
عمه دست تو کیفش کرد با دیدن جعبه میخ کوب شدم.همون جعبه تزئینی که عمه مریم عاشقانه دوستش داشت همونی که وقتی درشو باز می کردم با صدای آهنگش و با چشم دوختن به دوتا عروسک زن و مردی که در حال رقص بودن به خواب می رفتم.
- این جعبه رو که یادته.بیا مال تو
- - اما عمه این...این جعبه ...یعنی شما خیلی دوسش داشتین.
- دوسش دارم ما نه بیشتر از تو،لایق تر از تو سراغ ندارم مطمئنم خوب ازش نگهداری می کنی.این با ارزشترین چیزیه که دارم و تو لایق ترین.
محکم بغلش کردم حس می کردم داره تو آغوشم له میشه همونطور ازش تشکر کردم و قول دادم مثل چشام ازش مراقبت کنم وقتی از آغوشش بیرون اومدم متوجه حالت عجیبش شدم یه دنیا حسرت تو چشماش برق می زد انگار سعی داشت با چیزی دست نیافتنی برای همیشه وداع کنه.،غم و درد تو سیاهی چشماش فریاد می زد دستاشو تو دستم گرفتم و آروم پرسیدم چیزی شده؟
با حرف من شبنم اشکی از گونش رقصید و پایین چکید.عمه سریع از جاش بلند شد و با یه معذرت خواهی خودشو به حیاط رسوند. پشت سرش وارد حیاط شدم شونه هاش می لرزید مطمئن بودم که داره گریه می کنه از
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , رمان گل مرداب قسمت هفتم - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت سوم - میهن رمان , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان گل مرداب - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت اول - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت دوم - میهن رمان , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/13 تاریخ
کد :60136

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا