تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرداب عشق (فصل ششم)



می دونستم باید گریه کنم به حال خودم و روزگارم که همه چیز دست به دست هم داده بود تا منو از پا دراره، منی که حتی توان فریاد زدن و گریستن نداشتم چه برسه جنگیدن، با زمین و زمانی که باهام سرِ جنگ داشتن. فقط عقب نشینی کردم، اونقدر که شب و روزم فقط تو چهار دیواری اتاقم سپری می شد، فقط گاهی اوقات وقتایی که پدر از سر کار برمی گشت برای خردن شام دور هم جمع می شدیم، بیشتر وقتا از حامد خبری نبود شبا که خونه عمه می موند تا تنها نمونن به مامان و بابا هم گفته بود کارای اداریِ سامان رو انجام میده، تنها کاری که از دستم بر می اومد این که دعا کنم حامد خودشو درگیر کارای خطرناک نکنه دوری حامد هم دلتنگیمو بیشتر می کرد. ازینکه اسمی از سیاوش نبود خوشحال بودم اما دلم نمی خواست باور کنم که از نبودش ناراحتم.وقتی از صحبت های مامان و بابا فهمیدم دوروز بعد از اون ماجرا سیاوش غیبش زده و کسی ازش خبر نداره خودمو به خاطر دور کردنش و نگرانی خانوادش مقصر میدونستم.
درست یک ماه از رفتن سام می گذشتبه اصرار مامان عمه مریم و به همراه سماء چند روزی خونه ما مهمون شدند حامد هم که خیالش از بابت تنهایی اونا راحت شد اجازه گرفت تا چند روزی همراه دوستانش به شمال بره.نصف شب از صدای تلفن از خواب پریدم و چند ثانیه بعد صداهای نگرانی که سعی داشتند اروم صحبت کنند از اتاق بیرون اومدم که مامان و بابا با عجله در حال بیرون رفتن بوردن با تعجب پرسیم:
- کجا میرین این موقع شب؟
- مامان که نگرانی و دست پاچگی از سرو روش می بارید سکوت کردو بابا سعید گفت:
- هیچ جا بابا، تو برو بخواب عمه پیشت میمونه ما هم،زود برمیگردیم.
نگاه عمه ترسِ تو چشاش پریشون ترم کرد عمه دخالت کردو گفت:
- چیزی نیست عزیزم آقا بزرگ حالش بد شده مامان و بابات میرن و زود برمیگردن.
کم کم آروم شدمو به اتاق برگشتم زیاد نگران نبودم آقا بزرگ برای من فقط یه اسم بود فقط تو عکس دیده بودمش.قبل از اینکه ما به دنیا بیایم درست با ازدواج عمه مریم با هردو خانواده قطع رابطه کرده بود. صبح زود با دلشوره عجیبی از خواب پریدم شماء کنارم نبود از اتاق بیرون اومدم که صدای غمگینِ سماء از تو حیاط به گوشم خورد:
- مامان یعنی حالش خوب میشه؟
عمه با صدای گریونی گفت: امیدت به خدا باشه عزیزم.
با خودم گفتم یعنی سماء به خاطر پدر بزرگی که تا به حال ندیدتش و عمه به خاطر پدری که از خانواده طردش کرد این همه نگرانن؟که صدای پر از ناله عمه درجا خشکم کرد:
حامد جان عمه الان چه وقت شمال رفتنت بود قربونت بشم؟ دلم گواهی بد میداد چرا عمه با گریه از حامد یاد میکرد ناخداگاه اتفاق دیشب تو ذهنم مرور شد، ترسِ چشمای عمه نگرانی مامان و بابا حرفای الانِ سماء، صدای زنگ تلفن مانع از فکر کردنم شد عمه هراسون به طرف تلفن خیز برداشت:
الو...الو داداش...الو صدات نمی یادحامد حالش خوبه؟...داری گریه می کنی؟ چی شد؟ چی؟ حامد؟نه نه خدا...خدا...خدایا...
تلفن از دست عمه افتاد خودشم پخش زمین شدو با ناله و گریه حامد و صدا میزدسماء به طرفم دویدو تازه متوجه حظور من شد با دیدنم خشکش زد:
- هستی جان نترس...چیزی نیست.هستی؟ هستی؟ مامان بیا هستی...
دیگه چیزی نفهمیدم، وقت چشمام باز شد تصویرِ تارِ زن دایی ماهرخ و در کنارش سماء واضح شد.دیوارای سبز رنگ صدای بلند گو بوی امپول و الکل و سرم توی دستم همه چیز رنگ و بویِ بیمارستان میداد.چشمای به خون نشسته زندایی رنگ و روی زردش دست لرزون سماء لباسهای سیاهِ تنشون گواهی بر حادثه شومی میداد که نمی خواستم باورش کنم لحظه های آخرو خوب به یاد داشتم. زندایی جلوتر اومد:
- سلام عزیزم بیدار شدی؟
- من کجام؟ می خوام برم خونه زن دایی،مامانم کجاست؟
- آروم باش گلم یه کم فشارت پایین بود آوردیمت بیمارستان
- گفتم می خوام برم خونه مامان کجایی؟ حامد؟ حامد؟
عکس العما سماء بعد ار آوردن اسم حامد دلمو فرو ریخت عصبی شده بودم خواستم از رو تخت بلند شم که زندایی جلوم ایستاد:
- کجا عزیزم؟ سرم دستته.
- ولم کنین می خوام برم خونمون.
- پرستار با عجله وارد اتاق شد:
- چه خبر خانوم اینجا بیمارستانه ها.
- می خوام برم خونه به اینا بگین منو ببرن خونه.
- خیلی خب الکی داد نزن الان میگم دکتر بیاد مرخصت کنه.
- پیر مرد سفید پوشی وارد اتاق شد چندین بار نگاه مهربونشو به چشام دوخت رو به پرستار گفت:ایشون مرخصن.
- زندایی هراسون به طرف دکتر رفت و اروم چیزی زمزمه کرد اما دکتر برعکس با صدای بلند پاسخ داد:
- - متوجهم خانومه محترم ایشون دوروزه اینجا بستریه الانم خدارو شکر حالشون مسائده میتونن برن.تازه اینطوری حال ایشون بدتر میشه که بهتر نمیشه،ببرینش بزارین همه چیزو ببینه تا باور کنه این کاراتون اشتباهه محضه.
دکتر از اتاق بیرون رفت دوروز بود که من اونجا بودم هر لحظه که به خونه نزدیکتر میشدیم اضطرابم بیشترو قلبم تندتر میزد نگاهم به کوچه افتاد پرچم های سیاه، صدای قرآن، آدم های سیاه پوش، از ماشین پیاده شدم چشمم به دوتا حجله چراغونی شده افتاد که کنارِ درِخونمون قرار گرفته بود. خدایا چی میدیدم؟ عکسِ داداشی من،صورت خوشگلش، دور قابش یه روبان سیاه جا خوش کرده بود. طاقتِ دیدنشو نداشتم دروغ بود اینا همش یه خوابه یه شوخیه دستمو جلو بردمو قابِ عکسو تو دستام گرفتم پاهام قدرت نداشت زانوهام تحمل نکرد خم شدو زمین افتادم.ما بین زندایی و سماء که با گریه سعی داشتن از رو زمین بلندم کنن بابارو دیدم که به طرفم میدوید باورم نمیشد چرا بابام انقدر پیرو شکسته و خمیده به نظر میرسید؟ مگه چند روز یا چند سال گذشته بود؟ دورم پر از جمعیت بود عمه، سماء، زن دایی، بابا آدمایی که نمی شناختم چرا همشون گریه می کردن چرا من نمی تونستم گریه کنم؟چرا من نمی تونستم ضجه بزنم چرا نمی تونستم به خاطر بلایی که سرم اومده بود به حال خودم اشک بریزم؟ انگار یکی صدام میزد عمه مریم بود؟
- گریه کن عمه، گریه کن بزار راحت شی،حامدت رفت...گریه کن هستی...
خودمو از اغوشش بیرون کشیدم هنوز صدام میزد باید میرفتم خودش بود من صداشو لحنشو خوب می شناسم چرا پاهام تگون نمی خورد؟ چرا هیچ قدرتی نداشتم؟ حامد صدام میزد از جام بلند شدم به طرف ساختمون رفتم انگار پاهام مال خودم نبود رو زمین کشیده میشد دستمو به نرده ها می گرفتمو خودمو از پله ها بالا میکشیدم دروغ بود همشون دروغ میگفتم داداشیِ من تو اتاقش بود صدام میزد من صداشو میشنیدم اون نرفته اون تو اتاقشه داره منو صدا میزنه باید برم تمام توانمو جمع کردمو در اتاقشو حل دادم باز شد اما اثری از حامد نبود داداشیِ من تو اتاقش نبود دیگه چیزی نفهمیدم.
- داره به هوش میاد.
با صدای ناشناسی چشم باز کردم پسر جوونی در حالی که چیزی با امپول به سرمم اضافه میکرد به نگاهم لبخند زد. نگاهش صورتش مثل صداش غریب بود تا حالا ندیده بودمش نمی شناختمش.
- هستی دخترم خوبی عزیزم؟
با نگاهم صدارو دنبال کردم چشمای قرمزِ گود رفته اش نگاه غمدارِ پر از اشکش طاقت دیدنشو نداشتم دیدنِ گریه هاش عذابم میداد نمی تونستم کاری کنم توان هیچ کاری رو نداشتم.
- هستی جان مامان، چرا حرف نمی زنی؟ چرا چیزی نمی گی؟ چرا گریه نمی کنی؟
می خواستم اما نمی تونستم توان حرف زدن نداشتم یه چیزی راه گلومو بسته بود یه خاری که تو گلوم فرو می رفت و اجازه نمیداد دهن باز کنم.
- نگران نباشین زن عمو خوب میشه، فقط یه شکِ عصبیه.
نه برام آشنا نبود حوصله نگاه و لبخند مسخرشو نداشتم چشمامو بستم انگار فهمید باید چیکار کنه.
- خب دیگه زن عمو،با اجازتون من دیگه میرم شما هم اجازه بدین هستی جان استراحت کنه باید بهش فرصت داد شما و عمو هم مراقب خودتون باشین.
- ممنونم محمد جان،زحمت کشیدی.
- خواهش میکنم خدانگهدار.
محمد؟ این دیگه کیه؟حتی اسمشم آشنا نبود مامانمو زن عمو صدا زد چقدر راحت و صمیمانه صحبت میکرد نه حوصله فکر کردن پیدا کردم نه زمانشو تا چشم باز کردم خواب مغلوبم کرد.
یک هفته ای گذشت هنوز نه می تونستم چیزی بخورم نه حرف بزنم، به پیشنهاد همون پسر جوونی که محمد نامیده می شد چند روزی باید از خونه و اون محیط شلوغ دور می شدم، و به اصرار زندایی ماهرخ چند روزی بود که به خونه دایی هادی اومده بودم.تمام مدت زندایی با مهربونی و صبوری ازم مراقبت می کرد.
درِ اتاق باز شدو زندایی بایه کاسه سوپ جلو اومد کنار تخت نشست و در حالی که قاشق رو به دهنم نزدیک می کرد با التماس گفت:
- بخور زندایی مثل جنازه شدی،رنگ تو روت نیست ببین چقدر ضعیف شدی...
نمی تونستم گلوم خشک شده بود حتی قدرت باز کردن دهنمو نداشتم تمام این چند روز به زورِ سرم و آمپول های تقویتی زنده مونده بودمو نفس میکشیدم. اشک تو چشای زتدایی خونه کرد با لحن مهربون تری گفت:
- الهی قربونت برم ، یه قاشق فقط یه قاشق به خاطر من به خاطر مامانت که امیدش به تواِ...
دلم می خواست اشک نشسته رو گونش رو پاک کنم اما توانی واسه این کار نداشتم . زندایی غمگین تر از همیشه از کنارم بلند شدو گفت:
- باشه نخور...
- نه خیر نمیشه مگه دستِ خودشه باید بخوره.
باورم نمی شد یعنی خودش بود؟خواب نمی دیدم؟با اینکه ضعیف و لاغر به نظر می رسید بازم همون سیاوش بود اون برگشته بود. جلو اومد کاسه سوپ رو از مامانش گرفت و جای قبلی زندایی نشست.لبخند کوچیکش دلمو آروم می کرد هنوز از دیدن غیر منتظرش متعجب بهش چشم دوخته بودم.
- چیه؟ جن دیدی؟ بخور...
سرمو به طرف دیگه ای برگردوندم،نگاهِ سیاوش دیگه مثل قبل نبود بی تفاوت،خشن، خالی از حساس ، نمی شد چیزی از نگاهش فهمید.شاید همین طرز نگاه،آزارم میداد ازینکه زودتر برنگشته بود در حالی که می دونست بهش نیار دارم. قاشق رو نزدیک تر اوردو حرفشو تکرار کرد بی توجه به حرفش به سمت دیگه ای چشم دوخته بودم.با صدایی که نه محبت، نه ملایمتی داشت باز حرفشو تکرار کرد نمی دونم چی بهم قدرت داد چی انقدر عصبیم کرد که دستم جلو اومدو قاشق رو پس زدم با عصبانیت زیاد از جاش بلند شد کاسه سوپ رو به دست زندایی دادو به طرفم برگشت دستمو گرفت و با قدرت از تخت بیرونم کشید. اونقدر ضعیف شده بودم که حتی نمی تونستم رو پاهام بایستم.رو زمین به دنبال سیاوش کشیده می شدم زندایی با گریه و التماس از سیاوش می خواست رهام کنه اما بی توجه به مادرش حتی وضعیت بد من همینطور پیش می رفت. وقتی به پله ها نزدیک شدیم با یه حرکت از رو زمین بلندم کرد یه دستش زیر گردنم و دست دیگرش زیر زانوهام، منو رو دستاش به طرف بیرون برد تو ماشین گذاشت و نگام کرد هیچ عکس العملی نشون ندادم دوباره به طرف خونشون رفت و به یه چشم بهم زدن برگشت شال سیاه رنگی رو سرم انداخت و پشت فرمون نشست. تمام رفتار سیاوش حرکاتش منو یاد روز رفتنش انداختخشمش عصبانیتش،سرعت زیادش اما اینبار ازش نمیترسیدم یه چیزی آروم آروم تو گلوم فرو می رفتانگار تازه یادم افتاده بود که اون روز چی بهمون گذشت و سیاوش منو ترک کرد و روزایی که بهش نیاز داشتم کنارم نبود.
سیاوش ترمز کردو پیاده شد کمکم کرد تا منم پیاده شم به اطراف نگاه کردم آدما دسته دسته یه گوشه جمع شده بودنو گریه می کردن لباسای سیاه عذابم میداد تازه فهمیدم که سراز بهش زهرا درآوردیم.
- بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم.اینجارو نگاه کن حامد اینجاست،این قبر حامدِ ،
دلم نمی خواست نگاه کنم چقدر سیاوش بی رحم شده بود مغزم تیر می کشید با هر حرفش خاطراتم با حامد جلو چشام میامد سیاوش فریاد میزد اما هیچی نمی شنیدم فقط لباش تکون می خورد صورتش از شدت عصبانیت قرمز شده بود سیاوش رو به روم ایستاد دستاشو رو شونم گذاشتو محکم تکونم داد:
- هستی بفهم و باور کن که دیگه حامد اینجا نیست حامد رفته اما تو هستی زنده ای نفس میکشی مادرت هست پدرت هست اونا امیدشون به تواِ به بودنت اما نه اینجوری سالم و سرِ حال تو داری عذابشون میدی حامد رفته ولی ما هستیم ،من هستم لعنتی به خاطر تو...
منو با خودش رو زمین نشوند دستمو گرفت و رو خاک مالید :
- ببین این خاکه، حامد اینجاست زیرِ این خاکا اما تو اینجایی.
باز صداشو میشنیدم کاش نمی شنیدم چقدر ظالمانه حرف میزد حرفاش داغونم می کرد تا مغز استخونمو می سوزوند، باید بهش بگم که حامدِ من زندست اون هیچ وقت منو تنها نمی زاره حامد اینجاست آره اینجاست داره صدام میزنه صداشو میشنوم.
قدرت گرفتم صدای حامد بهم جون می داد دستمو رو خاک مالیدم صدام میزد انگار کمک می خواست باید کمکش می کردم چنگ زدم هربار محکمتر از قبل باید حامدو ازون زیر بیرون میکشیدم.
- چیکار می کنی؟ باتوام هستی؟
- ولم کن حامد اونجاست داره صدام میزنه.کمک می خواد.
- تو داری حرف میزنی...بس کن هستی چیکار می کنی؟
- حامد میترسه سیاوش، اون از تنهایی و تاریکی میترسه اونجا تاریکه داره صدام میزنه می خواد برم پیشش.
مثل دیوونه ها خاک و کنار میزدم صدای حامد تو مغزم بود خاطراتش صورتش لبخندش شوخی هاش محبتش نه حامد نرفته منو تنها نمی زاره من حالا حالاها بهش نیاز دارم این افکارِ کشنده دیوونه ترم می کرد فکر اینکه دیگه نبود دیگه نمی دیدمش از خود بی خودم می کرد.
سیاوش دستامو گرفت نگاه ملتمسشو به چشمام دوخت:
- تورو خدا بس کن هستی.
قدرتم برگشته بود خودمو از دستش بیرون کشیدم مدام فریاد می زدم که می خوام برم پیشش هیچ چیز جلودارم نبود جز سیلی سیاوش که یه بار دیگه بهم فهموند کجا هستم و چی به روزم اومده.دیگه آروم بودم دیگه چنگ نمی نداختم زمینو نمی کندم دیگه حامد صدام نمی زد اما داشتم گریه می کردم اشک هام سرازیر شد بغضم ترکید راه گلوم باز شده بود من در آغوش سیاوش تکیه به سینه گرم و پهنش گریه می کردم زار میزدم به پهنای صورتم اشک می ریختم به جبران تمام روزو شبایی که نتونستم ناله سر بدم اشکی از دوری حامد،اشکی که از نبودنش خبر می داد، ازینکه دیگه بر نمی گرده دیگه نمی بینمش ازینکه تنهای تنها شده بودم.باورم شد حامد رفته و منو با یه دنیا دردو حسرت و تنهایی و عذاب تنها گذاشته اون، تنهام گذاشت درست موقعی که به بودنش به موندنش در کنارم نیاز داشتم.
وقتی چشم باز کردم دو جفت چشم نگران بهم چشم دوخته بود، چشمان آشنایی که مهربون و دلسوزانه تو این مدت ازم مراقبت کرده بود، چهره نگران زندایی ماهرخ به محظ باز شدن چشمام لبخند زد:
- بیدار شدی عزیزم؟ خوبی؟
پلک هامو به نشانه مثبت بودنِ جوابم رو هم گذاشتم نگاهم چیزی یا کسی رو جست و جو می کرد وقتی سرم به طرف دیگه چرخید لبخند کمرنگش خبر از بودنش می داد دلم آررامشِ بیشتری گرفت که حداقل حظور سیاوش در کنارم خواب و خیال نبوده. صدای ضربه به در مجبورم کرد از سیاوش چشم بردارم و به در نگاه کنم.چهره اش آشنا بود اما نمی دونستم کیه یا حتی اسمش چیه؟ سیاوش به محظ ورود پسرِ جوان، بلند شد و جلو رفت با احترام دست داد و با صمیمیت گفت:
- به دکتر سپهرِ خودمون...
درست مثل سیاوش صمیمانه و گرم رفتار می کرد به طرف من اومدو گفت:
- حالِ مریضِ بد اخلاقِ من چطوره؟
تا به خودم اومدم دستم تو دستاش بود حسابی جا خوردمو نا خداگاه دستم به عقب کشیده شد با تعجب اما لبخند به لب با لحنِ پراز ارامشی گفت:
- نگران نباشید، قصد آزار شما رو ندارم فقط می خواستم نبضتو بگیرم تا مطمئن بشم وضعیت درونیت مثل ظاهرت رو به بهبوده.
نگاهم به چشمای سیاوش دوخته شد لبخندِ محوی زدو گفت:
- ایشون دکتر محمدِ سپهر هستن.فکر می کنم اونقدر باهوش هستی که از شباهت فامیلی متوجه بشی که باهات نسبتی دارن. پس غریبی نکن اجازه بده دکترت کارشو انجام بده تا سرِ فرصت مفصل به هم معرفی شین.
نگاه سیاوشو دنبال کردم که به پسر جوانی که حالا می دونستم دکترِ و یبه نسبتی هم باهام داره ختم شد. بهش چشم دوختم و سعی کردم به ذهنم فشار بیارم که این پسرِ جوان کی میتونست باشه؟در حالی که مشغول معاینه بود گفت:
- فکر کنم،الان بهترین فرصته چون چشمای کنجکاوِ هستی اجازه نمیده تمرکز کنم.
تازه به خودم اومدمو با خجالت نگاهِ خیرمو ازش گرفتم و به زمین دوختم چهره اش مهربونتر شدو گفت:
- بنده محمدِ سپهر، پسرِ عمو محمودِ شما هستم البته حق دارین عمو محمودتون رو هم نشناسین چون تا حالا ندیدینشون ولی اسمشونو که شنیدین؟
دوباره نگاهش کردم آره درسته چهره اش شبیه عکسی بود که تو آلبومِ خانوادگی بابا سعید دیده بودم و بابا اون مرد خوش قیافه رو برادر بزرگش محمود معرفی کرده بود چقدر شبیه جوونی هایِ پدرش بود. تا نگاهم به دستش افتاد سریع دستمو کشیدم:
- نه تورو خدا، دیگه ازین آمپول های خواب آور بهم نزنین دیگه نمی خوام بخوابم.
- به به ، گوشِ ما روشن بلاخره صدایِ دختر عمویِ عزیزمون رو شنیدیم، راستش کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که زن عمو بهم نگفته دخترِ ناز و خوشگلش قدرتِ تکلم نداره.
از حرفش گونه هام سرخ شد چقدر راحت و بی رودرواسی صحبت می کرد لبخند بزرگی زد و دوباره گفت:
- محظِ اطلاعِ شما، این آمپول خواب آور نیست بلکه تقویت کنندست تا یه کم جون بگیری.
زندایی سریع از فرصت استفاده کردو گفت:
- اگه می خوای دیگه سوراخ سوراخ نشی باید حسابی غذا بخوری.
با شنیدنِ اسم غذا صورتم کج و کوله شد که از نگاهِ سیاوش دور نموند با بدجنسی گفت:
- پس آمپول و بزن دکتر.
- نه، خواهش میکنم سعی می کنم غذا بخورم.
زندایی با خوشحالی از جا پرید:
- پس من رفتم که سوپ بیارم بخوری.
صدای محمد مجبورم کرد نگاهش کنم:
- خوشحالم که حالت بهتر شده، امروز می تونم با خبرای خوب برم پیشِ مامان و بابات.
- حالشون خوبه؟
- خوبن، اگر بشنون از آمپول و سرم خبری نیست بهتر هم میشن. خب دیگه با اجازتون من دیگه برم.
سیاوش نزدیک اومد و خیلی با احترام و رسمی تشکر کرد. دکترِ جوان در حالی که یه نیم نگاه به من و نیم نگاهِ دیگرش یه سیاوش بود گفت:
- اولا نیاز به تشکر نیست وظیفمه .دوما لطفا منو محمد صدا کنین.
- ممنون آقا محمد، خلاصه که این چند وقت حسابی زحمتت دادیم.
نگاهِ آزار دهندش به من دوخته شد:
- دیدنِ هستی رحمته نه زحمت. امیدوارم هرچه زودتر حالت بهتر شه.
اصلا باهاش احساس راحتی نمی کردم حتی نتونستم یه تشکر خشک و خالی کنم. باز سیاوش به جای من جواب داد.
- ممنون شما لطف داری آقا محمد خانِ دکتر باشی.
محمد لبخندی تحویلِ سیاوش دادو هردو با هم از اتاق خارج شدند. جند ثانیه بعد زندایی سینی به دست وارد شد:
- بیا عزیزم بخور که جون بگیری.
با صبوری و مهربونی سوپ، دهنم می ذاشت. دقیق نگاهش کردم حس کردم تو این چند وقت خیلی بهش سخت گذشته چون صورتش بی روح و غمگین به نظر می رسید از یه طرف یه مدت بی خبری از سیاوش و تحملِ دوریش بعدشم که مراقبت از من. باید ازش تشکر می کرد:
- به خاطر همه چیز ممنونم شما خیلی مهربونید با اینکه خیلی وقته مامانمو ندیدم اما با وجودِ شما و محبت هاتون احساسِ دلتنگی نمی کنم.
دستای گرمِ زندایی قطره اشکِ نشسته رو گونم رو پاک کرد:
- نیازی به تشکر نیست من خودم خواستم که کنارت باشم تو مثلِ... مثلِ دخترِ نداشتم برام عزیزی.
- ای بابا یه مدت زور زدیم گریه اش رو دربیاریم حالا باید دلقک بازی دربیاریم گریه اش و بند بیاریم. می گم یه وقت سردیت نشه؟ خیلی داره بهت خوش میگذره ها. دکترِ شخصی که داری پرستارت هم که عاشقانه ازت مراقبت میکنه غذا هم که تو دهنت میی ذاره اتاقِ بنده رو هم که تصرف کردی و به روی خودتم نمی یاری.
فقط نگاهش می کردم چقدر بودنش برام آرامش بخش بود ازینکه سیاوش هم درست مثل مادرش تغییراتِ ظاهریش نشون می داد چقدر بهش سخت گذشته بیشتر خجالت زده می شدم نگاهمو ازش گرفتمو به زمین چشم دوختم زندایی فکر کرد از حرفای سیاوش ناراحت شدم معترضانه گفت:
- سیاوش؟
- چیه مامان جان من نه دکترشم نه پرستارش که نی نی به لالاش بذارم.
چشم غره زندایی به سیاوش خنده مهمون لبام کرد زندایی به طرف من چرخیدو گفت:
- ولش کن زندایی اصلا به حرفاش اهمیت ندیا.داره باهات شوخی می کنه بخور.
رومو برگردوندمو گفتم:
- دیگه نمی خورم.
- تو که هیچی نخوردی؟
باز سیاوش دخالت کرد و جلو اومد در حالی که مادرشو از رو تخت بلند می کرد بلند بلند غر می زد:
- وقتی من بهتون می گم لوسش نکنین واسه اینه بده به من کارِ خودمه.
زندایی جاشو به سیاوش دادو گفت:
- پس من می رم یه فکری واسه شام کنم قراره آقا سعیدو هما جون بیان دخترِ گلشونو ببینن.
سیاوش گوشه تخت جا گرفت قاشوقو نزدیکِ دهانم کردو با جدیت گفت:
- حالا می خوری یا با کتک بریزم تو حلقت؟
دستمو رو گونم کشیدمو گفتم:
- نه می خورم دیگه طاقتِ تو گوشی هاتو ندارم.
با حرفِ من وارفت سرشو زمین انداخت و زیر لب زمزمه کرد:
- معذرت می خوام.
- اشکال نداره بلاخره یه روز طلافی می کنم.
در حالی که نگاهش هنوز به گلهای قالی خیره مونده بود با پوزخندی زیر لب گفت:
- قبلا این کارو کردی.
- یادم نمی یاد همچین کاری کرده باشم.
سرشو بلند کردو با لحن خشکی گفت:
- جز این خیلی چیزا هست که یادت نمی یاد.
حرفش حرصمو درآورد با حرص جواب دادم:
- درست مثلِ تو.من حداقل یادم هست یه روزی با هم دوست بودیم اما تو چی؟
- یه روزی...خودت خواستی که تمومش کنیم.
با درماندگی ناله کردم:
- اما حالا می خوام که دوباره...
- بدونِ اینکه اجازه بده حرفم تموم شه بلند شدو به طرفِ در رفت با وحشت گفتم:
- نرو سیاوش، داری می بینی که تو نبودنت چی به سرِحال و روزم اومد این برات کافی نیست؟ تن.هام نزار نمیبینی که به بودنت بیشتر از همیشه نیاز دارم ببین..
به طرفم چرخیدو با عصبانیت تو حرفم پرید:
- من بازیچه تو نیستم که هروقت خواستی برم هروقتم دستور دادی بمونم.
نگاهِ غمگینمو به چشمایِ بی تفاوتش دوختم:
- امروز بیشتر از هر وقتِ دیگه ای به یه تکیه گاهِ مطمئن نیاز دارم تکیه گاهی که پناهِ دله شکسته تنهام باشه...
با صدایی که به سختی شنیده می شد جواب داد:
- دیگه نمی تونی به دیواری تکیه کنی که هر لحظه امکان داره فرو بریزه...
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه به من پشت کردو رفت.
مامان و بابا یه همراه سماء به دیدنم اومدن.همشون از بهبودیم احساس رضایت کردند، سیاوش تا اخرِ شب برنگشت با اینکه زندایی برای موندنم اصرار می کرد اما دیگه درست نبود با وجودِ سیاوش بیشتر، بمونم. به خصوص که عرفان و دایی هادی فردا از سفرِ تجاری برمی گشتند. وقتِ خداحافظی با بغض و اشکِ چشم از زندایی تشکر کردم:
- واسم خیلی سخته ازتون جدا شم حسابی بهتون عادت کرده بودم.بابتِ تمام این روز
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان گل مرداب قسمت سوم - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت هفتم - میهن رمان , رمان گل مرداب - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت دوم - میهن رمان , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی - 15 , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی - 4 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/13 تاریخ
کد :60135

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا