تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرداب عشق (فصل هفتم)


 دلمو به دریا زدمو از سیاوش خواستم تا در اولین فرصت ببینمش زودتر از اونی که فکرشو می کردم جلو در ظاهر شد با دیدنِ قیافش حرفم یادم رفت:
- بپر بالا که به کمکت نیاز دارم...
- چه خبره سیاوش؟ چقدر هیجان زده ای؟
سوار ماشین شدم و حرکت کردیم نفسِ عمیقی کشیدو گفت:
- یادته اون شب که به دیدنِ شیما می رفتی در موردِ دوستِ منو سماء و ازدواج و اینا حرف زدیم؟
- خوب آره... همون دوستت که قراره من بهش یه چیزی بگم.
- چی بگی؟
- همون جریانِ دوست و دشمن دیگه.
- آهان... تو اون شب بهم نگفتی که سماء کسی رو دوست داره یا نه؟
- ببین سیاوش من اصلا سراز این کارات و حرفات درنمی یارم اگه می خوای جوابتو بدم انقدر منو گیج نکن رک و راست بگو چی می خوای بگی و هدفت ازین حرفا چیه تا منم رک و راست بهت یه چیزایی بگم که جوابِ سوالتم هست.
- اوکی قبول... ولی این دوستم که اگه خدا بخواد قراره داماد شه اصرار داره فعلا ناشناس بمونه.
- باشه قول می دم. مگه من می شناسمش که می خواد ناشناس بمونه
- بله که میشناسی دکتر جانِ خودمونِ.
- محمد؟
- بله محمد، جنابِ آقایِ محمدِ سپهر دوستِ بنده و پسر عمویِ شما.
منکه حسابی از شنیدنِ این حرف جا خورده بودم با ناباوری گفتم:
- وای...باوم نمیشه یعنی محمد...یعنی سماء....یعنی اون دوستت که می گفتی...
- چته؟ چرا معما می سازی؟ ماجرا خیلی سادست محمد به سماء علاقمنده همین...
- وای نه سیاوش اگه تو هم می دونستی ها نمی گفتی ماجرا سادست هنوز باورم نمیشه...
- میشه یه جوری بگی منم سردربیارم؟ من چیرو نمی دونم؟
- اینکه سماء عاشقه...
- جدی؟
نگاهش کردم حسابی وا رفت انگار خبرِ خیلی بدی شنیده بود با ناراحتی گفت:
- بیچاره محمد اگه بفهمه...
- بیچاره محمد؟ بیچاره سماء شما پسرا خیلی بد جنس و مغرورین. اون سماءِ بیچاره هر ثانیه از یه عشقِ یه ظاهر یه طرفه می سوخت پسری که سماء دل بستش شده بود هیچ توجهی بهش نشون نمی داد اونقدر عذاب کشید تا به اون حال افتاد اون شب که تشریف آوردین با دکتر جونتون یادته؟ خدا بگم چیکارش نکنه اگه زودتر زبون باز می کرد یا حداقل منو در جریان می ذاشت اون سماءِ احمق کارش به اینجاها نمی کشید.
سیاوش هنوز با گنگی نگاهم کرد مشخص بود زیاد سراز حرفام درنیاورده با لحنِ کنایه آمیزی گفتم:
- تو که انقدر خنگ نبودی ماجرا خیلی سادست سماء به محمد علاقمنده همین...
چشمایِ سیاوش از شدتِ تعجب گرد شده بود با دهانِ باز فکر کردو گفت:
- پس... پس هم سماء هم محمد...
باهاش همصدا شدمو گفتم:
- به هم علاقمندن.
هردو خندیدیمو من با خوشحالی دست زدم سیاوش متفکرانه گفت:
- هردوشون همدیگرو دوست داشتن بدونِ اینکه اون یکی بدونه...
من هم با مرورِ اون لحظه ها گفتم:
- هردوشون همدیگرو دوست داشتن و خیال می کردن اون یکی دوسش نداره
- اونوقت محمد پیشِ من اعتراف کردو ازم کمک خواست
- و سماء به من
- هردوتاشون رازِ دلشونو به ما گفتن
- و ما هم سکوت کردیم
- آره ولی خدا سکوت نکرد ببین چه زود همه چی جور شده...
- خیلی هم زود نبودا سماء ازین فشارِ عصبی رو به مرگ شد.
- محمد هم اون شب دستِ کمی از سماء نداشت اون شب به چشم دیدمو باور کردم علاقه محمد به سماء واقعیه...
- سیاوش؟ چرا محمد اصرار داره گمنام باشه؟
- خب اولاً که می ترسید سماء شخصِ دیگه ای رو دوست داشته باشه بعدشم به خاطرِ خانوادشه...
- خانوادش؟
- آره انگار پدر بزرگت مخالفه. البته هنوز فقط با مادرش حرف زده اما تقریبا مطمئنه که به خاطرِ جریانِ عمه مریمت راضی به این وصلت نمیشه.
- اوهوم آقا بزرگ حتی راضی نشد واسه مراسمِ حامد پا بزاره چه برسه به این چیزا
- از شانسِ ما این دکتر جان نورِ چشمی آقا بزرگشون تشریف دارن رضایتِ ایشون هم خیلی واسش مهمه...
- خیلی دوست دارم این آقا بزرگ رو ببینم.
- با این تفاسیر من یکی که جرعتشو ندارم
- می گم فعلا بهتره یه فکری به حالِ این دوتا عاشق کنیم
- با یه قرارِ ملاقات چطوری؟
- موافقم،اما بیا بهشون نگیم که قراره چه کسی رو ملاقات کنن.
- منم موافقم پس تو به سماء بگو یه خواستگارِ خوب
- تو هم به محمد بگو یه دخترِ عاشق
با نظرِ سیاوش بعد ازظهرِ روزِ بعد یه قرار ملاقات براشون ترتیب دادیم و از دور نظاره گرِ عکس العمل هردو میشیم. همه چیز طبقِ قرار پیش رفت راضی کردنِ سماء سخت بود اما بلاخره قبول کرد یک ساعت زودتر از سماء به بهانه دیدنِ سیاوش از خونه بیرون زدم قرارمون تو کافی شاپِ یکی از دوستانِ عرفان بود دو تا میزِ دونفره آماده شده بود اما میزِ من و سیاوش جوری بود که متوجه ما نمی شدن اما ما به خوبی می دیدیمشون.درست یک ربع مونده به ساعتِ قرار محمد کلافه و سردرگم از راه رسید و سماء درست سرِ ساعت حاظر شد واقعا لحظه دیدنی بود محمد از دیدنِ سماء جا خورد و سماء شرمگین و خجالت زده سربه زیر انداخت از این فکر که هردوشون به لحظه وصال نزدیک و از فراغ دورتر می شدن غرقِ خوشحالی بودم هیچ کدوم جرعت نگاه کردن نداشتن چه برسه به حرف زدن سیاوش تصمیم گرفت به این سکوتِ طولانی پایان بده قرارمونو شکستیمو به کمکشون رفتیم با دیدنِ ما محمد عصبی از جاش بلند شد و سماء خجالت زده شد جرو بحثِ کوتاهی بینِ محمدو سیاوش ردو بدل شد از خنده هایِ زیبایِ سیاوش معلوم بود همه چی خوب پیش میره از زیرِ میز دستایِ لرزانِ سماء رو گرفتم یخ زده بود دستشو تو دستم نگهداشتمو سعی کردم آرومش کنم. سیاوش، محمد رو به طرفِ میز کشیدو هردو کنارِ هم و مقابلِ ما نشستند با شوخی هایِ سیاوش و گذشتِ زمان، کم کم یخشون باز شد به هم نگاه می کردند و گاهی مخاطبِ حرفِ هم قرار می گرفتند با اشاره سیاوش یا خیالِ راحت تنهاشون گذاشتم چون مطمئن بودم سماء همه چیرو بی کم و کاست برام تعریف می کنه.
و حالا مدت هاست که از اون روز می گذره محمد و سماء بعد از رضایتِ آقا بزرگ با هم ازدواج کردن و حاصلِ ازدواجشون مهشید، وروجکِ سه ساله ای که بی نهایت دوستش دارم به محمد و سماء نگاه کردم بعد از گذشتنِ پنج سال از اولین روزی که هردوشون اعتراف کردن که بهم علاقمندن می گذره اما هنوز درست مثلِ همون روزِ اول نگاهشون عاشقانست احساساتشون نسبتِ به هم نه تنها کمرنگ نشده بلکه با گذشتِ زمان عاشقانه تر از زندگی زیباشون، از کنارِ هم بودنشون لذت می برن.

- خیلی تو فکری؟...
سرمو بالا گرفتمو نگاهش کردم با خودم گفتم آیا احساسِ من به این سیاوش که الان مقابلم ایستاده، احساسیِ که به همون سیاوشِ چند سالِ پیش داشتم؟ بیشتر از این منتظرش نذاشتم به اجبار لبخندی زدمو گفتم:
- دسته گلِ تو دستت منو به مدت ها قبل کشوند بی اختیار به گذشته کشیده شدم، روزی که با یه دسته گلی شبیه به همین جلو درِ خونمون منتظرم بودی یادته؟
لبخندِ قشنگی رو لباش نقش بست اما نگاهِ غمگینشو خوب می شناختم چشماشو به چشمم دوخت و گفت:
- این دسته گل با اون دسته گل خیلی فرق داره اون مالِ کسی بود که دلشو شکسته بودم و این برایِ کسیه که با اومدنش دلم می شکنه...
با حرفش سرمو پایین انداختم تا متوجه اشکِ حلقه بسته تو چشمام نشه کاش جرعت پیدا می کردمو رو همه باورهایِ قدیمی پا میذاشتم کاش دلم رضایت می داد که اعتراف کنه به خاطرِ کسی که مدتها به انتظارِ برگشتنش نشسته بودم نه، که به خاطرِ حظورت در کنارم و تصورِ نبودنت در کنارمِ که قلبم بی قراری می کنه. خدایا منتظرِ چی نشستم؟ چرا نمی خوام باور کنم که هیچ چیز مثلِ گذشته ها نیست؟ چرا باورم نمی شه که دیگه نفسم راهشو گم نکرده مگه من ثانیه ها، مدت ها، سالها به انتظارِ رسیدنِ این لحظه وقت گذرونی نکردم؟ مگه بهانه من برایِ ادامه زندگی دیدنی دوباره این عشق نبود؟ پس چرا هیچ چیز مثلِ گذشته ها نیست؟
چرا تصوراتم اشتباه از آب درومد؟ یعنی تمام این سالها قلبم به دروغ بی قرارش بود؟ یعنی این بی قراری یه عادته نه عشق؟
صدایِ آرومِ سیاوش منو از گردابِ افکارم بیرون کشید:
- اگه اجازه بدی من برم مسافرا دارن می رن، دیر بجنبم از پرواز جا می مونم.
- پس واقعاً داری میری؟ نمی خوای بگی کِی برمی گردی؟
- چیه؟ اینبار می خوای منتظرِ من بمونی؟
جمله کنایه آمیزش مثلِ خنجر تو قلبم فرو رفت حرفشو نادیده گرفتمو پرسیدم:
- به زندایی گفتی دیگه؟
- نگرانی محاکمت کنه؟
- نه... محاکمه کردن عادتِ تواِ
پوزخندی زدو سکوت کرد، داشتم خفه می شدم چقدر بی رحمانه جمله سازی میکرد دسته گلِ تو دستشو به طرفم گرفت و گفت:
- می تونی این دسته گلو در کنارِ قلبت تقدیمش کنی و شاید قلبتو در کارِ این... خداحافظ...
دسته گل رو به دستم دادو با قدم هایِ بلند ازم دور شد انگار با هر قدمش دلمو له می کرد انگار رو قلبم پا می ذاشت و بی تفاوت به زخم هام هربار محکم تر از قبل، صدایِ جیغ و دادِ عمه و سماء خبر از اومدنِ سامان می داد اما چرا چشمایِ به اشک نشسته من نگاهشو با اصرار به دور شدنِ سیاوش دوخته بود؟ مگه تا به امروز منتظرِ دیدنِ دوباره چشمایِ سام نبود؟
- سلام...
نگاهش کردم خودش بود همون سامان بود، نگاهش، لحنش، صداش، این یکی همه چیش مثلِ گذشته ها بود پس چرا قلبِ من احساسِ من، مثلِ گذشته عکس العمل نشون نمی داد؟
- نمی خوای دسته گلمو بدی؟
به دسته گلی که سیاوش تو دستام گذاشته بود نگاه کردم حرفش تو ذهنم تکرار شد دلم نمی خواست دلِ شکستشو به دستِ کسی بدم ترجیح دادم خودم ازش مراقبت کنم تا ترک هایِ دلش دوباره بهم پیوند بخوره بغضمو فرو دادمو گفتم:
- ببخشید اما مالِ شما نیست...
- فکر کردم از ذوقِت زبونتو جا گذاشتی...
- می بینی که سرِ جاشه، این تویی که ذوق زده شدی...
با نگاهم به جمعیتِ پشتِ سرش اشاره کردم از طرزِ نگاهش مشخص بود که فهمیده منظورم نادیده گرفتنِ افرادی بوده که بیشتر از من شوق و ذوق نشون دادن با رفتنِ سامان به طرفِ جمع سماء دست تو دستِ پسر بچه ای که خیلی خوب می شد تشخیص داد دَنی پسرِ سامانِ چون خیلی شبیهِ پدرش بود به طرفم اومد:
- چه استقبالِ گرمی از داداشم کردی دستت درد نکنه...
حرفِ کنایه آمیزشو نادیده گرفتم و جلو پسر بچه ای که خاطراتِ بچگی رو برام زنده می کرد زانو زدم:
- چقدر تو شبیهِ بچگی هایِ پدرتی...
- تو هم شبیهِ مامی منی...
- جداً... پس می تونیم دوستایِ خوبی واسه هم باشیم نه؟
شونه هاشو با درماندگی بالا انداخت انگار مجبورش کرده بودن به زور چیزی رو که دوست داره رو دوست نداشته باشه خنده بزرگی بی اراده رو لبم نقش بست حدس می زدم که دیانا از اتفاقاتی که تو ذهنِ خودش اینجا در حالِ شکل گرفتنه این پسر کوچولویِ نازو باخبر کرده و ازش خواسته هیچ کسی رو جز مادرش دوست نداشته باشه البته بهش حق می دادم چون دیانا از دلِ من و تصمیمی که به محضِ دیدنِ سامان گرفتم خبر نداشت گونشو بوسیدمو پرسیدم:
- اسمتو به دوستت نمی خوای بگی؟
- سامی میگه دانیال، مامی میگه دّنی.
- خب حالا من چی صدات کنم؟
- دّنی...
- خب دنی جون منم اسمم هستیِ.
سماء دستمو گرفت و از رو زمین بلندم کرد آروم درِ گوشم زمزمه کرد:
- درسته که دانیال هم مهمه اما اصلِ کاری رو فراموش کردی، یکم داداشمو تحویل بگیر، ببین چطوری نگاهت میکنه.
- بس کن سماء اصلا از این حرفات خوشم نمی یاد
- نه مثلِ اینکه امروز سرت به سنگ خورده مخت جا به جا شده
- نه اتفاقاً عقلم اومده سرِ جاش حالا دست از سرم بردار لطفاً...
- معلوم هست چته؟ اون از حرفایِ بی سرو تهی که نفهمیدم اینم از رفتارِ الانت انگار یادت رفته چرا الان سام اینجاست؟ با خشم نگاهش کردم سعی کردم صدام بالا نره تا کسی حرفامونو بشنوه با عصبانیت خفه ای گفتم:
- بهتره خوب گوشتو باز کنی سماء خودتم خوب می دونی دلیلِ برگشتنِ سام جدایی از دیاناست نه دیدنِ من، پس برگشتنِ برادرِ عزیزتو به پایِ من ننویس.
- برادر عزیزم؟ انگار لازمه یادت بندازم که برادرِ عزیزم یه موقعی عشقِ جناب عالی..
تو حرفش پریدمو با عصبانیت بیشتری گفتم:
- آره به قولِ خودت یه موقعی اما حالا نیست، نیست سماء احساسم مثلِ گذشته ها نیست بهت گفتم که دیر برگشته خیلی دیر، دیگه بهش نیازی ندارم دلمم نمی خواد برگشتنش یه درد به دردام اضافه کنه...
واسه اینکه بحثمون ادامه پیدا نکنه و نتونم خودمو کنترل کنم از سالنِ انتظار بیرون زدم دلم می خواست به حال و روزم زار می زدم چرا خدا با من این بازی رو شروع کرد و حالا که همه چیرو باور کردم چرا تمومش نمی کرد؟ اولین ماشینی که جلو پام ترمز کرد سوار شدم اونقدر حالم بد بود که اصلا متوجه اطرافم نبودم وقتی به خودم اومدم که صدایِ آشنایِ راننده توجهمو جلب کرد:
- کجا تشریف می برین خانومِ عصبانی؟
خودِ سامان بود با کلافگی صورتمو میونِ دستام مخفی کردم چقدر بهش نیاز داشتم کاش به جایِ سامان که فقط عصبانیتمو بیشتر می کرد اون کنارم بود تا فقط با نگاهش بهم آرامش بده اما این آرزو محال بود سیاوش منو تنها گذاشته بود و اینبار شاید برایِ همیشه با ترمزِ سامان به خودم اومدم:
- حالا نمیشه یه کم مهربونتر شی؟ حداقل بیا بشین جلو، برام تعریف کن که سماء چی تو گوشت پچ پچ کرده که انقدر بهم ریختی؟ انگار روزِ خوبی رو واسه برگشتن انتخاب نکردم .
- میشه حرکت کنی؟ نیاز به سکوت دارم...
بی هیچ حرفی راه افتاد نمی دونم چقدر زمان گذشته بود که بلاخره سکوتشو شکست:
- نمی خوای چیزی بگی؟
- چیزِ خاصی باید بگم؟
- دلیلِ عصبانیتت؟ هنوز آروم نشدی؟
- میشه منو برسونی خونه؟ امرز حالم خوب نیست
- باشه...
وقتی جلو در ترمز کرد یه نفسِ راحت کشیدم که به زودی از نگاهایِ آزار دهندش خلاص می شم به سختی زبون باز کردمو گفتم:
- ببخشید که دعوتت نمی کنم بیای تو...
- میشه بپرسم سیاوش کجاست؟
از سوالِ بی مقدمش جا خوردم تا به خودم بیام و خودمو کنترل کنم ثانیه ای طول کشید:
- رفت سفر
- امروز؟
نگاهش کردم تا بفهمم منظورش از این سوال های آزار دهنده چیه اما چیزی دستگیرم نشد با نگاهِ من لبخندی زدو به بیرون چشم دوخت از ماشین پیاده شدمو تشکر کردم بدونِ اینکه جوابمو بده به سرعت دور شد
کلافه رو تخت دراز کشیدم تو موهام چنگ انداختم و سرمو بینِ دستام فشار دادم تا شاید آروم شه حالِ خودمو نمی فهمیدم به سیاوش فکر کردم به برگشتنش به طرزِ برخوردم به خودم گفتم مگه این پنج سال حسرتِ یه روز یه لحظه دیدنشو نداشتی؟ پس این چه برخوردی بود؟یعنی رفتنِ سیاوش از برگشتنِ سامان مهمتر بوده که به این روز افتادم؟ یعنی تمام این سالها اشتباه می کردم؟ صدایِ زنگِ موبایلم سکوتِ اطرافمو شکست منو از افکارم بیرون کشید شماره شیما مجبورم کرد به گوشیم جواب بدم:
- الو هستی
- بله
- خوبی؟ چه خبر؟
- تو خبر داشتی سیاوش همین امروز میره؟ اصلا اون کِی خبر دار شد؟ کی بهش خبر داد؟
- اتفاقی افتاده چقدر بهم ریخته ای؟
- اتفاقی افتاده؟ تو دیگه چرا شیما؟ چرا همه وانمود می کنن که اتفاقی نیفتاده دارم دیوونه می شم شیما، کم آوردم کم آوردم، دیگه طاقتِ تحملِ این مشکلاتِ جدیدو ندارم برگشتنِ سام یه فاجعه است یه طوفانه که یه شبه هم نه، چند ساعته زندگیمو هرچی که تا الان ساخته بودمو ویرون کرد چرا هربار که از نو می سازم همه چی خراب میشه به خدا دیگه نایِ از نو شروع کردن ندارم کاش من جایِ حامد زیرِ اون خاکا بودم خسته شدم دیگه بسه چقدر دیگه عذاب بکشم؟
- چیه هستی؟ مگه سالها منتظرِ همچین روزی نبودی؟
- بس کن تو دیگه محضِ رضایِ خدا نمک رو زخمم نپاش چرا هر کی از راه می رسه مدام این حرفو تو سرم می کوبه؟ به قولِ خودت سالها منتظرِ این روز بودم اما کاش بودی و میدیدی چطور با سامان برخورد کردم خودم توش موندم که این منم؟ انگار سالها لحظه ها و ثانیه هامو با موندنِ تو خاطراتِ گذشته به هدر دادم.. بس نیست که خودم فهمیدم همه چیز اشتباه بوده، تصوراتم خواسته هام پوچ و خالی از آب درومده؟
- چی باعث شد که بلاخره چشمات باز شه؟
- نمی دونم... نمی دونم...یا می دونم و گفتنش سخته، اما دلم می خواد برایِ یه بارم شده پیشِ خودم و تو که همیشه یاورم بودی اعتراف کنم انگار تمامِ عمرمو اشتباه کردم حالمو نمی فهمم، حالا چشمام رو حقیقت باز شده اما خیلی دیره، دیره مثلِ برگشتنه سامان، دیره چون نمی تونم سیاوشو برگردونم دیره چون...چون امروز حس کردم که احساسم به سامان به انتظار نشستنم از رویِ عادت بوده امروز حس کردم خواستنِ سیاوش از رو عادت نیست می خوام کنارم باشه چون خواسته قلبیمه...
- باورم نمیشه هستی کاش این حرفارو قبل از برگشتنِ...
- آره تو هم فهمیدی که خیلی دیره... اما می ترسم شیما اگه این افکارم هم مثلِ گذشته غلط ازآب دربیاد؟ می ترسم ناراحتیم به خاطر این همه بی خبری و بی توجهیش باشه می ترسم اگه یه جوری از دلم دربیاره باز حس کنم که عاشقشم...
- نمی دونم چی بگم تو این همه سال به خودت و دلت دروغ گفتی که سیاوش برات فقط یه دوسته که به بودنش نیاز داری چون تنهایی. کِی می خوای به خودت و دلِت شجاعت بدی و واقعیت رو بپذیری؟
- کاش پام به فرودگاه نمی رسید کاش هیچ وقت نمی رفتم...
- اما این رفتن به تو کمک کرد
- منظورت چیه؟
- تو با برگشتنِ سامان فهمیدی که دیگه مثلِ قبل دوسش نداری
- و با دیدنِ رفتنِ سیاوش فهمیدم که چقدر...
- هنوز از به زبون آوردنش می ترسی...
- بفهم که برام سخته باور کنم یه عمر غلط رفتم...
- درسته که دیره اما خوشحالم که بلاخره فهمیدی سعی می کنم تو تعطیلات یه سری بهت بزنم رضا قول داده چند روزی تهران می مونیم
- خوشحال می شم ببینمت عزیزم کاش الان کنارم بودی خیلی به کمک نیاز دارم گیجم...
- خودت می دونی که آرزویِ قلبیمه اما شدنی نیست شرایطم جوری نیست که...
- می دونم عزیزم تو مراقبه اون بارِ شیشت باش من به تنهایی عادت دارم
- آره جونِ خودت اگه تا الان سیاوش نبود که بهت می گفتم تو کی تنها موندی که ما خبر نداریم؟
- راست می گی اما حالا با خبر باش چون حالا دیگه تنها موندم
- پس من اینجا دوغم؟ دارن در می زنن هستی باز بهت زنگ می زنم مراقبِ خودت باش
- برو تو هم مواظبِ خودتو نی نیت باش خداحافظ...
دوروزی گذشت. دیگه نمی دونستم پیغام پسغام هایِ سماء رو که اصلش حرفِ دلِ سامان بود چه طوری نادیده بگیرم و به چه بهونه ای فراری باشم بی خبری از سیاوش هم حالمو بدتر می کرد کلافه و سردرگم از خونه بیرون زدم مقصدم مشخص نبود فقط راه می رفتم و به چیزی فکر می کردم که نمی دونم چی بود حتی ذهنمم خالی از هیچی شده بود حس می کردم زمان هم مثلِ نفس های من در حالِ ایستادنه، وقتی به خودم اومدم کنارِ حامد بودم جایی که برایِ همیشه به خواب رفته بود یک لحظه حس کردم سایه بلند قامتی پشت سرم جا خوش کرده ثانیه ای بعد چهره آشنایِ سامان جلوم ظاهر شد لبخند تلخی رو لبام نقش بست بی اراده لحنِ گزنده ای به خود گرفتم و بدونِ اینکه نگاهش کنم گفتم:
- فکر نمی کنی واسه دیدنِ بهترین دوستت یه کم دیر اومدی؟
حرفمو نادیده گرفت و گفت:
- تو این دوروز بیشتر وقتم اینجا گذشته
- حتی اگه تمام عمرتو اینجا بگزرونی هیچ فایده ای نداره...
در حالی که سعی می کردم بغضی که مثل خار تو گلوم فرو می رفت و نادیده بگیرم با لحنی که حس کردم رنگِ سردی و بی تفاوتی به خودش گرفته ادامه دادم:
- وقتی که احتیاج بود، باشی، نبودی حالا دیگه نیازی به بودنت نیست...
- چقدر حرفات آزار دهنده شده...
- حتی به اندازه یک درصد از اون همه آزاری که دیدم نیست...
- تلافی شو می خوای سرِ من دربیاری؟
نگاهمو از قابِ عکسِ حامد گرفتمو به چشمایِ پر از پشیمونی سامان دوختم تمام وجودم از عصبانیت می لرزید درونم فریاد می کشید مگه دلیلِ همه بد بختیام تو نبودی؟ اما دهنم باز نمی شد انگار از نوعِ نگاهم خجالت کشید سر به زیر انداخت و با صدایی آروم زمزمه کرد:
- اگه می خوای تلافی کنی آماده ام اما بدون تو همین دوروز که هیچی، همون لحظه اولی که بعد از پنج سال تو فرودگاه دیدمت رفتار و لحنِ سردت تلافی همه اون سالهارو کرد.
نگاهم به چشمایِ مهربونِ حامد دوخته شده بود انگار با همین نگاهِ حتی از پشتِ قابِ عکسِ سرد، سعی داشت آرومم کنه، هنوز ساکت بودم نمی دونستم صبرِ دلم کِی لبریز می شدو به این سکوتِ خفه کننده پایان می داد انگار این سکوت و دلیلی بر نرم شدنم گذاشت که به خودش اجازه داد بهم نزدیک شه قصد داشت دستشو زیر چونم جا بده که سرمو به عقب کشیدمو رو برگردوندم با لحنِ ملتمسی زجه زد:
- چرا مهرِ نگاهتو ازم دریغ می کنی؟ کو اون چشمایِ به رنگِ عسلی که به شوقِ دیدنش چشمامو رو همه چی بستم؟ اون هستی که تمامِ هستیِ من بود کوش؟؟؟؟ کجاست؟؟
حرفاش خونمو به جوش آورد بلاخره صبرم لبریز شد و سکوتم شکست دلم می خواست عقده این چند سال رو سرش خالی کنم با گریه و بغض،با اشکی که بی ارده در حالِ فرو ریختن بود فریاد می کشیدم می خواستم عذابِ تمام این سالها رو بهش بفهمونم انگار این من نبودم که حرف می زدم کلمه ها پشتِ هم بی اراده از دهنم خارج می شد:
- حالم ازت بهم می خوره از این لحنت از حرفات، از تویی که به قولِ خودت چشماتو رو همه چی بستی چه خوب خودتو توصیف کردی اما یه کم بی انصافی، حالا بزار من برات از ادمی بگم که خودخواهانه چشماشو رو همه چی بست فقط خودشو دید دنبالِ خواسته دلِ خودش رفت پُر مدعا بودو مغرور. حالا اومده ادعا میکنه اگه رفته، اگه چشماشو رو احساساتِ دختری بسته که از دوری یه عشقِ پاک و به مرزِ جنون رسید به خاطرِ خوشبختی و سعادتِ اون دختر بوده ،من به درک که به خاطر رفتنِ حامد رو به مرگ افتادم ولی تو حتی نه به خاطرِ آروم کردنِ دلِ وامونده من، که به خاطرِ وداعِ با حامد نیمدی تو حتی چشماتو رو مرگِ حامد بستی ولی می دونستی بودنت چقدر به تک تکِ اعضایِ یه خونواده داغ دار آرامش میده فقط چون دلت نخواست ترجیح دادی نیای .حالا بعد از پنج سالی که به ما پنجاه سال گذشت اومدی با غرور می گی که تو این دوروز بیشتر وقتت اینجا گذشته؟؟؟؟ داری با بی شرمی ازم گله می کنی که چرا نگاهِ عاشقونمو ازت دریغ می کنم؟
اون هستی که ادعا می کنی تمامِ هستی تو بود مرده سامان خان، واسه اینکه بیشتر بفهمی بهت می گم اتفاقا لحظه های آخرِ نفس کشیدنش همون لحظه ای بود که تو فرودگاه چشمش به تو افتاد، ...
حرفِ دلمو گفتم اما با تردید گفتم،هنوز نمی دونستم از سرِ ناراحتیه یا واقعیتِ؟؟؟ دیگه هق هقِ گریه اجازه نداد دردی که سالها تو دلم نگهش داشته بودمو مثلِ کوه رودوشم سنگینی می کرد بیرون بریزم. با اینکه سرم پایین بودو چشمام به خون نشسته رو قبرِ سردو خاموشِ حامد خیره مونده بود اما متوجه حالِ خرابِ سامان شدم مثلِ روز برام روشن بود که حرفام برا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , رمان گل مرداب قسمت هفتم - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت سوم - میهن رمان , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان گل مرداب قسمت اول - میهن رمان , رمان گل مرداب - میهن رمان , رمان گل مرداب قسمت دوم - میهن رمان , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/13 تاریخ
کد :60134

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا