تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی (فصل دوم)



هر چه به موعد مقرر برای رصد نزدیک می شدیم دلشوره ی من بیشتر می شد! ترس از مخالفت بابا مانع از این می شد که موضوع را مطرح کنم! اما کمتر از 10 روز فرصت داشتم و مجبور بودم تکلیفم را مشخص کنم.
اول تصمیم داشتم موضوع را به مامان بگویم تا او اجازه را از پدر بگیرد اما بعد منصرف شدم! چون مامان اگر بیشتر از بابا مخالفت نمی کرد مطمئناً کمتر هم نبود!!
از دیشب تصمصم جدی گرفته بودم که هر طوری هست قضیه را مطرح کنم! بیشتر از یکی دو ساعت نتوانسته بودم از دلشوره بخوابم! صبح از دلشوره حالت تهوع داشتم! برای خودم هم عجیب بود چرا انقدر این مسئله برایم بزرگ شده بود!
با چهره ای که شبیه بیماران در دوره ی نقاهتشان بود روی صندلی روی به روی پدر نشستم. بدون هیچ صدایی نگاهم را به چای روی میز دوخته بودم. با صدای بابا سرم را بلند کردم.
چشم های بابا با نگرانی روی صورتم بود.
- بابا جان مریضی؟ حالت خوب نیست؟
بازم سرم را پایین انداختم و گفتم:
- نه حالم خوبه فقط ...
- چیزی شده؟
- نه بابا راستش ... راستش ... یادتون گفته بودید دانشگاه قبول بشم اجازه می دید برای رصد برم کویر؟
بعد از گفتن همین یک جمله انگار کوهی از روی شانه هایم برداشته شده باشد نفسی به آسودگی کشیدم!
- آها! پس قضیه اینه! من نگفته بودم اجازه می دم گفته بودم بزار قبول بشی بعد راجع بهش صحبت می کنیم! خب یعنی الان وقتش صحبت بکنیم!! اما بزار برای عصر که برگشتم، دیرم می شه باید برم دادگاه.
با نگرانی نگاهش کردم و گفتم:
- آخه بابا
اجازه نداد ادامه بدم و گفت:
- وقتی برگشتم راجع بهش صحبت می کنیم. فعلاً خداحافظ.
تا عصر مثل مرغ سر کنده سرگردان بودم، دلشوره لحظه ای رهایم نمی کرد. هزار جور برای خودم حرف های بابا را حلاجی کردم! هیچ نمی توانستم حدس بزنم که موافق است یا نه! گرچه دائم چیزی در ذهنم تکرار می شد که محال بابا اجازه بده!
با صدای آیفون مثل فشفه از جا پریدم و در را باز کردم، هر چقدر سعی می کردم جلوی بابا بی تفاوت باشم باز هم نمی شد.
- به به سلام بابای خوب خودم! خسته نباشید! بدید من این کیفتون را!
دست دراز کردم و کیف را از بابا که جلوی در ایستاده بود گرفتم و گفتم:
- وای بابا چقدر کیفت سنگینه! خب پدر من دست درد می گیری هی با این کیف پله های دادگاه را بالا پایین کنی! فکر کنم اگر هر کدوم را نیاز نداری بزاری توی ماشین بمونه بهتر باشه ها!
همان طور که تند تند صحبت می کردم کیف را کنار کمد لباس گذاشتم و به سمت بابا برگشتم، همان طور جلوی در ایستاده بود و با چشم های گرد از تعجب نگاهم می کرد! با نگاه من به خودش آمد و گفت:
- ماشالله مهرگان جان! مهلت بده بیام تو بابا جان!
سرم را به زیر انداختم و لب به دندان گرفتم! مهرگان یک کم خوددار باش دختر!!
- تا من لباسام را عوض می کنم یه چایی برام می ریزی بابا جان؟
با لبخندی گفتم:
- البته!
بعد از چند دقیقه بابا به پذیرایی برگشت.
- خرما نداشتیم؟
- نه بابا تمام شده.
- کاش می گفتید داشتم می اومدم می خریدم!
- حالا اشکال نداره امروز را با شکلات های من بخورید!
بعد از این که نیمی از چای را نوشید رو کرد به من و گفت:
- خب مهرگان خانم بگو ببینم چه خبرا؟!
- خبری نیست! سلامتی!!
- آها! پس پشیمان شدی دیگه نمی خوای برای رصد بری؟!
- اه! بابا! کی گفته پشیمان شدم! آخه این خبر را صبح بهتون داده بودم گفتم اخبار تکراری را نگم!
خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
- که این طور! خب حالا توضیح بده ببینم چه روزی قرار بچه ها برن برای رصد؟ اصلاً کجا قرار برن؟ چند روزه است؟ کلاً هر چیزی را که باید بدونم را بگو.
تمام چیز هایی را که دیروز به طور دقیق از سیما پرسیده بودم برای بابا توضیح دادم، او هم بدون هیچ اظهار نظری به حرف هام گوش داد. پس از اتمام حرف هایم سرم را بلند کردم تا تاثیرش را در صورت بابا ببینم. صورتش چیز خاصی را نشان نمی داد!
بعد از چند لحظه گفت:
- می تونی آدرس انجمن را بدی؟ باید برم ببینم اصلاً آدم درست و حسابی مسئولتون هست یا نه؟ نمی تونم بدون تحقیق اجازه بدم! اما اگر از آدماش مطمئن بشم با این که توی تعطیلات و دلم می خواست کنار ما باشی اما چون می دونم خیلی برات مهم اجازه می دهم بری!
با این حرف بابا انگار دنیا را به من داده باشند! از جا پریدم و یک بوس آبدار صورتش را کردم!
- مرسی بابای خوبم!
- اما من هنوز قبول نکردم ها!
- قبول می کنید!!
با این حرف به سرعت به سمت اتاق رفتم تا این خبر را به سیما بدهم

امروز تنها به این امید راهی دانشگاه شدم که استاد غیبت کند و بتوانم به کارهای دیگرم برسم! با این که چیزی تا نوروز باقی نمانده و بالطبع کلی تعطیلی در انتظارم بود اما باز هم مثل بچه های کلاس اولی دنبال تعطیلی بودم!
کلاس امروزم با بیشتر بچه های هم ورودی ام بود. توی محوطه ی دانشگاه ستاره را دیدم که مشغول صحبت بود. از دور صورت مخاطب واضح نبود. چند قدم که جلوتر رفتم سینا شاهرخی را شناختم! از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم! عجیب این بود که ستاره بیشتر شنونده بود تا گوینده!! با خودم فکر کردم احتمالاً شاهرخی جیره ی حرف زدن یک سالش را پیش پیش استفاده می کند!!
هنوز چند قدمی با ستاره فاصله داشتم که شاهرخی خداحافظی کرد و به سمت در خروجی رفت! من که تصمیم داشتم وارد ساختمان بشوم مسیرم را تغییر دادم و به سمت ستاره رفتم.
با لبخندی گفتم:
- به به ستاره خانم! چه خبرا؟!!!
بی حوصله جواب داد:
- بازم سلام یادت رفت!
- نخیر! شما یادت رفت!
کیفش را روی شانه جا به جا کرد و به راه افتاد.
- مهرگان شروع نکن که اصلاًحوصله ندارم!
یک تای ابرویم را بالا انداختم و گفتم:
- الان که خب حوصله داشتی! چی شد تا من را دیدی بی حوصله شدی؟!
- از دست این شاهرخی! اعصابم را بهم ریخت و رفت!!
لب هایم را غنچه کردم و گفتم:
- اوه! حالا کی قرار بیان خواستگاری!
می دانستم با این حرف ستاره مثل آتشفشان فوران خواهد کرد!!
چشم های ستاره که نزدیک بود از حدقه خارج شوند به سمت من چرخید! بعد از چند ثانیه که از بهت اولیه خارج شد با عصبانیت گفت:
- واقعاً که عقلت کمه!!
سعی کردم لبخندم را کنترل کنم! گفتم:
- عزیزم خودت را کنترل کن! باشه قبول! پس چه کارت داشت؟
لبخند ملیحی زد و گفت:
- نمی گم!!
با این که واقعاً دلم می خواست متوجه بشوم راجع به چی صحبت می کردند اما ترجیح دادم اصرار نکنم! بعد از چند ماه این اخلاق ستاره را به خوبی می شناختم! دوست داشت برای دادن هر خبری کلی آدم را کفری کند!
- باشه بیا بریم سر کلاس، خداکنه استاد نیومده باشه! می خوام برم برای سفره هفت سین وسیله بخرم.
- به به! خانم کدبانو! سفره هفت سین هم می ندازید!!
بادی به غبغب انداختم گفتم:
- البته!
صدای سولماز اجازه نداد کمی در مورد استعداد های نهفته ام توضیح بدهم!!
- سلام بر دانشجوهای عزیز!
- سلام استاد! همچین می گه دانشجویان عزیز انگار خودش استاد تمام!!
ستاره هم در جواب سلام کوتاهی داد. سولماز با نگاه از من علت رفتار سرد ستاره می پرسید و من که جوابی نداشتم شانه ای بالا انداختم.
سولماز نزدیک شد و گفت:
- خوبی ستاره جان؟ چیزی شده؟
ستاره اخمی کرد و گفت:
- خوب بودم! اما شاهرخی خبر آورد جناب استاد اعتضاد فرمودن روز آخر یعنی 28 اسفند قرار امتحان بگیرند و اگر کسی هم سر امتحان حاضر نشه 7 نمره امتحان را از دست داده!
شنیدن این خبر هم من هم سولماز را شکه کرده بود! وقتی از بهت اولیه خارج شدم گفتم:
- عجب بی انصافیه! آخه روز آخر کی میاد دانشگاه!
سولماز که دنبال نیمکی می گشت که تا از حال نرفته روی آن بنشیند گفت:
- حالا من چه کار کنم! ما برای اون روز بلیط داریم!
چنان قیافه ای به خود گرفته بود که مطمئن بودم چیزی نمانده اشک هایش جاری شود!
- بلیطتون برای چه ساعتی؟ شاید بتونی بیای امتحان بدی؟
فکری کرد و گفت:
- فکر کنم ساعت 12 باشه، کلاس ساعت 10! باید 30 دقیقه ای امتحان بدم اگر قرار باشه به هر دو برسم!
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
- بریم بچه ها کلاس دیر می شه.
با این حرف ستاره و سولماز به راه افتادند. نزدیک در ورودی ساختمان که رسیدیم گفتم:
- دیدید گفتم با این اعتضاد درس برندارید! گفتید تو شلوغش می کنی!
هیچ کس در جوابم چیزی نگفت و من ادامه دادم:
- خوش به حال خودم! دلتون بسوزه! اون روز کلی خانه بهم خوش می گذره!!
نگاه خشن بچه ها مجبورم کرد ساکت شوم و بیشتر از این نمک به زخمشان نریزم!!

******
بعد از نهاری که با بچه ها خوردیم، به سراغ خرید لوازم مورد نیازم رفتم. تصمیم داشتم سفره ی امسال ترکیبی از رنگ قرمز و شیری باشد برای همین یک ساتن شیری و تور قرمز خوش رنگی برای روی میز و مقداری ربان و کریستال های کوچک و بزرگ گرفتم. به دلیل شلوغی بازار برای خرید همین چند تکه کلی معطل شدم و سختی کشیدم!
خوشبختانه بعد از خانه تکانی کار چندانی نداشتیم. من هم که چند سالی بود خودم را از خرید عید راحت کرده بودم! این قضیه به سه سال پیش بر می گشت وقتی پیرمرد دستفروشی را دیدم که برای فروش پسته های بسته بندی شده چقدر به مردم التماس می کند و بیشتر مردم هم بدون توجه به نگاه های حسرت بار پیرمرد به سادگی از کنارش می گذشتند فکر کردم واقعاً لزومی نداره حتماً برای عید خرید کنم. همیشه دلم برای پدر و مادر هایی که شرمنده بچه هاشون می شدند می سوخت!
وقتی به خانه رسیدم دیگر چیزی تا غروب باقی نمانده بود، ماهان و بابا هم هنوز به خانه نرسیده بودند. مامان که انگار تنها بودن در خانه اذیتش کرده بود زیاد تحویلم نگرفت! کلی برایش چرب زبانی کردم و قربان صدقه اش رفتم تا کمی حالش جا آمد!!
بعد از شام مشغول ور رفتن با کریستال ها بودم که بابا صدام زد و گفت:
- بیا می خوام باهات حرف بزنم!
احتمال می دادم بخواهد راجع به مسافرت صحبت کنم. ترس به دلم افتاد! روی مبل روبرو نشستم و گفتم:
- بفرمایید!
- من امروز یه سر به آدرسی که داده بودی زدم با آقای صبا صحبت کردم، به نظر که مرد خوبی می اومد، به من اطمینان داد که خودش هوای همه را داره. البته کلی هم از دخترم تعریف کرد ها!!
با این حرف بابا نفس راحتی کشیدم! بابا ادامه داد:
- به هر حال الان تصمیم با خودت اگر دوست داری بری من حرفی ندارم!
جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم:
- عالیه! مرسی بابا!
نگاهم به چهره ی درهم مامان افتاد راضی به نظر نمی رسید! حق داشت اولین باری بود که قرار بود چند روز خانه نباشم آن هم ایام عید که مطمئناً نمود بیشتری داشت. بلند شدم و کنار مامان نشستم و گفتم:
- قربون مامان مهربون خودم، نبینم اخمات تو هم باشه!
رویش را ازم گرفت و گفت:
- حالا انقدر برات مهم! آخه عید! دلم خوش بود که چند روز کنار همیم!
- مامان می دونی که برام مهم! اما شما از همه چی مهم تری! تو را خدا راضی باش دیگه!!
- حالا مثلاً راضی نباشم نمی ری؟!
- مامان!!!!!!
می دانستم که مامان به این سادگی ها کوتاه نمی آید اما کار اصلی رضایت بابا بود که داشتم. راه راضی کردن مامان را از حفظ بودم!! کمی طول می کشید اما مطمئناً راضی می شد! بهتر دیدم امشب بیشتر از این اذیتش نکنم!

******

هنوز برای هیچ کس عیدی تهیه نکرده بودم، از خریدن هدیه برای دیگران لذت می بردم! تصمیم داشتم برای ماهان چند تا از بازی های کامپیوتری را که جدیداً به بازار آمده بود را تهیه کنم مطمئن بودم از دیدن هدیه اش کلی خوشحال می شود!
برای مامان هم بلوز بنفش خوش رنگی را که چند وقت قبل دیده بودم، در نظر داشتم. هدیه خریدن برای بابا راحت بود! بابا عاشق کتاب به خصوص شعر بود! تصمیم داشتم کلیات شمس نفیسی برایش بخرم.
با قطعی شدن تصمیمم در فکر بودم که چطور هدیه ها را بخرم که تا قبل از سال نو کسی بویی از هدیه ها نبرد! نصف لذت هدیه دادن به غافگیر کردن هدیه گیرنده بود!
با فاطی و مینا هماهنگ کرده بودم که به بهانه ای این که آن ها هنوز خرید عید نکردن با هم برای خرید برویم. البته راضی کردن فاطمه کار سختی بود! همش بهانه می آورد که از برنامه ریزی اش عقب می ماند اما به خاطر اصرار من و مینا قبول کرد! چند وقتی بود که همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم، موقعیت خوبی بود که کمی با هم باشیم.
صبح مشغول زدن گیره به روسری ام بودم که صدای زنگ در آمد و بعد از چند ثانیه صدای مامان که می گفت:
- مهرگان، میناست. هر چی می گم بیا تو می گه دیر می شه! زود باش گناه داره دم در!
- باشه مامان اومدم.
کیف و چادر را به سرعت برداشتم و به راه افتادم هنوز خیلی از در فاصله نداشتم که شک کردم عینکم را برداشتم یا نه! بعد از اطمینان از این که عینکم در کیف است به راهم ادامه دادم.
- مهرگان خوبه بهت می گم تند باش! چه کار می کنی یک ساعت!!
- هیچی مامان رفتم دیگه!
مینا جلوی در، در حالی که به ماشین تکیه داده بود، منتظرم بود. قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم و گفتم:
- سلام مینا خانم، احوال شما؟
بدون این که حالت چهره اش تغییر کند گفت:
- بازم تاخیر داشتی ها!
- اه! مینا! خودتم می دونی که من آدم وقت شناسی هستم!!
نگاه عجیبی به من انداخت و گفت:
- بله! خییییییییییلی!
- بی مزه! مسخره می کنی؟
در حالی که در ماشین را باز می کرد گفت:
- نه جان تو! داشتم حرفت را تصدیق می کردم!
حق با مینا بود! با این که وقت شناسی برایم خیلی مهم بود اما تقریباً همیشه 1-2 دقیقه مینا را منتظر می گذاشتم! خب تقصیر من نبود! مینا کلاً آدم سحر خیزی بود برای همین همیشه زودتر از من برای مدرسه رفتن حاضر می شد!
فاطی بیرون در منتظر ما بود. بعد از این که سوار شد گفت:
- بازم مهرگان دیر کرد؟!
اخمی کردم و گفتم:
- نخیر! جنابعالی عجله داشتید!
لبخندی زد و گفت:
- باشه قبول من عجولم اما شما هم زیادی خونسرد تشریف داری!
مینا که حس کرد الان است که باز هم بحث های همیشگی من و فاطی شروع شود گفت:
- اصلاً من دیر کردم! شما خودتون کیف می کنید سر به سر هم می ذارید اما اعصاب من بهم می ریزه خواهشاً شروع نکنید!
برگشتم و به فاطی گفتم:
- نظرت چیه؟ ادامه بدیم یا کافیه!؟
لبخندی زد و گفت:
- چقدر دلم براتون تنگ شده بود!
با این حرف مسیر صحبت تغییر کرد.

******

بعد از ظهر خسته و کوفته از خرید برگشتم، به خاطر خرید مینا کلی معطل شده بودیم! انقدر ما را از این مغازه به آن مغازه کشانده بود که نای ایستادن نداشتم! بلافاصله بعد از ورود به خانه روی اولین مبل ولو شدم! نگاهم به مامان که از آشپزخانه بیرون آمد افتاد:
- سلام مامان، خوبی؟
- سلام عزیزم، خسته نباشی!
- از دست این مینا! مامان کلافه کرد ما را انقدر از این مغازه به اون مغازه کشاند!
- اولاً غیبت ممنوع! دوماً نکنه خودت را یادت رفته که برای یه مانتو کل بازار ها را باید زیر پا بزاری!
مامان درست می گفت همیشه در خرید سخت گیر بودم. تا از چیزی واقعاً خوشم نمی آمد نمی خریدم! حسن این قضیه این بود که همیشه از انتخابم راضی بودم و بعد از مدتی چیزی که خریده بودم از چشمم نمی افتاد!
- برای خودت چیزی نخریدی؟
- یه روسری خریدم، از رنگش خوشم اومد!
دستم را داخل کیفم کردم و تلاش کردم بدون نگاه کردن روسری را بیرون بکشم! اما فایده ای نداشت! کیفم شلوغ تر از این حرف ها بود! کیف را روی پایم گذاشتم و مشغول گشتن شدم! در عجب بودم مگر یک کیف چقدر ظرفیت دارد که من این همه وسیله داخلش ریختم! با خوشحالی روسری را بیرون آوردم و گفتم:
- پیداش کردم! قشنگه؟
همان طور که مشغول بررسی روسری بود گفت:
- مبارکت باشه عزیزم! ان شالله خرید عروسیت!
با این حرف مامان جا خوردم! معمولاً اینطور صحبت نمی کرد. همان طور که بهت زده به مامان نگاه می کردم گفت:
- عمه مه گلت تلفن کرد!
بی خیال گفتم:
- خب! خوب بودن؟ چه کار داشت؟
- خیلی سلام بهت رسوند، راستش یه چیزایی می گفت!
دلم به شور افتاد.
- چی می گفت مگه؟!
مامان سرش را پایین انداخت و خودش را با روسری مشغول کرد!
- می گفت می خوان برای دو قلوها زن بگیرن.
با تعجب گفتم:
- خب بگیرن! به سلامتی!
مامان لحظه ای سرش را بالا آورد و گفت:
- خب می خواستن بدون نظر تو چیه!؟
نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم! گفتم:
- وا! به من چه! یکی دیگه می خواد ازدواج کنه نظر خواهیش را از من می کنن!! چه چیزا!
مامان لبخند مرموزی زد و گفت:
- آخه اون یکی می خواد با تو ازدواج کنه!
با دهانی باز به مامان خیره شدم! بعد از این که از بهت اولیه خارج شدم گفتم:
- شما بهشون چی گفتی؟
لبخندی زد و گفت:
- گفتم باید با بابات صحبت کنم که گفت خودم به مسعود گفتم، اون حرفی نداره!
با این حرف واقعاً داشتم شاخ در می آوردم!! با تعجب گفتم:
- یعنی بابا راضی؟!!
- بابات گفته هر چی مهرگان بگه! میثاق پسر خوبیه! انتخاب با خودت!
واقعاً خنده دار بود! من حتی نمی دانستم میثاق دقیقاً کدام یکی از دوقلو هاست! با این که شباهت خیلی زیادی هم به هم نداشتند اما چون هیچ وقت برایم مهم نبودند دقت نکرده بودم که کدام به کدام است!!
با بد خلقی گفتم:
- من اصلاً نمی خوام به این زودی ازدواج کنم! در ضمن هیچم از ازدواج فامیلی خوشم نمیاد! به عمه مه گل هم بگو هیچ حوصله بحث و گفتمان هم ندارم!!
مامان با اخم گفت:
- این چه طرز حرف زدنه! خجالتم نمی کشی!
با تعجب گفتم:
- من که چیزی نگفتم!!
- انگار بنده خدا چی گفته که این طور جبهه می گیری!
بی حوصله به مبل تکیه دادم و گفتم:
- منم نگفتم که حرف بدی زده! گرچه همچین حرف خوبی هم نبوده!! اما نظر من همینه که گفتم!
مامان با همان ابروهای گره خورده گفت:
- یعنی چی! اصلاً فکر کردی که جواب می دی!؟
برای این که غائله را ختم کنم از جا بلند شدم و کیف و چادرم را برداشتم و به سمت اتاقم به راه افتادم.
- به هر حال جواب من همین بود که گفتم! نیاز به فکر کردن هم نداره! از ازدواج فامیلی بدم میاد! در ضمن فعلاً هم قصد ازدواج ندارم!!
به محض ورود به اتاق برای این که مامان ماجرا را ادامه ندهد با صدای بلندی گفتم:
- من دارم میرم حمام!
صبح وقتی از خواب بیدار شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود: امروز آخرین روز کلاس هاست! با این فکر شادی زیر پوستم دوید! با انرژی از تخت پایین آمدم و جلوی آینه ایستادم، چشم هایم از خوشحالی برق می زد!! با خودم فکر کردم هر کی ندونه فکر می کنه چه تنبل بغدادی هستم! از این حرف لبخندی روی لب هایم نشست!
تشعشعات خوشحالی ام سر میز صبحانه باعث شد که کلی بابا سر به سرم بگذارد و این قضیه را به پای خواستگاری میثاق بگذارد! من هم از آن جایی که عادت به سکوت نداشتم خیلی صریح گفتم که تنها علت خوشحالی ام تعطیلی دانشگاه! که همین حرف سوژه ی بعدی بابا شد!!
بعد از انجام مراسم با شکوه خداحافظی پیش از سال نو با بچه های دانشگاه، راهی خانه شدم! البته تصمیم داشتم اول به کتاب فروشی کمال سری بزنم و آخرین هدیه را هم تهیه کنم.
خیابان ها شلوغ تر از معمول بود، بوی عید از همه جا به مشام می رسید. تکاپوی مردم برای سال جدید دیدنی بود! انگار همه جا برای آمدن بهار آب و جارو شده باشد!
رد پای بهار، به کتاب فروشی کمال هم رسیده بود! شیشه ها برق می زد و کتاب های داخل ویترین با نظم خاصی چیده شده بودند. لبخندی زدم و وارد شدم.
به محض ورود بدون توجه به اطراف سلام بلندی کردم! بعد از این که سرم را بلند کردم به جای حاج آقا نوه ی بد اخمش را دیدم! با دیدن این صحنه دوباره سرم را به زیر انداخته و لبم را به دندان گرفتم!
- سلام، امرتون؟
با این حرف سرم را بلند کردم و گفتم:
- سلام! حاج آقا تشریف ندارند؟
با سلام دوباره ی من لبخند کوچکی روی لب هایش نشست و گفت:
- خیر، نیستند، امرتون را بفرمایید من در خدمتم.
- راستش سفارش داده بودم برام یک کلیات شمس نفیس بیاورند،گفته بودند امروز بیام!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بله! کلی سفارش مشتری مخصوصشون را به من کردند!
نگران شده بودم که نکند مشکلی وجود داشته باشد. با صدای آرامی گفتم:
- حالشون خوب بود؟
در حالی که مشغول گشتن توی قفسه ها بود گفت:
- بله، کمی سرما خورده بودند،خانم جون اجازه نداد از منزل خارج بشن!
لبخندی زدم و گفتم:
- بلا دور باشه، ان شالله زود خوب بشن!
به طرف من برگشت و کتابی را به طرف من گرفت.
- بفرمایید اینم سفارش شما.
- ممنون، لطف کردید، چقدر تقدیم کنم؟
بی اعتنا گفت:
- قیمت پشت جلد زده شده.
پول کتاب را پرداختم و تشکر کردم وقتی داشتم از در خارج می شدم برگشتم و گفتم:
- راستی از قول من عید را پیشاپیش به حاج آقا تبریک بگید.
- چشم، سال نوی شما هم مبارک باشه!
با این حرف کلی خجالت کشیدم! خب خیلی زشت بود که من پیغام تبریک برای کس دیگه را بهش گفته بودم اما یک تبریک خشک و خالی هم به بنده خدا نگفته بودم!! با این فکر با صدای ضعیفی گفتم:
- سال نوی شما هم مبارک باشه، ان شالله سال خوبی در انتظارتون باشه!
با صدای بلندی گفت:
- ان شالله!
بعد از این که از در مغازه خارج شدم دستم را روی صورتم گذاشتم، هنوز می سوخت!! با خودم فکر کردم این بنده خدا هم یه چیزیش می شه ها!! چه ذوقی کرد با یه دعای کوچولو! لبخندی زدم و راهی خانه شدم.

******
سال تحویل صبح زود بود، برای همین تمام وسایل سفره هفت سین را شب آماده کردم و چیدم! سفره ی زیبایی شده بود! کلی از هنر خودم تعریف و تمجید کردم! تا این که ماهان شاکی شد و گفت:
- واااااااااای! اگه حالا تمومش کرد! فکر می کنه آپولو هوا کرده!
خندیدم و گفتم:
- آپولو را شما هوا می کنی آقا ماهان با اون نمرات درخشانت!
نگاه عصبی به من انداخت و گفت:
- به تو مربوط نیست!
صدای مامان که می گفت شام حاضر باعث شد تا بحث خاتمه پیدا کند!
صبح با کلی دردسر ماهان را از تخت جدا کردیم! بعد از سال تحویل ماهان بلافاصله به سمت اتاقش دوید و با صدای بلند گفت:
- خواهشاً بزارید صبح بخوابم!
بابا گفت:
- بیا خانم حالا ما می گیم مهرگان تنبل!
می دانستم می خواهد اذیتم کند! برای همین با لبخند ژکوندی گفتم:
- خب از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است! تکلیف عیدی ما را معلوم می کنید که می خوام برم بخوابم!!
بابا خنده ای کرد و گفت:
- به به! پول دوست هم بودی من خبر نداشتم!
- اه! بابا! اذیت نکنید دیگه!
با لبخندی بر روی لب نگاهم می کرد و چیزی نمی گفت! گفتم:
- اصلاً نخواستیم! امسال من زودتر عیدی میدم بهتون!
سریع به سمت اتاق رفتم و هدایای مامان و بابا را که با حوصله کادو کرده بود آوردم. بابا با دیدن هدیه ها گفت:
- من حرفم را پس می گیرم! کی گفته مهرگان پول دوست!!
روی مبل کنار بابا نشستم و هدیه را به طرف بابا گرفتم.
- سال نوتون مبارک!
بعد هم خم شدم و بوسیدمش، وقتی می خواستم خودم را کنار بکشم دستش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 89- رمان مثلث زندگی من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , دنیای رمان - رمان دو نیمه سیب جلد دوم , رمانی ها , تاپ رمان » رمان عشق پیری ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/12 تاریخ
کد :60036

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا