تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی (فصل سوم)



روزبه آدم راحت و شوخی بود، خیلی راحت با سعادت ارتباط برقرار کرد و او را به حرف گرفت! گرچه سعادت بیشتر شنونده بود اما گاهی اظهار نظر هم می کرد.
بیشتر کنجکاوی روزبه در مورد زندگی او در خارج از ایران بود. در صورتی که من دوست داشتم بیشتر در مورد شغل و رشته ی تحصیلی او بدانم و ای کاش روزبه در این مورد سوال می کرد!!
هنوز خیلی از تهران دور نشده بودیم که ماشین پژمان ایستاد و سعادت هم به پیروی از آن ها ایستاد. استاد از ماشین پیدا شده و به سمت شیشه راننده آمد و گفت:
- همین جا صبحانه بخوریم بهتره! بچه ها گرسنه اند.
خوردن صبحانه بیشتر از یک ساعت طول کشید! تا هر کس وسیله ی صبحانه را از توی وسایلش پیدا می کرد کلی زمان می برد! استاد که از این بی نظمی نارحت بود گفت:
- اگر بخواید همین طور پیش برید فردا صبح هم نمی رسیم! دست بجنبونید!!
بعد از صبحانه ساحل و سیما هر دو به خواب رفتند. متأسفانه عادت نداشتم در حال حرکت بخوابم و گرنه تا مقصد کمبود خواب دیشب را جبران می کردم! خیلی نگذشت که روزبه هم که به خاطر بچه ها کمتر صحبت می کرد سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و به خواب رفت!
من که از نگاه کردن به مناظر خشک اطراف خسته شده بودم کتاب شعری را که نغمه برایم خریده بود باز کردم و مشغول خواندن شدم.
نغمه دختر دوم خاله طاهره بود و با من چند ماه اختلاف سنی داشت، این کتاب هم هدیه ی تولدم بود که به خاطر این مسافرت زودتر از تولدم به دستم رسیده بود!
یک ساعتی می شد که مشغول مطالعه بودم، گردنم خسته شده بود و عینک روی بینی ام عرق کرده بود! سرم را بلند کردم و عینک را برداشتم چشمانم به شدت به نور آفتاب حساس بود برای همین بلافاصله بعد از برداشتن عینک چشمانم را جمع کردم و سریع مشغول تمیز کردن آن شدم، بعد از این که عینک را به چشم زدم، نگاهم به نگاه سعادت در آینه افتاد! در این زمان بود که به خاطر آوردم این بنده خدا مثل یک راننده بدون حرف دارد رانندگی می کند! برای این که حرفی زده باشم گفتم:
- خسته نباشید!
نگاه متعجبی از توی آینه به انداخت و گفت:
- سلامت باشید!!
بعد از چند لحظه لبخندی زد و گفت:
- می شه بپرسم چی می خوندید که انقدر محوش شده بودید؟
با صدای آهسته گفتم:
- شعر!
بعد از چند دقیقه متوجه شدم که مدتی است مشغول صحبت در مورد شعر هستیم. سعادت اطلاعات خوبی در مورد شعر داشت و برایم عجیب بود که حتی شاعران معاصر را به خوبی می شناخت. وقتی به این نکته اشاره کردم گفت:
- توی آمریکا اگر کار و تحصیل فرصتی باقی می گذاشت دوست داشتم وقتم را با شعر بگذرونم! خوندن متنی به زبان فارسی به هم آرامش می داد! شعر من را یاد آقا جون و کتاب فروشی می انداخت!
با این حرف تاملی کرد و گفت:
- راستی شما چطوری با آقاجون آشنا شدید؟
سوالش برایم عجیب بود اما جواب دادم:
- برای خرید کتاب رفته بودم، شیفته ی کتاب فروشی شدم!
- و آقا جون؟!
- حاج آقا هماهنگی عجیبی با کتاب ها و در کل مغازه دارند! من را یاد پدربزرگم می اندازند!
بعد از این حرف متوجه شدم که ماشین را به حاشیه جاده هدایت کرد و ایستاد. بعد از این که از ماشین پیاده شد متوجه ماشین پژمان شدم که کمی جلوتر ایستاد. بدنم به خاطر بی تحرکی خشک شده بود! برای همین از ماشین پیاده شدم کمی قدم زدم. ماشین های دیگری هم برای نهار و استراحت ایستاده بودند. از دور متوجه صحبت های سعادت با استاد نمی شدم. چند دقیقه بعد به سمت من برگشت و گفت:
- همین جا نهار را می خوریم. لطف کنید بچه ها را بیدار کنید.

روزبه از وقتی سوار ماشین شد تا دو سه ساعت لاینقطع سخنرانی کرد! مشکل این جا بود که موضوعات سخنرانی هیچ ربطی به سفر و در کل علت جمع شدن ما کنار هم نداشت! از زمین و زمان ایراد می گرفت و روی همه چیز عیب می گذاشت! تا حالا با این وجه از شخصیت روزبه روبرو نشده بودم! روزبه همیشه برای من پسر خوش مشرب و مودبی بود که از نگاهش عشق به سیما تراوش می کرد!
بعد حدود دو سه ساعت که انگار بالاخره روزبه احساس خستگی کرد سیگاری در آورد وقتی به دنبال پیدا کردن فندک از جیبی به جیب دیگر می گشت گفتم:
- آقا روزبه لطف کنید سیگار نکشید!
برگشت و متعجب نگاهم کرد و گفت:
- من که هنوز روشن نکردم!
در کمال خونسردی گفتم:
- قصد دارید روشن کنید دیگه!
سری تکان داد و چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه گفت:
- آسم دارید؟
لبخندی زدم و گفتم:
- نه!
- پس حتماً حساسیت دارید؟
- از بوی سیگار خوشم نمیاد اما دلیل اصلی اینه که اصلاً منصفانه نیست شما سیگار بکشید ضررش به من برسه!
چشمان گرد شده اش را به من دوخت و گفت:
- چه ضرری؟
- کسی که در معرض دود سیگار باشه از کسی که سیگار می کشه بیشتر در خطر ابتدا به انواع بیماری هاست! فکر نکنم این منصفانه باشه! نه آقا روزبه؟
روزبه چیزی نگفت و به جلو خیره شده.
اما ساحل برای این که حرفی زده باشد گفت:
- حالا با یک دفعه در معرض دود سیگار بودن مشکلی پیش نمیاد مهرگان جون!
نگاهم را به ساحل دوختم و گفتم:
- اگر قرار باشه هر دفعه همین فکر را بکنم مطمئن باش مشکل پیش میاد عزیزم!
هیچ دوست نداشتم به بحث در این مورد ادامه دهم! نگاهم را به سمت سیما چرخاندم که نتیجه بحث را در صورت او ببینم، سکوت کرده بود اما نگاهش راضی به نظر می رسید تا این که دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:
- خدا خیرت بده! اگر چیزی نمی گفتی از دود سیگار خفه مون می کرد!
خوشحال بودم که سیما از حرفم دلخور نشده! البته از نظر خودم که نباید دلخور می شد اما خب آدمیزاد است دیگر!!
وقتی سرم را چرخاندم که دوباره به بیابان های اطراف نگاه کنم برای یک لحظه نگاه خیره ی سعادت را دیدم، نمی دانم چرا اما این آقای سعادت مشکوک بود! طور خاصی نگاه می کرد! نه این که نگاه بد و آلوده ای داشته باشد! نگاهش کنجکاو بود، انگار هر لحظه در انتظار کشف چیز جدیدی باشد! جالب این جا بود که گویا واقعاً چیزی را کشف می کند! چنان لبخندهای رضایت مندی می زد که انگار با پدیده ی قرن روبرو شده!! با فکر این که من پدیده ی قرن باشم لبخندی زدم و بی خیال به بیرون خیره شدم!

وقتی به محلی که قرار بود ساکن شویم رسیدم هوا کاملاً تاریک شده بود. به محض این که ماشین توقف کرد برای بار هزارم گوشی من زنگ خورد! از بس از صبح به تلفن های مامان جواب داده بودم دیگر از این که گوشی دست بگیرم خجالت می کشیدم! برای همین سریع از ماشین پیدا شدم و بعد از این که چند قدم از ماشین فاصله گرفتم شروع به صحبت کردم.
بنده خدا مامان نگران تر از چیزی بود که فکرش را می کردم هر دفعه که تماس می گرفت علاوه بر تکرار توصیه های قبلی یک توصیه جدید هم داشت!
- مهرگان مامان، شب کویر سرد! خوب خودت را بپوشونی ها! نکنه بگی هوا بهاریه! اون جا مریض بشی کسی نیست نازت را بکشه قربون صدقه ات بره تا یه لقمه غذا بخوری! حواست به خودت باشه!
از این که اینقدر برای مامان مهم بودم احساس رضایت می کردم! گرچه همیشه نگرانی بیش از حدش دست و پا گیر بود اما آنقدر کوچکتر از محبتش بود که بتوان تحمل کرد!!
با صدایی که سعی می کردم مامان را آرام کند گفتم:
- چشم مامان گلم! مواظب خودم هستم! لباس گرم می پوشم سعی می کنم مریض نشم که توی این 4 روز باقی مانده کسی بخواد نازم را بکشه!
مامان با صدای بعض آلودی گفت:
- آره مادر! مواظب خودت باش.
بعد از بیشتر از 10 دقیقه بالاخره مامان رضایت داد که فعلاً تلفن را قطع کند چون مطمئن بودم هنوز به یک ساعت هم نرسیده که باز تماس می گیرد! چادرم را مرتب کردم و به سمت ماشین برگشتم، وقتی به نزدیکی ماشین رسیدم فقط سعادت را در حالی که مشغول خارج کردن وسایل از صندق عقب بود دیدم. بقیه بچه ها وسایلشان را برده بودند و فقط وسایل من باقی مانده بود.
بعضی وقت ها در بد مخمصه ای گیر می کردم! دقیقاً مثل الان که نمی دانستم باید چه به سعادت بگویم! به خاطر رانندگی خوب و بی خطرش تشکر کنم که انگار دارم از یک راننده تشکر می کنم! به خاطر هم صحبتی با خودش تشکر و تعریف کنم که این کارها با شخصیت من در تضاد بود! به خاطر این که ساک ها را از ماشین بیرون گذاشته بود تشکر کنم که واقعاً کاری نکرده بود که تشکر لازم داشته باشد! واقعاً شرایط بغرنجی بود!!
بالاخره تصمیم گرفتم فقط تشکر کنم! این طوری انتخاب با خودش بود که تشکر من را بابت چه موضوعی بداند!! برای همین وقتی روبرویش ایستادم گفتم:
- دستتون درد نکنه، لطف کردید!
- خواهش می کنم، کاری نکردم.
دستم را جلو بردم که ساک را بردارم اما صدایش باعث شد دستم در نزدیکی ساک خشک شود!
- اجازه بدید من براتون بیارم! فکر می کنم براتون سنگین باشه!
اصلاً از این حرف احساس خوبی پیدا نکردم! واقعاً چه فکری در مورد من کرده بود! این که حتی نمی توانم ساک خودم را جا به جا کنم! مطمئن بودم که احساس ناخوشایندم در چهره ام بیداد می کند! با اخمی که ناخودآگاه بین ابروهایم نشسته بود گفتم:
- خیلی لطف دارید اما خودم می تونم!
سریع دستم را پیش بردم و هر دو ساک را با سرعت بلند کردم و به راه افتادم! از بس که برای دور شدن از معرکه عجله داشتم در لحظات اول متوجه سنگینی بیش از حد ساک ها نشدم! وقتی مطمئن شدم که سعادت به کار خودش مشغول شده و حواسش به من نیست ساک ها را زمین گذاشتم و کمرم را صاف کردم! حق با سعادت بود! وسایلم سنگین تر از چیزی بود که من در حالت عادی ممکن بود بردارم! اما قضیه حیثیتی بود!!
انقدر عجله کرده بودم که حتی نپرسیدم بقیه ی بچه ها کجا رفته اند! محل در نظر گرفته شده یک کاروانسرای قدیمی بود. محوطه ی بازی در مرکز قرار داشت و اتاق های زیادی حول مرکز ایجاد شده بود. با چشم دور تا دور کارونسرا را بررسی کردم بلکه متوجه شوم که بقیه کجا رفته اند اما وقتی دوباره به نقطه ی شروع رسیدم متوجه سعادت شدم که کنارم ایستاده.
- خانم امیری از این سمت ...
با این حرف به راه افتاد و من هم پشت سرش حرکت کردم. چمدان بزرگی در دست داشت که از جنس و شکل آن کاملاً معلوم بود که چمدان تلسکوپش است. البته پایه و لوله ی تلسکوپ در چمدان دیگری بود!
ساک ها واقعاً سنگین بود! به نظر خودم که شکل خنده داری پیدا کرده بودم! من همیشه در جمع و جور کردنم چادر وقتی یکی از دست هام بند بود مشکل داشتم! در حالی که با یک دست دو طرف چادر را گرفته بود با دست دیگرم که بیرون از چادر بود ساک ها را نگه داشته بودم و به خاطر سنگینی ساک ها کمرم کمی به سمت راست متمایل شده بود! احساس می کردم چیزی نمانده که روسری و چادر با هم از سرم بیفتد! وقتی جلوی در یکی از اتاق ها ایستاد نفسی به آسودگی کشیدم!
- فکر می کنم خانم ها این جا باشند.
سریع ساک ها را زمین گذاشتم و با دستم چادر را جلو کشیدم. تشکری کردم و تقه ای به در اتاق زدم، صدای سیما که می گفت:
- مهرگان تویی؟ پس کجا موندی بیا تو دیگه!
باعث اطمینانم شد. برگشتم و به سعادت که در چند قدمی من ایستاده بود گفتم:
- ممنون!
سری تکان داد و به سمت اتاق کناری حرکت کرد.


اتاقی که ما در آن بودیم حدود 20 متر به نظر می رسید که کف آن را موکت کرده بودند و به خاطر بی ملاحظگی مسافران قبلی خیلی کثیف بود! انتهای اتاق دو تا تخت دو طبقه قرار داشت. دیوار های اتاق خشت و گل بود و بوی خاصی می داد! یک لامپ کم نور بد قواره هم از سقف آویزان شده بود! در کل اتاق دلگیری بود و به محض ورود باعث دلتنگی ام برای اتاق عزیزم شد!!
کمی به اطراف نگاه کردم و مردد بودم چه بکنم! دلم نمی خواست ساکم را روی این موکت بگذارم! اما مجبور بودم! ساک را روی زمین گذاشتم و به سرعت دمپایی را از آن خارج کردم! چقدر خوشحال بودم که افکار وسواسی ام موجب شده بود که حتماً دمپایی بردارم! شیدا که در حال جا به جا کردن وسایلش بود گفت:
- خوش به حالت که دمپایی داری! آدم چندشش می شه! من چه افکار فانتزی داشتم ها! فکر می کردم الان برامون دمپایی یک بار مصرف می زارن! واقعاً فکر کردم قرار برم هتل 5 ستاره!!
شب اول به خاطر خستگی راه، برنامه ی رصد نداشتیم. شام را هر کس در اتاق خودش خورد. سیما که از این قضیه دلخور شده بود کمی غرغر کرد و زودتر از بقیه به تخت خواب رفت.
بعد از شام کمی با شیدا راجع به رشته ی تحصیلی و بازار کار صحبت کردیم، شیدا بابت این که دنبال دلم رفته بودم تشویقم کرد و اعتقاد داشت حتماً موفق می شوم! ساحل گوشه ای نشسته بود و با گوشی اش ور می رفت!
برای خواب آماده می شدیم که تقه ای به در خورد، ساحل که یا خواب بود یا خودش را به خواب زده بود! شیدا هم که کلاً تیپ خواب زده بود و چنان نگاهی به من کرد که مطمئن شدم خودم باید ببینم چه کسی پشت در است!
سریع مانتو را پوشیدم و روسری را روی سرم انداختم به جای این که روسری را گره بزنم جلوی روسری را با دست گرفتم و در را باز کردم، عماد پشت در ایستاده بود، عماد پسر سبزه روی که اصالتاً جنوبی بود، ته لهجه ی بانمکی داشت که من عاشقش بودم!! هر چقدر از حرف زدن عماد خوشم می آمد وقتی پژمان لب از لب باز می کرد جان می دادم! واقعاً علت نزدیکی پژمان و عماد جز مسائل حل نشده ی زندگی من بود! هر چقدر عماد سر به زیر و آرام و بی آزار بود پژمان نقطه ی مقابلش بود! از هر ده کلمه حرفی که می زد 9 تایش برای اذیت و آزار بود! گرچه بعضی وقت ها کارها و حرف هایش باعث تفریح بود اما در کل به نظرم آدم معقولی نبود! بعد از این که سلام کرد گفت:
- استاد گفت بهتون بگم فردا ساعت 10 قرار بریم شهر، یک کم بچریم احتمالاً چند تا از آثار باستانی را ببینیم و بعد از نهار برگردیم، اگر کاری دارید انجام بدید که برای اون ساعت آماده باشید.
تشکر کردم و شب بخیری گفتم وقتی داشتم در را می بستم صدای آهسته اش را شنیدم که گفت:
- خوابای خوب ببینید!
با شنیدن این حرف چیزی تا رشد شاخ روی سرم باقی نمانده بود! پسره پررو! به خوابای من چه کار داری!! بیا اینم عوارض نشست و برخواست با پژمان! من را باش که فکر می کردم این پسر چقدر خوبه! ترجیح دادم خیلی به حرف هایش فکر نکنم! قبل از خواب با خانه تماس گرفتم و بعد خوابیدم! هیچ دلم نمی خواست مامان از خواب بیدارم کند و حالم را بپرسد!
امروز صبح زودتر از همه از خواب بیدار شدم، با این که دوست داشتم بیشتر بخوابم اما خوابم نمی برد! بلند شدم و روی تخت نسشتم، سقف به سرم نزدیک بود این قضیه اذیتم می کرد! دوست نداشتم با لباس های راحتی ام روی زمین بنشینم! لباسم را عوض کردم و برای شستن دست و صورتم، مسواک به دست به سمت دستشویی رفتم.
وقتی برگشتم بچه ها بیدار بودند و هر کس مشغول کاری بود، سیما که انگار دلخوری شب پیش را فراموش کرده بود در حال آماده کردن صبحانه بود، که البته کاملاً واضح این کارها به خاطر روزبه است نه هیچ کس دیگر!!
روز خوبی بود! همیشه دیدن بناهای تارخی حس خوبی را در من ایجاد می کرد، حس افتخار!
قرار بود بعد از تاریکی کامل رصد را شروع کنیم. پدیده ی خاصی برای این چند روز نداشتیم و فقط تصمیم به رصد خوشه ها و سحابی ها بود. هر چه به غروب نزدیک تر می شدیم هیجان من بیشتر می شد! انگار برای اولین بار است که آسمان را می بینم!
شام را خیلی زود خوردیم و بعد از آن هر کس مشغول آماده کردن وسایلش شد. از اول قرار بود که همه با تلسکوپ استاد رصد را انجام دهیم، اما با وجود تلسکوپ سعادت هیچ کس کششی به سمت استاد نداشت! تلسکوپ سعادت پیشرفته تر بود و بزرگنمایی بهتری داشت.
رصد خیلی خوبی بود! بدون اغراق بهترین رصدی بود که توی 4 سال گذشته داشتم! لذت بودن در کنار دیگران با لذت دیدن آسمان با این کیفیت برای من خیلی خیلی زیاد بود!! از اول شب تا قبل از روشن شدن هوا توی حیاط کارونسرا کنار تلسکوپ ایستاده بودم و منتظر بودم دوباره نوبتم شود!! البته خوش شانس بودم که ساحل و روزبه برای خوابیدن کم طاقت بودند و هنوز خیلی از نیمه شب نگذشته بود که شب بخیر گفتند و رفتند! سیما هم که انگار زندگی به شکل انفرادی برایش لذتی نداشت! بلافاصله بعد از روزبه رفت!
تنها چیزی که باعث می شد لذت لحظات کم رنگ شود حضور پر رنگ پژمان بود!! حساسیتم روی پژمان عجیب بود اما واقعاً آزارم می داد! پژمان پسر 26 ساله و کاملاً به روزی که مشکل من با رفتار بیش از حد بی شرمانه اش بود!! نحوه ی ایستادن، نگاه کردن و حرف زدنش آزارم می داد!! گاهی به خودم نهیب می زدم که مهرگان چه کار به پسر مردم داری! مگه چه هیزم تری به تو فروخته!! اما هنوز حرفم به انتها نرسیده باز هم افکار پلید به سراغم می آمد! گاهی از این که چرا نمی توانم محکم توی کمرش بزنم تا لااقل زمان ایستادن پاها را بیشتر از عرض شانه اش باز نکند عصبی می شدم!!
هر چقدر می خواستم نسبت به حضورش بی تفاوت باشم اما باز هم خودش مانع می شد!! تا من پشت تلسکوپ می ایستادم انگار که سوزنش گیر کرده باشد مرتب تکرار می کرد سریع تر سریع تر!! انگار من دونده باشم و سریع تر بودنم سبب برنده شدنم بشود!! با همه ی این تفاسیر شب خیلی خوبی بود!!
مخصوصاً این که یک ساعت پیش از روشن شدن هوا، تقریباً همه برای خواب رفته بودند به جز من، پژمان، سعادت و استاد صبا. استاد رو به سعادت کرد و گفت:
- من پیرمرد بیشتر از توانم بیدار بودم! خیلی به خودم فشار بیارم نمی تونم شب های دیگه اصلاً بیدار باشم! شما می تونید تا یک ساعت دیگه ادامه بدید!
پژمان هم مثل استاد راهی اتاق شد! من فکر کردم که حضورم مانع از رفتن سعادت می شود با این هنوز عطشم فروکش نکرده بود سرم را پایین انداختم و گفتم:
- پس با اجازه من هم برم!!
و به راه افتادم. صدای سعادت باعث شد بایستم.
- خانم امیری من تا روشن شدن هوا بیدارم! اگر فکر می کنید مزاحم من هستید سخت در اشتباهید!! به هر حال ترجیح می دم تنها نباشم!
خوشحال بودم که هنوز به سمت سعادت نچرخیدم! و گرنه حتماً از لبخند بزرگم می فهمید که چقدر مشتاق ماندنم!! با این حال برگشتم و دوباره مشغول شدم! چقدر آرزو کردم که ای کاش از اول خودم تنها بودم!! حضور سعادت هم به خاطر توضیحاتش می توانستم تحمل کنم!! البته بنده خدا در کمال سخاوت اجازه داد من به تنهایی از آسمان لذت ببرم و خودش مشغول نوشیدن چای شد و بعد از آن هم بیشتر در مورد عملکرد تلسکوپ و اجرام مختلف صحبت کرد.
هنوز تا روشن شدن کامل هوا بیش از یک ساعت باقی بود اما دیگر نمی شد اجرام را خوب دید برای همین سعادت مشغول جمع کردن تلسکوپ شد و من باقی وسایل را جمع کردم. چمدان های وسایل تلسکوپ سنگین بود و واقعاً ناراحت بودم که نمی توانستم به سعادت کمک کنم!! وقتی آخرین چمدان را به دست گرفت من هم پشت سرش به راه افتادم. جلوی در اتاق ما ایستاد و با صدای آهسته ای گفت:
- شب خیلی خوبی بود! چند سالی بود که انقدر لذت از یک رصد نبرده بودم!!
لبخند جمع و جور و مودبانه ای زدم!! و گفتم:
- بله رصد خیلی خوبی بود!
سعادت وقتی دید که من ساکت شدم و گفت:
- امیدوارم شب های آینده بقیه زودتر بخوابند!! فکر می کنم اینطوری شما هم راضی تر باشید!!
سرم را پایین انداختم و گوشه ی لبم را به دندان گرفتم و صورتم از خجالت سرخ شده بود!! آتش گونه هایم را احساس می کردم!سعادت که انگار شرایط را درک کرده بود، سریع شب بخیری گفت و به سمت اتاقشان به راه افتاد. وقتی وارد اتاق شدم با خودم فکر کردم ای کاش آرزوی سعادت برآورده شود!!

*******

روز دوم مسافرت صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم طبق معمول همیشه مارال بود، برای این که زودتر از همه به من تبریک بگوید از خواب بیدارم می کرد!! بارها گفته بودم که یک کم دیرتر هم زنگ بزنی من ناراحت نمی شوم و باز هم اولین نفری اما به گوشش نمی رفت!!
سعی می کردم با صدای آهسته صحبت کنم تا بچه ها را از خواب بیدار نکنم اما مارال اصرار داشت بلندتر صحبت کنم!! با صدای آهسته ای گفتم:
- ممنون مارال جان که به یادم بودی! لطف کردی! خانومی کردی! حالا می شه قطع کنی تا بقیه را بیدار نکردم!!
- چی چی را قطع کنی!! تازه می خوام بهت خبر های دست اول بدم!!
با صدای گرفته ای گفتم:
- خواهش می کنم مارال!!
- خواهش می کنم! خواهش می کنم!! تازه می خواستم بهت بگم که میثاق هم خیلی بهت تبریک گفت!! در ضمن شماره ات را هم می خواست که من بهش ندادم اما اگر از مامان بخواد بهش میده ها! در ضمن می تونه از گوشی مامان کش بره!!
با صدای بلندی گفتم:
- مارال!!
بعد از چند ثانیه سکوت ادامه دادم:
- مگه من بهت نگفته بودم که راجع به این موضوع صحبت نکن! به خدا اذیتم می کنه!!
- دلتم بخواد داداش دست گلم را بدم دستت!!
- منم که همین را می گم! این دست گل را بدید دست کس دیگه! فقط مراقب باشید به آبش نده!!
برای این که مارال ادامه ندهد گفتم:
- باور کن من دیشب که نه! بعد از اذان صبح خوابیدم!! هنوز دو ساعت نشده! الان هم بچه ها بیدار می شن نمی ذارن دیگه بخوابم! خیلی ممنون به عمه هم سلام برسون!
وقتی مارال تماس را قطع کردم با خوشحالی سرم را روی بالش گذاشتم و چشم هایم را بستم اما هر چه تلاش کردم نتوانستم بخوابم! وقتی دیدم که تلاشم بی فایده است بلند شدم و روی تخت نشستم، موهای آشفته ام روی صورتم ریخته بود و اطراف را درست نمی دیدم! از کم خوابی توان نشستن هم نداشتم! دوباره دراز کشیدم و سعی کردم به خاطر بیاورم که چطور باید خوابید!!
سر و صدای بچه ها امانم را بریده بود اصلاً نفهمیدم که خوابیدم یا نه! با حالت زاری از جایم بلند شدم و لباس عوض کردم. وقتی چهره ی خودم را توی آینه دیدم به خودم گفتم آخه اینم قیافه است! چشمام را نگاه کن! اه! این چه قیافه ای که روز تولدم دارم!!
خوشحال بودم که هیچ یک از بچه ها نمی دانست که امروز تولدم است، حوصله ی شلوغ بازی را نداشتم! البته اگر می دانستم به یک ساعت هم نخواهد کشید که همه متوجه این موضوع می شوند مطمئناً انقدر خوشحال نبودم!!
طبق برنامه بعد از صبحانه برای دیدن باقی آثار باستانی از کارونسرا خارج شدیم. به محض حرکت ماشین موبایلم زنگ خورد. این بار مامان بود که تولدم را تبریک گفت. بابا و ماهان هم هر کدام بعد از مامان تولدم را تبریک گفتند و ماهان هم تاکید کرد که برای گرفتن هدیه ی تولدم دادن سوغاتی الزامی است!!
هنوز 5 دقیقه از قطع تماس نگذشته بود که نوبت به نغمه رسید! عجیب این بود که هیچ کس در ماشین صحبت نمی کرد و همه به صحبت های من گوش می دادند!! هر چقدر که تلاش می کردم آهسته تر صحبت کنم باز هم مطمئن بودم که همه از جریان با خبر شده اند!! می دانستم که تا نغمه تماس را قطع کند نوبت به خاله طاهره و ندا است که دوباره تماس بگیرند! درک این قضیه که چرا وقتی نغمه تماس می گیرد خاله و ندا هم تبریک نمی گویند از توان من خارج بود! بلافاصله بعد از این که نغمه تماس را قطع کرد من هم گوشی را خاموش کردم تا بیشتر از این شاهد محبت های خانواده ام نباشم! اما انگار بی فایده بود چون بلافاصله سیما گفت:
-
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 89- رمان مثلث زندگی من , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , دنیای رمان - رمان پنجره fahime rahimi , رمانی ها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/12 تاریخ
کد :60035

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا