تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی (فصل چهارم)



انقدر کارهای نامزدی درهم و برهم شده بود که نفهمیدم این چند روز چطور گذشت! با نغمه از صبح آرایشگاه بودیم. وقتی از در بیرون آمدیم نفس عمیقی کشیدم! انقدر به وراجی های آرایشگر درمورد شوره سرم گوش داده بودم سردرد داشتم!! عجیب بود من هیچ وقت سرم شوره نداشت!! لباسم کت و دامن کوتاه دخترانه ای بود. با این که خیلی دلم نمی خواست موهایم را جمع کنم اما به خاطر لباسم مجبور شده بودم. با این که تاکید کرده بودم موهایم را پایین تر شینیون کند باز هم با چادر خیلی بد بود! انگار که یک شی اضافی روی سرم باشد!! نغمه کلی به هیبت من خندیده و گفته بود:
- مهرگان انگار قابلمه روی سرت!!
بابا که برای بردن ما آمده بود کلی سر به سرم گذاشت و بارها تکرار کرد ان شالله عروسی دخترم! رفتارهای عجیبی داشتند این زن و شوهر! انگار با خواستگاری عمه تازه به خاطر آورده بودند که دختر 19 ساله ای دارند!
وقتی از ماشین پیاده شدم برای این که خیلی توی دید نباشم چادرم را جلوتر کشیدم و سرم را پایین انداختم و به سمت در ورودی به راه افتادم. انقدر سرم پایین بود که فقط جلوی پایم را می دیدم! با صدای بلند و مردانه ای توجه ام جلب شد اما همین که سرم را بالا گرفتم با چیزی برخورد کردم و یک قدم به عقب برداشتم! وقتی سرم را بلند کردم سعادت را دیدم که متعجب نگاهم می کند! با تعجب سلامی کردم و گفتم:
- ببخشید! ندیدمتون!
بالاخره سرش را پایین انداخت و گفت:
- شما هم ببخشید! منم ندیدمتون! حواسم به صحبت با بچه ها بود!
بابا هم از دیدن سعادت تعجب کرد اما چیزی نگفت. سعادت که انگار تعجب را از نگاه ما خوانده بود گفت:
- فکر نمی کردم شما را این جا ملاقات کنم. راستش داماد پسر دایی ام هستن!
بابا هم در پاسخ گفت:
- عروس خانم هم دختر باجناق بنده هستن!!
من هم که از ماجرا سر درآورده بودم با اجازه ای گفتم و داخل سالن شدم! به محض ورود چهره ی خودم را در آینه روی دیوار دیدم! واااااای مهرگان تو با این شرایط ایستادی به حرف زدن با این پسره!! بگو چرا انقدر متعجب نگاهم می کرد! نگاهم را از آینه گرفتم و از پله ها بالا رفتم! حس خوبی داشتم!! اگر می خواستم با خودم صادق باشم باید اعتراف می کردم که از دیدن سعادت خوشحالم!! اگر کمی صادق تر بودم هم به این نتیجه می رسیدم که از این که من را با این چهره دیده هم خوشحالم!! لبخندی روی لب هایم نشست اما هنوز خیلی عمیق نشده بود که با دیدن چهره ی مامان از روی لب هایم پاک شد!!
- پس کجا موندی؟! برو لباست را عوض کن! الان مهمان ها می رسن تو هنوز چادر سرت!
برایم جالب بود که خانواده ی سعادت را ببینم! به شکل غریبی در پی پیدا کردن نسبت فامیل های، فرهاد، نامزد ندا با سعادت بودم! بیشتر از همه دوست داشتم خانم جون را ببینم! مطمئن نبودم که در جشن شرکت کرده یا نه! برای همین هر خانم مسنی که می دیدم مشغول بررسی می شدم!! گر چه به نظر بی نتیجه می رسید اما ایده ی جالبی بود! البته گاهی نغمه مانع کارم می شد!!
- مهرگان امشب چته؟! معلوم کجایی؟ چرا ناپدید می شی؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- من که همین جام! کی ناپدید شدم!!
- لابد من بودم داشتم با مادربزرگ فرهاد خوش و بش می کردم!! چه خبره؟ مهرگان عزیزم فرهاد برادر نداره!!
اخمی کردم و گفتم:
- ندا حرف بی خود نزن!!
برای این که بحث بدون دلخوری خاتمه یابد گفتم:
- من دارم میرم برقصم اگر نمیای برم به میترا بگم با هم برقصیم!!
میترا دختر عموی نغمه بود، نغمه حساسیت عمیقی روی میترا داشت!! البته میترا هم دختر نچسبی بود! گاهی فکر می کردم چقدر بد است که فقط دوتا دختر خاله دارم!! خاله طیبه که 2 سالی از مامان کوچکتر بود سه پسر داشت. پسر بزرگش کیان چند ماهی از من بزرگتر بود و وقتی کوچک بودیم پایه ی تمام خراب کاری های من و نغمه بود! کیوان یک سال از ماهان کوچکتر و به نوعی رفیق گرمابه و گلستان یکدیگر بودند!! کیارش هم نوه ی آخر خانواده و بدون هم بازی بود!
آخر شب ندا و فرهاد با هم به مسافرت دو روزه ای رفتند، نغمه خیلی گرفته بود! اصرار های من و مامان هم برای این که چند روزی را خانه ی ما باشد فایده ای نداشت!
شب وقت خواب به پروژه کشف خانم جون که ناتمام مانده بود فکر کردم و سعی کردم چهره ای برای خانم جون در ذهنم ترسیم کنم!هر روز که می گذشت نقش سعادت در ذهن من پررنگ تر می شد! با این که حس خوبی از این جریان داشتم اما ترس مبهمی هم در دلم خانه کرده بود! اگر من در ذهن سعادت نباشم؟! هیچ دوست نداشتم دلباخته ی کسی باشم که من را نمی بیند. برای دادن عینک امروز و فردا می کردم! می ترسیدم بهانه ام را برای دیدنش از دست بدهم و یا از آن بدتر حرفی بزند که رویاهایم ناتمام بماند! بیشتر از ده روز از پایان تعطیلات گذشته بود و دیگر نمی توانشتم دلیل برای دیر بردن عینک بیاورم!! برای همین تصمیم گرفتم امروز بعد از برگشتن از دانشگاه سری هم به کتاب فروشی بزنم.
عصر به در کتابفروشی که رسیدم باز هم پایم شل شد و پیش نمی رفت! به خودم نهیب زدم که قوی باش مهرگان! برای این که از تصمیمم برنگردم سریع در را باز کردم و داخل شدم. با حرکت سریع من زنگوله ی بالای در با صدای خشنی ورودم را اعلام کرد! من که از وجود زنگوله شکه شده بودم هاج و واج اطراف را نگاه می کردم تا این که سعادت را در یک قدمی خود دیدم.
- خانم امیری حالتون خوبه؟ اتفاقی افتاده؟
از خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:
- سلام!
گرچه نگاهم پایین بود اما از صدایش بوی تعجب به مشام می رسید!
- سلام! خوبید شما؟
با گیجی نگاهش کردم و گفتم:
- ممنون، شما خوبید؟!
لبخندی زد و گفت:
- خدا را شکر! ترسیدم! فکر کردم اتفاقی افتاده!
با این حرف دوباره سرم را پایین انداختم و با صدای آهسته ای گفتم:
- راستش از صدای زنگوله ترسیدم! قبلاً این جا نبود!!
خنده ی بلندی سر داد و گفت:
- بله! راستش پیشنهاد من بود این طوری اگه توی انبار هم باشیم متوجه ورود مشتری می شیم!
- آها! از اون لحاظ!!
گاهی وقت ها خودم از حرف زدنم شاکی می شدم! با خودم گفتم، مهرگان اگر یک کم فکر کنی بعد حرف بزنی اتفاقی نمی افته!حالا وقت این بود که عینک را پس بدهم و برگردم اما حرف سعادت باعث شد فکر دیگری بکنم!
- کتاب لازم داشتید؟
با این حرف به ذهنم رسید که این بار را کتاب بخرم دفعه ی بعد عینک را می دهم! برای خودم دلیل می آوردم که سعادت یک عینک دیگر دارد و به این یکی نیازی ندارد!! گرچه دلایلم عقلم را قانع نمی کرد اما برای قلبم بهانه برای یک دیدار هم غنیمت بود!!
سعی کردم که خونسرد باشم.
- بله! اما کتاب خاصی مد نظرم نیست! راستش رمان می خوام با یک کتاب شعر!
لبخندی زد و گفت:
- می تونم کمکتون کنم؟
با لحن صمیمانه ای گفتم:
- خوشحالم می کنید!
بعد از حدود 30 دقیقه بالاخره به دو کتاب رضایت دادم، واقعاً که اطلاعات سعادت در مورد ادبیات گسترده بود. همیشه فکر می کردم مشتری های رمان و شعر را دختر ها تشکیل می دهند اما وجود سعادت مثال نقضی برای این مسئله بود!!
وقت خداحافظی بهتر دیدم که برای دیر بردن عینک عذر خواهی کنم برای همین گفتم:
- آقای سعادت شرمنده! من بازم یادم رفت عینک را بیارم!
سرم را پایین انداختم که دروغم لو نرود! اما سکوت سعادت مشکوک بود یعنی انقدر از نبردن عینک ناراحت شده؟! سرم را بلند کردم شاید دلیل دیگری برای سکوت پیدا کنم! نگاه سعادت روی من بود و به محض این که متوجه نگاهم شد سرش را پایین انداخت و گفت:
- بهتر پیش خودتون نگهش دارید!!
با خنده گفتم:
- برای این که هر وقت می زنم بقیه بهم بخندن!؟
نگاه اخم آلودی به من انداخت و گفت:
- نخیر!!
رفتار عجیبی داشت! متوجه نمی شدم چرا ابرو درهم کشیده!! وقتی نگاه بهت زده ی من را دید سرش را پایین انداخت و گفت:
- شما هنوز از من دلخورید؟
- نه! مسئله ی مهمی نبود!
لبخندی زد و گفت:
- خیلی خوبه!
صدای زنگوله بالای در حضور مشتری جدیدی را اعلام کرد من هم سریع خداحافظی کردم و از در خارج شدم. وقتی پایم را از کتابفروشی بیرون گذاشتم به فکر فرو رفتم. رفتار سعادت را نمی توانستم تحلیل کنم! از این که تکرار کرده بودم به من خندیده ناراحت شده و اخم کرده یا از رفتارش شرم زده بود! اگر شرم زده بود باید خجالت می کشید نه این که رفتارش را با اخم کردن تکمیل کند!! افکارم حول و هوش همین مسئله بود که به خانه رسیدم.
نگاه های مامان مشکوک بود! تنها حدسی که می توانستم بزنم این بود که نقش اول این جریان را عمه مه گل بازی می کند! چیزی نمی گفت، اما دزدیدن نگاه و سکوتش همه چیز را لو می داد. زیاد پاپی نشدم که از قضیه سر در بیاورم، ترجیح می دادم به رفتار سعادت فکر کنم و تا عمه!
دو هفته ای از آخرین دیدارم با سعادت می گذشت و هنوز نتوانسته بودم متوجه علت رفتارش شوم. امروز بعد از کلاس های صبح راهی خانه شده بودم که در محوطه ی دانشگاه سعادت را مشغول صحبت با استاد اعتضاد دیدم. با این که از دیدنش تعجب کرده بودم اما وقتی برای کنکاش نداشتم. فاصله ی زیادی با آن ها داشتم و تقریباً مطمئن بودم که من را ندیدند برای همین سعی کردم تا دور از چشم آن ها از دانشگاه خارج شوم! علت این رفتار و فکرم برای خودم هم عجیب بود!! دوست نداشتم با سعادت در حضور اعتضاد روبرو شوم! برای همین سعی کردم در بیشترین فاصله ی عرضی از آن ها قدم بردارم. چند قدمی بیشتر با آن ها فاصله نداشتم که به خاطر کنجکاوی سرم را بلند کردم و در همین لحظه سعادت هم متوجه من شد! راهی برای گریز نبود! به همین خاطر سرم را به نشانه ی سلام تکان دادم. سعادت هم همین کار را تکرار کرد! با این کار سعادت توجه استاد اعتضاد به سمت من جلب شد. با نگاه اعتضاد مجبور شدم نزدیک تر بروم و سلام کنم! اعتضاد نگاهی به من کرد و گفت:
- خانم امیری شما با دکتر سعادت آشنایی دارید؟
از سوالش تعجب کردم! دلیلی برای این سوال نمی دیدم!! با خودم گفتم به خصلت های نیکوی جناب اعتضاد باید فضولی را هم اضافه کنم!
سعادت که تعلل من را دید جواب داد:
- سر یک برنامه ی رصد با دکتر صبا با خانم امیری آشنا شدم! فکر نمی کردم ایشون دانشجوی این دانشگاه باشند!
باز هم چیزی نگفتم! طاقتم تمام شده بود!
- استاد اگر امری نیست فعلاًمرخص می شم! البته به زودی زود خدمت می رسم که ساعت های کلاس را با هم هماهنگ کنیم!
حرف سعادت باعث شد چشمانم به سمتش بچرخد! سعادت که کنجکاوی ام را دیده بود خیلی سریع با اعتضاد خداحافظی کرد و با این کار اعتضاد از ما جدا شد. من هم که ایستادن در محوطه ی دانشگاه کنار یک غریبه را درست نمی دیدم لب باز کردم که خداحافظی کنم که سعادت غافلگیرم کرد!
- خانم امیری منزل تشریف می برید؟! من بیرون منتظرتون هستم!!
با سرعت از من دور شد و مهلت هر گونه حرفی را از من گرفت! راهی جز خروج از دانشگاه نداشتم! با سستی قدم برمی داشتم و امیدوارم بودم که سعادت از انتظار خسته شود گرچه هر چقدر هم که قدم های کوچک بر می داشتم بیشتر از 5 دقیقه طول نمی کشید! برداشتن قدم های کوچک من را به دوران کودکی برد.
کیان انتهای حیاط می ایستاد و به نوبت به من و نغمه می گفت چند قدم و چطوری برداریم!
- مهرگان سه قدم فیلی!
- نغمه تو 5 تا مورچه ای بیا!
- اه کیان! چرا من همش قدم مورچه ای مهرگان قدم فیلی!!
- حرف نباشه!! من باید بگم کی چطوری بیاد!!
با یادآوری گذشته ها لبخندی زدم و از در دانشگاه خارج شدم! بیرون در، سمت دیگر خیابان سعادت را دیدم که منتظرم ایستاده. با این که ممکن بود بعداً برایم دردسر درست شود اما درست نمی دیدم که بدون هیچ حرفی راهم را کج کنم و بروم!
وقتی روبروی سعادت قرار گرفتم گفتم:
- شما را هم معطل کردم! اگر اجازه بدید مرخص بشم!
لبخندی زد و گفت:
- اتفاقاً از دیدنتون خیلی خوشحال شدم! ان شالله که از این به بعد بیشتر هم همدیگه را می بینیم!
با تعجب ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم. سعادت ادامه داد:
- قرار توی دانشگاه یه سری کلاس های رصد بزاریم! همه چیز از ابتدا، البته ممکن برای شما تکراری باشه اما خیلی خوشحال می شم که توی کلاس ببینمتون!
باز حرف از رصد شده بود و من کنترل خودم را از دست دادم و گفتم:
- وای! چه عالی! حتماً! حالا از کی شروع می شه؟!
خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
- شما که از من هم بیشتر عجله دارید! به زودی!!
سرم را پایین انداختم و سعی کردم که چیزی نگویم!
- اگر اجازه بدید برسونمتون.
- نه خیلی ممنون، مزاحم نمی شم!
- مراحمید! مسیرمون یکیه!
مجبور شدم به دروغ بگویم که قرار نیست به خانه بروم. خداحافظی کردم و مسیر خلاف جهت خانه را در پیش گرفتم! با خودم گفتم یعنی نمی تونی بگی نمی خوام با شما بیام! یه وقت هایی که خیلی زبون داری! حالا چرا تا این را می بینی لال می شی!!!
برای این که با سعادت برخورد نکنم مجبور شدم مسیر خلاف جهت را کمی ادامه دهم متاسفانه مسیر یک طرفه بود و مجبور بودم پیاده به سمت ایستگاه تاکسی بروم! وقتی دوباره جلوی در دانشگاه رسیدم که کمتر از 30 دقیقه به کلاس بعدی زمان داشتم و فرصت نمی کردم برای نهار به خانه بروم! با مامان تماس گرفتم و گفتم که برای نهار نمی روم! کلی توی دلم به خودم و سعادت بد و بیراه گفتم که من را از غذای خوشمزه ی مامان محروم کرده بود!
نه! فایده ای ندارد!! هر چقدر که برای دلم بهانه می آورم و دلیل می تراشم بی فایده است! مجبورم امروز به حرف دلم باشم!! صبح قبل از خروج از خانه برای صدمین بار عینک سعادت را تمیز کردم و داخل کیفم گذاشتم. وقتی داشتم از جلوی مغازه می گذشتم نیم نگاهی به داخل مغازه انداختم! با این کار یاد مینا افتادم که زمانی عاشق شاگرد مغازه ی نانوایی شده بود و هر روز صبح زیر چشمی نانوایی را می پایید! لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم!!
به محض ورود به محوطه ی دانشگاه سولماز را دیدم که برایم دست تکان می دهد، به سمت سولماز حرکت کردم و بعد از احوالپرسی گله گذاری خانم شروع شد!!
- مهرگان خانم! سایه تون سنگین شده بانو!! کم پیدایی!؟ چه خبره؟
- من که بیشتر روز ها دانشگاهم و هم دیگه را می بینیم این حرفا دیگه چیه!!؟
- بله! اما چه دیدنی! خانم حواسش جای دیگه است! حالا کجا جا گذاشتیش؟!
با گیجی پرسیدم:
- چی را جا گذاشتم!؟
- حواستون را! پیش کی گذاشتید بانو!؟
ضربه ای به بازویش زدم و گفتم:
- تو دوباره شروع کردی به شایعه پراکنی!
با این حرفم انگار چیزی را به خاطر آورده باشد گفت:
- راستی! شنیدی قرار کلاس بزارن در مورد نجوم؟ بچه ها می گفتن استادش دکترا داره!!
نگاهی به اطراف انداخت و خودش را کمی به من نزدیک کرد و گفت:
- بین خودمون باشه! انگار فامیل اعتضاد!! بچه ها می گفتن خیلی خوش تیپ! تازه مجردم هست!!
با این حرف قهقهه ای زد و گفت:
- بهناز از همین الان براش نقشه کشیده!
نا خودآگاه اخمی کردم و با خودم گفتم، بهناز غلط زیادی کرده!!!
سولماز نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت:
- مهرگان! تو دیدیش این جناب دکتر را؟!
حال و حوصله ی حرف زدن را نداشتم! با این که از تشکیل کلاس خوشحال شده بودم اما دوست داشتم کلاس فقط برای پسرها برگزار می شد و داشتم به این نتیجه می رسیدم که نجوم به درد دختر ها نمی خورد!! با این فکر به خودم گفتم، خیلی حسودی ها! من همیشه آدم انحصار طلبی بودم! اگر چیزی را دوست داشتم آن چیز را فقط برای خودم می خواستم حالا هم که دل به کسی بسته بودم حاضر نبودم از دستش بدهم!! نمی دانستم در مقابل کسی مثل بهناز که نقطه ی مقابل من بود، امیدی هست یا نه! اما مطمئن بودم که حاضر نیستم عقب نشینی کنم با این فکر ها هر لحظه اخم هایم عمیق تر می شد تا این که با تکانی که سولماز به دستم داد به خودم آمدم!!
- نه! انگار واقعاً حالت خوب نیست! اتفاقی افتاده؟
- نه چیز خاصی نیست! من دیگه برم کلاسم دیر می شه!
تا عصر در این فکر بودم که چطور می توانم در مقابل بهناز برای خودم امتیاز کسب کنم! در آخر به این نتیجه رسیدم که حریف من بهناز نیست بلکه خود سعادت است! ترجیح می دادم با کسی که دوستش دارم رقابت کنم!! این طوری انگیزه ی بیشتری برای پیروزی داشتم! برای همین تصمیم برای رفتن به کتابفروشی قطعی شد!
بعد از ظهر بدون هیچ تردیدی وارد مغازه کتابفروشی شدم این بار زنگوله با صدای ملایم تری ورودم را اعلام کرد! دیدن حاج آقا با این که باعث خوشحالی ام شد اما به نوعی مانع از دیدن سعادت بود و این اذیتم می کرد!!
حاج آقا با لحن مهربانی گفت:
- چه عجب! یادی از ما کردی بابا جان؟!
- من که همیشه مزاحم شما هستم! چند وقت پیش اومدم شما تشریف نداشتید!
سری تکان داد و گفت:
- راستش این خانم جون از وقتی سهراب برگشته همش بهانه می گیره می گه تو دیگه نمی خواد بری مغازه، سهراب هست! هر چی بهش می گم زن! سهراب این همه درس نخونده، چندین و چند سال غربت را تحمل نکرده که بیاد پشت پیشخون کتابفروشی بایسته توی گوشش نمیره که نمیره! الان هم فقط به این خاطر اجازه داده بیام، که سهراب کار داشته و نمی تونسته مغازه باشه! قرار بلافاصله بعد از ورود سهراب من از در خارج بشم!!!
خنده ای کرد و گفت:
- می بینی بابا جان اینم روزگار من! می گن هر چه کنی به سرت میاد همینه! مردا تا جوانن و زور دارن، زور می گن! وقتی هم پیر می شن باید زور بشنون دیگه!!
لبخندی زدم و گفتم:
- اما به شما نمیاد که زورگو بوده باشید!!
- زورگو نبودم! اما خوب خیلی هم کنار زنم نبودم! حالا که پیر شدیم، شدم گوش به فرمان خانم!!
چشمکی زد و گفت:
- البته از حق نگذریم خیلی خوش می گذره!!
صدای خنده ام در صدای زنگوله بالای در گم شد و شد و بلافاصله بعد از آن صدای سعادت به گوش رسید!

با شنیدن صدایش سرعت تپش قلبم افزایش پیدا کرد و صورتم گر گرفت! سرم را برای لحظه ای بالا آوردم و سلام کوتاهی کردم. حاج آقا بعد از صحبت کوتاهی با سعادت به من گفت:
- خب! من دیگه برم پیش خانم جون! بنده خدا خانومم از صبح تنها بوده دلش برام تنگ شده!
خودش به این حرف خندید و رفت!
نه من چیزی می گفتم نه سعادت! با خودم فکر کردم که برای چه این جا ایستادم و هیچ حرفی نمی زنم! کیف را از روی دوشم برداشتم و روی پیشخوان گذاشتم و مشغول پیدا کردن عینک سعادت شدم. بعد از چند بار این طرف و آن طرف کردن محتویات کیف بالاخره عینک را پیدا کردم! حالا که عینک پیدا شده بود نمی دانستم باید چه بگویم! یک لحظه احساس کردم ذهنم از هر چیزی خالی شده! عینک را روی پیشخوان گذاشتم و زیپ کیف را کشیدم. عینک را به طرف سعادت دراز کردم و با صدایی که سعی می کردم خیلی لرزان نباشد گفتم:
- اینم امانتی شما! دستتون درد نکنه!
برای یک لحظه صورت سعادت در خود جمع شد اما باز هم چیزی نگفت! من که دستم بین زمین و هوا مانده بود عینک را روی پیشخوان گذاشتم و با سر پایین مشغول مرتب کردن کیف و چادرم شدم! خداحافظی زیر لبی کردم و به سمت در راه افتادم. یکی دو قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای سعادت باعث ایستادنم شد!
- خانم امیری می شه یه شماره تماس ازتون داشته باشم!؟
با تعجب به سمتش برگشتم و چیزی نگفتم! دوباره لب باز کرد و ادامه داد:
- می خوام در مورد کلاس های نجومی که توی دانشگاه گذاشتم باهاتون مشورت کنم! کسی را مطلع تر از شما پیدا نکردم!
نیشخندی از افکارم روی لبم نشست و با خودم گفتم، بیا! حالا هی اصرار کن بیام ببینمش! سعی کردم صدایش را در ذهنم تقلید کنم! می خوام باهاتون مشورت کنم!!!
با نارضایتی که سعی می کردم خیلی در چهره ام مشخص نباشد به سمت پیشخوان برگشتم و روی کاغذی که گذاشته بود شماره تماس را نوشتم و باز به سمت در چرخیدم! اما هنوز قدمی بر نداشته بودم که باز هم با صدایش مانع از ادامه ی مسیرم شد!
- خانم امیری این را فراموش کردید!
برگشتم و عینک را توی دستش دیدم! با صدای سردی گفتم:
- این عینک امانت دست من بود که الان هم به صاحبش برگردوندم!
اخمی کرد و گفت:
- یک بار هم قبلاً گفتم این عینک مال شماست!
با خودم گفتم انگار جداً مشکل داره ها!! بدون این که عینک را از دستش بگیرم به سمت در حرکت کردم. با خودم فکر کردم همه چیز تمام شد. صدایی در مغزم پیچید که اصلاً چیزی شروع نشده بود!
چند قدمی با در فاصله داشتم که سعادت جلوی رویم قرار گرفت و گفت:
- خانم امیری ...
شاید مسخره بود اما ازش دلخور شده بودم و دوست نداشتم جوابش را بدهم برای همین سرم را بلند نکردم. باز هم تکرار کرد.
- خانم امیری ... به من نگاه کنید!
با خودم گفتم پسره پررو! نگاه کنم که اخم های جنابعالی را ببینم! هیچم نگاه نمی کنم!
- مهرگان خانم ...
برایم جالب شده بود که اگر باز هم جواب ندهم قرار است چطور صدایم بزند! با این فکر لبخندی روی لبم نشست.
- خواهش می کنم یک لحظه من را نگاه کنید!
سرم را بلند کردم و سعی کردم بی تفاوت و خونسرد باشم. حالا سعادت بود که سرش را پایین انداخته بود.
بعد از چند لحظه که به سکوت گذشت و انگار کسی خیال شکستنش را نداشت تکانی خوردم، با تکان من سعادت که انگار حدس زده بود می خواهم بروم سرش را بلند کرد و گفت:
- من می خوام این عینک پیش شما باشه چون می خوام بهم فکر کنید!
نگاه متعجبی به او انداختم و چیزی نگفتم! نفس عمیقی کشید و به سرعت ادامه داد:
- اگر می دونستید وقتی این عینک را می زنید چقدر دوست داشتنی می شید به من حق می دادید!!
چند لحظه ای طول کشید تا متوجه حرفش شدم! به محض این که جمله ی سعادت در ذهنم پردازش شد سرم را پایین انداختم و لبم را به دندان گرفتم. هیچ فکر نمی کردم که این جمله را از زبانش بشنوم. حس غریبی بود! گرمای خاصی در وجودم دوید و به گونه هایم رسید! احساس می کردم از گونه هایم آتش می بارد!! صدای زنگوله سکوت را شکست.
کسی داخل شد و بعد از زمان کوتاهی صدای زنگوله نشان از خارج شدن همان شخص بود! نمی دانستم که چرا خشکم زده و کاری نمی کنم. باز هم سعادت بود که به حرف آمد:
- خیلی وقت بود می خواستم این حرف را بزنم! اما شما طوری برخورد می کنید که آدم نمی تونه حرفش را بزنه!
تنها چیزی که در مغزم تکرار می شد این بود که نباید بیشتر از این بمانم! برای همین بدون هیچ حرفی به سمت در حرکت کردم و قبل از خروج از در صدای سعادت که می گفت:
- من باهاتون تماس می گیرم را شنیدم!
تا رسیدن به خانه گیج حرف های سعادت بودم. در هر لحظه حس متفاوتی به سراغم می آمد، لحظه ای خوشی سخنان سعادت در جانم می پیچید و لحظه ی بعد تردید این که باید چه بکنم و این که منظور سعادت از این حرف ها چه بود!

رفتارم در خانه تغییر کرده بود! افکار مختلفم باعث سکوت بیش از حدم می شد که همین موضوع هم باعث نگرانی مامان شده بود! طوری که بعد از دو روز طاقت نیاورد و گفت:
- مهرگان، مامان جان چیزی شده؟ اتفاقی افتاده انقدر تو خودتی؟!
من که نمی دانستم باید چه جوابی بدهم گفتم:
- نه مامان! فقط ی
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 89- رمان مثلث زندگی من , رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانی ها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/12 تاریخ
کد :60034

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا