تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی (فصل پنجم)


پیش از این که بتوانم عکس العملی نشان دهم، سعادت را دیدم که خم شد و کتاب را برداشت، با این حرکت موهای لختش روی صورتش ریخت. با خودم فکر کردم که وقتی موهایش توی صورتش می آید چه چهره ی بچگانه ای پیدا می کند. برای چند لحظه به صورت سعادت زل زدم، تا این که سعادت دستی به موهایش کشید و سعی کرد موهای لختش را از روی صورتش کنار بزند، درصورتی که چند تار مو نافرمانی می کردند و باز توی صورتش می ریختند. صحنه ی درگیری سعادت با موهایش برای من صحنه ی جالبی شده بود و لبخند را به لبم آورد.
سعادت کتاب را بدون در نظر گرفتن جای قبلی روی میز پیشخوان گذشت و سینی شربت را برداشت و به سمت من چرخید:
- بفرمایید میل کنید. راستی امتحان داشتید؟
- متشکر، میل ندارم! شما اجازه ندادید که بگم لازم نیست زحمت بکشید.
اخم مهربانی کرد و گفت:
- خواهش می کنم تعارف نکنید! زنگ زدم مهمون دعوت کردم باید ازش پذیرایی کنم دیگه!
خنده ای کرد و گفت:
- البته شما که صاحب مغازه اید!!
سرم را پایین انداختم برای چندمین بار در چند دقیقه ی گذشته ضربان قلبم تند شد. فاصله اش را با من کمتر کرد و گفت:
- البته من روی رازداری شما حساب باز کردم ها! به آقاجون چیزی نگید و گرنه گوشم را می بره که مغازه اش را بخشیدم!
لبخند خجولانه ای زدم و سعی کردم با صدایی که لرزش کمتری داشته باشد صحبت کنم:
- شما لطف دارید!
سریع گفت:
- مهرگان خانم انقدر تعارف نکنید دیگه!
با خودم گفتم، کاش به جای من شما یک کم اهل تعارف بودی، والله جای دوری نمی رفت! با این فکر به خودم نهیب زدم در این صورت که تا آخر عمر باید با هم تعارف تیکه پاره می کردیم!
باز هم سعادت سکوت را شکست و گفت:
- بردارید دیگه دستم خسته شد!
با این حرف بی اراده دستم به طرف سینی دراز شد و شربت را برداشتم. با برداشتن شربت فکری مثل خوره به جانم افتاد! اگر کسی الان وارد مغازه شود چه فکری با خود می کند. نگاه مشکوکی به سمت در انداختم که سعادت متوجه شد و گفت:
- اگر نگران این هستید که کسی بیاد، زدم بسته است کسی نمیاد.
با این حرف نفسی به آسودگی کشیدم اما بلافاصله این فکر به ذهنم رسید که من چقدر شناخت از سعادت دارم که این جا ایستادم و شربتی را که تهیه کرده و معلوم نیست چه چیزی در آن ریخته را در دست دارم. به قول نغمه باز هم مغزم نظریه پردازی جنایی می کرد! سعادت شربتش را لاجرعه سر کشید و گفت:
- گرم می شه زودتر بخوریدش!
با این حرف نظریاتم افزایش پیدا کرد! نگاه نامطمئنی به شربت انداختم که باز هم صدای سعادت را شنیدم.
- امکانات ضعیف بود این جا! هر چقدر گشتم یخ پیدا نکردم!
در همین لحظه در با صدای زنگوله باز شد و لیوان شربت از دستم افتاد! وقتی در کامل باز شد و من قامت حاج آقا را در چارچوب در دیدم نفسی به آسودگی کشیدم و خوشحال شدم که شربت از دستم افتاد! اما بعد به این فکر کردم که سعادت حتماً با خود فکر می کند چه آدم دست و پا چلفتی هستم!
حاج آقا با لبخندی که چهره اش را مهربان تر کرده بود جلو آمد و در جواب سلام ما گفت:
- سلام به روی ماه هر دو تون!
خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
- البته باید بگم روی ماه نشسته ات سهراب جان!!
سعادت با چهره ی متعجبی گفت:
- من آقاجون؟!
لبخندی زد و گفت:
- یک کم جنبه ی شوخی داشته باش آقاجون! مرد که انقدر بی جنبه نمی شه!
سعادت در حالی که من را می پایید گفت:
- حالا مونده تا من مرد بشم!
با این حرف سعادت سرم را پایین انداختم و سعی کردم توی دید حاج آقا نباشم اما فایده ای نداشت! فاصله ی من تا حاج آقا به 3 متر هم نمی رسید.
صدای قهقهه ی حاج آقا در فضا پیچید و گفت:
- ان شالله به زودی!
بعد از مکث کوتاهی دوباره با خود تکرار کرد:
- ان شالله به زودی!
و نگاه پر معنایی به من انداخت. در همین حال متوجه لیوان شکسته ی شربت شد و گفت:
- سهراب برو برای من و مهرگان جان یه شربت بیار ببینم که می تونی مرد بشی یا نه! در ضمن قبلشم اون چارو را بیار این شیشه خورده ها را جمع کن!
سعادت با سرخوشی چشمی گفت و از در گذشت و به سرعت با جارو برگشت و با دقت شیشه ها را جمع کرد. بعد از این که جارو کردنش تمام شد رو کرد به حاج آقا و گفت:
- خب آقاجون نظرتون چیه؟!
حاج آقا با نگاه شیطنت باری دستی به چانه اش کشید و با یک اخم مصنوعی گفت:
- حالا برو یه شربت بیار ببینم چی می شه!!
سعادت با لبخند روی لب در حالی که سرش را تکان می داد وارد اتاق پشت پیشخوان شد. بعد از رفتن سعادت، حاج آقا رو کرد به من و گفت:
- شما چطوری دختر گلم؟ چه خبرا؟ این خانم جون بدجوری دست و بال من را توی خونه بند کرده! و گرنه بیشتر دختر گلم را می دیدم!
لبخندی زدم و گفت:
- شما لطف دارید. خبری نیست، سلامتی!
لبخند مهربانی زد و گفت:
- همیشه سلامت باشی.
- امتحانات تمام شده دخترم؟
- فردا آخرین امتحانمه.
با صدای باز شدن در، سعادت با سینی شربت وارد شد. سینی را جلوی من گرفت و گفت:
- بفرمایید خانم امیری
این دفعه با اطمینان بیشتری که به خاطر حضور حاج آقا بود دست دراز کردم و شربت را برداشتم و زیر لب تشکری کردم.
حاج آقا شربت را برداشت و نگاه خریدارانه ای کرد و گفت:
- هوووم! ای بدک نیست!
مکثی کرد و ادامه داد:
- اگر تلاش کنی و زن خوبی بالا سرت باشه می شه بهت امیدوار بود!
با این حرف حاج آقا صدای خنده ی سعادت بلند شد در حالی که هنوز از خنده صدایش می لرزید گفت:
- آقاجون دختر خوبش را خودم پیدا کردم! حالا کی میاریدش بالا سرم!؟
با این حرف سعادت عرق شرم از پیشانی ام جاری شد! هیچ فکر نمی کردم انقدر صریح لهجه باشد! متوجه بودم که هم سعادت و هم حاج آقا زیر چشمی من را می پایند. مغزم کار نمی کرد و همان طور ایستاده بودم. تا این که صدای حاج آقا کمی شرایط را بهتر کرد.
- عجله نکن پسر جان! حالا من تازه باید برم با دختر صحبت بکنم، کلی منت خانواده اش را بکشم که به این نوه ی من که بلدم نیست حرف بزنه دختر بدن!
در حالی که سرم پایین بود لبخندی زدم. در همین حین صدای اعتراض سعادت بلند شد:
- آقاجون! پسر به این خوبی!! تازه چه کار کنم این حرف زدنم هم تقصیر زندگی غربیه! حالا شما با دختر خانم صحبت کنید که ناراحت نشه دیگه!
من که از حرف های این نوه و پدر بزرگ خیس عرق شده بودم، فکر کردم بهتر است که به خانه بروم. احساس می کردم اگر دو دقیقه ی دیگر بایستم باید جواب خواستگاری را هم همین جا بدهم! برای همین با صدای ملتهبی گفتم:
- خب اگر اجازه بدید من مرخص بشم! لطف می کنید این کتاب را برام حساب کنید؟
حاج آقا اخمی کرد و گفت:
- پا قدم من بد بود! حالا چه عجله ای داری؟
لبخندی زدم و گفتم:
- این حرف ها چیه! من فردا امتحان دارم، اجازه بدید برم یک کم درس بخونم.
سعادت در حالی که اخم هایش در هم بود گفت:
- شما که به نظر دانشجوی خوبی میاید!
با لبخند گفتم:
- من اعتقاد به درس خوندن شب امتحان دارم!
لبخندی زد و گفت:
- ان شالله زودتر امتحاناتتون تمام بشه منم راحت بشم!
متعجب ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم. اما حاج آقا در جواب سعادت گفت:
- بابا جان خوشحال باش که فردا آخرین امتحان!
با این حرف حاج آقا لب های سعادت به خنده باز شد و گفت:
- خب خدا را شکر!
من که دیدم انگار قضیه رفتن من فراموش شده تکرار کردم:
- حاج آقا، این کتاب را برام می ذارید که ببرم.
صلاً نفهمیدم امتحان امروز را چطور دادم. دیروز بعد از این که به خانه رسیدم حتی یک کلمه هم نتوانسته بودم درس بخوانم، تمام فکرم را کتابفروشی و حرف هایی که زده شده بود پر کرد و جایی برای چیز دیگری باقی نگذاشت. تنها چیزی که باعث می شد خیلی ناراحت نباشم این بود که در طول ترم درس را خوب فهمیده بودم و 8 نمره مربوط به تحقیق را تمام و کمال گرفته بودم.
وقتی داشتم از جلوی کتابفروشی می گذشتم نیم نگاهی به داخل مغازه کردم که چیز خاصی دستگیرم نشد.
هنوز چند دقیقه از رسیدنم به خانه نگذشته بود که صدای ویز ویز گوشی که روی تخت انداخته بودم بلند شد. وقتی گوشی را برداشتم باز هم شماره ی سعادت را دیدم. برایم عجیب بود که دو روز پشت سر هم تماس بگیرد از ترس این که تماس را قطع کند با دستپاچگی جواب دادم، بعد از سلام و احوالپرسی معمولی و در حالی که من کمی به خودم مسلط شده بودم گفت:
- امتحانات تمام شد به سلامتی؟
- بله! گرچه خیلی خوب نبود اما خب! بد هم نبود!
- ان شالله که نتایج راضی کننده است.
سکوت کردم و چیزی نگفتم. بعد از مکث کوتاهی گفت:
- راستش دیروز فرصت نشد مطلبی را که می خواستم بگم!
با این حرف سعادت قلبم به شدت می تپید و نفس در سینه ام حبس شده بود. بعد از چند لحظه ادامه داد:
- برای شب جمعه، قرار یک رصد را گذاشتن بچه های گروه، به استاد صبا گفتم خبرش را من بهتون میدم!
با این حرف نفس حبس شده ام با صدا از سینه ام خارج شد. به سرعت جلوی دهانم را گرفتم بلکه صدای کمتری از این آه جگر سوز به سعادت برسد. اما صدای خندان سعادت ثابت می کرد که عکس العمل سریعی نداشتم.
سعی کردم آرام باشم:
- چه خوب! حالا کجا هست؟
سعادت آدرس محل را داد و توضیح داد که رصد از چه ساعتی شروع می شود. بعد از این که توضیحاتش تمام شد منتظر بودم که خداحافظی کند و من هم به حمامی که از صبح به خودم وعده داده بودم برسم! اما انگار خیال قطع کردن نداشت. با کمی من من ادامه داد:
- خب دیگه! بیشتر از این مزاحم نمی شم،ان شالله فردا شب می بینمتون!
با این حرف یک تای ابرویم بالا رفت و با تعجب گفتم:
- شما که گفتید رصد پنج شنبه شبه! فردا سه شنبه است!
مکثی کرد و گفت:
- فکر می کردم بدونید! این قرار و مادرتون و خانم جون گذاشتن!
لبم را از خوشی گزیدم و چیزی نگفتم. سعادت هم که انگار متوجه معذب بودن من شده بود گفت:
- امری نیست؟
با نفس عمیقی گفتم:
- لطف کردید خبرم کردید!
با صدای شیطنت باری گفت:
- برای کدوم یکی؟!
مکثی کردم و با هزار جان کندن گفتم:
- هر دو!
صدای خنده ی سعادت در گوشی پیچید. بعد از این کمی به خودش مسلط شد گفت:
- مراقب خودتون باشید، خدانگهدار و امید دیدار!
برعکس دفعات قبل که برای قطع کردن عجله داشت این دفعه با این که من جوابش را دادم خیال قطع کردن نداشت. بعد از چند لحظه که به سکوت گذشت بدون گفتن هیچ حرفی تماس را قطع کرد.
روی تخت دراز کشیدم و حس خوبی را که در وجودم دویده بود را مزه مزه می کردم. عجیب بود که مامان چیزی در مورد این جلسه به من نگفته بود. وقتی از روی تخت بلند شدم نگاه به آینه ی میز آرایش افتاد، وقتی خودم را دیدم جیغ خفه ای کشیدم! به کل فراموش کرده بودم که وقتی تاپ زیر مانتو را در آوردم سعادت تماس گرفته بود و من هم چنان بدون لباس جلوی باد کولر بودم. وقتی داشتم لباسم را می پوشیدم با خودم گفتم، برعکس چیزی که فکر می کردم این جوش ها خیلی زود خوب بشه بعد از چند وقت هیچ تغییری نکرده! بهتره یه مدت کمتر خرما و کاکائو بخورم! بلافاصله به این فکر افتادم که اگر قرار به برگزاری مراسمی باشد چه باید بکنم

آن طور که مامان می گفت به خاطر اصرار های خانم مسنی که من مطمئن بودم خانم جون است قبول کرده بود بدون مشورت با من و بابا قرار خواستگاری را بگذارد. گرچه به نوعی از این که عمه هم بویی از این ماجرا ببرد نگران بود و مدام تکرار می کرد:
- خدا رحم کنه عمه ات بویی نبره و گرنه چه حرفا که بزنه! می شینه همه جا می گه من را خونه ی خودشون راه ندادن اما غریبه را چه راحت قبول کردن!
لحظه ای مکث می کرد و دوباره ادامه می داد:
- لابد می گه: من که خواستگاری کردم مهرگان قصد ازدواج نداشت! یک ماه نگذشته تصمیمش عوض شد!!
من اما گوشم به حرف های مامان بدهکار نبود همین که سعادت انقدر زود دست به کار شده بود باعث خوشحالی ام بود.
مادرجون امروز از صبح آمده بود تا به قول خودش کمک دست دخترش باشد. آقابزرگ و مامانی هم قرار بود برای عصر بیایند. من خیلی راضی نبودم که در جلسه ی اول بزرگتر ها حضور داشته باشند به نظرم جلسه ی اول بیشتر جنبه ی معرفی داشت. اما بابا می گفت، چون سعادت با پدربزرگ و مادربزرگش میاد این طوری بهتره!
مادر جون از صبح راه می رفت و برایم شعر می خواند، با صدای مادرجون گذشته ها برایم زنده شد:
- مهرگان بسه! گربه ی بیچاره را کشتی! بیا این جا ببینمت!
من از این که مجبور بودم اسباب بازی زنده ام را رها کنم نارحت بودم اما مادر جون مثل همیشه بلد بودچطوری دلخوری ها را دود کند. بعد از این که حسابی دست و صورتم را شست، موهای آشفته ام را که در هم گره خورده بود را به آرامی شانه می کرد و شعر می خواند:
دختر دارم انار و به !
چادر زده کنار ده،
به کس کسونش نمی دم،
به همه کسونش نمی دم،
به راه دورش نمی دم،
به مرد پیرش نمی دم،
به بی سوادش نمی دم،
به کسی می دم که کس باشه،
بند قباش اطلس باشه،
سیصد تومن کیسش باشه!
روزی باشه! روزی باشه!
شاه بیاد با لشگرش،
خدم و حشم پشت سرش،
شاهزاده ها دور و برش،
دخترم بخواد واسه پسرش،
آااااایا بدم،
آااااایا ندم!
با دستی که ماهان به شانه ام زد از گذشته بیرون آمدم:
- کجایی!؟ معلوم هست!
با گیجی گفتم:
- ها! چی گفتی؟!
پوزخندی زد و گفت:
- نه! از دست رفتی!
بعد از گفتن این حرف بدون توجه به من از کنارم گذشت. با این که دلم می خواست یک جر و بحث حسابی راه بیاندازم اما صدای زنگ در مانع شد!
با ورود آقابزرگ و مامانی، شرایط کمی رسمی تر شد. آقابزرگ از وقتی وارد شد روی مبل نشسته بود و با کسی حرفی نمی زد، بیشتر از چند دقیقه طاقت نیاوردم در حالی که کنارش می نشستم گفتم:
- چی شده آقابزرگ من سرحال نیست؟
نگاه دلخوری به من انداخت و گفت:
- من چطوری به یه سری آدم غریبه اعتماد کنم و تو را بسپرم دستشون؟!
نگاه متعجبم باعث شد ادامه دهد:
- نمی دونم چرا میثاق را رد کردی، اما اگر میثاق بود نمی ذاشتم از گل نازک تر بهت بگه!
سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. آقا بزرگ دست های بزرگ و مردانه اش را روی شانه ام گذاشت و من را به خودش نزدیک تر کرد. سرم را بوسید و گفت:
- دلم طاقت نمیاره گلم را دست هر کسی بسپرم!
صدای مامان که من را می خواند باعث شد از اوضاع به وجود آمده فرار کنم.
- بله مامان! اومدم!
مامان که کمی دستپاچه به نظر می رسید نگاهی به من انداخت و گفت:
- تو که هنوز لباست را عوض نکردی اونوقت نشستی با آقابزرگ درد و دل می کنی؟
- مامان درد و دلم کجا بود! دیدم گرفته است گفتم بپرسم ببینم چی شده!
- من نمی دونم! حالا هر چی! نیم ساعت دیگه اینا می رسن خانم هنوز لباسش را عوض نکرده!
مکثی کرد و انگار چیزی را به خاطر آورده باشد گفت:
- راستی چی می خوای بپوشی!
بلافاصله بعد از این حرف به سمت اتاقم به راه افتاد و به من که ایستاده بودم گفت:
- چرا وایسادی من را نگاه می کنی!
با این حرف من هم تکانی خوردم و به سمت اتاق حرکت کردم. مامان مشغول بررسی کمد بود که به لباس های روی تخت اشاره کردم و گفتم:
- مامان من لباسم را آماده کردم، انقدر خودت را اذیت نکن!
مامان به سمت تخت رفت و مشغول بررسی لباس ها شد. یک مانتو دامن سفید با گل های سبز و نارنجی را با روسری با همین ترکیب رنگ به همراه یک صندل سفید ست کرده بودم. مامان که انگار از انتخاب من راضی بود،به سمت در رفت و گفت:
- زودتر حاضر شو!
آینه که تصویرم را نشان می داد باعث رضایتم شد. با صدای زنگ در تپش قلبم بیشتر شد و گونه های رنگ گرفت. دستم را روی قلبم گذاشتم و به تصویر خودم در آینه لبخند زدم.
با صدای مامان نگاهی دوباره به داخل آینه انداختم و از در خارج شدم.
بابا و مامان کنار در ورودی ایستاده بودند. من نگاه بلاتکلیفی به اطراف انداختم و با اشاره ی مامان من هم کنار در قرار گرفتم و سعی کردم چهره ی خونسردی به خودم بگیرم. با صدای تعارف های بابا سرم را بلند کردم و حاج آقا را با چهره ی دوست داشتنی اش دیدم. در کنار حاج آقا پیرزن ریز نقشی ایستاده بود که اولین چیزی که توجه من را جلب کرد چشمان روشنش بود. وقتی حاج آقا از جلوی من رد می شد بعد از این که به سلام آهسته ی من پاسخ گفت ادامه داد:
- سهرابم همیشه انتخابش عالی بوده، این دفعه هم من را رو سفید کرد.
با این حرف گونه هایم گر گرفت. خانم جون هم که کنار حاج آقا ایستاده بود، لبخندی زد و خم شد و روی من را بوسید. آغوشش بوی آرامش می داد. با تعارف های بابا همه وارد سالن شدند. لحظه ای به خودم آمدم که سعادت روبرویم با سبد گل زیبایی ایستاده بود. سعادت که متوجه نگاه من شد سرش را پایین انداخت، اما لبخند روی لب هایش واضح تر از چیزی بود که قابل پنهان کردن باشد. لحظه ای بعد سرش را بلند کرد و در حالی که سبد گل را به من نزدیک تر کرد گفت:
- سلام!
با این سلام ناگهانی لب هایم به خنده باز شد! سرم را پایین انداختم و سعی کردم لبخندم را کنترل کنم. من هم با صدایی ملتهبی جوابش را دادم. با خودم گفتم، تمام این صحنه ها از پذیرایی قابل دیدن است! با این فکر تصمیم گرفتم سعادت را سریع تر راهی پذیرایی کنم برای همین دستم را دراز کردم که سبد گل را بگیرم. اما سعادت دست هایش را از سبد جدا نکرده بود. با تعجب سرم را بالا گرفتم که نگاه سعادت غافلگیرم کرد. لبخندی زد و آهسته در حالی که سبد را به دستم می سپرد گفت:
- وقتی گونه هات رنگ می گیره از همیشه زیباتری!

سرش را به زیر انداخت و راهی پذیرایی شد. لبم را گزیدم و بعد از مکث کوتاهی وارد پذیرایی شدم. سبد گل، را که به شکل زیبایی با گل های رز سفید و صورتی تزیین شده بود روی میز ناهار خوری که روبروی آشپزخانه قرار داشت گذاشتم و راهی آشپزخانه شدم. خوبی آشپزخانه مان این بود که با وجود اپن بودن تمام آشپزخانه در دید نبود. به دیوار تکیه دادم و صحنه های جلوی در را در فکرم بازسازی کردم.
با تکانی که مامان به شانه ام داد به زمان حال برگشتم.
- شربت ها را ریختم توی لیوان، فقط روش آب بریز و توی هر کدوم هم دو تا تیکه یخ بنداز.
بدون هیچ حرفی، کارهایی که گفته بود را انجام دادم. انقدر فکرم درگیر بود که اضطراب قبل از آمدن مهمان ها را فراموش کرده بودم.
با صدای مامان که من را صدا می کرد، دستی به روسریم زد و با گفتن بسم الله سینی به دست به سمت پذیرایی به راه افتادم. از بچگی عادت داشتم اگر به محتویات سینی توی دستم نگاه می کردم بیشتر هول می شدم و احتمال ریختن محتویات هم افزایش پیدا می کرد. برای همین به جای این که به سینی نگاه کنم نگاهم را به جلوی سینی دوختم. حس این که تمام حاضران به من نگاه می کنند عذاب آور بود. دلم می خواست هر چه سریع تر از شر سینی خلاص شوم.
سینی را جلوی آقابزرگ گرفتم و بفرمایید زیر لبی گفتم، با اشاره ی آقابزرگ به سمت حاج آقا رفتم و بعد از آن نوبت حاج خانم بود. دقیقاً نمی دانستم که حالا نوبت چه کسی است! اما چون سعادت نزدیک ترین نفر بود سینی را جلوی سعادت گرفتم. صدای نفس های خودم و سعادت در گوشم پیچیده بود و تمرکزم را از بین می برد. سعادت دستش را دراز کرد و بدون این که سرش را بلند کند تشکری کرد و لیوان را برداشت.
گرداندن سینی برای بقیه برایم بیش از حد تکراری بود. تنها چیزی که به نظرم با همیشه فرق داشت چهره ی درهم ماهان بود. بعد از این که سینی خالی شد تازه متوجه شدم که تعداد مبل هایی که در این قسمت خانه چیده شده بیشتر از 9 تا نیست و در نتیجه عروس خانم جایی برای نشستن نداشت! انگار ماهان زودتر از همه متوجه این ماجرا شد. چون به سرعت بلند شد و از صندلی های میز ناهارخوری که با مبل ها ست بود را آورد و خودش روی آن نشست. بعد از این که کنار بابا نشستم تلاش کردم متوجه صحبت های طرفین بشوم. اما تلاشم بی فایده بود به نظرم هیچ کدام از حرف هایی که زده می شد مرتبط با من و یا کلاً خواستگاری نبود. همین قضیه باعث شد باز هم اسیر فکر های مختلف شوم و این بار هم با تماس دست های بابا که روی دستم قرار گرفت متوجه موقعیتم شدم. برای این که چیزی نگویم که ربطی به بحث نداشته باشد باز هم سکوت کردم. تا این که حاج آقا گفت:
- دخترم نمی خوای با این آقا سهراب ما دو کلمه صحبت کنی!؟
با این حرف متعجب سرم را بلند کردم و نگاهی به بقیه انداختم. با لبخندی که مامان زد متوجه شدم افکارم در این مورد اشتباه بوده است.
- مهرگان جان، برید توی حیاط عزیزم.
با این حرف مامان لااقل تکلیف جا معلوم شد و می ماند حرف هایی که باید زده می شد که من هیچ ایده ی خاصی در این زمینه نداشتم. به سختی از صندلی کنده شدم و به سمت در حرکت کردم. بعد از این که به جلوی در رسیدم به خاطر آوردم که به سعادت تعارف هم نکردم برای همین به عقب برگشتم که چیزی نمانده بود که به سینه ی سعادت بخورم. ببخشیدی گفتم و سریع از در خارج شدم اما صدای خنده ی سعادت را پشت سر می شنیدم.
به سرعت خودم را به آلاچیق کوچکی که وسط حیاط بود رساندم و تا رسیدن به آلاچیق توجهی به سعادت نکردم. وارد آلاچیق که شدم سعادت هم پشت سرم وارد شد. باز هم بدون تعارف به سعادت نشستم. سعادت متعجب از رفتار من میز وسط آلاچیق را دور زد و روبروی من نشست. لبخندی زد و گفت:
- شما از چیزی ناراحتید؟
اخمی کردم و بدون اراده گفتم:
- شما از این که به من بخندید لذت می برید؟!
خنده ی با صدایی کرد و گفت:
- نه! مگه بیمارم خانوم! راستش شما برام جالب هستید! یک بار دیگه هم گفتم که خنده های من از سر تمسخر نیست.
چیزی نگفتم اما اخم هایم همچنان در هم بود تا این که سعادت سکوت را شکست و گفت:
- خب! این شروع اصلاً خوب نبود!
مکثی کرد و ادامه داد:
- بیاید از اول شروع کنیم!
در مقابل چشمان من از جایش بلند شد و به سمت باغچه ی کوچکی که حاصل زحمات مامان بود رفت و گل سرخ زیبایی را با دقت چید و بعد از این که به آلاچیق برگشت گل را با احترام جلوی میز روبروی من گذاشت و گفت:
- من چیز زیادی از همسر آینده ام نمی خوام!
لبخند کوتاهی زد و ادامه داد:
- منظورم اینه چیز زیادی به جز این چیزی که شما هستید نمی خوام! من فقط یه همراه خوب می خوام. کسی که دوستش داشته باشم و همراهم باشه. بقیه چیز هایی هم که می خوام مطمئنم شما دارید.
سرش را پایین انداخت و گفت:
- راستش من از دفعه ی اولی که شما را دیدم ... دفعه ی اول که نه! اما از دفعه ی بعدش ...
خنده ی کوتاهی کرده و گفت:
- خب دفعه ی بعدش هم که نه!
بعد از مکث کوتاهی، وقتی که چهره ی کاملاً جدی به خود گرفت، سرش را بالا آورد. نگاهش را به چشمانم دوخت و با وسواس خاصی گفت:
- من دوستت دارم، خیلی زیاد!
بعد از جلسه ی دیروز دیگر حرفی از خواستگاری در حضور من زده نشد گرچه از لبخند ها و نگاه های همه به جز ماهان رضایت نمایان بود و من علت چهره ی درهم ماهان را نمی فهمیدم. گویا قرار بود خانم جون بعد از یک هفته تماس بگیرد و نتیجه را بپرسد.
- مهرگان امشب قرار بری برای رصد؟
- خوب شد گفتی مامان! اصلاً یادم رفته بود!
مامان لبخندی زد
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... , رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر انجمن - نودهشتیا , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانی ها - 12- رمان زندگی بی عشق نمیشه - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/11 تاریخ
کد :59869

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا