تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی (فصل ششم)


امروز جلسه دوم کلاس های رصد بود. کلاس ها یک روز در هفته و چهار ساعته برگزار می شد. بهناز از روز اول پروژه ی جلب توجه استاد را شروع کرده بود. بار ها در کلاس سوالات بی ربط پرسیده و با نگاه های جدی سعادت هم کوتاه نیامده بود! بهناز از هم کلاسی هایم بود که از روز اول نوعی دافعه برای من داشت. قد متوسط و هیکل بی نقصی داشت که با کفش های پاشنه بلند بیشتر به چشم می آمد. صدای کفش هایش روی سنگفرش دانشگاه برای من عذاب آور بود. چهره ی گندم گون و چشمان عسلی زیبایی داشت. طور خاصی به آدم نگاه می کرد، هیچ وقت دلم نمی خواست در تیررس نگاه هایش باشم. چشمانش را به شیوه ی خاصی آرایش می کرد. سیاه بودن آرایشش روشنی چشمانش را بیشتر نمایان می کرد.
بعد از اتمام کلاس هم دست از سر سعادت بر نمی داشت و به بهانه ی سوال پرسیدن تا اتاق استادان همراهیش می کرد. حیف که قرار نبود فعلاً کسی چیزی بفهمد و گرنه حتماً بهناز را سر جایش می نشاندم. حوصله ی شایعه پراکنی و کینه توزی بهناز را نداشتم.
از دانشگاه تا ایستگاه تاکسی را همیشه پیاده می رفتم و کسی هم، مسیرش با من یکی نبود. کنار در دانشگاه با بچه ها خداحافظی و شروع به قدم زدن کردم ساعت 7 عصر بود و هوا کمی معتدل تر شده بود و از گرمای عذاب آور ظهر خبری نبود. هنوز چند متری با ایستگاه فاصله داشتم که صدای بوق ماشینی توجهم را جلب کرد. مثل همیشه بدون نگاه کردن به ماشین و راننده ی آن به راهم ادامه دادم. تا این که صدای آشنایی توجهم را جلب کرد. وقتی به سمت صدا برگشتم سعادت را دیدم که به سمت شیشه ی کنار راننده خم شده و من را صدا می زند. وقتی نگاهم را دید لبخندی زد و گفت:
- دو دقیقه است دارم بوق می زنم یه نگاه کنید بد نیست ها!
اخمی در صورتم نشست و گفتم:
- دلیلی نمی دیدم که بخوام نگاه کنم!
لبخند مهربانی زد و گفت:
- بله! حق با شماست. حالا بفرمایید سوار بشید که دیر شد!
یک تای ابرویم را بالا دادم و پیش از آن که سوالی بکنم گفت:
- حالا بفرمایید براتون توضیح میدم.
با شک، از این که منظورش چه بوده سوار ماشین می شوم. وقتی سوار شدم تازه به خاطر آوردم که هنوز خیلی با دانشگاه فاصله نداریم و ممکن است کسی ما را دیده باشد اما سعادت بدون توجه به اطراف وارد اتوبان شد. سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم:
- آقای سعادت اشتباه نمی رید؟!
اخم مصنوعی کرد و گفت:
- سهرابم!
نگاه گیجم باعث شد خنده ی کوتاهی بکند.
- دلم می خواد سهراب صدام کنید!
ناخودآگاه کلمه ی آهان! از دهانم خارج شد! گوشه ی لبم را گاز گرفتم و سرم را پایین انداختم اما زیر چشمی نگاه م به سعادت بود و لبخند روی لبش را دیدم. وقتی دوباره متوجه فضای بیرون ماشین شدم به خاطر آوردم که جواب سوالم را نگرفته ام.
دوباره گفتم:
- آقای سعادت!
ابروی بالا رفته اش، معذبم کرده بود! دوباره سکوت کردم اما سکوتم خیلی طول نکشید چون هر لحظه بیشتر از خانه دور می شدیم! گفتم:
- کجا داریم می ریم؟!
با سکوتش نشان داد که باید حتماً به اسم صدایش بزنم! با کمی من من گفتم:
- سهراب خان!
چشمانش را به طرز خنده داری درشت کرد و گفت:
- چی؟!!!
من که از حالت چشمانش خنده ام گرفته بود با لبخند و صدایی که خندان بود گفتم:
- گفتم کجا می ریم؟!
دوباره به روبرو نگاه کرد و گفت:
- نه بعدش چی گفتید؟!
مستأصل گفتم:
- هیچی!
ابروی بالا رفته اش مجبورم کرد دوباره به حرف بیایم، با سری پایین گفتم:
- هیچی گفتم سهراب خان!
صدای خنده اش در فضا پیچید و گفت:
- والا اونطوری که شما گفتید سهراب خان فکر کردم پسر رستمم!!
لبخندی روی لبم نشست و سعادت ادامه داد:
- من را سهراب صدا کنید!
بعد بدون این که اصرار کند اسمش را تکرار کنم گفت:
- از پدرتون اجازه گرفتم امشب را با هم باشیم.
بیشتر از چند دقیقه طول نکشید که به محل مورد نظر سعادت برسیم. در این فاصله ی چند دقیقه ای صدایی جز نفس کشیدن شنیده نشد. سعادت جلوی یک رستوران سنتی ایستاد و پیاد شد. من که مانده بودم چه باید بکنم با صدای باز شدن در سرم به سمت در چرخید. سعادت گردنش را کمی به جلو خم کرد و گفت:
- بفرمایید خانم.
گونه هایم رنگ گرفت و با سر پایین از ماشین پیاده شدم. صدای دزدگیر ماشین را بلافاصله شنیدم و حرکت سعادت را کنار خودم حس کردم. تمام این لحظات را با لذت به خاطر سپردم. یک قدم باقی مانده را بلند تر از من برداشت و در را باز کرد. رستوران فضای جالبی داشت. در گوشه و کنار تخت های فرش شده و پشتی قرار داشت. دیوار ها را نقاشی شاهنامه ای پر کرده بود و موسیقی سنتی و ملایمی که پخش می شد فضا را دلنشین تر کرده بود.
به انتخاب سعادت روی تختی نسشتیم. کمی معذب بودم. سرم را پایین انداختم و به صدای سعادت به گارسون سفارش می داد گوش سپردم. برای چندمین بار به این نتیجه رسیدم که صدای دلنشین و مهربانی دارد. تا بازگشت گارسون کسی سکوت بینمان را نشکست.
سینی چای را که گارسون بینمان گذاشت نگاهم به سعادت افتاد، لبخندی زد و مشغول ریختن چای شد. لیمو های کنار سینی را برداشت و در هر دو استکان چکاند. استکان را جلوی من گذاشت و با صدای آهسته ای گفت:
- بفرمایید.
استکان را که بلند کردم عصر لیمو در بینی ام پیچید. عطر چای و لیمو همیشه باعث شادی ام می شد. کمی از چای را بدون شیرین کردن سر کشیدم. ظرف شکر را جلوی من گذاشت و گفت:
- اصلاً میزبان خوبی نیستم! چای تلخ جلوی مهمونم گذاشتم!
سرم پایین بود اما اطمینان داشتم لبخند روی لبم واضح تر از چیزی است که قابل پنهان کردن باشد. مطمئنم تا آخر عمر طعم این چای را فراموش نمی کنم.
سکوتمان به قدری طولانی شد که تصمیم گرفتم چیزی بپرسم. سرم را بلند کردم که سوالی بپرسم که متوجه نگاه خیره ی سعادت شدم. دوباره سرم را به زیر انداختم. این بار سعادت شروع به صحبت کرد:
- با پدرتون صحبت کردم برای این که امشب ازتون نتیجه را بپرسم.
مکثی کرد و ادامه داد:
- فکر می کنم این چند وقت فرصت خوبی بوده. می خوام نظرتون را راجع به خودم بدونم.
غافلگیر شده بودم! نمی فهمیدم که چرا کسی به من حرفی نزده. سکوتم که طولانی شد سعادت گفت:
- مهرگان خانم! من منتظرم!
سرم را بلند کردم و با صدای آهسته ای گفتم:
- چی باید بگم؟!
لبخندی زد و گفت:
- هر چیزی که فکر می کنید باید بگید. اصلاً اگر سوالی دارید بپرسید.
سکوتم خودم را هم عذاب می داد از حال سعادت بی خبر بودم. چند دقیقه ای که به سکوت گذشت تصمیمم را گرفتم. من سعادت را دوست داشتم در این مدت هم هیچ نقطه ی مبهمی ندیده بودم که نیاز به فکر کردن بیشتر باشد. تصمیم گرفتم هر دویمان را از این عذاب خلاص کنم. سرم را بلند کردم و با صدایی که سعی می کردم خیلی هیجان زده نباشد گفتم:
- من حرفی ندارم! موافقم!
بعد از پایان جمله ام سرم را پایین انداختم و از داغی گونه هایم لذت بردم! حرکت سعادت را روی فرش احساس کردم. در فاصله ی کمی از من نشست و با صدای سرحالی گفت:
- مرسی ... خوش بختت می کنم ... قول میدم ... عزیزم

******همه چیز خیلی سریع تر از پیش بینی من انجام شد. وقتی نتیجه را به مامان گفتم چند دقیقه ای من را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد. چشمان بابا خوشحال بود گرچه به جز تبریک مردانه حرف دیگری نزد. ماهان انقدر محکم من را بغل کرد که جیغم به هوا رفت. گونه ام را بوسید و گفت:
- چه خواهر کوچولوم بزرگ شده!
با این حرف ماهان جرقه ی یک بحث جدید زده شد.
یکی دو روز بیشتر تا ماه مبارک رمضان باقی نمانده بود، طبق خواسته ی من روز پانزده رمضان که روز تولد امام حسن (ع) بود قرار عقد گذاشته شد.
حالا که همه چیز قطعی شده بود وقتش بود که بقیه هم بفهمند. در اولین جلسه ی کلاس رصد به اصرار سهراب با جعبه ی شیرینی خبر نامزدی ام را به بچه ها دادم و در سوال این که نامزدم چه کسی است گفتم باید تا آخر کلاس صبر کنید و به نیشگون های سولماز هم اهمیتی ندادم. بهناز هم تنها به گفتن تبریک قناعت کرد. با خودم گفتم وقتی اصل قضیه را بفهمه چهره اش دیدن داره!
سهراب بعد از ورود به کلاس با چشم به دنبال من گشت و به محض دیدنم لبخند زیبایی تحویلم داد. صدای بهناز را از پشت سرم شنیدم:
- دختره خجالت نمی کشه! خوبه هنوز 30 دقیقه نیست شیرینی نامزدیش را پخش کرده! اونوقت همچین برای آدم خودش را می گیره که انگار چه قدیسه ای هست!
سعی کردم حرف های بهناز را نشنیده بگیرم و تمام حواسم را معطوف به کلاس کردم. بعد از اتمام کلاس سهراب وسایلش را جمع کرد و پیش از خروج از کلاس گفت:
- خانم امیری یه لحظه تشریف میارید؟
نگاه متعجب همه به سمت من چرخید. من در حالی که سعی می کردم خونسرد جلوه کنم. جلوی در کلاس رفتم.
سهراب نگاهی به من کرد و گفت:
- جلوی در دانشگاه منتظرتم.
وقتی سرم را بلند کردم که جواب دهم گفت:
- زیاد منتظرم نزار خانم.
پیش از آن که من چیزی بگویم به سمت اتاق استادان به راه افتاد. ورودم به کلاس باعث سکوت همه شد بدون توجه به کسی به سمت صندلی خودم رفتم و مشغول جمع کردن لوازمم شدم. سایه ای روی سرم افتاد باعث شد سرم را بلند کنم.
- سعادت چه کارت داشت؟
- هیچی! گفت زیاد منتظرش نزارم!
صدای بلند سولماز باعث تعجبم شد:
- چی گفتی؟!
با اخم گفتم:
- چرا داد می زنی! هیچی ... نامزدم گفت زیاد جلوی در منتظرش نزارم!
دهان سولماز از تعجب باز مانده بود. حرکت بهناز را از گوشه ی چشم دیدم. جلوی من ایستاد و گفت:
- نامزدت کیه؟!
در حالی که سعی می کردم لحنم چندان بدجنسانه نباشد گفتم:
- جناب دکتر سهراب سعادت!
چشمان بهناز از تعجب گشاد شده بود. صدای دست زدن بقیه باعث شد سرم را برگردانم. ستاره و سولماز و چند نفر از بچه ها ایستاده بودند و دست می زدند. با خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:
- بچه ها اذیت نکنید! خجالت می کشم!
صدای بهناز باعث تعجبم شد:
- خجالت را باید وقتی می کشیدی که داشتی سعادت را تور می کردی!
یک تای ابرویم را بالا دادم و چیزی نگفتم. بحث با بهناز فایده نداشت. سکوت بهترین کار بود. وسایلم را جمع کردم و با سولماز و ستاره از در خارج شدیم. جلوی در سینا شاهرخی جلو آمد و گفت:
- تبریک می گم خانم امیری خوشبخت بشید!
با لبخند تشکر کردم و از سالن خارج شدیم. در حیاط دانشگاه هر چقدر ستاره و سولماز تلاش کردند چیز بیشتری بدانند در کمال خونسردی سکوت کردم و چیزی نگفتم. جلوی در از بچه ها خداحافظی کردمم و بدون توجه به حرف هایشان سوار ماشین سهراب شدم.
سلامی گفتم که باعث شد به سمت من برگردد. با لبخند گفت:
- سلام به روی ماهت خانم!
با لبخندم ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.
دیشب یک دقیقه هم نتوانسته بودم بخوابم. با این که متوجه بیدار شدن مامان برای سحری شدم اما صبر کردم تا خودش برای بیدار کردنم بیاید. وقتی مامان وارد اتاق شد به سمت در چرخیدم و صدایش زدم. مامان با نگاه متعجبی که در تاریکی اتاق هم قابل دیدن بود به سمت تختم آمد و گفت:
- چی شده؟ حالت خوب نیست؟
روی تخت نشستم در حالی که ملافه دور دست و پایم پیچیده بود گفتم:
- می ترسم!
کنار نشست و با صدای خندانی گفت:
- کوچولو شدی مهرگان!
با صدای بعض داری گفتم:
- مامان ... یعنی سهراب مرد خوبیه؟
مامان خودش را به من نزدیک و دستش را دورم حلقه کرد. سرم را بوسید و گفت:
- ما که هیچ چیز بدی ازش ندیدیم! بابات دختر یکی یکدونه اش را دست هر کسی نمی سپره!
چند دقیقه ای به همین حال گذشت. مامان دوباره سرم را بوسید و گفت:
- حالا هم زود بیا که چیزی تا اذان نمونده!
با این حرف اتاق را ترک کرد. از روی تخت بلند شدم و کلید برق را زدم. نور، کمی چشمانم را اذیت می کرد اما بدون توجه به این قضیه روبروی آینه ایستادم و شروع کردم به شانه کردن موهایم. از توی آینه نگاهم به قاب پشت سرم افتاد. قاب نفیس خطاطی بود که اولین هدیه ی سهراب محسوب می شد و این بیت حافظ روی آن خودنمایی می کرد.
هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نا دیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
با خواندن دوباره ی شعر حس اطمینان در رگ هایم جریان پیدا کرد و لبخند روی لب هایم نشست.
برای مراسم عقد مهمان زیادی نداشتیم. فقط فامیل نزدیک را برای مراسم دعوت کرده بودیم. تنها کاری هم که من برای مراسم کرده بودم. اصلاح صورت و ابرویم بود. البته چندان به چشم نمی آمد و این باعث خوشحالی ام بود. مانتو دامن سفید که نقش سرمه دوزی شده ی زیبایی روی مانتو داشت را با یک روسری سفید با حاشیه ی طلایی به تن کردم. هیجان زیادی داشتم. آرایش صورتم بیشتر از همیشه بود.
سفره ی عقد به خواسته ی من فیروزه ای و کار مارال بود. تمام مخالفت های عمه هم نتوانسته بود جلوی مارال را بگیرد. مارال اجازه نداده بود که وسایل سفره را ببینم. هیجان خاصی برای دیدن سفره و وسایل آن داشتم با این فکر از کارهای خودم خنده ام گرفت، شده بودم شبیه بچه ها که دنبال زرق و برق هستند.
با صدای تقه ای که به در خورد نگاهم به سمت در برگشت. حدس می زدم که مامان باشد. با صدای بلندی گفتم:
- بیا تو مامان، ببین چطوره لباسم؟
وقتی در باز شد و قامت سهراب را در چارچوب دیدم شکه شدم. بدون توجه به غافلگیری من به آهستگی وارد شد و در اتاق را بست. سرم را پایین انداخته بودم و نگاهش نمی کردم. خوشحال بودم که لااقل روسری را سرم کرده بودم! حرکت سهراب را از زیر چشم می پاییدم. به آهستگی کنارم روی تخت نشست و باز هم چیزی نگفت. چند دقیقه ای به سکوت گذشت که صدای آهسته اش را شنیدم.
- دفعه ی اولی که دیدمت زیاد ازت خوشم نیومد! ایستاده بودی و زل زده بودی به من! راستش باعث شدی یه طور دیگه ای راجع بهت فکر کنم. چادر روی سرت مجبورم می کرد که بیشتر ناراحت بشم! دفعه ی دوم وقتی از ماشین پیاده شدم و دیدمت خیلی تعجب کردم. هیچ فکرش را نمی کردم که اون جا ببینمت ... همین دیدن باعث می شد دلم بخواد بیشتر بشناسمت. مخصوصاً وقتی که این بار با دیدنم نگاهت را پایین انداختی و سعی کردم نگاهم نکنی...فکر کردم داری نقش بازی می کنی! ... توی ماشین حواسم بهت بود زیاد حرف نمی زدی و این کار را سخت می کرد ... وقتی به روزبه گفتی سیگار نکشه خیلی خوشم اومد ... همیشه از زنی که نتونه از خودش دفاع کنه بیزار بودم ... این که شعر دوست داشتی ... عاشق آسمون بودی ... واقعاً مهرگان شب ها که برای رصد می رفتیم چیزی غیر از آسمون هم می دیدی؟!
با مکثی که کرد سرم را بالا گرفتم و در چشمانش نگاه کردم. صدای خنده اش در گوشم پیچید:
- وای! اگه بدونی چقدر با اون عینک بامزه شدی بودی! داشتم از خنده منفجر می شدم!
اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم:
- نه که نخندیدی!
به حالت قهر رویم را برگرداندم و زیر لب گفتم:
- چه تعریفم می کنه!
صورتش را به صورتم نزدیک کرد. بازدم نفس هایش را حس می کردم. دوست نداشتم اتفاقی بیفتد برای همین سرم را عقب کشیدم که باز هم خندید و با صدای لرزانی گفت:
- باشه به وقتش!
وقتی نگاهم را متوجه خودش دید چشمکی زد و ادامه داد:
- چیزی نمونده! می تونم صبر کنم!
صورتم از خجالت گر گرفت. سریع از جایش بلند شد و گفت:
- تو را می بینم یادم میره قرار بود چه کار کنم! مامان گفت بیام صدات کنم الان که عاقد بیاد!
بدون این که منتظر جوابی از طرف من باشد اتاق را ترک کرد. برای آخرین بار نگاهی به آینه انداختم، با این که رنگم کمی پریده بود اما باز هم قابل قبول بود. با بسم الله زیر لبی که گفتم از اتاق خارج شدم.

برای هزارمین بار بعد از مراسم عقد نگاهم روی حلقه ی ظریف و پر از نگین، طلا سفیدی که در انگشتانم بود لغزید. صحنه های مراسم مثل عکس های پشت سر هم جلوی چشمانم جان گرفت.
آغوش گرم مادرجون، لبخند مهربان مامانی، بوسه ی آقابزرگ روی پیشانی ام ، نگاه اشک آلود مامان و لبخند روی لب هایش، لرزیدن اشک در چشمان بابا، لودگی های ماهان، عمق لبخند آقاجون ، آغوش لرزان خانم جون.
با به یاد آوردن آغوش خانم جون صدایش در گوشم پیچید:
- نمی دونی توی این سال ها چقدر جای علی ام را خالی کردم! اما هیچ جا مثل الان نبودنش را حس نکردم ... خوشحالم که زنده ام و این لحظه را می بینم ... هیچ وقت تنهاش نذار ... بچه ام خیلی تنهایی کشیده ...
یادآوری سفره ی عقد باز هم ذوق زده ام کرد. هیچ فکرش را نمی کردم در این مدت کوتاه چنین سفره ی زیبایی داشته باشم. لبخندم به مارال باعث شد خودش را به من برساند و کنار گوشم بگوید:
- همیشه دلم می خواست این سفره ی عقد تو و داداشم باشه، اما وقتی تو نمی خوای ... خیلی خیلی دوست دارم ... خوش بخت بشی خواهرم
نگاه حاکی از تشکری به مارال انداختم و در جایم نشستم. با ورود عاقد، سهراب هم کنارم نشست و با صدای آهسته ای گفت:
- می گم بیا دفعه ی اول بله را بده!
سرم که به سمتش چرخید ادامه داد:
- خب زودتر برن دیگه!
نگاه متعجبم را که دید لبخند شیطنت باری زد و با اشاره به بقیه سکوت کرد. متوجه نشدم چه کسی قرآن را به دستم داد. هیچ صدایی به جز صدای عاقد را نمی شنیدم. وقتی برای سومین بار تکرار کرد که عروس خانم وکیلم. نگاهم از آینه ی روبرو به چشمان سهراب افتاد. خبری از پرده ی روی چشمانش نبود. می شد هیجان و شادی را از چشمانش خواند.
با بله ای که دادم حباب ترکید و صدای اطراف در سرم پیچید. چند لحظه بعد وقتی سهراب هم بله را گفت کسی حلقه ها را جلویمان گرفت. سهراب زودتر حلقه را برداشت و با لبخند حق به جانبی منتظر دستم شد! نگاهی به دستان منتظرش کردم، از هیجان دستانم یخ کرده بود با هیجان دستم را جلو بردم. تماس دستش برای اولین بار لرزه به اندامم انداخت و بیشتر از همه قلبم بود که لرزید. دستانش داغ بود! نمی دانم سردی دستانم باعث می شد این طور فکر کنم یا واقعاً این طور بود.
گرفتن هدیه ها و تبریک ها به خاطر نزدیکی به اذان خیلی مختصر انجام شد که باعث خوشحالی ام بود. تنها چیزی که باعث تعجبم شد حضور استاد اعتضاد بود که از شانس خوبم دایی سهراب معرفی شد! سهراب که به چشمان گرد شده ام می خندید گفت:
- دایی شهرام روزی که برای بله برون آمدیم ایران نبود! برای همین متوجه نشدی!
با خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:
- استاد شرمنده!
صدای خنده ی استاد بلند شد. چقدر خندیدنش شبیه به سهراب بود.
- دشمنت شرمنده عروس خانم! خوش بخت بشید.
هیچ کدام از عمه های سهراب در مراسم حضور نداشتند. تنها چیزی که از آن ها می دانستم این بود که هیچ کدام تهران زندگی نمی کردند. عمه ی بزرگش، فاطمه، تبریز زندگی می کرد و عمه ی کوچکش، زهرا، خارج از ایران بود.
صدای اذان که در خانه پیچید همه مشغول افطار شدند. سرم را که به سمت سهراب چرخاندم ابرو هایش را در هم کشید و گفت:
- چه عجب! یه نگاهی هم به من انداختی!
با تعجب گفتم:
- وا! من که همش همین جا بودم!
با لحن لوسی گفت:
- خب همش پیش خودم باش! بقیه را هم نگاه نکن!
با صدایی بلند تر از حد معمول گفتم:
- سهــــــــــــــــــراب!
صدای آقاجون کنار گوشم زنگ زد:
- چی شده بابا جان! اذیتت می کنه؟ بگو خودم گوشش را بپیچم!
از این که آقاجون صدایم را شنیده بود عرق شرم روی پیشانی ام نشست.
- من اذیتش نکردم ... مهرگان من را اذیت می کنه!
صدای خنده ی آقاجون بلند شد:
- چه کار کرده مگه؟!
- هیچی! بهش می گم فقط من را نگاه کن گوش نمیده!
این بار آقاجون با صدای بلندتری خندید و با صدای لرزانی گفت:
- خب بابا جان! منم برم افطار کنم! این مشکل شما خیلی حاده قابل حل کردن نیست!
هنوز آقاجون دور نشده بود که مامان با عجله به سمت ما آمده و گفت:
- مهرگان هنوز ایستادی! چرا نمیرید افطار کنید! براتون سفره را توی آلاچیق آماده کردم ... برید مادر ...
بلافاصله بعد از تمام شدن جمله اش از ما فاصله گرفت. سهراب به سرعت از جایش بلند شد و پیش از آن که بتوانم کاری بکنم دستانم را گرفت و به سمت در حرکت کرد. باز هم لمس دستانش وجودم را گرم کرد.
به آلاچیق که رسیدیم بدون هیچ حرفی برای من و خودش آب جوش ریخت و خرما را جلوی من گذاشت. منتظر شد تا من شروع کنم. وقتی هر دو افطار کردیم. با لبخند گفت:
- راستش وقتی گفتی این طور عقد بگیریم زیاد به نظرم جالب نبود ... اما حالا ... خیلی خوشحالم!
بدون حرف لبخند زدم. سریع جایش را تغییر داد و کنار من نسشت. دستم را بین دستانش گرفت و به آرامی نوازش کرد. سرش را کنار گوشم آورد زمزمه کرد:
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاکتری
تو بهاری نه بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
حس خوشبختی، شادی، آرامش و اطمینان در قلبم غوغا می کرد. دوست نداشتم هیچ وقت شعر به پایان برسد. سهراب هم گویا حال من را داشت. چون با وجودی که شعر تمام شده بود هم چنان دستم را نوازش می کرد و سرش روی شانه ام بود.
صدای ماهان که از جلوی در سهراب را صدا می کرد باعث شد هر دو سر جایمان سیخ بنشینیم! باز جای شکر داشت که بدون صدا زدن جلو نیامده بود! صدای غرغر های سهراب را می شنیدم، ماهان که به آلاچیق رسید، سهراب کمی از من فاصله گرفته بود.
- مامان می گه بیاید تو ...
بعد از گفتن این جمله به سرعت به داخل برگشت. نگاه خندانی به سهراب که اخم هایش در هم بود کردم و گفتم:
- آقای داماد اخم نکن! زشت می شی پشیمان می شم ها!
اخم هایش باز شد. با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
- پشیمونی در کار نیست خانم! مال خودم شدی تمام شد!
این بار صدای عصبانی ماهان اجازه ی هر گونه تعللی را از ما گرفت. به در ورودی که رسیدیم آهسته کنار گوشم گفت:
- خیال نکنی یادم رفته ها! باشه به وقتش خانم!
هنوز گیج حرفش بودم که سریع تر از من وارد خانه شد.
عمه مه گل برای شام نماند و سریع تر از همه رفت. وقت رفتن من را بوسید و گفت:
- آرزو داشتم عروسم بشی ... اما نشد! ... خوشبخت بشی عمه جان!
مارال و آقا کامران هم بعد از تکرار جملات عمه از در بیرون رفتند و اصرار های بابا و مامان هم بی فایده بود.
مهمان ها بعد از شام یکی یکی خداحافظی کردند و رفتند. کیان وقت خداحافظی با سهراب دست داد و گفت:
- مهرگان مثل خواهر نداشتم می مونه! شما هم شوهر خواهرمی! هوای خواهرم را داشته باش آقا سهراب!
با این حرف، غرق در شادی شدم. کیان برای من هم بازی بود که با وجود این که بزرگ شده بودیم اما به نوعی حمایت هایش را همیشه حس می کردم.
بعد از رفتن مهمان ها، آقاجون رو کرد به سهراب و گفت:
- بابا جان پاشو ما هم رفع زحمت کنیم که صبح برای سحری خواب می مونیم.
با این حرف آقاجون، بابا با این که خیلی راضی به نظر نمی رسید گفت:
- خب سهراب جان شب پیش ما باش!
از این حرف بابا تعجب کردم. اما از آن جایی که نارضایتی در چهره اش بیداد می کرد. آقاجون گفت:
- راهی نیست که! من می دونم سهراب چه خوش خوابیه! شما نمی دونید چطوری باید از خواب بیدارش کنید ... این جا باشه تا ش
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 89- رمان مثلث زندگی من , رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , دنیای رمان - رمان پنجره fahime rahimi , رمانی ها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/11 تاریخ
کد :59868

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا