تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی (فصل هفتم)



آدرس را از نغمه گرفتم و بدون نوبت راهی مطب دکتر شدم. نغمه گفته بود که خیلی دیر نوبت می دهد و می توانم بین مریض ویزیت بشم. زمان زیادی را پشت در معطل شدم. همیشه از انتظار در مطب بیزار بودم! دیدن آدم هایی که همه بیمار هستند آزارم می داد.
خانم دکتر زنی حدوداً 50 ساله با موهای قهوه ای روشن بود که عینکی به چشم داشت. با خوشرویی صحبت را شروع کرد و گفت:
- خب مشکل چیه عزیزم!
با توضیحات من، در حالی که دستکشی به دست می کرد گفت:
- نشونم بده عزیزم!
بعد از دیدن جوش های روی بازو و سرم دستکش ها را در آورد و پشت میز نشست و گفت:
- احتمال نود درصد پسوریازیس! اما بهتر تیکه برداری کنی تا مطمئن بشیم!
من که متوجه اسم بیماری نشده بودم، گفتم:
- می شه بیشتر توضیح بدید ...
عینکش را از روی چشم برداشت و به صندلی تکیه داد. دستانش را در هم گره کرد و گفت:
- یه بیماری ارثیه! ممکن همین فردا خوب بشی، ممکن هم هست تا آخر عمرت باقی بمونه! قابل کنترل هست اما درمان نداره! سعی کن عصبی نشی! اعصاب رابطه ی نزدیکی باهاش داره!
گیج و مبهوت از مطب خارج شدم. هیچ چیزی در فکرم نبود. بی اراده به سمت خانه حرکت کردم. وارد خانه که شدم چیزی که باعث شد نفس حبس شده ام آزاد شود نبودن مامان بود.
به سمت اتاقم حرکت کردم و چادر را بی توجه روی تخت انداختم و بدون این که لباسم را عوض کنم، رایانه را روشن کردم. به دکتر گفته بودم که اسم بیماری را برایم بنویسد. از روی دفترچه اسم را جست و جو کردم. با دیدن عکس ها حس کردم گردش خون در بدنم متوقف شده است. مغزم کار نمی کرد. چشمم روی صفحه نمایش قفل شده بود و نمی توانستم حرکتی بکنم. بارها و بارها صدای زنگ در گوشم پیچید اما توان حرکت نداشتم. متوجه گذر زمان نبودم. در با شدت باز شد و باعث شد سرم به سمت در بچرخد.
- مهرگان هیچ معلومه حواست کجاست! ... صد بار زنگ زدم! ... نصفه عمر شدم ... چرا جواب نمی دی!؟
تنها کاری که توانستم بکنم بستن پنجره بود. مامان چند قدم داخل اتاق شد و با نگرانی گفت:
- حالت خوبه؟!
مکثی کرد، انگار به خاطر آورده باشد که از مطب دکتر برگشتم. گفت:
- دکتر چی گفت؟
من که تا حالا سکوت کرده بودم، خیلی خونسرد گفتم:
- یه بیماری ارثی که درمان هم نداره!
مکثی کردم و با لحن نیش داری ادامه دادم:
- ممکنه جای بدنم را بگیره!
مامان با دهانی باز به من نگاه می کرد. نگاهم را از مامان گرفتم و به سمت پنجره چرخیدم.
تا دو روز از اتاق بیرون نیامدم، حتی گریه هم نمی کردم! سهراب بارها تماس گرفته بود اما من تنها به گوشی که روشن و خاموش می شد و با صدای ویز ویز می لرزید نگاه کرده بودم. مطمئن بودم که با مامان حرف زده اما نمی فهمیدم چرا باز هم به من زنگ می زند. با به یاد آوردن این که امروز چه روزی از هفته است آه از نهادم بلند شد.
امروز جلسه کلاس نجوم بود و من باز هم غیبت کرده بودم. این فکر که در نبودن من بهناز چقدر با سهراب حرف زده دیوانه ام می کرد! به خودم نهیب زدم، به چی حسادت می کنی؟! اون که مال تو نیست! حالا گیریم که هنوز اسمش در شناسنامه تو باشد! بعد با خودم گفتم، لیاقت سهراب بیشتر از بهناز! صدایی در سرم پیچید که تو هم لیاقتش را نداری! با این فکر بغض دو روزه ام شکست!
نمی دانم چقدر گریه کردم، صدای در و بعد از آن سنگینی نشستن کسی روی تخت باعث شد سکوت کنم. دوست نداشتم کسی گریه کردنم را ببیند. حرکت دستی را روی کمرم احساس کردم. مطمئن شدم که سهراب است، چقدر دلتنگش بودم خدا می دانست اما نباید ...
- شاگرد تنبلم بازم که کلاس نیومده!
صدای سهراب تمام افکارم را فراری داد. دستش را روی شانه ام گذاشت و کنارم گوشم گفت:
- ناز نکن خانمی ...
دستش که روی سرم قرار گرفت از جا پریدم! نمی خواستم به من دست بزند! دوست نداشتم سهراب بدنم را لمس کند! می ترسیدم! از دلم می ترسیدم! تمام این دو روز برای خودم و دلم نقشه کشیده بودم، نمی توانستم کنار سهراب بمانم. یعنی حقیقت این بود که می خواستم من باشم که او را ترک می کنم! از این که سهراب ترکم کند وحشت داشتم! نمی توانستم بایستم و با چشم های خودم دور شدن سهراب را ببینم! برای خودم هیچ جایی کنار سهراب نمی دیدم. سهراب دکترا داشت و چند روز پیش در سازمان هوایی سمت مهمی گرفته بود. چندین سال خارج از ایران زندگی کرده بود. می دانستم از نظر مالی هم جایگاه خوبی دارد. به خوبی نگاه های بچه ها را روی سهراب درک می کردم! می ترسیدم روزی برسد که دیگر هیچ کدام از نگاه های امروزش را نداشته باشم. گرمای دستانش، آغوش مهربانش، شیطنت های دلنشینش ... می خواستم تمام خاطراتم از همین زمان کم با هم بودن را برای همیشه نگه دارم! حاضر نبودم برای مدتی بیشتر داشتنش تمام خاطراتم را از دست بدهم.
سرم پایین بود. باید تمام می کردم، باید دل می بریدم! سرم را بلند کردم. تا چشمان خیس و اخم های درهمم را دید گفت:
- دلت برام تنگ شده بود گریه می کردی ...
خنده ای کرد که تپش قلبم را بیشتر کرد. حالا که احساس می کردم سهراب را برای همیشه از دست داده ام می فهمیدم که چقدر دوستش دارم! جلو آمد که من را در آغوش بگیرد، خودم را عقب کشیدم و با لحن سردی گفتم:
- اما دل من برات تنگ نشده بود ...
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اه! چه خانم بدی! باید ببینم چرا دلت برام تنگ نشده!
حالا وقتش بود. تمام این دو روز این صحنه را برای خودم مجسم می کردم، باید می گفتم. صدایم هنوز بعض دار بود و بوی گریه داشت، برای صدمین بار جمله را در مغزم تکرار کردم و این بار به زبان آوردم:
- باید از هم جدا بشیم!
چشمان سهراب از تعجب گشاد شده بود، خیلی وقت بود که پرده ی چشمانش کنار رفته بود. نمی دانست چقدر چشمانش را وقتی تعجب می کند دوست دارم!
با دهانی باز گفت:
- چی؟!
- شنیدی چی گفتم! طلاق می خوام!
مثل فنر از جایش پرید و گفت:
- یک بار دیگه تکرار کن!
مصمم گفتم:
- طلاق می خوام!
چشمانش را تا به حال این طوری ندیده بودم. خشم، تعجب، سر درگی در چشمانش موج می زد! دوباره لب تخت نشست و بدون این که چشم از من بردارد گفت:
- می فهمی چی می گی مهرگان؟
از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. بدون این که نگاهش کنم گفتم:
- خیلی خوب!
با صدای عصبانی گفت:
- نخیر! نمی فهمی! اگر می فهمیدی همچین حرفی از دهنت خارج نمی شد!
با خونسردی ظاهری گفتم:
- انقدر نگو نمی فهمی! من تصمیمم را گرفتم!
از روی تخت بلند شد و در یک قدمی من ایستاد.
- اوه! تصمیم! خسته نباشید!
خنده ای عصبی کرد و ادامه داد:
- فقط بانو! این جا ایران تا من نخوام نمی تونی ازم جدا بشی!
بغض به گلویم چنگ انداخت. آهسته زیر لب گفتم:
- تو هم تصمیمت را می گیری!
- مگه عقلم کمه!
فکر نمی کردم صدایم را شنیده باشد، نگاه ماتم را که دید گفت:
- داری شلوغش می کنی مهرگان! اتفاقی نیفتاده که!
پوزخندی زدم و گفتم:
- چرا افتاده! هنوز صداش در نیومده!
اشاره ای به صورتم کردم و گفتم:
- چند وقت دیگه صداشم در میاد!
نگاهش عصبانی بود! دستش را میان موهایش کرد و گفت:
- داری بزرگش می کنی ... چیزی نیست که!
با صدای بلندی گفتم:
- بزرگ هست ... بفهم!
سکوت کرد. سکوتش عصبیم می کرد. باز هم ترس وجودم را گرفت! به چه فکر می کرد! به این که حق با من است!؟ برای این که جلوی صداهای داخل سرم را بگیرم، در اتاق را باز کردم و گفتم:
- می خوام تنها باشم!
اول از جایش تکان نخور اما وقتی دید از کنار در تکان نمی خورم بلند شد، جلوی من که رسید مکث کرد و گفت:
- این را توی گوشت فرو کن طلاقت نمی دم!
قلبم چنان خوشحال بود که با هیجان به سینه می کوبید! اما نه ... نباید ... نباید ...
پایش را که از در بیرون گذاشت در را به هم کوبیدم و روی تخت افتادم!
خدایا این چه امتحانیه! ... اصلاً امتحانه؟! ... چرا حالا؟! ... چرا یک سال قبل نه؟ ... خدایا بدون سهراب چه کار کنم؟! ... چرا حالا که عاشقش شدم؟! ... چرا باید بگذرم ازش؟!
صدایی در سرم گفت: مجبور نیستی ازش بگذری! خودش گفت طلاقت نمیده!
فریاد زدم، مجبورم! ... مجبورم!
سرم را روی تخت گذاشتم و زمزمه کردم، اگر من نرم یه روزی سهراب میره! اون موقع می میرم! اون دووم نمیاره!
از فردای روزی که سهراب به خانه مان آمد. تا یک هفته به اصرار مامان کار هر روزمان سر زدن به دکتر های مختلف بود!
یک دکتر از درد مفاصل می پرسید و دیگری تمام انگشتانم را بررسی می کرد. یکی مدعی بود که گاهی خارش هم وجود دارد و دیگری ادعا می کرد این بیماری اصلاً خارش ندارد! یکی کورتون تجویز می کرد و دیگری مصرف کورتون را غدقن!! یکی از تبدیل زخم ها به این بیماری می گفت و دیگری از تقارن در محل! (این نوع بیماری تقریباً در تمام افراد دارای تقارن هست مثلاً اگر ضایعه ای روی انگشت کوچک دست راست باشه بعد از مدت کوتاهی روی دست چپ و همون انگشت ایجاد می شه!)
من که راضی به دکتر رفتن نبودم با این حرف بیشتر پشیمان می شدم. اگر به خاطر دل مامان نبود حتی دارو های دکتر اولی را هم تهیه نمی کردم! هیچ امیدی نداشتم که بخواهم تلاشی بکنم!
آخرین دکتر، از متخصصان بنام بود،مردی حدوداً 45 ساله با قد بلند و لاغر اندام. موهایش بیش از حد سفید شده بود اما صورت جوانی داشت.
بعد از این که مشکل را فهمید. خیلی راحت به صندلی تکیه داد و گفت:
- این بیماری، یه بیماریه خود ایمنی! یعنی خود بدن بر علیه خودش مبارزه می کنه. یعنی یه بیماری داخلی که نمود پوستی داره! سلول های پوست توی بعضی از قسمت ها سریع تر تولید میشن. مثلاً اگر قرار هر 40 روز یک پوست جدید ساخته بشه توی بعضی از قسمت ها هر 15 روز سلول های پوست جدید ایجاد می شه.
مکثی کرد و ادامه داد:
- پلاک های روی ضایعه بعد از مدتی از بین میره و ضایعه پوسته پوسته می شه! اگر چرب نگهش داری کمتر اذیت می شی! ممکن مفاصل و ناخن هات هم درگیر بشه.
حرف های دکتر برایم آزار دهنده بود! دوست نداشتم گوش کنم! دلم می خواست مهرگان 10 روز قبل باشم! برای این که هم حرف های دکتر را قطع کنم و هم به پاسخ سوالی که ذهن را درگیر کرده بود برسم گفتم:
- واگیر داره؟!
دکتر لبخندی زد و گفت:
- من از اون موقع تا حالا دارم چی می گم!! این یه بیماری خود ایمنی! یه جورایی شما خود درگیری داری دخترم!
لبخند دکتر را بی جواب گذاشتم و سرم را پایین انداختم. لااقل خیالم از این بابت راحت شده بود!
صدای غمگین مامان باعث شد سرم را بلند کنم:
- آقای دکتر می گن این بیماری ارثیه اما نه من نه همسرم بیمار نیستیم!
دکتر ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اولاً که این بیماری ممکن توی 60 سالگی خودش را نشون بده! معمولاً یه شک باعثش می شه البته الزامی نیست. در ضمن وقتی می گم ارثی یعنی این که ممکن از 10 نسل قبل به یکی برسه!!
سوالی توی ذهنم جولان می داد اما قدرت پرسیدن نداشتم. دکتر نگاهی به چشمانم و بعد از آن انگشتان درهمم کرد و گفت:
- ازدواج کردی؟!
سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم که گفت:
- به همسرت بگو!
مکثی کرد و با حالتی که نمی فهمیدم دقیقاً چیست گفت:
- ممکن بچه ات هم مبتلا بشه!
با این حرف دکتر تمام آرزو هایم فرو ریخت! اگر تا آن لحظه امید داشتم به داشتن سهراب همه با این جمله ی کوتاه دود شد و به آسمان رفت. سهراب عاشق بچه بود!!
با صدای تشکر مامان من هم با سری پایین بلند شدم. هنوز به در نرسیده بودم که دکتر گفت:
- توکلت به خدا باشه! اگر بخواد همین امروز خوب می شی!
نیشخندی زدم و از در بیرون آمدم. حس آدمی را داشتم بهش خیانت شده! فکر می کردم که چرا من!؟ ... چرا من باید مریض باشم؟! ... این تنبیه کدوم گناهم بود؟! ... من که همیشه خودم را از نامحرم حفظ می کردم حالا حتی جلوی شوهرم هم باید خودم را بپوشانم! ...
بغض بدی گلویم را فشار می داد، هجوم اشک را به چشم هایم حس می کردم! دوست نداشتم مامان گریه کردنم را ببیند! در طول این یک هفته شکسته شده بود. دیده بودم که شب ها گوشه ای می نشیند و گریه می کند!
وارد خانه که شدیم بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم.
همه در خانه مراعاتم را می کردند. حتی بابا با این که فهمیده بود من به سهراب چه گفتم اما باز هم حرفی نمی زد. گرچه از اخم هایش وقتی سهراب زنگ می زد و من فرار می کردم مشخص بود که چقدر ناراضی است.
انقدر بداخلاق شده بودم که حتی خودم را هم نمی توانستم تحمل کنم. نبودن سهراب فشار زیادی روی من می آورد. فکر این که با حرف های من جا زده باشد و واقعاً راضی به طلاق باشد دیوانه ام می کرد. در افکارم نه می توانستم سهراب را داشته باشم و نه می توانستم دل بکنم و نداشته باشمش!! گاهی از افکار و کارهای خودم خنده ام می گرفت! با کمال خونسردی می گفتم طلاق می خواهم و حالا داشتم دیوانه می شدم!
یک هفته از شروع کلاس ها گذشته بود و من هنوز پایم را در دانشگاه نگذاشته بودم. ستاره و سولماز یکی دو بار تماس گرفته بودند و علت نرفتنم را پرسیده بودند. دلیل قانع کننده ای وجود نداشت حتی برای خودم! حالا گیرم که بیمار بودم! یک بیماری ارثی که واگیر نداشت که برای دیگران خطری ایجاد نمی کرد! حتی از لحاظ ظاهری هم مشکلی نبود! تنها چیزی که آزارم می داد افکارم بود که لحظه ای دست از سرم بر نمی داشت. مدام صدایی در سرم نبودن سهراب را یادآوری می کرد و این که سهراب مال من نیست!
تصمیم گرفتم برای این که کمتر به چیزی فکر کنم خودم را با کاری مشغول کنم. تمام روز را کتاب می خواندم. کتاب های مختلف! از ستاره شناسی و کتاب های درسی گرفته تا رمان های ضعیفی که اگر قبل از این جریان بود حتی بعید بود نگاهی به آن ها بی اندازم!
با خودم قرار گذاشته بودم که از فردا به دانشگاه بروم. برای موقعیتی که الان داشتم خیلی زحمت کشیده بودم, نباید اجازه می دادم موضوعی که خیلی هم بزرگ نبود تمام زندگی ام را تحت الشعاع قرار داد. با این فکر ها لبخندی روی لب هایم نشست و کارهای یک ماه گذشته به نظرم غیر منطقی آمد! البته هنوز هم به نظرم جدا شدن از سهراب بهترین کار بود. به نظرم نه سهراب و نه هیچ مردی حاضر نبود با شرایط من کنار بیاید. زنی که ممکن بود روزی تمام بدنش را پلاک های قرمز رنگی بگیرد!!
دستی که به شانه ام خورد من را به زمان حال برگرداند. دست مردانه بود گرچه انقدر سریع از روی شانه ام برداشته شد که نتوانستم تشخیص بدهم چه کسی بود! هنوز کامل برنگشته بودم که در آغوش سهراب قرار گرفتم.
انقدر تشنه ی وجودش بودم که هیچ حرفی نزدم! با این که می دانستم دارم کار اشتباهی می کنم اما حاضر نبودم از سهراب فاصله بگیرم! نه من حرفی زدم نه سهراب! انقدر من را به خودش فشار داد که تمام استخوان هایم درد گرفته بود اگر چه لذتی که از این کار می بردم خیلی بیشتر از احساس درد بود. نمی دانم چقدر به همان حال ماندیم تا این که بالاخره حلقه ی دستان سهراب باز شد. بازو هایم را گرفت و کمی من را به عقب هل داد. صورتش خسته بود! دلتنگی را از نگاهش می شد خواند. دوباره من را در آغوش گرفت و آهسته زیر گوشم گفت:
- مهرگانم ... من چطوری بدون تو یک ماه دووم آوردم!
قلبم لبریز از عشق شد. برای لحظه ای عقلم نهیب زد, اشتباه نکن! اما زمزمه های سهراب صدای عقلم را برید! لمس لب های داغ و خیسش تیر آخر بود!
روی تخت کنار هم نشستیم, دستان سهراب دورم حلقه شده بود و مهلت نمی داد که تکان بخورم! این یک ماه دوری چشم خودم را هم ترسانده بود! با خودم گفتم امروز باید تکلیفم معلوم بشه, یا رومی روم یا زنگی زنگ! سرم را روی شانه ی سهراب گذاشتم و گفتم:
- سهراب تو مطمئنی؟!
سرش را انقدر سریع به سمت من چرخاند که مجبور شدم, سرم را از روی شانه اش بردارم! نگاه اخم آلودش را به صورتم دوخت و خیلی شمرده شمرده گفت:
- یک بار برای همیشه می گم ... بار دومی وجود نداره! ... من دوست دارم ... عاشقتم ... هیچ کدوم از این چیزا هم برام مهم نیست!
نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم و گفتم:
- حتی اگر تمام بدنم را بگیره؟ ... اصلاً عکساش را دیدی؟!
اخمش عمیق تر شد و گفت:
- حتی اگر تمام بدنت را بگیره!
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- ممکن بچه .... بچه ... بچه مون ... هم ... مریض بشه!
سکوت کرد و چیزی نگفت. سکوتش آزار دهنده بود, به چه فکر می کرد. عقلم گفت, سهراب عاشق بچه است! با تردید و هراس سرم را بلند کردم. لبخندی به لب داشت و با شیطنت نگاهم می کرد! عجیب بود! سر در نمی آوردم کجای حرف من خنده دار بود! نگاه گیج من را که دید, در آغوشم کشید و با صدای شیطنت باری گفت:
- حتی اگر بچه ای که از من و تو ...
خنده ی کوتاهی کرد. حالا معنی نگاه شیطنت آمیزش را فهمیده بودم! صورتم گر گرفت! آهسته زیر گوشم گفت:
- من عاشق بچه ای هستم که خون تو, توی رگ هاش باشه!
نگاه دلخوری کردم و گفتم:
- اما شاید اون بچه نخواد که باشه!
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- اگر مریض باشه چی؟!
سهراب خنده ای کرد و با لحنی که تا به حال نشنیده بودم, گفت:
- بچه مچه را ولش کن! ... مامان بچه را بچسب!
آغوشش را تنگ تر کرد و با صدای بلندی گفت:
- دلم برات خیلی تنگ شده بود ... دیگه هیچ وقت این کار را با من نکن!
لبخندی زدم و برای اولین بار بوسیدمش! سرم را از خجالت پایین انداختم و لبم را گزیدم! از سهراب خجالت می کشیدم. دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را بلند کرد. با صدای آهسته و خش داری گفت:
- خانمم نگام کن ...
نگاهم را به چشمانش دوختم. به وضوح می شد شادی و خوشبختی را در چشمانش دید. سرم را روی سینه اش گذاشت و در حالی که پشتم را نوازش می کرد آهسته شروع به زمزمه ی این شعر کرد.
با توأم
ای لنگر تسکین
ای تکان های دل!
ای آرامش ساحل!
با توأم
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف های آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با تو ای دلشوره ی شیرین!
توأم
ای شادی غمگین!
با توأم
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
امّا کاش ...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

امروز صبح با حال خوبی از تخت بلند شدم و جلوی آینه برای خودم شکلک درآوردم و در آخر هم بوسه ای برای خودم فرستادم. با تصور این که اگر سهراب شاهد این ماجرا بود چه عکس العملی نشان می داد لبخندی روی لبم آمد! سعی کردم صدایم را شبیه سهراب کنم. با صدای بلندی که رگه هایی از خنده درش بود و هیچ شباهتی به صدای سهراب نداشت با گفتم:
- برای زن من بوس می فرستی! ... مال خودمه! ... فقط خودم باید بوسش کنم!!
با این حرف روی تخت نشستم و با صدای بلند زدم زیر خنده, در اتاق باز شد و سهراب با ابروی بالا رفته توی چارچوب نمایان! با همان چهره داخل اتاق شد و در را پشت سرش بست. من که از شک باز شدن در ساکت شده بودم, پقی زدم زیر خنده!! سهراب با چهره ای که سعی می کرد نشان دهنده ی خنده ی نهفته اش نباشد گفت:
- قضیه بوس چی بود؟!! ... کی برای خانم من بوس فرستاد؟!
صدای خنده ام بلند تر شد! نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم, سهراب هم منتظر نگاهم می کرد! بین خندیدن گفتم:
- هیشکی! ... یه بوس ... کوچولو ... برای ... برای خودم فرستادم!!
به حالت نمایشی اخم هایش را در هم کشید و گفت:
- برای زن من بوس می فرستی! مال خودمه! فقط خودم بوسش کنم!
وقتی جمله اش تمام شد زد زیر خنده و گفت:
- جایش را که جا ننداختم!
اشکی که به خاطر خنده ی زیاد گوشه ی چشمم را خیس کرده بود پاک کردم و سرم را تکان دادم و گفتم:
- نه ... کامل کامل بود!
دوباره خندیدم و گفتم:
- البته تو خیلی خوب صدای خودت را در میاری ها!! صدای من اصلاً خوب نبود.
روی تخت کنارم نشست و در حالی که من را بغل می کرد گفت:
- من عاشق صداتم!
مسیر دانشگاه و محل کار سهراب یکی بود و قرار بر این بود که صبح ها با سهراب دانشگاه بروم. کلاس های نجوم هم با شروع کلاس های دانشگاه تعطیل شده بود. چقدر افسوس این را خوردم که کلاس ها را بی هیچ دلیلی از دست دادم! البته سهراب قول داده بود تمام چیز هایی که در کلاس گفته را به صورت خصوصی برایم توضیح بدهد!
وقتی از ماشین پیاده شدم, سهراب گفت:
- یادت نره امروز کلاس داریم ها!! کلاس هم خونه ی ما برگزار می شه!
دهانم را باز کردم که اعتراض کنم که گفت:
- رو حرف استاد حرف نزن! ... خونه ی شما آدم راحت نمی تونه کلاس بزاره!!
بعد از این که جمله اش تمام شد چشمک شیطنت آمیزی به من زد و بدون این که منتظر حرفی از جانب من باشد با بوق کوتاهی رفت. لبخندی روی لبم نشست و به سمت در ورودی دانشگاه حرکت کردم.
هنوز وارد نشده بود که متوجه ستاره شدم که با عجله به سمت من می آمد. حرکت سریعش باعث شده بود که موهای لخت میشکیش روی چشمانش بریزد. متوجه نگاه من که شد کمی سرعتش را بیشتر کرد. به من که رسید بدون هیچ حرفی بغلم کرد. از کارهایش تعجب می کردم! فقط یک ماه بود که من را ندیده بود! بعد از چند دقیقه من را رها کرد و گفت:
- تو هیچ معلومه کجایی دختر؟ ... نگرانت شده بودیم ...
قدمی به عقب برداشت و با دقت من را نگاه کرد:
- سالمی مهرگان؟!
تمام تلاشم را کردم که پوزخندم شبیه به لبخند باشد! سری تکان دادم و گفتم:
- بازم سلام یادت رفت!!
نگاه عصبانی به چشمانم کرد و گفت:
- برو گمشو ... ما را بگو که نگران تو شده بودیم ... گفتیم لابد داری می میری که شوهر جونتم انقدر گرفته و بداخلاق شده!!
متعجب گفتم:
- سهراب؟ چطور مگه؟!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بله سهراب شما و استاد سعادت ما! اوه اوه مهرگان نبودی اون روی شوهرت را ببینی!! ... یه سگی شده بود ...
اخمی کردم و گفتم:
- ستاره درست صحبت کن!
- خب بابا ... باشه!
سکوت کرد. همان طور که حدس زده بودم سکوتش طولانی نشد و گفت:
- وای مهرگان نمی دونی استاد سعادت چطوری بود!! ... چنان اخمی داشت از اول تا آخر کلاس کسی جرأت نمی کرد نفس بکشه!
یک تای ابرویم را بالا انداختم و حرفی نزدم. ستاره ادامه داد:
- بهناز را بگم ... اون روز که عروسی دختر خاله ات بود ... بهناز که فهمید تو نمیای یه ذوقی کرد! ... انگاری حالا تو مردی!!
بلافاصله خودش سکوت کرد و با حالت شرمنده ای گفت:
- دور از جونت البته! ... همچین سر کلاس استاد استاد می کرد بیا و ببین! خوشم میاد این شوهرتم محلش نمی کنه بازم از رو نمیره! البته از رو نرفت ها! اون سه هفته حسابی برای خودش جولون داد!! اما استاد آدم حسابش نمی کنه!
نفسش را که به خاطر تند حرف زدن گرفته بود با صدا بیرون داد. بلافاصله گفتم:
- خب ... دیگه چه خبر!؟
هنوز جمله به پایان نرسیده بود که سخنرانی ستاره شروع شد!

******از دیروز که به نغمه قول رفتن به استخر را دادم دلم شور می زند. هنوز ضایعه های روی بازوم قرمز رنگ هستند و شاید کمی هم بزرگتر شده باشند! هر چه کردم نتوانستم جواب نه به نغمه بدهم! گاهی فکر می کنم چه اشکالی داشت که حقیقت را به نغمه بگویم و گاهی هم از این که مخفی کاری می کنم راضی هستم! دلشوره ی عجیبی به جانم افتاده!! خودم را با این فکر که من هیچ خطری برای بقیه ندارم تسکین می دهم! صدایی در مغزم می پیچید, مهرگان انقدر سخت نگ
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 89- رمان مثلث زندگی من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , دنیای رمان - رمان پنجره fahime rahimi , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/11 تاریخ
کد :59867

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا