تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی (فصل هشتم)


خوشحالی مسخره ام برای سرد شدن هوا در کمتر از یک ماه دود شد و به هوا رفت. با سرد شدن هوا تعداد ضایعه ها بیشتر شد و علاوه بر بازو این بار روی شکمم خودنمایی کرد! هیچ وقت فکرش را نمی کردم انقدر در برابر بیماری ضعیف النفس باشم. هر روز به نوعی خودم را دلداری می دادم اما در همان لحظه هم مطمئن بودم که تمام این دلداری ها فقط جنبه ی خود فریبی دارد!
باز جای شکر داشت که ضایعه های روی سرم که البته به تعداد انگشتان یک دست هم نبود با مصرف داروی سیاه رنگ و بد بویی به تجویز پزشک که داروساز ساخته بود از بین رفت.
نمی خواستم کسی از حال و احوالم با خبر شود برای همین مجبور بودم خودم را مثل همیشه نشان دهم.
از وقتی خانه ی پدری سهراب را دیده بودیم دو هفته ای می گذشت و تلاش ما برای پیدا کردن خانه ای در نزدیکی محله ی خودمان بی نتیجه بود. فهمیدن این که آن خانه چقدر برای سهراب با ارزش است کار ساده ای بود. تصمیم داشتم از سهراب بخواهم به جای پیدا کردن خانه ی جدید همان خانه را تعمیر کنیم.
بعد از کلاس منتظر سهراب شدم. نم نم باران می بارید. صبح فراموش کرده بودم چترم را بردارم. صدای بوق ماشینی توجه ام را جلب کرد. به سمت صدا که برگشتم سهراب را آن طرف خیابان دیدم. دستی تکان دادم و به سمتش حرکت کردم. دستش را که به سمتم دراز شده بود گرفتم. کمی من را به سمت خودش گشید و گفت:
- دلم تنگ شد بود ...
خنده ای کردم و گفتم:
- ما که دیروز با هم سه ساعت دنبال خونه می گشتیم!
چشمکی زد و گفت:
- وقتی می گم زودتر عروسی بگیریم برای همینه دیگه ... دلم زود به زود برات تنگ می شه!
لبخندی زد که گفت:
- بیا سوار شو ببینم چه کارم داشتی ...
ماشین را روشن کرد صدای افتخاری در ماشین پیچید. بخاری ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. از شنیدن ترانه ی آشنای افتخاری لبخندی زدم و گفتم:
- یادت میاد کی این ترانه را گذاشته بودی؟
نگاه کوتاهی به من کرد و گفت:
- مگه می شه یادم بره! ... اولین باری که تنها سوار ماشینم شدی!!
مکث کرد و ادامه داد:
- همیشه این ترانه را دوست داشتم ... اما خوب اون شب دیدم چه کنم خانم حرف دلم را بفهمه ... کلی اندیشه کردم تا یاد این ترانه افتادم ...
خنده ای کردم و گفتم:
- نمی دونی من به چی فکر می کردم!
با عجله گفت:
- به چی؟!!
لبخندی زدم و گفتم:
- نمی گم!
نچ بلندی گفت و ادامه داد:
- نمی شه! باید بگی ... اصلاً چه معنی داره زن چیزی را از شوهرش پنهان کنه!!
صدای خنده ام بلند تر شد. از این که سر به سر سهراب بگذارم غرق لذت می شدم! با صدای موذیانه ای گفتم:
- خب ... می شه روش فکر کرد که بگم ... نگم ... البته اگر آقا سهراب شرط بنده را قبول کنن!!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- چه شرطی؟
- شما اول قبول می کنی بعد مفاد قرارداد را می شنوی!!
با ناله گفت:
- این خیلی نامردیه!!
با صدایی که از خنده می لرزید گفتم:
- نکنه قرار بود کار مردونه بکنم ... شوهر کردم که کارای مردونه را بکنه دیگه!!
لبخند زیبایی روی لب هایش نشست:
- نوکرتم هستم ... خودم همه ی کار ها را می کنم ...
صدایم را کلفت کردم و گفتم:
- آقایی!!!
صدای خنده ی سهراب فضای ماشین را پر کرد. چقدر شاکر خدا بودم به خاطر داشتن سهراب به خاطر صدای خنده اش، لبخند روی لبش و هر چیزی که سهراب را به زندگی من وصل می کرد.
با صدای سهراب به خودم آمدم:
- خانم با ما باش! ... حواست به من نیست ها!!
لبخندی زدم و گفتم:
- حالا شرط را قبول می کنی یا نه!
لبش را جمع کرد و به حالت فکر کردن سکوت کرد، کمی بعد گفت:
- فقط زیاد سخت نباشه ها!
خوشحال دست هایم را به هم کوبیدم و گفتم:
- سخت نیست ... آقامون از پسش بر میاد!
دستش را از فرمان جدا کرد و به حالت فیگور بازو گرفت. صدای قهقه ام بلند شد!
- ضعیفه به چی می خندی!
با این حرف صدای خنده ی خودش هم بلند شد. چند دقیقه ای به سکوت گذشت. صدای سهراب سکوت را شکست.
- می دونی چقدر خدا را برای داشتنت شکر می کنم ... نمی دونم با خندیدنت چطور دلم را می لرزونی!!
لبخندی از ته دل زدم و گفتم:
- حالا بگم اون شب به چی فکر می کردم ... قولت یادت نمیره!
- بگو گلم ... نه ... یادم هست
سرم را به زیر انداختم و گفتم:
- همش با خودم می گفتم یعنی این حرف دل سعادت!! ...
سرم را بلند کردم و ادامه دادم:
- آخه اون موقع سعادت بودی نه سهراب!!
لبخند شیطنت باری زد و گفت:
- خوب ازم می پرسیدی!!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- دیگه چی!!!!
- خب حالا نوبت شماست به قولت عمل کنی ...
بدون اطمینان ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بگو شرطتت چیه!
- شرط اینه خونه ای که قرار بگیریم به سلیقه ی من باشه!
با لبخند گفت:
- از اولشم قرار همین بود! .... قول لازم نداشت!
- خب پس نه نمیاری! ... من فکرام را کردم ... می خوام بریم خونه ی شما زندگی کنیم ...
متعجب به سمتم برگشت و گفت:
- خونه ی ما!! ... با خانم جون و آقاجون!
خنده ای کرد و ادامه داد:
- دو روز نشده از خونه بیرونمون می کنن ... فکر کردی!!
لبخندی زدم و گفتم:
- خونه آقاجون نه ... خونه ی خودتون!
سرش را به سمتم چرخاند و راهنما زد و گوشه ای ایستاد.
- خونه ی واقعی من؟!
- بله ... می تونیم مرتبش کنیم ...
بی توجه به حرف من گفت:
- چرا؟
- چون تو اون جا را دوست داری! ... منم ایرادی نمی بینم! ... درسته یک کم قدیمیه! ... اما اشکالی نداره ... می تونیم تعمیرش کنیم ...
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. با صدا نفسش را بیرون داد. چند لحظه ای ساکت ماند و بعد گفت:
- می دونی به جز این که واقعاً دلم می خواست اون خونه را ببینی ... دلمم می خواست توی اون خونه زندگی کنیم ... وقتی حرفی نزدی فکر کردم تو دوست نداری ... راحتی تو از هر چیزی مهم تره! ... اما الان ... با این حرفی که زدی ... نمی دونی چقدر خوشحالم کردی!!
لبخند رضایت بخش صورتم را پر کرد.
بابا با شنیدن تصمیمی که برای خانه گرفته بودیم یکی از دوستانش را که شرکت ساختمانی داشت برای کارهای خانه معرفی کرد. این طوری سهراب درگیر ترمیم خانه نمی شد و کار هم به دست کاردان سپرده می شد.
خانم جون با شنیدن تصمیم ما برای زندگی در خانه ی پدری سهراب چنان ناگهانی من را در آغوش گرفت که شکه شدم. زیر گوشم زمزمه کرد:
- 22 سال که عذاب آوردن سهراب را به این خونه دارم ... می فهمیدم که چقدر براش سخته این جا زندگی کردن ... اما نمی تونستم برم ... اون جا... یک روز هم دووم نمی آوردم ...
نقشه ای که پیمانکار کشیده بود به نظر که عالی بود! به جای این که دو طبقه خانه داشته باشیم یک خانه ی دوبلکس داشتیم و این مورد با توجه به این که خانه خیلی بزرگ نبود واقعاً عالی بود.
خوشبختانه پیمانکار اعتقاد داشت که این تغییرات خیلی اساسی و زمان بر نخواهد بود و قول داده بود خانه را آماده اول بهمن به ما تحویل بدهد. البته در مورد سختی های کار در هوای سرد و کارهای مربوط به شهرداری و ... هم توضیح داده بود که از نظر من مهم نبود! مهم حاضر شدن خانه در موعد مقرر بود.
بعد از این که تکلیف خانه مشخص شد کار اصلی من و مامان شروع شد. کار هر روزمان در آمده بود. البته روزهایی که کلاس نداشتم! از صبح به دنبال خرید می رفتیم و غروب به خانه بر می گشتیم.
این خرید ها هر چقدر که خستگی داشت تفریح خوبی محسوب می شد! کار جالبی بود انتخاب لوازم و رنگ ها . حسن دیگر این قضیه این بود که با توجه به حجم کارها فرصت کمتری برای فکر کردن به بیماری داشتم و با وجود سردی هوا، بعضی از ضایعه های روی بازو از بین رفته بود. خوشحال بودم که دردسر کمتری برای پیدا کردن لباس عروس می کشم! گرچه مشکل با کرم گریم قابل حل بود!!
بیشتر خرید های بزرگ را برای وقتی گذاشتیم که خانه آماده شده باشد و وسایل را دو بار جا به جا نکنیم. البته تمام وسایل انتخاب شده بود و تنها پرداخت هزینه و تحویل باقی مانده بود.
یک ماه به موعد تحویل خانه زمان باقی بود. سهراب خیلی از روند تغییرات راضی نبود اعتقاد داشت که محال است تا اول بهمن تمام شود. گچ دیوار ها هنوز خیس بود. کار کاشی و سرامیک تمام نشده بود. کابیت ها و کمد دیواری ها آماده نبود. سرمای هوا هم که تأخیر را بیشتر می کرد.
در مقابل حرف های سهراب سری تکان دادم و گفتم:
- در عوض همه چیز به دل خودمون! ... مثلاً من عاشق رنگ کابینت ها، یا طرح کاشی ها هستم ... از کجا قرار بود خونه ای پیدا کنیم که انقدر همه چیزش را دوست داشته باشیم ...
من را به سمت خودش کشید و گفت:
- شما فقط باید عاشق من باشی!!
کمتر از دو ماه به عروسی مانده بود و تقریباً کار خرید ها تمام شده بود. تصمیم داشتم پیش از این که با سهراب باقی خرید ها را انجام دهیم تکلیف آرایشگاه را هم مشخص کنم. با مامان به چند آرایشگاه رفتیم، کار هیچ کدام را خیلی نپسندیده بودم. برای همین آدرس آرایشگاه ندا را گرفتم و عصر با مامان سری به آرایشگاه زدیم.
گرچه خیلی متفاوت تر از بقیه جاها نبود اما باز هم کار قابل قبول تری ارائه می دادند. قرارداد پیش نوشته را امضا کردم. خانمی که مسئول این کار بود یادآوری کرد که دو روز قبل از عروسی برای اپیلاسیون به یکی از شعبه ها مراجعه کنم و روز عروسی هم از ساعت 8 آرایشگاه باشم.
برای شام با سهراب قرار داشتم. وقتی برگشتیم دوش سریعی گرفتم و بعد از حمام پوستم را چرب کردم. توصیه ی دکترم بود، اعتقاد داشت چرب کردن قسمت های درگیر باعث می شود پوست ریزی کمتری داشته باشد.
سشوار سریعی کشیدم و موهایم را با گیره بالای سرم جمع کردم. پالتوی قهوه ای با یقه ی خز قهوه ای و مشکی را با شلوار مشکی پوشیدم. روسری مشکی با رگه های طلایی زیبایی را که هدیه ی سهراب بود روی سرم انداختم. روسری لجبازی می کرد و مرتب نمی شد! چند بار روسری را باز کردم و دوباره سعی کردم ... بالاخره بعد از چند بار تلاش به شکل قابل قبولی روی سرم قرار گرفت! وقتی روسری را مرتب کردم به خاطر آوردم که به صورتم حتی کرم مرطوب کننده هم نزدم! با پریشانی روی تخت نشستم و فکر کردم چطور ممکن کرم بزنم و روسری را کثیف نکنم!
در آخر تصمیم گرفتم قید انواع کرم ها را بزنم. خوش بختانه پوست صورتم لک نداشت. با کمی ریمل و رژ لب خودم را راضی کردم. با صدای زنگ در کیف و کفش به دست از اتاق خارج شدم.
مامان مشغول بحث با سهراب بود. معلوم بود که برخلاف تعارف های مامان سهراب قصد داخل شدن ندارد! من را که حاضر دید به سهراب گفت:
- باشه مامان جان ... دیگه اصرار نمی کنم ... مهرگانم آماده است ... مراقب خودتون باشید ...
گوشی اف اف را گذاشت و رو به من گفت:
- هر چقدر اصرار کردم بیاد یه چایی بخوره قبول نکرد برو زودتر زیاد معطل نشه ...
با یکی دو قدم خودم را به مامان رساندم و دستم را دورش حلقه کردم و گونه اش را بوسیدم. خودش را از من دور کرد و گفت:
- اون کفشت را به من نمال ... برو دیگه ... شوهرت منتظره
دوباره گونه اش را بوسیدم و خداحافظی کردم. نگاهی به بابا که روبروی تلویزیون نشسته بود انداختم و سریع به سمتش حرکت کرد. از پشت مبل سرم را کچ کردم و گونه اش را بوسیدم. بابا با این که فکر می کردم اصلاً حواسش به من نیست به همان سرعت گونه ام را بوسید و آهسته گفت:
- خوش بخت بشی ...
خیلی سریع کفش پوشیدم و بدون سر کردن چادر به حالت دو به سمت در رفتم. دم در عجله ای چادر را سرم کردم و از در خارج شدم. به محض خروج چشمم به کفش های نازنینم که گلی شده بودند افتاد. اخمی کردم و به سمت ماشین رفتم. وقتی در را باز کردم با همان اخم به سهراب سلام کردم.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- چی شده؟! نکنه من نیم ساعت منتظرت گذاشتم که اخم کردی!
- نخیر ... کفشم کثیف شده ... در ضمن شما فقط 5 دقیقه است که منتظر شدی!
لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
- اشکال نداره! فقط هر جا بریم می گن حیف مرده که با همچین زنی ازدواج کرده!
با ناراحتی نالیدم:
- سهــــــــراب ... خیلی بدی!!
لبخند مهربانی صورتش را پر کرد. سریع و کوتاه گونه ام را بوسید. دستمالی را از جعبه بیرون کشید و گفت:
- پات را بیار بالا برات تمیز کنم ...
دستمال را از دستش خارج کردم و خودم تا جایی که می شد کفش را تمیز کردم. کمرم را که صاف کردم دولا شد و کمربند را برایم بست. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. من هم شروع کردم توضیح دادن در مورد کارهایی که کرده بودم. در مورد آرایشگاه که توضیح می دادم لبخندی گوشه ی لبش نسشت. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت:
- به نظرت نمی شه زودتر عروسی بگیریم!؟
با دهانی که از تعجب باز مانده بود گفتم:
- زودتر برای چی؟! ... خونه حاضر نمی شه! ... سالن رزرو کردیم ... کلی کار مونده! ... اون وقت چطوری زودتر عروسی بگیریم!
آهی کشید و گفت:
- آخه من چطوری تا اون موقع صبر کنم ....
متوجه منظورش شدم سرم را پایین انداختم و لبم را گزیدم. از آهی که کشیده بود خنده ام گرفته بود هر چه کردم که نتوانستم جلوی خندیدنم را بگیرم. صدای خنده ام را که شنید سرش را به سمت من چرخاند و گفت:
- حیف که دستم امانتی و گرنه می دونستم چه کار کنم که به من نخندی!!
با این حرف صدای قهقهه ام بلند تر شد!

******پیش بینی سهراب درست از آب در آمد و خانه 10 روز دیرتر از موعد به ما تحویل داده شد. اگر چه نگران بودم که کارهای باقی مانده تمام نشود اما با دیدن خانه با خودم گفتم به کمی تأخیر می ارزید!!
در ورودی باغ با در بزرگ و زیبایی که با دو رنگ مشکی و طلایی رنگ شده بود تعویض شد. روی درختان باغ برف نشسته بود و منظره ی زیبایی را ایجاد کرده بود. با سهراب قرار گذاشته بودیم که روز عروسی چند عکس هم در باغ بیاندازیم. عکس های متفاوتی می شد و به سرمایش می ارزید!
چند پله ی ابتدایی خانه با سنگ پوشانده شد بود. بالکن نه چندان بزرگی به فضای خانه اضافه شده بود که برای فصل تابستان عالی بود. در ورودی ساختمان در ضد سرقت بزرگ و زیبای بلوطی رنگ بود. به محض ورود چشمم به پلکان زیبایی با نرده های مشکی و طلایی افتاد که از سنگ مرمر بود.
فضای کلی خانه با روز اول زمین تا آسمان تفاوت داشت. سالن بزرگ خانه را پنجره های بزرگ و دوجواره روشن کرده بود. کف سالن را پارکت خوش رنگ قهوه ای روشنی پوشانده بود. طبق خواسته ی من قسمتی از سالن رنگ و قسمت دیگر کاغذ دیواری بود. رنگ روغنی که کار شده بود کرم و کاغذ دیواری زمینه ی کرم با گل های زیبای سبزآبی (سبز کله غازی!) بود. پرده و فرش و مبلمان این قسمت هم ترکیب این دو رنگ با فندقی بود.
پرده بر عکس کاغذ دیواری و مبلمان، رنگ زمینه سبزآبی و گل ها کرم بود. تور کرم رنگ با گل های ریز زیبایی زیر پرده قرار داشت. میز ناهارخوری کنار آشپزخانه قرار گرفته بود.
عاشق آشپزخانه بودم. بزرگ و دلباز با کابینت هایی از سفید و مشکی. روی درهای مشکی رنگ شره های سفید و روی سفید هم رنگ مشکی! به خواسته ی خودم بیشتر قسمت ها سفید رنگ بود. تمام لوازم برقی سفید و اجاق گاز و هود هم مشکی رنگ بود.
روبروی آشپزخانه هم میز تلویزیون و یک کاناپه ی کرم و گوجه ای که سهراب برای لم دادن روی آن نقشه کشیده بود! سرویس بهداشتی هم در انتهای خانه قرار گرفته بود.
طبقه ی بالا سه اتاق تقریباً بزرگ داشت و البته یک هال کوچک و نقلی! اتاق بزرگتر که رو به باغ بود و تراس کوچکی داشت را برای اتاق خواب انتخاب کردیم. تنها مشکلی که وجود داشت نور بیش از اندازه ی اتاق بود که با پرده ی تیره ای که گرفتم تقریباً حل شد! سرویس اتاق خواب را هم مثل وسایل پذیرایی فندقی گرفتم. از هیچ کدام از سرویس ها با رنگ روشن خوشم نیامد بود. باقی وسایل را هم از سبز مغز پسته ای و طلایی! عاشق روتختی سرمه دوزی با گل های طلایی اش بودم!
اتاق بعدی با کتابخانه ی بزرگ و جادار و یک کاناپه ی بزرگ کرم با پرده های قهوه ای که به پنجره ی کوچکش وصل کردیم کامل شد. فرش فانتزی پرز بلند کرم و قهوه ای هم روی پارکت قرار گرفت.
اتاق بعدی را که من از آن به عنوان انباری یاد می کردم و سهراب سفت و سخت می گفت اتاق بچه ام! با پرده ی آبی و فرش کرم با نقش های لاجوردی پر کردیم. تمام وسایل تلسکوپ و کامپیوتر در این اتاق قرار گرفته بود.
برای چیدن خانه تقریباً تمام فامیل های نزدیک آمده بودند. البته بیشتر کارها را با ندا و نغمه و مارال انجام دادیم. اگر چه فقط وسایل بزرگ جای خود قرار گرفت و جا به جایی لباس ها و کتاب ها و ظروف و ... ماند برای من و سهراب!
خوش بختانه از فرصت تأخیر در تحویل خانه نهایت استفاده را کرده بودیم و تمام خرید عروسی را انجام دادیم. برای خرید لباس عروس و آینه شمعدان کلی سهراب را دنبال خودم کشانده بودم تا آخر چیزی که باب میلم بود را پیدا کردم.
آینه شمعدان نقره ای با سنگ های فیروزه که از همان لحظه ی اول چشمم را گرفته بود و سهراب مبلغ بالایی را بابت آن پرداخت کرد. اما من از تمام خرید های عروسی و جهیزیه بیشتر دوستش داشتم!
برای لباس عروس هم که علاوه بر سخت پسند بودن من مشکل ضایعه های روی بازو هم دلیل سخت گیری بیشترم می شد. در آخر هم لباس عروس زیبای که آستین کوچکی روی بازو داشت را به همراه تور بلندی انتخاب کردم که اگر کرم ها از پس قرمزی ضایعه بر نیامدند لااقل تور باعث شود که خیلی در دید نباشند!
یک هفته بیشتر تا مراسم باقی نمانده بود. متأسفانه سهراب نمی توانست خیلی مرخصی بگیرد و یک هفته مرخصی را هم برای بعد از عروسی نگه داشته بود برای همین مجبور بودم کارها را بعد از ساعت اداری و بازگشت سهراب انجام دهیم. قرار بود امشب هر طور هست کار چیدمان وسایل را تمام کنیم. از وقتی که پا به خانه گذاشته بودیم سهراب مشغول شوخی شیطنت شده بود. از زیر کار در می رفت و سر به سر من می گذاشت و به حرص خوردن های من می خندید! واقعاً از دستش کلافه شده بودم برای همین رویم را از سهراب برگرداندم و دیگر حرفی نزدم. احساس کردم که نزدیکم شد و در حالی که بغلم کرد زیر گوشم گفت:
- قهر نکنه عروس خانم ...
بلافاصله بعد از این حرف محکم تر فشارم داد و گفت:
- من فدای عروس خودم بشم!
برای شام هم از بیرون غذا گرفت و به قول خودش اولین شام متأهیلی را در خانه ی خودش جشن گرفت! در آخر هم بیشتر کارها باقی ماند و سهراب قول داد فردا شب همه ی کارها را انجام دهد! اگر چه از چشمانش می شد خواند که فردا شب هم به همین منوال خواهد گذشت!

******از صبح که بیدار شدم دلشوره امانم را بریده! تمام دیشب را به این فکر کردم که چه دروغی برای ضایعه های روی تنم به آرایشگر بگویم! چندین بار تصمیم گرفتم تماس بگیرم و قرار اپیلاسیون را لغو کنم اما پشیمان می شدم! حتی دلیلی برای پشیمانی هم نداشتم!!
سعی کردم مامان متوجه حال خرابم نشود! اولین مانتویی را که دیدم برداشتم و بدون توجه به چیزی لباس پوشیدم. انقدر ذهنم درگیر بود که توان فکر کردن به چیز دیگری را نداشتم. وقتی که برای رفتن آماده شدم با خودم فکر کردم، هر طور هست باید برم! فاصله ی خانه تا آرایشگاه تقریباً زیاد بود. با آژانس تماس گرفتم و منتظر شدم که ماشین برسد.
روی مبل نشستم و به صورت غیر ارادی مشغول تکان دادن پایم شدم. با صدای مامان به خودم آمدم.
- بیا دو تا شیرینی بخور داری از حال میری!
لبخند بی رنگی زدم و گفتم:
- نمی خوام ... صبحانه خوردم دیگه! ... می ترسم جوش بزنم!
اخمی کرد و گفت:
- بردار یکی ... چیزی نمی شه!
بالاجبار دست دراز کردم و یکی برداشتم. به هر حال خیلی هم بد نبود! لااقل این طوری دهانم پر بود تا رسیدن ماشین می توانستم از حرف زدن طفره بروم!
هنوز تکیه ای از شیرینی دوم دستم بود که صدای زنگ در بلند شد. با عجله آخرین تکه را توی دهانم گذاشتم و به مامان که اف اف را برداشت نگاه کردم.
- بله ... الان میان!
متوجه شدم که راننده آژانس است. سریع چادر را روی سرم انداختم و کیفم را برداشتم. جلوی در مامان نگاهی به چهره ام کرد و گفت:
- برو خدا به همراهت!
با این حرف متوجه شدم برخلاف چیزی که فکر می کردم مامان کاملاً متوجه اضطرابم شده. لبخندی زدم و از در خارج شدم.
انقدر ذهنم درگیر بود که نفهمیدم چطور به آرایشگاه رسیدم و سوار آسانسور شدم! خودم را به مسئول آنجا معرفی کردم و کارتی را که در اختیارم بود نشانش دادم. من را به سالن دیگری برد که پارتیشن بندی شده بود. در هر قسمت هم یک تخت قرار داشت. شماره ی یکی از اتاقک ها را به من گفت و خودش از سالن خارج شد. مشغول تا کردن چادرم بودم که دختر ریز نقش و خوش رویی که مانتوی کوتاه سفید تمیزی به تن داشت و موهایش را مرتب پشت سرش جمع کرده بود وارد شد.
لبخندی زد و گفت:
- من سایه ام ... قرار کار شما را انجام بدم ... اسم شما چیه؟!
جواب سوالش را در حالی که مشغول در آوردن مانتو بودم دادم. باز هم دلشوره داشتم و کاری از پیش نمی بردم! با تاپی که به تن داشتم روی تخت نشستم تا سایه بگوید کارش را از کجا شروع می کند.
لبخندش را تکرار کرد و نگاهی به بازویم انداخت. با خودم گفتم که الان که بپرسه!! پیش بینی ام درست از آب درآمد!
- واااای چه شانسی داری! ... دستت چه جوشی زده! ... پس فردا عروسیت ... فکر نکنم خوب بشه اما بهش تتراسایکلین بزن بهتر از هیچیِ!!
لبخند کم جانی زدم و در جوابش چیزی نگفتم! یعنی نمی توانستم بگویم که 5 ماه است دارو می زنم و فایده ای ندارد!! انگار به خیر گذشته بود! البته هنوز ضایعه های روی شکمم مانده بود! مطمئن بودم که برای این یکی باید دلیل بیاورم!
- خب ... از پشتت شروع می کنم ... تاپت را بزن بالا و دراز بکش!
تمام مدتی که سایه مشغول کارش بود به ایده ها و در حقیقت دروغ هایی که دیشب به ذهنم رسیده بود فکر می کردم. متأسفانه ضایعه های روی شکمم شکل بدتری داشت! پوسته رویی قهوه ای شده و ترک خورده بود! فکر کردم بهتره که اصلاً بگم نمی خوام روی شکمم کار کنه! آره!! این بهترین کار بود!! با صدای سایه به خودم آمدم.
- بچرخ ...
پیش از این که واقعاً متوجه کارم بشوم دارم چه کار می کنم به سمت شکمم چرخیدم ... نگاه سایه روی شکمم ثابت مانده بود! تاپ را که بالا رفته بود پایین کشیدم و منتظر عکس العمل سایه شدم! حالا که فهمیده بود احساس بهتری داشتم!
سایه سرش را پایین انداخت و از در خارج شد! مطمئن بودم که دیگر برای ادامه ی کارش بر نخواهد گشت! از روی تخت بلند شدم و به سمت وسایلم رفتم. صدای حرف زدن سایه را با یک زن دیگر می شنیدم!
- شهناز خانم من نمی دونم چه مرضی داره! ... تمام پوست شکمش تیکه تیکه شده!!
نیشخندی زدم و زیر لبی گفتم:
- ای بی انصاف! ... این ها که 10 تا هم نیستن ... اونوقت تمام شکمم تیکه تیکه شده!!
صدای آهسته ی شهناز خانم را می شنیدم!
- برو ردش کن ... بگو وسواس داری!!!!!
نقش پوزخند هنوز از روی صورتم پاک نشده بود که دوباره برگشت! توان صحبت کردن نداشتم پیامکی به سهراب دادم و آدرس آرایشگاه را نوشتم. گفتم هر طوری هست بیاد دنبالم! پیغام دریافت تازه رسیده بود که گوشی زنگ خورد.
- خوبی مهرگان؟ ... چی شده؟ ... حالت خوبه؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایم شبیه یک آدم بدبخت نباشد!
- خوبم ... فقط میای دنبالم ... خواهش می کنم
صدایش را می شنیدم که می گفت، برام مرخصی ر
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمانی ها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/11 تاریخ
کد :59866

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا