تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زندگی (فصل نهم)



ماه عسل که نه! اما هفته ی عسل به یادماندنی بود! هر دو چقدر افسوس این را خوردیم که سهراب بیشتر از این مرخصی نداشت! البته این قضیه بدون در نظر گرفتن کلاس های من بود! مامان بعد از یک هفته چنان من را در آغوش گرفت که انگار از سفر قندهار برگشتم!
مامان و بابا با کلی تعارف سوغاتی ها را قبول کردند اما ماهان از دیدن سوغاتی اش کمی پکر شد! عادت کرده بود که همیشه مطابق سلیقه اش هدیه ای از من بگیرد و دیدن پیراهن مردانه ی زیبایی که برایش گرفته بودم خیلی به مذاقش خوش نیامده بود!
خانم جون و آقا جون هم استقبال گرمی از ما کردند. با چنان لذتی به من و سهراب نگاه می کردند که من از خجالت سرم را پایین انداخته بودم! سهراب خنده ای کرد و گفت:
- والا خانم جون ما همون آدم های یک هفته قبلیم ها! طوری نگاه می کنید انگاری عوض شدیم!
آقاجون خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
- نه سهراب جان! شما آدم های یک هفته قبل نیستید!! ... الان یک خانواده اید! ... چیزی که من و خانم جون چندین و چند سال منتظرشیم!
سهراب برای این که جو را عوض کند کنار گوشم گفت:
- نمی خوای سوغاتی ها را بدی!
سری تکان دادم و از داخل ساکی که به همراه داشتیم دو بسته کادو پیچ را خارج کردم و به دست هر کدام دادم! آقاجون با دیدن عبای قهوه ای لبخندی زد و گفت:
- ببین حق دارن پدر شوهر ها عروسشون را دوست داشته باشن! ... دست گلت درد نکنه دخترم!
سهراب به شوخی گفت:
- تو رو خدا می بینی خانم جون! فقط عروسش را دوست داره! انگار نه انگار سهرابی هم هست!
خانم جون لبخند مهربانی زد و گفت:
- تو را هم دوست داره پسره ی حسود! ... دستت درد نکنه عزیزم! چرا زحمت کشیدید!
شب که به خانه برگشتیم سهراب روی کاناپه جلو تلویزیون ولو شد و گفت:
- حق دارن می گن هیچ جا خونه ی خود آدم نمی شه ها!
خنده ای کردم و گفتم:
- خوبه همش یک شب توی این خونه بودی!!
- به هر حال این جا خونمه دیگه!
طبق قرار قبلی مراسم پاتختی بعد از برگشتن از سفر برگزار شد. نغمه کلی سر به سرم گذاشت و من از خجالت سرخ شدم و تنها جوابم وعده ی شب عروسی اش بود که حسابی از خجالتش در خواهم آمد!!
بعد از رفتن مهمانان به سهراب که خانه ی آقاجون بود زنگ زدم و اعلام کردم که مانعی برای حضورش وجود ندارد!! مامان هر چه اصرار کرده بود که اجازه دهم خودش خانه را جمع و جور کند قبول نکردم! خودم تمام خانه را که پر از کاغذ های کادو و پیش دستی های کثیف بود تمیز کردم. سهراب هم برای کمک ظرف های کثیف را شست.
سه هفته ای از عروسی می گذشت. این مدت بیشتر وقتمان صرف مهمانی رفتن شده بود گاهی انقدر از مهمانی ها خسته می شدم که آرزوی برگشتن به خانه را داشتم!
پنج شنبه ها سهراب زودتر از روزهای دیگر به خانه می آمد و من هم کلاس نداشتم. بعد از نهار استراحت کوتاهی کردیم. هنوز ساعت 5 نشده بود که سهراب گفت:
- مهرگان پاشو حاضر شو بریم بیرون یه گشتی بزنیم!
متعجب گفتم:
- الان هوا تاریک می شه! سردم که هست! کجا بریم؟!
- خب می ریم شام می خوریم برمی گردیم خونه!
- الان چه وقت شام؟!!
- پاشو دیگه مهرگان بیرون رفتن که انقدر ولی و اما نداره!
بدون این که از رفتارش سر در بیاورم به اتاق رفتم و حاضر شدم. پالتو طوسی مشکی چهارخانه با شال زرشکی زیبایی به سر کردم. آماده به پذیرایی برگشتم. سهراب زودتر از من آماده شده بود. فاصله در خانه تا ماشین را سریع طی کردم. سردی هوا فضای ماشین را پر کرده بود! تا سهراب بخاری را روشن و حرکت کند دست هایم را به هم مالیدم و گفتم:
- آخه الان توی این سوز و سرما کجا داریم میریم!! ... هوا هم انگار نه انگار دو سه هفته دیگه عیده!
سهراب خنده ای کرد و گفت:
- خانم جان شما ننه سرما هستی! وگرنه هوا خیلی هم سرد نیست!!
سکوتم را که دید لبخند شیطنت باری زد و گفت:
- می گم مهرگان پیر شدی ها!! ... قوت نداری ننه! یه بچه هم برامون نیاوردی دلمون را خوش کنیم!! حالا من چطوری با یه پیرزن زندگی کنم!
اخم آلود گفتم:
- سهراب یه وقتایی یه نگاه به شناسنامه ات بندازی بد نیست ها! ... گاهی یادت میره چند سال بزرگتری!
صدای خنده اش فضای ماشین را که حالا گرمای مطبوعی داشت پر کرد و گفت:
- چه کیفی داره آدم سر به سر زنش بزاره ها!
سهراب نمی دانست همین جملات کوتاه که نشان دهنده ی رضایت از زندگی کوتاهمان بود چقدر دلم گرم می شد و پر می شدم از حس خوشبختی! ترافیک شب جمعه ی تهران بیشتر از روزهای دیگر بود. گرچه برای ما که مقصد مشخصی نداشتیم فرق آن چنانی نداشت که کنار هم داخل ماشین باشیم یا در رستوان یا کافی شاپ دنج و آرام! قصد سهراب هیچ یک از رستوران هایی که قبلاً با هم رفته بودیم نبود و این برایم عجیب بود! سهراب عادت نداشت جاهای جدید را امتحان کند و بیشتر می پسندید به جاهایی که امتحانشان را پس دادند برود!
ماشین را کنار محوطه ای که برای اولین بار با هم آمده بودیم پارک کرد متوجه قضیه شدم. ذهن به چند ماه قبل برگشت و رصد با بچه های گروه را به خاطر آوردم! با تعجب به سمت سهراب برگشتم و گفتم:
- قرار رصد داریم؟!
لبخندی زد و گفت:
- بله دیگه ... فقط ننه سرما دوست نداشت از خونه بیرون بیاد!
- خب بدجنسی می کنی نمی گی برای چی و کجا قرار بریم دیگه!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- تمام کیف زندگی به این که بدجنسی کنی اونم در مورد زنت!
با حرص گفتم:
- کشتی من را با این زنم زنم کردن!!! ... چقدر زن ندیده ای!!!
قهقه ی بلندی زد و گفت:
- بله که زن ندیده ام ... بعدشم زن خودمه ... دوستش دارم!
لبخندی زدم و با شیطنت گفتم:
- خدا بهت ببخشتش!!
سهراب هم با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بخشیده!
رصد آن شب واقعاً عالی بود آسمان سرما زده ی زمستان پاکی خاصی داشت! حضور سهراب به عنوان همسر کنارم و احساس امنیتی که از بودنش داشتم با هیچ کدام از حس هایی که تا به حال تجربه کرده بودم قابل مقایسه نبود! مدتی بود از بچه ها بی خبر بودم و با دیدن سیما و شیدا واقعاً خوشحال شدم. این طور که بچه ها تعریف می کردند پژمان از ساحل خواستگاری کرده بود. قرار جشن عروسی هم در عید نوروز گذاشته شده بود و برای همین هیچ کدام حضور نداشتند. برای هر دو از ته قلب آرزوی خوشبختی کردم. چشم های سهراب بعد از این که فقط پژمان به برنامه ی آن شب نمی رسید برقی زد که به خاطرم آورد از قضیه ی خواستگاری پژمان با خبر بوده و هنوز چیزی را فراموش نکرده!
به خانه که برگشتیم سهراب روی کاناپه ی مورد علاقه اش نشست و گفت:
- چه خوب شد این پسره پژمان نبود ها!
ترجیح دادم حرفی نزنم! به هر حال بودن یا نبودن پژمان فرقی به حالم نداشت! سهراب هم که بی تفاوتی من را دید حرفی نزد.

******کمتر از یک هفته تا سال نو فرصت داشتم. گندمی که به نیت سبزه خیسانده بودم جوانه زده بود، ظرف گلی آبی آسمانی را از گندم جوانه زده پر کردم و دستمال نمداری رویش انداختم. هوا گرم تر شده بود. با این که تمام وسایل نو بود و خانه هم تازه بازسازی شده بود اما یکی دو روزی برای تمیز کردن خانه وقت گذاشته بودم! سهراب مخالف این کار بود و اعتقاد داشت لازم نیست اما من دلم می خواست اولین سال نو را با تمام سختی ها و شیرینی هایش در خانه ی خودم جشن بگیرم. اما انقدر این کار برایم سخت بود که انگار کوه کنده باشم! صبح ها با چنان سختی از تخت بلند می شدم که گاهی خودم شک می کردم واقعاً کار زیادی انجام داده ام! مامان اعتقاد داشت این ضرب المثل نکرده کار را نبر به کار در مورد من صدق می کنه و چون فعالیت بدنی کمی داشتم حالا انقدر خسته ام!
از روز قبل از سال تحویل میز تلفن پایه بلند را به وسط خانه منتقل کردم و وسایل سفره هفت سین را با وسواس روی آن چیدم. پارچه ی مخمل سرمه ای با طرح های گلدوزی شده ی نقره ای لطافت خاصی داشت که به محض دیدنش عاشقش شده بودم! تمام وسایل را در ظرف های گلی کوچک آبی آسمانی ریختم. قرآنی که روی سفره عقد داشتیم را هم روی میز گذاشتم. سهراب هر از چند گاهی سرکی می کشید و با لبخند عریض و طویلی که می زد تشویقم می کرد و دوباره روی کاناپه ی مورد علاقه اش بر می گشت و با لپ تاپش سر گرم می شد.
سال تحویل صبح زود بود و من با هزار بدبختی سهراب را از تختخواب جدا کردم البته جدا از این که خودم چطور از تخت بلند شدم! سهراب حتی موقع سال تحویل هم چرت می زد و سعی می کرد کمتر چشمانش را باز کند که خواب از سرش نپرد! قیافه ی سهراب به قدری بامزه شده بود که ناخودآگاه زدم زیر خنده! صدای خنده ی من خواب را از سرش پراند و با تعجب گفت:
- چی شده؟!
در همان حال که می خندیدم گفتم:
- باید فیلمت را بگیرم بفرستم برای دیدنی ها! عین این بچه ها که خوابشون می بره با سر میرن توی ظرف غذا شده بودی!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- از این بچه ها دوست داری؟!
صدای خنده ام متوقف شد و گفتم:
- نخیر! ... شما را دوست دارم!
لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
- نظرت راجع به بچه ای که مثل من باشه چیه؟!
نگاه اخم آلودی به او انداختم و گفتم:
- سر صبحی حوصله ی شوخی ندارم ...
سرحال بوسه ای برایم فرستاد و گفت:
- حالا که از خواب بیدار شدم ...
صدای دهل که از تلویزیون پخش شد مانع از ادامه ی حرفش شد! کمی لبش را کج کرد و گفت:
- ببین ... حواس آدم را پرت می کنی! ... می خواستم کلی دعای خوب خوب بکنم ها!
لبخندی زدم و گفتم:
- سال نو مبارک آقا!
با این حرف حواسش از بحث قبلی پرت شد و چند دقیقه ای به تبریک سال نو گذشت. از قبل هدیه ی سهراب را که یک کیف چرم قهوه ای بود زیر میز گذاشته بودم اما وقتی برای دادن هدیه زیر میز را گشتم خبری از کیف نبود! برای همین روی زمین زانو زدم و با بالا زدن پارچه نگاهی به زیر میز انداختم! سهراب هم سمت دیگر را بالا زد و گفت:
- دنبال چیزی می گردی بانو؟
متعجب گفتم:
- آره ... عیدیت را گذاشته بودم این جا!
لبخند موذیانه ای زد و گفت:
- همون کیف چرم قهوه ای؟
- آره ... آره ... دیدیش ... کجاست!
خونسرد گوشه ی پارچه را رها کرد و گفت:
- نه من ندیدمش!
- سهراب اذیت نکن ... پس از کجا می دونستی دنبال چی می گشتم!؟
- من ... من می دونستم؟ ... نه نمی دونستم!
کلافه روی مبل نشستم و با خودم فکر کردم همان بهتر بود که با حنده ی بلندم از خواب بیدارش نمی کردم که در این صورت الان در طبقه ی بالا در حال دیدن خواب هفت پادشاه بود! چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا این که سهراب کنارم نشست و دستش را دور شانه ام انداخت و گفت:
- نبینم خانمم ناراحت ... اول سالی اخم نکنی ...
- همش بدجنسی می کنی! ... دلم می خواست خودم عیدیت را بدم!
گونه ام را بوسید و گفت:
- فقط می خواستم یک کم سر به سرت بزارم! ... اصلاً چه معنی داره اول کوچکتر عیدی بده ... بد دوره و زمونه ای شده! ...
با این حرف سهراب صدای خنده ام بلند شد و گفتم:
- خواهرش را جا انداختی! ... استعدادت برای خاله خان باجی بازی حرف نداره!
لبخندی تحویلم داد و گفت:
- ببین چه شوهری خدا بهت داده! ... قدرش را بدون!
بعد از پایان جمله اش در جعبه ای که در دست داشت را باز کرد و گفت:
- این هم عیدی خانم خوشگلم ...
نگاهی به داخل جعبه انداختم زنجیر طلایی زیبایی به همراه تو سینه ای اشکی با نگین زیبایی در وسط بود. با این که علاقه ی زیادی به طلا نداشتم اما از این هدیه واقعاً خوشم آمده بود. لبخندی زدم و گفتم:
- خیلی قشنگ ... دستتون درد نکنه همسر جان!
با این که دلم می خواست تجربه ی مسافرت با سهراب را در عید تکرار کنم اما به خاطر دید و بازدید عید و این که سهراب از 5 فروردین باید به سر کار می رفت از مسافرت صرف نظر کردیم.
شب تولدم به خواسته سهراب جشن تولد کوچک و دو نفره ای گرفتیم. هدیه ی سهراب عینک آفتابی شیکی بود که به محض دیدنش گفتم:
- من هنوز اون عینک امانتی را بهت ندادم ها!
- امانت نبود!
خنده ای کردم و گفتم:
- وقتی به دردم نمی خوره برای چی دست من باشه؟!
موذیانه خندید و گفت:
- کی گفته به درد نمی خوره! شما هر از چند گاهی ازش استفاده کنی خیلی خوبه ...
اخمی کردم و گفتم:
- که هر هر بهم بخندی دیگه ...
با صدای بلندی خندید و گفت:
- باورت نمی شه که هر وقت یادش می افتم لبخند می زنم ... چه ایرادی داره عینکی که انقدر باهاش خاطره داریم را گاهی استفاده کنی ... اصلاً می خوای توی خونه بزن ... ها؟!
ابرویی از تعجب بالا انداختم و گفتم:
- توی خونه بزنم که بیشتر بهم بخندی!
بحث من و سهراب در مورد آن عینک تمامی نداشت!
روز تولد از نهار خانه ی مامان دعوت بودیم. آقا جون و خانم جون هم بودند. حالم از صبح خوب نبود. علاوه بر ضعف بدنی که از قبل از عید به سراغم آمده بود سرگیجه هم داشتم. از صدقه سر شامی که سهراب شب قبل از بیرون گرفته بود مسمومیت هم اضافه شده بود! با خنده به سهراب گفتم:
- من انقدر روز تولدم توی این دو سال بلا سرم اومده که از تولد سال بعدم می ترسم ... اون از پارسال که ساحل خانم عینکم را شکست و به اون همه آدم نهار دادم! ... این هم از امسال که مثلاً شوهرم برام تولد گرفته و مسموم شدم!
با خنده گفت:
- خدا خیر بده ساحل خانم را ... و گرنه من چطوری با تو سر صحبت را باز می کردم! ... بعدشم دست شوهرت درد نکنه غذا به اون خوبی برات خرید ... حالا شما نازک نارنجی هستی تقصیر شوهر بیچاره ات چیه؟!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- بی نوا شوهرم!
خودش را کنار من کشید و زیر گوشم گفت:
- می بینی چقدر طفلکیم! ... حالا بوسم کن!
صدای تقه ای که به در اتاق سابقم که هم چنان مورد استفاده من و سهراب بود، خورد باعث شد کمی از من فاصله بگیرد. مامان سرش را داخل آورد و گفت:
- بهتری مامان؟
با لبخندی گفتم:
- چیزی نیست مامان!
- باشه مامان جان ... اما اگر تا فردا خوب نشدی یه دکتر برو ... این طوری اذیت می شی!

گیجم! انقدر گیج که نمی دانم کجای دنیا هستم! سهراب هنوز برنگشته و من تنها به برگه ی آزمایشی که در دست دارم زل زده ام! ... باور ندارم ... نوشته های این برگه را باور ندارم!
دستی روی شکمم می کشم شاید بتوانم نشانی از چیزی که در برگه نوشته پیدا کنم! همه چیز مثل سابق است! فکرش را هم نمی کردم به خاطر یک مسمومیت غذایی به دکتر بروم و با سند مادر شدنم برگردم!
مادر! ... من! ... سر از احساسی که دارم در نمی آورم ... یک لحظه حس بودن بچه ای از من و سهراب لبخند روی لبم می آورد و لحظه ای بعد فکر این که هنوز سه ماه نیست که ازدواج کردیم و بیشتر از دو سال از درسم باقی مونده اشک را مهمان چشمانم می کند. هیچ دوست نداشتم انقدر زود نفر سومی وارد زندگیمان شود و حالا فکر بیماری احتمالی فرزندی که در شکم داشتم مصمم ترم می کرد! با نقش بستن کلمه ی بچه در ذهنم دلم هری پایین ریخت و فکری مثل خوره به جانم افتاده و تصمیمی که گرفته بودم را ذره ذره می جوید.
بچه ای که در شکم داشتم چه شکلی بود؟! ... با خودم گفتم کاش چشمانش شبیه سهراب باشد! صدایی در سرم پیچید، "دست از این افکار مسخره بردار! تو این بچه را نمی خوای! اون بچه مریض!" از فکر بیمار بودن کودکم اشکم سرازیر شد.
صدای زنگ کوتاه و بعد از آن چرخیدن کلید در قفل نشان از آمدن سهراب بود. به محض ورود با صدای بلندی گفت:
- سلام ... صاب خونه ... منزل تشریف ندارید؟ ... دل شوهرتون تنگ شده! ... کجایی بانو؟ ...
چشمش به من که روی مبل جمع شده بود افتاد، با عجله خودش را به من رساند و گفت:
- مهرگان خوبی؟ ... چی شده گلم؟ ... بازم سرگیجه داری؟ ... پاشو بریم یه دکتر متخصص ... اون دکتر قبلی که انگار چیزی سرش نمی شد!
بدون هیچ حرفی برگه ی آزمایش را به سمتش دراز کردم. نگاهی به آن انداخت و گفت:
- این چیه؟ ... آزمایش دادی؟ ... برای چی؟
مکثی کرد و با دقت مشغول خواندن شد. چند دقیقه ای به سکوت گذشت. همان طور که برگه ی آزمایش در دستش بود روی مبل کنار من نسشت. از سکوت به وجود آمده راضی نبودم، یعنی سهراب به چه فکر می کرد که هیچ عکس العملی نشان نمی داد. چند دقیقه بعد سکوت بینمان را صدای بوسه های سهراب شکست. همان طور که من را به خودش فشار می داد گفت:
- خدایا شکرت ... وای مهرگان فکرش را بکن ... بچه ی من و تو ... عاشقتم!
با صدای بغض داری گفتم:
- اما من این بچه را نمی خوام!
من را رها کرد. با دو دست شانه ام را گرفت و من را به سمت خودش چرخاند و گفت:
- چی؟! ... بچه ی من را نمی خوای؟!
با سری پایین گفتم:
- من اصلاً بچه نمی خوام ... ما تازه ازدواج کردیم ... بعدش ... اگه ... اگه مریض باشه چی؟!
باز هم من را در آغوشش جای داد و گفت:
- می دونم عزیزم که تازه ازدواج کردیم ... منم شوکه شدم ... اما چرا مریض باشه؟
- سهراب انگار یادت رفته که من یه بیماری ارثی دارم!
- به فرض که یادم رفته باشه ... یا حتی یادم نرفته باشه ... چیزی عوض نمی شه! ... اون بچه حالا هست ... حتی اگر الان هم نبود یه روزی به جمع ما اضافه می شد ...
- می فهمی چی می گی؟ من دارم می گم ممکن مثل من باشه! ... حتی شاید خوش شانسی من را هم نداشته باشه و از اول عمرش مجبور باشه از بقیه فرار کنه ... مجبور بشه خودش را جلوی همه بپوشونه ... شاید هیچ وقت نتونه بره استخر ... اگر دختر بود ... هیچ وقت نتونه توی جمع های دخترونه لباس هایی مثل هم سن و سال هاش بپوشه ... اگر پسر بود همیشه عذاب کوتاه کردن مو را داشته باشه ... حسرت پوشیدن یه آستین کوتاه!
گرهی بین ابرو انداخت و گفت:
- ممکن هم هست هیچ وقت مریض نشه ... همین خود تو ... مگه مامان و بابات درگیر بودن که تو این طوری شدی ...
سکوت من را علامت رضایت تلقی کرد و ادامه داد:
- بچه ی من سالم سالم!
با سماجت گفتم:
- اما من این بچه را نمی خوام!
با صدایی بلند تر از همیشه گفت:
- دفعه ی آخر که این حرف را می شنوم ... تو حق نداری بچه ی من را نخوای! ... حتی اگر این بچه با هزار جور مرض به دنیا بیاد حرفی نیست ... خدا بهم عمری بده نوکریش را می کنم ...
چند دقیقه ای سکوت برقرار شد و سهراب با صدای آرامی که عصبانیت چند دقیقه قبل در آن نبود گفت:
- سال هاست دلم می خواد پدر کسی باشم ... حتی یک بار تصمیم گرفتم بچه ای را به فرزندی قبول کنم ... می خواستم به همه ثابت کنم با این که زود پدر و مادرم را از دست دادم ... پدر خوبی می شم! ... بعد از این که تو را دیدم با خودم گفتم ... مهرگان بفهم من عاشق بچه ای هستم که خون تو توی رگاش باشه ... می خوام پدرش باشم ... حتی اگر به قول تو از اولین ساعت زندگیش روی تنش پر از ضایعه های قرمز باشه ... من عاشق این بچه ام ... مهم این که بچه ی من و تو!
در حالی که اشکم سرازیر شده بود گفتم:
- شاید اون بچه نخواد!
در حالی که موهایم را نوازش می کرد گفت:
- به خدا سخت می گیری مهرگان ... تو واقعاً فکر می کنی چه مشکل بزرگی داری ... نمی گی که این بچه ممکن هزار جور بیماری ژنتیکی از من به ظاهر سالم به ارث ببره ... خدا بزرگه عزیزم ... حالا هم اشکات را پاک کن ... باید یه جشن درست و حسابی و البته سه نفره بگیریم!
کلمه ی سه نفره در مغزم پیچید و لبخندی روی لبم نشست.


******
- هستیِ مامان، انقدر روی مبل ها نپر!
هستی از وقتی به خانه برگشته یک بند شعر می خواند و بالا و پایین می پرد و حالا هم بدون توجه به حرف من به کارش ادامه می دهد و با صدای نازکی که من عاشقش هستم می گوید:
- مامانی ببین چه قشنگ بلدم شعر بخونم
لبخندی از سر استیصال زدم و گفتم:
- می دونم دختر قشنگم ... بیا یک کم بخواب که وقتی بابایی اومد سرحال باشی ... براش شعر بخونی و جایزه بگیری
کمی با تردید نگاهم می کند و در آخر تصمیمش را می گیرد. بالش کوچکش با رو بالشی که تصویر سیندرلا بر آن نقش بسته کنار من روی مبل می گذارد و خودش هم سرش را روی بالش قرار می دهد. طبق عادت دست من را روی موهایش می گذارد و چشمانش را می بندد. با صدایی که شادابی چند دقیقه قبل را ندارد گفت:
- موهام را ناز کن مامانی ...
دستم را داخل موهای نازک و نرم دخترم می کنم. حس زیبای مادری در تمام تنم می پیچد. به چند دقیقه نرسیده صدای نفس های عمیق هستی خواب راحتش را نشان می دهد. با خودم گفتم، "عین بابای خوش خوابش می مونه!"
نگاهم به جای نیش قرمز پشه روی صورت سفید و تپل هستی افتاد و دلم آتش گرفت. آهسته دستی روی اثر گزیدگی کشیدم و خدا را برای هزارمین بار به خاطر سلامتی هستی شکر کردم. نگاهم به دخترم بود و فکرم به پنج سال پیش پر کشید.
همه ی خانواده از خبر بارداری من شوکه شده بودند. بالاخره مامان طاقت نیاورده بود و با هزار دردسر پرسید که چرا پیشگیری نکرده بودیم؟ توضیح این موضوع که دکتر پوستم استفاده از هر نوع داروی هرمونی را ممنوع کرده برای مامان کار ساده ای بود چون از همه چیز خبر داشت اما بقیه نه! دلیلم برای بقیه این بود که قرص های ضد بارداری به من نمی سازد. گرچه کلی مورد شماتت قرار گرفتم که ادا و اصول در می آورم اما همه پذیرفتند.
شرایط روحی ام با گسترش ضایعه ها روز به روز بدتر می شد. این طور که تحقیق کرده بودم اکثر کسانی که مثل من بودند در دوران بارداری با عود عارضه مواجه بودند. انقدر اوضاع به هم ریخته بود که دلم نمی خواست خودم را ببینم! بزرگترین عذابم حمام کردن بود دوست نداشتم چشمم به پوست پر از لکه های قرمز و گاهاً قهوه ای که جای جای بدنم بودند بیفتد!
روزی چند بار اتاق خواب و جاهایی که بیشتر می رفتم را جارو می زدم که مبادا پوسته های جدا شده روی زمین ریخته شده باشد.
سهراب مثل قبل نبود! دوری اش از من دیوانه ام کرده بود. فکر این که سهراب از من فرار می کند و یا می ترسد هر ثانیه را برایم به قدر سالی عذاب آور کرده بود. خوراک هر روزم گریه های طولانی و در پی آن سر درد های عصبی بود. گاهی فکر می کردم اگر این بچه پسو هم نگیرد هزار مرض دیگر با این روحیه و جسم داغان من به جانش می افتد.
انقدر شرایط پوستم بد بود که همه از موضوع بیماریم با خبر شدند. حالم از گریه های مادر جون، نگاه متهم کننده ی مامانی که مامان را عامل بیماریم می دانست، اشک ها و دلسوزی های نغمه، فرار های زن عمو، کم محلی های مارال و ... به هم می خورد! رفتارشان عرصه را برایم تنگ کرده بود. همین رفتار ها باعث شده بود رفت و آمدم را به حداقل برسانم. در حقیقت این مامان و خانم جون بودند که از من سراغ می گرفتند و کمک احوالم بودند.
ماه ششم بارداری را پشت سر می گذاشتم، مثل چند ماه گذشته روی کاناپه ی جلوی تلویزیون مچاله شده بودم و در ظاهر به صفحه ی تلویزیون و در واقع به نقطه ای در مرکز آن خیره شده بودم. انقدر غرق دنیای خودم بودم که وقتی دست های سهراب دور شانه ام پیچید تازه متوجه حضورش شدم. نگاه دلگیری به من انداخت که پاسخش نگاهی سرد و یخ زده بود.
شانه هایم را محکم تر از قبل فشار داد و با صدای آهسته ای گفت:
- چرا با خودت و من این کار را می کنی؟ ... می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟!
پوزخندی زدم و با لحن تلخی گفتم:
- دلت تنگ شده؟! ... تو همش از من فرار می کنی این چه جور دلتنگی؟
به صورتم نگاه کرد و گفت:
- من فقط نمی خواستم اذیتت کنم ... می ترسم!
قیافه ی دلخورم نشان از نپذیرفتن
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 108-رمان پايان بازی , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , رمانی ها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/11 تاریخ
کد :59864

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا