تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حکایت جنس دل (فصل چهارم)


تو همين افكار بودم كه يكي د راتاقم رو زد با عجله سريع اشك هامو پاك كردم و رفتم سمت در (روناك )كيه" منم سام در باز كن روناك
در رو باز كردم و سام اومد تو
سام - روناك چرا همش اتاقتي بيا پايين ديگه
روناك - حوصله ندارم سام
سام - تو امروز يه چيزيت هست
روناك - باهمون صداي لرزون نه من چيزيم نيست
سام - اگه چيزيت نيست به من نگاه كن
روناك - سام تور وخدا گير نده
سام - با دستش صورتم و اورد بالا وقتي صورتم روديد گفت :
سام-روناك نميخواي به داداشي بگي چي شده ؟
روناك - چيزي نشده سام فقط .. فقط..
سام - فقط چي ؟
روناك - هيچي يه كم خسته ام
سام - ولي اين حالت از خستگي نيست بگو روناك چي شده
اصلا دوست نداشتم از قضيه چيزي بهفمه همش داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه بهش نگم كه سام
سام- روناك نكنه از دست مامان ناراحتي آره باور كن اون فقط نارحت شدهب ود كه چرا بهش نگفتي كجا ميري همين
روناك - (تو دلم گفتم خدايا شكرت ) آره يه كم از دست مامان دلخور شدم همين خمب من بهش گفته بودم اما نگفته بودم كجا ميرم شايد حق داشت كه ناراحت بشه
سام - خيله خوب حالا بيا پايين ديگه
روناك - باشه اومدم
با سام رفتيم پايين اينقدر باهم سرو كله زديم كه صداي مامانم در اومد وگفت
مامانم - چي كار ميكنيد شما ها آخه بسته ديگه
سام - مادرمن از دختر تون بپرسيدتقصير اينه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
روناك-تقصيرمن حالاهركي تو رونشانسه كه مامان كه توروميشناسه چي هستي ؟
سام- من به اين مظلومي ....
روناك - آخي يه تو مظلومي ...
سام- به هر حال من كه از اولش ساكت بودم
مامان- بسته ديگه باهردوتون ام
ديگه صدايي از كسي در نيومد سام با اشاره به من ميگفت "
سام - هوا پسه بلندشو بريم تا نيومده ما رو با چوب بزنه
روناك - موافقم بلند شو
با هم بلند شديم و رفتيم بالا خواستم برم اتق ام كه يه هو سام هم باهم اومد اتاق ام
روناك - شما اينجا چي كار ميكنيد ؟
سام - دستي تو موهاش كشيدو گفت :خوب آخه ميدوني خوب ديديم تنهايي گفتم بيام اصلا تو چي كاردراي
روناك - من چي كار ردام
سام - بي خيال شاد باش آبجي خودم چطوره
روناك - به زور جلوي خنده ام رو گرفتم ولي آخر سرهم موفق نشدم پرتي زدم زير خنده
سام - حالا شد...خيله خوب حالا شروع شد
شروع كرد به سربه سر گذاشتن بامن اينقدر باهم سروكله زديم كه جفتمون خسته شديم ...
سام - من بلند شم برمر پي كارام
روناك- زودتر
سام - اصلا نميرم ببينم تو ميخواي چي كار كني
روناك - داداشي تورو خدا من فردا اجرا دارم باشه
سام - چي كار كنم يه آبجي بيشتر نداريم كه از اتاق رفت بيرون
..
بعد زا رفتنش منم شروع كردم به خوندن يه كتاب داستاني وبعد شروع كردم بقيه كارهاي پايان نامه رو انجام دادم تموم شدش يه نفس راحت كشيدم و بدنم و كش و قوسي دادم و بعد بلندشدم رفتم جلوي آيينه كه ديدم قيافه ام شبيه اين برق گرفته ها شده از قيافه خودم خنده ام گرفته بود خوب عاقبت سرو كله زدن باسام همينه اونم همش موها ي منو بهم ميريخت
شروع كردم به شونه زدن موهام و بعد رفتم لباس ام ور عوض كردم يه لباس راحتتر پوشيدم ورفتم پايين كه ...

آروم از پله ها رفتم پایین که دیدم کسی پذییرایی نیست یه کم دور رو برم رو نگاه کردم و دیدم کسی نیس رفتم تو آشپزخونه که دیدیم مامانم داره غذا میذاره
روناک- سلام مامان خسته نباشی کسی نیس بقیه کجا ان
مامان- سلام دخترم خوبی هیچی سام که رفته بیرون کار داشت بابات هم هنوز نیومده
روناک -باشه پس من میرم توپذییرایی تلویزیون ببینم
رفتم تو پذییرایی دنبال کنترل تلویزون گشتم تا آخر سر از زیز مبل ÷یداش کردم همیشه تو خونه ما همین بود هر وقت دنبال کنترل میگشتی از جاهای مختلفی سردرمیاوردتو خونه ما عادی بود که دسته اخر یپداش کردم وتلویزون رو روشن کردم
بعد از دیدن چند تابرنامه بلند شدم رفتم اتاق ام که دیدم گوشی ام دراه زنگ میخوره نگاه کردنم تهمینه بود
روناک -سلام خوبی
تهمینه - سلام خوبم تو چطوری ؟ راستی روناک فردا اجرا درایم میخوای چی کار کنی
روناک - نمیدونم یه کاریش میکنیم راستی قضیه صبح هم لو رفت
تهمینه-آره مامانم حسابی شاکی شده بود
روناک - مامان منم همین طور ، راستی تهمینه نمیدونم چرا احساس بهم میگه این زنه یه چیزی میدونه که ما نمیدونیم احساس میکنم خیلی مرموزه
تهمینه-آره منم یه همچین فکری میکنم ، حالا تا فردا
روناک - ولی تهیمنه دلم بد جوری شور میزنه
راستی تهمینه اگه دقت کنی ما جفتمون عکس ازدوران بچگی مون ندرایم داشته باشیم یه دونه اونم برای 4 ساگی مونه
تهمینه-آره ، راستی من اصلا عکس از بچگی هام ندرام هر وقت گفتم عکس هام کومامانم گفت نمیدونه کجاست
روناک - نکنه حرف اون زنه
تهمینه- نگران نباش روناک حالا که اتفاقی نیوفتاده
روناک - باشه تا فردا ...
اون شب اصلا تو حال خودم نبودم دل تو دلم نبود یه کم غذا خوردم بد
روناک - مامان راستی عکس های بچگی من کجاست ؟
مامانم - میخوای چی کار
روناک - همین جوری پرسیدم
مامانم - دم دست نیستش نمیدونم کجا ست
روناک - باشه من رفتم بخوابم
بابام - دخترم تو که چیز ینخوردی
روناک - بابایی میل ندرام من رفتم
رفتن اتاقم سرم روی بالش گذاشتم ولی مگه خوابم میبرد همش فکر وخیال
آخر سرهم بد از کلی کنجار رفتن خوابم برد .

صبح از خواب بیدار شدم هول هولکی یه چیزی پوشیدم و از اتاق خارج شدم که یه هئو صدای زنگ خونه در اومد با عجله رفتم دم در در رو رباز کردم دیدم تهمینه ست
تهینه- سلام دختر بدو دیر شد
روناک - باشه ببین میتونی یه کم بیشترسرو صدا کنی تا مامانم بلند شه بهمون گیربده که همون لحظه مامانم اومد
مامانم - کجا بااین عجله
روناک - مامان دیرم شده امورز اجرا داریم
تهمینه- سلام خاله
مامانم - سلام دخترم خوبی
تهمینه- خوبم ممنون
مامانم - خوب بیا این لقمه رو بگیر تو راه بخور
روناک - اراستی مامان داشت یادم میرفت کارت دعوته ها رو گذاشتم رو اوپن برداید راس ساعت بیایدباشه
مامانم - باکلافگی جواب داد باشه میام
روناک - منتظرام ها فعلا
با تهمینه رفتیم بیرون از خونه یکی از لقمه ا رو دادم به تهمینه یکی اش رو هم خودم خوردم رفتیم به سمت خیابون سریع یه ماشین گرفتیم و رفتیم پرورشگاه هی که قرار بود اون جا اجرا داشته باشیم
نزدیک پرورشگاه بودیم سریع از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل
رفتیم سمت دری که بچه ها اونجا بودن سالن دقیقا تو اونجا قرار داشت
هنوز چند قدمی نرفته بودیم که دیدیم بچه ها به سمتون اومدن بعد از حرف زدن با بچه ها رفتیم سمت سالن داشتیم میرفتیم که یه هو چشممون افتاد به همون پرستاره
یه نگاهی به تهمینه کردم
تهمینه- دم گوش من به ارومی گفت " این اینجا چیکا رمیکنه
روناک - نمیدونم بیا بریم
باتهمینه هنوز چند قدمی رو رنفته بودیم که ...

هنوز چند قدمی رو نرفته بودیم که یکی از پشت سر صدامون کرد برگشتیم دیدیم که یکی ازپسر بچه ها هست که بایه نگاه مظلومانه دارده ما ورنگاه میکنه
با تهمینه رفتیم کنارش
روناک- سلام
پسر بچه - سلام خو اومدم بگم شما اینجا نمایش اجرا میکنین
روناک - سلام کی گفته ؟
پسربچه - خاله زهره میگه
روناک - خاله زهره کیه ؟
پسربچه- اونهاش اونجاست
روناک - سرم رو آوردم بالا دیدم بله خودشه پس اسمش زهره ست
آقا پسر میشه بگی اسمت چیه ؟
پسربچه - من مجید ام
روناک - چه اسم قشنگی درای ؟
مجید - خوب اسم تو چیه
روناک - اسم من روناک
مجید - نگفتی خاله ورناک کی نمایش اجرا میکین ؟
روناک -بعد از ناهار
مجید - باشه من رفتم تا آماده شم برا نمایش
روناک - باشه پس میبینمت
از مجید کوچولو خداحافظی کردم و رفت و بعد از جام بلند شدم و رفتم سمت تهمینه
تهمینه- روناک این زنه بد مشکوک میزنه نمیدونم چراهر وقت ما میایم این هم دنبالمون میاد
روناک - بالاخره ازش سردر میاریم
باهم رفتیم سمت سالنی که توش اجرا داشتیم در رو باز کردیم ورفتیم داخل سالن که دیدیم بچه ها هم همه اومدن هرکی رفت با توجه به نقشی که داره بره لباس بپوشه منو تهمینه همر فتمی لباس های مربوط به نقش مون رو پوشیدیم بعداز یه ساعتی تمرین کردن
خانوم قیاسی - بچه ها دیگه کافیه برید یه کم استراحت کنید همه از فرط خستگیبا اشتیاق فبول کردیم ورفتیم
ورناک - تهمینه بیا بریم یه چی بگیریم بخوریم
تهمینه- باشه پس بزار لباس هامون ور عوض کنیم بعد
روناک - من منظورام همین بود
با هم رفتیم سمت اتاق پرو لباس هامون ور عوض کردیم و بعدش اومدیم بریم بیرون همین جور که داشتیم می رفتیم بیرون یه هو ..
دیدم همون خانومه که اسمش زهره اس داره میاد طرف مون
با تعجب منو تهمینه بهم نگاه کردیم
تهمینه- این اینجا چی میخواد
روناک - نمیدونم
اومدنزدیک و نزدیک تر انگاریه چیزی تو دستش بود که هر چند ثانیه یه بار به اون نگاه میکرد و بعد به منو تهمینه اومد سمتون و گفت
زهره - من میگم قیافه های شما از اول برام آشنا بود پس بگو
تهمینه- منظورتون چیه
زهره- به زودی میفهیمن
روناک - خوب اگه چیزی هست به ما هم بگین
زهره - زیاد عجله نکن می فهمی
این حرف ها رو زد و رفت ومنو تهمینه ر با کلی علامت سوال تنها گذاشت
روناک - این چی میدونه که ما نمیدونیم
تهمینه-هر چی که هست مربوطه به منو تو میشه
روناک - آره
بعد از یه چند دقیقه ای ایستادن رفتیم به سمت در خروجی که رفتیم بیرون که یه چیزی بگیریم برا خوردن رفتیم سمت بوفه که دیدیم شادی یکی از بچه های گروه هم دم بوفه ست خیلی دختر خوبی بود خاکی بود
شادی - تا ما رودید برامون دست تکون داد و گفت
شادی- سلام روناک جون تهینه بیاید اینجا
باتهمینه رفتیم پیشش و سفارش غذا رو دادیم
من یه سیب زمینی با قارچ و تهمینه هم یه ساندویچ فیله سفارش داد
شادی هم یه اسنک سفارش دادتا آماده بشه باهم رفتیم سمت صندلی های که کنار بوفه بود نشستیم مشغول حرف زدن شدیم که ...

کی دراه با لهجه غلیظ که معلوم نیس بار کجا بود داره صدا میزنه یه کم دقت کردیم متوجه شدیم میگه بیا بیا آمادس بیا بگیر
روناک -با خنده گفتم فک کنم با ماست
تهمینه- من عاشق لهجه اش شدم
شادی - کاملا از قیافه ات معلومه یک دل نه صد دل عاشق شدی
تهمینه- این قد تابلو بود بابا مثلا من میخواستم هچ کس نفهمه ها دیدی لو رفت
روناک -تهمینه بس که تابلوی خواهر
تهمینه- عاشقی دجیه خواهر
شادی - چه لهجه ات هم عوض سد
تهمینه- خو دیجه بدردیه
روناک - با خنده بچه ها من برم ازش غذا ها رو تحویل بگیرم الان حنجره اش پاره میشه چه صدای هم داره فک کنم لایه اوزون به خاطر همین صدای این به این روز درامد
روناک - بله آقا اومدم
آقا - شوما کجایید من همش شما رو صدا میکردم
روناک - شرمنده متوجه نشدم
آقاهه - بیا بجیر اینم سفارش رو بجیر
روناک - بله شفارش ها رو از رو میزی که رو به روم قرار داشت برداشتم چون خیلی زیاد بود گذاشتم تو یه سینی و رفتم پیش بچه ها
نزدیک که شدم دیدم تهمینه یه طرف افتاده از خنده شادی هم از اون بد تر
روناک - چتونه شمادوتا
تهمینه- باهمون خنده ای که داشت گفت روناک تو که رفتی با اون آقاهه حرف برنی این قدر صداش بلندبود که تا اینجا میامد ما فک کردیم داره تو دعوا
میکنه به همین خاطر منو شادی اومدیم ببینیم چه خبرشده ؟
تا اومدیم دم در بوفه یه هو یکی از پشت با همون لهجه ای که اون آقاهه حرف میزد داشت سوال میپرسید ماهم متوجه صداش نشدیم چون صدای اون آقاهه بلند بود بعد روناک چشت روز بد نبینه منو شادی در حال مسخره کردن اقاهه بودیم که یه هو صدای پشت سرمون بلند تر شد منوشادی هم اولش متوجه نشدیم یه هو گفتیم اه یه دقیقه صبر کن دیگه بابا بزار کار مون ور بکنیم اه ولی بعد چند ثانیه صداش بلند تر شد که تا برگشتیم که پشت سرمون رو ببینیم دیدیم یه پسر جوون داره ما رو برو بر نگاه میکنه بعد از چند ثانیه سکوت گفت : باهمون لهجه گفت - شرمنده مزاحم کارتون شدم خولستم بگم بیاید این طرف من برم مغازه بابام
وای روناک منو شادی ا زخجالت در حال ذوب شدن بودیم که ..

روناک - حقتونه تا شما باشید دیگه کسی رو مسخره نکنید
تهمینه- ما رو باش برا کمک به کی اومده بودیم بشکنه این دست که نمک میپاشد
شادی - خوما برای نجات تو امده بودیم فک مکیردیم آقاهه میخواد تو رو بزنه خیلی صداش بلند بود ، ولی خیلی بد ضایع شدیم فک کن جلوی پسرش ما داشتیم ادعای باباش رو در می آوردیم
روناک - خیله خوب اون هم فهمیده ببود شما دوتا یه کم ... از نظر عقلی مورد دارید
تهمینه- درس صحبت کن ها روناک
روناک - خیله خوب حلال چرا خشمناک میشی بیا اید تا سرد نشده بخوریمش که الان صدای این قیاسی در میاد
با شادی و تهمینه نشستیم غذا مون رو خوردیم وبد بلند شدیم رفتم یه سه تا چایی گرفتیم و خوردیم خدایی ما سه نفر از همه تو گروه چایی خور تر بویم
بعد از خوردن چایی و کمی استراحت با شادی و تهمینه رفتیم به سمت سالن و ادامه کار در رو باز کردیم رفتیم تو یه سالنی که خیلی طول و دراز بود کلی مسیر رورفتیم تا ته تا به یه در چوبی بزرگ رسیدیم جایی که توش اجرا داشتیم یه سالن بزرگ پراز صندلی هایی که کتار هم چیده شده بود با یه صحنه خیلی بزرگ با یه پرده قرمز رنگی که از سقفش اویزون کرده بودن
با بچه ها رفتیم تو سالن که دیدیم بچه ها هم کاری ندارن بیکار نشستن
روناک - شادی اینجا چه خبره ؟ چرا همه بیکار نشستن
تهمینه-آره قیاسی کجاست ؟
شادی - بزارید برم از بچه ها بپرسم
شادی رفت تا از بچه ها بپرسه بیاد بعد از یه چند دقیقه ای اومد
روناک - چی شد ؟
شادی- هیچی کار تعطیله تا اجرای اصلی البته شاید یه کم تمرین کنیم
روناک - خوب الان قیاسی کجاست
شادی- هیچی داره کارهای هماهنگی ور انجام میده
تهمینه- میگم روناک بیابریم به گلرخ و ترانه یه سر بزنیم خیلی وقته بهشون سرنزدیم
روناک - راس میگی بریم
شادی - بچه ها من برم پیش بچه ها
با روناک رفتیم پیش ترانه و گلرخ که ..

دوباره چشممون افتاد به همون زهره خانوم
تهمینه- روناک این اینجا چیکارمیکنه
روناک - منم میوندم هرسری یه چیزی میگه توهمین عوالم بویدم که
یه هو امد نزدیک مون
زهره - سلام به دخترهای خودم خوبید ماشالله چقدربزرگ شدید انگار همین دیروز بود که آوردنتون
روناک - منظورتون ورمتوجه نمیشم یعنی چی آوردنتون
زهره - خوب داشتم میگفتم امگا رهمین دیرزوبود اوردنتون پیش من
تهمینه- پیش شما براچی
زهره -من کار درام برم میام بارتون تعریف میکنم
روناک - تهمینه این حرفش یعنی اینکه ما ..
تهمینه- بیخیال روناک این معلوم نیس چشه
روناک - نمیدونم چرا احساس میکنم حرف هاش بو داره تهمینه خیلی نگرانم نکنه حرف هاش درست باشه
تهیمنه- راستش منم یه همچین فکری میکنم
روناک - امروز معلوم میشه
باتهمینه رفتیم سمت اتاق گلرخ و ترانه
در رو زدیم و رفتیم داخل اتاقشون که دیدیم جفتشون با دیدن ما اخم هاشون رفت توهم رفتیم کنارشون نشستیم
روناک - گلرخ خانوم چرا اخم کردی ؟
گلرخ - من با شما قهرم
تهمینه- ترانه خانوم توچرا اخم کردی ؟
ترانه- منم باتو قهرم
روناک - ااا چرا خوب
تهمینه- برا چی قهرید ؟
ترانه- بار اینکه اصلا به قولتون عمل نکردین و زود زود نیومدیم پیش ما
رونا- خو ما کار داشتیم ببخشید دیگه قول میدیم زود زود باییم
تهمینه- اره روناک راس میگه
ترانه- باشه این سری آشتی میشیم ولی سری بعد قهریم ها
تهمینه- باشه
یه چند دقیقه ای رو پیش بچه ها خندیدیم که یه مو
روناک - بچه ها شما این خاله زهره تون رو میشناسید
ترانه- اره خیلی مهربونه
گلرخ - اره کلی برامون عروسک خوارکی میخره من خیلی دوستش درام البته نه به خاطر این چیزهای که بارمون میخره به خاطر اینکه خیلی مهربونه
باهم به تهمینه نگاه کردیم وبعد بلند شدیم رفتیم ...
تهمینه- من حوصله بچه ها روندارم بیا بریم تو محوطه فعلا که خبری نیس منم که از خدا خواسته
روناک - باشه قبول باهم داشتیم میرفتیم به سمت بیرون که ددیم دوباره این زهره ست یه یز تو دستش بود که خیلی بار منو تهمینه آشنا بود که یه هو ..
اومد نزدیک مون و گفت
زهره - بچه ها این براتون آشنا نیس
تهمنه- آب دهنم رو قورت دادم و گفتم خوب این دست شما چیکار مکینه
زهره- خوب اگه دوست دارید بیاید بارتون تعریف کنم
منو تهمینه هم رفتیم پیشش که به حرفهاش گوش بدیم ..

رفتیم نشستیم تو محوطه یه جایی پیدا کردیم که خلوت بود نشستیم من وتهمینه به عروسکی که تو دستش بود زل زده بودیم و نگاه میکردیم چون عین همون ورهم من داشتم هم تهمینه بچه که بودیم براومن خریده بودن برا من گم شده بود ولی بار تهمینه هم معلوم نبود کجاست حالا این عروسک دست این چی کار میکرد نمیدونم تو همین حین بودیم که زهره شروع به گفتن قضیه کرد
زهره - بچه ها باور کنید م قصد اذییت کردنتون ورندارم ازهمون ورزی که دیدمتون شناختمتون این ارز من خیلی وقته تو دلم نگه داشتم خیلی دنبالتون بودم اما هر وقت به یه سرنخی چیزی میرسیدم یه هو همه چی برمیگشت به جای اولش انگار همه چی دست به دست هم داده بودن که هیچ وقت نتونم پیداتون کنم
من تازه به به یه بیمارستانی تو یکی از شهرهای فومن منتقل شده بودم تازه با اهالی اونجا آشنا شده بودم همه چی خوب داشت پیش میرفت تا همه چی از اون روزبرفی تو چله زمستون شروع شد یه خانواده بودن که تازگی صاحب دوتا دختر شده بودن ولی این قدراز نظر مالی زیاد خوب نبودن ولی این قدر خانوداه با آبروی بودن که هیچی وقت ترحم یا محبت های از سر خیر خواهی کسی رو قبول نمیکردن
پد راون خانواده که اسمش میر طییب بود تو یه نجاری کار میکرد و مادر اون خانواده هم که اسمش خاتون بود بیشتر خانه درای یه وقته ایی هم یه چیزی های رو درست میکرد مثل ترشی ، ماست، کره ، به اهالی می فروخت تا اینکه یه روزاتفاق بدی افتاد برا اون خانواده من تازه بااون مادر آشنا شده بودم ولی تو همین یک ماهه خیلی باهاش رابطه خوبی برقرار کرده بودم اتفاق خیلی بدی بمادر اون خانواده مبتلا به یه بیماری خونی شده بود که عفونت زیادی وارد بدنش شده بود اون هم از اون روز به این ور پدر اون خانواده خیلی عذاب کشید ولی اینقدر مرد قوی بود که حاضر بود هر کاری بکنه که خانواده اش از هم نپاشه من تو اون موقع ها بود که فهمیدم پدرتون عاشق مادرتونه
روناک - تو تو تو میخوای بگی این خانواده ای که داری ازش حرف میزنی پد رو مادر ما بودن یعنی تو میخوای بگی منو تهیمنه باهم ..
زهره- آره تو تهمینه باهم خواهرین بزار بقیه قصه رو بگم
این قدر این مرد عاشقانه همسرش رو دوس داشت که حاضر شده بود به هر قیمتی که شده خرج عمل رو جور کنه آخه مادر تون نیاز به این عمل داشت خرج هم بالا بود پدرتون خیلی تلاش کرد خیلی این در رو اون زد اما وقتی پول رو حاضر کرده بود که دیگه کار از کار گذشته بود بیماری کل بدن مادر تون روگرفته بود بعد از یه هفته مادرتون به رحمت خدا رفت پدرتون هم خیلی بهم ریخته بود بعد از مرگ خاتون مجبوربود برا خرج شماها به جاهای مختلفی بره سرپرستی از شماها خیلی سخت بود تا اینکه یه روز پدرتون اومد پیش من و گفت ...

زهره - آره بچه ها پدرتون یه روز اومد پیش منو گفت "
اگه میشه یه چند روزی رو از بچه های من مراقبت میکنید والا به کسی غیر از شما اعتماد ندارم من جایی برا کاردارم میرم شهر دیگه تا یه لقمه نون در بیارم
زهره - باشه میر طییب این حرف ها چیه شماهم مثل برادر من باشه به دیده منت قبول میکنم
میرطییب- خدا از خواهری کمت نکنه ممنون
بعد از چند روز پدرتون برا کاررفت شهر بعد از چند روزی دنبال کار گشتن یه کار مناسب تو یه کارخونه پیدا کرد یه چند ماهی رو براتون پول میفرستاد من شما رو تو خونه خودم نگه داشته بودم شما جفتتون تقریا هم سن بودین یعنی فاصله سنیتون باهم زیا نبود تقریبا 4یا 5 سالتون بودین روزها و هفته ها به همین منوال گذشت تا این که یه یه هفته ای از پدرتون خبری نشد اولش از طریق پست خبر گرفتم نامه ای هم نداده بود گفتم شاید سرش شلوغه خودش خبر میده ولی این بی خبری دیگه خیلی طولانی شده بود دیگه داشتم نگران میشدم چون از طرفی بی خبری از پدرتون واز طرفی هم مسئولیت نگه داری از شما دوتا دیگه دلم طاقت نیاورد رفتم به هر بدبختی بود آدرس کارخونه رو گیر آوردم شما روهم مجبور شدم باخودم ببرم اون روزها خیلی بهم سخت گذشت بالاخره رفتم به آدرسی که پیدا کرده بودم از هرکسی که فکرشو کنید پرسیدم هیچی کسی ازش خبر نداشت یعنی یه روز سرکار میره پی آدرسی دیگه برنمیگرده من مونده بودم دوتا بچه کوچیک تو این شهر بزرگ در ان دشت واقعا سخت بود تا اینکه توسط یکی از اشناهامون برام کار پیدا شد تو یه پرورشگاه منم چون دنبال کار میگشتم قبول کردم رفتم
وقتی بهزیستی فهمید که شمادوتا بچه ها کسی روندارین شما رو تحت تکفل خودش گرفت شمادوتا تواون محیط اول با کسی زیاد جور نبودید انگار نمیخواستین با کسی دوس بشین بعد از گذشت چند روز با صحبت های مشاورای کودک شما تونستید از اون حالت در بیاید منم که خوشحال شده بودم رفتم یه روز براتون همین عروسکی روکه میبینید براتون گرفتم ازقصد یه شکل گرفتم ...
توپرورشگاه شمادوتا خیلی باهم بودین دوست داشتین ولی بیشتر اوقات باهم بودین بهزیستی هم هر چی تلاش کرد از پدرتون خبری پیدا کنه نتونست
شمادوتا یه یه سالی تو پرورشگاه بودین البته منم بودم تا اینکه
تهمینه- یعنی من خواهر روناک یعنی ما دوتا بچه دیگه گریه نذاشت حرف بزنه
روناک- خدای من چطور تونست ما روبزاره و بره یعنی تو خواهر منی تهمینه گریه میکردم و حرف میزدم منو تهینه هم دیگررو بغل کرده بودیم از شدت گریه قادر به حرف زدن نبودیم تازه اون موقع مخالفت های مادرم ور فهیدم که چرا هی مخالفت میکرد
زهره- بچه ها اروم تر بقیه اش مونده
تا اینکه یعد از گذشت یه سال دوتا خانواده که یکی از اونها بچه دار نمیشدن اومدن پرورشگاه برای سرپرستی از بچه های پرورشگاه
اون یکی از خانواده خودشون یه بچه داشتن فک میکنم بچه شون پسر بود اما اصرارا داشتن یه دختر بچه رو به فرزندی قبول کنن یه روز برا دیدن بچه ها اومده بود که تمام بچه ها اومده بودن غیر از شما دوتا هرچی بهتون گفتیم نمی آمدین ولی به اصرار من اومدین تا چشم اون خانواده ها به شما افتاد نمیدونم چی شد که خواستن فر
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان،رمان خانه،دانلود رمان 93 برای موبایل و کامپیوتر،خواندن آنلاین رمان , رمــــــان زیبــا , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان خوانها , نگاه دانلود ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58704

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا