تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حکایت جنس دل (فصل پنجم)


رفتیم روی صحنه برا اجرا حال خوبی نداشتیم واقعا درک این همه مسائل برامون سخت بود تو همین افکار بودیم که نوبت منو تهمینه شد رفتیم برا اجرا در حالی که همش نگران بودیم ولی رفتیم دلمون نمیخواست به جمع نگاه کنیم ولی یه هو نگاه ام افتاد به مادرم که ردیف دوم نشسته بود
خدای من چرا اینجور یشدم من روم رو برگردوندم رفتم سر اجرای نقش ام
تهمینه هم حالش از من بهتر نبود ولی به هر نوحی که بود اجرا کردیم هیچ وقت تو زندگی ام اینجور یاجرا نکرده بودم بعد ازتموم شدن اجرا تمامی حاظرینی که تو جمع بودن که بیشتر بچه هابودن معلوم بود اونها هم متوجه غم ما دونفر شده بودن چون همش به منو تهمینه نگاه میکردن همه دست زدن وما رو تشویق کردن و ماهم از صحنه رفتیم بیرون به سمت اتاق پرو این قدر نشستیم تا جز آخرین نفراتی باشیم که میریم بیرون یعنی دلمون نمیخواست کسی ما رو ببینه الکی با تهمینه از قصد لفتش میدادیم تا اینکه همه رفتن و بعد منو تهمینه موندیم
تهمینه- روناک حالا چی کار کنیم
روناک - بزار خلوت بشه بعد خودمون یواشکی میریم
تهمینه- آخه دید یکه همشون اومده بودن هم مامانت تو بابات و سام هم مامان وبابای من می دونم بیرون منتظرن نگران میشن
روناک - نمیدونم ولی الان نمی خوام ببینمشون بیا یه چند دقیقه ای بمونیم میریم
تهمینه- باشه منم تحمل دیدنشون روندارم میترسم
با تهمینه یه نیم ساعتی نشستیم استرس بدی داشتیم تا اینکه احساس کردیم صدای پای داره میاد
تهینه - کیه داره میاد
روناک - بزار بیاد
در رو زد و گفت : کسی هست روناک تهمینه شما اینجاهستین ؟
خانواده هاتون نگران شدن
این ور گفت و در ور باز کرد و ما رودید که غم زده نشستیم
گفت :بچه ها شما اینجا هستین چرا نمیرین بیرون
تهمینه- باشه الان میریم
بچه ها من صادقی هستم یکی از مسئول های اینجا مشکلی پیش اومده
روناک- نه همین الان میریم
صادقی - بچه ها من قصدم بیرون کردن شماها نبود فقط اون خانواده هایی که بیرون هستن خیلی نگران هستن خدا رو خوش نمیاد معطل بشن
تهمینه- مگه کسی منتظرماهم هست
با این سوال خاونم صادقی برا یه لحظه تعجب کرد و گفت "
صادقی - بچه ها چرا از دست والدین تون فرار می کنید
روناک - نه ما فرار نمیکنیم تهیمنه بیا بریم دست تهمینه رو محکم گرفتم از در رفتیم بیرون
تهمینه - یه کم آرومتر بابادستم شکست
روناک - بیا زود باش
باهم به در خروجی نزدیک و نزدیکتر میشدیم از دور میدیدم که خانواده ها مون ایستادن منتظرن تا ما رودیدن

بدون اینکه توجهی داشته باشیم با تهمینه رفتیم به سمتشون که
سام- معلومه کجایید شماها چه عجب اومدین
مامانم - یه ساعت استادیم خیله خوبی بیاید سوار بشین
مادر تهمینه (گلی) - زود باشین دیگه چرا ایستادین طوری شده بچه ها
منو و تهینه به هم یه نگاه کردیم هیچ حرفی برا زدن نداشتیم انگار فراموش کرده بودیم که می تونیم حرف بزنیم که یه هو
سام - شمادوتا چطونه چرا سوار نمیشین ؟
تهینه- با یه صدای همراه بابغضی که توش بودهیچی نیس
باهم بدون هیچی حرفی سوار شدیم اما واقعا ته دلمون میخواستیم پیش هم باشیم و همین طور هم شد تهینه اومد پیش من نشست تو راه منو تهمینه تو سکوت پر درد خودمون بویم انگار اصلا تو یه عالمه دیگه ای بودیم که یه هو
خاله گلی- به مامانم گفت اینا امروز چشونه چرا این قد رتوهم هستن
فرشته خانوم (مادر روناک ) کسی بهشون حرفی زده
فرشته- نمیدونم حتما اتفاقی افتاده
همین جور که داشتن پچ پچ مکیردن و باهم حرف میزدن منو تهمینه هم ساکت نشسته بودیم پیش هم انگا رجفتمون طاقت دوری از هم ور نداشتیم
تو همین افکار بودیم که با صدای سام به خودمون اومده بودیم که
سام - شمادوتا قصد پیاده شدن ندارید
باتهمینه یه نگاهی بهم کردیم وبعد باهم زا ماشین پیاده شدیم اصلا نمیدونستیم بریم یا نه اصلا نمیدونستیم چی کار کنیم اصلا نمیدونستیم بریم یانه
روناک - آبجی تهمینه من تحمل ندارم چی کار کنیم
تهمینه- آبجی جونم خوب
جفتمون به ارومی در حال اشک ریخیتن بودیم درک این موضوع واقعا سخت بود این که ندونی کجای زندگی قرارداری این که تکلیفت معلوم نباشه خیلی سخته تو همین افکار بودیم که ...

دل تو دلم نبود نمیدونستم چی کار کنم از این که بهشون بگم شماها چطوری تونستید با زندگی منو خواهری که این همه سال پیش ام بوده من ازوجودش بی خبر بغض بدی داشتم به زور قورتش میدادم که یه
مامانم - شما امروز چطونه ؟ چرا این قده توهم هستین ؟
روناک-با همون بغضی که داشت گفت چمونه خیلی دوست دارید بدونید چمونه
چرا به مادروغ گفتین چرا؟؟؟؟؟؟؟ این همه سال ازمون پنهون کردین با همون اشکی که میریخت ادامه داد .. آره باید هم تعجب کنید
تهمینه- چرا نزدیک بیست سال همه چیو از مون پنهون کردین چرا روناک خواهر منه چرا بهمون نگفتین
مادرم و بقیه همین جوری با قیافه های بهت زده داشتن منو تهمینه رو نگاه میکردن که
روناک- آبجی بیا بریم دست تهمینه رو گرفتم وباهم رفتیم سمت اتاق من
به سرعت ازشون گذشتیم و رفتیم بالا نمیدونم کارمون درست بود یا نه فقط اینو میدونیم که یه جوری بالاخره خودشون میفهمیدن که قضیه از چه قراره
در اتاق رو قفل کردم دیگه نمیخواستم ...
با تهمینه نشستیم یه گوشه و شروع به گریه کردن کردیم ....

با تهمینه رفتیم اتاق در رو از پشت سرمون بستیم هر کدوم نشستیم به حال و روزمون گریه کردیم واقعا بهمون دروغ گفته بودن چرا اینجوری زندگی ما اینجوری شد اصلا مگه پدرمون ما رو دست زهره خانوم نسپرده بود چطوری راضی شدن ما رو بدن به یه خانواده دیگه چطوری تونسته بودن با ما این کار رو بکنن ....
روناک- تهمینه آبجی حالا زندگی ما چطوری میشه ما چی کار کنیم
تهمینه- هراتفاقی بیوفته ما که جا نمیزنیم از این به بعد هم همو تنها نمیزاریم
روناک - تهمینه من تحمل این خونه روندارم هواش سنگینه دارم خفه میشم
بیا بریم یه جای که هیچ کس نتونه پیدامون کنه
تهمینه- کجا بریم هرجا بریم بلاخره میفهممن که کجا رفتیم
روناک - حداقل اینجوری با خودمون کنار میایم بزار ببینیم براشون مهم هستیم یانه اصلابزار ببینم این بابای که ما رو گذاشت و رفت پیداش میشه یانه
این خانواده به ما کم لطف نکردن ولی دروغ گفتن پنهون کردن بیا فردا صبح بریم همون جای همیشگی مون که هر وقت می خواستیم تنها باشیم میرفیتم اونجا
تهمینه- همون خونه قدیمیه رو میگی که خارج از شهره باشه منم میام
روناک - پس صبح هنوز کسی بیدارنشده میریم باشه نمیخوام کسی بفهمه باشه
تهمینه- باشه خواهری
در حال یواش حرف زدن با تهمینه بودم که یه هو صدای در اومدفک کنم مامانم بود گه
مامانم - روناک جان تهمینه جان تو روخدا دررو باز کنید بزارید ماهم براتون توضیح بدیم
خاله گلی- تهمینه جام مامانم روناک جان مادر د ررو باز کنید
تهمینه-آبجی فک کنم جفتشون دارن گریه میکنن ها
روناک - با همون صدای لرزونش که داشت گریه میکرد گفت :میدونم آبجی ولی چی کار کنیم
تهمینه- با همون صورت خیسش اشک شده بود داشت اشک هاشو پاک میکرد گفت بیا بریم در رو باز کنیم روناک من طاقت ندارم
روناک - تهمنه آبجی منم دل دارم میدونم ولی اینا به ما دورغ گفتن پدری رو که هنوزنمیدونیم کیه کجاست رو از مون پنهون کردن من میدونم خوبی های زیادی بهمون کردن درس نیست عذابشون بدیم ولی اجازه بدن با خودمون کنار بیایم توقع زیادی نیس
تهمینه - میدونم روناک منم باهات موافقم ما هم نیاز داریم با خودمون کنار بیایم
تو همین حین بودیم که دوباره صدای در اومد سام بود
سام- خواهری در باز نمیکنی باشه در رو باز نکن یادته هر وقت مشکلی داشتی به اولین کسی که میگفتی من بودم یادته تهمینه خانوم یادتونه هر وقت حرفی بود به من میزدین یادتونه ... باشه جواب ندین ولی ما روتنهانذارین
قول بدین باشه من رو قول شما ها حساب کردم من رفتم
روناک - یادته تهمینه هر وقت مشکلی داشتیم به سام میگفتیم چقد رباهم اذیتش میکردیم دستش می نداختیم چقدر منو اذییت میکرد
تهمینه- آره یادمه یادته یه روز تو مدرسه مشکلی برامون پیش اومده بود رفتتیم به سام گفتیم کمکمون کرد یا او روزهایی که هر وقت کسی ما رو اذییت میکرد این سام بود که از ما دفاع مکیرد وهمیشه پشتمون بود
روناک - توروخدا تهمینه بسته دیگه نمیخوام بشنوم
تهیمنه- الهی آبجی می دونم سخته
بعد این در گریه کردیم نمیدونم ساعت چند بود مگه خواب به چشمامون میامد
که تقریبا نزدیک های صبح بود که می خواستیم نقشه ای که داشتیم رو اجرا کنیم با تهمینه سریع وسایلمون روجمع کردیم که تهمینه
تهیمنه- من وسایلم خونمونه چی کار کنم
روناک - خو میریم بر میداریم فک کنم مامانت و بابات خونه ما باشن بیا تا دیر نشده بریم وسایلت رو بردار
با تهمینه بعد از جمع کردن وسایل من به آرومی در اتاق رو باز کردیم اول یه نگاه کردیم به اطرا ف تا کسی نباشه بعد به آرومی پله ها رو رفتیم پایین تو دست من ساکم بود و دست تهمینه یه قلم و کاغذ بود به آرومی اومدیم تو حال دیدم همه خوابن با تهمینه به سرعت ازدررفتیم بیرون به سمت خونه تهمینه این ها که

هنوز چند قدمی نرفته بودیم که
تهمینه- روناک بیا این طرف الان میبینتت
روناک - کیو میگی چی شده
تهمینه- بیا این ور با دستش منو به گوشه دیوار کشوندش گفت "نگاه کن ددداگه میدید که کارمون در میامد
روناک - ااا سام اینجا چی کار میکنه ااا یادم نبود داره میره سرکار خوب شد ما ور ندیدش
تهمینه- بیا بریم الان میان دیگه نمیتونیم بریم ها
با تهمینه به سرعت خودمون رو به حیاط خونه شون رسوندیم و بعد به آرومی در ورودی رو باز کردیم و اول سرک کشیدیدم که کسی نباشه خدا رو شکرکسی نبود و بعد به آرومی از پله ها رفتیم بالا به سرعت رفتیم اتاق تهمینه و بعد در رو بستیم
روناک - زود باش هر چی میخوای زود جمع کن بریم
تهمینه- بیا کمک
روناک - باشه اومدم
با تهمینه رفتیم سروقت کمدش هرلباسی که لازم بود رو برداشتیم وگذاشتیم تو ساک من و بعد یه کلید زاپاس دست تهمینه بود یعنی همون کلیدی که مربوط به همون خونه ای بود که خارج ازشهر قرارداشت یک دونه هم من داشتم یعنی این خونه ور بابای من با بابای تهمینه باهم خریدنش
که یه وقته ای ما میریم اونجا البته بیشتر پاتوق منو تهمینه بود و هیچی کس این موضوع ورنمی دونست
سریع کلید رو پیدا کردیم وبعد یه نامه نوشتیم
سلام
زمانی که این نامه رومیخونین ما اینجا نسیتیم
بهمون حق بدین دلخور باشیم هضم این موضوع یه کم برامون سنگین بود
خصوصا که ازمون پنهونش هم کردین زمانی اینو فهمیدیم که دیگه نمیدونستیم چی کار کنیم سخت بود قبولش ولی اجازه بدین باخودمون کناربیایم
ما یه جای تو همین نزدیکی هستیم میشناسیدش شاید یه روزی فهمیدین تا اون روز..
خداحافظ و به امید دیدار ...
تهمینه و روناک

باهم بعد از نوشتن نامه اون رواز جا مدادی که مثل خرگوش بودآویزونش کردیم با یه گیره و بعد از اتاق اومدیم بیرون و بعد از پله ها اومدیم پایین و بعد از در خارج شدیم و

از درخروجی رفتیم بیرون یه نگاهی به بیرون انداختیم بعداز مطمئن شدن که کسی نیس با تهمینه از خونه زدیم بیرون و بعد از رد شدن از کوچه رسیدیم به خیابون اصلی با اولین تاکسی که نگه داشت بعداز گفتن مسیر راهی ترمینال شدیم و بعدرفتیم به سمت اتوبوس های که به شهر آب سرد میرفت رو سواراتوبوس شدیم و بعد از یه چند دقیقه ای معطل شدن اتوبوس حرکت کرد
تو راه که همش سکوت بود تا به حال هیچی وقت پیش نیموده بود که از خانواده هامون جدا بشیم هر وقت جایی میرفتیم باهم بودیم ...

**
سام - بچه ها در و باز کنید کسی نیست
مامانم - سام چی شده چرا صدات رو بردی بالا
سام - اخه مامان هر چی در میزنم جواب نمیدن
مامانم تا اومد بگه چه چی شده که گلی خانوم هراسان اومد تو و با یه صدای نگرانی توش موج میزد گفت
گلی خانوم - ای وای فرسته جون دیدی بدخت شدیم رفت ای خدا حالا چی کار کنیم
فرشته - چی شده این چی تو دستت
گلی خانوم - بگیرش بخون
برگه رو از دستش گرفت و شروع به خوندن کرد و بعد از خوندن
فرشته - ای وای دیدی چه خاکی برسرم شد ای وای
سام که همی جور بهت زده داشت نگاه میکرد یه ه انگا ربه خودش اومد و اومد نزدیک مادرش و برگه ای رو که دستش بود رو گرفت
سام - تو این چی نوشته شده آخه چه خبر شده نامه روخوند وبعد انگاردیگه حرف نمیتونست بزنه یاد حرفش به اون ها افتاد که گفتته بود تنهاش نذارن
عصبی شده بود پوفی از نارحتی کشید و برا اینکه کسی متوجه اشک ریختنش نشه سریع اون جا رو ترک کرد
فرشته - حالا کجا رفتن
گلی - نمیدونم .. حالا جواب باباشو چی بدمچی کار کنم کجا دنبالش برگردم
فرشته- نمیدونم منم موندم یعنی کجا رفتن

***
تهمینه- یعنی تا الان فهمیدن ما نیستیم
روناک - آره حتما فهمیدن
تهمینه- پس تا الان کلی نگران شدن بیچاره مادرامون الان معلوم نیس تون چه حالی ان
روناک - تهمینه میدونم منم مثل تو نگرانم ولی ماهم حق داریم
تو همین حرف ها بودیم که ...

تو همین حرف ها بودیم که نزدیک شدیم باتهمینه وسایلمون رو برداشتیم و بعد ازحساب کردن کرایه با تهمینه پیاده شدیم و بعد رفتیم به سمت خونه ی قدیمی که تو یکی از محله های آب سرد قرار داشت هوای عالی داشت باهم به خونه رسیدیم تهمینه کلید رو از کیفش درآورد و در رو باز کرد باهم وارد حیاط شدیم
روناک - چقدر با صفاست اینجا آخ جون
تهمینه- آره من سکوتش رو دوست درام
باهم رفتیم سمت خونه در حال رو بازکردیم و بعد رفتیم تو یه خونه یه طبقه بود که دوتا اتاق خواب داشت بایه آشپزخونه کوچیک باتهمینه رفتیم وسایلمون رو گذاشتیم تو یکی از اتاق ها...
***
هنوز چند ساعتی از رفتن اون ها نگذشته بود گلی خانوم همش بی تابی میکرد فرشته خانوم هم مثلا به روی خودش نیاورد ولی حالش دسته کمی از گلی خانوم نداشت
گلی - من طاقت ندارم برم خونه همش یاد تهمینه میافتم چرا اینجوری شد مگه قرار نبود به وقتش بهشون بگیم راستی من تو اجرای نمایش اینا یکی دیدم شبیه زهره بود یادت میاد همون که بچه ها رو ازش گرفتیم
فرشته - آره خودش بود فک کنم همون هم رفته بهشون گفته اصلا کار خوبی نکرده اون هم قضیه رو فهمیدن نباید اجازه میدادیم منم نگرانشون ام یعنی الان کجا ان
همین جور که داشتن گریه میکردن ..
در باز شد بابای روناک وتهمینه هراسان اومدن داخل
هر دوشون پشت سرهم می گفتن چی شده بچه ها کجان
گلی خانوم- بابا یه کم آرومتر شما ها که ازما بدترین
آقا محسن (بابای روناک )- خوب نگرانیم آخه تا حالا نشده بود که اینا جای بدون خبربرن
آقا مهدی - (بابای تهمینه ) خوب یه نامه ای یادداشتی چیزی نذاشتن
فرشته خانوم یا همون چشمای گریون وصدای لرزونش گفت "
فرشته خانوم- اینا هاش یه نامه نوشتن و گذاشتن رفتن از صبح هم هرچی زنگ میزنیم گوشیشون خاموشه
گلی خانوم - حالا چی کار کنیم آقا مهدی ، آقا محسن تو روخدا یه فکری بکنیین دارم از دلشوره میمیرم

آقا مهدی- بزارید ببینیم چی کار میکنیم
****

تهمینه- روناک حالا از این به بعد چی کار کنیم یعنی دوباره برگردیم بهزیستی
روناک - نمیدونم بزار ببینیم چی پیش میاد
تهمینه- چرا به ما نگفتن اصلا بابای ما کجاست ؟چرا تو این همه وقت خبری ازما نگرفته
روناک - فک کنم اون هم ما روفراموش کرده
باهم یه کم حرف زدیم حال جفتمون خوب نبود یعنی حتی تصورش روهم نمیکردیم که یه روز اینطوری بشه
تهمینه- یعنی اون ها ما روفراموش میکنن یعنی اون ها مارونمیخوان
روناک - تهمینه خواهری هرچی بشه منو وتو باهم هستیم یادت که نرفته
تهمینه- یادم نرفته
****

آقا محسن - به نظرتون کی به اینا گفته

فرشته - من حدس میزنم زهره گفته
آقا محسن - زهر؟؟؟؟؟؟؟ مگه اومده تهران
فرشته- آره خودم تو دیدمش تو همون پرورشگاهی که بچه هاجرا داشتن بود
آقا محسن - که اینطور
آقا مهدی- مگه قرار نشد این خانوم کاری به بچه ها نداشته باشه چرا زیر قولش زد
آقا محسن- این آدم ها این روزگار مگه قول وقرار سرشون میشه

ورناک - تهمینه بیا بریم بیرون یه کم هوا بخوریم
تهیمنه- بیا بریم
باهم رفتیم سمت حیاط که پراز درخت های بلند بود یه گوشه دنج پیدا کردیم و بعد نشستیم و شروع به خوندن این آهنگ کردیم
امشب ...
امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام .
و درغم نبودنت اشک فراق می ریزم
امشب شمع حسرت اشک آرزوهای بر باد رفته ام
ذره ذره آب میشود
امشب برای مرگ آروزهایم لباس پوشیده ام
کاش امشب کسی برای عرض تسلیت
به خانه ی دلم می آمد
کاش امشب تو بودی دل داریم می دادی
ودفتر آرزو هایم را ورق می زدی
اما افسوس که نیستی ...
و زندگی بی تو قشنگ نیست
بعد ازتموم شدن شعر دیگه انگا رحرفی برا گفتن نداشتیم انگار تموم حرف ها ررو تو همین چند بیت زده بودیم صورت جفتمون پر اشک شده بود فک میکردیم دیگه تو این دنیا کسی ما رو نمبینه همه ما رو فراموش کردن چه حس بدیه وقتی فک کنی کسی رو نداری منو تهمینه احساس مشترکی داشتیم هیچ وقت بی خبر از هم نبودیم هیچ وقت دوراز هم نبودیم همه حرف هامونو بهم میزدیم ولی وقتی فهمیدم اون خواهرمه از این نارحت شدم که چرا زودتر نفهمیدم چرا از وجودش بی خبر بودم
تهمینه-آبجی ما تا کی اینجا هستیم
روناک - نمی دونم ،ولی تا زمانی که بفهمیم حقیقت چیه
تهمینه - آخه چطوری
روناک - اول پرس وجو میکنیم بابامون کجاست وبعد هم ببینیم برای خانواده هامون هنوز مهم هستیم یانه اصلا میان دنبالمون

****
آقا محسن - خانوم چرا این قدر بی تابی میکنی خوب هنوز که اتفاقی نیوفتاده
فرشته خانوم- اینا دوروزه ازشون خبری نیس بعد تو میگی هیچ اتفاقی نیوفتاده
گلی خانوم - من که دیگه نمیتونم دس رو دس بذارم نمشه که
آقا مهدی - بابا ما که به پلیس خبر دادیم به همه جا سرزدیم خبری نبود تازه پلیس گفته خبری شد به ما میگه
گلی خانوم - من نیمدونم خسته شدم دیگه این قدر چشمم به درخشک شد دیگه تحمل ندرام که ...
گلی خانوم همین جور که داشت بی قراری میکرد که
فرشته خانوم- گلی جون میدونم سخته ولی با نشستن اینجا و غصه خوردن کاری از پیش نمیبریم من میگم بریم پیش زهره شاید اون خبری داشته باشه
آقا محسن - خوب فکریه پاک وجود اونو فراموش کرده بودم بریم حتما امروزمیریم پیشش
سام - میشه اون نامه ای رو که براتون نوشتن رو به من هم نشون بدین
آقا محسن - بیا شاید تو ازش چیزی بفهمی ؟
سام با دست های لرزونش نامه رو گرفت بعد اونو مثل به شیئ باارزش تو دستاش نگه داشت و بعد رفت اتاقش روی صندلی میز کا مپیوترش نشست و نامه رو که تو دستش بود باز کرد و شروع به خوندنش کردهرچقدر میخوند انگار بیشتر دلتنگ میشد ...

******
روناک - ببینم تهمینه ما که عکسی از بابامون نداریم درسته فقط میدونیم اسمش میر طییب بوده و تو فومن زندگی میکرد بیا تلفن بزنیم حداقل بپرسیم پدرومن فامیلش چی بوده و تو کدوم کارخونه کار میکرده
تهمینه- خوب اگه بفهمه ما هستیم و بعد به خانواده هامون بگه چی
روناک - اونش بامن بیا این شماره پرورشگاه
تهمینه- خوب گرفتیم چی بگیم
روناک - خب لحن صدامون ورعوض میکنیم
شماره رو گرفتن و بعد از چند تا بوق یه نفرگوشی روبرداشت
سلام بفرمایید احمدی هستم
تهمینه- سلام پرورشگاه بهشت
احمدی- بله امرتون
تهمینه- باخانوم زهره اکبری کار داشتم هستن
احمدی- بله یه لحظه فقط بگم شما؟
تهیمنه- یکی از آشناهاشون هستم
بعد زا چند دقیقه ای انتظار صدای شخصی آشنا که معلموم بود زهره است از پشت تلفن اومد
زهره - سلام بفرمایید
تهیمنه- سلام زهره خانوم خوب هستین
زهره - تهمینه جان تویی خوبی
تهیمنه- بله ممنون یه سوال از تون داشتم
زهره- بگو خانومی
تهمینه- میشه بگید بابامون فامیلیش چی بود واینکه کدوم کارخونه کار میکرد
زهره- تهیمنه جان حالابرا چی میخوای ؟
تهمینه- خوب میخوام بدونم بابابم کی بود
زهره- فامیلی پدرتون فک کنم ابهر بود و این که کجا کار میکرد تو یه کارخونه تولید سیمان کار میکرد در واقع نگهبان بود آدرسش هم تقریبا طرف های میدان فردوسی بودیه کارخونه سیمان سازی بود
تهمیمنه- ممنون فقط یه خواهش کسی نفهمه که من باشما تماس گرفتم
زهره- باشه حتما خاطرت جمع
تهیمنه- - ممنون بابت کمکتون خداحافظ
زهره- خداحافظ

بعداز قطع شدن گوشی خانوم احمدی با عجله میاد میگه زهره کجای ؟
زهره - چی شده
احمدی- بیا یه چند نفراومدن باهات کار دارن
زهره- امروز چه خبره ،اینو زیرلب میگه و بعد...
داشتم از سالنی که مخصوص به خود کارمندان بود خارج میشدم و بعد به یه سالن دیگه ای میرسیدم که یه هو دیدم عده ای ایستادن و نگران ایستادن دارن نگران قدم میزنن همین جور که نزدیک میشدم اولش چهره ها برام آشنا نبود ولی بعد که نزدیک شدم چهره ها آشناتر میشدن یه هو فهمیدم که اینا همون خانواد ه های هستن که سرپرستی تهمینه و با روناک رو قبول کردن اولش تعجب کردم که اینا اینجا چی کار میکنن چون چند دقیقه پیش داشتم با تهمینه حرف میزدم تو همین افکار بودم که یه هو
آقا محسن - سلام شما زهره خانوم نیستید ؟
زهره - سلام بله امرتون
ۀقا محسن - زهره خانوم به جا آوردین من تهرانی هستم همون که سرپرستی بچه ها رو قبول کرد
زهره - بله شناختم مشکلی پیش اومده
آقا مهدی- بچه ها چند روزی هست که رفتن معلوم نیست کجا هستن
زهره- آقای کیانی برای چی اتافاقی افتاده تو رو خدا بگین چی شده ؟
آقا مهدی- بله اون ها فهمیدن که ما سرپرستی شون ور قبول کردیم وفهمیدن ما پدر و مارد واقعی شون نیستیم
زهره- اااااااااااوای
آقا محسن- زهره خانم شما به بچه ها گفتین ؟
زهره- شرمنده من فک نمیکردم که یه همچین اتفاقی بیوفته خواهش میکنم اگه کمکی از دست من بر میادبگید
آقا محسن - خواهش میکنم اگه خبری از شون دراید به ما بگید
زهره- من که خبری ندارم ولی
آفا مهدی- توروخدا ولی چی خبری ازشون دارید
زهره - چه جوری بگم من به خدا قصد نداشتم این اتفاق براشون بیوفته باور کنید من قصدم اذییت کردن نبود ..
آقا محسن - خوب زهره خانوم ما متوجه شدیم که شما هیچ قصد ونیتی نداشتین اما حالا که این اتاق افتاده خواهش می
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان،رمان خانه،دانلود رمان 93 برای موبایل و کامپیوتر،خواندن آنلاین رمان , رمــــــان زیبــا , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان خوانها , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58703

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا