تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان حکایت جنس دل (فصل هفتم)



دور و اطراف رو دید ولی چیزی پیدا نکرد ناامیدانه داشت تو پیاده رو راه میرفت به سمت ماشینش رفت وسورا شد تا به آب سرد برسد اونجا منتظر بمونه نا شاید بتونه خبری ازشون پیدا کنه

***
روناک - بدو تاکسی بگیریم بریم
تهیمنه - باشه ..
باهم سورا تاکسی شدن این دفعه بهتر تونستن پیدا کنن بعداز چند دقیقه ای رسیدن به آدرس مورد نظر بعد پیاده شدن از تاکسی رفتن به سمت همون کارخونه با کمی احتیاط دررو زدن که باصدای مردونه و بلندی که میگفت
کیه چه خبرته اومدم شکوندی ؟
بعداز چند ثانیه ای انتظار درباز شد و
اسد - اااااااه ه ه بازهم شما اینجا چی کار میکنید؟؟؟
تهمینه- خب اومدیم منهدس روببینیم دیگه اگه اجازه بدین
اسد- مهندس نیس برید رد کارتون
روناک - خواهش میکنم آقا اسد ما برای کار مهمی امدیم اینجا
اسد- خوب کارتون روبگید به من بهش میگم
روناک - خودتون گفتید بیام از مهندس تون بپرسیم
اسد- اصلا سوال شما چی بود؟
روناک - میخواستیم ببینیم شخصی به اسم میر طییب کیانی رومیشناسید یانه یه مدت اینجا کار میکرد
اسد - خوب
روناک- شماهم که گفتین نمشناسید
اسد- نمیشناسم دیگه حالابرید دیگه
تهیمنه- آقا اسد این مساله برای ما مهمه خواهش میکنم اجازه بدین
اسد- بفرمایید داخل ، خدا یا عاقبت ما روختم به خیرکن
با تهمینه وراد محوطه کارخونه شدیم محوطه بزرگی داشت اطراف کارخونه گل کاری شده بود یه درهم ته حیاط بود که روش نوشته بود انبار
اطراف هم چند ساختمون بود.. ما دنبال آقا اسد رفتیم به سمت یکی از ساختومن های اطراف که دفتر مهندس بود
باهم از پله ها رفتیم بالا وبه طبقه دوم که رسیدیم که
اسد - اینجا منتظربمونید تا مهندس بیاد
روناک - باشه
تا یه چند دقیقه ای منتظر میمونن تا اینکه ..

بعدازچند دقیقه ای نشستن یه آقای قد بلند با یه کت و شلوارنوک مدادی و یه کیف چرمی از کنار ما رد شد نگاهی متعجب به ما کرد و بعد رفت سمت اتاق که پشت سرش آقا اسد هم ر فت داخل اتاقش بعد زا یه چند دقیقه ای آقا اسد با یه چهره کاملا جدی اومد رو کرد به ماگفت بلند شید دیگه بیاید دیگه مهندس امروز سرش شلوغه اومده با تهمینه رفتیم نزدیک دررفتیم ودرزدیم به آرومی در باز کردیم و رفتیم داخل او اقا روی یه صندلی پشت یه میز بزرگ قهوه ای سوخته بزرگ بود با تهمینه رفتیم روی صندلی چرمی که کنار میزش بود نشستیم و بعد
من مهدوی هستمآقا اسد مشکل شما روبرام گفت منم هر کمکی خواستید دریغ نمیکنم
تهیمنه- ممنون شما لطف داریدممنون شما شخصی رو به اسم میر طییب کیانی میشناسید
روناک - بله ایشون اینجا کار میکردن تقریبا 22 سال پیش
اقای مهدوی - والا زمان کمی هم نیست ولی این اسم برام آشناست یه لحظه بله یادم اومدش اون یه مردی 45 ساله بود که از شهرستان اومده بود برا کار پیش ما آدم ساده ، ساده دلی بود ، من هم دیدم به این شغل احتیاج داره قبول کردم بیاد اینجا کار کنه اما یه روز برا یه کاری فرستادیمش بره بیرون تا برگه سفارش رو از یکی از شرکت ها بگیره که ...
روناک - چی شد ....
تهمینه - خوب بقیه اش
آقای مهدوی - متاسفانه دیگه از اون روز خبری ازش نشد خیلی دنبالش گشتیم اما خبری ازش نبود
روناک - یعنی دیگه پیداش نکردین
مهدوی - نه
با تهیمنه مثل این آدم هایی که تو دلشون خالی میشه همه امیدشون ناامید میشه داشتیم بلند میشدیم که
مهودی- فک کنم یکی بتونه بهتون کمک کنه
روناک - سریع برگشت و گفت خوب این کی هست
مهودی - یه کسی هست به اسم حسن معروف به حسن دماغ که پدرتون تو زمانی که اینجا بود پیش این حسن دماغ زندگی میکرد
روناک - حالا کی هست ؟
مهدوی- با پدرتون هم خونه بود اون هم اینجا با ماشین سفارش ها ور میبرد
من آدرس رو براتون مینویسم شاید به دردتون بخوره
تهمینه- ممنون
بعد ازگرفتن آردس داشتیم از پله ها میامدیم پایین که برا یه لحظه از چیزی که میدیم خشک مون زده بود دوتا چشم مشکی داشت با حالت عصبانیت و مبهوت شده داشتن ما رونگاه میکردن که اولش خشک مون زده بود بعد از چند ثاینه خیره شده به هم که یه هو
روناک - شما شما شما اینجا اینجا اینجا
که یهو چهره روناک اشک آلود شده بود
تهمینه- اینجا اینجا
که چهره اون هم اشک آلود شده بود جفت شون گونه ها شون برا اولین بار سرخ شده بود که تا یه جای خالی برا فرار پیدا رکدت سریع شروع به دویدن کردن وصدای که پشت سرهم فریاد میزد روناک دخترم ، تهمینه دخترم باسیت بابایی .......
ولی تهمینه رو روناک مثل باد دویدن و رفتن تا به سر کوچه رسیدن که یه هو .

با یه صدایی که می گفت : کجا دارین میرین من فک نمیکردیم اینقدر خود خواه باشین آره برید فرار کنید آدم های خود خواهی مثل شما کاری جزاین بلد نیستن فک میکردم حداقل فک میکردم دل کسی رو نمشکنید همش فک میکردم اگه هرچی بشه شما سرسخت تر ازاین حرف ها هستید مقاومت میکنید آره ولی الان فک مکینم اشتباه فک میکردم
روناک - باحسی پنهون برمیگردم که یه هو چهره در هم رفته سام میبینم ازدیدنش تو اون حالت یه کم شوکه میشم که بعداز یه چند ثانیه ای بهش زل میزنم که یه هو انگارشروع به حرف زدن میکنم حرف های یکه تو اون چند روز ازش فرار میکردم نمیخواستم به زبون بیارمش ولی نمیدونم چی شد که یه هو
منو تهمینه شروع به حرف زدن کردیم و گفتیم
تهیمنه- آره اگه تو هم یه چند سالی ازندگیت رو با دروغ میگذروندی همینو میگفتی ؟
روناک- اگه بعداز چند سال بفهمی که پدرو مادری که بیشتر از تموم دنیا دوستشون درای پدرو مارد واقعیت نیستن چی کار میکردی
تهیمنه- تازه اگه بعدش میفهمیدی تو رو به دست کسی سپردن وهمون فرد هم شونه خالی میکنه و اون هم ولت میکنه به امون خدا چه حالی میشدی
تهیمنه- اون هم زمانی که خیلی برا گفتنش دیر شده
روناک - اره ، اگه یه ذره خورده خودت رو جایی ما بذاری میفهمی که ما چی میگیم..
سام یه نگاهی به ما انداخت و گفت
سام - آره میدونم سخته میدونم ولی شماها هم نباید یه فرصت بهشون میدادی مثلا با فرارکردنتون چیزی درس شد اصلا شماها به غیر خودتون به کسی هم فک میکنید ؟؟
روناک - نه سام نه نشد وقتی تو این دنیا فک مکینی همه هستن یه خانواده داری یه برادر داری ، یه خانوداه که مثل کوه پشت سرت هستن .. ولی بعد میفهمی که توهمی بیش نیس حتی پدری هم که داری خبری ازش نیس رفته که رفته تنهای تنها موندی ... چیکار میکنی وقتی فک مکینی که همه آدمای دور و برت دارن برات دل میسوزنن و ترحم میکنن چی کار میکنی ، حرف هات رو شنیدم ولی تو موقیعت ما رو ندرای پس نمتونی منو درک کنی؟ تهمینه بیا بریم زود باش آبجی
تهمنیه- آقا سام به ما هم حق بدین وقتی ما این موضوع روفهمیدیم احساس خیلی بدی بود هیچ کس از ل ما خبرنداره وقتی هنوز حرف نزده میزنن تو گوشت دیگه جای برای حرفی نمیمونه وقتی به همه چی امید داری بعد با یه تلنگر همش از بین میره جای ما بودی چی کار میکردی حتی از وجود خواهری که درای هم بی خبری ؟
سام یه نگاهی متفکرانه ای انداخت سکوتش پر از حرف بود انگار با سکوتش داشت حرف هاشو زمزمه می کرد
تهمینه- بیا بریم
باهم دست تو دست هم دیگه رفتیم ولی نمیدونم چرا همش احساس میکردم یکی داره ما رو تعقیب میکنه ولی اصلابرامون مهم نبود
با تهمینه رفتیم به سمت ترمینال سوار اتوبوس های که به سمت آب سرد میرفت شدیم خدا روشکر زیاد معطل نشدیم و حرکت کردیم تو راه هیچ حرفی نزدیم سکوت محض بود و سکوت محض تا اینکه رسیدیم به آب سرد از اتوبوس بعداز حساب کردن کرایه پیاده شدیم و بعد رفتیم به سمت خونه بعداز باز کردن در جفتمون رفتیم به ته حیاط هر وقت دل میگرفت می رفتیم ته حیاط کنار اون درخت بلنده میشستیم رفتیم
دوتایی باهم دوباره سیل اشکی بود که میامد
اینقدر گریه کردیم مکه چشمامون از شدتش قرمز شده بودو میسوخت
اصلا انگار تو این دنیا نبودیم چند ساعتی نشسته بودیم و بعد دیگه تو سکوت مونده بودیم که یه هو تهمینه گفت
تهمینه - آبجی فردا بریم سراغ اون آدرسی که منهدس بهمون داد
روناک - نمیدونم اصلا چه فرقی میکنه مگه مهمه خیلی برشاش مهم بودیم همون سال نمیرفت
تهمینه- آره اگه واقعا براش مهم بودیم با اهمییت نمیرفت و مار واینجور یتنها کنه اصلا بیا از اینجا بریم روناک احساس میکنم که میدونن ما کجایم
روناک - زا کجا
تهمینه- از طرز صحبت کردن سام و رفتارامروزش که دنبال ما اومده بود بیا بریم
روناک - اااا راس میگی حالا کجا بریم
تهمینه - نمیدونم
روناک - منم نمیدونم

آقا محسن - ددیی رفتن حتی نایستادن چرا اینجوری شد ؟
آقا مهدی- خوب تقصیر خودمون هم بود چرا اون ها رو زدیم اون ها هم با چشم های گریون رفتن اصلا من یادم نیاد که تهمنه رو زده باشم آخه چرا دست مو روش دراز کردم اصلا فکرش روهم نمیکردم حالا جواب مادرشون رو چی بدیم اگه بفهمن ؟
آقا محسن- میدونم اگه بفهمن هر طور شده پیداشون میکنیم حالابیا بریم پیش این مهندسه ببینیم چی میگه ؟
آقا مهدی- باشه بیا بریم
هر دو به سمت اتاق مهندس رفتیم وبعد از در زدن رفتیم داخل بعد از سلام واحوال پرسی با مهندس خودمونو معرفی کردیم وبعد
آقای مهدوی - سلام من مهدوی هستم خوشبختم از دیدارتون
آقا محسن - خواهش میکنم ما هم همین طور
آقای مهدوی - خوب میتونم بهتون کمک کنم
آقا محسن - ما پدر های این دوختری هستیم که الان پیش شما بودن
آقا مهدوی - با تعجب نگاهی انداخت و گفت خوب چرا اینا اومده بودن پیش من ؟
آقا محسن- قضیه روبراش تعریف کردو گفت : ماهم چند وقتیه هست که دنبالشون هستیم هر سرنخی پیدا کنیم میریم دنبالشون
آقا مهدوی - خوب اینا که الان اینجا بودن خوب میرفتید دنبالشون
آقا محسن- میدونم ولی باهم برخورد خوبی نداشتیم تا اومدیم بریم دنبالشون سریع رفتن
ماهم دیگه نتونستیم کاری کنیم شماهم لطف کنید اون آدرسی ورکه بهشون دادیدرو به ما بدید ممنون میشم
آقای مهدوی - باشه من آدرس رو براتون می نویسم
آقا محسن - ممنون
***

روناک - تا حالا بابام دست رو من دراز نکرده بود اولین باری بود که این کار رو کرد
تهمینه- آره بابای منم همین طور تا حالا یه همچین کاری رونکرده بود
روناک - آبجی اگه نتونیم خبری ازشون پیدا کنیم چی ؟
تهیمنه- منم نمیدونم روناک امیدوارم خبری پیدا کنیم اگه خم پیدا نکردیم یه کاری میکنیم
****

سام گوشه های ایستاده بود داشت به روشنایی که از پشت پنجره معلوم بود نگاه میکرد تو دلش میخواست الان اونجا بود باهاشون صحبت میکرد اما از برخوردشون میترسید وهمین جور خیره به همون روشنایی موند
ولی دلش طاقت نیاورد خواست بره دم در همین جور که با قدم های آروم خودش روبه در نزدیک میکرد ولی دل تو دلش نبود تا اینکه دل رو به دریا زد و بعد ...

با قدم های آروم خودشو به درنزدیک و نزدیک تر کرد یه هو بدون اینکه بفهمه دستش رفت سمت زنگ در، زنگ رو زد منتظر جواب بود که ..
روناک - این صدای زنگ بود
تهمینه- نمیدونم وای گه کسی باشه چی ؟
روناک - خوب نمی دونم ما که نمیتونیم معطلش کنیم هر لحظه صدای زنگ هم داره شنیده میشه
تهیمنه- خیله خوب بیا از پنجره پشتی که به کوچه راه داره بریم ببینیم کیه ؟
باهم به سمت پنجره پشتی که توی یکی ازاتاق ها بود رفتن پرده رو به آرومی کنار زدن و بعد از دیدین چیزی که داشتن میدیدن تعجب کرده بودن
امکان نداشت مگه میشد سام اینجا چی کار مکیرد
روناک - این اینجا ست خدای من چرا اومده
تهمینه- خوب اومده حالا چی کار کنیم
روناک - من چی میدونم توهم دل خوشی داری ها
تهیمنه- چه میدونم نمیتونیم که بزاریم همین جور پشت در بمونه اون میدونه ما اینجاهستیم همون روز هم بهت گفتم
روناک - خودمم فهمیده بودم از کجا فهیده ما که به کسی نگفته بودیم پاتوقمون زمانی که ازدلمون میگره کجاست ؟
تهیمنه- یادته یه روز تو جاده گیر کرده بودیم زنگ زدیم بهش تا بیاد دنبالمون و بعد ما روبرسونه
روناک - اون برا خیلی وقت پیش بود از کجا فهیمده ما که تو جاده بودیم آدرسی هم نداشت که
تهیمنه- نمیدونم حالا چی کار کنیم اون پشت در مونده
روناک - خو بیا بریم دم در
باهم رفتیم به سمت درحال بعداز باز کردن رفتیم به سمت در حیاط در رو تا باز کردیم دوتا چشم که معلموم بود از شدت خستگی به زور باز مونده دراه ما رونگاه میکنه
روناک - سلام تو اینجا چی کار مکینی ؟
سام - حالا شدم تو قبلا داداشت بودم ، الان شدم تو البته حق داری؟
روناک - مونده بود چی بگه اصلا منظورش این نبود که یه هو مگیه نه منظورم این نبود که ..
سام - خیله خوب میتونم بیام تو
روناک - کی به تو آدرس اینجا رو داده اصلا کی بهت گفته ما اینجاییم
سام - حالا بماند از کجا فهمیدم میتونم بیام داخل
روناک - بیا
سام با قدم های آورم خودش رو به داخل حیاط رسوند خیلی دست داشت دوباره روناک بهش بگه داداش دلش پر میکشد که ددوباره این حرف رو بشنوه
باقدم هاش روتند تر کرد و خودش رو به داخل خونه رسوند
روناک و تهمینه- یه دیرتر از سام اومدن داخل
روناک - حالا چی کار کنیم
تهمنه- خیله خوب بزار ببینیم که چی میگه بد ..
باهم به سمت اتاقی رفتن که سام نشسته بود ، سام کنار تلویزیون قدیمی که تو همون اتاق بود نشسته بود داشت اونو نگاه مکیرد که با صدای روناک به خودش اومد و بعد مسیر نگاهش رو عوض کرد
سام - اصلا حواسم نبود شماها کی اومدین تو
تهمینه- ما یه چند دقیقه ای هست اینجاییم
سام - آها اصلا متوجه نشدم
روناک - خوب چرا سرپا ایستادی بشین
سام - از لحن روناک یه کم دلخور شد ولی چاره ای نبود تحمل کرد و نشست
بعد از چند دقیقه ای تهمینه با سینی چایی اومد داخل که
سام - ممنون هیچی مثل ین چایی نمچسبه
تهمینه- خواهش میکنم
سام - چایی رو برداشت و گذاشت کنارش و بعد شروع کرد به صحبت کردن با اون ها
راستش میدونم از دیدن من تعجب کردین میدونم شاید پیش خودتون فک کردین که منم اینجا رواز کجا پیدا کردم وشاید هم به مامان اینا گفتم
نه راستش نه به اون ها گفتم ولی از کجا فهمیدم از نامه ای که نوشته بودین فهمیدم و اینکه خواستم مطمئن بشم و بعد بهشون بگم
روناک - تو برا چی حرفی نزدی؟
سام - خوب برا اینکه میخواستم اول با خودتون حرف بزنم بعد
روناک - آره از برخورد قشنگ تون کاملا مشخصه که میذارین آدم حرف بزنه
سام - من از هیچی خبر ندارم چیزی شده ؟
روناک - نگو بی خبری ؟
سام - باور کن بی خبر ام بگو ببینم چی شده ؟
تهمینه- هیچی امروز که رفته بودیم همون جا که پدرمون اونجا کار میکرد تا از مهندس آدرسی چیزی نشونه ای بگیریم رفتیم پیش مهندس تا از اتاقش اومدیم بیرون یه هو بابا و عمو مهدی هم اونجا بودن تا مارو دیدن یه هو بدون اینکه اجازه حرف زدن بهمون بدن یه کشیده خوابوندن تو گوشمون زدن و بعد
ماهم از رفتارشون متعجب زده با ناراحتی که داشتیم فراار کردیم و دیگه نیاستادیم ما کاربدی نکردیم که مستحق این باشیم که بهمون کشیده بزنن یعنی اینقدر بهموند بی اعتماد هستن که گمان بد مکینن اونا که به قول خودشون ما روبزرگ کردن دیگه چرا ؟
سام - خیله خب چرا گریه مکینی ؟
روناک - خوب چی کار کنم (اصلا متوجه اشک ریختنم نشدم)
تهمینه- خوب شما جای ما بودین چی کار میکردین
سام - مونده بود که چی بگه که خوب میدونم برخوردشون بد بود میدونم ناراحت شدین ولی به اون ها هم حق بدین به هر حال اون ها هم تو این چند وقته کم عذاب نکشیدن کم نگران نشدن باورتون نمیشه به همه جا سرزدن حتی زبونم لال پزشکی قانونی باورتون شد
روناک - درسته اونا کم عذاب نکشیدن اما این دلیل نمیشه که این برخورد رو با ما داشته باشن ما هم تو این چند وقته کم عذاب نکشیدیم کم ... دیگه اشک اجازه حرف زدن ورنداد خواست بلند شه که
سام - میدونم روناک جان باور کن میدونم خواهری
روناک - ههممش فکک مکیردم که نکنه براتون مهم نباشیم نکنه ما رو
تهمنیه- خوب به ما هم فرصت بدین ما که هنوز خبری از پدرمون نداریم که
سام - خوب چرا دارین گریه مکینین شما دوتا
تهمینه- بار اینکه تو وضیعت ما روندای همین جوری یه چیزی میگی شاید حرف هات خوب باشن اما نمیدونی که ما چی میکشیم اصلا برا چی اومدی
که هردوشون با عجله اتاق رو ترک کردن و رفتن جای همیشگی شون کنار همون درخت بلنده و زدن واین شعر رو خوندن
تو وراز خاطرام برده

تب تلخ فراموشی
دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره! عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تو ور از ذهن من برده
خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه از
اینجا که من ایستادم چقدر تا
آسمون راهه
من از تکرار بیزارم ازاین لبخند پژمرده
از این احساس یاسی که تورو از خاطرام برده
به تاریکی گرفتارام شب ام گم کرده مهتاب رو
بگیر از چشم های کورم غذاب کهنه خواب و
چرا گری هام نمیگیره
مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا می رم
کجای جاده دلتنگه
میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیزاره
سر راه بهشت من درخت سیب میزاره .
با تموم شدن آهنگ جفتمون داشتم به آسمون نگاه میکردیم و بعد در حال اشک ریختن هر کاری میکردیم که اشکی نباشه نمیشد انگار تقدیر برای ما جز گریه چیز دیگه ای نداشت کنار هم نشسته بودیم که یه هو
صدای قدم های روکه هر لحظه داشت به همون نزدیک میشد رو احساس مکیردیم که تا برگشتیم دیدم سام بود اومد و کنار ما نشست و بعد
سام - تو روخدا گریه نکنید باشه بابا هنوز که اتفاقی نیوفتاده ما حتی اگه شما پدرتون هم پیدا کنید بازهم میخواهیم که شماها پیشمون بمونید فک مکینید ما شما رو به این آسمونی میذاریم که برید
روناک - با شنیدن این حرف گریه اش بیشتر شد که
سام - روناک ام توو رخدا گریه نکن باشه
بعدش روناک روبه ارومی بغل گرفت وروناک تو بغلش آروم تر شد
تهمینه- روناک آبجی بیا بریم تو
سام - تهمینه- میشه یه دقیقه بشنید میخوام باهاتون حرف بزنم
تهمینه - چه حرفی میخوای بزنی ؟
سام بشین بهتون میگم
تهمینه - باشه
سام- اون سال ها که من تازه 5 یا 6 سالم بودیه اتفق خیلی بدی برای خانواده میافته یعنی ما اشتیم کل زندگی مون ور ازدست میدادیم که برای نجات خودمون خیلی کارها میکنیم اما بیفایده بود هر روز وضع مون بدتر میشد
عمو مهدی اینا هم بچه دار نمیشدن هر چی معالجه کردن جواب نداد
اون ها هم تواون وضیعت ،وضعشون از ما خراب تر بود فک کنید یه خونه اجاره ای داشتن که صاحب خونه می خواست اون ها رواز خونه بیرون کنه چون اونا پول پیششون کم بود وهمش فشار می آورد و بعد از طرفی وضع ما هم روز به روز بدتر میشد تا اینکه یکی از آشناهامون خواب دیدبعد اومد این خواب رو برای ما تعریف کرد اولش خودمون هم با ورمون نمی شد که راه حل مشکل ما این باشه که گفت
من خواب دیدیم شما نذر مکینید که یه بچه رو از پرورشگاه بیارید و بزرگ کنید
که این گره از کارتون باز میشه اولش همه متعجب زده بودیم یعنی کسی فکرش روهم نمیکرد که با انجام این کار مشکل ما حل بشه تا اینکه این خواب دوباره تکرار شد و بعد یه جوری همه ما رو برد تو فکر و بعد تصمیم نهایی شد برای گرفتن بچه از پرورشگاه عمو مهدی اینا هم قبول کردن که این کاررو بکنن ما همه رفتیم که این کارو انجام بدیم که به پرورشگاه های مختلف سر زدیمآخه خیلی سخت سرپرستی بچه ها رو به خانواده ها میدادن و اینکه شرایط خیلی سنگینی رو تعیین میکردن که بالاخره بعد از تلاش ها زیاد موفق شدیم که ...
تا اینکه یه پرورشگاه با ما راه اومد. برای اینکه یه روز بریم بچه های اون جا روببینیم اون روز همه باهم رفتیم سمت پرورشگاه بهشت همون جایی که شما دوتا بودین ما اونروز اومدیم به همون پرورشگاه اول رفتیم اتاق مدیریت بعد که یه خانوم خوش برخوردی بود تا ما رودیدهماهنگی لازم ورانجام داد وبعد ما رو برد به یه سالنی که بچه ها بودن بارفتن ما تمام بچه ها صف کشیده بودن ولی شما دوتا نبودین ما که همین جور داشتیم بچه ها رونگاه میکردیم که یه هو صدای توجه ما ورجلب کرد تا برگشتیم دیدم شما دوتا با چهرهای که توش ترس ودلهره بود امده بودین بین بچه ها همچین دست های هم روهم گرفته بود که حتی حاضر نبودین از هم جدا شین شما دوتا با یه لباس سفید و یه دامن قرمز که توش چهار خونه های آبی پررنگ بود پوشیده بودین وموه ها تون ورهم خرگوشی بسته بودین که یه هو مامانم و گلی خانوم به سمت شما ها اومدن و خواستن که بهتون نزدیک بشن چون انگار متوجه ترس شما شده بودن و میخواستن شما روآروم کنن بعد از یه صحبت کوچلو باشماها اومدن پیش بقیه و با صحبت های با پدرا داشتن بنا شد شما ها رو به عنوان فرزند خوندگی قبول کنن موضوع رو به میدیرت گقتیم و بعد موافقت از طرف اون داده شد ولی خانومی به اسم زهره راضی نمیشد که شماها روبه ما بده ولی بعد از رفت آمد های ما قبول کرد مونده بود که شما دوتا قبول کنید
هیچ وقت یادم نمیره که وقتی موضوع وربه شما گفتن چه اتفاقی افتاد
شما دوتا با شنیدن این موضوع گوشه گیر شده بودین باکسی حرف میزدین تو کارهای گروهی با بچه های دیگه شرکت نمیکردین و اینکه هرروز که میگذشت حالتون بدتر میشد تا اینکه با صجپحبته ای یه روانشانس کودک شماها راضی شدین که با ما بیاین قرار شد شماها تا چندووقته دیگه با ما بیاین و اون چند روزکاهای شما روانجام بدن تا اینکه روز موعود فرا رسید وما به پرورشگاه اومده بودیم تا شماها روببریم تا اومدیم رفتیم اتاق مدیریت و بعد یه چند دقیقه شما دنا با لباس یه شکل امدین داخل اتاق وبعد از انجام کارهاتون شما دوتا باهامون اومدین خونه
روناک - یعنی شما ما روبه خاطر نذری که داشتیم آوردین پیش خودتون حاال که مشکلتون حل شد حداقل بذارین ما بریم پیش پدرمون
تهمینه - اصلا فکرش رو نمیکردم که یه روز برسه ما رو به خاطر رفع مشکلاتتون بخواین
هردو از شدت گریه کل صورتشون خیس بود همش فک مکیردن که اونا به خاطر رفع مشکلاتشون اونا رونگه داشته بودن
سام - دستی به موهاش کشیدو کلافه شده بود و بعد از یه چند دقیقه ای رفت سمت روناک که یه گوشه نشسته بود داشت آروم گریه میکرد و بعد به آروم خوش ور به اون رسوندو بعد بدون توجه به گریه کردنش اون محکم گرفت تو بغلش روناک هر کار یمیکرد تا از بغلش دربیاد بیرون ولی تلاشش بی فایده بود
سام - گریه نکن روناکم باشه به خدا اینجوری که فک میکنی نیست باور کن
روناک جونم تو روخدا تو حرف منو قبول نداری
ر
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دوسـ ـتـداران رمـان , رمــــــان زیبــا , رمان،رمان خانه،دانلود رمان 93 برای موبایل و کامپیوتر،خواندن آنلاین رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58701

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا