تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل اول)



حيف كه دستم بنده وگرنه مي اومدم موهاتو مي كندم!
صداي رادمان بود. از توي اتاقم با صداي بلند گفتم:
- اومدم ديگه! يكم صبر كن!
رفتم جلوي آينه و براي بار آخر به خودم نگاهي انداختم. چشم هاي سبز و موهاي طلايي مجعد! ابرو هاي نازك و بيني سربالا! لب هاي قلوه اي كه روشون رژ صورتي ماتي زده بودم! يه لباس شب مشكي آستين حلقه اي كه سنگ دوزي شده بود و تا روي زانوم بود هم پوشيده بودم كه انداممو قشنگ تر نشون مي داد!
انقدر از خودم تعريف كردم يادم رفت چيز هاي اصلي رو بگم!
من روشا فرهمند هستم. تنها فرزند خونواده! هجده سالمه و سه روز پيش توي رشته ي مورد علاقه ام كه مهندسي عمرانه توي دانشگاه شيراز قبول شدم و خيلي از اين بابت خوش حال بودم! واقعا مي خواستم كه همونجا درس بخونم چون...! البته ما توي تهران زندگي مي كنيم. بابام بنگاه ماشين داره و از لحاظ مالي وضعش خيلي خوبه! مامانم دبير ادبياته دوره ي متوسطه ست!
اسم بابام مهران و يه بردار به اسم مهدي داره! اسم زن عمو مهدي كه خيلي هم خوشگله الهه است! حقا كه اين اسم برازنده شه! برعكس زن عمو مامان قيافه ش خيلي معموليه! اما جذاب! عمو مهدي اينا يه پسر به اسم رادمان دارن !
مامانم هم اسمش نيلوفر و يه خواهر و يه بردار به غير از خودش داره كه اسم هاشون نازنين و نويد كه من جونم براشون مي ره و خيلي دوستشون دارم. خاله م شوهرش رو توي يه تصادف از دست داده و با تنها دخترش به اسم مريم زندگي مي كنه كه علاوه بر اينكه دختر خاله مه دوست صميمي م هم هست!
دايي نويد هم كه با زنش فرزانه جون دوتا پسر به اسم هاي ساسان و سامان دارن كه ساسان فرانسه ست و سامان امريكا. ساسان دوسال از سامان بزرگ تره و سال ديگه درسش تموم مي شه و به ايران برمي گرده! البته اين آرزوي فرزانه جونه!
و اما مي رسيم به رادمان! اصلي ترين فرد توي زندگي م!يه پسر خيلي خوشگل و جذاب! موها وچشم هاي مشكي. با اون بيني سربالا و لب هاي خوشگلش و اون هيكل ورزيده كلي خاطر خواه داره ولي به هيچ كدوم محل نمي ده! البته گاهي اوقات به شماره هايي كه دخترا بهش مي دن زنگ مي زنيم و بهشون مي خنديم. به نظر بقيه خوشگلي و جذابيت رادمان به زن عمو الهه رفته اما به نظرمن رادمان واسه خودش يه چيزديگه س! توي چشماش يه كششي وجود داره كه ناخودآگاه جذبت مي كنه!
حالا بايد بگم چرا من دوست داشتم توي شيراز درس بخونم! خيلي ساده ست!چون رادمان اونجا درس مي خونه! و مثل من عمران!عمو مهدي خيلي سعي كرد كه اونو بفرسته خارج ولي اون مي گفت كه حوصله ي دوري و اين حرف ها رو نداره. البته اين بهونه بود چون من انقدر اصرار كردم و گريه كردم كه مجبور شد به اين بهونه عمو رو بپيچونه. زن عمو هم كه از خدا خواسته سريع قبول كرد!
من هم چون رادمان تو اين رشته درس مي خوند اين رشته رو انتخاب كردم. هرچند رادمان سال آخرشه و بعد از تموم كردن درسش برمي گرده تهران و اين باعث شده كه مامان از فرستادن من به شيراز نگران بشه. البته با وجود خوابگاه ديگه مشكلي پيش نمياد! رادمان هم كه فعلا پيشمه و ديگه مشكلي نيست! بابا كه مي دونم به رادمان مثل چشم هاش اعتماد داشت و مامانم كه... خب اونم اعتماد داشت ديگه!
در باز شد و رادمان اومد تو و موهاي مجعد مو تو دستش گرفت و همه رو بهم زد.
- ديوونه چي كار مي كني؟!
رادمان: حقته! فقط بايد چمن زن مي آورديم تا اين علف ها كه زير پاهامون سبز شده رو بزنيم!
- باز چرت و پرت هات شروع شد؟!
به سرتا پام نگاهي انداخت با اخم گفت:
- كي به تو گفته اينجوري لباس بپوشي؟!
با نگراني گفتم:
- خيلي بده؟!
با ديدن قيافه م گفت:
- مي ترسم بدزدنت! اونوقت با كي دست و پنجه نرم كنم؟!
- پس مي خواي دست و پنجه نرم كني. هان؟!
با خنده ي موذيانه ش گفت:
- بدم نمياد!

-بدم نمياد!
با اون لباس تنگ و كوتاه كه پوشيده بودم يكم واسم سخت بود ولي پامو بلند كردم كه بهش لگد بزنم كه با نگاه رادمان به پاهام از خجالت آب شدم.هرچند مي دونستم كه رادمان منظوري نداره! پامو كه بلند كرده بودم آورددم پايين و برگشتم و با اخم توي آينه به موهام كه خيلي براش زحمت كشيده بودم و حالا خراب شده بود نگاه كردم و خودمو زدم به اون راه:
-دستت بشكنه رادمان! چقدر جون داده بودم واسش!
دوباره به موهام دست كشيد و گفت:
-زود باش! اين طوري بهتره! خيالم راحته كه كمتر نگات مي كنن! خاله سوسكه!
تافتم رو از روي ميز توالت برداشتم و روي شونه ش كوبيدم كه دادش در اومد:
-آخ! دست تو بشكنه دختره ي ...
داد زدم:
-خفه شو رادمان وگرنه خفه ت مي كنم!
نگاهي به ناخن هام انداخت و گفت:
-نه ترو خدا غلط كردم! با اون بيل مكانيكي هات!
دنبالش مي كردم كه مامان گفت:
-بازم اين دوتا شروع كردن!
زن عمو خنديد و گفت:
-ولشون كن نيلو! بلآخره بزرگ مي شن!
مامانم يه نگاه به زن عمو انداخت و گفت:
-وا! الهه! ديگه كي مي خوان بزرگ بشن؟! ماشالله ديگه وقت عروسي كردنشونه!
رادمان برگشت و يه نگاه به من انداخت:
-واقعا خجالت نمي كشي؟! ديگه وقت شوهر كردنته!
-برو بابا! يكي نيست به خودت بگه! نكنه عقيمي كه زن نمي گيري؟!
جمله ي آخرو آروم گفتم كه مامان و زن عمو نشنون! رادمان دنبالم كرد و موهامو كشيد:
-چي گفتي؟! يه بار ديگه بگو؟!
-غلط كردم رادمان! اصلا تو چرا همش موهاي منو مي كشي؟!
بعد داد زدم:
-مامان؟!
زن عمو پشت دستش كوبيد و گفت:
-واي رادمان ولش كن! موهاشو كندي!
رادمان روبه زن عمو گفت:
-آخه نمي دوني چي مي گه مامان!
مامان: مگه چي مي گه؟!
زير چشمي نگاش كردم. مونده بود چي بگه! خنده م گرفته بود.
با آرنجم توي شكمش كوبيدم كه اونم مي خواست يه لگد به صورتم بزنه كه گارد گرفتم. با اون لباس تنگ و كفش هاي پاشنه بلند مبارزه برام سخت شده بود ولي نمي خواستم كم بيارم! وسط هال شده بود ميدون جنگ!
يه لحظه حواسم پرت شد كه رادمان دستمو گرفت و برد پشتم و فشار داد كه داد زدم:
-آآآآآآآآآآآآآآآآآي!
رادمان با صداي جيغم ولم كرد و من واسش زبون در آوردم و دويدم كه اينبار صداي اعتراض عمو بلند شد:
-روشا كجا رفتي؟! دير شد؟!
از همونجا داد زدم:
-به رادمان بگين كاريم نداشته باشه! منم ميام بيرون!
چند لحظه همه ساكت شدن بعد صداي عمو اومد:
-رادمان رفته بيرون! تو هم بيا بريم عمو جون! دير شد ها!
آروم درو باز كردم و وقتي ديدم كسي نيست نفس راحتي كشيدم. توي پاگرد كه رسيدم يه هو رادمان و ديدم. مي خواستم برگردم كه پام پيچ خورد و يه دفعه پرت شدم....

پام پيچ خورد و يه دفعه پرت شدم. چشم هامو باز كردم و ديدم كه تو بغل رادمانم. اخم كردم و گفتم:
-همش تقصير توئه رواني!
با نگراني گفت:
-چيزيت كه نشد؟!
خودمو از بغلش بيرون كشيدم و گفتم:
-اگه نگرانم بودي كه باهام دعوا نمي كردي!
-رو رو برم والله! سنگ پاي قزوينه!
-بروبابا!
مثل هميشه باهم قهر كرديم. اما هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه بازم با هم ديگه حرف مي زديم و توي سر و كله ي هم مي كوبيدم و دعوا چند لحظه پيشمون يادمون مي رفت!
بلآخره حركت كرديم و رفتيم به عروسي دختر دوست خانوادگي مون! آقاي شمسي كه يه دختر و يه پسر به اسم هاي شيرين و شهاب داشت و حالا عروسي شيرين با استاد دانشگاهش بود! شيرين يك سال از من بزرگتر بود و رابطه مون در حد سلام و عليك بود و زياد باهم جور نبوديم ولي در كل دختر مهربوني بود و من ازش بدم نمي اومد! اما برعكس شيرين شهاب خيلي خونگرم بود و با من رابطه ي خوبي داشت.
به محض پياده شدن از ماشين رادمان بازومو گرفت و با لحن مسخره اي گفت:
-اجازه ي همراهي مي فرمائين بانو؟!
-آري اي سپهسالار جوان! – رادمان: سپهسالار خسروپرويزساساني_ ولي بعدش با نوك كفشم مي كوبم رو سرت كه اينطوري بهم نگي بانو! احساس مي كنم پيرزن نود ساله م!
-حالا يكي دوسال اختلاف سني كه مهم نيست!
با حرص گفتم:
-رادمان!
طوري ادامو درآورد كه خنده م گرفت. با ورود ما آقاي شمسي به استقبالمون اومد و شروع به احوال پرسي و خوش آمد گويي كرد. حالا كي حوصله ي تعارف تيكه پاره كردن داره؟! سريع دست رادمانو كشيدم و با هم رفتيم سمت عروس و دوماد! به شيرين كه خيلي خوشگل شده بود تبريك گفتم و اونم با لبخند جوابمو داد! اصلا مونده بودم تو كف اين شيرين! شايد تاحالا چند كلمه بيشتر با من حرف نزده بود! يعني كلا اخلاقش اينطوري بود! حالا چطوري اين استاد رو تور كرده بود خدا مي دونه! حتما اين استاده از اوناست كه عاشق نجابت دختره مي شه!
اه! حالم از اين شعار ها بهم مي خوره! دختر بايد سنگين باشه! پاشو كج نزاره! تا دير وقت بيرون نره! البته من از اون دخترايي نبوديم كه از اعتماد پدر و مادرم سو استفاده كنم ولي به هر حال دوست نداشتم منزوي و ساكت باشم كه يكي عاشق نجابتم بشه و بياد بگيرتم!
بگذريم! بعد از تبريك گفتن به عروس و دوماد خشك و يخ زده برگشتيم و نشستيم سر جامون! من و رادمان پشت يه ميز نشسته بوديم كه يه دختر و پسر هم اومدن و با اجازه گرفتن از ما كنارمون نشستن! ظاهرا خواهر و برادر بودن ولي اصلا شبيه هم نبودن!
فربد و فروزان! زياد ازشون خوشم نيومد! خيلي جلف بودن! مخصوصا فروزان كه همش خودشو به رادمان مي چسبوند و اون داداشش هم طوري آدمو نگاه مي كرد كه آدم احساس مي كرد هيچي تنش نيست! از اين طرز نگاه اصلا خوشم نمي اومد!
رادمان هم با اينكه تعصب الكي نداشت و خيلي راحت بود ولي متوجه معذب بودن من شده بود! از يه طرف هم از دست لوس بازي هاي فروزان خسته شده بود! بلند شد و اومد دست منو گرفت گفت:
-روشا جان بيا بريم وسط!
خنده م گرفت! آخه رادمان خيلي شوخ بود و هميشه همه رو مي خندوند! ولي حالا طوري عصباني شده بود كه اگه واقعا دست خودش بود فربد رو زير مشت و لگد مي گرفت!
بلند شدم و دستمو دور بازوش حلقه كردم و با هم رفتيم وسط! وسطاي رقص زوج ها عوض شدن و من با شهاب داداش عروس مي رقصيدم و رادمان با دختر خاله ي شهاب كه اسمش الينا بود!
يه آهنگ ملايم پخش مي شد! شهاب در حالي كه دستشو گذاشته بود رو كمرم گفت:
-امشب خيلي خوشگل شدي!
-الآن بايد غش كنم؟! اينو كه خودم مي دونم! لا اقل يه چيز جديد بگو! اينا ديگه خيلي قديمي شده!
-خب چي بگم؟!
-اووووم! نمي دونم! همون خوب بود! مرسي از تعريفت!
شهاب خنديد و چيزي نگفت. همونطور مي رقصيديم كه يه هو صداي جيغ چند تا دختر از يه طرف باغ اومد! موزيك قطع شد و همه برگشتن طرف اونا! يكي از دخترا مي دوئيد و جيغ مي زد! همه با تعجب نگاش مي كردن. يكي از پسرها گرفتش و بهش يه چيزي گفت! بعد دختره خودشو انداخت تو بغل پسره و زد زير گريه! اه! ديگه حالم از اين همه ابراز احساسات داشت بهم مي خورد!
دختره ي لوس! يه ملت رو سر كار گذاشته كه چي؟! يه سوسك رو پاش بود! اه! چقدر نازك نارنجي! خب اون بدبخت كه با تو كاري نداره!
با فهميدن اينكه چرا دختره جيغ مي زد همه اول خنديدن و بعد پچ پچ ها شروع شد! ظاهرا برادر كوچكترش اينكارو كرده بود! همه به اين كارش خنديدن! اصلا عروسي از اون حال و هوا دور شده بود! واقعا مسخره بود!
دلم مي خواست برم و دختره رو خفه كنم! اييييييييييييييششششششششش!

رادمان با خنده اومد طرفم. دستمو گرفت و گفت:
-بيا بريم! اينجا نا امنه! مي ترسم يهو يه سوسكي چيزي پيدا بشه كه بياد روي پاي تو!
با خنده گفتم:
-حالا كجا مي ريم؟! بزار به مامان اينا بگم!
دستمو ول كرد و گفت:
-من مي رم ماشينو بيارم! زود بيا!
رفتم و به مامان اينا گفتم. زن عمو گفت:
-حد اقل شام مي خوردين بعد مي رفتين!
بوسيدمش و گفتم:
-بيرون يه چيزي مي خوريم! خداحافظ!
ازشون خداحافظي كردم و رفتم بيرون از باغ. اطرافمو نگاه كردم ولي رادمان رو پيدا نكردم. يعني در واقع هيچ كس اونجا نبود! صداي بلند موزيك از داخل باغ مي اومد! با اينكه چند تا چراغ اونجا روشن بود ولي تقريبا تاريك بود!
همونجوري اطرافو نگاه مي كردم كه دوتا پسر اومدن طرفم! يكي شون كه خودشو عين دلقك ها كرده بود گفت:
-جووووووووون! قربون اون چشمات برم من! حيرون دنبال كيه؟! نيومده عزيز؟! خودم هستم! حيرونتم!
اون يكي خنديد و گفت:
-كلاس نزار جيگر! چقدر مي گيري يه شبو!؟
چشام از حدقه زد بيرون... ديگه داشتم منفجر مي شدم. برگشتم طرفشو و با فرياد گفتم:
-خفه شو حيوون!
اون اوليه اومد طرفمو و خواست دستشو دراز كنه كه مشتمو آوردم جلو كه تو روي ريخت بي ريختش پياده كنم كه يه نفر ديگه زود تر از من اين كارو كرد. رادمان طوري به پسره مشت زد كه هردوشون حساب كار اومد دستشون و فرار كردن.
طوري در رفتن كه نتونستم نخندم. بلند بلند مي خنديدم كه رادمان با اخم گفت:
-هرهر! اصلا اين چيه تو پوشيدي؟! مگه نگفتم عوضش كن؟!
-اِاِاِاِاِاِاِاِ! رادمان گير نده ديگه!
دكمه هاي مانتومو كه تا نيمه باز بود بستم و گفتم:
-خوبه؟!
نگاهي به سرتا پام انداخت و با خنده به پاهاي لختم اشاره كرد. خودم هم خنده م گرفته بود! با هم برگشتيم خونه و من از شر اون لباس تنگ راحت شدم و يه شلوار جين آبي كمرنگ با يه مانتوي يشمي پوشيدم و يه شال سبز تيره هم به رنگ چشمام گذاشتم و كتوني مو پوشيدم و زود اومدم بيرون! رادمان تو ماشين منتظرم بود!
سوار شدم و با صداي بلند گفتم:
-بزن بريم پسر عمو كه وقت عشق و حاله!
-پنچر نكني؟! يكم انرژي واسه خودت بزار! اينجوري غش مي كني ها! مي موني رو دستم! اون وقت ديگه كسي نمياد بگيردت!
مشتي به شونه ش زدم و صداي ضبط رو كه يه آهنگ از Enrique پخش مي كرد رو زياد كردم! توي خيابون ويراژ مي داديم و گاهي از دختراي افاده اي كه پز ماشين هاشون رو مي دادن سبقت مي گرفتيم.
رادمان سرعتشو كم كرد تا يه ماشين شاسي بلند كه راننده ش يه پسرجوون بود و يه دختر هم كنارش نشسته بود بهمون رسيدن. چند لحظه ي پيش بهمون چراغ دادن و ما كنجكاو شده بوديم كه ببينيم چي كار دارن! هرچند مي دونستيم كه چي مي خوان! مثل ما سرگرمي! رادمان با ديدن پلاكش گفت:
- ا! اينا كه شيرازي ان!
ماشين رادمان بي ام و بود براي همين پسره بايد يكم خم مي شد پايين تا بتونه باهاشون حرف بزنه! پسره با دست بهش اشاره داد كه يعني بيا!
توي اتوبان تهران كرج بوديم! رادمان پاشو گذاشت رو گاز و ازشون سبقت گرفت! پسره هم سرعتشو زياد كرد و از ما سبقت گرفت! چون هنوز اول شب بود خيابون ها تقريبا شلوغ بود! لعنتي كفي ها رو خيلي خوب مي اومد اما خب رادمان هم كم نمي آورد...
من با اينكه هميشه از اين ديوونه بازيا خوشم مي اومد خيلي ترسيده بودم و همش زير لب صلوات مي دادم. رادمان هم كوتاه بيا نبود! ما جلوتر بوديم و اونا يكم ازمون فاصله داشتن!
داشتيم به اين بازي خطرناك ادامه مي داديم كه جلوي يه دوربرگردون يه ماشين اومد جلومون! رادمان سريع پيچيد ولي اون پسره كه پشت سر ما بود كوبيد پشت ماشينه و سر دختره محكم خورد به شيشه!
شايد همه ي اينا توي چند ثاينه اتفاق افتاد! سريع پياده شديم و رفتيم سمتشون! اون ماشين كه خودش مقصر بود سريع در رفت! رادمان در ماشينشون رو باز كرد و من رفتم سمت دختره! از سمت چپ پيشوني ش خون مي اومد! با اينكه خودم ترسيده بودم ولي سعي كردم آرومش كنم.
طفلك بد جور گريه مي كرد. پسره هم خيلي نگران بود! دختره رو نشوندم روي صندلي و با دستمال خون هاي روي صورتشو پاك كردم. يكم آب بهش دادم كه چشاشو بست! ولي معلوم بود سرش خيلي درد مي كنه! رادمان گفت بريم بيمارستان ولي دختره گفت كه چيزيش نيست و زود خوب مي شه!
رادمان: پس اگه موافق باشين بريم يه رستوران همين اطراف!
پسره: منم موافقم! نياز تو چطور؟!
نياز سرشو تكون داد و ما هم رفتيم سوار ماشين رادمان شديم. به محض نشستن كمربندمو بستم كه رادمان خنديد:
-نترس مواظبم!
-احتياط شرط عقله!
رادمان گاز داد كه من با خنده گفتم:
-معلومه كه خيلي مواظبي!
سرعتشو كم كرد:
-دوست ندارم اون بلا سر تو هم بياد!
لبخندي نثارش كردم. به رستوارن كه رسيديم رادمان نگه داشت و اونا هم پشت سرمون واستادن! پياده شديم و رفتيم سمتشون! خون سر نياز تقريبا بند اومده بود!
از توي كيفم يه چسب زخم برداشتم و بهش دادم. با لبخند ازم تشكر كرد. رادمان با پسره دست داد:
-خوشبختم! من رادمان فرهمند م!
-منم نيما پژوهشم!
نيما با منم دست داد و با هم آشنا شديم. وقتي فهميديم نيما و نياز اهل شيرازن رادمان خيلي خوش حال شد و گفت كه اونم توي شيراز درس مي خونه و فردا قراره كه بريم شيراز...

نيما و نياز خواهر و برادر بودن و پدر و مادرشون رو از دست داده بودن و واسه تعطيلات اومده بودن تهران!
عجب جايي!!!!!!!!!!!!! و مثل ما قرار بود فردا برگردن شيراز! نيما پيشنهاد داد كه با هم برگرديم و رادمانم قبول كرد...
ساعت حدود يك و نيم بود كه از نيما و نياز خداحافظي كرديم و برگشتيم خونه ي ما! رادمان ديگه بالا نيومد و ازم خداحافظي كرد و گاز داد و رفت! مامان و بابا هم تازه اومده بودن!
سلام بلندي دادم و اونام با مهربوني جوابمو دادن. صورت مامان و بابا رو بوسيدم كه بابا گفت:
-چه خبر بابا جون؟! خوش گذشت؟!
-جاتون خالي! از اون عروسي آبكي خيلي بهتر بود! ولي نزديك بود تصادف كنيم!
مامان با نگراني گفت:
-چطور؟! چيزيت كه نشد؟
-نه مامي جون! نگران نباش! بادمجون بم آفت نداره!
بابا سرشو تكون داد و خنديد:
-خانم بادمجون بهتره بري بخوابي كه فردا سر حال باشي! بايد تو راه به رادمان كمك كني!
دوباره صورتشونو بوسيدم و رفتم تو اتاقم! تا چشم هامو بستم خوابم برد.
صبح با اينكه هنوز خوابم مي اومد مامان بزور بيدارم كرد. بابا وسايل هامو برده بود پايين.
مامان صبحونه ي مفصلي درست كرده بود! بيچاره فقط كافي بود كه يه تلنگر بهش بزني تا اشكش دربياد! خودم هم حالم زياد خوب نبود! اولين بار بود كه قرار بود براي يه مدت طولاني از شون دور بشم.
بزور چند تا لقمه خوردم و از آشپزخونه زدم بيرون كه رادمان هم اومد. مامان با ديدن رادمان شروع كرد:
-رادمان ديگه سفارش نكنم ها! تك دخترمو به تو سپردم! توي درسا بهش كمك كن! اونجا فقط اميدم به توئه! رادمان جان...
وسط حرفش اومدم:
-بسه ديگه مامان! اين حرف ها رو صد بار گفتي! رادمان ديگه حفظشون كرده! سفر قندهار كه نمي رم! واسه تعطيلات هم اگه فرصتي شد ميام پيشتون! بچه كه نيستم! هردومون عاقليم و بالغ!
مامان سرشو تكون داد:
- آره معلومه! همين ديشب...
رادمان خنديد و گفت:
-خيالت راحت زن عمو! مثل تخم چشم هام مراقبشم!
مامان كه خيالش يه كم راحت تر شده بود منو نگاه كرد و زير لب گفت:
-مواظب خودت باش!
بغلش كردم و بوسيدمش! بابا هم پيشوني مو بوسيد و سفارش هاي پدرانه شو بهم كرد. چند دقيقه اي هم با رادمان صحبت كرد! حالا خوبه من نمي رم خونه ي رادمان و مي خوام برم خوابگاه!
رادمان به ساعتش نگاه كرد و روبه من گفت:
-اگه خداحافظي تون تموم شد بريم! نيما و نياز منتظرن!
ازش خداحافظي كردمو جلوي ماشين رادمان نشستم. مامان پشت سرمون آب ريخت و زد زير گريه! بابا دستشو دور شونه ش حلقه كرد! رادمان پاشو گذاشت رو گاز!
-وقتي وارد خيابون اصلي شديم تازه اشك هام جاري شد! رادمان يه دستمال داد دستم و چيزي نگفت...
وقتي رسيديم سر قرار نيما و نياز منتظرمون بودن! پياده شديم و بعد از يه احوال پرسي كوتاه راه افتاديم.
تو طول راه من اصلا حرف نمي زدم و رادمان كلافه بود! دست برد و يه سي دي گذاشت داخل دستگاه و صداش رو زياد كرد. يه آهنگ خارجي بود كه من خيلي دوستش داشتم! رادمان هم اينو مي دونست!
با لبخند ازش تشكر كردم. اونم دستمو گرفت تو دستش! بازم بهش لبخند زدم! رادمان هميشه بهم گفته بود كه من مثل خواهرشم!
اما هيچ وقت فكر نكرده بود كه من چي مي خوام؟! من نمي خواستم اون برادرم باشه! نمي خواستم فقط دوستم باشه! من يه چيز ديگه ازش مي خواستم! مي خواستم اون عاشقم باشه ولي اون...!
دستمو آروم از دستش كشيدم بيرون! با تعجب نگام كرد! اين اولين بار بود كه دستمو از دستش مي كشيدم بيرون!
-چيه؟! جن ديدي؟! جلوتو بپا!
-چي شده آبجي كوچولو؟! اعصاب نداري ها!
مي خواستم بزنم تو دهنش!
-همينه كه هست!
رومو برگردوندم طرف پنجره و چشم به منظره ي بيرون دوختم. نمي دونم چقدر گذشت كه خوابم برد...

با نوازش دست رادمان از خواب بيدار شدم. به روم لبخند زد و گفت:
-روشا حالت خوب نيست؟!
عصبانيت چند ساعت پيش رو فراموش كردم و جوابشو با لبخند دادم:
-نه! يه كم خسته بودم! ولي حالا سر حال ترم!
به اطرافم نگاه كردم. يه رستوران سنتي بود. پياده شدم و رفتم به سمت نياز كه داشت با نيما حرف مي زد! بهشون كه رسيدم نيما گفت:
-به به! ساعت خواب!
روبه نياز گفتم:
-موافقي يه كم اين اطراف قدم بزنيم؟!
نياز قبول كرد و دست منو گرفت و با هم از اونجا دور شديم. رادمان و نيما هم رفتن داخل رستوران. رادمان بهم سفارش كرد كه زياد دور نشيم. با نياز داشتيم اطراف رو مي گشتيم و بقيه رو مسخره مي كرديم و مي خنديدم! سه تا پسر از يه ماشين پياده شدن و مي خواستن برن داخل رستوران كه چشمشون به ماها خورد! محلشون نداديم و رفتيم داخل رستوران! داشتيم دنبال رادمان و نيما مي گشتيم كه يكي از اون سه تا گفت:
-اگه بخواين مي تونيم با هم باشيم!
يه نگاه بهش كردم كه نياز گفت:
-ممنون! روشا بيا بريم!
دست منو كشيد و با هم رفتيم سمت نيما و رادمان! غذامون رو خورديم و بعد از يه كم استراحت دوباره راه افتاديم! ديگه جايي توقف نكرديم تا رسيديم به شيراز! چون دير وقت بود بعد از خداحافظي و گرفتن آدرس از هم جدا شديم!
به خونه ي رادمان كه رسيديم يه احساس عجيبي داشتم! احساس غريبي و آشنايي! از اينكه پيش رادمان بودم خوش حال بودم و از اينكه جدا از مامان و بابام ناراحت!
خونه ي رادمان يه آپارتمان شيك توي طبقه ي هفتم يه ساختمون خيلي قشنگ بود! وقتي درو باز كرد و من داخل شدم رادمان از ترس اينكه من جيغ بزنم چشم هاشو بست. واقعا نزديك بود غش كنم.
اونجا از بس كه شلوغ بود نمي شد راه رفت. از لباس گرفته تا جزوه و كتاب و ظرف هاي نشسته همه اونجا ريخته بودن. برگشتم و يه نگاه به رادمان كه پشت سرم ايستاده بود انداختم. دستشو جلوي صورتش گرفت:
-تو رو خدا داد نزن!
دندون هامو به هم مي سابيدم. واقعا از دستش عصباني شده بودم. يه چرخ توي خونه زدم و به همه جا سرك كشيدم.از آشپزخونه گرفته تا اتاق خواب! دوتا اتاق خواب داشت كه توي يكي شون يه تخت دو نفره بود كه روش پر از خرت و پرت بود! با تعجب رو به رادمان گفتم:
-رادمان مگه شب ها غير از تو كس ديگه اي هم مياد اينجا؟
-نه! چطور؟!
-آخه اينجا يه تخت دو نفره است! كلك نكنه دوست دخترات رو مياوردي؟!
يه خنده ي شيطاني كرد و گفت:
-با اومدن تو ديگه همه ي برنامه هام كنسل شد!
با اين كه ناراحت شدم ولي چيزي نگفتم. وقتي ديد نارا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان منم طهورا mansi1982 , دنیای رمان , دوسـ ـتـداران رمـان , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان من و آقامون , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان خانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58699

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا