تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل دوم)



سلام! ممنون! شما خوبين؟! نياز چطوره؟!
-روشا هم هست! پدر منو در آورده از ديشب تا حالا! از همسايه بگير تا منكراتي ريخته اينجا!
-مي دوني كه اهل تعارف نيستم. آدرس بده ميايم!
-قربونت خداحافظ!
گوشي رو قطع كرد و گفت:
-نيما بود! واسه شام دعوتمون كرد.
بي تفاوت رفتم تو اتاق و در كمد رو باز كردم. بايد يه لباس خوب پيدا مي كردم. يه پيراهن يقه قايقي آستين سه ربع كه تا زانوم بود رو انتخاب كردم. به نظرم بد نمي اومد!
روي تخت انداختمش وخودم هم دراز كشيدم. صداي گزارشگر فوتبال رو از بيرون مي شنيدم. اه! از اين ورزش بيزار بودم! اين همه آدم نود دقيقه خودشونو درگير يه توپ مي كنن و كلي تلاش مي كنن كه چي؟! يه گل بزنن! بعدش هم كلي پول مي گيرن و معروف مي شن!
ولي رادمان عاشق فوتبال بود. چشم هامو بستم و نفهميدم كي خوابم برد. با صداي رادمان بيدار شدم:
-الو! در دسترسي؟! دير شد ها! پاشو به قرو فرت برس! ولي زياد خودتو خوشگل نكن! نيما فكر مي كنه مي خواي مخ شو بزني! خودشو زيادي تحويل مي گيره!
خميازه اي كشيدم و گفتم:
-تعريف كردنت هم مثله آدم نيست!
قبل از اينكه جواب بده رفتم توي دستشويي و آبي به سر و صورتم زدم. اومدم بيرون و بي حوصله جلوي ميز توالت نشستم. نمي دونم چرا ولي حوصله ي مهموني رفتن نداشتم. به هر حال آماده شدم و با هم به آدرسي كه داده بودن رفتيم.
وقتي پياده شدم با ديدن خونه شون خيلي تعجب كردم. راستش انتظار نداشتم همچين خونه اي داشته باشن. يه خونه ي ويلايي خيلي بزرگ و خوشگل!
نياز ونيما به استقبالمون اومدن. نياز يه لباس قرمزخيلي قشنگ پوشيده بود و يه گل سر قرمز هم كنار موهاش زده بود.
نيما هم دست كمي از خواهرش نداشت. بلآخره بعد از تعارفات معمول هركدوم سمت يه مبل رفتيم.
مانتو و روسري مو برداشتم كه نياز گفت:
- واي! موهاتو رنگ گذاشتي ديگه نه؟!
خنديدم و گفتم:
-نه! رنگ طبيعي شه!
نيما: خيلي قشنگه! نياز هميشه دوست داشت موهاشو اينجوري رنگ كنه اما نمي تونه!
بعد از شام با نياز رفتيم توي اتاقش! اتاقش خيلي قشنگ بود. چند دقيقه اي اونجا بوديم و بعد اومديم بيرون و نياز پيشنهاد داد كه بريم گلخونه!
با اينكه از گل و گياه خوشم نمي اومد اما واسه وقت گذروندن بد نبود!
شب از نيمه گذشته بود كه برگشتيم خونه! سريع لباسمو عوض كردم و رفتم توي تخت و سريع خوابم برد. ولي انگار رادمان خيال خوابيدن نداشت. چون هربار كه بيدار شدم ديدم چراغ هاي اتاقش روشنن! آخه اتاقش دقيقا روبروي اتاق من بود و نورش مي افتاد توي اتاقم. حالا چرا بيدار بود رو نمي دونم.
روز بعد رادمان منو رسوند خوابگاه. از هم اتاقي هام فقط يكي شون كه اسمش شهره بود و ترم آخري بود اومده بود. دختر خوبي بود و ازش خوشم اومده بود. اميدوار بودم بتونيم با هم كنار بيايم. راستش زندگي توي خوابگاه واسم سخت بود. با اون قوانين سختي كه داشت. هرچند كسي زياد رعايت نمي كرد اما خب بلآخره قانون بود ديگه...
چند روز بعد اولين روزي بود كه كلاس داشتم. يه كم هيجانزده بودم كه خودم هم دليلشو نمي دونستم. جلوي دانشكده رادمان رو ديدم. واسش دست تكون دادم و رفتم سمتش.
-خوابگاه خوش مي گذره؟!
نفسمو با صدا دادم بيرون:
-كسل كننده ست!
خنديد كه دلم براش ضعف رفت. نوشين اومد سمتمون:
- اوه! كي اينو بپيچونه؟!
-سلام رادمان. سلام روشا جون!
زير لب جوابشو دادم و تنها شون گذاشتم.

رفتم سمت كلاس و به اطرافم نگاهي انداختم. چند تا پسر يه طرف نشسته بودن و يه چيزايي مي گفتن و مي خنديدن. دخترا هم يه طرف ديگه با هم حرف مي زدن. يه دختر گوشه ي كلاس تنها نشسته بود و تعدادي هم روي تخته ي كلاس سر يه مسئله بحث مي كردن.
نمي دونم چقدر همونجا ايستاده بودم و به بقيه نگاه مي كردم كه صداي يه پسره منو به خودم آورد:
- مشكلي پيش اومده خانم؟!
برگشتم و پشت سرمو نگاه كردم. يه پسر با قيافه ي معمولي اما جذاب بود!
- نه! ممنون!
- سال اولي هستين؟!
- بله!
- خوشبختم! من شهروز باوقار هستم!
خنده م گرفت! مي خواستم بگم: "منم نجيبم!" اما فقط گفتم:
- روشا فرهمند!
و رفتم و كنار همون دختره كه تنها نشسته بود نشستم. يه دختر چشم عسلي خوشگل.
- سلام من روشا هستم!
- سلام! منم مهسا م!
- سال اولي؟!
- آره! تو چي؟!
- منم همين طور!
با ورود استاد همه ساكت شدن و ديگه از اون همه سر و صداي قبل خبري نبود. خيلي جالب بود! اولين روز و اولين كلاس با يه استاد اخمو و عصباني...! اه! آخه يه آدم چقدر مي تونه عصا قورت داده باشه؟!
بلآخره اون كلاس عذاب آور تموم شد و همه ي بچه ها يه نفس راحت كشيدن. با چند تا دختر و پسر ديگه هم آشنا شده بودم. مهسا هم مال تهران بود و تك فرزند بود.البته خواهر دوقلوش چند سال پيش توي تصادف فوت كرده بود!
مهسا واسه تحصيل اومده بود شيراز و خونه ي مادربزرگش كه شيراز بود زندگي مي كرد! دختر خوب و آرومي بود!
كلاس بعدي چون استاد نيومد لغو شد! با خوشحالي كيفمو برداشتم و از مهسا و پروين كه تازه باهاش آشنا شده بودم خداحافظي كردم و از كلاس خارج شدم. رادمان گفته بود كه تو ماشين منتظرم مي مونه تا بريم ددر!
رفتم و سوار شد. Mp4 رو تو گوشش گذاشته بود و آهنگ گوش مي داد. چشم هاشو بسته بود و متوجه ي من نشد.
با دست تكونش دادم. با ترس نگام كرد. با ديدن قيافه ش خنده م گرفت.
- مرض! به چي مي خندي؟!
- به تو! ترسيدي!
- اصلا!
- دروغ مي گي مي دونم ترسيدي!!
توي راه فقط مسخره ش مي كردم و بهش مي خنديدم. اونقد ر كه خودش هم به مسخره بازي هاي من مي خنديد.
جلوي يه رستوران نگه داشت و گفت:
- اينجا غذاهاش خوبه!
پياده شدم و باهم رفتيم داخل رستوران! پشت يه ميز يه جاي دنج نشسته بوديم. فضاي رستوران خيلي رمانتيك بود و نيمه تاريك!
سمت چپمون دوتا دختر نشسته بودن! يكي شون قيافه ش معمولي بود و اون يكي آرايش خيلي غليظي داشت. زير چشمي به رادمان نگاه كردم. مي دونستم شيطوني ش گل كرده!
با قاشق پشت دستش زدم كه گفت:
- رواني! چته؟!
- چشم هاتو درويش كن!
- ايشالله داغت به دلم بمونه كه از وقتي اومدي نتونستم يكم شيطوني كنم! اصلا كي گفت تو بياي اينجا؟!
با اخم گفتم:
- چيه ناراحتي؟!
- مگه من حق اعتراض دارم!
- آهان! پس فهميدي كه اعتراض وارد نيست!
غذامون رو خورديم و از رستوران اومديم بيرون. سوار شديم و چون هيچ كدوم حوصله ي خونه رو نداشتيم رفتيم يه پارك كه همون اطراف بود.
سوار تاب شدم و به رادمان گفتم كه هولم بده! با خنده گفت:
-قدت قد نردبون شهرداريه! سنت هم كه سن خـر پيامبره! واقعا خجالت نمي كشي با اين هيكلت مي خواي تاب سواري كني؟!
-به تو چه؟! تو فقط هولم بده!
هولم داد و منم كيف مي كردم. وقتي خسته شدم به رادمان گفتم ديگه بسه و اونم از خداخواسته همونجا روي چمن ها نشست. يه دختر بچه كه فال مي فروخت اومد طرفمون و روبه رادمان گفت:
-آقا واسه خانمت فال نمي گيري؟!
رادمان به من نگاه كرد و منم سر تكون دادم كه يعني نه! راستش به اين چيزا اعتقاد نداشتم. به دختره كه چند تا آدامس هم داشت نگاه كردم و گفتم:
-فال نمي خوام عوضش همه ي آدامسا تو مي خوام!
همه ي آدامس هاي دختره رو ازش گرفتم و رادمان پولشو داد. با تعجب به من نگاه كرد و گفت:
-اين همه آدامس مي خواي چي كار كني؟!
-نمي دونم! آخه من به فال اعتقادي ندارم ولي خواستم يه چيزي ازش خريده باشم. آخه گناه داشت.
پا شديم و رفتيم سمت ماشين رادمان. تا سوار شدم پخش رو روشن كردم. مزخرف ترين آهنگي كه تا حالا شنيده بودم پخش شد. ولي خدايي اون لحظه خيلي باهاش حال كردم آخه واقعا مسخره و خنده دار بود...
الو الو در دسترسي، تلو تلو مي خورم ده تا سي
تو رو بوس كنم لب بدي مست مي شم، بيا ناز بريز نري تو از پيشم.
جِقِله جوجو گوگول منه ، اي واي آخه چه جوري من
تو رو دوست دارم مي خوامت آلوچه، من خرابتم نگو به من چه
نگي تو ميري نري تو بگي نمي خواي منو او او
ناز تو قربون پيش من بمون واست مي خرم سك سك
تيپشو نگا لبشو نگا ماتيكو نگا او به به
خري به افسر تيكه اي پروند براش نزني لبخند
شبا يه وقت نري الواطي اگه ببينم مي كنم قرو قاطي
خوشگل و ناز و بازيگوشي خوشحال مي شم اگه رازي بشي
تو رو سرخ كنم توي مايكروفر تزيينت كنم با گوجه فلفل

با خنده به رادمان نگاه كردم. شونه بالا انداخت:
-نوشين دادش.
ابرومو انداختم بالا: تو هم گرفتيش؟!
-منو كه ميشناسي دلم نمياد دست كسي رو رد كنم. چيه اين عوضش كن!
-نه باحاله... بزار بناله...
و هم چنان مي ناليد...

عاشق تو و جميله م بيا بلرزون كمرو ببينم
ني نا ني نا ني ناي ناي باسنو اينور و اونور كن
مثل توت فرنگي لبات قرمزه بيا پيشم پيشي آره قر بده
الو الو گوشت با منه چه خبره زير دامنت

ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرمو و باصداي بلند زدم زير خنده.

ايول داره، ايول داره ،ايول داره، ايول
خواستگار مياد توي خونه تون از پنجره از در

يهو رادمان دستشو برد جلو و سي دي رو درآورد و از پنجره پرتش كرد بيرون.
- ا! ديوونه! يادگاري نوشين جون بودا!
چپ چپ نگام كرد. واقعا آهنگش خيلي افتضاح بود! خب من چي كار كنم؟! سي دي يه خودش بود!
رادمان جلوي خوابگاه نگه داشت و خودش برگشت خونه.هم اتاقي جديدمون هم انگار رسيده بود. يه دختر بيست و يك ساله تپل و با نمك. اسمش بهارك بود و از همون لحظه ي ورود معلوم بود كه مثل خودم شر و شيطونه!
تا ساعت ده با هم كارت بازي كرديم. كارت ها مال شهره بود و با هم شرط مي كرديم. من اولين بارم بود و واسه ي اينكه بازي م خوب نبود شرط رو كه يه شام بود باختم.
من كه خسته شدم و گشنه م هم شده بود. كاش حد اقل يه چيزي از بيرون مي خريدم كه بخورم. اه لعنتي يه كنسرو هم كه نگرفتم. حالا چي كار كنم؟! اگه يه دو دقيقه ديگه بگذره صداي قار و قور شكمم چه سوژه اي مي شه واسه خنده! توي همين فكرا بودم كه بهارك گفت:
-بچه ها من گشنمه! كسي چيزي نداره بده بخوريم؟!
شهره: روشا چيزي بارت نيست؟!
با ناراحتي گفتم:
-من از هر دوتون بيشتر كالري سوزوندم انقدر سعي كردم بازي رو ببرم آخرشم شامو باختم.
بهارك: پس الآن شام مونو بده!
با چشم هاي گرد شده گفتم:
-الآن؟! مگه مي تونيم از خوابگاه بزنيم بيرون؟!
بهارك دستشو برد تو موهاش:
-راست مي گي ها! حالا چي كار كنيم؟! من گشنمه!
شهره دستاشو برد بالا و مثلا داشت دعا مي كرد:
-خدايا به طفلان مسلم رحمي بنما!
بهارك: بچه ها من دو تا شكلات دارم. يه گالينابلانكا هم دارم. ولي به دردمون نمي خوره!
-اينجوري نمي شه!
بهارك: چرا نمي شه؟! اون كتري رو بده به من! شهره يه كتري كه توش آب بود رو بهش داد. بهارك گذاشتش روي بخاري و زيرش رو زياد كرد. با خنده گفتم:
-آها اين الآن قراره جوش بياد؟!
شهره هم خنديد. يه دفعه ياد يه چيزي افتادم. دست بردم و از توي كيفم بسته هاي آدامسمو درآوردم و يكي انداختم تو دهنم.
شهره: ديوونه با اون بيشتر گشنه ت مي شه! اصلا ما چرا هيچي نداريم؟!
شونه بالا انداختم:
-من كه دو سه روز بيشتر نيست اومدم اينجا. هنوز چيز زيادي نخريدم. تازه من با رادمان بيرون شام خوردم اومدم.
يه دفعه دوتاشون با هم گفتن:
-رادمان؟! رادمان ديگه كيه؟!
-پسر عموم...
شهره: اه! فكر كردم بي اف ته!
بعد رو به بهارك گفت:
-فكر كنم كتري ت جوش اومد...
بهارك گالينابلانكا ش رو انداخت توي آب جوش. واقعا كه مسخره بود. آب نجوشيده... واي! حتي هنوز هم وقتي بهش فكر مي كنم يه جوري مي شم.
بهارك با همون كتري ش وسط اتاق نشست:
-من كه خيلي گشنمه! شما ها رو نمي دونم.
من و شهره يه نگاه به كتري توي دستش انداختيم. من كه حالم داشت بهم مي خورد:
-بهارك بي خي بابا! نترس چربي هات آب نمي شه!
خنديد و يكم از اون چيزي كه اسمش رو گذاشته بود غذا خورد. شهره به تختش تكيه داد. من كه ديگه نتونستم تحمل كنم و شماره ي رادمان رو گرفتم. يه بوق دو بوق! يه دفعه چشمم خورد به ساعت. يك و نيم بود... اوه! كي يك و نيم شد؟!
حتما خوابه... صداي خواب آلودش توي گوشي پيچيد:
-ببينم تو خواب نداري؟!
-سلام.
خميازه اي كشيد:
-نصفه شبي زنگ زدي عرض ادب كني؟!
خنديدم:
-رادمان اينقدر مزه نپرون! بدو هرچي تو خونه داري وردار بيار اينجا!
انگار بهش برق وصل كردن:
-چي؟!
-مي گم گشنمه! يه چيزي بردار بيار بخوريم.
-كارد به شكمت بخوره دختر! يه دقيقه واستا.
بعد انگار داشت توي يخچال سرك مي كشيد گفت:
-يكم ماكاروني هست. با كيك شكلاتي... هله هوله هم داريم كه كه كوفت بشه بچسبه به تنت!
-رادمان؟!
-هان؟!
-تا نيم ساعت ديگه اينجايي!
بعد گوشي رو قطع كردم. شهره و بهارك با تعجب بهم نگاه مي كردن.
-حالا چه جوري ازش بگيريم؟!
-شكم هاتونو صابون نزنين مال خودمه!
شهره: خسيس! راستي نكنه شام تو يادت رفته؟!
با افسوس گفتم:
-مثله اينكه مجبورم شما رو هم شريك كنم.
شهره: شال هاتونو بديد به من!
من و بهارك هرچي شال داشتيم بهش داديم و اونم همه رو بهم گره زد. حدود نيم ساعت بعد گوشي م زنگ خورد. رادمان بود:
-چه جوري بهت برسونم؟!
آروم لاي درو باز كردم و رفتم تو راهرو. در همه ي اتاق ها بسته بود. معلوم بود كه همه خوابن. رفتم پشت پنجره. سرشو گرفت بالا و واسم دست تكون داد.
-يه دقيقه همونجا واستا!
و گوشي رو قطع كردم و برگشتم تو اتاق و شال هايي رو كه گره زده بوديم رو از شهره گرفتم و دوباره برگشتم تو راهرو و از پنجره مثل طناب واسش فرستادم پايين. خنديد و سرشو تكون داد و شال ها رو به دسته ي سبدي كه توش غذا ها رو گذاشته بود بست.
واقعا خنده دار بود. شهره و بهارك هم دستشو نو گذاشته بودن رو دهنشونو اين ور داشتن مي خنديدن. سبد رو كشيدم بالا و قبل از اينكه بتونم بگيرمش يه دفعه از دستم ول شد و همه ش ريخت. رادمان يكي كوبوند رو پيشوني ش! دهنم باز مونده بود! از ترس هيچي نمي گفتم! لا مذهب عجب صدايي هم داد. سريع به رادمان اشاره كردم كه بدو اما دير شده بود و نگهبان خوشگلمون اومد كه حالشو جا بياره!
عجب مسخره بازي اي شده بود! اومدم در برم كه مثلا من نمي دونم اينجا چه خبره كه در يه اتاق وا شد و مسئول خوابگاه سر رسيد. حالا اينو كجاي دلم بزارم؟! هي به خودم بد و بيراه مي گفتم. دختره ي بي عرضه! يه سبدم نتونستي بگيري؟! حالا اينا هيچي! من هنوز گشنمه يه دفعه اين دلم ساز و تنبكشو راه نندازه؟! غذا كه كوفت نكرديم هيچ تو هچل هم افتاديم!
از پنجره به بيرون نگاه كردم. دعا دعا مي كردم نگهبان رادمان رو ول كرده باشه!اه لعنتي برو ديگه. مسئول خوابگاه با اون اخم گنده ش:
-اينجا چه خبره خانم؟!
در اتاق ها يكي يكي باز مي شد! خاك بر سرت روشا! گاو پيشوني سفيد شدي! مسئول خوابگاه با لحني خيلي جدي گفت:
-فردا صبح تكليفت رو مشخص مي كنم.
حالا اينا هيچي! دعا دعا مي كردم رادمان رو بازداشت نكنن! كه خدا رو شكر به فكر اين نيفتادن! هرچند كاري هم نمي تونستن بكنن! اولا كه رادمان اصلا وارد خوابگاه نشده بود و ثانيا پسر عموم بود!
همونجور كه فكر مي كردم از خوابگاه شوتم كردن بيرون. حالا چه گلي به سرم بگيرم؟! البته خوش بحالم هم شد ها! وقتي به مامان زنگ زدم و موضوع رو بهش گفتم چنان جيغي كشيد كه فكر كردم غش كرده. بعدش هم اونقدر غر زد كه كلافه گفتم:
-حالا چرا غر مي زني اينقدر؟! خب مي رم پيش رادمان!
نفسش رو با صدا بيرون داد:
-از اولش هم دنبال همين بودي كه بري پيش رادمان! اي خدا من از دست تو چيكار كنم؟! بايد بري اونجا تا خونه اجاره كني!
-مامان! آخه چرا اينقدر گير مي دي؟! پيش رادمان مي مونم ديگه!
ناراحت گفت:
-من كه مي دونم شما دوتا اگه با هم بمونين از درس خبري نيست و صبح تا شب بايد برين يللي تللي!
خنديدم:
-نترس مامان جون! رادمان تو درس ها بهم كمك مي كنه!
اونم خنديد:
-اونم كي؟! رادمان؟!
خودمو لوس كردم:
-اصلا شما چرا با اينكه من برم خونه ي رادمان مخالفين؟! ما كه هميشه پيش هميم!
-هر طور خودت صلاح مي دوني فقط...
-فقط چي؟!
-هيچي! خداحافظ!
با خوش حالي گوشي رو قطع كردم. همچين هم بد نشد ها! آخ جووووووووون!
راحت شدم! يكم به حرف مامان فكر كردم. من از اولش هم مي خواستم پيش رادمان باشم. اصلا دليل شيراز اومدنم همين بود ديگه!
وقتي به رادمان قضيه رو گفتم فقط خنديد و گفت:
- من كه از اولش هم مي دونستم آويزون خودمي!
بلآخره از شهره و بهارك جدا شدم و بازم برگشتم پيش رادمان جون خودم. ديگه صبح ها با رادمان مي رفتم دانشگاه...شلوار جين تنگ آبي كمرنگ با يه مانتوي ساده پوشيدم. مقنعه ي مشكي مو سر كردم و يه كم رژ به لب هام كشيدم و لب هامو بهم ماليدم. تقه اي به در خورد و در باز شد:
-به سلامتي عروسي تشريف مي برين؟!
-وا! رادمان فراموش كردي؟! امروز عقد تو و نوشين جونه! شنيدم به بچه ها گفته كه ازش خواستگاري كردي!
يه هو با صداي بلند گفت:
-چي؟! من؟!
خنديدم:
-حالا چرا اينقدر هول كردي؟! نترس عروس فرار نمي كنه! درضمن زياد به خودت نگير. شوخي كردم! همچين آش دهن سوزي هم نيستي!
سرشو به سمت چپ كج كرد:
-خيلي با نمكي! من تا تو رو سر سفره ي عقد نشونم كه خودمو بد بخت نمي كنم!
بي توجه بهش مداد مشكي مو توي چشم هام كشيدم كه چشم هاي سبزم بيشتر خودشو نشون مي داد. دست به سينه به در تكيه داده بود و نگام مي كرد. خدا مي دونه تصوير كدوم دوست دخترش رفلكس كرده بود رو صورت من!
با حرص از كنارش رد شدم و اونم به خودش اومد و با هم راهي شديم. توي حياط دانشكده رادمان با چند تا از دوستاش مشغول صحبت شد كه من زودتر وارد كلاس شدم.
هنوز سرجام ننشسته بودم كه استاد داخل شد و بعد از يه سلام كوتاه شروع كرد. بلآخره بعد از كلي نوشتن كه دستم ديگه داشت مي شكست استاد از كلاس خارج شد. نا مرد يه ضرب درس داد. تف به ذاتت كه دانشجو ها رو اينقدر عذاب مي دي! واقعا كه! آخه با اين كاراشون انتظار دارن دانشجو ها دل به درس بدن! بابا اينهمه سخت گيري بخدا اصلا خوب نيست!
-پيفــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ،!
نفسمو با صدا دادم بيرون و دستمو كه انگار بي حس شده بود چند بار باز و بسته كردم و گفتم:
-اه! لعنتي يه ...
دهنم باز موند. باوقار و پروين با هم از كلاس خارج شدن. با تكون هاي مهسا به خودم اومدم:
-روشا بدو بريم كه يه صحنه ي جالبو از دست مي ديم!
با اين حرفش چون ديگه كلاس نداشتيم سريع وسايلمو جمع كردم و با هم از كلاس زديم بيرون. توي حياط بوديم كه ديدم باوقار و پروين از هم جدا شدن. سريع رفتيم سمت پروين. اما انگار واسه خودمون خيال واهي بافته بوديم. چون جزوه هاشونو رد و بدل كردن! خاك بر سر بي عرضه ت پروين!عرضه ي يه مخ زدن هم نداري؟!
***

از حموم اومدم بيرون كه صداي زنگ تلفن رو شنيدم. رادمان خونه نبود و با دوستاش رفته بودن بيرون. دويدم سمت تلفن و گوشي رو برداشتم:
-بله؟!
-سلام روشا! چطوري؟!
نياز بود!
-مرسي عزيزم. من خوبم! تو چطوري؟! نيما خوبه؟!
-آره! سلام مي رسونه! زنگ زدم بگم شب دو شنبه تولد نيماست شما هم دعوتين. در ضمن بايد با من بياي خريد چون من خيلي كار دارم!
-مباركه! چشم حتما ميايم! كي مي خواي بري خريد؟!
-فردا بعد از ظهر وقت داري؟!
-آره! ساعت پنج خودم ميام دنبالت!
بوسه اي برام فرستاد و گفت:
-منتظرتم! باي!
-باي!
گوشي رو قطع كردم و برگشتم تو اتاقم! روي تخت دراز كشيدمو چشم هامو بستم! چقدر سخت بود كنارش باشم و ازش دور باشم! حالا كه اومده بودم پيشش انگار بيشتر عاشقش شده بودم. يه جورايي بودم. بهش احتياج داشتم. خدايا چرا اون منو نمي بينه؟! خودش مي گه خوشگلم ولي خوشگلي م اصلا به چشمش نمياد! آخه چرا؟! مگه من چيم از نوشين و فرزانه و اون دختر توي رستوران و ... كمه؟! چرا بهم مي گه آبجي؟! كاش مي دونست از اين كلمه متنفرم!
نمي دونم چقدر فكر كردم كه با صداي باز و بسته شدن در چشمامو باز كردم. ولي زود بستمشون. صداي پاي رادمان رو شنيدم كه به سمت من اومد.
چند لحظه بالاي سرم ايستاد. سنگيني نگاهشو حس ميكردم. پتو رو روم كشيد و موهاي خيسمو از روي پيشوني م كنار زد و آروم به گونه م بوسه اي زد.
صورتش رو همونجور به صورتم چسبونده بود.عطر تنش ديوونه م كرده بود. بي اختيارچشم هامو باز كردم كه سريع سرشو برد عقب و از اتاق رفت بيرون. صداي باز و بسته شدن درو تو گوشم شنيدم كه خبر از رفتن رادمان مي داد.
بلند شدم و رفتم دنبالش. نمي دونستم از چي ناراحته. منتظر آسانسور نشدم و بدو از پله ها سرازير شدم. به لابي كه رسيدم همونجور كه مي دويدم سينه به سينه ي يكي خوردم. نفس نفس مي زدم و چشمم دنبال رادمان بود كه از مجتمع خارج شد.
نفس بلندي كشيدم و روبه پسري كه با تعجب نگام مي كرد گفتم:
-واقعا متاسفم! ببخشيد!
با لبخند گفت:
-خواهش مي كنم! مشكلي نيست! فقط... مي تونم كمكتون كنم؟!
-خيلي ممنون! با اجازه!
و برگشتم و دكمه ي آسانسور رو زدم. اون پسره هم با من داخل شد. به رادمان فكر كردم. يعني از چي ناراحت بود؟!
آسانسور رسيد. در باز شد و هردومون اومديم بيرون. آپارتمانش دقيقا روبه روي آپارتمان رادمان بود. مي خواستم درو باز كنم كه يادم اومد انقدر عجله كردم كه كليد رو برنداشتم. گوشي م هم همراهم نبود كه به رادمان زنگ بزنم. پس بايد چي كار مي كردم؟!
به خودم نگاه كردم و بي اختيار بلند بلند خنديدم. يه تونيك طوسي و يه شلوار تنگ طوسي تيره پوشيده بودم. روسري نزاشته بودم و موهام بهم ريخته بود!
پس بگو چرا پسره اينقدر تعجب كرده بود! يه ديوونه رو ديده بود! خوب شد بهش خوردم وگرنه با همين وضع بايد مي رفتم تو خيابون!
شانس آوردم كسي تو لابي نبود و متوجه من نشد.همونطور مي خنديدم كه ديدم باز همون پسره با تعجب به من نگاه مي كنه!خنده م قطع شد و جاش چندتا سرفه زدم. واقعا كه ديوونه بودم.
پسره: شما تازه اومدين اينجا؟!
-ها؟! بله! يعني... مي دونين خونه مال من نيست! مال پسرعمومه! رادمان! مي شناسينش؟!
-بله! بله! از آشنايي تون خوشوقتم. من سروش هستم.
- منم همين طور! روشا!
چند بار زمزمه كرد:
-روشا! روشا! اسم جالبي يه! معني ش چي مي شه؟!
-دختر زيبا!
نگاهش روي صورتم كشيده شد و گفت:
-خيلي برازنده تونه!
لبخندي زدم و تشكر كردم. منتظر بودم بره كه منم همونجاها بشينم ولي انگار قصد رفتن نداشت. بلاتكليف واستاده بودم كه گفت:
-فكر كنم اينقدرعجله كردين كليد تونو جا گذاشتين! بفرمائين خونه ي من تا رادمان برگرده!
از خدا خواسته دعوتشو قبول كردم.آپارتمانش خيلي شيك بود و اسپرت! روي يه مبل نشستم و سروش رفت كه برام قهوه بياره! يه آينه روبه روم بود! خودمو نگاه كردم. موهامو كه ديگه خشك شده بود و شونه نخورده و فر روي شونه هام ول بود!
صورتم هم پف كرده بود! نمي دون
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان منم طهورا mansi1982 , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان من و آقامون , رمان منم نفهمیدم | پیانوزن کاربر انجمن - نودهشتیا , رمان خانه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58698

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا