تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل سوم)



آناهيتا با رادمان دست داد و كنارش ايستاد. رادمان يه نگاه به من انداخت و با آناهيتا رفتن روي يه مبل دو نفره نشستن. آناهيتا پاي چپشو انداخت روي پاي راستش و طوري نشست كه ران هاش خوب مشخص مي شد. شيما و نيما هم كه باهم مي رقصيدن و من مونده بودم بيكار. همونجا روي يه مبل نشستم كه فرهاد اومد پيشم و گفت:
-با يكم قدم زدن موافقي؟!
از جام پا شدم و اونم دستمو گرفت. وقتي از جلوي رادمان و آناهيتا رد مي شديم متوجه ي نگاه خشمگينش شدم ولي مي دونستم كه چيزي نمي گه.
با فرهاد رفتيم بيرون. با اينكه حوصله شو نداشتم ولي باهاش همراهي مي كردم. كنار استخر نشستيم و فرهاد گفت:
-نيما مي گفت واسه تحصيل اومدي اينجا! درسته؟!
سرمو تكون دادم.
-با رادمان يه جا زندگي مي كنين؟!
برگشتم و نگاش كردم. منظورش چي بود؟!
-آره! چطور؟!
-هيچي! همين طوري پرسيدم.
-آهان!
ديگه هيچ كدوم حرفي نزديم. مي خواستم بلند شم كه نمي دونم پام به كجا گير كرد كه يه دفعه افتادم تو بغل فرهاد و هردومون افتاديم رو زمين. من روي فرهاد بودم و اون دستشو روي كمرم قفل كرده بود. ازش خجالت كشيدم و خواستم بلند شم كه نزاشت و محكم تر بغلم كرد. با تعجب گفتم:
-چي كار مي كني؟!
-مگه ديوونه م كه ولت كنم؟!
-ولم كن فرهاد! اين كارا چيه؟!
همونجور كه بغلم كرده بود چرخيد و اومد روم. زمين سرد بود.
-سردمه فرهاد! ولم كن!
اما انگار اون ول كن نبود. لب هاشو به لب هام نزديك كرد و گفت:
-مي دوني... تو خيلي شهوت انگيزي!
با ترس نگاش كردم.
-منظورت چيه؟!
لباشو روي لبام گذاشت و محكم مكيد.پر از شهوت بود. هولش دادم و سريع بلند شدم. بازم خواست بياد طرفم كه تهديدش كردم:
-اگه يه قدم ديگه برداري هرچي ديدي از چشم خودت ديدي!
با خنده ي مسخره ش اومد جلو.
-مثلا مي خواي چي كار كني؟!
يه لگد زير چونه ش زدم كه نزديك بود پرت شه توي استخر. سريع دستشو گرفتم كه تونست تعادلشو حفظ كنه. برام دست زد:
-عاليه!
-بهت گفتم نزديك من نشو! اين يه اخطار بود!
يكم خودمو مرتب كردم و خاك هاي پيراهنمو تكون دادم و برگشتم داخل. تا پام رو گذاشتم داخل مستخدم اومد و گفت كه غذا حاضره!
سر ميز شام رادمان و آناهيتا كنار هم نشسته بودن. فرهاد اومد و جلوم نشست. پسره ي كنه انگار خوشش ميومد كتك بخوره!
رادمان خيلي زود پا شد و رفت. منم با اينكه اشتها نداشتم ولي از جام تكون نخوردم كه رادمان فكر كنه بي خيال دارم شامم رو كوفت مي كنم!!
وقتي برگشتم ديدم رادمان و آناهيتا با خنده مشروب مي خورن. توي همون موقع صداي موزيك بلند شد و چند نفر رفتن وسط. مونده بودم چي كار كنم كه باز سر و كله ي فرهاد مزاحم پيداش شد. بازومو گرفت و گفت:
-چيه عزيزم؟! چرا ناراحتي؟!
چپ چپ نگاش كردم كه دستشو برداشت. رادمان اومد سمتم و يه نگاه به فرهاد و بعد يه نگاه به من انداخت و گفت:
-آماده شو بريم.
از اينكه جلوي فرهاد بهم دستور دادم بدم اومد. با اخم گفتم:
-تو برو! من خودم برمي گردم.
صورتش سرخ شد و دستشو مشت كرد. خيلي عصباني شده بود:
-بهت گفتم آماده شو!
مثل خودش دستمو مشت كردم و گفتم:
-منم بهت گفتم خودم ميام!
اگه بش نمي خنديدم همونجا فكمو مياورد پايين! نيما صداش كرد كه مجبور شد بره:
-كه اينطور!
بعد برگشت و با نيما و نياز خداحافظي كرد. نيما با اعتراض گفت:
-ما كه هنوز كيك رو نبريديم. كجا مي خواي بري؟!
-راستش سرم يكم درد مي كنه!
بعد كادوش رو كه يه زنجير بود بهش داد و ازش خداحافظي كرد.


نيما اومد طرف من و گفت:
-خوبه كه تو حداقل نرفتي!
-نه من تا كيك نخورم از جام تكون نمي خورم!
خنديد و گفت:
-پس بيا بريم كيك بخوريم!
-مي خواي زودتر بيرونم كني؟!
بازم خنديد و گفت:
-هميشه يه جواب تو آستينت داري!
كيك رو آوردن و نيما و نياز بريدنش. هرچند تولد نياز نبود اما نيما ازش خواست كه باهم كيك رو ببرن! واقعا كه علاقه ي اين دو خواهر و برادر به هم بي نظير بود. بعد از دادن كادو ها ديگه حوصله ي موندن نداشتم. اصلا من چون مي خواستم رادمان رو حرص بدم موندم. واي اگه رادمان مي فهميد فرهاد منو بوسيده! خدا رو شكر كه نديد وگرنه معلوم نبود چي ميشه! از نياز خواستم كه برام تاكسي بگيره كه فرهاد سريع گفت:
-من مي رسونمت!
نياز: تو هم مي خواي بري فرهاد؟!
فرهاد: آره خسته م! نيما جون بازم بهت تبريك مي گم! فعلا خداحافظ! روشا آماده اي؟!
بزغاله! واسه خودش مي بره، واسه خودش مي دوزه! اصلا انگار من بچه شم! وقتي ديدم نيما و نياز دارن نگام مي كنن ناچار دنبالش راه افتادم.
سوار ماشينش كه شدم درو محكم بستم. لبخند مسخره اي روي لباش بود كه اعصابمو خرد مي كرد.
در طول راه هرچي حرف زد و سوال پرسيد من يا جوابشو ندادم يا به جواب هاي كوتاه بسنده كردم.
جلوي مجتمع نگه داشت و وقتي من خواستم پياده بشم گفت:
-صبر كن! مي شه شماره تو داشته باشم؟!
-واسه چي؟!
-خب شايد بتونيم بيشتر باهم آشنا شيم!
-لازم نكرده!
-بابا اصلا هرچه قدر مي خواي كتكم بزن! فقط اون شماره تو بده!
-كتك اگه بخواي در خدمتم ولي بابت شماره معذورم!
يه دفعه عصباني شد:
-تو فكر كردي كي هستي؟!
-هموني كه تو دنبالش موس موس مي كني!
بعد سريع پياده شدم و درو محكم بستم. وقتي ديدم همونجور نگام مي كنه با صداي بلند خنديدم.
-من بلآخره رامت مي كنم!
بعد يه بوق زد و گاز داد و رفت. همونجا ايستادم و رفتنش رو تماشا كردم. پسره ي از خود راضي! نمي دونم تو خودش چي ديده كه فكر كرده همه عاشقشن!
رفتم داخل ساختمون و شاسي آسانسور رو زدم. آسانسور رسيد و من رفتم داخل. توي طبقه ي دوم ايستاد و يه زن هم اومد داخل! بهش نگاه كردم. همون زني بود كه اون روز با شوهرش منو رادمان رو داخل آسانسور در حال جنگ ديده بود. بازم لبخند رو لبش بود و منم بي اختيار بهش لبخند زدم.
-اين دومين باره كه مي بينمتون! تازه اومدين اينجا؟!
-بله! دوسه هفته اي مي شه!
-شما همسر آقاي فرهمند هستين؟!
جالب بود! همه رادمان رو مي شناختن!
-نه! من دختر عموشم! شما خونه تون كدوم واحده؟!
-ما واحد روبه رويي تونيم. خوش حال مي شم بيشتر همديگرو ببينيم. من دريا هستم. همسر آقاي بهروزي!
-هان! پس شما خانم بهروزي هستين؟!
با تعجب گفت:
-بله چطور؟!
آسانسور ايستاد و اومديم بيرون.
- هيچي! اسمتون رو از خانم شادي شنيده بودم.
-خانم خوبيه! البته خيلي مواظب كارهاي آقاي فرهمنده! دليلشو منم نمي دونم! حالا چرا درمورد من حرف مي زد؟!
-راستش زاغ سياه منو رادمان رو چوب مي زد! بفرمائيد داخل!
-اي واي ببخشيد معطلتون كردم!
-اين چه حرفيه! خوش حال شدم.
-من هنوز اسم شما رو نمي دونم!
-روشا هستم.
-روشا جون خيلي دوست دارم بيشتر باهم آشنا شيم.
-من شنبه ها و سه شنبه ها بي كارم. خوش حال مي شم بياين پيشم.
با خوش حالي گفت:
-راست مي گي؟! حتما ميام! خداحافظ!
از خوش حالي اون منم سر حال اومدم. تا خواستم كليدم رو بندازم تو قفل در، در باز شد. يه لحظه ترسيدم. رادمان با چشم هاي سياهش كه حالا خيلي خشمگين شده بودن نگام مي كرد.
خواستم خودمو به بي خيالي بزنم. مانتو و شالم رو درآوردمو روي يه مبل پرت كردم. سعي كردم لحنم آروم باشه:
-قهوه اي چيزي تو بساطت نيست؟!
و خودمو روي مبل پرت كردم و موهامو باز كردم و موهام ريخت دور شونه م. رادمان بهم نزديك شد. دستمو گرفت و بلندم كرد. اولين بار بود كه در كنارش احساس ترس مي كردم. حريف هركي مي شدم حريف رادمان نبودم.
نگاهي به پاهاي لختم انداخت كه سعي كردم باهمون لباس كوتاه بپوشونمشون! با پوزخند و لحن وحشتناكي گفت:
-هه! چيه؟! خجالت مي كشي؟! جلوي فرهاد و نيما كه خيلي راحت بودي!
بوي تند الكل اذيتم مي كرد. معلوم بود كه حسابي مست كرده! نزاشتم بفهمه ازش مي ترسم. نمي دونم چي شد و اون حرف ها رو از كجا آوردم. با لحن خودش گفتم:
-آره! مي دوني چرا؟! چون فرهاد و نيما بهم حال مي دن! مثل تو بي عرضه نيستن كه من هرشب باهاشون زير يه سقف باشم و كاري به كارم نداشته باشن.
با اين حرفم بيشترعصبانيش كردم. دستشو برد بالا كه بهم سيلي بزنه اما توي هوا نگه ش داشت و با دست چپش بازوي دست راستمو گرفت و توي مشتش فشار داد. داشتم از درد مي مردم ولي چيزي نمي گفتم. صورتشو به صورتم نزديك كرد. نفس هاي داغش به صورتم مي خورد و آتيشم مي زد. باورم نمي شد اين همون رادمانه كه اينقدر عصبانيه!
ديدم اگه چيزي نگم دستم از شدت درد بي حس مي شه واسه همين سعي كردم دستمو از دستش جدا كنم. ولي اون ول كن نبود.
بهم نزديك شد. حالا ديگه هيچ فاصله اي بينمون نبود.......

دست راستشو آورد زير چونه م و سرمو كج كرد. توي چشم هام ذل زد و گفت:
- پس مي خواي حال كني، ها؟!
و منوبا خودش كشوند توي اتاق. هنوز بازوم تو دستش بود و درد مي كرد. روي تخت پرتم كرد و اومد روم. نفسم بالا نمي اومد. از ترس بدنم يخ كرده بود. نفس عميقي كشيدم و گفتم:
- چي كار مي كني رادمان؟! برو كنار! تو مستي!
بي توجه به حرف من دستاشو دو طرف بدنم ستون كرد و صورتشو به صورتم چسبوند. تند تند نفس مي كشيد.
- يه حالي بهت بدم كه هيچ وقت يادت نره!
از ترس نفسم بند اومده بود! با ترس گفتم:
- چي مي گي؟! ديوونه شدي؟!
با دستش موهامو كه ريخته بود روي صورتم زد كنار.
دستشو به شدت پس زدم: رادمان ولم كن!
ولي اون دست بردار نبود. بلندم كرد و دستشو برد پشت سرمو چنگ انداخت تو موهام و سرمو كشيد عقب. سرمو تا جايي كه مي تونستم بردم عقب كه كمتر دردم بياد. گلوم اومده بود بالا.
- آخ! رادمان ولم كن! خواهش مي كنم!
خدايا! امشب چه شب مزخرفي بود.چقدر از خودم بدم اومد.
رادمان سرشو برد زير گوشم. داغي نفساش به گردنم مي خورد:
- روشا تو منو ديوونه مي كني!
اختيارش رو از دست داده بود. توي چشم هاش خيره شدم. چند لحظه به هم خيره شديم. چشماش جادوم مي كرد. چرا من هميشه در برابر اين چشا كم ميارم؟!سرمو بردم جلو و صورتمو به صورتش نزديك كردم. به لباي خوش فرمش خيره شدم. ديگه داغ شده بودم و كنترل احساساتم رو از دست داده بودم. همونطور كه من تو چشم هاش خيره شده بودم اونم با نگاه سوازنش بهم نگاه مي كرد. نتونستم طاقت بيارم و لب هاشو عميق و محكم بوسيدم. همزمان حركت دستشو روي كمرم حس مي كردم. از خودم بي خود شده بودم و خودمو بهش فشار مي دادم. با يه دستم پشت گردنشو گرفتم و يه دستمو فرو كردم تو موهاش. يه دفعه عين جن زده ها از روم بلند شد و يه نگاه به من انداخت و سريع از اتاق رفت بيرون.هنوز تو شوك كارهاش بودم.اين چرا همچين كرد؟! چش شده؟!
روي تخت دراز كشيدم. چشم هامو بستم. با اينكه رادمان توي حالت عادي نبود ولي اين كاراش يه حس عجيبي تو دلم ايجاد كرده بود! مي خواستمش، با تمام وجودم!
يه دفعه همه ي اون غم ها از دلم بيرون رفت و بلند شدم و رفتم بيرون.رادمان روي يه مبل لم داده بودو سرشو به پشتي مبل تكيه داده بود و چشما شو بسته بود. يه سيگار روشن تو دستش بود كه برد طرف لبشو پك عميقي بهش زد.
آخه چرا اينجوري مي كني؟! اگه دوستم نداري اين كارها واسه چيه؟! چرا داري داغونم مي كني؟! با همه هستي بجز من! درحالي كه من از همه بيشتر بهت احتياج دارم!
متوجه ي من نشده بود. زير لب گفت:
- اه لعنتي! بازم گند زدم!
چشم هاشو باز كرد و تا منو ديد اخم هاش رفت تو هم و سرشو برگردوند. رفتم سمتش و با پشت دستم صورتشو نوازش دادم. سرشو بلند كرد و بهم خيره شد. جلوش زانو زدم. روشا مي خواي چي كار كني؟! اون تو رو نمي خواد! هميشه تو رو آبجي صدا مي زنه! امشب مسته واسه همين اون كارو كرد. اون تو رو نمي خواد! نمي خواد!!
انگار يه نفر تو گوشم فرياد مي زد: اون تو رو نمي خواد! اون تو رو آبجي صدا مي زنه!
نمي دونم چرا ولي بهش گفتم:
- چرا داداش من آشفته است؟!
چشم هاشو بست و نفس عميقي كشيد.دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:
- متاسفم! دست خودم نبود! بزار پاي مست بودنم! فقط همين!
مثل خودش چشم هامو بستم و نفس عميقي كشيدم. ريه هام پر از بوي عطر خوبش شد. لبخندي زدم و با آرامشي كه توي صدام بود گفتم:
- اگه اينطور نبود كه پيشت نمي موندم.
نگاهي به بدن نيمه لختم انداخت و سرشو انداخت پايين. صورتمو بردم جلو و روي گونه ش رو بوسيدم. سرشو كشيد عقب و گفت:
- من حالم خوش نيست روشا! خواهش مي كنم.
چند لحظه بهش نگاه كردم. سعي مي كرد نگاهشو ازم بدزده! آه بلندي كشيدم و رفتم تو اتاق. من كه طعم شيرين اون لب ها رو چشيده بودم مي خواستم بازم اون لبها رو لمس كنم. رادمان اما باهام سرسنگين شده بود. وقتي من خونه بودم از اتاقش بيرون نمي اومد و صبح ها هم بدون من مي رفت دانشگاه. خودمو لعنت مي فرستادم كه چرا ماشينم رو نياوردم.
اون روز توي خونه تنها بودم و داشتم درس مي خوندم كه تلفن زنگ زد. مامان بود. توي اين دو ماه كه شيراز بودم حتي يه بار هم بهشون زنگ نزده بودم اما بيچاره مامان تقريبا هر روز زنگ مي زد.
- سلام مامان جون!
- سلام عزيزم. حالت خوبه؟!- هي بدك نيستم. بابا چطوره؟!
- اونم خوبه. رادمان كجاست؟!
- دانشگاست! امروز كلاس داره!
- مهمون مي خواين؟!
جيغي از خوشحالي زدم و گفتم:
- واي مامان عاشقتونم. كي مي ياين؟!
- فردا! من و بابات ميايم.
- مامان؟!
- جانم؟!
- با پرواز مياين؟!
- آره! نه من حوصله ي رانندگي رو دارم نه بابات!
- اه!
- چي شد؟!
- هيچي مي خواستم ماشينم رو بيارين! نمي شه با ماشين من بياين و با پرواز برگردين؟!
مامان يكم فكر كرد و بعد گفت:
- به بابات مي گم ببينم چي ميگه! فعلا كاري نداري؟!
براش بوسي فرستادم و گفتم:
- قربونت خداحافظ!
- خداحافظ!
گوشي رو قطع كردم. از اينكه مامان اينا داشتن مي اومدن خيلي خوش حال بودم. ساعت دو بود كه رادمان اومد. مي خواستم برم تو اتاق كه پشيمون شدم. تا كي بايد از همديگه قايم مي شديم؟!
رادمان با اون چهره ي گرفته جذاب تر به نظر مي اومد. مي خواست بره تو اتاقش كه گفتم:
- مامان و بابام فردا ميان اينجا!
چيزي نگفت و رفت تو اتاقش. نمي دونم شنيد يا نه! اهميتي ندادم و خواستم بقيه ي درسم رو بخونم ولي ديگه حوصله نداشتم. كتاب و دفترمو بستم و لپ تاپمو روشن كردم.
داشتم آهنگ مورد علاقه مو گوش مي دادم. لالايي! دلم خيلي گرفته بود اما نمي تونستم به رادمان بگم واسم بزنه! زنگ درو زدن. درو باز كردم. دريا بود. توي اين مدت با هم خيلي صميمي شده بوديم. دريا يه پسر كوچيك به اسم كيان داشت كه من خيلي دوستش داشتم. كيان هنوز نمي تونست خوب حرف بزنه. مثلا به من مي گفت: " روسا!"
دريا رو به داخل دعوت كردم كه گفت:
- نه ممنون! داخل نميام. مي شه باهم بريم پارك؟! كيان ديوونه م كرده مي گه منو ببر پارك! منم تنهايي حوصله م سر مي ره! آريا(شوهرش) هم كه رفته مسافرت! يه كار اداري داشت!
يكم فكر كردم و بعد گفتم:
- تا يه ربع ديگه آماده مي شم.
تشكر كرد و رفت. منم سريع آماده شدم و رفتم دنبالش. آماده منتظرم بود. كيان پريد بغلم:
- روسا ژون اومدي؟! مي خوايم بليم پالك!
خنديدم و بوسيدمش و روبه دريا گفتم:
- بهتره بريم شهر بازي! منم مي خوام يكم خوش بگذرونم!
دريا سرشو به نشانه ي موافقت تكون داد. وقتي رسيديم كيان رو سوار تاب زنجيري كرديم و به مسئول اون قسمت گفتيم كه بزاره دوبار بچرخه!
خودمون رفتيم كه رنجر سوار شيم. يه خانم ديگه هم كنارمون نشست كه يكم چاق بود و شكمش بين محافظ آهني كه روش بود قرار گرفته بود و خنده دار شده بود. من وسط نشسته بودم و دريا كنارم بود. سه تا پسر هم پشت سرمون بودن. وقتي رنجر اولين حركتش رو انجام داد يكي از اون پسرا با مسخره بازي گوشيش رو گذاشت دم گوشش:
- مامان جون مراقب بچه هام باش! حلالم كن!
اون يكي يه هو داد زد:
- سوسك، سوسك!
يه دفعه يه دختر كه جلومون نشسته بود جيغ زد كه صداي خنده ي همه بلند شد. آخه يكي نبود بهش بگه ديوونه سوسك اگر هم باشه پشت سرماست چطوري مي خواد به تو برسه؟!
بلآخره رنجر حركت كرد و ما بين زمين و آسمون معلق مونديم. نمي دونم از ترس بود يا مسخره بازي كه پسرها همش جيغ مي زدن.
نه اينكه بگم نترسيده بودم ولي بيشتر خنده م گرفته بود. خانمي كه كنارم نشسته بود فكر كنم اسم بيست و چهار هزار پيامبر رو برد. واقعا كه خنده دار بود. تازه وقتي پيامبر ها تموم شدن هي مي گفت:
- خدايا... يا حضرت علي... يا خدا... يا امام حسين... اي خدا... يا امام رضا...
آخه تو كه جنبه شو نداري چرا سوار مي شي؟! داشتم مي خنديدم كه يه دفعه شالم باز شد و نزديك بود از لاي ميله هاي محافظ بيافته. توي هوا گرفتمش كه ديدم پسراي پشت سرمون سوت زدن.
دريا بيچاره كه اولين بارش بود سوار رنجر شده بود چشم هاشو بسته بود فقط و يه چيزايي مي گفت كه صداش به من نمي رسيد چون خيلي شلوغ بود.
بلآخره ايستاد و همه پياده شديم. دريا كه طرف خروجي بود زودتر پياده شده بود. برگشتم و يه نگاه به خانمي كه كنارم نشسته بود انداختم. بيچاره هي سرشو تكون مي داد و با چشم هاي بسته هي مي گفت:
- خدا... خدا... خدا...
تكونش دادم:
- خانم... خانم حالتون خوبه؟!
چشم هاشو باز كرد. كمكش كردم بياد بيرون. بطري آب معدني مو از كيفم درآوردم و بهش دادم. چند جرعه خورد و ازم تشكر كرد.
- شما كه قلبتون ضعيفه نبايد سوار مي شدين!
يه نگاه بهم كرد و بعد گفت:
- اگه مي دونستم اينجوريه نمي اومدم.
خنديدم و گفتم:
- عيبي نداره! خدا رو شكر كه چيزي تون نشد.
روي يه صندلي نشوندمش و با دريا رفتيم سمت جايي كه كيان سوار تاب شده بود. تا ما رسيديم اونم از تاب پياده شد و اومد سمتمون. بوسيدمش و گفتم:
- خوش گذشت شيطون؟!
- آره روسا ژون!
بعد روبه مامانش گفت:
- ماماني شاندويش (ساندويچ) مي خوام.
دريا لپشو كشيد و گفت:
- الهي قربون اون حرف زدنت برم من! بيا بريم واست بخرم.واسه كيان ساندويچ خريديم و خودمون هم پيتزا خورديم. البته كيان نتونست ساندويچ اش رو كامل بخوره و دريا كمكش كرد. كيان هنوز سير نشده بود و مي خواست بازي كنه!
بلآخره وقتي ساعت دوازده شد عزم رفتن كرديم.جلوي آپارتمان ازشون خداحافظي كردم و كليد رو انداختم تو در.وقتي داخل شدم يه لحظه سرم گيج رفت. دود سيگار داشت خفه م مي كرد. به رادمان كه روي كاناپه لم داده بود نگاه كردم.
تلوزيون روشن بود و فوتبال پخش مي شد. با حرص خاموشش كردم و رفتم تو اتاقم و درو محكم بستم. چند لحظه بعد صداي در اتاق رادمان رو شنيدم كه باز و بسته شد.
چون خسته بودم زود خوابم برد. صبح مامان زنگ زد و گفت كه با ماشين من ميان. كلي ذوق كردم و ازشون تشكر كردم و منتظرشون شدم.
ساعت تقريبا يك شب بود كه رسيدن شيراز. رادمان رفته بود دنبالشون و من تو خونه تنها بودم.
وقتي برگشتن ساعت ديگه دو شده بود.با ذوق پريدم بغلشون و بوسيدمشون. مامان كه اشكش لب مشك بود و هي گريه مي كرد. بعد از دوماه اولين بار بود كه روي ماهشونو مي ديدم.
مامانو بابا تو اتاق من خوابيدن و من تو اتاق رادمان و رادمان هم روي يه كاناپه توي هال. بيچاره! ديوار كوتاه تر از رادمان پيدا نكرده بوديم ما! هرچند هرچي بش گفتيم پيش بابا بخوابه و من و مامان هم پيش هم... خودش قبول نكرد!
دو روزي كه مامان و بابا شيراز بودن باهم تقريبا همه جاهاي ديدني شيراز رفتيم.البته خيلي فشرده.رادمان همرامون نمي اومد و همش بهونه مي آورد. ولي من مي دونستم دليل نيومدنش چيه و زياد بهش گير نمي دادم.
مامان و بابا به سرسنگين بودن ما باهم شك كرده بودن ولي چيزي نمي گفتن.بلآخره مامان طاقت نياورد و شب آخر وقتي داشتيم شام مي خورديم گفت:
- روشا؟!
- جونم؟!
يه نگاه به رادمان انداخت و گفت:
- يه اتفاقي بين شما افتاده كه از ما پنهونش مي كنين!
- چيزي نيست زن عمو فقط حجم درس ها زياده امتحانها نزديكه هردومون خسته شديم.
مامان ظاهرا قبول كرد ولي مطمئن بودم كه بابا متوجه ي همه چيز شده بود. صبح روز بعد مامان و بابا رو تا فرودگاه بدرقه كرديم. ناچار با ماشين رادمان رفتيم و موقع برگشتن تنها بوديم. هيچ كدوم حرفي نمي زديم. نمي دونستم اين قهر مسخره كي مي خواد تموم بشه!
داشتم بيرون رو نگاه مي كردم كه توي يه بوتيك يه مانتوي خيلي قشنگ نظرمو جلب كرد. دلم نيومد ازش دل بكنم. از طرفي نمي دونستم چطور بايد به رادمان بگم كه اون مانتو رو مي خوام. بلآخره دلو زدم به دريا و گفتم:
- رادمان همين جا نگه دار!
بدون هيچ حرفي نگه داشت و به من نگاه كرد. پياده شدم و چون يكم از اون بوتيك جلوتر بوديم مجبور شدم يكم پياده برم تا بهش برسم. رادمان هم ماشينش رو يه جا پارك كرد و اومد پيشم.
از فروشنده خواستم كه مانتو رو بهم بده تا پرو كنم. يه مانتوي سرخابي كوتاه خيلي قشنگ بود و مدل جالبي داشت و خيلي بهم مي اومد. ازش خوشم اومد و بدون اينكه نظر رادمان رو بپرسم درش آوردم و رفتم بيرون.
رادمان: خوشت اومد؟!
بي توجه به حرف رادمان رو به فروشنده گفتم:
- آقا چقدر بايد تقديم كنم؟!
فروشنده: قابلي نداره!
رادمان كه عصباني شده بود سريع كارتش رو به فروشنده داد و اونم پول رو از حسابش كسر كرد.يه شال همرنگ مانتو هم خريدم و از بوتيك اومديم بيرون. رادمان هنوز اخم هاش تو هم بود. منم چيزي نگفتم. سوار شدم و برگشتيم خونه.
چون نزديك ظهر بود رفتم تا واسه نهار يه چيزي درست كنم. يكم ته چين مرغ درست كردم و ميز رو چيدم. به نظر خودم خيلي خوش مزه شده بود. رادمان خيلي كم خورد و برگشت تو اتاقش.كوفت بخوري ايشالله! يه تشكر هم بلد نيست. اصلا مگه من كلفت تم؟! از اين به بعد مي دونم باهات چي كار كنم!
آشپزخونه رو مرتب كردم و رفتم تو اتاقم.اونقدر عصباني بودم كه مي خواستم مشتمو بكوبم به ديوار. لپ تاپمو روشن كردم و اسپيكر هاشو وصل كردم و صداشو بردم بالا. آهنگ مورد علاقه م رو گذاشتم. از حرص صداشو زياد كرده بودم كه رادمان هم بشنوه:

يه غريبه با من تو اين خونه ست
كه به تو خيلي شباهت داره

پيرهني كه تنشه مال توئه
جای تو گوشي رو برميداره

همون آهنگي رو كه دوست داشتي
با خودش تو خلوتش مي خونه

ولي با من سرده با اينكه
همه چيزو راجبم مي دونه

اون نمي تونه تو باشي مگه نه
خالي از توفقط جسم توئه

هرجا كه هستي منو مي شنوي
بگو اين سايه هم اسم توئه

منو مي بوسه و بي تفاوته
باورم نمي شه اينه سهم من

ديگه انگار بين ما... چيزي نيست
وقتي لمسم مي كنه مي فهمم

پا شدم كه برم واسه خودم قهوه درست كنم كه ديدم رادمان داره با گوشي ش حرف مي زنه.البته فقط گوشي رو گوشش بود و به من خيره شده بود و معلوم بود همه ي حواسش به آهنگي يه كه داره پخش مي شه. مثل اينكه اونكه پشت خط بود داشت حرف مي زد اما رادمان اصلا حواسش بش نبود. اخم كردم و خودمو مشغول نشون دادم. به خودش اومد و گفت:
- نه قربونت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان منم طهورا mansi1982 , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان من و آقامون , رمان خانه , رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58697

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا