تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل چهارم)



روز بعد قرار بود بريم خونه ي دايي نويد اينا. دلم واسه ساسان و سامان تنگ شده بود. بعد از سال تحويل رفتيم خونه شون! البته ناگفته نماند كه چند ساعت توي ترافيك مونديم از بس شلوغ بود!وقتي سامان و ساسان رو ديدم بي اختيار بغلشون كردم كه ديدم مريم منو كشيد كنار و زير گوشم گفت:- كوفتت بشه! سگ خور!- خب تو هم بغلشون كن! كي جلوتو گرفته؟!بعد رو به سامان گفتم:- سامان مريم بغل مي خواد!سامان خنديد و گفت:- من كه از خدامه!بعد مريم رو بغل كرد. مريم بر عكس من خجالتي بود و عوضش من كلي پر رو بودم! وقتي سامان ولش كرد مريم زير لب يه چيزايي گفت و به من چشم غره رفت. بلند گفتم:- به من چشم غره نزن! مي دونم الآن تو دلت كله قند آب مي كنن!چيزي نگفت كه ساسان گفت:- يه نفر يه فكري هم به حال من بكنه!- گريه نكن ني ني! بيا خودم بغلت كنم!وخنديدم كه ديدم ساسان دنبالم مي كنه. دور هال مي چرخيديم و مي خنديديم. خلاصه بعد از نهار توي هال نشسته بوديم و فيلم نگاه مي كرديم كه گوشي م زنگ خورد. مهسا بود.- جونم؟! عيدت مبارك!- عيد تو هم مبارك! كجايي؟!- خونه ي داييم! تو كجايي؟!- خونه ي خودمون! مي خواستم ببينم اگه وقت داري يكم بريم بيرون! بايد چند تا كتاب بخرم!- اووووه! تو هم وقت گير آوردي؟! مثلا روز عيده! دختره ي درسخون حال بهم زن!- يكي نيست به تو بگه! ديگه خر خون تر از تو هم پيدا مي شه؟!- آره! تو!- پر رو! حالا مياي يا نه؟!به ساعت نگاه كردم.- پنج ميام دنبالت!ساعت پنج شد كه مي خواستم برم بيرون كه يادم اومد ماشين ندارم! مي خواستم ماشين بابا رو قرض بگيرم كه ساسان گفت:- من باهات ميام!از وقتي اومدم نشستم تو خونه حوصله م سر رفت بابا!مريم: منم ميام!سامان: اه! تو ديگه كجا مي ري؟!مريم: تو هم مياي؟!سامان يكم فكر كرد و بعد گفت:- نه! من يكم كار تو خونه دارم!مريم سرشو تكون داد و چند دقيقه ي بعد با هم از خونه زديم بيرون. مهسا اون روز نتونست كتاب بخره! يعني اصلا يادش رفت! به نظر من چون ساسان رو ديد دست و پاشو گم كرد! معلوم بود كه از همديگه خوششون اومده و ديگه... بادابادا مبارك بادا! منو مريم هم فقط به كارهاشون مي خنديديم. آخه مهسا همش هول بود! مثلا وقتي مي خواست پياده بشه پاش به جدول گير كرد. حالا چرا؟! چون ساسان داشت نگاش مي كرد! يا وقتي مي خواست بستني بخوره همه شو مي ريخت رو لباسش! حالا چرا؟! چون ساسان نگاش مي كرد!خلاصه اون روز كلي بهش خنديدم و تيكه بارش كردم اونم فقط سرخ و سفيد مي شد و لبشو گاز مي گرفت!وقتي برگشتيم خونه ساسان اونقدر به دست و پام پيچيد و منتم كرد كه شماره ي مهسا رو بهش دادم.روز چهارم عيد بود كه تو خونه بيكار بودم از رادمان خواستم بياد دنبالم تا باهم بريم بام تهران! خيلي هواشو كرده بودم. هميشه با رادمان مي رفتيم و چند ساعتي رو اونجا مي گذرونديم.
غروب بود كه اومد دنبالم. مي دونستم اون بالا هوا سرده واسه همين لباس گرم پوشيده بودم. وقتي پياده شدم از دهنم بخار مي اومد. با اينكه بهار اومده بود ولي بازم هوا خيلي سرد بود! البته اون پايين به نسبت گرم تر بود!لب پرتگاه ايستاده بودم و شهر زير پام بود! واقعا قشنگ بود! دست هامو باز كردم و يه نفس عميق كشيدم كه احساس كردم دست هام گرم شد.رادمان دست هامو همونطور باز نگه داشته بود و انگشت هاشو توي دستام قفل كرده بود! بازم يه نفس عميق كشيدم. سرشو گذاشت رو شونه ام!خنده م گرفت! مثل فيلم تايتانيك شده بود! با اين تفاوت كه رادمان عاشقم نبود!***از اين بالا به پايين نگاه مي كنم. كل تهران زير پاهامه! يه ندايي توي گوشم بهم مي گه:- تمومش كن روشا! تو ديگه جات اينجا نيست!بازم همون صداست! همون صداي آشنايي كه ديگه غريبه شده! اينبار داد زد:- تمومش كن... تو جرات هيچ كاري رو نداري؟! يه بار براي هميشه تمومش كن! يه بار نشون بده كه مي توني يه كار نيمه تموم رو تموم كني!يه قدم مي رم جلو! فقط يه قدم ديگه مونده كه تمومش كنم! يه قدم و ديگه ...! چشم هامو مي بندم! يه بوي آشنا به مشام مي رسه! بوي عطر يكي كه حاضرم جونمو هم واسش بدم!يه نفس عميق مي كشم! چقدر اين بوي عطر رو دوست دارم!دستامو باز مي كنم. انگار يكي دستاشو تو دستام قفل كرده!***بوي عطر رادمان به مشامم رسيد.چقدر بوش خوب بود! سرمو يكم برگردوندم عقب كه نگاهم به اون چشم ها خيره شد!- رادمان؟!سرشو تكون داد كه يعني بله؟!- اگه من الآن بپرم پايين تو چي كار مي كني؟!- من؟! بزار فكر كنم.اوووووم. واست يه مراسم ختم عالي مي گيرم. آبرو مندانه! هرچي نباشه خواهرمي ديگه! آبرو داريم ما!دستامو از تو دستاش در آوردم و با عصبانيت برگشتم طرفش كه يه دفعه تعادلم رو از دست دادم و نزديك بود بيفتم كه دستمو كشيد و افتادم تو بغلش.محكم بغلم كرده بود كه نزديك بود استخون هام خرد بشه!خودمو بيشتر بهش چسبوندم. يه نفس عميق كشيدمو عطر تنشو تو ريه هام كشيدم.چند لحظه كه گذشت منو از خودش دور كرد و رفت سوار ماشين شد. من اما ترجيح دادم بيرون بمونم. با اينكه هوا سرد بود اما از گرماي تن رادمان داغ شده بودم.چند دقيقه ي بعد پياده شد و كاپشنش رو روي دوشم انداخت. با نگاهم ازش تشكر كردم. بهم يه لبخند زد و دستمو گرفت تو دستش. دست هاي سردم گرم شد. رفت و از توي ماشين گيتارش رو آورد. هميشه من ازش مي خواستم واسم بزنه اما اون شب انگار خودش مي خواست واسم بزنه. وقتي ديدم گيتارش رو آورده روي يه تخته سنگ نشستم و رادمان هم جلوي پام روي زمين نشست.- شاد يا غم؟!درحالي كه ازش فيلم مي گرفتم گفتم:- غم بزن حس شاد نيس!راستي چرا اونجا نشستي؟! لباست كثيف مي شه!بدون اينكه جوابمو بده شروع كرد:چي بگم مثل عشق تو باشهچي بنويسم مثل تو باشهجمله اي نيست واسه حس توآرزومه بگيرم دست توچي بگم مثل قلب تو باشهچي بنويسم مثل تو باشهتو كه مهربوني عشق منتو يي همه ي دنياي منبسته به تو عمر و وجود منبگو با مني هميشه خوب منبگو منو دوسم داري بگو برام مي ميريبگو هميشه هر كجا دستامو مي گيريبگو دوسم داري بگو بگو واسه هميشهبگو هيچوقت دلت ازم دلگير نمي شهاشك گوشه ي چشمم جمع شده بود. حتما دلش واسه آناهيتا تنگ شده بود. سريع پاكش كردم كه چشم رادمان بهش نيفته!- اِ.......! چرا تموم شد؟! بازم بخون!يه لحظه بهم خيره شد و دوباره شروع كرد:مي خوام هنگامه به پا شه.......................فصل تازه اي بنا شههمه ديوار ها بريزن ..................................هر كي عاشقه رها شهلحظه ي خوب نيايش................................دارم از خدا يه خواهشبر سر دلهاي سوخته................................بكشه دست نوازشبكشه دست نوازشگريه كم كن،گريه كم كن...........................پيرهن تازه به تن كناز پرنده پر بگير و.......................................هواي خانه ي من كن نشو خاموش و فراموش كه صداي هم صداييدل دريا رو تو داري تويي معناي رهاييگريه كم گريه كم كن................................پيرهن تازه به تن كناز پرنده پر بگير و .....................................هواي خانه ي من كن هواي خانه ي من كنفيلمو سيو كردم و واسش دست زدم. خنديد و از توي جيبش يه جعبه كادو شده ي كوچيك در آورد و بهم داد.- اين چيه؟!- تولد مبارك!- اوه! ممنون! اصلا يادم نبود! يعني يادم بود اما فكر نمي كردم تو يادت باشه!خنديد. منم خنديدم. يه دفعه يه چيزي يادم اومد:- ديوونه تولد من كه امروز نيست! فرداست!بازم خنديد و به ساعتش اشاره كرد:- ساعت دوازدهه! حالا نمي خواي بازش كني؟!- خودت بازش كن!بازش كرد! يه گردنبد خيلي قشنگ بود. يه پلاك كه اسم خودم بود به دو طرف زنجير وصل شده بود! خيلي ازش خوشم اومد. مي خواستم ازش بگيرم كه سرشو آورد نزديك شونه م! گرماي نفس هاش به زير گردنم مي خورد و ديوونه م كرده بود!هر لحظه منتظر بودم كه منو ببوسه اما اون فقط موهامو با يه دستش برد بالا و بعدش زنجير رو انداخت دور گردنم. بعدش سرشو برد عقب.گر گرفته بودم و فقط به رادمان خيره شده بودم! بعد از چند لحظه سكوت گفت:- بريم ديگه! خيلي دير شده!- نه...با تعجب نگام كرد: چرا؟!- لالايي!خنديد: الان واسه چي؟!- مي خوام بزنم...اينبار چشاش گرد شد... يه چيزايي بلد بودم ولي نه به اندازه ي رادمان... زياد دوست نداشتم... اما حالا مي خواستم بزنم... با تمام وجود. رادمان كه انگار متوجه شده بود شوخي ندارم بدون هيچ حرفي گيتارشو برداشت و اومد كنارم نشست. اول يكم واسم توضيح داد... بعدش گيتارو داد دستم... قرار شد من بزنم و اون بخونه. ولي حتي به خوندن هم نرسيد. خجالت آوره! خيلي سخت بود.من روي يه سنگ نشسته بودم. رادمان وقتي ديد اينجوري نمي شه آروم پا شد و پشتم روي زمين زانو زد.- اِ رادمان لباست كثيف مي شه.يه لبخند قشنگ زد و گفت: حواست به كارت باشه.ولي مگه مي شد؟! من داشتم مي سوختم. از گرماي تنش. از هرم نفساش. و از عشقي كه بهش داشتم. آروم دستمو گرفت و روي سيم هاي گيتار به حركت درآورد. دستاي كوچيكم توي دستاش مثل دست يه بچه بود. دستش داغ نبود. معمولي بود. هه! چرا من فكر كردم بايد بخاطر من دستاش داغ باشه. چرا احساس مي كردم بايد مثل من دستاش بلرزه؟! با هر بدبختي كه بود يكم زدم. ولي زود بيخيال شدم چون واقعا نمي تونستم بزنم.باهم رفتيم سمت ماشينش و سوار شديم! گرماي ماشين و عطر تن رادمان باعث شد چشم هامو ببندم. نفهميدم كه كي خوابم برد! با نوازش دست رادمان روي صورتم بيدار شدم:- رسيديم!خميازه اي كشيدم و گفتم:- داخل نمياي؟!- نه! دير وقته! خداحافظ!پياده شدم و براش دست تكون دادم. كليدو انداختم توي درو رفتم داخل. چند لحظه بعد صداي كشيده شدن لاستيك هاش توي خيابون به گوشم رسيد كه هر لحظه دور تر مي شد!درو باز كردم و رفتم تو.- سلام! من اومدم!مامان روي كاناپه خوابش برده بود و بابا به حساب كتاب هاش مي رسيد. صورت مامانو بوسيدم. بيدار شد:- اومدي؟! چرا اينقدر دير كردين؟! نگران شدم!خندم گرفت. انگار عادتش بود بگه نگرانمه. خب مادر من تو كه نگران بودي چرا خوابت برده؟! اصلا چرا زنگ نزدي؟! بابا از بالاي عينكش به مامان نگاه كرد. عاشق اين طرز نگاه كردنش بودم:- تو كه هميشه نگراني نيلوفر!بعد رو به من گفت:- برو بخواب بابايي! فردا صبح حركت مي كنيم!نمي خوام تو راه چرت بزني! در ضمن تولدت مبارك!بابا خودش مي دونست هميشه تو ماشين مي خوابم ولي هميشه اين جمله رو مي گفت! مامان پا شد پيش دستي هايي رو كه روي ميز بودن جمع كرد و منم رفتم تو اتاقم.با اينكه تو ماشين خوابيده بودم ولي تا سرمو گذاشتم روي بالش خوابم برد!صبح روز بعد با غر غر مامان از خواب بيدار شدم:- پاشو ديگه روشا! دير شد! عمو اينا منتظرن!بي حال رفتم توي حموم و سريع يه دوش گرفتم و پر انرژي اومدم بيرون. وسايلي رو كه واسه اين چهار روز لازم داشتم آماده كرده بودم و گوشه ي اتاق گذاشته بودم. بابا اومد و بردشون توي ماشين گذاشت.نمي خواستم صبحونه بخورم ولي مامان به زور يه ليوان شير و يه تكه كيك بهم داد.ساعت ده بود كه راه افتاديم. وقتي رسيديم جلوي خونه ي عمو اينا رادمان داشت وسايل ها رو تو ماشين مي زاشت!قرار بود عمو اينا با ماشين رادمان بيان. منم كه حوصله ي رانندگي نداشتم و ترجيح دادم مثل هميشه تو راه بخوابم.دايي اينا هم با ماشين خودشون بودن و خاله نازنين هم همراهشون بود. ساسان و سامان و مريم هم توي ماشين ساسان بودن. از اينكه ساسان پيشمون بود خوش حال بودم.نهار رو توي يه رستوران سنتي خورديم و بعد از يه استراحت كوتاه راه افتاديم. جاده ها شلوغ بود و واسه همين دير رسيديم. من كه كل راه رو خوابيده بودم به محض رسيدن مي خواستم برم لب دريا كه زندايي فرزانه گفت:- الآن نرو هوا تاريكه!بزار بچه ها يه كم استراحت كنن بعد با هم برين!ساسان: من خسته نيستم. باهاش مي رم! شما چطور؟!و به بقيه نگاه كرد. رادمان كه توي حياط بود و مريم و سامان هم مي خواستن استراحت كنن!منو ساسان به طرف ساحل رفتيم. هوا تاريك شده بود ولي خيلي قشنگ بود. باد موهامو روي صورتم پخش كرده بود. ساسان روي شن ها نشست و منم كنارش نشستم. هردومون ساكت بوديم كه من گفتم:- از مهسا خيلي خوشت اومده، نه؟!خنديد و گفت:- دختر خوبيه! تا حالا با كسي بوده؟!- خيالت راحت! پاكه پاكه!خنديد. منم خنديدم. با انگشت اشاره ام اول اسم خودم و رادمان رو نوشتم. ولي فكر نمي كردم ساسان متوجه بشه! راستش تو اون تاريكي خودم هم نمي تونستم چيزي كه نوشتم درست ببينم!- خيلي دوستش داري؟!خودمو زدم به نفهميدن:- كيو؟!- عرعر!- حيف نيست با صداي به اين قشنگي عرعر مي كني؟!- اگه تو گوشامو مخملي فرض نكني ديگه عرعر نمي كنم!- خب آره! ولي اون كه دوستم نداره!- بيشتر از خودت مي خوادت! اما مي ترسه بهت بگه؟!- اينارو مهسا بهت گفته؟! دختره ي دهن لق!- نه! مهسا چيزي نگفته! در ضمن، ديگه نبينم به زنم توهين كني ها!با دهن باز خيره ش شدم:- جدي مهسا رو واسه ازدواج مي خواي؟!- پس چي فكر كردي؟!- توي همين چند روزه اين تصميمو گرفتي؟!- توي همون لحظه ي اول!- تو ديگه پاك عقلتو از دست دادي!- حسود!خنديدم و گوشي مو از جيبم درآوردم.هيچ پيامي نداشتم. نمي دونم چرا اما منتظر پيام رادمان بودم.- پاشو بريم. گشنمه!- گشنته يا دلت تنگ شده؟!بهش سقلمه زدم و گفتم:- فوضولي مقوف!خنديد و دست منو كه به سمتش دراز كرده بودم گرفت و بلند شد و توي يه حركت منو از جام بلند كرد و تو بغلش گرفت:- من فضولم هان؟! بهت نشون مي دم!يه حالتي گرفت كه انگار مي خواست پرتم كنه تو دريا. به سينه ش مشت زدم.خنديد و ولم كرد و منم دويدم و اون دنبالم.خلاصه وقتي خسته شديم هردومون با خنده برگشتيم ويلا. ميز شام آماده بود. وقتي روي صندلي نشستم مريم با اخم گفت:- بله ديگه، حمالي مال ماست موش و گربه بازي واسه خانم و آقا!- حسود! سامان پاشو موش رو بدو وون!مريم لبشو گزيد و چيزي نگفت. با خنده بهش نگاه كردم و واسش زبون درآوردم.زن دايي: چرا اينقدر دير كردين؟!- داشتيم حرف مي زديم!زن عمو: در مورد چي؟!به ساسان چشمكي زدم و گفتم:- عشق و اين چيزا!سامان: اووووووو! حالا كدومتون عاشق شده؟!دور از چشم ساسان به سامان اشاره كردم كه يعني ساسان عاشق شده!زن دايي: خدا رو شكر يعني ساسان عقلش سرجاش اومده؟! حالا دختره كي هست روشا؟!لبمو گاز گرفتم و به ساسان نگاه كردم. با سر بهم اجازه داد.- دوستمه زن دايي!دايي نويد خنديد:- پس اين دامو تو واسش پهن كردي وروجك؟!- اِ.... ! به من چه دايي؟! خودش عاشق شده!رادمان: حالا اين دوستت كي هست؟!- يعني تو نمي شناسيش؟!رادمان: مهسا؟!ساسان: مهسا خانوم!مريم دستشو گرفت جلوي دهنش كه يعني داره حالش بهم مي خوره و يه اداي مسخره درآورد!سامان: چه زود خودشو مي اندازه وسط! حالا اسمش چيه؟!- مگه نشنيدي گفت مهسا؟! اِ! ببخشيد مهسا خانوم!زن دايي: اهل كجاست؟! پدر و مادرش كي ان؟!مامان: فكر كنم من بشناسمش! مادرش خواهر يكي از دوستامه!- راست مي گي مامان؟!زندايي: يكي به سوال هاي من جواب بده! نا سلامتي دارم مادر شوهر مي شم ها!- چشم زندايي جون! نام: مهسا! نام خانوادگي: شريفي! نام پدر: حميد! نام مادر:حميرا! سن: بيست و يك سال! روز تولد: هشت آبان! رنگ چشم: قهوه اي تيره! رنگ مو: مشكي! رنگ پوست: سفيد! بيني: سربالا! لب: قلوه اي! قد: 170-175 وزن: شصت و پنج كيلو گرم! محل سكونت: تهران! چند سال پيش خواهر دوقلوش توي دريا غرق شده! مادرش خانه دار و پدرش كارمند بانكه! خودشم خيلي نجيب و سربه زيره! چيز ديگه اي هم مونده؟!به قيافه ي همه شون نگاه كردم. همه شون خوش حال بودن به جز عمو و زن عمو! از وقتي كه گفتم خواهر دوقلوش رو از دست داده يه جورايي شده بودن. توي همين فكر ها بودم كه خاله نازنين با كيك اومد تو هال و شروع به خوندن كرد:- تولد تولد تولدت مبارك!دستامو بهم كوبيدم:- آخ جون! همه بهم خنديدن. اون شب خيلي شب قشنگي بود و همه خوش حال بوديم.ويلاي عمو اينا توي يه شهر خيلي كوچيك بود. به نظر من اصلا شهر نبود. مردم توش گاو و گوسفند هم داشتن.از ويلا كه رفتيم بيرون رادمان جلوي يه بانك نگه داشت. بانك جايي بود كه دور و اطرافش علف بود! واقعا خنده دار بود! خونه ها با فاصله از هم بودن و بينشون علف زار يا بهتره بگم لجنزار بود!منو مريم پياده شديم. مي خواستم از حسابم پول بردارم. كارت رو از توي كيفم درآوردم كه نزديك بود كيفم بيفته! تا كيفو گرفتم كارت ازدستم افتاد و نمي دونم يه دفعه اون گاو از كجا پيداش شد كه كارتمو نوش جون كرد!با تعجب بهش نگاه كردم! يا دندون هاش آهني بود يا كارتو قورت داده بود!شنيده بودم انسان همه چيز خواره! اما انگار اين گاو شوخي ش گرفته بود!همونجوري نگاش مي كردم كه مريم يه هو از ترس با جيغ فرار كرد و رفت تو ماشين. خوشبختانه بجز ما كسي اون اطراف نبود.طفلكي كارتم! كوفتت بشه!رادمان با خنده از ماشين پياده شد و به سمتم اومد. منكه قفل كرده بودم! لعنت به اين شانس! يه هو ديدم رادمان داره دم گاو رو تكون مي ده!- هووو! رواني چي كار مي كني؟! جفتك مي اندازه ها!- حرف نزن دستتو بگير زير دهنش الآن پول مي ده بيرون!- مواظب باش از اون پشت بستني قيفي نده بيرون!بلند خنديد. من كه هنوز از دست آقا گاو عصباني بودم حالا اين رادمان هم بهش اضافه شده بود! ديگه سامان و ساسان هم اومده بودن بيرون و مي خنديدن!هيچ وقت خاطره ي اون شهرو فراموش نمي كنم! واقعا شهر مزخرفي بود! روستايي به اسم شهر!من كه ديگه حال خريد نداشتم و برگشتيم ويلا. وقتي قضيه رو واسه بقيه گفتيم همه خنديدن و من بازم حرص خوردم.سه روز بعد به تهران برگشتيم و واسه سيزده بدر رفتيم ويلاي فشم عمو اينا! مريم و سامان با هم سبزه هاشونو گره زدن و ما مسخره شون كرديم. سامان فرداش برگشت آلمان و من و رادمان و با هم برگشتيم شيراز.مهسا مي خواست يه كم بيشتر بمونه. البته منم روز اول دانشگاه نرفتم و موندم تو خونه و خوابيدم.بعد ازظهر بود كه پروين اومد پيشم. ظاهرا آقاي باوقار ازش خواستگاري كرده بود.بهش تبريك گفتم. به نظرم به هم مي اومدن. شهروز پسر خوبي بود و مطمئن بودم با هم خوشبخت مي شن!درس ها دوباره شروع شده بود ولي اينبار تلاش من بيشتر بود. سيما و پدر سروش برگشته بودن و سروش باز م تنها شده بود. امتحان ها شروع شده بود و هم من و هم رادمان سخت مشغول درس خوندن بوديم.اون روز خودمو واسه امتحان آخر آماده مي كردم كه دريا بهم زنگ زده بود و گفته بود كه نزديك غروب با هم بريم خريد. انگار عروسي خواهرش بود! آماده شدم و از خونه زدم بيرون. تا درو باز كردم خانم شادي هم درو باز كرد. محلش ندادم و از جلوش رد شدم كه گفت:- روشا خانم؟!برگشتم و نگاش كردم و خيلي جدي گفتم: - بله؟!يكم اين دست اون دست كرد انگار مي خواست سخت ترين حرف زندگي شو بزنه:- من يه معذرت خواهي به شما بدهكارم! راستش در مورد شما بد فكر مي كردم.انگار اولين باري بود كه از كسي عذرخواهي مي كرد.- خواهش مي كنم! من از شما ناراحت نيستم!يه دفعه حالت چهره ش عوض شد! ديگه اون خشم رو نداشت. ديگه سرد نبود! به نظرم دوست داشتي اومد! لبخندي بهم زد و گفت:- مي دونستم دختر مهربوني هستي!بهش لبخند زد و زنگ آپارتمان دريا اينا رو زدم.كيان درو باز كرد:- سلام روشا جون!ديگه ياد گرفته بود اسممو درست بگه!- سلام وروجك! حالت خوبه؟! حسابي خوشتيپ كردي ها!- مي خوام مخ بزنم!دهنم باز موند! خدايا كيان سه ساله هم مي خواست مخ بزنه! صداي دريا رو شنيدم:- كيان؟! چرا اونجا واستادين؟! بياين تو ديگه!رفتم داخل و كيان درو بست. روي يه كاناپه لم دادم و شروع به غر زدن كردم:- ترو خدا تو ديگه نياز نباشي! يه بار باهاش رفتم خريد واسه هفت پشتم بس بود!- غر نزن!بعد از اتاق در اومد و گفت:- بريم؟!- بابا گدا مياد خونه ي آدم بهش يه ليوان آب مي دن!خنديد و گفت:- لوس نشو! بريم ديگه!- شنيده بودم اصفهاني ها خسيسن! تو ديگه چرا؟!- چرت و پرت نگو! چي ميخواي كوفت كني؟!- خيلي ممنون! من سيرم!خنديد. منم پا شدم و دست كيانو گرفتم:- چندتا شماره نوشتي؟!- من كه بلد نيستم روشا جون!دريا: كيان! روشا جون نه! خاله! هزار بار بهت گفتم ها!كيان كلافه گفت:- باشه بابا! خاله جون منكه بلد نيستم بنويسم!- پس چه جوري مي خواي باهاشون دوست بشي؟! بايد به دخترا شماره بدي ديگه!يكم نگام كرد و بعد دستشو مشت كرد و شصتشو بهم نشون داد.دريا: بي تربيت! چي كار مي كني؟!كيان: خب منكه بلد نيستم بنويسم. اينجوري مي كنم كه مخشونو بزنم!بلند بلند خنديدم:- اينو كي بهت ياد داده؟!- خودم از اون پسره ياد گرفتم. اون شب كه رفتيم شهر بازي واسه دختره اينجوري كرد!و باز شصتشو بهم نشون داد. دريا دستشو گرفت و گفت:- بيا بريم تا آبرومونو بيشتر از اين نبردي! از دست تو چي كار كنم من؟!من هنوز مي خنديدم.دريا: زهر مار! بيا ديگه!سرمو به نشانه ي تاسف تكون دادم:- وقتي مادر اينجوري فحش بده پسر بهتر از اين نمي شه كه!دريا هولم داد بيرون كه گفتم:- بي حيا! داره بزور بيرونم مي كنه!- حرف زيادي نزن!بلآخره راه افتاديم. خوش بختانه دريا زياد مشكل پسند نبود و زود لباس دلخواهش رو پيدا كرد. لباسش خيلي سنگين و پوشيده بود و خيلي هم بهش مي اومد. توي رستوران بوديم كه متوجه ميز كناري مون شدم. يه كم كه دقت كردم فهميدم فرهاده! واي اين پسره ي چندش! اصلا دوست نداشتم منو ببينه! با يه دختربد تر از خودش بود! نمي دونم نيما چرا اصلا با اين دوست شده بود؟! هيچ ربطي به هم نداشتن!با دريا اشاره كردم كه زود بريم. بلند شديم داشتيم مي رفتيم بيرون كه فرهاد مارو ديد. مي خواستم بهش توجهي نكنم. اما ديگه دير شده بود و صدام كرد:- روشا؟!برگشتم و يه لبخند كج بهش زدم و مثلا تازه ديدمش:- اِه! تو هم اينجايي؟!- سلام! معرفي مي كنم! نامزدم سانا. سانا جون ايشون هم روشا خانم هستن!سانا يه تابي به سر و گردنش داد و گفت:- چه اسم سختي داري روشا جون! معني ش چي مي شه؟!روشا كجاش سخته؟! يه لبخند زوركي زدم و بالحن خودش گفتم:- قشنگي ش به همين سختي شه!! سختيش هم به اينه كه برگردي و معني ش رو پيدا كني! البته اگه شعور شخص بالا باشه ديگه پيدا كردن معني ش سخت نيست! توهين نباشه اما من دوست دارم اسمم حد اقل معني داشته باشه نه اينكه معني ش: " سهل و آسان" باشه!سانا يعني: سهل، آسان!با اينكه خودم معني اين چرت و پرتا رو كه بلغور كردم نفهميدم اما معلوم بود سانا داره حرص مي خوره!به فرهاد نگاه كردم و گفتم:- خب فرهاد جون! اميدوارم خوش بخت بشيد!فرهاد كه دهنش باز مونده بود يه سري تكون داد و من سريع دست كيان و گرفتم و با دريا از رستوران زديم بيرون.دريا: خوشم اومد! خوب ضايع ش كردي! سانا! ايششششش!- حرص نخور جوش مي زني!سوار ماشين من شديم و برگشتيم خونه. تا ما رسيديم ماشين رادمان هم از اون طرف خيابون اومد و درست روبه روي ماشين من پارك كرد و يه بوق واسم زد.كيان سريع دويد طرف رادمان:- سلام رادي!دريا: اوا! خاك به سرم! رادي ديگه چيه كيان؟! عمو رادمان!دريا: اوا! خاك به سرم! رادي ديگه چيه كيان؟! عمو رادمان!كيان و رادمان دستاشونو به هم كوبيدن و با هم گفتن:- ما كه با هم اين حرفا رو نداريم!- سلام! كجا بودي؟!رادمان: برعكس شده! عوض اينكه من بپرسم خانم كجا بوده ايشون باز پرسي مي كنن!- مگه نمي بيني؟! رفته بوديم خريد!و بسته هايي كه دستم بود رو بالا گرفتم. رادمان سرشو تكون داد:- طفلكي عمو! خبر نداره پول بي زبونش چه طوري خرج مي شه!- تو نگران عموت نباش! حرف رو هم عوض نكن! كجا بودي؟!- اي بابا! ب
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , دنیای رمان - رمان منم طهورا mansi1982 , دنیای رمان , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان من و آقامون , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان خانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58696

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا