تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل پنجم)



بهش گفتم:" چرا آقاجون؟! مشكلي هست؟!" يه كم فكر كرد و بعد گفت: " آذر، كار و بارم تو بازار اصلا خوب نيست! همه ي كارها به هم ريخته! ايران تحريم شده و اوضاع بازار خرابه! يه از خدا بي خبر هم هرچي داشتم و نداشتم رو به باد داده! نمي خواستم بهت بگم كه نگران بشي! همه ي سعي مو كردم كه گيرش بيارم اما طرف از ايران خارج شده!" ديگه نمي دونستم چي پيش مي ياد! واقعا اوضاع خراب شده بود! آقاجون تقريبا همه ي كارگرها رو اخراج كرد. خدابيامرز با همون نداري به همشون يه كمكي كرد و فرستادشون كه برن! خيلي ناراحت بود! من كه ديگه گريه م گرفته بود. فقط زينت و آقا عبدالله كه شوهر زينت بود مونده بودن. آقاجون كه ديگه اوضاع مالي ش خراب شده بود و از بس ناراحت بود قلبش مريض شده بود. منم هيچ كاري از دستم بر نمي اومد. عجيب بود كه توي اين مدت با اون وضع اقتصادي ايران و اون درگيري ها وضع آقا جمشيد توپ شده بود. فريد كه اصلا نمي اومد كه بپرسه با تو چه حاليم. عمه م هم كه اصلا يادش رفته بود برادري داره. فقط يه بار كه آقاجون حالش بد شده بود اومد پيش آقاجون و همه ش گلايه كرد كه چرا ارث پدري شو فروخته و حالا به اين وضع افتاده؟! آقا جون هم هيچي بهش نگفت! عمه هم ده دقيقه ي بعد پا شد و گفت كه بايد بره فريده دخترش تو خونه تنهاست! اصلا هم حرفي از فريد به من نزد و حتي باهام خداحافظي هم نكرد! منم كه توي اون اوضاع و احوال فكر فريد نبودم چيزي نگفتم. هيچ وقت يادم نمي ره اون روز رو! توي حياط بودم و به گل هاي زينت آب مي دادم. كارم فقط همين بود! آقا جون هم كه خدابيامرز يه گوشه افتاده بود و فقط غصه مي خورد. ديگه كارم داشت تموم مي شد كه ديدم دارن در مي زنن. چادرمو سر كردم و رفتم كه درو باز كنم. عمه م بود. اومد تو و يه نگاه به من انداخت و رومو بوسيد و گفت كه آقاجون كجاست؟! منم بهش گفتم توي اتاقشه. عمه م رفت تو پيش آقاجون و منم رفتم توي اتاقم. نمي دونم چقدر گذشته بود كه صداي آقاجون بلند شد: " چي؟! مگه دختر من بازيچه ي دست شماست؟! به فريد مي گيد همين فردا مياد و دست زنشو مي گيره و مي بره خونه ش!" صداي عمه م كه بلندتر از آقاجون شده بود به گوشم رسيد:" يعني چي داداش؟! خب نمي خوادش، زور كه نيست! من هرچي با هاش حرف زدم گفت نمي خوام." " مگه آذرنوش چي كار كرده؟! نجيب نيست كه هست! درس نخونده كه خونده! خونه دار نيست كه هست! آشپزي بلند نيست كه بلده!" " مگه من مي خوام بگيرمش؟! خب پسره خوشش نيومده ديگه! همين كه گفتم! والسلام!" تا حالا نديده بودم عمه م با صداي بلند با آقاجون حرف بزنه! عمه م اين حرفا رو زد و رفت. مونديم منو آقاجون! باورم نمي شد كه فريد باهام اينكارو كرده باشه! ديگه ازم هيچي نمونده بود. اونقدر گريه كردم كه از حال رفتم. وقتي چشم باز كردم زينت با نگراني نگام مي كرد. بيچاره انگار چند سال پيرتر شده بود! با ديدن من كه چشم هامو باز كردم بلند گفت:" خدايا شكرت! آقا،آقا! آذر خانوم به هوش اومد!" زدم زير گريه. آقاجون اومد تو. سرمو نوازش كرد و گفت كه چيزي نيست و من بايد قوي باشم. اما خودش چي؟! همون شب آقاجون تو خواب سكته كرد و رفت... ديگه تنهاي تنها شده بودم. يه دردي داشتم كه درمون نداشت. آقا جون كه رفت ديگه دنياي منم با خودش برد. اگه يه ذره اميد داشتم ديگه اونم مرد!» خانم شادي يه نفس بلند كشيد و گفت: - خسته شدي! برو استراحت كن! با لبخند گفتم: - نه! من خوابم نمياد! مي خوام بقيه شو بشنوم! البته اگه خسته نشدين! به ساعت نگاه كرد. منم نگاه كردم. يك و نيم بود. خانم شادي گفت: - چقدر حرف زديم! منم ديگه خسته شدم. بقيه شو بعدا واست مي گم! سرمو تكون دادم: - هرطور كه راحتين! شب بخير! خانم شادي رفت و منم رفتم كه بخوابم. ولي مگه خوابم مي برد؟! مدام به رادمان فكر مي كردم. چرا بدون اينكه ازم توضيح بخواد رفت؟! اصلا چرا رفت؟! مگه واسش مهم بودم؟! اونكه منو نمي خواست، اونكه عاشقم نبود! چرا؟! چرا رفت؟! آخه رادمان كجا رفتي؟! روي تخت نشستم و زدم زير گريه! يه گريه پر درد! يه گريه ي تلخ... *** يه گريه ي تلخ! تموم زندگي م همينه! خدايا جراتش رو بهم بده! بزار يه بار واسه هميشه تمومش كنم! تمومش كن اين بازي رو! ديگه نمي خوام اين بازي رو ادامه بدم! چرا دست از سرم بر نمي داره؟! چرا اين صدا ولم نمي كنه؟! چي از جونم مي خواد؟! خسته شدم. چقدر ديگه بايد تحمل كنم؟! كاش يه نفر ديگه نقشمو بازي مي كرد! يه راه هست! اشك هامو پاك مي كنم و بلند مي شم. بازم به زير پام نگاه مي كنم! اينبار ديگه بايد تمومش كنم. بازم اون صداي لعنتي مثل ناقوس مرگ بهم مي گه كه تمومش كنم. ديگه هيچي مهم نيست و... *** ديگه هيچي مهم نيست! حتي اگه رادمان برگرده! ديگه هيچي واسم مهم نيست! اينا رو مي گفتم و توي اتاق رژه مي رفتم. اينقدر تكرارشون كردم كه واقعا چيزي برام مهم نباشه اما با اينكه همش تكرارشون مي كنم خودم هم باورشون ندارم! مگه مي شه كه رادمان واسم مهم نباشه؟! امروز صبح سروش پرواز داشت اما من نرفتم فرودگاه. حتي خونش هم نرفتم. صبح دانشگاه بودم. از همونجا بهش زنگ زدم و باهاش خداحافظي كردم. رفتم و طبق معمول ته كلاس پيش پروين و مهسا نشستم. مهسا با هيجان گفت: - ديروز زندايي ت زنگ زده بود خونه مون! اونقدر فكرم مشغول بود كه بي هوا گفتم: - خونه ي مادر بزرگت؟! - نه ديوونه! خونه ي خودمون! تهران! - آها! - نمي پرسي واسه چي؟! بي حوصله گفتم: - واسه چي؟! پروين: واسه خواستگاري! پسردايي محترم شما! آقا ساسان! از شنيدنش تعجب نكردم. حوصله ي خوشحالي رو نداشتم. با اين حال سعي كردم خودمو بزنم به خوشحالي! مهسا رو بوسيدم و بهش تبريك گفتم. پروين: من و مهسا كه شوهر كرديم. تو مي خواي چي كار كني؟! - وا! همچين مي گي انگار هدف آدم از زندگي فقط ازدواجه! خنديد و گفت: - نه ديوونه! منظورم اينه كه بين ما فقط تو مجردي! - آهان! مهسا: آهان و مرض! از صبح كه اومدي فقط مي گي آهان! - مهسا سربه سرم نزار! پروين: راست ميگه سربه سرش نزار باز سگ شده! با رادمان حرف زدي؟! - فرصت حرف زدن بهم نداد! قضيه رو واسه شون تعريف كردم و اونام بهم دلداري دادن! سر كلاسه هام كه فقط حواسم به رادمان بود! الآن هم كه دارم توي خونه راه مي رم و هي فكر مي كنم! اه! بايد يه كاري بكنم! اگه تنها بمونم بيشتر حوصله م سر مي ره! زنگ زدم به نياز! خواب بود! به ساعت نگاه كردم. ساعت پنج بود. - الو! بفرمائيد! - سلام نياز خوبي؟! - اوه! روشا چرا مزاحم مي شي؟! خواب بودم! - ديگه بايد بيدار مي شدي! - جونم كاري داري؟! - بريم بيرون! - كجا؟! - نمي دونم! يه جايي بريم ديگه! حوصله م سر رفته! يكم فكر كرد و بعد گفت: - اوكي! آماده باش ميام دنبالت بريم حافظيه! - نه! من ميام! - باشه! من ميرم آماده بشم. خداحافظ! - خداحافظ!
گوشي رو قطع كردم و سريع دوش گرفتم و آماده شدم. يك ساعت بعد جلوي خونه شون بودم. از توي ماشين بهش زنگ زدم و گفتم بياد پايين. منتظرش بودم كه دروازه شون باز شد و ماشين نيما اومد بيرون. پياده شدم و رفتم طرفش. اونم پياده شد: - به به! بلآخره يادت اومد دوتا دوست هم داري؟! - سلام. - ببخشيد بانو! سلام عرض شد! خب حالا بگو ببينم يادت اومد دو تا دوست ديگه هم داري؟! - نيما بخدا درسها نمي زاره فكر رفيق بازي باشم. - تو كه راست مي گي! خنديدم و به نياز كه از در اومد بيرون نگاه كردم. - چيه نيما؟! باز جك گفتي كه روشا داره مي خنده؟! نيما: نه بابا! اين خودش دلش زيادي خوشه، از وقتي اومده داره مي خنده! غم نداره كه تو دنيا! توي دلم به حال خودم خنديدم. واقعا من هيچ غمي نداشتم؟! - حالا همچين مي گه غم نداره انگار خودش چقدر بدبخته! چيه پير پسر؟! زنت ندادن كه اينقدرغمگيني؟! - آخ! دست رو دلم نزار كه خونه! اين خواهر ما هم به هيچ دردي نمي خوره! فقط فكر مانيكور ناخن هاش و دكلره موهاشه! خفه كرد اين خودشو با آرايش! بعد به من اشاره كرد و روبه نياز گفت: - يه كم ياد بگير! اصلا آرايش نكرده! مگه داري مي ري عروسي؟! نياز كيفشو كوبيد رو شونه ي نيما و گفت: - كجا مي خواستي بري؟! برو بزار ما هم بريم ديگه! از بس حرف زدي سرمونو بردي! بلآخره نيما رفت و من و نيازم رفتيم حافظيه. نياز مي خواست تفالي به حافظ بزنه اما من نمي خواستم. يه جورايي مي ترسيدم. مي ترسيدم كه حافظم نا اميدم كنه! نياز: آدمي به مسخرگي تو نديده بودم! اين همه راه اومديم حالا مي گي نمي خواي فال بگيري؟! من كه فقط واسه فال گرفتن ميام اينجا! بهش چشم غره رفتم. نياز پيشنهاد داد بريم سينما اما من كه اصلا حوصله شو نداشتم. خودمم نمي دونم هدفم از بيرون اومدن چي بود! پيچيدم و از ته كوچه به طرف يه پارك كه خيلي خلوت بود راه افتادم. پياده شديم و رفتيم تو پارك. مثل هميشه هيچ كس اونجا نبود و شايد گهگداري يكي رد مي شد. روي يه نيمكت نشستم كه نيازم كنارم نشست. هردومون ساكت بوديم كه نياز يه دفعه انگار از يه چيزي عصبي بشه گفت: - اه! تو ديوونه اي منم مثل خودت ديوونه كردي! من اينقدر به خودم رسيدم و خوشگل كردم كه بيام اينجا درختارو نگاه كنم؟! چيه مثل ماتم زده ها اينجا نشستي؟! بابا پاشو بريم يه جاي ديگه! حد اقل يه پارك خوب هم ما رو نبردي! اومديم گورستون! پا شو ديگه! درحالي كه به غرغرهاش گوش مي دادم پا شدم. راست مي گفت! اگه من مي خواستم زانوي غم به بغل بگيرم كه توي خونه مي نشستم. ولي چي كار بايد مي كردم؟! نمي تونستم از فكر رادمان بيرون بيام! با هم رفتيم و خيابون ها رو متر زديم. بعدش رفتيم و دو تا ساندويچ گرفتيم و خورديم. پيشنهاد نياز بود دلش ساندويچ مي خواست!منم موافقت كردم. بعدش هم رفتيم شهر بازي. نياز عين بچه ها مي خواست سوار همه چيز بشه! اما من حالشو نداشتم. ولي با اصرار هرجا مي رفت منم مي رفتم. داشتيم از شهر بازي مي اومديم بيرون كه يه دفعه نياز گفت: - اِه! آناست! بيا بريم پيشش! وبدون اينكه منتظر جواب من بشه رفت سمت آناهيتا و پسري كه همراهش بود. منم به ناچار پشت سرش راه افتادم. آناهيتا: سلام روشا جون! خوبي؟! به آنا و پسري كه كنارش ايستاده بود و دستشو گرفته بود نگاه كردمو سلام آرومي دادم. كاش رادمان اينجا بود و اين دوتا رو مي ديد. آخه مگه اين دختره ي ... ارزش دوست داشتن رو داشت؟! نياز يه كم با آنا حرف زد و بعد از شهربازي رفتيم بيرون. نياز رو جلوي خونه شون پياده كردم. وقتي مي خواست پياده بشه يه نگاه به من كرد و گفت: - اصلا بهم خوش نگذشت! ديگه باهات نميام بيرون! مثل مرده هايي! بعد پياده شد و با خنده گفت: - ديوونه! شوخي كردم! امشب عالي بود! با اينكه حتي يه پسر هم بهمون گير نداد! خنديدم و گفتم: - من ديوونه م يا تو؟! - تو! بيا تو ديگه! بخدا نيما هم خوشحال مي شه! سرمو تكون دادم و گفتم: - چقدر اصرار مي كني؟! ايشالله يه وقت ديگه! خداحافظ! بعد واسش يه بوق زدم و پامو روي پدال گاز كوبيدم! با اينكه امروز خيلي سعي كردم از فكر رادمان بيام بيرون اما نتونسته بودم! آخ! يعني الآن كجا بود؟! هرچه قدر سعي كردم از نياز درمورد آناهتيا بپرسم نتونستم! انگار مي ترسيدم. مي ترسيدم چيزي رو كه دوست ندارم بشنوم. نمي خواستم به اين چيزا فكر كنم. سعي كردم بخوابم. خوشبختانه اونقدر خسته بودم كه زود خوابم برد. صبح با صداي زنگ آپارتمان بيدار شدم. كيان بود. واسم كيك آورده بود. صورتشو بوسيدم. - روشا جون مامانم اينو داده! - دستت درد نكنه كيان جون! بيا تو ديگه! كيان رفت و منم يكم از كيكي رو كه دريا درست كرده بود گذاشتم دهنم. نمي دونم چرا اما دلم خواست كه بقيه ي جريان زندگي خانم شادي رو بدونم. مانتومو پوشيدم و رفتم بيرون.زنگ آپارتمانشو زدم كه درو باز كرد و بهم لبخند زد: - سلام عزيزم. بيا تو! بي تعارف رفتم تو و روي يه مبل نشستم. خانم شادي: ديروز فرودگاه نرفتي؟! - راستش نه! نمي خواستم با سروش روبه رو بشم. من همه ي حرفامو بهش زده بودم. اميدوارم خوش بخت بشه! من كه ظاهرا نيستم. - تو با سروش زوج خوبي مي شدين! نخواستم بيشتر درموردش حرف بزنم. - راستش من اومدم كه بقيه ي سرگذشتتون رو بدونم! واسم چاي آورد و روبه روم نشست و گفت: «- تا اونجايي واست گفتم كه آقا جون رفت و من و با يه دنيا درد جا گذاشت. مي دوني از همه بدتر چي بود؟! اينكه من سه ماهه باردار بودم. قبل از مرگ آقاجون مي دونستم اما جرات گفتنش رو نداشتم و همه ش منتظر بودم كه فريد نامرد بياد و منو عقدم كنه! اما اون نامرد نيومد كه نيومد. حتي واسه مراسم آقاجون! جاي شكرش باقي بود كه خونه مال خودم بود و حداقل يه سرپناه داشتم. زينت و عمو عبدالله به قول خودشون واسه اينكه نون خور اضافي نباشن از اونجا رفتن. طفلكي ها كه خودشون هيچي نداشتن و دردي از من دوا نمي كردن. رفتن كه واسم بار غم نباشن. زينت نمي دونست من باردارم وگرنه تنهام نمي زاشت! بيچاره با هربدبختي كه بود مي خواست بمونه اما من دوست نداشتم بمونن! حالا كه آقاجون رفته بود ديگه كسي نبايد مي موند! تازه بعد از رفتنشون بود كه فهميدم قضيه از چي قراره! ديگه بد تر از اين نمي شد. تنهاي تنها شده بودم. فكرشو بكن. يه زن جوون با يه بچه توي شكمش و يه خونه ي درندشت. شبها رو چه جوري صبح مي كرد؟! تا خود صبح كابوس مي ديدم. مي خواستم از فريد انتقام بگيرم. اما مگه مي تونستم؟! وا گذارش كردم به خدا! اما اينجوري كه نمي شد! بايد يه كاري واسه خودم پيدا مي كردم! اون موقع طوري نبود كه به اين راحتي واسه زنا كار پيدا بشه. اما به هر بدبختي كه بود چون مثلا تحصيل كرده بودم تونستم توي دفتر يه وكيل كار پيدا كنم. منشي دفترش شده بودم. يه وكيل جوون! به اسم بابك شكوهي! وكيل خوبي بود و متقاضي زياد داشت! كارم خوب بود اما من كه حامله بودم و اگه اون مي فهميد اخراجم مي كرد. اون اصلا نمي دونست كه من ازدواج كردم! شكمم هم كه داشت بزرگتر مي شد ولي من بروي خودم نمياوردم. فوقش اخراجم مي كرد ديگه. يه روز اتفاقي بهم گفت كه با من ازدواج كن! الحق كه اگه مشكلي نداشتم سريع قبول مي كردم. هم پولدار بود و هم خوشگل و خوشتيپ اما من كه نمي تونستم. بهش گفتم كه نمي شه! گفت من مي دونم نامزد داشتي و ولت كرده! اما واسم مهم نيست! تو دلم گفتم كه نمي دوني نامزد نامردم چه بلايي سرم آورده! وقتي ديدم زياد اصرار مي كنه بهش موضوع رو گفتم. وقتي بهم گفت كه واسم مهم نيست ديگه دهنم باز موند! دستمو گرفت و گفت: " تو گناه نكردي! اون شوهرت بود! فقط بايد زودتر ازدواج كنيم. نمي خوام خانواده م بدونن كه اين بچه مال من نيست!"خلاصه يه سال بعد از انقلاب بود كه با هم ازدواج كرديم. خانوادش خيلي خوب بودن و منو قبول كردن. مادر شوهرم خدابيامرز كه فرشته بود. يه خواهر بزرگتر از خودش به اسم بهار داشت كه ازدواج كرده بود و اصفهان زندگي مي كرد. زندگي خوبي داشتيم. هفت ماه بعدش بچه م به دنيا اومد و بابك به خونوادش گفت كه بچه هفت ماهه به دنيا اومده! اونام قبول كردن و چيزي نگفتن. بچه م دختر بود! گيلدا!» اسم دخترشو گفت و يه قطره اشك از چشمش اومد و به قاب بزرگي كه روبه روش بود خيره شد. عكس يه دختر فوق العاده زيبا بود! چقدر دوست داشتني بود! وسط يه زن ومرد جوون بود! هر سه تاشون زيبا بودن! منم گريه م گرفته بود. با بغض گفتم: - اگه واسه تون سخته من اصراري ندارم! يه لبخند زد و گفت: «- نه! چيزي نيست! من و گيلدا و بابك يه زندگي خوب داشتيم. آروم و بي دردسر! اما زمونه چشم ديدنش رو نداشت. گيلدا هفده سالش شده بود! دوازده سال پيش بود. با بابك و گيلدا رفته بوديم ديزين! توي راه برگشت تصادف كرديم و بابك و گيلدا منو واسه هميشه تنها گذاشتن. بازم من موندم و غم! منو بيچارگي! يه آن به خودم اومدم ديدم هركي كه واسم عزيز بوده تركم كرده! هر روز كارم بود كه برم سر قبرشون! ديوونه شده بودم. روز اول كه به هوش اومدم توي يه بيمارستان بودم. بلافاصله يادم اومد چي شده و از جام پريدم. يه پرستار جلومو گرفت و سرم داد زد. خودمو به در و ديوار مي كوبيدم. چند ماهي توي بيمارستان رواني بستري شدم تا بلآخره راضي شدن منو ببرن سر قبرشون. سر خاك بابك آروم بودم و فقط بهش گفتم كه راحت بخوابه! اما واسه گيلدا، طفلكي بچه م بدون اينكه پدر واقعي شو بشناسه رفته بود! واسش لالايي خوندم! آخه دوست داشت! هميشه واسش مي خوندم!» خانم شادي اينا رو با گريه مي گفت. منم گريه م گرفته بود. وقتي ديد منم دارم گريه مي كنم اشك هاشو پاك كرد و گفت: « بابك كه رفت همه ي اموالش موند واسه من! خانواده ش هم كه هيچ چشمي به مالش نداشتن. منم بيشتر پولها رو دادم به يه يتيم خونه!» - چي به سر فريد اومد؟! يه آه عميق كشيد و گفت: - بعد ها از زبون فريده، خواهرش شنيده م كه يه بيماري لا علاج گرفت و مرد. عمه م اصرار داشت كه ببخشمش. منم بهش گفتم كه بخشيدمش. اما همه كه مثل من زود نمي بخشن آدمو! واسه همينه كه نمي خوام رادمان مثل فريد باشه و دختراي مردم رو بدبخت كنه! حالا فهميدي چرا اينقدر روش حساس بودم؟! رادمانم مثل فريد خوشگله! اما يه فرق بزرگ باهاش داره و اونم قلب مهربونشه! يكم فكر كردم و بعدش گفتم: - يعني به همين راحتي بخشيدينش؟! - آره! اما نمي دونم چرا! شايد چون پدر گيلدا بود! نمي دونم! شايد هم چون هنوز هم ته قلبم يه علاقه اي بهش داشتم! تو عاشقي، مي فهمي من چي مي گم! من بابك رو خيلي دوست داشتم و هيچ وقت بهش خيانت نكردم اما فريد هم عشق اولم بود! مي دوني كه چي مي گم! واسه همين بود كه بخشيدمش! اما يه چيزي رو هيچ وقت نبخشيدم. اينكه پدر فريد همون كسي بود كه اون بلا رو سر آقاجون آورد. طفلكي آقاجونم اينقدر غصه خورد كه آخر دق مرگ شد! دهنم باز موند: - يعني مي خواين بگين اون كسي كه سر پدرتونو كلاه گذاشت شوهر عمه تون بود؟! - آره پست فطرت! - شما خيلي توي زندگي تون زجر كشيدين! - هه! اينا همش نصف چيزايي بود كه واست گفتم. يادمه توي اون شب هايي كه باردار بودم يكي از كثافت هاي محل مي خواست بياد سراغم. با بدبختي مجبورش كردم بره! تپانچه ي پدرمو گذاشتم رو شقيقه م و گفتم اگه نره خودمو مي كشم و مرگم مي افته گردنش! اولش راضي نشد اما وقتي ديد جدي مي گم كشيد كنار! گاهي اوقات حسرت مي خورم كه اي كاش همون موقع كه جرات اين كارو پيدا كرده بودم تمومش مي كردم. با ترس و تعجب گفتم: - خدانكنه! ديگه از اين حرفا نزنيد! يه آه سوزناك و تلخ كشيد و گفت: - تو نمي دوني زندگي واسه كسي كه هر روز آرزوي مرگ داره چقدر سخته! خيلي وقت ها خواستم تمومش كنم اما جرات شو نداشتم. من ديگه هيچ بهونه اي واسه زندگي ندارم! تنها چيزي كه از خدا مي خوام اينه كه شب بخوابم و ديگه صبح بيدار نشم... - ترو خدا خانم شادي! از اين حرفا نزنيد! خواهش مي كنم! وقتي ديد ترسيدم. خنديد. خيلي ترسناك شده بود. قهقهه مي زد و گريه مي كرد. نگاهش به عكس گيلدا و بابك بود. منم گريه م گرفته بود. بعد از چند دقيقه كه آروم شد بلند شدم كه برم كه گفت: - چيه؟! از من ميترسي؟! نترس! من قراره بميرم نه تو! تازه هنوز نمردم! - اين چه حرفيه؟! من فقط نمي خوام مزاحمتون بشم. - صبر كن! خيلي وقته كسي مهمونم نبوده! امروز پيشم بمون! دلم نيومد درخواستشو رد كنم. با خانم شادي نهار قورمه سبزي خورديم كه خيلي هم خوشمزه بود. وقتي داشتيم غذا مي خورديم يه جوري نگام مي كرد. وقتي فهميد متوجه نگاهش شدم يه لبخند بهم زد و گفت: - خدا عمرت بده عزيزم! يه لحظه احساس كردم گيلدا جلوم نشسته! غذا از گلوم پايين نرفت. اين زن بيچاره چقدر درد كشيده بود! بعد از نهار برگشتم خونه. يه رمان برداشتم و شروع به خوندن كردم. چند روز پيش تا نيمه خونده بودم و بعد ولش كرده بودم. همه ش غم و غصه بود! از زندگي من بدتر بود. حوصله شو نداشتم. بستمش و تلوزيون رو روشن كردم. امروز روز سوم بود كه رادمان رفته بود. چرا برنمي گردي؟! حد اقل يه زنگ بزن تا بدونم كجايي! خودم هم كه هرچي زنگ مي زدم خاموش بود. كاش حد اقل يه خبري چيزي ازش داشتم. توي همين فكرها بودم كه صداي زنگ در اومد. به اميد اينكه رادمانه سريع پا شدم و درو باز كردم.ولي وقتي آناهيتا رو با اون چهره ي مغرورش ديدم چيزي نمونده بود بزنم زير گريه! با پررويي گفت: - سلام روشا جون! نمي زاري بيام تو؟! يه نگاه بهش انداختم و از جلوي در كنار رفتم. با دقت همه جا رو نگاه مي كرد. روي يه مبل نشست و پاشو روي پا انداخت و روسري شو كه وسط سرش بود برداشت. - روشا تو خيلي باحالي، مي دونستي؟!جوابشو ندادم و رفتم توي آشپزخونه! براي احترام واسش ميوه و قهوه بردم. - نمي پرسي چرا گفتم باحالي؟! - من اصولا آدم فضولي نيستم. اگه قرار باشه يه چيزي رو بدونم طرف خودش بهم مي گه! آره جون خودم! زر مي زدم واسه خودم! ابروشو انداخت بالا و گفت: - كه اينطور! پس نمي خواي بپرسي من واسه چي اومدم اينجا؟! خيلي خب! خودم بهت مي گم! بعد توي چشم هام زل زد و شمرده شمرده ادامه داد: - من و رادمان با هم نامزد كرديم. - به حلقه اي كه تو دستش بود اشاره كرد - پس اومدم بهت بگم ديگه دور و بر رادمان نپلك! - تو بازي بدي رو شروع كردي! اون لحظه فقط اين جمله اومد تو ذهنم. ولي واقعا نمي دونستم واقعا اين بازي يه بديه! شايد آخرش خوب باشه اما واسم خيلي گرون تموم ميشه! - تو هم بازي كن! پوزخندي زدم و فقط نگاش كردم. چي داشتم كه بهش بگم؟! مگه من رادمان رو نمي خواستم؟! حالا اين اومده و بهم مي گه من توي بازي باختم! مگه من داشتم بازي مي كردم؟! من كه اصلا توي بازي نبودم! خودشون بازي كردن و منم بازي دادن! من هنوز واستاده بودم. آناهيتا هم پا شد و اومد آروم دورم چرخيد. هي بهم مي خنديد! چرا بايد مي زاشتم تحقيرم كنه؟! نه! نبايد مي زاشتم! نبايد شكست رو قبول مي كردم! ولي من كه باخته بودم! اي خدا! نبايد مي زاشتم بيشتر از اين مسخره م كنه!برگشتم و با دستم توي سينه ش كوبيدم و هلش دادم و انگشت سبابه مو به نشانه ي تهديد به طرفش گرفتم: - حالا كه اينطوره منم بازي! آخرش اينه كه يكي مون مي بازه ديگه! اما يادت باشه! اين بازي بخاطر رادمان نيست! بخاطر اينه كه بهت نشون بدم منم مي تونم چيزي رو كه مي خوام به دست بيارم. با شك نگام كرد. انگار يه كم ترسيده بود. بايد تير آخرو مي زدم: - رادمان منو دوست داره! خودت اينو مي فهمي! عجله نكن! در ضمن، دلتو به اين حلقه ي كشكي خوش نكن! اون از اين حلقه ها به خيلي ها داده! امثالش نوشين و فرزانه و... چه مي دونم خيلي هاي ديگه! انگار حرفم روش تاثير گذاشت. چون حالت چهره ش عوض شد. با خند گفتم: - حالا هِري! هروقت رسما زنش شدي مي توني بياي و اينجا زندگي كني! بهم چشم غره زد و رفت بيرون. بعد از رفتنش همونجا روي زمين نشستم و زدم زير گريه! چرا! رادمان چرا با من اينكارو كردي؟! خودم هم حرفايي رو كه به آناهيتا زدم رو قبول نداشتم. خودم مي دونستم كه من باختم! اشك هامو پاك كردم. نه! نبايد به خاطر اون اشك بريزم. پا شدم و چمدونم رو جمع كردم و زدم بيرون. نبايد بي خبر مي رفتم. دريا كه خونه نبود و بعدا بهش زنگ مي زدم. سروش هم همين طور! در خونه ي خانم شادي رو زدم. در رو هم بود اما صدايي از داخل نمي اومد. نگران شدم. نكنه... با اين فكر دويدم داخل. اول رفتم توي آشپزخونه! شايد اميدوار بودم اونجا باشه. شايد فكر مي خواستم فكر كنم كه داره آشپزي م

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58695

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا