تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل ششم)



وقتي صحبت هاش يا بهتره بگم دل و قلوه دادنش تموم شد اومدو روبه من گفت: - سه ساعته منتظرم جواب بدي ها! بله ي سر عقد كه ازت نخواستم! اي تو روحت!خودت سه ساعته منو اينجا معتل كردي! حالا برو بمير! اصلا اگه بله ي سر عقد مي خواستي حالا شايد بهت بله مي دادم - جان خودم- اما الآن... - متاسفم پسر عمو. قبل از شما يكي ديگه وقت گرفته! اما قول مي دم فردا با هم بريم خريد. - مشكلي نيست! اما كي دعوتت كرده؟! با شيطوني گفتم: - حالا.... مي شناسيش! چشم هاشو ريز كرد و گفت: - كي؟! توي دلم از اينكه اذيتش مي كردم مي خنديدم. - شهاب! يه دفعه عين ديوونه ها با عصبانيت گفت: - تو حق نداري امروز جايي بري! جا خوردم: - چي؟! تو هم حق نداري به من امر و نهي كني! - روشا همين كه گفتم. تو امروز هيچجا نمي ري! من كه از چند لحظه پيش هي حرص مي خوردم يه دفعه مثل بمب تركيدم. اما قسم مي خورم هيچ كدوم از اون حرف هايي رو كه زدم از ته دلم نبود: - به تو ربطي نداره! خيلي پر رو شدي! مگه من به تو مي گم كجا مي ري و كجا نمي ري؟! اصلا اون دو روز كه منو ول كردي و رفتي كجا بودي؟! برو همون قبرستوني كه بودي! ديگه نمي خوام ببينمت! ازت متنفرم! بهم نزديك شد. تند تند نفس مي كشيد. نفس هاي داغش به صورتم مي خورد. صورتشو بيشتر و بيشتر به صورتم نزديك كرد.از اينكه اون حرف ها رو بهش زدم مثل سگ پشيمون بودم. نه! از سگ هم پشيمون تر بودم! اما بازي اي بود كه خودم شروع كرده بودم و نبايد كم مي آوردم! مونده بودم چي بگم كه با صدايي دو رگه كه از خشم مي لرزيد گفت: - هيچ وقت فكر نمي كردم يه روز اينقدر ازم بدت بياد كه حتي نخواي منو ببيني! هرچند رفتار اين چند وقتت اينو بهم ثابت كرده! باشه.... هر چي تو بگي. ديگه نه ميام طرفت كه چشمت بهم بخوره و نه بهت امر و نهي مي كنم. هرجا دوست داري برو. دليلي نداره من تو كارت دخالت كنم. بعد در حالي كه به سمت ماشينش مي رفت گفت: - خداحافظ دختر عمو! قفل كرده بودم. فقط تونستم اسمشو صدا بزنم. اما اونقدر آروم كه حتي صدام به خودم هم نرسيد. رادمان باز هم داشت مي رفت اما اينبار خودم ازش خواسته بودم. خودم... خود لعنتي م. نه! اون نبايد بازم مي رفت. اون هميشه باهام بوده! حتي تا لحظه اي كه با مرگ يه قدم فاصله داشتم. خدايا چرا اون حرف ها رو زدم؟! وقتي ماشينش با سرعت ازم دور شد به زور خودمو به ماشينم رسوندم. سرمو روي فرمون گذاشتم. ناراحت بودم اما گريه م نمي گرفت. گوشي م هي زنگ مي خورد اما حوصله ي جواب دادن نداشتم. مي دونستم مريمه! اگه بهش قول نداده بودم نمي رفتم سر قرار! با حرص جواب دادم و تقريبا فرياد زدم: - چيه؟! چرا اينقدر زنگ مي زني؟! حرفي نزد. انگار داشت با خودش فكر مي كرد اين ديوونه ديگه كيه؟! يا شايد از اينكه منو دعوت كرده بود پشيمون شده بود. وقتي ديدم حرفي نمي زنه آروم تر از قبل گفتم: - ببخشيد. اعصابم خرد بود. بازم حرفي نزد. عصبي گفتم: - لال موني گرفتي؟! - با كسي دعوات شده؟! نفس عميقي كشيدم و گفتم: - مي شه قرار امروز كنسل شه؟! - هيچ اشكالي نداره! - ناراحت كه نمي شي؟! - نيومدنت بهتر از اينه كه بياي و سرم داد بكشي! - من كه معذرت خواهي كردم. - منم گفتم بخشيدم! - مريم حوصله ي يكي به دو كردن ندارم. خداحافظ! - خداحافظ! با حرص ماشين و برگردوندم داخل و پياده شدم و درو محكم بستم. لعنت به اين زندگي! لعنت به من، رادمان به همه... وقتي رفتم داخل مامان با تعجب گفت: - مگه نرفتي؟! بي حوصله گفتم: - نه ماماني سرم درد مي كرد كنسلش كردم. بابا روزنامه اي كه دستش بود رو تا زد و زير چشمي نگام كرد. انگار فهميده بود موضوع چيز ديگه اي! خب هركي بود مي فهميد. حالا مامان نفهميد ديگه نمي دونم چرا. شايد اونم فهميد اما به روي خودش نياورد. حالا اينا به كنار. با رادمان چي كار كنم؟! در اتاقمو باز كردم و روسري مو برداشتم و پرت كردم روي ميز تحريرم. خودمو روي تخت انداختم و چشم هامو بستم. چرا با رادمان اينطوري حرف زدم؟! حقش بود! فكر كرده كيه؟! حق نداشت بهم دستور بده! اصلا چرا يكم جلوي اون دوست دختر مسخره شو نمي گيره؟! فقط بلده واسه من غيرتي بازي دربياره! تا دو روز فقط توي همين فكر ها بودم. بد تر از اين نمي شد. رادمان حتي بهم يه مسيج هم نداده بود. ديگه داشتم از حرص مي مردم. همه ي اينا يه طرف فشار هاي مامان در مورد خواستگاري فردا شب طرف ديگه! نمي دونم چرا پيش خودش فكر كرده من شهاب رو دوسـت دارم؟!
شب خواستگاري يه بليز آستين سه ربع مشكي كه توش خط خطي هاي قرمز داشت رو با يه شلوار جين مشكي پوشيدم. سعي كردم تا اونجايي كه مي تونم ساده باشم. اصلا آرايش نداشتم و موهامو شونه نكرده پشت سرم جمع كرده بودم. اصلا حوصله ي شونه كردنشون رو نداشتم. مريم كه كنارم نشسته بود و مدام غر مي زد به جونم: - پاشو يكم به خودت برس! مثلا عروسي! - مريم بسه! سرمو بردي! - آخه يه نگاه به خودت بنداز! دور از جون خاله م شبيه مادر مرده ها شدي! سرتا پا مشكي! آرايش هم كه نمي كني! لا اقل موهاتو شونه كن! - مريم بسه!من اعصاب ندارم يه چيزي بهت مي گم ناراحت مي شي ها! - آخه يعني چي؟! بعد صداشو بلند كرد و داد زد: - خاله؟! خاله جون بيا بالا كارت دارم! با حرص نگاش كردم. تا خواستم يه لگد نثارش كنم در باز شد و مامان اومد تو. لال شي مريم كه بلا انداختي به جونم. مامان غرغروي من به محض ورود شروع كرد. البته قبلش يكي محكم كوبيد پشت دستش و بعد شروع كرد: - خدايا من از دست اين دختر چي كار كنم؟! يه دونه است اما ده تا بچه اذيتم مي كنه! تو چرا اينجا نشستي؟! پاشو يه لباس خوب بپوش. موهاتو شونه كن. خدا رو شكر صداي زنگ مانع از كتك خوردنم شد. مامان منو يادش رفت و گفت: - اي واي اومدن! - مامان چته؟! خاله ناهيد اينان ديگه! ازرائيل كه نيومده! بدون اينكه جوابمو بده رفت بيرون. مريم هم كه از تنها بودن با من مي ترسيد سريع دنبال مامان رفت. پا شدم و تو آيينه يه نگاه به خودم انداختم. واقعا مريم راست مي گفت! دور از جون مامان جون غر غروم مثل مادر مرده ها شده بودم. ولي همين جوري خوب بود! سريع موهامو شونه زدم و رفتم بيرون. هرچقدر خواستم خودمو راضي كنم كه يكم ارايش كنم نشد. تا رفتم پايين چشمم به اولين كسي كه خورد شهاب بود. الحق والانصاف كه كه خيلي خوشتيپ و خوشگل بود. اما بايد بگم به پاي رادمان نمي رسيد. شهاب كه ديد روش زوم كردم يه چشمك بهم زد! موندم! اين ديگه چه دومادي بود؟! بي حيا! سرمو انداختم پايين و رفتم كنار مريم نشستم و زير گوشش گفتم: - بعدا حسابت رو مي رسم. و يه لبخند مسخره زدم. بيچاره رنگش پريد. آخه خبر ضرب شصت منو داشت! سرمو كه برگردوندم ديدم مامان عين شمر داره نگام مي كنه! حساب كار دستم اومد وفهميدم كارم ساخته ست! مامان و كه ديگه نمي تونستم به شصتم مهمون كنم. سريع سرمو برگردوندم و به خاله ناهيد نگاه كردم. ماشالله اجازه ي حرف زدن به هيچكي رو نمي داد. برعكس خودش چقدر بچه هاش كم حرف بودن. شيرين و شوهرش كه اصلا در مجلس احساس نمي شدن. شهاب هم كه داشت منو با چشم هاش قورت مي داد. آقاي شمسي هم كه با تعجب به زن پر حرفش نگاه مي كرد. به زن عمو كه جلوم نشسته بود نگاه كردم و با اشاره پرسيدم كه رادمان كو؟! نمي دونم چرا اما با اينكه گفته بود ديگه جلوي چشمم آفتابي نمي شه انتظار داشتم امشب بياد. زن عمو با اشاره بهم فهموند كه سرش درد مي كنه. رفتم تو فكر رادمان كه مامان با همون نگاه عصباني اما لحن مهربونش گفت: - روشا با شهاب بريد و حرف ها تونو بزنيد. ناچار پا شدم كه شهاب هم پشت سرم اومد. با هم رفتيم تو اتاقم. طبق معمول بهم ريخته بود. روي صندلي ميز كامپيوترم نشست و منم روي تخت لم دادم. انگار اصلا واسم مهم نبود امشب چي مي خواد بشه. وقتي رادمان نبود ديگه هيچي مهم نبود. شهاب: با اينكه اصلا آرايش نداري ولي باز خيلي خوشگلي! عصبي گفتم: خب كه چي؟! - خب با من ازدواج مي كني؟! بي اختيار بلند بلند خنديدم. چه مسخره خواستگاري كرد! خب حقم داشت. اول از در محبت وارد شد و وقتي ديد من محل نمي دم كارو يه سره كرد. ميون خنده گفتم: - نه! علنا جا خورد. حتما با خنده هاي من انتظار"بله" رو ازم داشت. اما از اين خبر ها نبود. يه دفعه يه فكري اومد تو مغز پوكم! اگه رادمان واقعا منو مي خواست و واسش مهم بودم مي اومد. پس بايد بچزونمش! با يه تصميم آني گفتم: - بهم وقت بده فكر كنم. بعد از نامزدي ساسان و مهسا بهت جواب مي دم. - ببين روشا نمي خوام واست فلسفه ببافم. من عاشقت نيستم. اما ما با هم مي تونيم خوشبخت بشيم. خودت مي دوني كه من با دخترهاي زيادي بودم اما تو رو واسه ازدواج انتخاب كردم. چون تو با اينكه با همه راحتي همه رو به چشم دوست يا يه برادر نگاه مي كني! نه بيشتر! و اين اون چيزيه كه من مي خوام. مطمئن باش بعد از ازدواج با من محدود نمي شي! اينو بهت قول مي دم! - اووووو! حالا كو تا ازدواج. من كه هنوز بهت جواب ندادم. - من كه خيلي اميدوارم. - حالا بيا بريم پايين. خيلي وقته اينجاييم. من كه همش خنديدم. با هم رفتيم پايين. همه ي نگاه ها به سمت ما كشيده شد. شهاب با يه لبخند گفت: - روشا قرار فكر كنه! ساسان يه نگاه به من انداخت و با يه حالت تمسخر آميز گفت: - بابا كشمش يه دمي هم داره! روشا خانمي چيزي... همه از اين شوخي ساسان خنديدن. بعد از رفتن مهمونها رو به ساسان گفتم: - نوبت منم مي شه كه اذيتت كنم. البته مهسا رو! به تندي گفت: - اوووو! نمي دونستم اينقدر دوسش داري! منظورشو فهميدم. ساسان خوب مي دونست كه من رادمان رو دوست دارم. حالا هم تو اين مونده بود كه چرا من به شهاب جواب رد نداده بودم و ازش وقت خواسته بودم.مامان واسه نامزدي ساسان و مهسا برام وقت آرايشگاه گرفته بود. حوصله ي خريد نداشتم. يه لباس از لباس هايي كه داشتم انتخاب كردم. يه پيراهن طوسي آستين حلقه اي بود كه به پوست سفيدم خيلي مي اومد. با مامان رفتيم آرايشگاه. من زودتر از مامان آماده شدم. مثل هميشه موهام باز بود و آرايش خيلي ملايمي داشتم. لباس مامان يه كت و شلوار زرشكي بود كه خيلي بهش مي اومد. موهاش كوتاه وبلوند بود وبه صورتش زيبايي خاصي بخشيده بود. حسابي به خودش رسيده بود.خب عمه ي دوماد بود ديگه!نمي شد كاريش كرد! بلآخره بابا اومد دنبالمون و با هم رفتيم خونه ي مهسا اينا.آخه مهموني اونجا بود. به محض ورود چشمام دنبال رادمان هي اينور و اونور مي رفت. با مامان رفتيم سمت عروس و دوماد كه شونه به شونه ي هم داشتن مي رفتن سمت اتاق عقد. مهسا رو بوسيدم و بهش تبريك گفتم. همين طور ساسان رو.اما اون خيلي سرد ازم تشكر كرد كه باعث شد مهسا تعجب كنه: - تا اونجايي كه من خبر دارم رابطه ي شما خيلي خوب بوده! اما الآن... ساسان دستشو كشيد و گفت: - بيا بريم عزيزم. وقتمونو واسه اين مسائل بي ارزش هدر نده! مهسا يه نگاه گنگ به من انداخت و بي حرف به سمت اتاق عقد رفتن. همونجوري اونجا ايستاده بودم كه با صداي يه نفر منو به خودم آورد: - چيه عروسك؟! دنبال كي مي گردي؟! برگشتم و نگاش كردم. دوتا ليوان مشروب دستش بود و داشت منو برانداز مي كرد. نگاهش منو ياد فرهاد مي انداخت. چند نفر با فاصله ي كمي از ما ايستاده بودن و با هم صحبت مي كردن. يكي از دخترا گفت: - چيه پيام؟! تحويلت نگرفت؟! پيام يكي از ليوان هايي كه دستش بود رو به طرفم گرفت. با يه پوزخند ازش گرفتم. ليوانشو به ليوانم زد و گفت: - به سلامتي آشناييمون! من پيامم و تو... - روشا! بعد مثل خودش ليوانم رو به ليوانش زدم و گفتم: - به سلامتي! پيام يه چشم و ابرو واسه دختري كه چند لحظه پيش سعي داشت ضايع اش كنه اومد و مشروبش رو برد طرف لبش. اون مشروبشو خورد اما من بجاي اينكه ببرم سمت لبم بردم بالاي سرش و همه شو خالي كردم روش. واي خدا تو عمرم صحنه اي خنده دار تر از اين نديده بودم... بيچاره كت و شلوارش كه معلوم بود خيلي گرون بود داغون شد... طوري نگام كرد كه احساس كردم مي خواد سرمو از بدنم جدا كنه. صداي شليك خنده ي چند نفر باعث شد به پشتم نگاه كنم. همون دختره با دوست هاش داشتن به پيام مي خنديدن. يكي از پسرها گفت: - خوشم اومد... بدجوري حالت گرفته شد پيام! حيف كت و شلوارت! حالا بايد بري عوضش كني! پيام يه نگاه به من انداخت و با حرص از كنارم رد شد. برگشتم و به اونايي كه هنوز مي خنديدن نگاه كردم. همون دختره اومد طرفم و گفت: - من شكيبا ام! اينا هم كه مي بيني ميلاد و محمد و ساناز ان! - از آشنايي تون خوشوقتم. منم روشا م! دستمو كشيد و گفت: - با من بيا! ازت خوشم اومده! تو اولين دختري هستي كه اينجوري حال پيامو گرفتي! حقش بود! فكر كرده چه آشي يه! خيلي خودشو دست بالا گرفته! با بقيه هم آشنا شدم. چند دقيقه ي بعد مهسا و ساسان برگشتن و همه رفتن وسط كه برقصن!هرچي دنبال رادمان گشتم پيداش نكردم.ناچار رفتم سراغ زن عمو. - زن عمو رادمان كجاست؟! - وا! مگه نمي دوني؟! رفت شيراز! وا دادم: - شيراز؟! من از كجا بايد مي فهميدم؟! - آخه شما هميشه با همين! نمي دونم والله! به منم چيزي نگفت. قرار بود دو روز ديگه بره اما امروز صبح رفت. البته قبلش كلي از ساسان عذرخواهي كرد كه نمي تونه بياد! يعني تحمل من اينقدر واسش سخت شده بود؟! همش تقصير خودم بود! اه! لعنتي! هر طور شده بايد از دلش دربيارم.رفتم توي آشپزخونه كه پيامم اومد. سيريشششش...بي خيال در يخچال مهسا اينا رو باز كردم. مي دونستم چون مهسا دلستر دوست داره هميشه تو يخچالشون هست. يه ايستك ليمويي برداشتم كه بخورم. مثبت بوديم ديگه. مشروب نمي خورديم... - فكر نمي كردم اينقدر سوسول باشي! بعد با لحن مسخره اي ادامه داد: - ايستك؟! به پيام كه روبه روم ايستاده بود خيره شدم. مي خواستم جوابشو بدم اما با خودم گفتم اگه محلش ندم بهتره! وقتي ديد من حرفي نمي زنم يه صندلي عقب كشيد و نشست و گفت: - خيله خب ببخشيد! حالا يكي هم به من بده! خنده م گرفت. يه ايستك بهش دادم كه اونم يه خورده خورد بعد لباشو جمع كرد: - اووووم! بد نيست! من هنوز ساكت بودم و نگاش مي كردم: - خيلي وقت بود كه ايستك نخورده بودم! تو چرا ساكتي؟! نكنه زبونتو موش خورده؟! چپ چپ نگاش كردم. شيطونه مي گه... - خيله خب بابا نزن! بعد پا شد و اومد طرفم. دستشو آورد سمت سينه م. مونده بودم مي خواد چي كار كنه؟! بي شرف! مي كشمت! توي اين فكر بودم كه يه مشت روي اون دماغ خوشگلش بزنم كه ديدم زنجيرمو گرفت تو دستش: - طلاست؟! سرمو تكون دادم. - طلا سفيد دوست داري؟! بازم سرمو تكون دادم. خدايي لال شده بودم! چشم هاشو ريز كرد: - تو اولين دختري هستي كه... كنجكاو نگاش كردم كه گفت: - هيچي ولش كن! دستمو گرفت. دستشو پس زدم. اينم يكي بود مثل فرهاد و پيام. شايدم پر رو تر از اونا: - دستمو ول كن عوضي! - چه عجب نطقت باز شد! ببينم نكنه دكمه ي on ات كف دستته كه دستتو مي گيرم صدات درمياد؟!! فكر كردم الآن بايد با زبون كرو لال ها با هم حرف بزنيم! پوزخندي زدم: - خيلي خوشمزه اي! لبخند موزيانه اي زد: - اون وقت خوش به حال تو مي شه كه! دهنم وا موند! اين ديگه كيه؟! عصباني شدم و بازم همون تهديد هميشگي: - هي آقا پسر بهتره وقتي با من حرف مي زني حواستو جمع كني! يه ابروشو داد بالا و زل زد تو چشام: - اگه جمع نكنم اونوقت چي مي شه؟! انگشت اشاره مو زدم رو سينه ش: - اونوقت هرچي ديدي از چشم خودت ديدي! انگشتمو گرفت و برد سمت لبش و آروم بوسيد: - چشم هاي من فقط يه دختر خوشگل كه سعي مي كنه از دستم فرار كنه رو مي بينه! اين ديگه از هفت آسمون آزاده!به دستم كه تو دستش بود نگاهي انداختم و با عصبانيت دستمو پس كشيدم. زير لب چندتا فحش آبدار بهش دادم و از آشپزخونه زدم بيرون. اين ديگه از كجا پيداش شد؟! داشتيم شام مي خورديم كه ميلاد اومد و پيشم نشست. پسر خوبي بود و برخلاف پيام اصلا بهم بد نگاه نمي كرد. پيام كه جلوم نشسته بود و داشت با چشم هاش قورتم مي داد. محمد با مسخره بازي بهش گفت: - بسه پام اينقدر نگاش نكن! تموم مي شه ها! آب شد دختر مردم. همين جوري نگاش كني بخار هم مي شه ديگه هيچي ازش نمي مونه! با طعنه روبه محمد كه كنارش بود گفت: - آخه واسم جاي تعجبه كه امشب بعضي ها خيلي طرفدار پيدا كردن. هر لحظه با يكي خوشن. تا حالا اينجوري شو نديده بودم. ميلاد با عصبانيت گفت: - چي مي گي پيام؟! حرف دهنتو بفهم! پيام با اشاره به من گفت: - اوني كه بايد حرف دهن منو بفهمه فهميده! ميلاد يه نگاه به من انداخت كه گفتم: - من چيزي نشنيدم. ميلاد بلند بلند زد زير خنده و محمد هم يواشكي مي خنديد. پيام هم كه ديگه داشت از خشم منفجر مي شد. ميلاد آروم زير گوشم گفت: - خوشم اومد! خيلي خوب حالشو مي گيري! سريع غذام رو خوردم و پا شدم. دنبال مامان مي گشتم كه مريمو ديدم. مريم: چه عجب! آقايون وقت دادن ما شما رو ببينيم؟! - برو بابا! مامانمو نديدي؟! - چرا همين چند لحظه پيش داشت به جونت غر مي زد. - واسه چي؟! - آخه بد جوري با اون پسرا گرم گرفته بودي! خاله ناراحت شده بود! - وا! مامان كه از اين اخلاقا نداشت! - آخه اونا غريبه ن و تازه شم مادر شهاب اونجا نشسته و داره مي پادت! - آها! پس موضوع اينه! به جهنم!من همينم كه هستم.واسم مهم نيست كي درموردم چي فكر مي كنه! - خوشم اومد! برعكس شهاب كه پسر خيلي خوبيه اين مادرش از اون خاله خان باجي هاست! خنديدم و گفتم: - حالا مامانم كجا ست؟! - پيش زن دايي! - آها! اگه ديديش بهش بگو من رفتم خونه! - ااااااااِ! برو بابا! تازه اول شبه! - مريم كمرم داره درد مي كنه! مي دوني كه.... - خيلي خب اگه خيلي درد داري برو من بهش مي گم! از مريم خداحافظي كردم و مانتو و روسري مو پوشيدم و رفتم توي حياط كه باز اين پيام مزاحم پيداش شد: - جايي تشريف مي برين؟! - دارم ميرم بهشت زهرا واست قبر بخرم! - راضي به زحمت نيستيم اينقدر واسمون خرج كني! - راست مي گي به من چه؟! شهرداري خودش جنازه هاي خيابوني رو يه جايي دفن مي كنه! اومد طرفمو يه نگاه از اون نگاه هاي مزخرفش بهم انداخت و گفت: - خيلي زبون درازي! - خوبه حد اقل زبونم درازه نه دمم! با اين حرفم ديگه واقعا آتيش گرفت. بازومو گرفت و محكم فشار داد. دردم اومد اما به روي خودم نياوردم.به شدت پسش زدم و با پاشنه ي كفش روي پاش كوبيدم. با اينكه كفش پاش بود اما معلوم بود دردش اومده. با خنده ي مسخره اي گفت: - دخترا فقط همين كار ها رو بلدن. يا گاز مي گيرن و يا موهاي همديگه رو مي كشن! ولي من خيلي ازدختراي چموش رو رام كردم! - بهتره مواظب باشي يه دفعه رم نكنن! چون حتي اسب هاي خموش هم گاهي رم مي كنن! خصوصا اگه صاحبشون تو باشي! بعد با حرص هولش دادم و از كنارش رد شدم. اعصابم خيلي داغون بود. وقتي رسيدم خونه تا خواستم درو باز كنم گوشيم زنگ خورد. شماره ش ناشناس بود: - بله بفرمائيد! - نشناختي؟! چرا شناختم. آناهيتا بود. - تو ديگه چي مي خواي؟! - هيچي فقط زنگ زدم بگم گيم اُور (game over) شدي عزيزم! رادمان امشب تا صبح با منه! همون لحظه از اون ور خط صداي خنده ي رادمان مي اومد. انگار داشت با يكي صحبت مي كرد. بغض كردم. ولي نبايد مي زاشتم اون لعنتي بفهمه! - پيروزي تو بهت تبريك مي گم! - ممنون عزيزم. واسه عروسي مون دعوتت مي كنم! سريع گوشي مو خاموش كردم و رفتم داخل. خودمو روي مبل پرت كردم و زدم زير گريه. رادمان مال آناهيتا شده بود! از اولش هم قرار بود مال اون باشه! پس من چي؟! به فكر من نيست؟! نه! معلومه كه نيست! حالا كه اينطوره ديگه منم بهش فكر نمي كنم! اما با كي دارم لج مي كنم؟! با خودم؟! خودم هم مي دونم كه نمي شه بهش فكر نكنم! اه! لعنت به من! لعنت به من! نه نبايد غصه بخورم! پا شدم و رفتم صورتمو شستم. از قيافه ي خودم خنده م گرفت.همه ي ريملم پخش شده بود و صورتم سياه شده بود. خوبه آرايشگر كلي پز داد كه ضد آبه! روي تختم دراز كشيدم و سعي كردم به چيزي فكر نكنم. اصلا بزار فكرمو منحرف كنم. به كي فكر كنم؟! شهاب؟! آره! خوبه! شهاب يه پسر نسبتا خوشگل و پولداره كه چشم خيلي ها دنبالشه! حالا اومده خواشتگاري منو مي خواد باهام ازدواج كنه! خيلي خرم اگه قبول نكنم! ولي من كه دوستش ندارم! دوست داشتن كشكه! مال تو قصه ها و رمان هاست! پس رادمان چي مي شه؟!مگه نمي دوني؟! چرا مي دونم!اون كه تكليفش زودتر از من مشخص شده! هـِـِـِـِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِـِـِـِِـِـِـِـِـِـِـِـ ِـِـِـِـِـِـِـِـِـِـِـِـي ! روزگار! پس چي شد؟! به شهاب جواب مثبت مي دم! آره! همينه! تا چشات درآد آقا رادمان... صبح كه بيدار شدم سعي كردم كمتر به رادمان فكر كنم و بيشتر فكرمو به سمت شهاب بكشونم! ولي مگه ميومد؟! گير داده بود به رادمان! داشتم صبحونه مي خوردم كه مامان گفت: - ناهيد امروز زنگ مي زنه! بهش چه جوابي بدم؟! - من چه مي دونم؟! اون سوال مي پرسه تو ام جواب بده ديگه! مگه سوال ها دست منه كه از من جواب مي خواي؟! - روشا حوصله ي شوخي كردن ندارم. - خيله خب بابا تو ام! من حرفي ندارم! خنديد و گفت: - ديدي گفتم شهابو دوست داري؟! با يه لبخند تلخ گفتم: - آره! راست مي گفتي! ديگه هيچي نخوردم و پاشدم كه برم تو اتاقم. حتما فردا شب خانواده ي آقاي شمسي ميان خونه مون! يه نگاه به عكس خودم و رادمان كه پشت به پشت هم ايستاده بوديم و رادمان دستشو آورده بود عقب و داشت موهامو خراب مي كرد و من مي خنديدم انداختم. چي شد كه يه دفعه همه چيز خراب شد؟! چرا اينقدر زود از بازي حذف شدم؟! يه قطره اشك اومد تو چشمم كه سريع پاكش كردم. نه! نبايد بريزه پايين! همونطور كه حدس مي زدم شب بعد خانواده ي آقاي شمسي اومدن و يه صيغه ي عقد موقت بين منو شهاب خونده شد كه با هم راحت باشيم. نه كه اصلا راحت نبوديم؟! قرار شد جشن نامزدي هفته ديگه باشه! مامان خيلي اصرار داشت كه من زودتر انتقالي بگيرم. انگارخاله ناهيد بهش يه چيزايي گفته بود. كه مثلا چه معني اي داره كه يه دختر و پسر مجرد توي يه خونه باهم تنها باشن؟! اصلا از اين مادر شوهر بدجنس خوشم نمي اومد. روبه روت طوري قربون صدقه ت مي رفت كه فكرمي كردي مهربون ترين زن روي كره ي زمينه! اما همين كه بهش پشت كردي غيبت رو شروع مي كنه! توي اون يك هفته با شهاب خيلي گشتيم.همه ش از اين پاساژ به اون پاساژ مي رفتيم.از غذا كه افتاده بودم و هيچي نمي خوردم. مامان هم فكر مي كرد بخاطر استرس و نگرانيه! اما نمي دونست كه من يه بغض گنده تو گلوم بود كه نمي زاشت چيزي از گلوم پايين بره! نمي دونم چرا هركاري كه مي كردم نمي تونستم به چشم شريك زندگي م بهش نگاه كنم. شهاب فقط واسم يه دوست بود. فقط همين! من كه اصلا حوصله ي خريد نداشتم و فقط به زور دنبال شهاب كشيده مي شدم. حلقه ها رو خودش انتخاب كرد. همين طور سرويس طلايي كه قرار بود مادر شوهرم بهم هديه بده!!!!!!! حالا مثلا چرا خاله ناهيد خودش انتخاب نكرد؟! اوفففففف! لباس نامزدي م خيلي ساده بود. اين تنها چيزي بود كه خودم انتخاب كردم.يه لباس شيري رنگ بدون آستين كه پشتش يه دنباله ي كوتاه داشت. خيلي دوست داشتم رادمان واسه نامزدي م بياد اما بهش زنگ نزدم. اميدوار بودم زن عمو اين كارو بكنه اما انگار اونم همچين خيالي نداشت.صبح روز نامزدي شهاب منو به آرايشگاه رسوند و رفت. بي حوصله روي صندلي لم دادم كه آرايشگر بهم گفت: - نكنه تو رو هم به زور شوهر دادن! با تعجب نگاش كردم كه گفت: - تعجب نكن! ديروز يه عروس داشتم كه به زور شوهرش داده

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58694

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا