تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل هفتم)



فقط نگاش كردم و يه دفعه بلند بلند زدم زير خنده:
- چي مي گي دريا؟!
خنده م نمي زاشت حرف بزنم:
- تو... تو... حالت خوبه؟!... واي خدا دلم!
ولي دريا اصلا نمي خنديد. با ديدن قيافه ي جدي ش ترسيدم. خنده م قطع شد و نمي دونم چرا جاش اشك تو چشمم جمع شد:
- دريا تو رو خدا بگو شوخي كردي!
دريا اما ساكت بود. با عصبانيت پا شدم:
- واقعا كه مسخره اي! شوخي ت خيلي بي مزه ست! بهتره همين الآن تمومش كني!كم كم دارم نگران مي شم!
دريا پا شد و روبه روم ايستاد. شونه هامو تو دستاش گرفت و گفت:
- متاسفم روشا اما من شوخي نمي كنم! حتي آناهيتا هم واسه خاكسپاري ش رفت تهران. بعدش هم رفت آلمان!
توي چشم هاش نگاه كردم. چرا هيچ اثري از شوخي نيست؟! واي خدا دريا چي مي گه؟! دستشو به شدت پس زدم و رفتم جلوي پاي كيان زانو زدم. با بغض گفتم:
- كيان جون! تا هروقت كه دلت خواست منو رادمان رو به اسم صدا كن ولي فقط بگو مامانت داره شوخي مي كنه!
كيان ساكت نگام مي كرد. بازم برگشتم و به دريا نگاه كردم. هنوز ساكت بود. چرا اينا حرف نمي زنن؟! مثل ديوونه ها از خونه ي دريا اومدم بيرون و رفتم سمت در خونه ي رادمان. محكم به در كوبيدم و يكسره زنگ زدم. مي كوبيدم و داد مي زدم:
- رادمان درو باز كن! رادمان! رادمان درو باز كن. ترو خدا درو باز كن به اينا بخنديم.آخه نمي دوني چي مي گن! رادمان مال هركي هستي باش! فقط باش! مال آناهيتا! نوشين! فرزانه! هر كس ديگه! فقط باش رادمان! فقط باش!
همونجا جلوي در نشستم و زار زدم. خدايا چرا اينجوري شد؟! اينجا چه خبره؟! برگشتم به يك سال قبل.انگار امروز نامزديمه!چقدر خوشحالم. بلآخره دارم به آرزوم رسيدم. اما نه! انگار خيلي ناراحتم. چرا مگه من رادمان رو دوست نداشتم؟! اما اينكه رادمان نيست! اين كه كنارم ايستاده و دستمو گرفته شهابه! برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم. مريم گفت: رادمان اومد. به رادمان نگاه كردم. صورتش خسته ست! چرا اينطوريه؟! چرا خوشحال نيست؟! خواهرش داره ازدواج مي كنه!
آبجي كوچولوش! مگه خودش به شهاب نگفت بيا ببرش تا از دستش راحت بشم؟! حالا اومده و داره باهامون دست مي ده. دستاش يخ زده! چرا اينقدر سرده؟!نگاش مي كنم!انگار روح تو بدنش نيست! از سرماش منم يخ مي زنم. حالم خوب نيست! رادمان اينو مي فهمه! كتشو بهم مي ده!
پس شهاب كجاست؟! رفته واسم قرص بياره! شهاب قرص رو مي ده دستم و من با يه ليوان آب قورتش مي دم. مامان داره مياد. خيلي نگرانه. بهم مي گه بايد بريم. بدون هيچ حرفي باهاشون ميرم. ولي رادمان مي مونه. توي راه پله كتشو مي دم به مامان كه بهش بده. يه نگاه به من مي اندازه و پا مي شه و مي ره! كجا مي ره؟! مثل هميشه هيچي نمي دونم!
حالا كنار شهاب روبروي عاقد نشستم. عاقد ازم بله مي خواد. شهاب دستمو گرفت. سرمو مي اندازم پايين. يه نفر بهم خيره شده. سرمو بلند مي كنم نگاش مي كنم. نگاش يخي يه! عاقد براي بار آخر ازم بله مي خواد. رادمان مي خنده: بله ي سر عقد كه ازت نخواستم... مريم: بايد بله بگي! شهاب: چيزي شده روشا؟! بي توجه به بقيه به رادمان خيره مي شم. پا مي شه و آروم از بين جمعيت مي زنه بيرون. مريم ديگه عصباني شده: روشا چته؟! بله رو بگو ديگه!
يه دفعه از جام بلند مي شم. همه به من نگاه مي كنن. ولي من نگاهم فقط به دري يه كه پشت سر رادمان بسته شده. بلند و قاطع مي گم: نه!
حالا دارم مي دوم. از اتاق رفتم بيرون. توي راه به چند نفر مي خورم. همه با تعجب نگام مي كنن. پام به دسته ي يه مبل گرفت و نزديك بود بيفتم. ولي نه! بايد مي رفتم. مي دوم سمت خيابون. مي دوم سمت رادمان و داد مي زنم: رادمان! اما صداي بوق ممتد بوق يه ماشين مثل ناقوس مرگ به گوشم مي رسه. رادمان سريع هولم مي ده و من مي خورم به يه ماشين ديگه. صداهاي نامفهومي كه اون لحظه به گوشم رسيد حالا واسم قابل فهم شده بود. صداي زن عمو بود كه داد زد:
- خدايا!
مريم جيغ زد: رادمان!
بلند داد زد. يعني چي شده؟! چه اتفاقي واسه رادمان افتاده! پاهام حس نداشت. مي خواستم پا شم اما طاقت نداشتم. سرم محكم خورد به جدول خيابون و ديگه نفهميدم چي شده!
اما الآن مي فهميدم چي شده! حالا مي فهميدم چرا عمو و زن عمو اونقدر پير شدن.حالا مي فهميدم چرا نيومدن كه منو ببينن.حالا مي فهميدم چرا دوست نداشتن منو ببينن. پس ياد رادمان مي افتادن. خدايا رادمان! بلند شدم و بازم به در كوبيدم:
- باز كن رادمان! باز كن اين لعنتي رو!
در آپارتمان سروش باز شد و سروش با يه دختر جوون اومدن بيرون. سروش دستمو كه به در مي كوبيدم گرفت و سعي كرد آرومم كنه:
- روشا آروم باش! چت شده؟! مگه تو نمي دونستي كه چه اتفاقي افتاده؟! آروم باش! آروم...
ناليدم:
- سروش تو بگو كه دريا دروغ مي گه! ترو خدا بگو! بگو رادمان چيزيش نشده! بگو سروش! بگو كه با آناهيتا ازدواج كرده!
سروش منو برد تو خونه شون. همه ي همسايه ها بخاطر جيغ هاي من اومده بودن بيرون و با ترحم بهم نگاه مي كردن. اون دختره كه همراه سروش بود واسم آب آورد. سروش ليوان آب رو دستم داد و روبه دختره گفت:
- مينا يه مسكن بيار لطفا!
مينا رفت و چند لحظه بعد با يه مسكن برگشت. سروش بهم داد. نمي خواستم بخورم. به زور بهم داد. گريه مي كردم. از درد. از دردي كه هيچ درموني نداشت. رادمان كجا رفته بود؟! چرا نيست كه آرومم كنه؟! خدايا اين ديگه چه جورشه؟! كاش هيچ وقت نمي اومدم و هميشه فكر مي كردم كه رادمان خوشبخته!
چند دقيقه بعد مسكن تاثيرش رو گذاشت و خوابم برد. خستگي راه هم مزيد بر احوال بود.
صداي گريه ي يه دختر بچه مي اومد. همه جا تاريك بود. پر از غبار. پر از دود. هيچي معلوم نبود. صداي گريه ي دختره بچه مي اومد. اما نه! صداي گريه ي يه زن بود. يه زن جوون!چرا ضجه مي زنه؟! اون منم؟! آره! اين منم كه دارم گريه مي كنم. يه صداي ديگه هم مياد. صداي خنده اي كه منو آروم مي كنه. چقدر خنده ش قشنگه. يه دفعه همه ي غبار ها محو شد. ديگه هيچي نبود. نه صداي خنده و نه صداي گريه! يه دست رو شونه مه! بر مي گردم و نگاش مي كنم. واي خدا اين رادمان! خودمو مي اندازم تو بغلش!
موهامو نوازش مي كنه! سرمو مي زارم رو شونه ش:
- رادمان؟!
- جانم؟! بگو عشقم! بگو عزيز رادمان! بگو...
- نه! تو بگو كه هيچ اتفاقي نيفتاده!
سرمو از رو سينه ش بلند كرد و تو چشم هام نگاه كرد. پيشوني مو بوسيد و گفت:
- بايد قوي باشي روشا! انتظار ش رو نداشتم كه همچين عكس العملي رو نشون بدي!
داد زدم:
- چرا؟! يعني تو نمي دونستي كه من عاشقتم؟!
خنديد. بهش مشت زدم:
- نخند! جواب منو بده! رادمان با تو ام!
همونجوري بهش مشت مي زدم و اون مي خنديد. به خودم كه اومدم ديدم دارم داد مي زنم و به بالشي كه كنارمه مشت مي زنم و گريه مي كنم.
در باز شد و سروش و مينا اومدن داخل. مينا و سروش سعي مي كردن آرومم كنن. اما من فقط داد مي زدم. دست مينا رو كه سعي مي كرد دستمو بگيره پس زدم و پا شدم و دويدم سمت در....


يادم اومد روز آخري كه از اينجا رفتم كليد رو دادم به دريا. دويدم و زنگ خونه ش رو زدم. سريع درو باز كرد و من گفتم:
- اون كليدي رو كه روز آخر بهت دادم رو مي خوام.
چند لحظه نگام كرد و بعد رفت و كليد رو آورد.خوشبختانه يا بدبختانه به رادمان نداده بودش.برگشتم و درو باز كردم. دريا مي خواست باهام بياد اما من درو پشت سرم قفل كردم.
برگشتم و يه نگاه به خونه انداختم. مرتب و تميز بود. ياد اون شب افتادم كه با خنده خونه رو مرتب كرديم و از اون به بعد من ديگه اجازه نمي دادم كه رادمان خونه رو بهم بريزه.
رفتم تو اتاق خوابش. بغض كرده بودم. هرجا مي رفتم رادمان بود. كتاب هاش توي قفسه مرتب بودن. چقدر خوشحال بود كه ليسانسش رو گرفته و ارشد قبول شده. فقط يه سال ديگه مونده بود كه ارشدش رو هم بگيره.خدايا چرا اينطوري شد؟! گيتارش گوشه ي اتاق بود. برش داشتم و تو دستم گرفتمش... نتونستم چند دقيقه بيشتر اونجا دووم بيارم. شايد اگه اونجا بهم ريخته بود بيشتر مي موندم. به بهونه ي مرتب كردن خونه اما حالا چي؟! حالا هيچ بهونه اي واسه موندن نداشتم.
درو باز كردم و اومدم بيرون. دريا و سروش و و مينا جلوي در بودن. يه نگاه بهشون انداختم و رفتم سمت آسانسور. به گيتار توي دستم نگاه مي كردن! بايد برمي گشتم. رادمان منتظرم بود. حالا من بايد واسش لالايي مي خوندم. آروم از آسانسور اومدم بيرون.يه آرامشي وجودم رو گرفته بود كه واسم غريبه و عجيب بود.توي لابي بودم كه يه نفر صدام زد.دريا بود.حوصله نداشتم برگردم.خودشو بهم رسوند و دستشو گذاشت رو شونه مو برم گردوند. انگار اون چند طبقه رو دويده بود چون نفس نفس مي زد:
- صبر كن منم ميام.
بي حوصله سرمو بگردوندم و راه افتادم. دريا هم همراهم اومد. يه تاكسي گرفت و گفت:
- فرودگاه.
بهش نگاه كردم. حتما مامان مي دونست مي خوام برگردم . به هر حال رفتيم فرودگاه. دريا با گريه بغلم كرد و ازم خداحافظي كرد. فكر رادمان يه لحظه هم از ذهنم بيرون نمي رفت و مدام گريه مي كردم. توي هواپيما همش خاطراتش يادم مي اومد و يه دفعه بغضم مي تركيد و گريه مي كردم.
كاش حداقل باهاش خداحافظي مي كردم. كاش بيهوش نمي شدم و مي ديدمش! كاش يه بار بهم مي گفت دوستت دارم. كاش يه دفعه بهم ابراز عشق مي كرديم. كاش اون شب از خودم جداش نمي كردم. كاش يكي از كاش هام كم مي شدم.
وقتي رسيدم تهران صبح شده بود. حوصله ي خونه رفتن نداشتم. يه تاكسي گرفتم و سوار شدم و رفتم سمت بهشت زهرا.
پياده شدم و به اونجايي كه گفته بودن رفتم. آروم پايين قبرش نشستم. گل رز سرخي رو كه آورده بودم روي اسمش گذاشتم. نوشته ي روي قبرش رو خوندم:
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارق شوم ز کش مکش و جنگ و زندگی
اشك از گوشه ي چشمم سر خورد. قبرش رو بوسيدم و دستمو بردم سمت زنجيرم و آروم باهاش حرف زدم:
- رادمان چي شد كه اينطوري شد؟! چي شد كه تنهام گذاشتي؟! رادمان من دنبالت ندويدم كه بري و تنهام بزاري! من اومدم دنبالت كه بهت بگم دوستت دارم. تا داد بزنم عاشقتم. رادمان اين رسمش نبود بي وفا! رسمش نبود اين جوري بي خبر بزاري و بري. كاش هيچوقت نمي فهميدم. كاش هميشه فكر مي كردم كه تو خوشبختي. به عشقت رسيدي. رادمان تو حتي بهم فرصت ندادي كه من بهت بگم دوستت دارم. آره درست شنيدي.من دوستت دارم. با تمام وجودم. و هميشه دوستت دارم. اما خيلي دير شنيدي رادمان. خيلي دير. رادمان اين بازي نبايد اين جوري تموم مي شد. اين بازي شايد خيلي ساده بود اما تو سخت ترين كارش رو انجام دادي. حالا من بدون تو چي كار كنم رادمان؟! تو هميشه من و از مرگ نجات دادي! هميشه مراقبم بودي! حالا به هواي كي بايد برم بام؟! كي وقتي سردم شد دست هامو بگيره تو دستش تا گرم بشه؟! تو نيستي رادمان كه واسم گيتار بزني. واسم لالايي بخوني... اما من اومدم كه واست لالايي بخونم...كه خواب بد نبيني! نيستي رادمان. ديگه نيستي. ولي آخه چرا؟! كاش مي زاشتي اون ماشين لعنتي منو بكشه تا من اينجوري زجر نكشم. كاش جلومو نمي گرفتي و اون روز خودمو پرت مي كردم پايين. نه رادمان!من نمي بخشمت.هيچ وقت.هيچ وقت نمي بخشمت. تو منو از مرگ نجات دادي كه خودت بري؟! نبايد مي رفتي رادمان. نبايد مي رفتي. مي دونم اونجا جات خوبه. مي دونم. اما من اينجا بدون تو چي كار كنم؟! با كي دست و پنجه نرم كنم؟! با كي قهر كنم و فرداش باهاش آشتي كنم؟! توي كدوم چشمي مثل چشم تو خيره بشم؟! كي مي تونه با چند تا جمله آرومم كنه؟! كي بايد بغلم كنه كه ازش نرنجم؟!
به قبرش مشت زدم. با صداي آرومي گفتم:
- يعني تو اين چيزا رو از خودت نپرسيدي و رفتي؟! يعني نفهميدي كه من هنوز بهت احتياج دارم؟! رادمان نبايد مي رفتي! مي فهمي؟! نبايد اينجوري تركم مي كردي! مگه اون روز كه مي خواستم خودمو خلاص كنم نگفتي بعد از مرگ تازه درد هات شروع مي شه؟! اما تو كه جات خوبه! درد هاي من شروع شده! رفتي و منو تنها گذاشتي! با اين همه غم! مگه قلب من چقدر واسه غم جا داره؟!
داد زدم:
- مگه نگفتي مرگ پايان هيچ چي نيست؟! پس چرا اين بار با رفتنت همه چي ديگه تموم شد؟! اما نه رادمان! اين بازي هنوز تموم نشده! من بايد انتقاممون رو از اون دختره ي افريته بگيرم. ولي من چجوري پيداش كنم؟! اصلا مي دوني چيه من نمي تونم تمومش كنم. يعني نمي دونم چي كار كنم! آهاي با توام! مي فهمي؟! مي فهمي يا نه؟!
چند نفري كه اون اطراف بودن با تعجب به من نگاه مي كردن. اما من اين چيزا حاليم نبود. سرمو روي سنگ قبرش گذاشتم و زار زدم. يكم كه آروم شدم گيتارشو برداشتم و آروم شروع كردم:

لا لا... لا لا گل آبي...................................... چه بي تابم تو تو خوابي
لا لا... لا لا گل نازم..................................... تويي تنها ترين رازم
لالا...لالا من اين جايم................................. تو مي گي خواب مي بيني
گلاي ناز پلكاتو ........................................... چه بي رحمانه مي چيني

لالا... لالا گل زردم...................................... تو نيستي من پر دردم
لالا... لالا گل مريم...................................... واسه دردا تويي مرحم
لالايي خواب نازت رو.................................. بساز از لاي و لاي من
برام از تو همين بسه.................................. لالايي بي وفاي من

بخواب آروم گل لادن.................................. چشاي من نمي خوابن
بخواب لاله ي بي خارم.............................. كه خيلي...

در حالي كه به زور جلوي گريه مو مي گرفتم با بغض گفتم:

دوستت دارم...
لالايي خواب نازت رو................................. به صدتا مثل من نفروش
بخواب آروم و تنهايي................................. بخواب بيرون از اين آغوش
بخواب بيرون از اين آغوش......................... بخواب بيرون از اين آغوش

بخواااااااااب... بيرون از اين آغوش
بخواب...

گرمي دستي رو روي شونه هام حس كردم. نمي خواستم از رادمان جدا بشم. نمي خواستم ازش دل بكنم. ولي بابا دست بردار نبود. بلندم كرد و من كه دنبال يه شونه واسه خالي كردن عقده هام بودم خودمو انداختم تو بغلش و تا جايي كه مي تونستم گريه كردم.
وقتي آروم شدم بازم يه نگاه به قبر رادمان انداختم و توي دلم ازش عذرخواهي كردم بخاطر اون حرفايي كه بهش زدم. نمي دونم چرا اما احساس مي كردم كه ديگه نبايد بيام به ديدنش! تا موقعي كه انتقاممو نگرفتم. مي دونستم كه با اومدن من درد مي كشه.خدايا چرا هميشه زجرش دادم؟! چرا اون هيچ وقت از كارام گلايه نمي كرد؟!
آروم خم شدم و سنگ قبرش رو بوسيدم و با بابا برگشتيم خونه. مامان كه منتظرم بود سريع اومد تو حياط و تا چشمش به حال آشفته ي من افتاد زد زير گريه. بدون اينكه حتي يه قطره اشك بريزم فقط گفتم:
- مامان چرا؟! چرا نخواستين بهم بگين؟!مامان اما هيچ جوابي بهم نداد. از كنارش رد شدم و رفتم توي اتاقم و درو روي خودم قفل كردم. همونجا پشت در نشستم و به عكس خودم و رادمان كه گوشه ي اتاق افتاده بود نگاهي انداختم. رفتم طرفش و آروم برش داشتم. يه تيكه شيشه ي ريز كه روش بود رفت توي دستم و ازش خون اومد. اما اهميتي نداشت. رادمان لبخند مي زد. بغلش كردم و عكسش رو بوسيدم.
از همون لحظه به بعد تصميم خودم رو گرفتم... تا دو روز بدون اينكه حتي درو باز كنم خودمو توي اتاقم زندوني كرده بودم. حوصله ي هيچ كس رو نداشتم. اما وقتي زن عمو اومد پشت در و در زد نتونستم درو باز نكنم.
آروم قفل درو چرخوندم و در باز شد. زن عمو به محض ديدن من بغلم كرد. حالا درك مي كردم كه رادمان چقدر شبيه زن عمو الهه بود. چشم هاش! همون جذبه! دوست نداشتم پلك بزنم. ناليدم:
- تقصير من بود زن عمو! حقم بود كه بميرم.
اشك هامو پاك كرد. در حالي كه خودش هنوزگريه مي كرد:
- نه روشا! اين حرفو نزن. رادمان من عاشقت بود. خيلي دوستت داشت. قسمت نزاشت بچه م بهت بگه كه دوستت داره!هميشه باهام درد و دل مي كرد از اينكه تو به همه توجه مي كني و به اون محل نمي دي خيلي ناراحت بود اما خدا شاهده هيچ وقت ازت گله نمي كرد. هميشه راضي بود به رضاي تو!
گريه م شدت گرفت:
- اما من هميشه اذيتش مي كردم زن عمو! من خودمو نمي بخشم.
زن عمو از توي كيفش يه لپ تاپ در آورد و داد بهم:
- شايد كارم درست نباشه اما اين لپ تاپ رادمان! مي خوام پيش تو باشه!
ازش تشكر كردم. خيلي خوشحال شده بودم. لپ تاپ رو ازش گرفتم و گذاشتم روي تختم. با هم رفتيم پايين. مامان خوشحال شده بود. اون شب همه سعي مي كردن كه خودشونو شاد نشون بدن اما همه مون جاي خالي رادمان رو احساس مي كرديم.
يك هفته ي بعد سالگرد رادمان بود و ده روز بعدش هم عروسي مهسا و ساسان و چند روز بعدش هم عروسي مريم و سامان بود. خب طفلكي ها حق داشتن اينقدر عجله كنن. اين چند ماهي هم كه صبر كرده بودن تا سالگرد رادمان بشه خيلي لطف كرده بودن. چون در واقع رادمان هيچ نسبتي با اونها نداشت و فقط يه دوست بود.
منم چون همه ي مراسم ها پشت سر هم بود وقت نكرده بودم مامان اينا رو از تصميمم با خبر كنم. لپ تاپ رادمان رو كنار لپ تاپ خودم گذاشته بودم. نمي دونم چرا حتي دلم نمي اومد بازش كنم. احساس مي كردم رادمان راضي نيست! شايد شخصي باشه. به هر حال هر كس توي زندگي ش يه مسائلي داره كه دوست نداره كسي از اونا با خبر بشه. تصميم گرفتم برش گردونم به زن عمو. اما يه حسي توي دلم بهم مي گفت كه نه! براي اطمينان از احساسم بايد نگه ش مي داشتم.
واسه سالگرد رادمان نرفتم. منتظر بودم وقتي همه برگشتن من برم. نمي دونم چرا اما اصلا حوصله ي شلوغي رو نداشتم. مامان از اينكه باهاشون نرفتم اعتراضي نكرد.وقتي برگشتن دايي نويد اينا هم همراهشون بودن.من كه آماده شده بودم سوئيچ ماشينم رو برداشتم كه برم كه دم در مامان صدام زد:
- روشا؟!
برگشتم:
- چيزي شده؟!
- اگه حالت خوب نيست باهات بيام!
لبخندي زدم و گفتم:
- ممنون! مي خوام تنها باشم!
سرشو تكون داد و گفت:
- ما مي ريم خونه ي عموت! اگه دوست داشتي بيا!
- نه مامان! اونجا بدون رادمان واسم معنايي نداره! نمي تونم اتاق خالي ش رو ببينم!
مامان سري تكون داد و من از خونه زدم بيرون. پشت سرم صداي دايي نويد رو شنيدم كه رو به بابا گفت:
- وقتي دخترتو تك و تنها مي فرستي توي يه خونه با يه پسر مجرد... استغفر الله... آخه مرد حسابي آدم آتيش و پنبه رو...
بي اختيار واستادم. مامان حرفشو بريد:
- چي مي گي نويد؟! رادمان و روشا همديگرو دوست داشتن اما هيچ وقت...
نمي دونم چي شد كه مامان حرفي نزد و بابا ادامه ي حرفشو گرفت:
- ببين نويد جان... دختر من از گل هم پاك تره... در ضمن اون خدا بيامرز هيچ وقت سعي نكرد از اعتماد ما سواستفاده كنه...
ديگه واينستادم. تحمل شنيدن اين حرفا رو نداشتم. وقتي دايي جلوي رومون اينجوري حرف مي زنه از بقيه چه انتظاري مي ره كه پشت سرمون چي بگن؟! از دايي انتظار نداشتم...


سر راه يه دست گل رز كه رادمان دوست داشت خريدم. وقتي رفتم پيشش مثل هميشه سنگ قبرش تميز بود و روش گل بود. چند تا شمع كوچيك هم روي قبرش روشن بود!
آروم گل هام رو پر پر كردم. مي دونستم چرا اومدم. اومدم كه باهاش وداع كنم. اومده بودم كه ازش خداحافظي كنم. بايد مي رفتم. مهم نبود كجا اما بايد مي رفتم. اون روز برخلاف دفعه هاي قبل كه رفته بودم پيشش خيلي آروم بودم. اصلا گريه نكردم. فقط خاطره هاي اين همه سال كه باهم بوديم رو واسه خودمون مرور مي كردم و مي خنديدم. احساس مي كردم وقتي من آرومم رادمان هم آرومه!
چشم هامو بستم. احساس كردم بوي عطرش اومد. چقدر دوست داشتم الآن بغلش كنم. آه عميقي كشيدم و سعي كردم آرامشم رو حفظ كنم.مثل هميشه سنگ قبرش رو بوسيدم و آروم بهش گفتم:
- آروم بخواب رادمان! مي دونم كه تقصير منه كه الآن زير خروار ها خاك خوابيدي اما اينم مي دونم كه بزرگوار تر از اوني هستي كه منو نبخشي! اميدوارم كه منو بخاطر همه ي بدي هايي كه در حقت كردم ببخشي! آروم بخواب رادمان. آروم آروم!
وقتي اين حرف ها رو زدم نفس عميقي كشيدم و پا شدم كه برم. تا شب توي خيابون ها پرسه مي زدم. وقتي برگشتم مامان خيلي عصباني بود. بابا از مامان بدتر بود اما سعي مي كرد آروم باشه! مامان به محض ديدن من گفت:
- چرا گوشي ت رو خاموش كردي؟! نمي گي ما نگران مي شيم؟! كجا بودي تا حالا؟!
بي حوصله گفتم:
- مامان خواهش مي كنم!
بابا كه ديد حالم خوب نيست دست مامانو گرفت و گفت:
- بزار راحت باشه نيلوفر!
رفتم و طبق معمول خودمو توي اتاقم زندوني كردم.چشمم به لپ تاپ رادمان افتاد.برش داشتم. گذاشتمش روي تختم وروشنش كردم.خوشبختانه پسورد نداشت. ياد آخرين باري افتادم كه خواستم بازش كنم اما پسورد داشت! وقتي روشن شد با كمال تعجب عكس خودمو ديدم. توي عكس داشتم مي خنديدم. خوب يادم بود. همون موقعي بود كه رفته بوديم شمال و اون گاو كارتم رو قورت داد. اون روز انقدر رادمان و ساسان سربه سرم گذاشتن كه آخرش خودم هم با هاشون مي خنديدم.
ولي رادمان كي اين عكس رو ازم گرفته بود؟! يه بغض گنده نشست تو گلوم. فايل هاشو يكي يكي باز كردم. چند تا فيلم و و موزيك و تصوير بود. بيشتر عكس هاي خانوادگي بود كه تقريبا من تو همشون بودم.
توي فايل ورد هاش يه word document بود كه نظرمو به خودش جلب كرد... "براي عشقم!"
خواستم بازش كنم اما رمز داشت. اه لعنتي! چرا واسه اينا رمز گذاشته؟! اصلا چجوري واسشون رمز گذاشته؟! تاريخ تولدش رو زدم. باز نشد. هرچي مربوط به رادمان بود رو زدم اما باز نشد. با تاريخ تولد خودم هم باز نشد. ديگه داشتم نا اميد مي شدم كه با خودم گفتم به امتحانش مي ارزه! تاريخ تولد زن عمو يعني هم سال و ماه و هم روز رو زدم كه باز شد. توي دلم خنديدم. اين رادمانم خله ها! عشقش زن عموئه؟!
از خوشحالي دست هامو بهم كوبيدم. تاريخ پست مربوط مي شد به دو سال قبل. با كنجكاوي بازش كردم:
«امروز روشا بهم گفت كه دانشگاه شيراز قبول شده.بايد برگردم تهران. يك هفته ي بعد باهم برمي گرديم شيراز. وقتي رسيدم تهران اولين كسي رو كه ديدم روشا بود. وقتي صورتش رو بوسيدم هولم داد:
- اه! تو چرا ريشتو نزدي؟!
خنديدم و چيزي بهش نگفتم. مي دونستم از ريش بدش مياد و من بخاطر اينكه اذيتش كنم وقتي مي خواستم برم پيشش ريشم رو نمي زدم. وگرنه خودم هم خوشم نمي اومد.
دستمو كشيد و گفت:
- رادمان خيلي خوشحالم. آخه مي تونم بيام پيش تو!
وقتي وارد هال شديم همه به استقبالم اومدن. عمو و زن عمو نيلوفر از اينكه روشا دانشگاه شيراز قبول شده خيلي خوشحال بودن. مي گفتن خيالشون از بابت روشا راحته. من ساكت بودم و هيچ اظهار نظري نمي كردم.
قرار شد روشا توي خوابگاه بمونه... البته قبل از ثبت نام توي خونه ي من مهمون باشه!
يه نفس راحت كشيدم. مي ترسيدم بخوان واسش خونه بگيرن و من همش نگرانش باشم. يه نگاه به روشا انداختم. انگار واسش مهم نبود كجا زندگي كنه. من كه نمي تونستم خواهر كوچولوم رو همينجوري ول كنم!
شب قبل از رفتنمون به شيراز عروسي شيرين يكي از دختر هاي دوست خانوادگي مون آقاي شمسي بود. روشا چند ساعتي مي شد كه توي اتاقش داشت آماده مي شد. ديگه حوصله ي ه
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان منم طهورا mansi1982 , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان من و آقامون , رمان خانه , رمان منم نفهمیدم | پیانوزن کاربر انجمن - نودهشتیا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58693

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا