تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل نهم)



نه روشا! مهم بود! خودت هم مي دوني! آره مي دونم اما من بايد يه فرقي با بقيه داشته باشم يا نه؟! با همين فكر ها رفتم سمت كمد لباسام. نمي دونستم چي بپوشم. بلآخره يه پيراهن صدفي رو انتخاب كردم. رفتم جلوي آينه! با دقت توي چشامم مداد كشيدم. يه دفعه به خودم اومدم. داري چي كار مي كني روشا؟! داري شروع مي كني؟! بازم؟! افكار مزاحم رو از خودم دور كردم و به آرايش كردنم ادامه دادم. درست نيم ساعت بعد زنگ آپارتمان رو زدن. از پشت اف اف بهش گفتم بياد بالا اما گفت كه تو لابي منتظرم مي مونه. بايد يكم منتظرم بمونه! آره اين درسته! تا جايي كه تونستم لفتش دادم. يك ربع بعد رفتم پايين. با ديدنم به طرفم اومد. معلوم بود عصبانيه ولي به روي خودش نمي آورد! بهش سلام كردم كه جوابمو داد و گفت: - بريم؟! - آره! آماده ام! - گفتم شايد چيزي رو جا انداخته باشي! به كنايه ش توجه نكردم و با پررويي گفتم: - نه! چطور؟! يه نگاه معني دار بهم انداخت كه ساكت شدم.در ماشين رو واسم باز كرد و منم سوار شدم. چند لحظه بعد به طرف رستوراني كه خودش انتخاب كرده بود راه افتاديم. سكوتي رو كه بينمون بود رو من شكوندم: - آرتين؟! برگشت و يه نگاه بهم انداخت كه يعني بگو! - اون كادو! منظورم اون زنجيره! چرا اونو بهم هديه دادي؟! - خوشت نيومد؟! - چرا! اما عين زنجيري بود كه رادمان بهم داده بود! يه نگاه به گردنم انداخت: - آره! منم بخاطر همين بهت دادمش! گيج شده بودم: - يعني چي؟! من متوجه ي منظورت نمي شم! - ببين روشا تو اون زنجيري رو كه رادمان بهت داده خيلي دوست داري! زنجيري كه من بهت دادم هم عين همونه پس... - پس بايد اونو هم دوست داشته باشم؟! نه آرتين جان من اون زنجير رو بخاطر اينكه رادمان بهم داده دوستش دارم نه بخاطر قيمتش و چه مي دونم قشنگي ش! ابروشو داد بالا: - خيلي دوستش داشتي؟! - داشتم؟!... هنوزم دارم! با تعجب گفت: - ولي اون كه مرده! - شايد جسمش مرده باشه اما روحش هميشه با منه! يه پوزخند زد كه يعني من پريشب داشتم از ترس سكته مي كردم؟! لبمو گزيدم و سعي كردم لحنم عادي باشه: - درسته كه من اون شب ترسيده بودم اما چون اون فيلم رو ديدم... - من كه چيزي نگفتم! هيچ توضيحي هم نخواستم! - ولي اون پوزخندي كه رو لباته همه چي رو نشون مي ده! يه جا پارك كرد و هردو پياده شديم. دستشو طوري گرفته بود كه يعني بازومو بگير! منم كه حرف گوش كن! بازوشو گرفتم كه يه لبخند بهم زد.داخل شديم و يه گوشه ي دنج رو انتخاب كرديم. آرتين سفارش غذا داد. من هنوز ساكت بودم. نمي دونم چرا اما احساس بدي داشتم. - چرا ساكتي؟! نگاش كردم. توي چشم هام زل زد. چشم هاش نفوذ ناپذير بود هيچ وقت نمي شد ازش چيزي دست گيرت بشه! انگار يه مانع داشت كه نتوني بهش نفوذ كني و پي به احساس درونش ببري! در عين حال يه حالتي داشت كه جذبت مي كرد. درست مثل چشم هاي رادمان! انگار مال خودش بود! سرمو انداختم پايين. واسه اينكه اون حالت سرد و خشك از بين بره پرسيدم: - تو الآن مشغول چه كاري هستي؟! - دارم تو رو نگاه مي كنم! بهش دهن كجي كردم: - خيلي خنده دار بود! - خب يه شركت مهندسي دارم! كارو بارم بدك نيست! - تو به اون خونه و ماشين مي گي بدك نيست؟!حال مامانت خوبه؟! آخه بچه ها مي گفتن حالش زياد مسائد نيست! نگام كرد. هروقت اينجوري نگام مي كرد دست و پامو گم مي كردم. انگار توي چشام دنبال يه چيزي بود! اما من ازش سر در نمي آوردم... - بهتره راجع بهش حرف نزنيم! سرمو تكون دادم كه پيش خدمت غذا رو آورد. مشغول خوردن شديم. اشتها نداشتم. دلم غذاي ايراني مي خواست. انگار آرتين هم فهميده بود چون گفت: - متاسفم اون رستوراني كه مي شناختم چند وقتي يه تعطيل كرده! اما مي تونم دعوتت كنم خونه ي خودم تا شام مهمونت كنم. - مگه آشپزي بلدي؟! - يه چيزايي بلدم! - تو با پدرت زندگي مي كني؟! كلافه شد: - تو چرا گير دادي به مامان باباي من؟!از خودت بگو!مي خوام بيشتر راجع به پسر عموت بدونم! منظورم رادمانه! نفس عميقي كشيدم و گفتم: - من تنها فرزند خونواده م! رادمان هم همينطور! از بچگي باهم بزرگ شديم. هيچ وقت از هم دور نبوديم. حتي دانشگاه هم يه جا قبول شديم. رادمان اونجا يه آپارتمان داشت. همه چيز خوب بود تا اينكه سرو كله ي آناهيتا پيدا شد! يه مزاحم! دستامو مشت كردم. بلآخره پيدات مي كنم. ولي الان نبايد چيزي به آرتين بگم. فكر نكنم هنوز اونقدر باهم صميمي شده باشيم كه كمكم كنه! - البته شايد تقصير اون نبود! تقصير من بود با اون حركت احمقانه م! - مگه چي كار كردي؟! - خيلي مسخره ست! روز عقدم فرار كردم! ابروشو انداخت بالا: - چي؟! مگه رادمان رو دوست نداشتي؟! - چرا! بخاطر رادمان فرار كردم ديگه! - متوجه نمي شم. - ببين من اولش مي خواستم با پسر دوست خانوادگي مون شهاب ازدواج كنم اما درست لحظه اي كه ازم بله خواستن فرار كردم و دويدم دنبال رادمان و نزديك بود كه يه ماشين بهم بزنه كه رادمان... ديگه نتونستم ادامه بدم. بغضم تركيد و زدم زير گريه. آرتين اجازه داد كه خودمو خالي كنم. خيلي وقت بود كه گريه نكرده بودم! وقتي يه كم آروم شدم با مهربوني گفت: - بهتري؟! سرمو تكون دادم. خوبي يه جايي كه نشسته بوديم اين بود كه كسي ما رو نمي ديد. آرتين دستمو گرفت و گفت: - مي خواي بريم؟! انگار منتظر همين حرف بودم چون سريع قبول كردم. دوست داشتم برم يه جاي خلوت و مثل هميشه با غم هام تنها باشم! توي ماشين احساس كردم كه حالم بهتر شده. شايد وجود آرتين باعث شده بود از اون حالت غمزدگي چند دقيقه ي پيش فاصله بگيرم. سرمو به شيشه چسبوندم و بهش خيره شدم. هنوزم باورم نمي شد كه يكي باشه كه اينقدر شبيه رادمان باشه! حتي با هم هيچ نسبتي هم نداشتن. وقتي ديد بهش خيره شدم و برگشت و يه نگاه بهم انداخت: - چيزي شده؟! بدون اينكه جوابشو بدم چشم هامو بستم و يه نفس عميق كشيدم: - آرتين ؟! - بله؟! - من نمي خوام برم خونه! - كجا مي ري؟! با كمي مكث گفتم: - منو ببر خونه ي خودت! يه دفعه پاشو محكم كوبيد رو ترمز! از ترس مثل احمق ها بهش خيره شده بودم. انگار كه بهش شوك وارد شده بود. بعد از چند لحظه راه افتاد.
بعد از چند لحظه راه افتاد. با ترس گفتم: - چرا همچين كردي؟! اخم كرده بود. وا! مگه من چي گفتم؟! - آرتين ؟!! - ببين روشا هيچ وقت به يه پسر همچين چيزي نگو! خب؟! منظورشو فهميدم. سرمو انداختم پايين. - فكر ميكردم روشن فكر تر از اينا باشي! چپ چپ نگام كرد: - تو روشن فكري رو تو چي مي بيني؟! درسته كه اينجا ايران نيست اما ما ايراني ايم! مي دونستم حرف بدي زدم اما مجبور بودم. معلوم نبود دوباره كي مي بينمش... بايد رابطه م باهاش بيشتر و بيشتر مي شد! نبايد از حرفم برمي گشتم: - مگه ما با هم دوست نيستيم؟! چطور تو مي توني بياي آپارتمان من ولي من نمي تونم بيام خونه ي تو؟! اصلا نخواستيم بابا! تحفه! ترجيح داد ساكت باشه و چيزي نگه! پسره ي گند دماغ! شيطونه مي گه بزنم... ! وايــــــــــــــــــــي! بي حيا! توي همين فكرا بودم و به آرتين خيره شده بودم كه يه هو برگشت و نگام كرد. سريع رومو برگردوندم. نمي دونم چرا ولي خوابم برد. با صداي آرتين كه صدام مي زد بيدار شدم. من كه فكر نمي كردم منو بياره اينجا با تعجب بهش خيره شدم. - مگه نمي خواستي بياي خونه ي من؟! با ترديد درو باز كردم و پياده شدم. هي پسر عجب حياطي دارن! اين چراغايي كه اينجا روشنه يه زيبايي باحالي به فضا بخشيده. اون شبم كه اومديم محو زيبايي اينجا شدم. آرتين درحالي كه سنگ ريزه هاي جلوي پاشو هي اينطرف و اون طرف پرت مي كرد. يه دفعه يه سوت زد كه صداي پارس يه سگ اومد و بعدش يه سگ گرگي پريد بغلش. جيغ بلندي زدم و پريدم اونور. دلم داشت از دهنم در مي اومد. آب دهنمو قورت دادم و به آرتين و سگي كه عاشقانه همديگرو نوازش مي كردن نگاه كردم. ووووووويييييي.... چندشم شد.به سگه نگاه كردم. پوست سياه كه بعضي قسمتاش سفيد بود. پوستش خوشگل بود. با ترس گفتم: اين از كجا پيداش شد؟! آرتين نگام كرد: دوستمه. نويزي... بعد به فرانسه منو بهش معرفي كرد. نويزي يكم بهم نزديك شد كه من از ترسم چند قدم رفتم عقب تر. آرتين خنديد: - باهات كاري نداره! تو رو مي شناسه! به آرتين نگاه كردم. من كه تاحالا اينو نديدم پس چطوري منو مي شناسه؟! همونجوري بهش خيره شده بودم كه نويزي باز چند قدم اومد جلو. اما من اينبار ديگه تكون نخوردم. آروم اومد و جلوي پام نشت و سرشو گذاشت رو دستاش. آخيييي... نازي... با ترديد يه قدم رفتم نزديكش و آروم خم شدم. دستمو بردم لاي موهاش... چه نرمه... به چشاش نگاه كردم. سبز بود... ههههههه! مثل چشاي خودم. چشام سگ داره هااااااااااا! - چشاش همرنگ چشاي منه! اسمش چي بود؟! - نويزي! - حالا چرا نويزي؟! اينكه ساكته! يه دفعه نويزي شروع به پارس كردن كرد كه هردومون خنديديم. - مهيار اين اسمو واسش انتخاب كرده. خنديدم و بازم نازش كردم. نويزي پا شد و يه دور چرخيد دور خودشو و يه پارس كوتاه كرد. - منو تو خيلي به هم ميايم نويزي... هردومون وراجيم... آرتين: فارسي حاليش نمي شه... فرانسه باهاش حرف بزن... با خنده شروع كردم به حرف زدن باهاش: - مي گم منو تو بهم ميايم... هردومون پر حرفيم... نويزي بازم پارس كرد. آخي... چه ناز پارس مي كنه. آرتين اومد و درست كنارم ايستاد. - بريم تو؟! سرمو تكون دادم و جلوتر از اون راهي شدم. عجب پررويي بودم ها! روي يه مبل نشستم كه رفت و با دوتا ليوان آب پرتغال اومد و بهم تعارف كرد: - ببخش ولي حوصله ي چاي و قهوه درست كردن ندارم! خنديدم و يه ليوانو برداشتم: - تو اينجا تنها زندگي مي كني؟! سرشو تكون داد. - چند ساله كه تنها زندگي مي كني؟! يكم نگام كرد و چيزي نگفت. ولي من از رو نرفتم: - خبري از مستخدم و اين چيزا هم نيست؟! - يه خانمي يه روز درميون مياد و اينجا رو تميز مي كنه! - مي شه خونه رو ببينم؟! راستش اين اولين خونه ايه كه اينطوري نظرمو جلب كرده! سرشو تكون داد و چيزي نگفت. - تو باهام نمياي؟! يه نگاه بهم انداخت و بدون هيچ حرفي پاشد و باهام همراه شد. به طبقه ي بالا رفتيم و من در تك تك اتاقا رو باز مي كردم. در يه اتاقو كه باز كردم چشمم به يه تخت دونفر افتاد. روبه آرتين كه پشت سرم بود گفتم: - اين اتاق مامان باباته؟! خنديد: - نه! اونا هيچ وقت توي اين خونه زندگي نكردن. اين اتاق خودمه! - اووووه! درست مثل رادمان! تو همه چيزت مثل رادمانه! نگاش كردم. توي صورتش بي تفاوتي موج مي زد! مرده شور احساساتت رو ببره كه اينقدر خشكي... وارد اتاق شدم. شايد اون جوابمو نده ولي من بايد همه چيو درباره ش بدونم! - آرتين ؟! - بله؟! - مامان و بابات چرا از هم جدا شدن؟! اصلا مگه من فضولم؟! آره ديگه هستم! آخه اينم پرسيدن داره؟! روي تختش نشست و بهم خيره شد. اين چرا جواب هيچكدوم از سوالامو نمي ده؟!اين چرا جواب هيچكدوم از سوالامو نمي ده؟! - چرا كنجكاوي در مورد خونوادم بدوني؟! نفسمو با حرص دادم بيرون: مي خوام چون... كنجكاو نگام كرد: چون؟! اون چيزي كه چند وقتي بود تو فكرم بود رو بهش گفتم. يه دفعه بلند بلند زد زير خنده. من با لباي ورچيده نگاش ميكردم. وقتي خنده هاش تموم شد گفت: - من بايد عمو و زن عموتو ببينم... تازه داشتم پي به تفاوتاش با رادمان مي بردم. رادمان حد اقل ديوونه نبود. اين انگار خل وضعه! داشت مي رفت بيرون. اما من تو فكر بودم. اگه آرتين واقعا پسر عموي گمشده ي من باشه؟! سعي كردم همه ي خاطراتو در عرض چند ثانيه مرور كنم. اون روز توي شمال... كه به زندايي گفتم خواهر دوقلوي مهسا مرده! حالت چهره ي عمو و زن عمو... ناراحت شده بودن!يعني... دويدم دنبالش...اما بي حوصله گفت: - روشا خواهش مي كنم... نمي خوام چيزي در موردش بشنوم... همونجا موندم. آرتين داشت از پله ها مي رفت پايين.بازم دنبالش دويدم: - اما... يه دفعه پام ليز خورد و نزديك بود بيفتم كه لباس آرتين هم با خودم كشيدم و باهم از پله ها افتاديم پايين. خدا رو شكر پله هاي آخر بود و چيزي مون نشد. واي خدا من دارم به چي فكر مي كنم؟! افتاده بودم روي آرتين و دوتا دستام دو طرف سرش بود و همونجوري تو چشماش خيره شده بودم. چه مسخره! به جاي اينكه آرتين بيفته روم من افتادم روش! وايـــــــــــــي! خجالتم خوب چيزيه ها! همه ي اجزاي صورتش رو نگاه كردم تا به لب هاش رسيدم. و نگاهم همونجا ثابت موند. من دوسش ندارم... چند بار اين جمله رو توي ذهنم تكرار كردم. آرتين هم فقط به لب هام خيره شده بود. درست مثل شب تولدم. ولي حالا مهياري نبود كه مثل بز سرشو بندازه پايين و بياد تو خونه! واي اگه مهيار بفهمه بهش چي گفتم؟! حال خودمو نمي فهميدم. چشم هامو بستم و دستمو يكم شل كردم و سرمو بردم نزديك لب هاش كه نمي دونم يه دفعه چي شد كه هردومون چرخيديم و آرتين اومد روم. چشم هامو باز كردم و بهش خيره شدم. دستشو روي صورتم كشيد و بعد كنار چشمم... خيلي آروم از روم بلند شد. منو باش كه فكر كردم دستشو روي صورتم كشيد كه مثلا نوازشم كنه... نگو مي خواسته مدادم كه پخش شده رو از گوشه چشمم پاك كنه... به خودم اومدم و سريع پا شدم. دختره ي چشم سفيد تازه به خودش اومده. لباسمو مرتب كردم و گفتم: - ببخشيد. پام سر خورد. حرفي نزد.انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده!خوب بود كه چيزي رو به روم نمي آورد. به طرف هال رفتيم. به ساعت نگاه كردم. نزديك به دو بود. دختره ي بي حيا تا اين وقت شب خونه ي يه مرد غريبه چي كار مي كني؟! غريبه نيست كه. دوستمه! آهان! چه توجيه خوبي! - مي توني منو برسوني؟! خنديد و گفت: - چرا كه نه؟! با هم از خونه ش زديم بيرون. توي حياط بي اختيار يه سوت زدم كه ديدم نويزي سريع اومد و خودشو مالوند بهم. گردنشو نوازش دادم: - من دارم ميرم رفيق. با صاحبت بيا پيشم... خوشحال مي شم... نمي دونم حرفامو فهميد يا نه اما ديدم كه بازم پارس كرد. شايد پارس كردنش بخاطر وراجي ش بود. آرتين با خنده نگام مي كرد. - با هركسي اينقدر زود اخت نمي شه! لبخندي زدم: من هركسي نيستم. آرتين: البته! توي راه هيچ كدوم حرف نمي زديم. حتما آرتين به گذشته ش فكر مي كرد و من... من... من به اين فكر مي كردم كه چطوري بايد از آرتين واسه انتقام از آناهيتا استفاده كنم... دست بردم و پخش ماشينو روشن كردم: ...Ring my bell, ring my bells مرا به خاطر بیاور... ...Ring my bell, ring my bells مرا به خاطر بیاور... ...Ring my bell, ring my bellsمرا به خاطر بیاور... ...Ring my bell, ring my bells مرا به خاطر بیاور... Sometimes you love her گاهی اوقات تو عشقبازی مون رو دوست داشتی Sometimes you don’tو گاهی اوقات این طور نبود Sometimes you need it then you don’t and you let go گاهی اوقات تو به اون نیاز داشتی پس زمانیکه نیازی به اون نداشتی ، اون رو ترک میکردی Sometimes we rush itگاهی اوقات ما با اشتیاق عشقبازی میکردیم ، Sometimes we fall گاهی اوقات کم می آوردیم It doesn’t matter baby we can take it real slow مهم نیست رفیق ما میتونیم آتش درونمون رو آروم کنیم Coz the way that we touch is something that we can’t رفیق اون لمس کردن های ما چیزیه که ما هیچوقت نمیتونیم ...Deny انکارش کنیم And the way that you move oh it makes me feel alive و شکل حرکات تو به من زندگی می بخشد ...Come onبیا و... Ring my bell, ring my bellsمرا به خاطر بیاور Ring my bell, ring my bellمرا به خاطر بیاور You try to hide itتو سعی در پنهون کردن اون (گذشته ) داری I know you doمن میفهمم که تو داری این کار رو میکنی When are you ready? Need up come and get to وقتیکه تو واقعاً من رو بخوای من میام و به تو میرسم ( کنارت می مونم ) You move me closerتو خودت رو به من نزدیکتر میکنی I feel you breatheمن نفس های تو رو احساس میکنم It’s like the rose disappears when you around me oh وقتیکه تو در کنار منی هيچ چيز غير از تو برام مهم نيست آه Coz the way that we touch is something that we can’t رفیق اون لمس کردن های ما چیزیه که ما (هیچوقت ) نمیتونیم Deny oh yeah انکارش کنیم اوه آره And the way that you move oh you make me feel alive و شکل حرکات تو به من زندگی می بخشه Soپس Come onبیا و Ring my bell, ring my bellsمرا به خاطر بیاور Ring my bell, ring my bellsمرا به خاطر بیاور Ring my bell, ring my bellsمرا به خاطر بیاور Ring my bell, ring my bellsمرا به خاطر بیاور Say you want, say you need من می گم تو من رو میخوای ، من می گم تو به من نیاز داری I can do by your face know the way it turns me on من از صورتت میخونم که تو به اینکه من عاشقت هستم عشق می ورزی I say you want, I say you need من می گم تو من رو میخوای ، من می گم تو به من نیاز داری I will do all your things I would never do you wrong و من هرگز مایل نیستم که تو ( در این مسیر ) مرتکب اشتباهی بشی Coz the way that we love is something that we can’t رفیق ، عشق ما به شکلی در اومده که نمیتونیم ( دیگه ) با اون مقابله کنیم Fight oh yeahآه نه I just getting up oh you make me feel alive so come من ( از این عشق ) سیر نمیشم ، آه تو به من زندگی می بخشی ... soپس ...come on بیا و... Ring my bell, ring my bellsمرا به خاطر بیاور Ring my bell, ring my bellsمرا به خاطر بیاور - ايراني نداري؟! اين چرا اينقدر مي ناله بد بخت؟! ايراني نداري؟! اين چرا اينقدر مي ناله بد بخت؟! ياد روزايي افتادم كه با رادمان آهنگاي Enrique رو گوش مي كرديم. شايد الان اگه جاي آرتين رادمان بود با دل و جون اين آهنگو گوش مي دادم اما... انگار نمي خواستم ياد رادمان بيوفتم... آرتين سي دي رو عوض كرد: كنارش نشين حرفي از عشق نزن بهش زل نزن قلبمو تيغ نزن به اين راحتي از دلم دل نكن كنارش نشين.... كنارش نشين من هنوز زنده مو از اين حادثه خيلي شرمنده مو كنارش نشينو نگير دستشو ديگه كافيه از كنارش برو.... با آهنگي كه پخش شد زبونم بند اومد... احساس مي كردم دارم به رادمان خيانت مي كنم... چشمامو بستم و به بقيه ش گوش دادم: سر افكندمو خم شده قامتم پر از آه مو كم شده طاقتم نزار پيش اون عشقمون گم بشه نزار اين خبر حرف مردم بشه رنگم پريده بود و زبونم بند اومده بود. به آرتين نگاه كردم. خنديد و گفت: - اينكه از اون بد تره... كنارش نشين حرفي از عشق نزن بهش زل نزن قلبمو تيغ نزن به اين راحتي از دلم دل نكن كنارش نشين.... كنارش نشين من هنوز زنده مو... دستمو بردم جلو و سريع خاموشش كردم.... نه! رادمان كه مرده! آره اون مرده! آرتين از اين حركتم خشكش زده بود. با دهن نيمه باز منو نگاه مي كرد. حتما فكر مي كرد ديوونه شدم... خدايا... من واقعا ديوونه شدم... نفس عميقي كشيدم و به پشتي صندلي تكيه دادم. تا رسيدن به خونه هيچ كدوم حرفي نزديم. جلوي مجتمع پياده شدم و مي خواستم برم بالا كه گفت: - روشا؟! برگشتم نگاش كردم. انگار مي خواست يه حرفي بزنه اما زود پشيمون شد: - چيزي مي خواستي بگي؟! - نه! مهم نيست! - مطمئني؟! بدون مقدمه چيني گفت: - توي راه خيلي به حرفات فكر كردم من حرفي ندارم. از خوشحالي جيغي زدم و مثل اين نديد بديدا خودمو انداختم تو بغلش. نمي دونم چرا يه لحظه برگشتم به عقب.به اون لحظه هايي كه از خوشحالي مي پريدم تو بغل رادمان. - واي رادمان خيلي خوش حال شدم. دستشو كه واسه نوازش موهاي من بالا آورده بود توي هوا نگه داشت و با لحن سردي گفت: - من آرتينم! از حرفي كه زدم پشيمون شدم. چرا گفتم رادمان؟! زود خودمو جمع و جور كردم و با گفتن ببخشيد پياده شدم. سريع پاشو گذاشت رو پدال گاز و رفت. آروم كليدو توي قفل چرخوندم و درو باز كردم. بازم اون حس بد... چشامو بستمو سعي كردم به چيزي فكر نكنم... روح وجود نداره... چرا همش احساس مي كردم رادمان كنارمه؟! آب دهنمو قورت دادم و مي خواستم برم سمت اتاقم كه...آب دهنمو قورت دادم و مي خواستم برم سمت اتاقم كه صداي چكه ي آب شنيدم. سريع به دور و برم نگاه كردم. يه لحظه خندم گرفت و مثل ديوونه ها شروع كردم به خنديدن. مثل اين فيلماي ترسناك شده بود. يه دفعه انگار كه يه چيزي جلومو گرفته باشه خندم قطع شد. هنوز صداي چكيدن آب مي اومد. خوب گوش دادم! از حمومه؟! نه ديوونه! شير ظرفشويي خرابه! سعي كردم عادي باشم... انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده! رفتم توي آشپزخونه كه شير آبو سفت كنم كه پام گرفت به لبه ي نهار خوري و سكندري خوردم. شانس آوردم سريع صندلي رو گرفتم وگرنه با مخ خورده بودم زمين. به شير آب نگاهي انداختم. هنوز آب ازش مي چكيد. يادم باشه مهيار كه برگشت بهش بگم درستش كنه! سفتش كردم و برگشتم توي اتاقم. هنوز صداش مي اومد. با حرص برگشتم توي آشپزخونه اما قبل از اينكه برم سمت شير آب سر جام خشك شدم... گريه م گرفته بود. از ترس بدنم مي لرزيد. فقط يه جمله توي ذهنم دوران پيدا كرده بود: كي اين بازي تموم ميشه؟! سريع برگشتم و پشتمو نگاه كردم. پنجره بود كه باز بود. قبل از رفتن نبسته بودمش. رفتم سمتشو سريع بستمش. با اينكه مي دونستم شير آب خيلي وقته خرابه و پنجره رو خودم باز گذاشته بودم ولي بازم مي ترسيدم. سريع شماره ي آرتين رو گرفتم: - الو روشا... صدام مي لرزيد: آرتين... با نگراني گفت: چي شده؟! - بيا اينجا... - روشا داري نگرانم مي كني... آب دهنمو قورت دادم: نه...نه... چيزي نيست... فقط بيا اينجا... من... موندم چي بگم! نمي خواستم نگران بشه. مثل احمق ها خنديدم: - كارت دارم... بيا... و سريع قطع كردم... رفتمو درو رو هم گذاشتم كه وقتي آرتين بياد مجبور نباشم از جام تكون بخورم. با ترس به اطرافم نگاه كردم. چشامو بستم و سعي كردم فكرمو متمركز كنم. فكر كن روشا. وقتي مي ترسي بايد چي كار كني؟! چي كار؟! چي كار؟! بايد از اونجا دور بشم. ولي كجا برم؟! اصلا چرا بايد بترسم؟! مسخره ست! رادمان منو دوست داره! پس هيچوقت اذيتم نمي كنه! پا شدم و رفتم لپ تاپ شو آوردم و روشنش كردم. فيلمي رو كه شب تولدم ازش گرفته بودم رو باز كردم. با شنيدن صداي قشنگش يه دفعه آرامش تموم وجودمو پر كرد. ديگه هيچ ترسي نداشتم! مگه مي شد آدم از عشقش بترسه؟! نه امكان نداره! امكان نداره كه رادمان بخواد اذيتم كنه! اينا همه ش خيالات منه! به محض اينكه اين باز ي تموم شد بايد دور آرتين رو يه خط قرمز بكشم! من هيچ علاقه اي به اون ندارم... پس نبايد هم بهش وابسته بشم. من اونو فقط واسه يه چيز مي خوام. اونم انتقام از آناهيتاست. با ياد آوردن اون لحظه اي كه بهم گيتار زدنو ياد داد اشك تو چشام جمع شد. گيتارشو برداشتم و شروع كردم به خوندن لالايي! بغض تو گلومو با خوندن آزاد كردم. همونجور كه مي زدم و مي خوندم يه دفعه در باز شد و آرتين اومد تو. با ديدنش گريم شدت گرفت. آرتين سريع اومد طرفم. سرمو خم كرده بودم رو گيتار و هق هق مي كردم. آروم سرشو برگردوند و يه نگاه به لپ تاپ كرد. دستشو آورد جلو و خيلي آروم گيتارو ازم گرفت و گيتارو تكيه داد به ميز. من هنوز سرم پايين بود و گريه مي كردم. نمي دونستم واسه چي! واسه رادمان! واسه آرتين! يا اصلا شايد واسه خودم. آرتين دستشو گذاشت رو شونه م و بلندم كرد. دست راستشو گذاشت زير چونه م و سرمو بلند كرد و تو چشام نگاه كرد. سرشو تكون داد و زير لب گفت: - داري با خودت چيكار مي كني؟! چشامو بستم و يه نفس عميق كشيدم. تا خواستم چشامو باز كنم گرماي بدن آرتين وجودمو پر كرد. ديگه از ترس و ناراحتي خبري نبود. فقط من بودم و يه آغوش گرم كه آرتين با تمام وجود بهم هديه كرده بود! ديگه گريم قطع شده بود. همونطور كه تو بغلش بودم يه نفس عميق كشيدم كه باعث شد يه هو آرتين بزنه زير خنده! سرمو بلند كردم و با تعجب نگاش كردم كه گفت: - نكنه واسه اينكه بغلت كنم گريه مي كردي! با مشت به سينه ش زدم: بي شعور! بازم خنديد : - وقتي گريه مي كني خوشگلتر مي شي! هميشه گريه كن! دهنم وا موند. اين ديگه چه جورشه؟! بخدا كه اين ديوونه است. لبخند كوچيكي زدم كه آرتين گفت: حالا چت شده بود كه اينجوري گريه مي كردي؟! هرچند خودم يه حدسايي زدم! دستمو از توي دستش آزاد كردم و گفتم: - احمقانه ست اما فكر كردم روح تو خونه ست! يه ابروشو بالا انداخت: تو چرا هر وقت با مني ياد روح مي افتي؟! خنديدم: از بس شبيه ارواحي! اونم خنديد: مي توني گيتار بزني؟! لبامو جمع كردم و سرمو تكون دادم: يه چيزايي بلدم. روي مبل نشست و پا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , دنیای رمان - رمان منم طهورا mansi1982 , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان من و آقامون , رمان خانه , رمان منم نفهمیدم | پیانوزن کاربر انجمن - نودهشتیا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58691

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا