تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل دهم)



فكر كردم مي خواد بره اما اونم باهام پياده شد. چند متر اون طرف تر يه پارك بود. دستامو بردم توي جيب شلوارم. لباس گرم نپوشيده بودم. آرتين كه ديد سردم شده گفت: - مي خواي برگرديم؟! - نه! سرماش مي ارزه! دستمو گرفت. - تو كه دستات يخه! بعد تو دستام ها كرد و همونطور كه دستم تو دستش بود انداخت تو جيبش! خنديدم: - پس اين دستم چي؟! - مگه خودت جيب نداري؟! - جيب تو گرم تره! و بعد جلوش واستادم و اون يكي دستمم انداختم تو جيبش! فاصله مون اونقدر كم بود كه گرماي تنشو حس مي كردم. توي چشم هاي هم خيره شده بوديم و هيچ حرفي نمي زديم. سكوت بينمونو آرتين شكست: - بهتره برگرديم. داره شب مي شه! بي تفاوت گفتم: - خب بشه! تو خونه نه كسي منتظره منه و نه تو! - آره راست مي گي! من كه خيلي گشنمه تو چي؟! سرمو تكون دادم و دستامو از توي جيب هاش درآوردم و راه افتادم. آرتين هم كنارم مي اومد! بعد از شام آرتين منو رسوند خونه و گفت كه پس فردا مياد دنبالم كه با هم بريم فرودگاه اما من گفتم كه خودم ميام. وقتي برگشتم ساعت دوازده بود. چقدر خسته بودم. اما بايد مي رفتم. دوباره تغيير قيافه دادم و راه افتادم. اينبار مهمون داشت! حدس مي زدم امشب تنها نباشه! ترسيده بود و مي خواست يكي كنارش باشه! گيتاري كه تازه خريده بودم و عين گيتار رادمان بود رو برداشتم و پياده شدم. با بدبختي گيتارو وارد حياط كردم. از پنجره ديدمشون. آناهيتا با يه پسر جوون تو خونه بود. پسره پشت كرده بود و نمي ديدمش! حتما آرمانه! من كه آرمانو نمي شناسم. گوشامو تيز كردم كه صداشونو بشنوم. در مورد همون جنسا صحبت مي كردن: - بايد به يه مرد ايراني كه آدم جويي تحويلشون بدي! فكر كنم اسمش رادمنش بود! از اون كله گنده هاست! آناهيتا كلافه بود: آرمان سخته! مي فهمي؟! - كاري نداره! فقط يكم زرنگي مي خواد كه تو داري! بچه ها همه ي كارا رو رديف كردن! تو ي هواپيما كيفو يكي از بچه ها بهت مي ده! اين كه كاري نداره! فقط كافيه حواستو جمع كني كه كسي بهت شك نكنه! - اگه بگيرنم اعدامم مي كنن مي فهمي؟! - نمي گيرنت! جويي حواسش هست... - جويي... جويي... بعد يه فحش بالاي 18 نثار جويي كرد! خاك برسر بي ادبت كنم! ديگه به حرفاشون گوش ندادم. جويي چه ربطي به من داشت؟! به من چه كه جنسشون چيه؟! يعني برم؟! دو نفرن! رفتم پايين تراس و با چنگك طنابو انداختم بالا. يه طناب ديگه هم بستم به گيتار و با اون يكي طناب خيلي راحت رفتم توي تراس. گيتارو كشيدم بالا و گذاشتمش توي تراس. آروم برگشتم پايين و رفتم سمت همون درخته كه با كمكش داخل شده بودم. يه سنگ برداشتم و از بالاي درخت پرت كردم تو تراس... بعدش خودم لاي شاخه ها قايم شدم. چند لحظه ي بعد آرمان و آناهيتا اومدن توي تراس. هردوشون با ديدن گيتار خشكشون زده بود. خوب مي شناختنش! حتي آرمان هم ترسيده بود. آناهيتا كه ديگه گريه ش گرفته بود و بلند بلند سر آرمان داد مي زد اما صداش خوب به من نمي رسيد. ديگه موندن جايز نبود.برگشتم خونه. ناخودآگاه فكرم مي رفت سمت اون جنسي كه قرار بود رد بشه! يعني چي مي تونست باشه؟! هر چي كه بود به من ربطي نداشت!
چند روز بعد منو آرتين توي فرودگاه مهر آباد بوديم. به هيچ كس خبر نداده بودم. اينطوري بهتر بود! وقتي پام به خاك ايران خورد اشك تو چشمام جمع شد. با اينكه فقط يك سال و چند ماه از كشورم دور بودم اما احساس مي كردم سالهاست كه ازش دورم. يه نگاه به آرتين انداختم. بازم سرد و بي احساس بود. چطوري مي تونست اينجوري باشه؟! يه لحظه شيطون بود و شاد و يه لحظه ي ديگه بي احساس و سرد. اونقدر بي تفاوت كه از بودن در كنارش مي ترسيدم. يه تاكسي گرفتيم و من آدرس خونه مون رو بهش دادم. نبايد عمو و زن عمو رو شوك زده مي كرديم.پس بهتر بود كه اول مامان و بابا آرتين رو ببينن! يه نگاه بهش انداختم. سرشو به پشتي صندلي تكيه داده بود و چشم هاشو بسته بود. انتظار داشتم حد اقل به خيابون ها نگاه كنه. اما انگار واسش فرقي نمي كرد كجاست! - ممنون آقا همين جا نگه دارين! راننده ايستاد و آرتين چشم هاشو باز كرد.با كمك راننده چمدون ها رو برداشتن. اونقدر استرس داشتم كه مي ترسيدم دكمه ي اف اف رو فشار بدم. يه نگاه به آرتين انداختم. بهم يه لبخند آرامش بخش زد. خنده م گرفت. بجاي اينكه اون استرس داشته باشه من مي ترسيدم. به خودم جرات دادم و دكمه ي اف اف رو فشار دادم. مامان اف اف رو برداشت و وقتي فهميد منم سريع درو باز كرد. اول من داخل شدم و آرتين هم پشت سرم داخل شد. مامان و بابا اومدن توي حياط. وااااااااااااااااي خدا! عمو و زن عمو هم كه اينجان! ديگه داشتم به وضوح مي لرزيدم. مي دونستم كه زن عمو بخاطر قلبش نبايد زياد هيجان زده بشه. بعد از مرگ رادمان وضع قلبش بدتر شده بود. يه نفس عميق كشيدم و به بقيه كه ميخ من شده بودن سلام كردم. ولي اونا حرف نمي زدن. چشمشون به پسري بود كه سرشو انداخته بود پايين. شايد مي خواستن ببينن اين واقعا همون كسي يه كه فكر مي كنن؟! حالا نمي دونم اين آرتين چرا سرشو بلند نمي كنه! آخه! بچه م خجالتيه! يه لحظه خودمو گذاشتم جاي آرتين. شايد حق داره! هنوز خودش نمي دونه كيه! خيلي حس بديه! حالا آرتين اومده ولي تو روشون نگاه نمي كنه! شايد خجالت مي كشه! شايدم ناراحت و عصبيه! زن عمو با ترديد اومد جلو. دو سه قدم بيشتر باهامون فاصله نداشت. با نگاش از آرتين مي خواست كه سرشو بالا كنه! مي خواست همون يه ذره ترديدي هم كه داره از بين بره! انگار آرتين خواسته شو حس كرد چون آروم سرشو بلند كرد و توي چشم هاي زن عمو زل زد. عمو و مامان و بابا چشم هاشون گرد شده بود. از وضع به وجود اومده خنده م گرفت. زن عمو كه اصلا پلك هم نمي زد. دستشو برد بالا كه صورت آرتين رو لمس كنه كه يه دفعه از حال رفت و افتاد توي بغل آرتين. آرتين با تعجب نگاش مي كرد. يه دفعه همه به سمت آرتين دويدن و عمو، زن عمو رو بغل كرد و يه نگاه به آرتين انداخت و سريع زن عمو رو برد داخل. همه دنبال عمو رفتيم داخل. مي دونستم زن عمو خيلي هيجانزده مي شه اما فكر نمي كردم غش كنه! مي دونم مسخره ست اما انتظار داشتم آرتين رو بغل كنه و ببوسه و هي باهم بخندن! مامان به زن عمو آب قند مي داد و شونه هاشو ماساژ مي داد. همونطوري هم به آرتين خيره شده بود. انقدر كه اينا به اين پسر بيچاره خيره شده بودن منم تحت تاثير نگاه هاي اونا به آرتين خيره شده بودم. آرتين يه نگاه به من كرد. معلوم بود از كار من خنده ش گرفته. زن عمو چشم هاشو باز كرد و خيلي آروم گفت: - رادمهر! خدا رو شكر بلآخره يكي اين سكوت لعنتي رو شكوند! از اولشم مي دونستم اين زن عمو از همه زرنگتره! بابا و عمو كه مثلا مردن! اصلا هيچي نمي گن! وااا! بسم الله! يه دفعه مغز پوكم فعال شد! اين زن عمو چي گفت؟! اين بار فقط منو آرتين بوديم كه دهنمون از تعجب باز مونده بود! پس اسم اصلي آرتين رادمهر بود. - زن عمو تو آرتين رو مي شناسي؟! اي بابا! اينم سوال بود من پرسيدم؟! پ نه پ نمي شناسه كه اينجوري غش كرده! اصلا تو نمي توني ساكت بموني؟! ببند اون بي صاحابو! عمو: تو اين همه وقت كجا بودي؟! آرتين: چه فرقي مي كنه؟! عمو هيچي نگفت. فقط به آرتين نگاه كرد! كاش آرتين بخشيدن رو بلد بود! ديدم اگه من ساكت بمونم اينا هي سكوت مي كنن! پس بهتره متكلم الوحده بشم. شروع كردم از آشنايي م با آرتين و اينكه چطور راضي ش كردم بياد اينجا واسشون گفتم. اشك تو چشم هاي همه حلقه زده بود. فقط آرتين بود كه كنجكاو به بقيه نگاه مي كرد. شايد مي خواست ببينه اشك هاشون واقعيه يا نه! زن عمو: الهي بميرم واست! و زد زير گريه! آرتين: ببينيد آقاي فرهمند من تقريبا مطمئنم كه شما پدر واقعي من هستين. ولي دليل اينكه تا اينجا اومدم فقط اينه كه مي خوام بدونم چرا منو رها كردين؟! عمو با تعجب گفت: - ولي ما تو رو رها نكرديم! آرتين ساكت نگاش مي كرد. همه مون ساكت بوديم. عمو: تو و رادمان عاشق دريا بودين. مخصوصا تو! چون وقتي پنج شش سالتون بود همش اصرار مي كردي كه ببريمت دريا. فكر نمي كنم چيزي يادت بياد اما اون شب تو و رادمان يواشكي رفتين كنار ساحل. يه وقت به خودمون اومديم و ديديم كه رادمان داره جيغ مي زنه و ما رو صدا مي كنه. ولي خيلي دير شده بود و آب تو رو برده بود. هرچقدر دنبالت گشتيم هيچ نشوني ازت پيدا نكرديم. نا اميد شده بوديم. به زن عمو اشاره كرد و ادامه داد: - وضع روحي الهه خيلي داغون شده بود. فقط وجود رادمان بود كه اونو سرپا نگه داشت كه اونم... عمو ديگه حرفي نزد و ساكت شد. متوجه نگاه خيره شون روي خودم شدم. اشك تو چشم همه شون جمع شد. سريع پا شدم و درحالي كه دستمو جلوي دهنم گرفته بودم تا صداي هق هق م بلند نشه و به طرف اتاقم دويدم. درو بستم و پشت در نشستم. قاب عكس رادمان رو توي بغلم گرفتم و گريه كردم و باهاش حرف زدم. صداي در باعث شد اشك هامو پاك كنم و درو باز كنم. نمي خواستم مامان بفهمه هنوزم نتونستم رادمانو فراموش كنم. اينجوري اونم غصه مي خورد. نمي خواستم مامان بفهمه هنوزم نتونستم رادمانو فراموش كنم. اينجوري اونم غصه مي خورد. درو باز كردم. انتظار داشتم مامان پشت در باشه اما در كمال تعجب آرتين رو ديدم كه به من نگاه مي كرد. با ديدنش نمي دونم چرا يه دفعه بازم بغضم گرفت و اشكم جاري شد. آروم دستشو گذاشت رو گونه مو اشكمو پاك كرد و يه دفعه محكم بغلم كرد... ديگه هنگ كرده بودم. اين آرتينه؟! با تعجب خودمو ازش جدا كردم و بهش نگاهي انداختم. شايد از نظر اون خيلي عادي بود! توي خانواده ي ما اين چيزا زياد اهميتي نداشت اما آرتين... وقتي بغلم مي كرد يه حس ديگه پيدا مي كردم... اين حسو با رادمانم داشتم... خدايا چرا اينقدر با رادمان مقايسه ش مي كنم؟!... وقتي ديد همينجوري نگاش مي كنم بهم نزديك شد و خيلي آروم گفت: - ببخشيد نمي خواستم ناراحتت كنم. تو چشم هاش زل زدم و گفتم: - خواهش مي كنم. كاري داشتي اومدي اينجا؟! يه نگاه به اتاقم انداخت و درحالي كه عكس رادمان كه حالا رو ميز بود رو نگاه مي كرد گفت: - كاش حد اقل يه بار مي ديدمش! آهي كشيدم و گفتم: - آرتين پيش زن عمو بمون. خيلي بهت احتياج داره. برگشت طرفمو گفت: - بهتره بريم يه گشتي تو شهر بزنيم. من خيلي وقته ايران نبودم. - پس چرا صبح تو ماشين اصلا به خيابونا نگاه نمي كردي؟! - در عوض تو كه فقط يكي دوساله اينجا نبودي داشتي خودتو خفه ميكردي! با مشت به شونه ش كوبيدم: - هي هي! مواظب حرف زدنت باش. مي دوني كه من خوب بلدم دست و پنجه نرم كنم... با حالت بامزه اي گفت: - بله! تعريف شيطوني هات رو شنيدم. اون روز باهم پيش رادمان رفتيم و با اينكه هر دومون خسته بوديم اما تا نيمه هاي شب بيرون مونديم و خوش گذرونديم. قرار شد كه آرتين آزمايش دي ان اي بده! زن عمو عين اين بچه نديده ها آرتين رو ول نمي كرد و هي مثل پروانه دورش مي چرخيد. عمو هم كه از زن عمو بدتر... همه خوش حال بودن و منم از شادي اونها شاد بودم... اون شب با همه ي اصراري كه زن عمو داشت آرتين قبول نكرد كه شب رو خونه ي عمو يا بهتره بگم خونه ي پدرو مادرش بمونه. بهونه ش هم اين بود كه به تنهايي عادت داره اما هركي ندونه من كه مي دونستم تو دلش چه خبره. البته حدس مي زنم چون نگاهش اينو نمي گفت... انگار مي خواست تنها باشه كه فكر كنه... نه اينكه به تنها بودن عادت داشته باشه... روز بعد از صبح با مريم خيابون ها رو متر مي كرديم. چرا؟! چون مريم خانوم دنبال يه لباس خوب مي گشت! آخه من نمي دونم چرا اينو دعوت كردن؟! مهسا ي بيچاره كه چون باردار بود و حوصله ي گرماي هوا رو نداشت ترجيح داده بود تو خونه بمونه. حالا من مونده بودم و اين مريم نخود مغز! روي يه نيمكت كنار خيابون نشستم و گفتم: - مريم من ديگه نمي تونم! خودت مي دوني! - ااااااااااااا! پاشو ديگه! لوس نشو! قول مي دم زود يه چيزي انتخاب كنم... بهش چشم غره رفتم. تاحالا صدبار از اين قول ها داده بود. - هركاري مي كني بكن! من همينجا هستم. ببين من سه ساعته خريدامو كردم. حالا تو هي بگرد. اصلا تو واسه چي اينقدر لفتش مي دي؟! تو كه شوهر داري! باز منو بگي يه چيزي! شايد تونستم مخ يكي رو بزنم. با حرص رفت داخل پاساژ! دختره ي ديوونه! هنوز اين عادت مسخره شو ترك نكرده! اصلا من چرا با اين اومدم؟! اين سوالي بود كه امروز براي بار هزارم از خودم پرسيدم. نيم ساعتي همونجا منتظرش نشستم كه خانم بلآخره اومد. آي بتركي تو مريم! - بلآخره خريدتو كردي؟! انگار راضي به نظر مي رسيد. - آره بلآخره چيزي رو كه مي خواستم پيدا كردم. بريم. با هم ديگه برگشتيم خونه و من خسته و كوفته روي كاناپه لم دادم. سامان چند دقيقه ي پيش اومد دنبال مريم تا ببرتش آرايشگاه! منم بعد از يه دوش سريع آماده شدم و چون حوصله ي رانندگي نداشتم با تاكسي رفتم آرايشگاه. مثل هميشه فر موهام رو درشت كردم و ساده يه طرف جمع كردم. با يه آرايش كه به رنگ لباسم كه يه پيراهن آستين حلقه اي طوسي بود هم مي اومد و با رنگ سبز تيره ي چشمام يه تركيب قشنگ ايجاد كرده بود. كار مريم زودتر تموم شد واسه همين زودتر از من رفت. تا الآن هيچ كس آرتين رو نديده بود. يعني هيچ كس نمي دونست اين مهموني واسه ي چيه! همه فكر مي كردن بخاطر اينه كه من بعد از يك سال و نيم برگشتم ايران. حالا اينا با خودشون فكر نمي كنن كه يه سال و نيم دور بودن از كشور اينقدر مسخره بازي و جشن و خريد و كوفت و زهرمار داره؟! لباسم رو پوشيده بودم و آماده بودم كه آرتين بياد دنبالم. آخه خودش گفته بود كه مياد دنبالم تا باهم بريم. نمي دونم شايد هنوز خودشو با بقيه غريبه مي دونست. شايد هم دوست داشت با من وارد مهموني بشه! استرس داشتم. مي دونستم همه با ديدنش تعجب مي كنن. با تصور قيافه هاشون خنده م مي گرفت. ولي يه چيزي واسم خيلي عجيب بود. چطور ساسان آرتين رو نمي شناخت؟! يادم باشه ازش بپرسم. - خانم بيرون منتظرتونن! از دختر جووني كه اين حرف رو بهم زده بود تشكر و خداحافظي كردم. يه بي ام و مشكي اون طرف خيابون روبه روي آرايشگاه منتظرم بود. بي اختيار ياد ماشين رادمان افتادم. ولي با ديدن پلاكش متوجه شدم كه اون نيست. آه عميقي كشيدم! حتما آرتين رنتش كرده!با احتياط از خيابون رد شدم و در جلو رو باز كردم و سوار شدم. نيم نگاهي بهم انداخت و آروم بهم سلام كرد. زد تو ذوقم. انتظار داشتم حد اقل يه احوال پرسي باهام بكنه! حالا تعريف بخوره تو سرش! تكيه دادم به پشتي صندلي كه آرتين راه افتاد. توي نور كم ماشين به نيم رخ زيباش خيره شده بودم كه با نگاش غافلگيرم كرد. سريع سرمو برگردوندم: - ماشين رو از كجا آوردي؟! اينجا سخت ماشين رنت مي دن! - يه آشنا اينجا داشتم. پشت چراغ قرمز نگه داشت. يه 206 متاليك زرشكي كنارمون نگه داشت كه دو تا دختر توش نشسته بودن. دختري كه تقريبا نزديك آرتين بود شيشه ش رو داد پايين و دود سيگارش رو تقريبا روي صورت آرتين داد بيرون. بهش نگاهي انداختم. معلوم بود كه منو نديده آخه من توي قسمت تاريك ماشين بودم و سرمو توي صندلي فرو برده بودم. صداي دختره رو شنيدم كه گفت: - آقا خوشگله يه نگاه هم اينور بنداز! نترس مامانت دعوات نمي كنه! بعد دوتاشون زدن زير خنده. بدون اينكه حرفي بزنم زير چشمي به آرتين نگاه مي كردم. ظاهرا به اون دخترا نگاه نمي كرد. توي دلم گفتم: آره جون خودت! مي دونم اگه من نباشم هم اصلا بهشون نگاه نمي كني! ارواح عمه ت! خره! عمه ي اون عمه ي خودت هم مي شه! اصلا مگه من عمه دارم؟! بازم به دختره نگاه كردم. موهاي قهوه اي شو آفريقايي بافته بود. آرايش غليظي داشت كه نه تنها زشتش نكرده بود بلكه خيلي هم جذاب شده بود. خدايي من اگه جاي آرتين بودم حالا هركي كنارم بود بهش شماره مي دادم. - هي آقا! با تو ام! الآن چراغ سبز مي شه ها! بعد با خنده گفت: - مائده اينو ببين! عجب تيريپ مثبتي برداشته! آرتين پوزخندي زد و با سبز شدن چراغ راه افتاد. - چرا جوابشو ندادي؟! هنوز ساكت بود. بازم سوالمو تكرار كردم كه يهو داغ كرد: - من خوشم نمياد با همچين دخترايي حرف بزنم. اين جور آدما فقط به درد يه كار مي خورن اونم... حرفشو ادامه نداد كه گفتم: - مي دوني آرتين بعضي وقتا شك مي كنم كه تو توي اروپا زندگي كرده باشي! پوزخندي زد و گفت: - حاشا نمي كنم من با خيلي ها رابطه داشتم اما هميشه با رضايت طرف بوده! مي فهمي كه... خودشون خواستن تا... سرمو تكون دادم. - آرتين؟! نگام كرد. - هنوزم نمي خواي درمورد خونوادت چيزي بهم بگي؟! چند لحظه سكوت كرد و بعد گفت: من خانواده اي ندارم! وقتي پنج شيش سالم بود يه زن شمالي كه بچه دار نمي شده و سر اين مسئله از شوهرش جدا شده بود پيدام مي كنه و از شوهرش خواهش مي كنه كه حد اقل اسمش بره تو شناسنامه ي من. اونم قبول مي كنه. وقتي ده سالم شد منو برد پاريس. من هنوز چيزي از گذشتم نمي دونستم. درست وقتي هيجده سالم بود بهم گفت كه من بچه ي واقعي ش نيستم. چي كار مي تونستم بكنم؟! تا حالا به زني كه مادرم نبود تكيه كرده بودم و بهش عشق مي ورزيدم. اما يهو بعد چند سال بفهمي اون مادر واقعي ت نيست. از همه بدتر اينه كه تو رو فرسنگ ها از خانواده ي واقعي ت دور كرده! اينكه خونوادم ولم كردن يه حس خيلي بد توم ايجاد مي كرد. حسي كه حتي از شميم... مادر خونده مو مي گم... حتي از شميم هم متنفر شده بودم. شميم خيلي سعي كرد منو به زندگي عادي م برگردونه اما نتونست... و نشد... يعني خودمم نخواستم. ياد گرفته بودم كه به هيچكي اعتماد نكنم و با هيچ كس درمورد خانواده م صحبت نكنم. شميم كه ديد من از اين پيله اي كه واسه خودم ساختم بيرون نميام با يكي از خواستگاراش ازدواج كرد و رفت هلند. تنهاي تنها بودم. تا اينكه تو رو ديدم و تو از پسر عموت گفتي. از برادري كه هيچي ازش تو ذهنم نيست. از پدر و مادري كه حتي نمي تونم اسمشونو به زبون بيارم... به اينجا كه رسيد ديگه نتونست ادامه بده. از خودم بدم اومد كه توي اين موقعيت قرار دادمش. ديگه نزديك خونه بوديم. هر چه قدر من استرس داشتم آرتين آروم بود. ديگه داشت كفري م مي كرد. درست مثل ديروز كه تازه اومده بوديم و مي خواست خونواده شو ببينه! جلوي در پارك كرد. با نگاه كردن به ماشينا مي شد حدس زد كيا اومدن و كيا هنوز نيومدن. البته بعضي ها به نظرم ماشين هاشون عوض شده بود. با ديدن ماشين ساسان يه دفعه روبه آرتين گفتم: - آرتين ؟! انگار ترسيد: - تو چرا همچين مي كني؟! يه هو ميپري تو فكر آدم! بعد با يه پوزخند اضافه كرد: - در ضمن از اين به بعد بايد بهم بگي رادمهر! جانم؟! چيزي شده؟! - مي گم تو ساسان رو مي شناسي؟! چشم هاشو تنگ كرد: - ساسان؟! ساسان ديگه كيه؟! - پسر دائيم! ظاهرا دوست صميمي يه مهيار بوده! متعجبم كه چطور باتو آشنا نشده و توي مهموني هاتون نبوده! در حالي كه دكمه ي اف اف رو فشار مي داد گفت: - خيلي كم پيش مياد كه من توي مهموني ها شركت كنم. شايد فقط دو سه سال باهاشون بودم و توي اين چند سال افتخار آشنايي با پسر دائي عزيزتون رو نداشتم. در ضمن من و مهيار هم فقط يه ساله كه با هم صميمي شديم. لبامو جمع كردم: - يعني هيچ وقت ساسان رو نديدي؟! چي مي گم من؟! حتما نديدي ديگه! چون اگه اونم تو رو مي ديد حتما مثل من شوكه مي شد! در باز شد و ما داخل شديم. شونه به شونه ي هم راه مي رفتيم. نزديك در ورودي بوديم كه روبه آرتين گفتم: - بهتره اول من برم تو! سريع آب قند آماده كنم. البته فكر كنم مامان و زن عمو از قبل اين كارو كرده باشن. خنديد. شايد ديگه واسش مهم نبود كسي با ديدنش تعجب كنه! مهم عمو و زن عمو بودن كه بعد از اين همه سال پسر شونو ديده بودن. آروم دستگيره ي دروچرخوندم. هركسي مشغول كاري بود با اين حال هنوز بساط عيش و طرب رو به راه نبود شكر خدا! چون اونجوري كارمون سخت تر مي شد و به اينا كه مست و پاتيل بودن نمي شد اعتماد كرد...چون اونجوري كارمون سخت تر مي شد و به اينا كه مست و پاتيل بودن نمي شد اعتماد كرد... به هر حال همه نرمال بودن. با صداي نسبتا بلندي سلام دادم كه همه بهم خيره شدن. نه! به من نه! به آرتين كه پشت سرم داخل شد... خدايي تا اون روز صحنه اي جالب تر از اين نديده بودم! جلل الخالق! انگار يكي از عجايب هفتگانه رو ديدن! واي خدا مريمو! بيچاره رنگش پريده! مهسا رو بگو با اين شكمش! آخي! يادم رفت بپرسم بچه ش پسره يا دختر! حالا اونو بي خيال! يه هو بچه ش چيزيش نشه؟! زن عمو به سمتمون اومد و دست آرتين رو گرفت و صورتشو بوسيد. آرتين هم پيشوني زن عمو رو بوسيد و به بقيه سلام كرد. يه دفعه همه با هم گفتن: - رادمان... با صداي بلند گفتم: - نه...رادمهر... ايندفعه خدايي همه ي نگاه ها چرخيد سمت من... - يادتون باشه اين جواهرو من پيداش كردم. پس واسه ي ديدنش بايد بياين و بليط بگيرين، بلآخره هرچي باشه من واسش مايه گذاشتم كه راضي شد تا اينجا بياد تا يكم شما بي كار ها رو سرگرم كنه! حالا سريع مايه تيله هارو رد كنين بياد! آرتين سرشو انداخته بود پايين و آروم مي خنديد! ساسان جفت پا پريد تو حرفم: - يه دقيقه ساكت باش و مثل آدم حرف بزن! يه دفعه همه خنديدن! - آخه... خله! واي واي سه شد! ببخشيد آقاي... حالا تقريبا حسابي! وقتي ساكتم چه جوري حرف بزنم؟! خودش هم خنده ش گرفته بود. يه نگاه به آرتين انداخت كه يعني بنال! - تو كه عرضه نداشتي پسر عموي گم شده ي منو پيدا كني... آخرشم خودم پيداش كردم. بعد خلاصه اي از اتفاقاتي كه افتاده بود رو واسه همه تعريف كردم. بهشون حق مي دادم كه اينجوري شوك زده بشن. ياد بار اولي كه آرتين رو ديدم افتادم. واقعا سخته كه يكي رو ببيني كه هيچ فرقي با عشقت نداره و هي بخوان بهت ثابت كنن كه اين اون نيست! بعد از شنيدن حرفام همه ساكت شدن. انگار داشتن سوال طرح مي كردن! تك سرفه اي كردم: - دانش آموزهاي عزيز. چيزايي كه اين جلسه بهتون ياد دادم رو جلسه بعد كتبا ازتون مي پرسم. سوالي نيست؟! مامان بهم چشم غره رفت. - اي بابا! همچين دارين پسر مردمو ديد مي زنيد خب بابا اين ذوب كه هيچي، بخارم شد! چقدر شماها چشم چرونيد؟! وقتي ديدم نخير اينا بي خيال نمي شن رفتم و روي يه مبل نشستم و منم مثل خودش زل زدم به آرتين! آرتين كه كلافه به نظر مي اومد به عمو و زن عمو يه نگاه انداخت كه عمو زودي دستشو گرفت و كنار خودش نشوند! آخي! بچم چقدر خجالتي شده! حقم داره اگه يه دسته آدم اينجوري به من زول بزنن خب منم خجالت مي كشم! اي بابا! اينا چشونه؟! ديگه دارن مسخره ش مي كنن! پا شدم و يه آهنگ خيلي تند گذاشتم و دست آرتين رو گرفتم و كشوندم وسط! حالا منم دارم اين وسط از آب گل آلود ماهي مي گيرم! باهم مي رقصيديم كه چند لحظه بعد تقريبا همه اومدن وسط! ديگه همه از اون حالت شوك زدگي اومده بودن بيرون.حالا اين آرتين هم ول نمي كنه كه! نديد بديد نمي زاره برم بيرون! بابا خسته شدم! - آرتين؟! - بله؟! - بابا من خسته شدم! خنديد و دستمو گرفت و باهم رفتيم بيرون! همه وسط بودن و مي رقصيدن. فقط منو آرتين بوديم كه نشسته بوديم و به بقيه نگاه مي كرديم. پا شدم كه برم يه چيزي بيارم بخوريم كه آرتين گفت: - كجا؟! - نترس ماماني! دارم مي رم يه چيزي بيارم بخوريم! سرشو تكون داد . داشتم مي رفتم سمت آشپزخونه كه يهو يكي دستمو كشيد. نگاه كردم ديدم مريم ديوونه ست! ناچار باهاش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , دنیای رمان - رمان منم طهورا mansi1982 , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان من و آقامون , رمان خانه , رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58690

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا