تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منم بازی (فصل یازدهم)



آرتين با نفس هاي كشدارش بهم نزديك شد. يه نگاه به بدنم انداخت و يه دفعه محكم بغلم كرد. من بي حركت فقط نگاش مي كردم. يه دفعه عين ديوونه ها هولش دادم. اما از بس محكم بود اصلا تكون نخورد و فقط خودم به عقب سوق پيدا كردم. با قدم هاي بلند سعي كردم خودمو به ساحل برسونم. برگشتمو پشت سرمو نگاه كردم. همونجوري بي حركت واستاده بود. يه لحظه... فقط براي يه لحظه از اينكه از آغوش امنش جدا شدم پشيمون شدم. اما نه... اون حق نداشت بهم سيلي بزنه. لباسامو از روي ساحل برداشتم و حوله رو پيچيدم دور بدنم و به سمت ويلا حركت كردم. كاش امروز تو خونه مي موندم. آفتاب ظهر كه به سرم مي خورد و سعي كرد موهاي خيسم رو خشك كنه آرومم مي كرد... نمي دونم چرا اما اون لحظه دوست داشتم همونجا زير آفتاب بشينم. ولي حوصله شو هم نداشتم. رفتم سمت اتاقمو رفتم توي حموم. دوش گرفتم و زدم بيرون. يه نگاه به سرم انداختم. ديگه خوب شده بود فقط يكم جاش مونده بود. نمي دونستم بايد چي كار كنم! گيج بودم... دلو زدم به دريا و رفتم پايين. تو راهرو آرتينو ديدم كه داشت از پله ها مي اومد بالا. سريع قبل از اينكه منو ببينه برگشتم تو اتاق و سريع نشستم رو تخت و گوشيمم گرفتم تو دستم كه مثلا مشغول بودم. تقه اي به در زد و درو باز كرد و از همون جا گفت: - بهتره وسايلاتو جمع كني. سرمو تكون دادم. مي خواستم حرفي بزنم كه درو بست و رفت. اين چرا همچين كرد؟! انگار نه انگار همين الان... ولش كن بابا... به كاراي اين بخوام فكر كنم از ايني كه هستم هم خل تر ميشم. وسايلامو خيلي زود جمع كردم و يه مانتوي سفيد و با شال مشكي پوشيدم. شلوار لي مشكي م رو هم پوشيدم و با كفشاي آل استار سفيد تيپمو كامل كردم. چه سياه سفيد شدم. حوصله ي آرايش نداشتم واسه همين بي خيالش شدم و ساكمو برداشتم و رفم پايين. با ويبره ي گوشيم ساك رو كنار ديوار گذاشتم و گوشي مو جواب دادم: جونم مامان؟! مامان با لحن دلخوري گفت: - بلآخره كار خودتو كردي؟! - مامان جوني ناراحت نباش... قول ميدم تو اولين فرصت با هم بريم كيش. مامان: از دست تو... - باهام آشتي كن تا يه خبر خوب بهت بدم! مامان سريع گفت: چي شده؟! يه نگاه به اطراف انداختم. خبري از آرتين نبود واسه همين زود گفتم: - مامان آرتين تصميم گرفته پيش عمو اينا بمونه! مامان با صداي بلند و خوشحال گفت: خدا رو شكر... سلام منو به رادمهر برسون! بگو بهترين تصميمو گرفتي! سرمو برگردوندم كه ديدم آرتين داره نگام مي كنه. حتما فهميده بود من به مامان گفتم. به درك... مگه نبايد مي گفتم؟! از مامان خداحافظي كردم. آرتين اومد طرفم. با خودم گفتم الآنه كه يه كتك جانانه نوش جان كنم. ولي آرتين فقط ساكمو برداشت و رفت بيرون. اين چرا اينطوري مي كنه؟! انگار مقصر من بودم. آخه از كجا بايد مي دونستم اون غول دريايي مي خواد يداش شه؟! شونه هامو انداختم بالا و زدم بيرون و بدون اينكه به خودم زحمت بدم درها رو قفل كنم تو ماشين نشستم. آرتين داشت درها رو قفل مي كرد. داشبورد رو باز كردم كه يه سي دي پيدا كنم. حالا مگه يه سي دي اينجا پيدا مي شه؟! يه پلاستيك ته داشبورد بود. كشيدمش سمت خودم. چه سنگينه! بازش كردم. يه لحظه منگ فقط به چيزي كه مي ديدم نگاه كردم. يا خدا! آرتين تفنگ از كجا آورده؟! واي داشتم سكته مي كردم. نكنه مي خواد منو بكشه؟! واي اصلا چرا اينجا گذاشته ش؟! حالا چي كار كنم؟ ديدم داره مياد سمت ماشين كه سريع تفنگو گذاشتم تو پلاستيك و در داشبورد رو بستم. نبايد بفهمه من تفنگو ديدم. در ماشينو باز كرد و خيلي راحت و بي خيال نشست و كمر بندشو هم بست و راه افتاد. يه جورايي ازش مي ترسيدم. سرمو تكيه دادم به شيشه و چشامو بستم. نكنه خلاف كاره؟! قاچاقچي؟! واي به زن عمو چي بگم؟! عمو كه خودكشي مي كنه! نه بابا! آرتين كه خلافكار نيست! اين فكراي مسخره چيه؟! نگام روي داشبورد ميخ بود. يه نگاه به آرتين كه همه ي حواسش به رانندگي ش بود انداختم. گوشيمو درآوردم و مثل هميشه مشغول بازي شدم. كاش منم يه اسلحه داشتم. يه خونه رفتم بالا.... اگه يه اسلحه داشتم اولين گلوله رو تو مخ آناهيتا پياده مي كردم. يه خرچنگ دنبالم بود. سريع از سرش پريدم... لِو ِل بعدي... نه! دلشو ندارم به كسي تير بزنم. واي اين مرحله چقدر سخته! بي خيال بازي شدم! چقدر گشنه مه! اصلا ما نهار خورديم؟ از بس فكرم مشغول بود يادم رفت يه چيزي بندازم دهنم. اين آرتينم كه هيچي حاليش نيست... اصلا نگفت تو گشنه ته يا نه؟! منم كه از اين بي خيال تر... توي همين فكرا بودم كه ديدم جلوي يه رستوران نگه داشت. نه مثل اينكه اونقدرا هم بي خيال نيست. حتما نمي خواد با شكم گرسنه منو بكشه! بي توجه به من پياده شد. منم كه مثلا قهر كرده بودم از جام تكون نخوردم. آرتين در طرف منو باز كرد و گفت: پياده شو... تو دلم گفتم حتما مياد منتمو مي كشه اما زهي خيال باطل. درو بست و رفت داخل رستوران! خاك بر سرت! اين مثلا تعارف كرد؟ مرده شورتو ببرن روشا! آخه ناز كردنت چي بود؟! حالا با اين شكم خالي چيكار كنم؟! يه نگاه به اطرافم انداختم. بجز همون رستوران خارج از شهر هيچ مغازه اي اون اطراف نبود كه حداقل يه پفك بخرم. تا وقتي كه آرتين اومد خودمو با شمردن ماشين هاي مشكي كه از كنارم رد مي شدن مشغول كردم. چندتا بود حالا؟! بيست و سه تا! آرتين درو باز كرد و نشست و بعد از اينكه كمربندشو بست راه افتاد. آي همه ي اون غذاهايي كه خوردي كوفتت بشه! واي خدا يه دفعه ساز و سنتور شكمم راه نيفته! ولي انگار دعا هاي من بي اثر بود چون صداها كم كم داشت شنيده مي شد. آي خاك به سرم آبروم رفت. ناچار دست دراز كردم و پخش رو روشن كردم. خدا رو شكر انگار حواسش به من نيست. حالا چيكار كنم؟! داشتم از گشنگي ضعف مي كردم. كيفمو گذاشتم رو پامو توشو چرخيدم. هر چي مي خواستي توش پيدا مي شد بجز يه چيزي كه بندازم تو دهنم و فكمو باهاش بچرخونم. حتي يه آدامس كوچيك هم نبود! اهههههه! از جلوي هر مغازه كه رد مي شديم عين اين قحطي زده هاي نخورده لبامو با زبونم تر مي كردم و آب دهنم روون بود! آخ كه هيچ دردي بدتر از گرسنگي نيست! چشامو بستم و سعي كردم يه عالمه خوراكي خوشمزه رو تو ذهنم تصور كنم. آخي! من از اين بختياري ها مي خوام. تو ذهنم دستمو دراز كردم كه يه تيكه از اون كبابا رو بخورم كه ديدم صداي خنده ي آرتين بلند شد. سريع چشامو باز كردم كه ديدم يه كيك و آب ميوه گذاشته رو پام. وقتي ديد نگاش مي كنم سريع خنده شو قطع كرد و باز تو همون حالت بي تفاوتي ش فرو رفت. چپ چپ نگاش كردم: - من ازت آبميوه خواستم؟! درحالي كه سعي مي كرد خنده شو نشون نده گفت: - مشكله خودته مي خواستي جلوي رستوران پياده شي! با حرص گفتم: من گشنه م نيست! شونه بالا انداخت. از حرصش مي خواستم آبميوه و كيكو بندازم بيرون كه دلم نيومد. گور باباي غرور! گشنگي مردم. عين اين نخورده ها بازش كردم و همه شو خوردم. آرتين زير چشمي نگام مي كرد و روي لبش يه لبخند بود. معلوم بود بزور جلوي خنده شو گرفته! به درك! بزار بخنده! وقتي آبميوه و كيكو خوردم جون گرفتم و لم دادم و خوابيدم. آخيش! نمي دونم ساعت چند بود كه بيدار شدم. هوا تاريك بود... يه نگاه به ساعت انداختم. اوه! من چند ساعت خوابيده بودم؟! ساعت چهار صبح بود! يا خدااااااا! يعني من با يه كيك و آبميوه يه روزمو سر كردم؟! يه نگاه به اطرافم انداختم. نزديك شيراز بوديم. يه نگاه به آرتين انداختم. خستگي از سر و روش مي باريد. هنوز متوجه بيدار شدن من نشده بود. داشتم فكر مي كردم كه خودمو بزنم به خواب كه صداشو شنيدم: - اگه گشنه ته اون پشت واست غذا گذاشتم. بردار بخور! يه نگاه به پشت انداختم. آخي! الهي بميرم از كجا فهميد من هوس بختياري كردم؟! سريع غذامو برداشتم و گذاشتم رو پامو و شروع كردم به خوردن. يه تيكه گوشت برداشتم و گرفتم جلوي دهنش كه سريع با دهنش گرفتش و آروم نوك انگشتمو بوسيد. يه لحظه دلم لرزيد. دستم همونجوري جلوي دهنش خشك شده بود كه اينبار با دهنش انگشتمو كشيد تو دهنشو مكيد. عين ديوونه ها سريع دستمو كشيدم بيرون و با صداي بلندي گفتم: چي كار مي كني؟! با خنده گفت: من؟! خودت دستتو جلوي دهنم نگه داشته بودي! از اين همه پررويي ش ماتم برد. - تو... تو... خنديد: خيله خب... ببخشيد دست خودم نبود! اخمام رفت تو هم و دست به سينه نشستم. توي دلم با خودم حرف زدم. چته روشا؟! يعني مي خواي بگي بدت اومده؟! نه! ولي... ولي اون حق نداشت اين كارو بكنه! چشامو بستم كه اتفاق ديشب تو ذهنم نقش بست! بي اختيار لبخند زدم. ولي خيلي زود به خودم اومدم و اخم كردم. رو به آرتين گفتم: - اگه خسته اي من مي رونم! آرتين يه نگاه بهم انداخت و گفت: نه لازم نيست! فقط وقتي رسيديم تو بشين پشت رل چون من به خيابوناي شيراز آشنايي ندارم! خودت بهتر مي دوني كجا مي خواي بري! سرمو تكون دادم و از پنجره به بيرون نگاه كردم. هوا هنوز تاريك بود. گوشي مو از توي جيبم درآوردم. رها دو بار زنگ زده بود. نياز سه بار و مامان شيش بار! قربونش برم كه اينقده ارقامش بالاست! يعني اصلا جاي تعجب داشت كه كمتر از ده بار زنگ زده بود! با خنده به رها اس دادم: زنده اي؟! ده دقيقه بعد جوابمو داد: مگه بايد ميمردم؟! - گفتم شايد ذوق مرگ شدي! اسمايل خنده گذاشتم! سريع جواب داد: غلط كردي! اسمايل عصباني! بي خيال! رها هم حال نمي ده! بي خيال گوشي رو گذاشتم تو جيبم كه ديدم آرتين داره مشكوك نگام مي كنه! اما غرورش اجازه نمي داد بپرسه كيه! منم خودمو زدم به بيخيالي و پخشو روشن كردم! حوصله م سر رفته بود!چرا نمي رسيم؟! خواننده هه يه ذره نعره زد و بعد شروع كرد: تتلو.. طعمه... اوه كه چه صبح نازي... تو پيشم پا شدي دوباره... هي زندگي م با تو نمي دوني كه چه مزه داره... نمي دوني با صداي نفسات من داشتم چه حسي ديشب... وقتي كه تو شبا پيشم مي موني همه لحظه هام چه سكسي مي شن... خاك بر سرت بي ادب! خدايا اين خواننده هام ديگه نمي دونن چي بايد بخوننا! يه نگاه به آرتين انداختم يه لبخند موذي رو لباش بود! دوست دارم من بكم لباتو بشينم پيشتو هي بزنم پيك باهاتو خيسي بوسه ها و لباتو رو لبام... اوه... صداي خنده هاتو... من حتي دوست دارم سرو صداتو... اوه... صورت ناز تو با چشاي وحشيت... دست كشيدن من رو گونه هاي اشكيت... گريه هاي وقت مستي... حالا حس خوبي كه تو رو پام نشستي... خب همين آهنگا رو مي دن بيرون كه جووناي مردم منحرف مي شن ديگه! بعد مادر بچه هه مي شينه مي گه: خدايا امان از رفيق ناباب كه بچه مو كشوند سمت اينكارا! يكي نيست بهشون بگه آخه حاج خانوم مشكل از يه جاي ديگه آب مي خوره! اون رفيق ناباب هم كه از اول ناباب نبوده! يعني عقده ش به دلم موند من يه بار پخشو روشن كنم يه آهنگ خوب بخونه! سريع آهنگو عوض كردم كه آرتين بلند بلند خنديد: - چرا عوضش كردي؟! چپ چپ نگاش كردم: آهنگش صحنه داشت! خندش شدت گرفت و سرشو تكون داد. با خودم گفتم حالا مثلا اين آهنگه خوبه كه داره مي خونه؟! اولش يهو گفت: - ميگ ميگ! حالا مسخره تر از اون اين بود كه اعلام مي كردن: آره... آره... استديو ميگ ميگ پرو داكشن... Production علي سالار... حسام عاشق از ته دلش بد جور مخشو ديليت (delete ) كردي پس نكن ولش واسه اين منو خواسته چون خيلي باهام جاسته خيلي جدي قول داده تا آخرش پام وايسه چشم رو اوني كه بغل دستيته برم تو كف لبات اي صليته آره اومدي كه بوس بهش بدي البته بدون هيچ عشوه اي منو مي بوسه با همه عشوه اي كه ميريزه واسه من و بقيه بي شوخي خيلي داف هپي يه! حالا خودمونيم خيلي كلكي منم عاشق تو شدم الكي خنده م گرفته بود از اين آهنگه! واقعا مزخرف بود. با خنده صداشو زياد كردم. واي خدا مزخرف ترين آهنگي بود كه تاحالا شنيدم. حتي از آهنگاي ساسي مانكنم مزخرف تر بود... با صداي بلند مي خنديدم. نمي دونم چرا اينقدر واسم خنده دار بود. خب خدايي مسخره بود ديگه! پسره عاشق يكي ديگه است اونوقت تو كف لباي بغل دستيه يارو ئه! خدايا يه عقلي به اين جووناي امروزي بده! به بيرون نگاه كردم. ديگه چيزي به رسيدنمون نمونده بود! هوا هم داشت كم كم روشن مي شد. آرتين يه گوشه نگه داشت و گفت: اگه خسته نيستي بشين پشت رل! سرمو تكون دادم و پياده شدم. اخلاق آرتين بازم مثل قبل شده بود! تازه داشت از اون حالت يخ زدگي در مي اومد! هنوز داشت مي خوند. مزخرف ترين جاش اين بود كه مي گفت: حالا عربا... ولي خودش خيلي نجيبه... آه وولك خيلي عجيبه با اين كه خيلي نجيبه ولي چشاش خيلي فجيعه خدايا من بخوام به اين آهنگه فكر كنم مخم مثل اون يارو كي بود؟! علي سالار delete ميشه! آخه ميگه هيچ مشروبي كمتر از... نمي تونه مستش كنه، بعد مي گه خيلي نجيبه! سرمو تكون دادم و نگامو به جاده دوختم. ارتين آرنجشو به شيشه تكيه داده بود و نمي دونم به كي اس مي داد. يكم كه رفتيم جلومونو گرفتن. واي خدا بازم گير دادنا شروع شد! پارك كردم كه آرتين پياده شد و با يه مرد مسن كه چندتا درجه رو شونه ش بود صحبت كرد. سرمو از شيشه انداختم بيرونو رو به آرتين گفتم: چي شده؟! مرده يه نگاه بد به من انداخت. آرتين اومد سمتمو آروم گفت: - چيزي نيست... گير دادن... ايرانه ديگه... يه زن كه چادر گذاشته بود و اونم يكي دوتا فلش رو آستينش داشت درو باز كرد: - چرا پياده نمي شين؟! يه نگاه به ساعتم انداختم. شيش صبح بود. باد خنكي كه به صورتم خورد باعث شد احساس سرما كنم. يه نگاه به آرتين انداختم و رفتم سمتش و چسبيدم بهش. مرده بازم يه نگاه از همون نگاه هاي چند لحظه پيشش بهم انداخت. انگار يه مجرمو گرفته!
آرتين مونده بود چي بگه! مسلما زنش كه نبودم. دختر عموش بودم اما كو مدرك؟! فاميلي هامون كه فرق مي كرد. لبامو از حرص جويدم آرتين هرچي مي گفت اينا قبول نمي كردن. ديگه داشتن عصباني م مي كرن: آقا چرا قبول نمي كنيد؟! دختر عموشم ديگه! اونقدر عصباني شده بودم كه داد مي زدم. آرتين دستشو گذاشت پشتم و آروم در گوشم گفت: - هيسسس! وضعو از ايني كه هست خراب تر نكن! با اخم رو به مرده گفتم: - واقعا كه... مردم تو روز روشن هزار جور خلاف مي كنن شما ها عين خيالتونم نمي شه... اونوقت به جووناي بيچاره همه جوره گير مي دين كه چرا مانتوت تنگ و كوتاهه... روسري ت عقبه... شلوارت كوتاهه و هر كوفت و مرض ديگه... حالا هم كه اينجوري اول سر صبح توي خيابون جلوي ماشينا رو مي گيرين كه با هم محرميد يا نه؟! آقا ايشون پسر عموي تني بنده ست! حالا فاميلي ش عوض شده يعني... آرتين ميون حرفم اومد... - روشا خودتو كنترل كن... ولي من همونجوري جيغ جيغ مي كردم. مرده بيچاره هيچي نمي گفت. - اينكه اسمش با من فرق مي كنه كه دليل نمي شه! آقا اصلا ما نامحرميم... خونواده مون كه مي دونن ما با هميم... مرده رو به يه زن چادري گفت: - خانم ايشون رو راهنمايي كنيد... با عصبانيت به زني كه دستمو گرفت نگاه كردم و داد زدم: - به من دست نزن...زنگ بزنيد همين الان مامان بابام بيان وگرنه تا شب همين جا ميشينم و جيغ مي زنم... زنه با دهن باز نگام مي كرد. حتما تو دلش مي گفت اين ديگه چه ديوونه ايه! يا شايدم مي گفت همه التماس مي كنن به مامان بابامون نگين اونوقت اين يارو مي گه تا مامان بابام نياين اينجا جيغ جيغ مي كنم. زنه كه ديد من جدي ام با ترديد دستشو آورد جلو كه بلند تر از قبل داد زدم: - به من دست نزننننننن... خودمم نمي دونستم چم شده! اما با خودم فكر كردم الان من بايد به فكر نقشه هام باشم! اونوقت اينا وقت گير آوردن و دران دنبال سوژه مي گردن. زنه كه ديد من وحشي م با عصبانيت دستمو گرفت كه من سريع گارد گرفتم. مرده روبه زنه گفت: - خانم بني ميرزا خانومو ببريد لطفا... بني ميرزا مي خواست دستمو بكشه كه با يه حركت زدم زير دستش. همه ي كسايي كه اونجا بودن با تعجب به اين حركت من نگاه مي كردن. يه نگاه به آرتين انداختم. آروم خنديد و روبه مرده يه چيزي گفت و اومد سمت من. من كه واسه زنه گارد گرفته بودم با نزديك شدن آرتين دستامو آوردم پايين. آرتين آروم زير گوشم گفت: - روشا زشته... همه دارن نگامون مي كنن. با اينكارت بدتر تو شك نندازشون... من خودم مي دونم بايد چيكار كنم! به من اعتماد كن... خب؟! - من از اينجا تكون نمي خورم... مي خوام خيط شدن تك تكشونو ببينم... با عصبانيت گفت: روشا بس كن اين بچه بازيو... دهنم باز موند. شيطونه مي گه يه مشتم به اين بزنماااااااا... ولي با ديدن چشاي عصباني ش دهنمو بستمو هيچي نگفتم. زنه دستمو گرفت كه سريع يه نگاه خشمگين بهش انداختم. ولي از رو نرفت و منو با خودش كشيد. گفتم حالا مي خواد بهم دست بند بزنه اما اون منو برد توي يه ماشين و خودش يه ورم نشست و يه زن ديگه هم اون ورم. خندم گرفت. انگار داشتن يه جاني رو مي بردن. هر چند با كاري كه من كردم چيزي هم از يه ديوونه كم نداشتم. يه لحظه فكر كردم مثل اين فيلما اسلحه شو بدزدم و تهديدشون كنم كه نگه دارن. بعد زنه بخواد زرنگي كنه و اسلحه رو ازم بگيره. منم يه تير بزنم تو پاشو و فرار كنم. از فكراي احمقانه ي خودم خندم گرفت. زنه يه جوري نگام مي كرد. رومو برگردوندم و به اون يكي نگاه كردم. يا خدا. اين از اون يكي بدتره. همچين نگام كرد كه سريع خودمو جمع و جور كردم. حالا چرا راه نمي افتن؟! آرتين هنوز داشت با مرده صحبت مي كرد... يه كارت بهش داد كه مرده با تعجب نگاش كرد و بعد يه خورده ديگه با هم حرف زدن و مرده باهاش دست داد و يه حركت نظامي كرد و به يه سرباز يه چيزايي گفت كه سربازه هم سريع اومد سمت ماشين ما و به بني ميرزا يه چيزايي گفت كه بني ميرزا با تعجب نگام كرد و واسه سربازه سر تكون داد... اينا چرا همچين مي كنن؟! وااااا! خدا شفا بده. بني ميرزا پياده شد و روبه من گفت: پياده شيد خانوم. دهنم وا موند. ولي وقت تعجب كردن نبود. سريع پياده شدم و رفتم سمت آرتين. واي خدا يه وقت اسلحه شو نبينن كه كارمون ساخته اس! ولي انگار پليسه بي خيال شده بود. روبه من گفت: ببخشيد اگه اذيت شدين... بفرمائيد! با تعجب به آرتين نگاه كردم و با سرم اشاره كردم كه چي شده؟! ولي آرتين انگار هنوزم باهام قهر بود. فقط گفت: - بشين الان ميام! با حرص سوار شدم و درو محكم بستم. آرتينم با اون مرده دست داد و اومد سوار شد. ماشينو روشن كردم و به طرف خونه ي رادمان حركت كردم. چقدر دلم واسه شيراز تنگ شده بود. خدايا كاش مي شد با رادمان مي اومدم اينجا! ولي وقتي آرتينو ديدم كه همونجوري بي احساس كنارم نشسته آه عميقي كشيدم و جلوي آپارتمان پارك كردم و بدون اينكه چيزي به آرتين بگم پياده شدم. وقتي وارد مجتمع شدم احساس كردم دلم واسه نگهبان هم تنگ شده. شاسي آسانسور رو زدم و چند لحظه بعد آسانسور رسيد. يه زن كه به بچه ي كوچيك دستش بود اومد بيرون و من سوار شدم. آسانسور واستاد و من پياده شدم. خنده م گرفت. حتي به آرتين نگفته بودم بايد بياد كدوم واحد. يه نگاه به اطرافم انداختم. واحد سروش... كنارش واحد دريا اينا... و واحد خانم شادي و آخرشم... روبه روم بود... همون در...آب دهنمو قورت دادم و دستمو بردم تو كيفم و چرخوندم. پيداش كردم. كليدو انداختم تو در و بازش كردم. تا خواستم پامو بزارم تو خونه گوشي م زنگ خورد... - طبقه ي شيش... در و باز مي زارم... و گوشي رو قطع كردم. حالا كه آرتين نمي خواد مهربون باشه منم مثل خودش ميشم... چه اشكالي داره؟! رفتم تو و به همه چيز سرك كشيدم. مثل روز آخري كه تركش كردم مرتب بود. رفتم تو اتاق رادمان. نگاهشو همه جا حس مي كردم. روي مبل نشستم و گوشي مو درآوردم و شماره ي نيازو گرفتم: - الو نياز؟! - مرض! چته سر صبح باز زنگ زدي؟! يه نگاه به ساعت انداختم. سا عت هشت صبح بود! - شعر و ور نگو... آنا اومد؟! - ساعت ده! - خوبه! نامزدي تو كيه؟! - كثافت! پس فردا! - پس چرا خوابي؟! - برقصم؟! - فكر بدي نيست! - بمير بابا! گوشي رو قطع كرد. بد بخت از زور خواب نمي تونست حرف بزنه. پا شدم رفتم تو آشپزخونه. چي بخورم حالا؟! اينجا كه هيچي نيست! بايد برم خريد... بد نيست يه سري به دريا بزنم. ولي الان كه زوده! برم يكم بخوابم. برگشتم تو اتاقم و روي تخت دراز كشيدم. آرتين چرا نمياد؟! حوصله ي فكر كردن بهش رو نداشتم. چشامو بستم كه خيلي زود خوابم برد. با صداي زنگ آپارتمان بيدار شدم. من كه درو باز گذاشته بودم. خواب آلود پا شدم و رفتم سمت در... درو كه باز كردم يه دسته آوار شدن رو سرم... سروش... زنش... اسمش چي بود؟! يادم نيست! دريا... كيان عزيزم... آريا... نياز... نامزدش... نيما... اونم با زنش... اسم اينم نمي دونستم! ولي چرا!قيافه ش اشناست... ا! اينكه شيماست! كيان خودشو انداخت بغلم... - روشا جون! فكر نمي كردم هنوز منو يادش باشه! با خنده: كلاس چندمي وروجك؟! - دوم! نگران بودم يهو آرتين پيداش شه! نمي خواستم بفهمن! اونجوري همه ي نقشه هام لو مي رفت. بهشون تعارف كردم بيان تو و خودم رفتم تو اتاقم و سريع شماره ي آرتينو گرفتم: - الو آرتين كجايي؟! - بيرونم! تودلم: خوب شد گفتي فكر كردم پيش مني! - خيله خب!فعلا نيا اينجا! نپرس چرا! بعدا خودم بهت مي گم! - خيله خب! خداحافظ! گوشي رو قطع كردم و با خيال راحت تري برگشتم تو هال... حالا هيچي هم نيست كه بهشون بدم... دريا رو صدا زدم كه اومد پيشم: آخه ديوونه نمي گي من چي بايد بهتون بدم؟! اينجا كه هيچي نيست! دريا: واي راست مي گي!صبر كن من الان ميام! و رفت بيرون. چند دقيقه ي بعد با ميوه و قهوه و چاي و هرچي گيرش اومد برگشت و بهم داد... منم ازش تشكر كردم و سريع ميوه ها رو بردم واسشون و قهوه م آماده كردم. بحث گل انداخته بود... يكم كه نشستن گفتن كه من خسته م و بعدش رفتن. نياز قبل از رفتنش كارت دعوت رو بهم داد و گفت كه حتما بيام! منم بهش گفتم كه حتما ميام... آروم در گوشم گفت: - بهت اعتماد دارم... سرمو تكون دادم: اومده؟! - آره! خونه شونه! - آدرس... - واست اس مي كنم... سرمو تكون دادم كه رفت... وقتي همه رفتن به آرتين اس ام اس دادم كه مي تونه بياد! بعدشم خودم آماده شدم و رفتم در خونه ي دريا و بهش گفتم كه بياد و با هم بريم خريد. اونم از خدا خواسته قبول كرد و گفت: مي خواي به مينا هم بگيم بياد؟! دختر خوبيه! سرمو تكون دادم: باشه بهش زنگ بزن... - خيله خب پس بيا تو تا بهش زنگ بزنم! رفتم تو. آريا و كيان با هم بازي مي كردن. هنوز متوجه من نشده بودن. با خنده تفنگ اسباب بازي كيان كه توي راهرو نزديك پام افتاده بود رو برداشتم و توي دستم چرخوندمش و با حالت جدي گفتم: - پدر و پسر... بلآخره گيرتون آوردم! تسليم شيد! كيان دويد طرفم و مي خواست تفنگو از دستم بگيره كه من مثلا شليك كردم به پاش: ايست! دريا از تو اتاق داد زد: روشا بيا اينجا! بچه شدي؟! آريا كوسن رو گرفته بود روي سرش كه مثلا من بهش تير نزنم... خنده م گرفت و رفتم تو اتاق... دريا درحالي كه به مژه هاش ريمل مي زد گفت: - به مينا زنگ زدم... داره آماده مي شه! سرمو تكون دادم. دريا چند لحظه بعد آماده شد و با هم رفتيم بيرون... زنگ آپارتمان سروش رو هم زديم كه گفت مينا داره آماده ميشه! ما هم گفتيم كه تو لابي منتظرشيم... چند دقيقه بعد مينا هم اومد و با ماشين دريا راه افتاديم... چقدر دلم واسه خيابوناي شيراز تنگ شده بود... واسه شاه چراغ... حافظيه ... دروازه قرآن... به دريا گفتم كه قبل از هرچيز بريم سر خاك خانم شادي و اونم قبول كرد... سر راه يه دسته گل گرفتم و باهم رفتيم سر خاكش... واسش فاتحه خوندم و قبرشو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 82- رمان منم بازی , دوسـ ـتـداران رمـان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان منم طهورا mansi1982 , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان من و آقامون , رمان فرزند من(کامل شده) - ر..مثل رمان - Blogfa , رمان خانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/31 تاریخ
کد :58689

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا