تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گمشده ای در رویا (فصل اول)



روی یه تخت توی فضای باز باچندتا از دوستام نشسته بودم وهوای پاک میخوردم!
نمیخواستم به امتحانای طاقت فرسامون فکرکنم...بااینکه شنبه کلاس داشتیم ولی همه بچه ها کلاس بدون استثنا اومده بودیم کوه!
از بس راه رفته بودم پاهام بی حس شده بود.کمرمم که ازوسط داشت نصف میشد!
ازبیکاری برگشتم به چندماه قبل.وقتی که واسه ی دانشگاه اومدم تهران.
جون کنده بودم تاپزشکی قبول بشم وشدم.
توی خونه ی تهران مون تک وتنها زندگی میکردم!
خونه زیبایی بود!دوتا اتاق خواب داشت وآشپزخانه هم روبروی درورودی بود.وسط پذیرایی هم یک دست مبل کرم وقهوه ای که بارنگ دیوارهاکه کرم بودهم خونی داشت.
همون اوایل بافریال آشناشدم.اهل مشهدبود.چشمهاش عسلی وموهاش هم وزوزی قهوه ای!یه برادربه اسم فرشیدداشت که2سال ازش بزرگتربودوحدودا21سال داشت وتوی مشهدمهندسی نفت می خوند.
اما مارال چشمهاوابروهای مشکی وقدبلندی داشت وتک فرزندبود.خانواده پولداری داشت ودرتهران زندگی می کرد.یک206سفیدهم داشت که باهاش همه جا می رفتیم و خیلی حال میکردیم!!!!
مارال درحالی که باخوشحالی به طرف من وفریال میدویید باهیجان ولی آروم گفت:
بچه هاساسان به من شماره داد!!
- وای ازدست تومارال!
- یه جوری میگی انگارکه ازچندنفرشماره گرفتم!
بادلخوری روبروم نشست وادامه داد:
- من چیکارکنم که فرهادبهت شماره نمیده؟؟؟؟!!!!
یکم ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم.
- خیلی خب شوخی کردم بی جنبه!
فریال بالحن غم انگیزی گفت:
- خوش بحالت.من که چندماهی احسانوندیدم!(احسان پسرخاله فریال بودوالبته عشقش!احسان درتهران معماری می خوند ولی فریال خیلی کم می دیدش!)
مارال- توهم که صبح تاشب غصه اونوبخور اونم شب تا صبح بایکی دیگه حال کنه!!
فریال- خاک برسرت.مثلاساسان فقط باتودوسته؟معلوم نیست چند تا دیگه زیرسر داره!
برای اینکه خفه شون کنم گفتم:
- یه چیزی رومی دونین؟
مارال- چی رو؟
- فرهادازهردوشون سرتره!!!!
مارال- خفه نشی تو!!!سفت بچسبش ندزدنش!
- چه حلال زاده هم هست اومد!!
فرهادموهای مشکی کوتاه صاف باچشمای مشکی داشت.وقتی هم می خندید چالهای روی گونه اش دیده میشد!هیکلی ورزشکاری باشکمی گنده داشت!!!!
ایش!!!!!محمد م که همراشه!عین کنه بهش چسبیده!
فرهاددانشجوی رشته داروسازی بود ومن خیلی کم توی بعضی ازکلاسهایاکوهنوردی مثل الان می دیدمش والبته دوست فابریک محمدهمکلاسم بود.
محمدچشمهای قهوه ای وموهای مشکی داشت فقط چشمهاش یکم هیزبودوهمه جا می چرخید!روزی بایه نفردوست می شد!یه لبخندبی ریخت هم همیشه روی لبش ماسیده بود!
همین طورداشتم بهشون نگاه می کردم که فریال نیشگونم گرفت .
- آی!چیه؟!
- بابا آلان خودتولومیدی ها!بااین نگاه کردنت!اه.....آبرومون رفت!
مارال- ازبس آقارودیربه دیرمی بینن وقتی می آدبایدسیرنگاشون کنن!!!!
بعدهم دوتایی زدن زیرخنده!فرهادومحمد روی تخت بغلی نشستن.
آخیش حالاراحت میشه فرهادو دید!
مارال بلندشدوگفت:پس مابریم یه جا دیگه!!!!
- وای مارال بسه بشین دیگه!
- نه میرم پیش ساسان.
- خب ازاول بگو.
- ا ساسان خودش اومد لازم نیس توبری!بچه طاقت دوری تو نداشته!
ساسان هم کلاسیمون بود.چشمهای طوسی وموهای بورداشت!مارال آروم بهم گفت:
حواست باشه به دوست پسرم چپ نگاه کردی نکردیا!!
بعدهم آروم خندیدومن هم محکم به پهلوش زدم.
ساسان روبرومون نشست.
- چه سربه زیرم هست!
فریال بلندخندید!
مارال عصبانی گفت.
- غش نکنی یه وقت!!
چندتاسیخ جیگرباهم دیگ این کردیم!(زدیم تو رگ!)بعدهم یکم تفریح کردیم و برگشتیم.فریال هم اومد پیش من.
به خونه رسیدیم ازمارال خواحافظی کردیم وداخل خانه شدیم.داشتم عصرونه درست میکردم که فریال باموبایلم به آشپزخونه اومد.
- نفس محمداس داده.
- وا کن ببینم چی گفته!
- سلام این جمعه کوه نمیریم هواسرده!
- چشمم روشن!!!
- چی بگم بهش؟!
- چی داری بگی؟ولش کن.چرااصلابه تونداده؟!مگه شماره هامونونگرفته تاهراتفاقی افتادهمه روخبرکنه؟!
چراهمش من؟!این پسره کرم داره دیگه!نبایدمحلش داد!
فریال گوشی رو روی اپن گذاشت وکنارم ایستاد.
- نفس جون زیادخودتوخسته نکن!
میدونستم داره مسخره میکنه چون داشتم نیمرودرست می کردم!
- نه عزیزم خسته نمیشم!آخه این ساعت میخوای چی واست درست کنم؟!تازه من اصلاحال آشپزی ندارم!مگه ناهار نخوردی؟!
- بیچاره فرهادزنش هرروزبایدبهش نیمروبده!
- بیچاره احسان که زنش انقدرغرغروئه!
دوباره صدای اس ام اس اومدتوی گوشم!
- محمده که!میتونم اون جزوتونوقرض بگیرم؟!وااااای حالم ازش بهم میخوره!
- چیه یه جزوه خواسته!اشکال داره؟!
- نه ولی خودت خوب میدونی میخوادسرصحبتوبازکنه!ول کن جواب نمیدم!
باهم یه عصرونه خوردیم که بازاس داد.
(چرانمی جوابید؟!من جزوه رولازم دارم!)
- آره جان خودت!
بازهم جواب ندادم!
عصرباهم رفتیم به یک پاساژتاپالتوبخریم.فریال به مغازه بزرگ وشیکی اشاره کردوگفت:
بیابریم اینجاببینیم چی داره!
یه لحظه احساس کردم فرهادودیدم!چشامو بازترکردم تادرست ببینم......چقدر شبیهشه!...نه خودشه!
اوه باچندتادختر!یکی هم نه3تا!
فرهادجلواومدوبه فریال سلام کرد.بلندسلام کردم تانشونش بدم منم اینجام!بی تربیت!
آروم جواب داد.خیلی ازدستش دلخور شدم.
- فری بیابریم.
- صبرکن من که چیزی ندیدم.ببین این خوبه؟!به پالتوقهوه ای رنگی اشاره کرد.
- آره زودتربخر.نمیتونستم تحمل کنم.داشتم خفه می شدم.یعنی اون دختراکی بودن؟!
اصلابه من چه!!!!!
دلم میخواست ببینم کجامیرن.یکم مشکوک بودن!ازمغازه بیرون اومدم.نگاشون کردم.هرچهارنفرشون میخندیدن!بهشون حسودی میکردم!
خجالتم خوب چیزیه دختر!
به مغازه برگشتم.فریال پالتوقهوه ای رو خریدومن هم پالتوی طوسی تاباچکمه های مشکی م بپوشم.چراهمش مشکی؟!شایدبه خاطراینکه فرهادهم همیشه سفیدومشکی وطوسی ست میکند!(مشکی رنگ عشقه!!)
صبح روز بعد شنبه بود.یه کلاس داشتیم که آخرین کلاسمون بود وبعدش امتحانا.
بعدازکلاس بامارال وفریال رفتیم خونه و من یه ناهار حسابی درست کردم.
مارال ازهمون اول غرزد:نمک نداره که!
- ببخشیدشمابانمک خودتون میل کنید!
نمک پاش و روی خورشت خالی کردوگفت:
دیروزخیلی خوش گذشت!عصر باهم رفتیم کافی شاپ!
- چرا؟!مگه صبح همو ندیدین!؟
- مگه شد دوکلمه بحرفیم؟!
فریال- ندیدبدید!خوبه فقط خودمونیم وگرنه آبروت میرفت!
مارال- شماچه خبر؟!خریدخوب بود؟
من- آره یادت باشه پالتوموبهت نشون بدم!
فریال- فرهادبا3-4تاازدوست دختراش تومغازه مانتوفروشی بود!واسه همشونم یه پالتوخرید!
غذاتوی گلوی مارال گیرکرد.چشمهاش نزدیک بودازحدقه دربیان.به سرفه افتاده بود.لیوان و دستش دادم.
مارال- این دیگه کیه؟!
فریال- همش میگم این پسره به دردت نمیخوره نفس میگی نه!نه سلام کردنه خداحافظی!نفسوکه آدم حساب نکرد!!!
- آره نفس؟!!عجب آدمیه من جای توبودم محلش نمیذاشتم!
روزبعداولین اولین امتحانو داشتیم.هنوزبه دانشگاه نرسیده بودم که محمدجلوم سبزشد.
سلام خانم آزاده.چراجواب ندادین!؟
-جواب چی رو؟!
- اسمودیگه!
- من اس ام اسی ندیدم!حتماگوشیم خاموش بوده!
-حالاجزوتونومیدی؟!
- شرمنده دست خانم سماواته!
سریع ازکنارش ردشدم...یعنی داشتم میدوییدم!ولی دست خودم نبود حالشو نداشتم!
~فصل چهارم~
درمحوطه دانشگاه ایستاده بودیم ودرباره ی آخرین امتحان صحبت میکردیم که محمدبه طرفمون اومد.
سه تاکارت دستش بود.اوناروبه طرفمون گرفت.
- بفرمایید.
بعدهم عین چی سرشو پایین انداخت ورفت!
-کم داره!خب بگوایناچین!
کارتوبازکردم!
باورم نمیشد2روزدیگه تولدفرهادبودوماهم دعوت بودیم!
خیلی خوشحال بودم اصلافکرشونمی کردم!
نفس بازتوخل شدی؟!مگه باراوله میری جشن تولد؟!
کمدلباسهامو بازکردم.این پیراهنهاخیلی مجلسین.شلوارجین بایک تاپ چی؟!نه....تاپش خیلی لختیه!دامنم نه!شلوارک چی؟!بدفکری هم نیست!ولی شلوارک ندارم که!میرم میخرم!بافریال ومارال بیرون رفتم تاهم یک لباس بخرم هم یک کادوواسه فرهادبگیرم!
بالاخره 5شنبه رسید.ساعت6دعوت بودیم وحالاساعت3.قراربودفریال ومارال بیان تاباهم حاضربشیم.شلواربرموداجینی روکه گرفته بودم ازکمدبیرون آوردم.کمربندی سفیدداشت به نظرم برای جشن تولدمناسب بود.تاپ سفیدمو به همراه کت صورتی کمرنگ کتانی که آستین سه ربع داشت برداشتم.مارال وفریال هم رسیدن.
فریال- وای بااین همه وسیله ازنفس افتادم بیابگیرشون دیگه.
وسایلشو گرفتم وداخلشم نگاه کردم.سشوار. اتومو. ژل. تافت. واکس مو.لباس و کفشهاش و...
- فری فک کردی اینجاسشواروژل وازاین جورچیزهاپیدانمیشه؟!همه وسایلتوجمع کردی آوردی؟!
- گفتم بیارم شایدبخوایم باهم استفاده کنیم2تاباشه بهتره.کارمون زودترپیش میره!
مارال شلوارجین سفیدخریده بودبایک تاپ نقره ای.موهای صافشم سشوارکشیدولاک نقره ای زدباآرایشی غلیظ.فریال شلوارجین پاره پوشیده بودبه همراه بلوزسفیدآستین سه ربع.هرکاری کردموهای وزش صاف نشد اونهاراباکلیپس بست وآرایش کمی هم کرد.من هم لاک صورتی زدم وآرایش کردم وموهای بلندنیمه فرم و بازگذاشتم!
به طرف خونشون حرکت کردیم.دلم میخواست خونشونو زودترببینم.وقتی رسیدیم خوب خونه رو دیدزدم.
خونه ای دوطبقه باسنگهای سفیدوپنجره های طلایی.ازحیاط بزرگی عبورکردیم.فرهادجلوی درورودی ایستاده بود.بلوز آستین کوتاه مشکی یقه گرد باسرآستینای سفیدبه همراه شلوارجین پوشیده بود.
فرهادسلام کردوماهم جوابش و دادیم وتولدشوتبریک گفتیم...چه تزیین جالبی!
کلی بادکنک روی زمین بودوریسه های رنگی هم به دیوارزده بودند.
فرهاد- بفرماییدبالااتاق من.اونجاخالیه.بقیه اتاقهاپرن!
چه بهتر!خیلی دوست داشتم اتاقشوببینم!یعنی چه شکلیه؟!
ازپله های بزرگ بالارفتیم.فرهاددرآخرین اتاقو بازکرد و گفت:
بفرمایید.
من اولی داخل شدم.چقدرفضولم!درروبست ورفت.
رنگ اتاقش سفیدبود.سمت چپ تختmdfمشکی گذاشته بودوکنارش میزآرایش مشکی وروبروی اونم کمدمشکی وکنارش میزکامپیوترسفید!وای چه عطری هم زده.
فریال- چراهاج وواج ایستادی؟!بیالباستوعوض کن.
- خوشبحالتون لازم نیست شلوارتونوعوض کنیدباهمون اومدید!
- توهم باشلوارکوتاهت میومدی اشکالی نداشت!
مارال وفریال درحال رسیدن به موهاشون بودن که ناگهان صدای دربلندشد.
هول شدم وسریع شلوارمو بالاکشیدم!!!!!!
- ببخشید.
فرهابود.کسی چیزی نگفت.شالموسرم کردم وگفتم:بفرمایید.
ازروی میزچیزی برداشت ورفت.
مارال- این حجب وحیاش منوکشته!!!!!
موهامو باز وجلو شوکمی کج کردم.تامارال وفریال آماده شوندمن روی تخت فرهاد نشستم.نگاهم به شیشه ی عطرش افتاد.اشکالی که نداره اگه یکمی به مانتوم بزنم؟!!!!!!
سریع عطروبرداشتم وبه مانتوم زدم.بوش بلندشد.
مارال نگاهم کردوگفت:چیکارمیکنی؟!
عطروپشتم قایم کردم وگفتم:هیچی.منتظرشماهام!
فریال- بریم من آمادم.
کفشهای پاشنه بلندمون روهم پوشیدیم.کمی مسخره بودیم!قدهرسه مون خیلی بلندشده بود!کفش من مشکی کفش فریال سفیدوکفش مارال هم نقره ای بود.ازپله ها پایین رفتیم.
~فصل پنجم~
چشمم به سه دختری افتادکه اونروزهمراه فرهادتوی پاساژبودن!یکی ازاونهاموهاشو عسلی کرده وازپشت بسته بودوتاپ ودامن مشکی وقرمز پوشیده بود.دیگری موهای کوتاه قهوه ای شو به صورت فشن درست کرده بودوپیراهن تنگ صورتی پوشیده بودکه به صورت برنزه اش نمیومد!آخری هم موهای بلوندشو سشوارکشیده بودوتاپ ودامن بنفش پوشیده بود.هرسه شون آرایش غلیظی داشتن.
نگاه فرهادبه من افتاد.انگارتوی دلم یه چیزی وول میخورد!
سریع نگاشوگرفت وبه طرف دوستانش که تازه اومده بودن رفت.ماهم روی سه تامبل تک نفره نشستیم.
خیلی زودمجلس گرم شد!
مارال- بچه هابریم برقصیم؟!
هرسه باهم بلندشدیم وبه افرادی که دورمحمدوفرهادحلقه زده بودن پیوستیم.همه تک تک بافرهاد میرقصیدن.
نوبت من که شداهنگ خیلی شادی شروع شد.فرهادلبخندمی زد!چه لحظه خوبی بود!چقدردوست داشتم فرهادهمیشه لبخندبزند!خوشگل ترمیشد!تاآخرآهنگ باهم رقصیدیم!خیلی هیجان داشتم!توی دلم قندآب میکردم!
بعداز پایان آهنگ سریع سرجام برگشتم.مارال وفریال هم بالبخنداومدن!
فریال- نفس چه خوشگل می رقصی!خوش گذشت؟!
فقط لبخندزدم!
مارال- میگم این دختره که پیراهن صورتی پوشیده چشم ازت برنمیداره ها!!
نگاهش کردم.راست میگفت!اه...فرهاد...توهم بااین دوستات!
برایش چشم غره ای رفتم ونگاهم راازش گرفتم.
فریال به خانم مسنی که موهاشو فندقی کرده بوداشاره کردوگفت:مامانشه!
- ایش چه خشکه!نه لبخندی نه چیزی!!
فریال ومارال باهم گفتند:نفس!
- خیلی خب باشه ولی چیکارکنم خیلی خودشوگرفته!
مارال فوراگفت:محمدداره میاد!
- من خیلی جلوش معذبم کاش شالی چیزی داشتم!
- توجلوهمه اینجوری ای به محمدکه رسیدمعذبی؟!
فریال بلندخندید.حق هم داشت بخنده!
یه مشت چیپس برداشتم وخودمومشغول خوردن نشان دادم.
-سلام.
جوابشودادم.دستشو درازکردوگفت:افتخارمیدید!؟
چشمهام گشادشده بوداصلاازاین کارهاخوشم نمیومداگرهم بافرهاد رقصیدم به خاطراین بودکه اون فرق داشت!!!!!!
-ببخشیدنمیتونم!!
دستشو باعصبانیت مشت کردورفت!
مارال وفریال خندیدند.
فریال- ضایع شد.
صدای بازشدن درتوجهمو جلب کرد.مردی بایه جعبه واردشد.
بااین سن چه شیک کرده!کت وشلوارطوسی باکروات سفیدومشکی!ایناخانوادگی توکارسفیدومشکی هستنا!
ژاله یکی ازهم کلاسیهامون که داروسازی میخوندودختردایی فرهادبود به طرفم اومدوگفت:
نفس جون میشه توچاقوروبیاری؟
- حتما. به آشپزخونه رفتم وچاقوروگرفتم.یک ربان هم روش زدم وباشروع آهنگ جدیدبیرون رفتم
همه تعجب کرده بودن.حقم داشتن.من که هیچ نسبتی بافرهادنداشتموغریبه بودم بایدچاقورامیاوردم؟!داشتم اب میشدم.اصلاروم نمیشدبه فرهادنگاه کنم.فرهادهم همین طوربه من خیره شده بود!خنده م گرفته بودبه خصوص وقتی که نگاهم به مارال وفریال میخوردکه ازخنده ریسه رفته بودن!!!!!!
دیگه طاقت نیاوردم وچاقورو به فرهاددادم.چاقوروگرفت.یه لحظه دستم به دستش خورد!
اروم بهش گفتم:تولدتون مبارک ژاله چاقوروبهم داد!
فقط لبخندزد.ای کاش همیشه می خندید!
نفس بازتوخودتوگم کردی؟!!
سرجایم برگشتم مارال بالبخندگفت:چی بهش گفتی ذوق کرد؟؟!
- مطمئن باش حرفهاعاشقانه نزدم!!
فرهادکیکو بریدوهمه دست زدن.دوباره همه وسط سالن ریختن.فرهادباپدرش می رقصید!
نه باباعجب پدردل زنده ای!
ساسان هم اومده بودولی هرکاری کردمارال باهاش می رقصید!بچه هاچه فکری میکردند؟!البته کم وبیش از عشق آتشینشون خبرداشتن!
نوبت به کادوهارسید.من براش یه عطرگرفتم که واقعاخوشبووسلیقه خودم بود.
دوست داشتم اینوبزنه.بااینکه عطر خودش خوشبو بود.
فریال هم بلوزسفیدخرده بود.خودم ازش خواستم سفیدبگیره.آخه خیلی بهش میومد.
مارال هم کیف پول وکمربندگرفت.
داشتیم کیک میخوردیم که ژاله بااون سه تا دخترا اومد.لان چه وقت اومدنه؟!
ژاله کنارمارال نشست وگفت:بچه هامیخوام دخترعمه هاموبهتون معرفی کنم.
به دختری که تاپ ودامن مشکی وقرمزپوشیده بوداشاره کردوگفت:هاله.
روبه دختری که پیراهن صورتی داشت:سمیرا.
وآخرهم هما.
هاله وهمالبخندزدن.
- مارال وفریال ونفس هم دوستان من!
هما- بااجازتون من برم.ژاله جان سیاوش کارم داره.فعلا!
سمیراهم بی هیچ حرفی رفت.اماهاله کنارم نشست.
هاله سرصحبتو بازکرد.
- داروسازی می خونید؟!
- نه پزشکی.شماچی؟
- من لیسانس زبان دارم.
- چندسالتونه؟(چقدرسوال میکنم!!!!)
- 24شماچی؟
- 19.
- شوهرم پرهام داره میاد.
نگاش رودنبال کردم.مردی که بلوزآستین سه ربع بنفش پوشیده بودبه طرفمون اومد.دست هاله رو گرفت وگفت:
هاله جان بیامادرت کارت داره!
باباعاشق!!
سپس روبه من گفت:ببخشید.
هاله- نفس جان من فعلامیرم خوشحال شدم!
- منم همین طور!
ژاله درحال حرف زدن بافریال ومارال بود.
فریال- هاله چندسالشه؟!
-25سال خواهرش هماهم22.هردوشون ازدواج کردن به جزسمیرا.ازبس که اخلاقش گنده!
مارال- مثل اینکه میونت باهاش خوب نیست.
- نه زیادازش خوشم نمیاد.
فریال- اوناروول کن ازخودت بگو.2سال دیگه درست تمومه دیگه نه؟
- آره بعدشم داروخانه میزنم.بیاین بریم شام بخوریم.گرسنمه!!
همگی به طرف میزرفتیم.ماآخرین نفری بودیم که غذاکشیدیم.روی یک میزبزرگ کلی غذاچیده بودندودوتاشمع بزرگ وخوشگل هم وسط میزگذاشته بودند.یکی یکی غذاهارو نگاه کردم.میگوباسیب زمینی های سرخ شده.ساندویچ سوسیس وکالباس. همبرگر. پیتزا. سالادالویه. مرغ. خوراک زبان وخیلی چیزهای دیگه.
من میگوباسیب زمینی ویه برش پیتزاوالویه برداشتم.می خواستم سرجام برگردم که دیدم فرهادجای من نشسته.یعنی ازقصدنشسته بود؟!آره دیگه این همه جا!!!
چی داره میخوره؟!!ساندویچه.منم ساندویچ میخوام!!!ول کن بشین همین پیتزاتو بخور!!!روی صندلی روبروی فرهادنشستم ومشغول خوردن شدم.کاش اون جا نمی نشستم.غذا از گلوم پایین نمی رفت!
مارال وفریال هم کنارم نشستن.
مارال- فرهادودوستاش چراجاهامونواشغال کردن؟!!!
فریال- خب چه اشکالی داره اینجابشین!
مارال- اونجابهتربود!این صندلیه سفته!
بعدازشام هم رقص هم چنان ادامه داشت.امامن حوصله نداشتم.خیلی خسته بودم.
بالاخره ساعت10آماده ی رفتی شدیم.به اتاق فرهادرفتیم.حوصله لباس عوض کردن نداشتم!
چیه نفس؟!موقع اومدن که خیلی شنگول بودی حالاچی شد؟!
لباسهاموبابی حوصلگی عوض کردم وبه پایین رفتم.
فرهاد- تشریف می برید؟!
ازکی تاحالاباادب شدی؟!!
مارال- بله دیگه.
- خوش اومدید!
فریال- مرسی.
وااای عطرفرهادوزیربالش قایم کرده بودم تامارال نبینه!!
الان میفهمه که برداشتم!چیکارکنم؟!دوباره برم بالا؟!
- ببخشیدمن یه چیزی جاگذاشتم میشه برم بیارم؟!!!!
فرهاد- چی جاگذاشتین براتون بیارم؟!
وای عجب گیریه؟!چی بگم؟!
- یه چیزشخصیه!!!
دستش روبه طرف پله هابردوگفت:بفرمایید!
به اتاقش رفتم وعطرراسرجایش برگرداندم!ازاتاق بیرون آمدم.فرهاپایین پله هامنتظربود.
توکاردیگه ای نداری اینجا ایستادی؟!!!
خب خونشه!!!مارال وفریال رفته بودن.
- برداشتید؟؟!
په نه په!الکی رفتم وبرگشتم!!!!
-بله بااجازتون!خداحافظ!
خداحافظی تو دهنش نیست!
به طرف دررفتم وباژاله هم خداحافظی کردم.هاله هم جلو او مدوشماره م وگرفت وگفت که میخوادبازم منوببینه.
به طرف ماشین رفتم وسوارشدم.
مارال برگشت وگفت.
- چی روجاگذاشتی؟!
من هم قضیه عطرفرهادروگفتم.فریال باخنده گفت:گفتم بوی عطرفرهادتوماشین پیچیده!یه لحظه فکرکردم اوهم اومده!!!!!
مارال ماشین راروشن کردوگفت:حالااین هیچی چیزشخصی چی بوددیگه گفتی؟!!!
تازه یادم افتادچه حرف مزخرفی زدم!!!
آن شب خیلی به فرهادفکرکردم.به خانواده اش.وازاینکه فهمیدم هاله وهما وسمیرادخترخاله هایش هستندخوشحال شدم!!!!ویک چیزدیگه اینکه فرهادتک فرزندبود وامسال24سالش تمام میشدامامن تازه19سالم بود!!!
صبح روزبعدباناراحتی ازخواب بلندشدم.بایدبه سمنان می رفتم.اصلانمی خواستم بروم!ولی مجبوربودم.پدرومادرم ناراحت می شدن.مادربزرگها ودایی م هم منتظربودن.دلم براشون تنگ شده بود.ولی به اینجاعادت کرده بودم ومی خواستم بمونم!هرچندکه 2هفته کلاس نداشتیم وفرهادرونمیدیدم!!
بعدازصبحانه وسایلمو جمع کردم وبه آژانس زنگ زدم.اگه خودم ماشین داشتم راحت بودم!!
بهتره این دفعه که رفتم به بابابگم واسم بخره!!!
چه ماشینی بخرم؟؟!
فرهادپرشیاسفیدداشت ولی من خوشم نمیومد!بیشتربه دردپسرامیخوره!206هم که مارال داره!اگه بخرم فکرمیکنه از اون تقلیدکردم!
کمری یاپرادوچی؟!
نه خیلی بزرگن!!!
نفس پاشووسایلتوبردار که الان آژانس میاد!کمترخیالبافی کن!بذاربابات قبول کنه اون وقت انتخاب کن که چی بخری؟؟؟؟!!
سوارماشین شدم.واای دوباره ترمینال!!!!اگه سمنان یه فرودگاه داشت نمی خواست اینطوری رفت وآمدکنم!!!!به فریال ومارال خبرنداده بودم که دارم میرم.
تصمیم گرفتم وقتی رسیدم بشون خبربدم...
طبق معمول تمام راه رو توی اتوبوس خوابیدم!ولی وقتی رسیدیم بازهم سرم دردمیکردوحالم اصلاخوب نبود!
بازهم باآژانس به خونه رفتم.
خونه ماخونه ای دوطبقه باسنگهای سفیدودروپنجره ی سفیدومشکی بود.
مامان جلو اومد و گفت:
سلام خوبی؟تازه رسیدی؟!چرانگفتی بیایم دنبالت؟!
- سلام.خودم اومدم دیگه!
بوسش کردم وداخل شدم.
نازنین خواهرم رودیدم.سوم ریاضی بود ولی هنوزشیطنتهای بچگی ش و داشت!هرچی فکرکردم دیدم وقتی من همسن اوبودم اصلا بازیگوش نبودم!!این به کی رفته خدامی دونه!!!
- سلام نازی خوبی؟!
به پشتم زدوگفت:صددفعه گفتم نگونازی خوشم نمیاد!
- به نظرم بهتره ازنازنینه!!!
من دوییدم تاازش دورشم اوهم مثل همیشه دنبالم اومد!الانه که صدای مامان وبابا بلندبشه ومنو دعواکنن!عجب شانسی!!!!همه تقصیراگردن منه!!
با باباهم روبوسی کردم.به طبقه ی بالارفتم.دراتاقی راکه ته راهروبودبازکردم.
پایین پنجره تختم بود.کنارش هم یک میزکوچک مشکی وروبروی تخت هم کمددیواری وکنارش کتابخانه م وطرف دیگرهم کمدعروسکام!خیلی دوسشون داشتم!بااین سنم عروسکهام بیشترازنازنین بود!!!
به اتاقم تو تهران فکرکردم.تخت و روبروی در زیرپنجره گذاشته بودم باروتختی صورتی کمرنگ وقلبای سرخابی!روبرویش میزآرایش سفیدم قرارداشت وسمت راست اتاق هم کمدلباسام که دیواری بودورویش ماه وستاره های صورتی ویاسی چسبانده بودم. وقفسه سفیدکتابام و سمت چپ اتاق گذاشته بودم.رنگ اتاق هم صورتی بود.کف اتاق هم سرامیک های سفیدبارگه های صورتی که یه قالیچه کوچک صورتی اونارو خوشگلتر می کرد.
ولی اتاق اصلی م سفیدبود.
لباسام و تازه عوض کرده بودم که مامان صدام زد:نفس ناهارحاضره!

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 83- رمان گمشده ای در رویا , رمان ایرانی و عاشقانه گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دانلود رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57718

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا